هری پاتر نخستین مرجع فارسی زبان داستان های شگفت انگیز هری پاتر

هری پاتر نسخه موبایل


در حال دیدن این عنوان:   1 کاربر مهمان





پاسخ به: برد شطرنج جادویی
پیام زده شده در: ۲۳:۰۵:۲۷ شنبه ۲۴ اسفند ۱۳۹۸
#57

هوريس اسلاگهورن


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۵:۲۳ جمعه ۳ فروردین ۱۳۹۷
آخرین ورود:
۹:۵۸:۰۵ شنبه ۳ خرداد ۱۳۹۹
از می عشق تو چنان مستم، که ندانم که نیست یا هستم
گروه:
کاربران عضو
پیام: 268
آفلاین
قلعه هستم ... جان‌پناهی برای فیل.


- این وضعیت دیگه غیرقابل تحمله!
- باید بندازیمش بیرون و دیگه هیچ‌وقت اجازه ندیم بیاد تو!
- حیف که پنجه‌ها و دندونام مناسب جویدن گیاه نیست وگرنه ...

- چیل آوت دوستان! چیل آوت! نیازی به این همه خشونت نیست ... می‌شینیم دو تا پیک می‌ریزیم و دو کلوم رودررو حرف می‌زنیم، حل می‌شه!

هوریس این جمله را بارها به کار برده بود. عینا. مثلا هر بار چیزی خشم تیم مدیریت هاگوارتز را برانگیخته بود، همین جمله را تحویلشان می‌داد. از وقتی که یکی از دانش‌آموزان با طلسمی تمام تابلوهای مدرسه را عریان کرده بود و قصد داشتند اخراجش کنند بگیر تا وقتی که وزارتخانه اعلام کرده بود «هاگوارتز در طرح کنارگذر اتوبان آیت‌المرلین هاشمی هنگلتونی به آزادراه لندن-شمال قرار گرفته و باید تخریب شود.»

واقعا هم حل می‌شد ...البته به زعم خودش! مثلا وقتی دانش‌آموز خاطی ادعا کرد «اونا فقط نقاشین! » هوریس از استدلال طلایی «اگه نقاشی مادر خودتم بود همینو می‌گفتی پسرم؟ » استفاده کرد و او خطای خود را پذیرفت. یا وقتی نماینده وزارتخانه اعلام کرد «مدرسه باید خراب بشه. » هوریس از استدلال طلایی «اگه مدرسه‌ی مادر خودتم بود همینو می‌گفتی پسرم؟ » استفاده کرد و مسئول پاسخ داد «مدرسش که هیچ ... خود مادرمم اگه وسط طرح بود خرابش می‌کردم! »

- مطمئنی می‌خوای باهاش رودررو حرف بزنی؟

تصویر کوچک شده


- سلام به همه فالورای عزیزم. به لایو دایی هوری خوش اومدین. امروز می‌خوام با یه بید کتک‌زن که توسط اطرافیانش درک نمی‌شه صحبت کنم ... لطفا همه با قلباشون انرژی بفرستن ... امیدوارم با انرژیای شما عزیزای دل مشکل این بید مهربان حل شه! دادا بید؟ می‌شه دو دقیقه مشت ول ندی تا من بیام جلو؛ بشینیم آروم با هم صحبت کنیم؟ با سکوت و خشونت به خرج دادن که چیزی درست نمی‌شه.

-

- اگه مادر خودتم بود همینو می‌گفتی دادا؟

بید درخت ریشه داریست. زیر بته که به عمل نیامده! غیرت و این چیزها سرش می‌شود. این را که شنید زبان باز کرد ...

- جرات داری یک بار دیگه اسم مادر منو بیار!

- باشه. اما این رفتارت درست نیست. هر کی از این جا رد می‌شه رو سیاه و کبود می‌کنی! اگه مادر خودتم از این‌جا ...

- تو مثل این که زبون نمی‌فهمیا! گفتم اسم مادر منو نیار!

بید رو به زمین کرد و ادامه داد:

-ول کن! ده ول کن ریشه‌هامو تا برم بهش حالی کنم!

بید علاوه بر خاستگاه اصیل، تحت تاثیر تهاجم فرهنگی و روشن‌فکرها نیز قرار نگرفته بود. مثلا هیچگاه نتوانسته بود به سینما برود و فیلم‌های اصغر فرهادی را ببیند و احساس کند که غیرت و ناموس پرستی موضوعی منسوخ و جهان سومی است و در جهان اول اگر کسی یک سیلی به شما زد باید آن طرف صورتتان را جلو بیاورید تا سیلی دوم را بخورید.

- فالورهای عزیز ... همون طور که دیدین از لاک دفاعی خارج شد و مجبور شد واکنش نشون بده. حالا می‌شه باهاش دیالوگ کرد. خوب بید! من دیگه اون حرفو نمی‌زنم. اما تو هم باید باهام صحبت کنی تا مجبور نشم ... بگو ببینم ... اممممم ...

هوریس فقط تا همین‌جایش را بلد بود!

- خوب ببینم شما عزیزای دل برام چی نوشتید. Alone_Boy666 نوشته من از بچگی دوست داشتم پیامم رو تو لایو بلند بخونن! خوندم. Number5 نوشته سلام هوریس لطفا از خاطرات خیلی قدیمی بگو که برای ما خیلی قدیمی‌ها تجدید خاطره بشه. MamaneTommyKoochooloo نوشته که خشونت نشانه‌ی کمبود ویتامین ب12 هست که در میوه‌جات به وفور یافت می‌شه. میوه می‌خوری دادا؟

- بچه خودمو بخورم؟

- OnlyGodCanJudgeMe نوشته عکسای لو رفته از ویکتور کرام و سلستینا واربک رو گذاشتم استوری زود بیاید ببینید. Sorting_hat1377 نوشته من موارد زیادی رو می‌شناسم که مشکل خودکم‌بینی، ترس از پذیرفته نشدن، حقارت و تمایل به جلب توجهشون رو با وانمود کردن این که قدمت زیادی دارن پنهان می‌کنن و هیچ خشونتی ازشون بروز پیدا نمی‌کنه. ممنون هت عزیز. راست می‌گه دادا بید! به نظرم چپ و راست بگو «یادش به خیر!»، «این جا چقدر عوض شده!» «زمان ما این‌طوری بود که ...»

- می‌دونی منو چند ساله این‌جا کاشتن؟

- HandSomeGuyWhoKnowsEverything69 نوشته که همه‌ی مشکلات همه‌ی افراد ریشه در علایق خاص سرکوب شده در دوران کودکیشون داره. ZiggyHot نوشته این که نظریه‌ی من بود! نفر قبلی جواب داده که خوب من راه حل هم دارم! براش آستین بالا بزنید که بتونه علایق خاصشو تخلیه کنه. ZiggyHot لفت ده لایو!

- من جزو گیاهان دوجنسی هستم!

- خوب اینو از اول بگو ... DrRainbow نوشته برای عمل جراحی تضمینی دایرکت بدید. فیلم مشتری‌های راضی رو گذاشتم توی پیج.

- نادون این برای ما گیاها طبیعیه! گیاه دوجنسی گیاهیه که خودش به خودش گرده می‌افشانه و میوه می‌ده!

- ProfSamiei_OfficialBeMowla_NamoosanOriginal_HazratAbbasiAsli_KhodeKhodesh نوشته دوستان طبق آخرین تحقیقات من، گرمی بخورید. لطفا رسانه کنید. TheYoung1 نوشته بهش القاء کن خیلی باحاله و ازش بخواه قاه قاه بخنده. هی بید! با من تکرار کن ... ما خیلی باحالیم!

- خــیـــلــــــی!

- خوب آدرنالیش رفت بالا... شدیدتر مشت می‌زنه. Number5 نوشته وای لایو هوری! چقدر این‌جا عوض شده! عزیزم من اولین باره لایو می‌ذارم ... منظورت از 5 دقیقه پیشه که کامنت گذاشته بودی؟ AliToofani_farzande_MohammdaliToofani گفته نوکریَم دایی هوری ... نوکریَم دادا بید ... برو سمت ورزش. چرا که نه؟

- الان به نظرت دارم چی کار می‌کنم؟

- ورزش. Ahmade گفته خداوکیلی کلاله داریا! XXhuffleXX نوشته لطفا دیگه مشت نزن وگرنه اکانتم رو می‌بندم. Morf420 نوشته بیا یه ژوینت بزن اگه بازم مشت زدی بگو من بد. ArthurWeasley328 نوشته رون پدرسگ اون‌جا چه غلطی می‌کنی؟ کی بهت اجازه داد سوییچو برداری؟ عه ... تصوِر کجا رفت؟ پیوندها دیگه چیه؟

درست در همین لحظه بود که ناگهان اینستاگرام شد و آقای ویزلی ندید فوردآنجلیای آبی رنگش صاف خورد وسط درخت! بید نیز ماشین را برداشت و با تمام قدرت به سمت مخالف پرتاب کرد. اکنون هوریس مانده بود و ذهن متروکش.

- این چه کاری بود که کردی دادا؟ اگه مادر خودتم تو ماشین بود ...

نادیده گرفتن تذکرهای بید تاوان سنگینی برای هوریس داشت ... ریشه‌های بید تحت تاثیر برخورد ماشین شل شده بود و اکنون می‌توانست به سوی هوریس بیاید.

- هوی! چی کار می‌کنی! ولم کن! ... آی ... مادرتو قلمه زدم!

و این فحاشی‌ها آخرین اقدامات درمانی هوریس برای بید بود.


ویرایش شده توسط هوريس اسلاگهورن در تاریخ ۱۳۹۸/۱۲/۲۴ ۲۳:۱۸:۵۵

ز خاک من اگر گندم برآید،
از آن گر نان پزی مستی فزاید! تصویر کوچک شده


پاسخ به: برد شطرنج جادویی
پیام زده شده در: ۲۲:۵۹:۵۴ شنبه ۲۴ اسفند ۱۳۹۸
#56

هافلپاف، مرگخواران

سدریک دیگوری


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱:۳۳ دوشنبه ۲۸ خرداد ۱۳۹۷
آخرین ورود:
امروز ۱:۲۶:۱۹
از خواب بیدارم نکن!
گروه:
کاربران عضو
هافلپاف
ایفای نقش
مرگخوار
ناظر انجمن
پیام: 241
آفلاین
اسب هافلپاف vs اسب ریونکلا

سوژه: مسابقه‌ی محله


- خب، داوطلب!

مرگخواران همگی دور میزی چوبی نشسته و به بلاتریکس خیره شده بودند.

- گفتم کی داوطلب می‌شه؟ نمی‌شه که برنامه بدون مجری بمونه! ناسلامتی ارباب مسابقه‌ی مَرگزگات‌تلنت رو راه انداختن که از همین بچگی، اونایی که استعداد مرگخواری دارن رو شناسایی کنن؛ اونوقت هیچ کدوم از مرگخواراش مسئولیت مجری‌گری رو به عهده نمی‌گیره!
- ببخشید بلا، گفتی چه بلایی سر مجری قبلی اومده؟
- نگفتم.
- خب می‌شه الان بگی؟
- استعفا داد.
- این امکان نداره، اون کارشو خیلی دوست داشت!

بلاتریکس چنان نگاه خشمگینی به مرگخوار سمج انداخت که او را ذوب و از صفحه‌ی روزگار محو کرد.
- شاید به یه نوع جنون ناشی از کار با بچه‌های سرکِش و پررو دچار شده و فرار کرده باشه. شایدم چون من کارشو دوست نداشتم، با آوادا زده باشمش. به هر حال، مگه فرقی می‌کنه چجوری از دستش دادیم؟ مهم اینه که الان مجری جدید نیاز داریم.

مرگخواران باتوجه به سرنوشت مجری قبل، بیش از پیش سعی کردند از زیر وظیفه مجری‌گری شانه خالی کنند.
- می‌دونی بلا، بچه‌ها یه جورایی...چندشن! اونم وقتی زیاد باشن! هیچ می‌دونی تعداد زیادی بچه چقدر می‌تونه چندش باشه؟ هیچ می‌دونی وقتی دور و برت راه می‌رن چقدر وحشتناکن؟ می‌دونی وقتی...

بلاتریکس نگاهی ناامیدانه به رکسان انداخت.
- خیلی خب، خیلی خب! گابریل، تو مجری می‌شی!
- نه نه بلا، بچه‌ها خیلی کثیفن! همیشه تیکه‌های شیرینی و شکلات به صورتشون چسبیده، لباساشون نامرتب و نامتقارنه و موهاشون به هم ریخته‌س! اگه من مجری بشم، تا قبل از این که با وایتکس از تک به تکشون پذیرایی نکنم، بهشون اجازه ورود نمی‌دم!
- اونجوری که همه‌ی شرکت‌کننده‌ها رو فراری می‌دی! رودولف، تو می‌شی.

چشمان رودولف با برق خاصی درخشید.
- آره درسته. من مجری می‌شم! شرط می‌بندم ساحره‌های باکمالات از همین بچگی دارای کمالات هستن. دختربچه‌های باکمالات چقدر می‌تونن دلنشین باشن...

بلاتریکس آهی آمیخته به خشم و ناامیدی کشید.
- نه عزیزم، نظرم عوض شد. تو مجری نمی‌شی. خب، پس هر چی سریع‌تر یکی باید داوطلب بشه. زود فکر کنین و یکیو معرفی کنین.

درست در همان لحظه، صدای خروپفی از گوشه‌ی میز، توجه همه را به سدریکی که بالشش را روی میز گذاشته و در خواب عمیقی به سر می‌برد، جلب کرد.

اگلانتاین با هیجان به سدریک و سپس به بقیه نگاهی انداخت و با گوشه‌ی پیپش به او ضربه‌ای زد.
- سدریک...بیدار شو...بیدار شو سدریک!
- ها...چیه...آره آره موافقم، منم هستم، کاملا موافقم!

بلاتریکس نگاهی آمیخته به لبخندی ملیح تحویل سدریک داد.
- خیلی خب، پس کارِت از فردا شروع می‌شه.
- کار؟ کدوم کار؟

******


سدریک درحالی که به میکروفونِ در دستش نگاه می‌کرد و سعی داشت از طرز کارش سر در بیاورد، خود را بخاطر خوابِ بی موقعش لعنت می‌کرد. هنوز هم خوابش می‌آمد و به زحمت چشمانش را باز نگه داشته بود، اما با توجه به تجربیات اخیرش، ترجیح می‌داد به هیچ وجه نخوابد. روز قبل، همین خواب باعث شده بود بدون این که بداند با چی طرف است، موافقتش را اعلام کند.

به هرحال، اتفاقی بود که افتاده بود و دیگر کاری از دستش بر نمی‌آمد. بنابراین نفس عمیقی کشید و سعی کرد فراموش کند که اصلا مجری‌گری بلد نیست. درست در همان هنگام، کسی او را صدا کرد.
- داریم می‌ریم برای شروع و فیلم‌برداری. آماده‌ای سدریک؟
- مگه می‌تونم نباشم؟

سدریک درحالی که زیرلب غر می‌زد و همچنان با میکروفون درگیر بود، به طرف بقیه به راه افتاد و به اولین کسی که برخورد کرد، میکروفون را نشان داد.
- این چیه دیگه؟ فکر نمی‌کنم کاربردی داشته باشه، اشتباهی بهم دادنش.
- نه نه، این میکروفونه. کارشناس امور ماگلیِ برنامه بهمون معرفیش کرده. از چوبدستی بهتر صدا رو منعکس می‌کنه.

سپس میکروفون را از سدریک گرفت، روشنش کرد و طرز کار با آن را به سدریک یاد داد و بعد میکروفون را به او برگرداند.

سدریک، میکروفون بدست، درحالی که همچنان معتقد بود بدرد نمی‌خورد، به وسط صحنه و درست مقابل فیلمبرداران رفت. سپس همانطور که منتظر بود، ناگهان متوجه کمبود چیزی شد.
- ببخشید، پس داورا کجان؟
- داور؟ داور نداریم که!
- پس کی قراره بین شرکت‌کننده‌ها قضاوت کنه؟ کی قراره بگه کدوم بچه به مرحله بعد می‌ره و کدوم نمی‌ره؟
- اها...خودت! هم مجری هستی و هم داور!

سدریک مات و مبهوت به کسی که این حرف را زد، خیره شد. کسی به او نگفته بود که قرار است داور هم باشد! قطعا سر و کله زدن با بچه‌ها کار راحتی نبود.

سپس دوباره نفس عمیقی کشید و سعی کرد با اعتماد به نفس بنظر برسد. سپس با علامت کارگردان، میکروفون را همانطور که یاد گرفته بود، جلوی دهانش گرفت و شروع به حرف زدن کرد.
- سلام به همه‌ی بینندگان عزیز و محترمِ توی خونه. خیلی از شما ممنونیم که مسابقه‌ی جذاب و مهیج ما رو برای تماشا انتخاب کردین. خب، همونطور که می‌دونین، تا دقایقی دیگه شرکت‌کننده‌ها وارد می‌شن. پس من دیگه وقتو تلف نمی‌کنم و از فرشته‌های کوچولو، می‌خوام که یکی‌یکی روی صحنه بیان.

بلافاصله بعد از حرف سدریک، دری مقابلش باز شد. سدریک با لبخندی بر لب منتظر بچه‌های بامزه و ناز و گوگولی بود که در صفی منظم، درحالی که به آرامی آوازی ملایم را زیرلب زمزمه می‌کردند، وارد شوند.

اما تصور سدریک، بسیار دور از واقعیت و متفاوت با آنچه که داشت رخ می‌داد، بود. ابتدا صدای مبهمی که حاصل جیغ‌های ممتد چندین بچه بود، به گوش رسید و به دنبالش، سیلی از بچه‌های شر و شلوغ و کثیف، درحالی که یکدیگر را هل می‌دادند و برای ورود به صحنه از سر و کول هم بالا می‌رفتند، به طرفش هجوم آوردند.

سدریک برای لحظه‌ای بی حرکت سرجایش ماند و به بچه‌هایی که جیغ کشان اطرافش می‌دویدند، خیره شد. هر چه سریع‌تر باید کنترلشان می‌کرد.
- سلام بچه‌های خوب و نازنین. حالتون چطوره؟ ازتون می‌خوام همتون کنار هم صف...

اما هیچ کدام از بچه‌ها به حرفش گوش نمی‌دادند و همچنان به جیغ کشیدن و دویدن دور صحنه ادامه دادند. این‌بار سدریک صدایش را بلندتر کرد.
- بچه‌ها می‌شه لطفا ساکت بشین و صف...آخ...!

درست در همان لحظه، بچه‌ی کوچک چاقی که قدش تا کمر سدریک می‌رسید، با سر به شکمش برخورد کرده و او را چندین قدم به عقب هل داده بود.

بالاخره بعد از چندین تلاش ناکام دیگر، به این نتیجه رسید که بهتر است قید به صف کردن بچه‌ها را زده و همانطوری کارش را بکند. بنابراین رو به دوربین برگشت و حرفش را ادامه داد.
- خب بینندگان محترم، همونطور که دیدین شرکت‌کننده‌هامون اومدن و حالا می‌خوایم کارمونو شروع کنیم.

سپس خم شد و طی یک حرکت، دختربچه‌ی مو بوری را که داشت با سرعت از کنارش رد می‌شد، گرفت و نگه داشت.
- خیلی خب، اولین شرکت‌کننده‌ای که می‌خواد برنامه‌شو برامون اجرا کنه، ایشونن. اسمت چیه عزیزم؟

دختربچه به سدریک زل زد. سرش را به طرفی کج کرد و سپس کوتاه‌ترین پاسخ ممکن را داد.
- به تو چه.
- ...بله خب، به هرحال هر کسی ممکنه دوست نداشته باشه بقیه اسمشو بدونن. درک می‌کنم...حالا لطفا کارتو شروع کن.

دختر که حدودا چهار یا پنج سالش بود، جعبه‌ای مقوایی به ارتفاع نیم متر آورد و درست وسط صحنه گذاشت. بقیه بچه‌ها با دیدن دختربچه که می‌خواست اجرایش را شروع کند، خود به خود ساکت شده و کناری ایستادند.

دخترک با غرور بسیار، یک پایش را روی جعبه گذاشت و بعد بطور کامل روی آن ایستاد. همه‌ی افراد حاضر در آنجا، بخصوص سدریک منتظر اجرای خارق‌العاده‌ی دختر بودند که شایستگی‌اش برای ورود به گروه آموزش مرگخوارانِ کوچک را به نمایش بگذارد.

دخترک دست چپش را مشت کرد و بالا گرفت. آهنگ ابرقهرمانانه‌ای در فضا پخش شد و دختر چشمانش را بست...
و بصورت جفت‌پا از روی جعبه پایین پرید.

سدریک همچنان با لبخند به او زل زده بود، بلکه ادامه‌ی اجرایش را ببیند؛ اما پس از دقایقی متوجه شد که کارش تمام شده است.
- همین؟ اجرات همین بود؟ چطور فکر کردی می‌تونی با پریدن از ارتفاع نیم متری مرگخوار بشی؟

اما این عکس‌العملی نبود که دخترک دلش می‌خواست ببیند. بنابراین بغض کرده، دهانش را تا حد امکان باز و با نهایت توانش، شروع به جیغ کشیدن و گریه کرد.

- نه نه...ببخشید. منظورم این بود که...کارت فوق‌العاده بود! پریدن از همچین ارتفاعی واقعا شاهکاره و هر کسی نمی‌تونه همچین کاری بکنه. تو صددرصد وارد گروه آموزش شده و در آینده مرگخوار موفقی می‌شی!

دختربچه لبخند عظیمی زد و به طرف مقابل سدریک رفت و ایستاد. شرکت‌کننده‌ی بعدی، پسربچه‌ی خپل و کوتاهی بود که در حالی که بند شنلش را روی گردنش سفت‌تر می‌کرد، آمد و وسط صحنه ایستاد.

سپس نگاهی به سدریک انداخت و دست راستش را روی مچ دست چپش گذاشت.
- امروز می‌خوام از بهترین و هنرمندانه‌ترین نشانِ مرگخواران که از این به بعد جایگزین علامت شوم می‌شه و خودم طراحیش کردم، رونمایی کنم!

بلافاصله بعد از این حرف، آستین دست چپش را طی حرکتی بسیار سریع، بالا زد و از تعداد زیادی خطوط صاف و منحنیِ در هم پیچیده که شکلی شبیه به کلاف کاموا را تشکیل داده بودند، رونمایی کرد و بعد با غرور، رو به دوربین زل زد.

سدریک با توجه به تجربه‌ای که از اجرای قبل بدست آورده بود، به این نتیجه رسیده بود که نباید احساسات واقعیش را بروز دهد.
- وای! این شکلِ یه...یه...مهم نیست شکلِ چیه! مهم اینه که عالیه و مجوز ورودت به گروه آموزش مرگخواران رو با این طرح خفنش بهت تقدیم می‌کنه!

سپس درحالی که برای پسر و این طراحی زیبایش دست می‌زد، به شرکت‌کننده‌ی بعدی اشاره کرد که جلو بیاید و کارش را بکند.

کاری که شرکت‌کننده‌ی بعدی کرد، این بود که درست رو به دوربینِ وسط ایستاده و لبخند ملیح و ملایمی زد. سپس دهانش را به اندازه ده سانت باز کرده و تا حدی که حنجره‌اش اجازه می‌داد، با صدای گوش‌خراشی جیغ کشیده بود.

که البته این اجرا نیز پس از تعریف و تمجیدهای فراوان سدریک که می‌گفت استعداد جیغ کشیدن بسیار بدرد مرگخواران و اهدافشان می‌خورد، راهی گروه آموزشی شده بود.

به همین ترتیب، تمامی اجراها که یکی از یکی بدردنخورتر و خالی از هرگونه استعدادی بودند، توسط سدریک تایید شده و برای آموزش فنون مرگخواری به باشگاه آموزش فرستاده شدند.

پس از به اتمام رسیدن برنامه، سدریک درحالی که با خودش می‌اندیشید چندان کار سختی نبوده و تنها کاری که باید می‌کرده این بوده که با همه‌ی اجراها موافقت کند، متوجه شد که مدت زیادی‌ست که نخوابیده و این امری بسیار غیرعادی محسوب می‌شد.

بنابراین، گوشه‌ای خلوت پیدا کرد و بالشش را روی زمین گذاشت و همانجا به خواب عمیقی فرو رفت. و خب طبیعی بود که متوجه بلاتریکس عصبانی که پاورچین پاورچین به او نزدیک می‌شد، نشود.
- فکر کرده مرگخواری مسخره‌بازیه که همینجوری اون اجراهای مزخرفو تایید می‌کنه! مگه ارباب این مسابقه رو همینجوری الکی ساختن که تو با اون بچه‌های بی‌استعداد و بدردنخور خرابش کنی؟

سپس نور سبز رنگی از نوک چوبدستی بلای خشمگین بیرون آمد و مستقیم به طرف سدریک رفت.

******


- خب، داوطلب؟
- مگه سدریک مجری نبود؟ باز داوطلب برای چی؟
- نه دیگه نیست. از این یکیم خوشم نیومد. داوطلب؟

مرگخواران آهی از سر درماندگی کشیدند و به گوشه‌ی میز، در پی یافتن صدای خروپفی نگاه کردند؛ بلکه سدریک آنجا باشد تا دوباره بتوانند او را جلو بیندازند. و خب، منطقی بود که هیچ سدریکی آنجا دیده نمی‌شد.


فقط ارباب!
هستم...ولی خستم!

تصویر کوچک شده



پاسخ به: برد شطرنج جادویی
پیام زده شده در: ۲۳:۵۱:۲۶ چهارشنبه ۲۱ اسفند ۱۳۹۸
#55

گریفیندور، محفل ققنوس

روبيوس هاگريد


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۲۲:۵۵ جمعه ۲۸ شهریور ۱۳۹۳
آخرین ورود:
دیروز ۹:۲۴:۰۹
از شهری که کودک نداشت.
گروه:
ایفای نقش
کاربران عضو
گریفیندور
محفل ققنوس
ناظر انجمن
پیام: 420
آفلاین
سالّام

گریف - اسلی
سوژه: مشاوره

بید کتک‌زنه واقعاً خیلی پرخاش می‌کنه. سران هاگوارتز از شما می‌خوان که بهش مشاوره بدید و روان پرتشویشش رو آرامش ببخشید. ببخشید.

هافل - ریون
سوژه: مسابقه‌ی محله

به نوبه‌ی خودم تبریک می‌گم. به آرزوتون رسیدید. شما مجری یک برنامه‌ی مهیج مسابقه‌ای کودک و نوجوان شدید.


پنشنبه و جمعه و شنبه از آن توست.


ویرایش شده توسط روبيوس هاگريد در تاریخ ۱۳۹۸/۱۲/۲۲ ۳:۱۸:۱۳

تصویر کوچک شده



«میشه قسمت کرد، جای اینکه جنگید، میشه عشقو فهمید، باهاش خندید
میشه سیاه نبود، سفید نکرد. میشه دنیا رو باهمدیگه ببینیم
رنگی
منو حس میکنی؟ نه؟ نه! تو سینه‌ت دیگه شده سنگی.
و سنگین. و سنگین‌تر بیا روی سطح برای روز بهتر...»



پاسخ به: برد شطرنج جادویی
پیام زده شده در: ۲۳:۳۷:۴۹ چهارشنبه ۲۱ اسفند ۱۳۹۸
#54

هافلپاف، مرگخواران

سدریک دیگوری


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱:۳۳ دوشنبه ۲۸ خرداد ۱۳۹۷
آخرین ورود:
امروز ۱:۲۶:۱۹
از خواب بیدارم نکن!
گروه:
کاربران عضو
هافلپاف
ایفای نقش
مرگخوار
ناظر انجمن
پیام: 241
آفلاین
اسب هافلپاف(سدریک دیگوری) به اسب ریونکلا(آندریا کگورت)


فقط ارباب!
هستم...ولی خستم!

تصویر کوچک شده



پاسخ به: برد شطرنج جادویی
پیام زده شده در: ۲۳:۳۵:۱۷ چهارشنبه ۲۱ اسفند ۱۳۹۸
#53

گریفیندور، مرگخواران

فنریر گری‌بک


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱:۴۱ جمعه ۱ تیر ۱۳۹۷
آخرین ورود:
دیروز ۱۴:۳۹:۳۱
از زیر سایه ارباب
گروه:
ایفای نقش
گریفیندور
کاربران عضو
مرگخوار
ناظر انجمن
گردانندگان سایت
پیام: 448
آفلاین
فیل گریفیندور (فنریر گری بک) به فیل اسلیترین (رابستن لسترنج) حمله میکنه.




پاسخ به: برد شطرنج جادویی
پیام زده شده در: ۲۳:۳۰:۲۵ چهارشنبه ۲۱ اسفند ۱۳۹۸
#52

گریفیندور، محفل ققنوس

روبيوس هاگريد


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۲۲:۵۵ جمعه ۲۸ شهریور ۱۳۹۳
آخرین ورود:
دیروز ۹:۲۴:۰۹
از شهری که کودک نداشت.
گروه:
ایفای نقش
کاربران عضو
گریفیندور
محفل ققنوس
ناظر انجمن
پیام: 420
آفلاین
آی.
برنده‌ی این دوره، مروپ و گابریل هستش.
حرکت کنید، حرکت، حرکت.


تصویر کوچک شده



«میشه قسمت کرد، جای اینکه جنگید، میشه عشقو فهمید، باهاش خندید
میشه سیاه نبود، سفید نکرد. میشه دنیا رو باهمدیگه ببینیم
رنگی
منو حس میکنی؟ نه؟ نه! تو سینه‌ت دیگه شده سنگی.
و سنگین. و سنگین‌تر بیا روی سطح برای روز بهتر...»



پاسخ به: برد شطرنج جادویی
پیام زده شده در: ۲۳:۳۴:۰۹ سه شنبه ۲۰ اسفند ۱۳۹۸
#51

هافلپاف، مرگخواران

رکسان ویزلی


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۳:۱۳ پنجشنبه ۱۷ مرداد ۱۳۹۸
آخرین ورود:
امروز ۹:۴۴:۳۲
گروه:
کاربران عضو
هافلپاف
ایفای نقش
مرگخوار
پیام: 190
آفلاین
رخمون vs وزیرشون

- بیا اینور بازار! لباسای ترسناک ویژه شب هالووین! بیا اینور بازار!
- میگم آبجی، اینقد این لباسا ترسناکن که با چوب نگهشون داشتی؟ مطمئنی چیز دیگه ایشون نیست؟ مثلا کثیف یا بوگندو نیستن؟

رکسان سعی کرد برای اینکه اعتماد مشتری رو جلب کنه، لباس رو توی دستش بگیره. همچنان که لباس به دستش نزدیکتر میشد، تپش قلبش هم بیشتر میشد... تا اینکه کاملا با دستش برخورد کرد.
- آره... مطمئنم... میبینی؟ اصلا هم کثیف نیست...

مشتری به رکسان نگاه کرد که رفته بود روی ویبره. انگار لباس واقعا ترسناک بود.
- هالووین که یه سال دیگه ست، ولی میتونم رفیقامو باهاش بترسونم. میشه ببینم؟

رکسان با کمال میل، لباس رو توی بغل مشتری انداخت و برای اینکه اعتماد مشتری رو از دست نده و زودتر از شر لباس خلاص شه، جایی قایم نشد و فقط چند قدم عقب رفت.
- اینکه سفیده... مطمئنی دوستام از سفید بودنش میترسن؟
-

مشتری لباس رو برانداز کرد.
- این که قلب روشه. چرا یه نفر باید از این بترسه؟
- خب چی مثلا میتونه از قلب ترسناکتر باشه؟ تازه بافتشو نگاه کن؛ با کاموای پرز دار ساخته شده، میفهمی؟ کاموای پرز دار!

مشتری کم کم داشت به سلامت روانی فروشنده شک میکرد. راهشو کشید بره، که دست قوی و محکمی اونو به عقب کشید. البته بیشتر جثه مشتری نحیف بود که دست رکسان در مقابلش، قوی و محکم بنظر میرسید.
- اگه اینو ازم بخری، دو تا از این لباس خوشگلا هم بهت اشانتیون میدما.

مشتری به "لباس خوشگلا" نگاه کرد؛ و به معنای واقعی خوف کرد! لباسهای سیاهی که اسکلت های ترسناکی روشون به چشم میخورد. چشمای مشتری برق زد.
- همینا رو میخوام. :droll:
- این سفیده رو چی؟
- اونم اشانتیون بده.
- میشه صد گالیون.

* * *

- قربون نوه گلم برم که ذاتا فروشنده ست. :kiss:
- حالا چقد کاسب شدیم امروز؟

کاسب شدیم؟!
کمی به رکسان برخورد، ولی با این حال دستاشو توی جیبش برد و پنجاه گالیون روی میز گذاشت.

- آرتور، پنجاه گالیون! تا حالا پنجاه گالیون از نزدیک دیده بودی؟
- اینهمه زحمت کشیدیم لباس فروختیم، پنجاه گالیون حقمون بود دیگه.

زحمت کشیدیم؟!
یه کم بیشتر به رکسان برخورد. اما جرئت نمیکرد چیزی بگه تا مبادا خونواده ش از شراکتش با مرگخوارا سر در بیارن. وقتی دید کسی حواسش بهش نیست، آروم از در بیرون رفت.

چند دقیقه بعد - مقر مرگخوارا

- همین؟ همش پنجاه گالیون؟ نتیجه این همه زحمت یه گروه، فقط پنجاه گالیون بود؟

نتیجه زحمت یه گروه؟ اصلا نمیفهمید چرا اخیرا کسی برای زحماتش ارزشی قائل نیست. اوایل که شروع به فروش لباسای دست ساز مالی و مروپ کرد، همه معتقد بودن که اون "ذاتا فروشنده ست" و "گروه بهش مدیونه"، ولی الان هر کسی نتیجه زحمات رکسان رو، نتیجه زحمات خودش میدونست. کسی نمیدونست اون چه حالی داره وقتی یه درشکه رو پر میکنه از لباسهای ترسناکی که با کامواهای ترسناک ساخته شدن؛ کسی نمیدونست چه ترسی رو تحمل میکنه تا از شر اون لباسا خلاص شه!...

- خب رکسان مامان، برو بخواب که صبح کلی کار داری. کلی لباس مامانی گذاشتم پشت درشکه.

رکسان زیر لب غرولندی کرد و رفت توی رختخواب، اما نتونست بخوابه. با خودش فکر میکرد که چه کارهایی میتونه انجام بده تا قدرشو بیشتر بدونن، تا اینکه نزدیکای صبح به نتیجه رسید.

* * *

-... و در آخر، من دیگه نمیخوام چیزی بفروشم!

جماعت مرگخوار به رکسان خیره شدن. این اقدام، حتی برای مرگخوارای گریفندوری هم خیلی شجاعانه به حساب میومد، چه برسه به رکسان که به ترسو بودن معروف بود.
مرگخوارا به بلاتریکس نگاه کردن که با خونسردی تمام، به رکسان نگاه میکرد که سخنرانیش تموم شده بود.

- حرفات تموم شد؟
-
- گفتی نمیخوای دیگه لباس بفروشی، آره؟

رکسان به بلاتریکس نگاه کرد که چوبدستی رو به طور تهدید آمیزی توی دستش نگه داشته بود و یه "اگه نفروشی، خودت میدونی" خاصی توی چشماش بود.

- چیز... نه... این یه رسم خالیاست دیگه، خالی بندی در ملا عام.
- آفرین، حالا برو. رودولف، تو هم دیگه میتونی چشماتو باز کنی.

چند دقیقه بعد

- بیا اینور بازار! لباسای ترسناک ویژه شب هالووین! بیا اینور بازار!
- میگم آبجی، اینقد این لباسا ترسناکن که با چوب نگهشون داشتی؟


رکسان خالی... خالی خالی! بدون ویزلی!

تصویر کوچک شده


ارباب میشه زنده بمونم؟


پاسخ به: برد شطرنج جادویی
پیام زده شده در: ۲۳:۲۹:۱۲ سه شنبه ۲۰ اسفند ۱۳۹۸
#50

ریونکلاو، مرگخواران

گابریل دلاکور


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۶:۳۹ یکشنبه ۹ تیر ۱۳۹۸
آخرین ورود:
امروز ۰:۱۹:۴۷
گروه:
ریونکلاو
کاربران عضو
ایفای نقش
مرگخوار
پیام: 203
آفلاین
دور نهایی مسابقات شطرنج


وزیر ریونکلاو vs رخ و سرباز هافلپاف


هر وقت گابریل به دوران کودکی‌اش فکر می‌کرد تمام وجودش سرشار از شادی می‌شد. از نگاهِ خودش، دوران کودکی زیبا و لذت‌بخشی داشت؛ چرا که می‌توانست به راحتی و در هر حالتی، به خواسته‌هایش برسد و آن‌ها را عملی کند. مثلا او می‌توانست با طیب خاطر لباس‌های کثیف خواهرش را بشوید و کسی کاری به کارش نداشته باشد. یا هر روز و هر شب کف خیابان‌های شهرشان را تی بکشد و تازه بابت این کار، از او تشکر هم بشود!
البته کمی هم از لحاظ عقلی شوت بود که... اصلا اهمیت نداشت.

- گب کفشام کثیفن، من امروز قرار دارم!
- به من چه!
- واقعا که، از خودت خجالت نمی‌کشی که اجازه می‌دی این همه کثیفی توی جهان وجود داشته باشه؟
- من واقعا از خودم خجالت می کشم. الان میام، الان میام و همشو تمیز می‌کنم. لعنت به من که انقدر پست‌فطرتم. پاکیزگی منو فرا خوند و من گفتم به من چه!

شاید هم بیشتر از "کمی".

- گب اینجا رو هم تمیز کن!
- چشم مامان!
- گب لباسم کثیفه و تو اینجا نشستی؟
- چطور تونستم؟
- گب، شیرپاک‌کنم تموم شده و آرایشم روی صورتم مونده. خجالت بکش از خودت که هنوز اینجا نشستی!
- من لایق مرگم!

روزگار همینطور می‌گذشت و پیش می‌رفت و گابریل بزرگ و بزرگتر، و به مراتب شوت و شوت‌تر می‌شد. وقتی که مرگخوار شد، ابتدا بخاطر احساس وظیفه در جهت پاکیزگی و سپیدی، و پارادوکس عمیقش با جبهه‌ای که باید تمام دنیا را کثیف و سیاه می‌کرد از چند قسمت تَرَک خورد، اما توانست خودش را جمع و جور کند و به رسالت عظیمش برسد. و از آنجایی که دیگر‌ مرگخواران مثل او شوت نبودند، به او در جهت ادای وظیفه‌اش یاری می‌رساندند.

- بیا این‌ور زشتِ بی‌ریخت! بیا اینجا فرار نکن از دست من! تا اون سر دنیا باشی پشت ابرا باشی من بالاخره بهت می‌رسم و دهنتو صاف می‌کنم. پس عین بچه‌ی هیپوگریف بیا نزدیک بذار بی دردسر دهنتو صاف کنم، که نه من اذیت بشم نه تو!

فلش بک به چند دقیقه قبل

- گب؟ دستمال کاغذیم تموم شده. می‌شه یه چند دقیقه دستمال کاغذی بشی که سطوح بیرون از خونه‌ی ریدل‌ها رو باهات تمیز کنیم؟
- اول نوبت منه ها!
- نخیرم من بهش گفتم، پس اول نوبت خودمه!
- چی چیو نوبت خودمه؟ برین دستمال بخرین خب!
- دستمال توی بازار نایاب شده، پاکیزگی هم چیز ضروری‌ایه. تو که نمی‌خوای اون میکروبای زشت و ترسناک روی سطوح بمونن؟ تازه فکرشو بکن، اینجوری می‌تونی خیلی راحت از نزدیک با میکروبا دعوا کنی و بزنیشون و بابت کثیفی‌ها ازشون انتقام بگیری. قبوله؟

پایان فلش بک

- سو؟ فکر می‌کنم دیگه تمیز شد، الان داری خصومتای شخصی‌ رو میاری وسط!

سو نگاهی به گابریل‌ - دستمال‌ انداخت و تلاش کرد با آخرین نیرویش او را بچلاند. بعد هم با گفتن "بذار اول تمیزت کنم، بعد" او را به شیوه‌ی سنتی چند باری به در و دیوار کوبید و درآخر هم در نوشیدنی‌ِ کره‌ای خیساند. سپس در حالی که فاصله‌ای تا له شدن گابریل نبود، رضایت داد کمتر وسواس به خرج بدهد.

- حالا واقعا لازم بود انقدر به در و دیوار کوبونده بشم؟
- البته. ... واقعا می‌بینی چقدر به فکرتم؟ می‌بینی چقدر بهت در راه رسیدن به اهدافت کمک می‌کنم؟

هر چند به نظر می‌رسید که باید از گابریل تشکر بشود، ولی به هر حال او از رویارویی و جنگ تن به تن با میکروب‌ها به شدت راضی بود. پس نگاهی به سطوحی که تقریبا صیقل یافته بودند انداخت و رفت که به کارهایش برسد.

- نوشیدنی کره‌ای نداشتن داریم، من نوشیدنی کره‌ای خواستن می‌شم!
- برو از سالازار بترس راب، قباحت داره، تو پدر یه بچه‌ای!
- به کهنه‌شور بچگیای ارباب قسم فقط می‌خواستن شدم پوشکای بچه رو باهاش ضدعفونی کردن بشم... حالا از اون طرف خودمم یه کم خوردن بشم این میکروبای توی دهنمو کشتن کردن کنم.
- خب چرا نمی‌ری بخری؟
- پیدا شدن نمی‌شه خب... کل لندنو دنبالش گشتن کردم، نیستن می‌شه که نیستن می‌شه. حالا قرار بودن هسته که از یه جایی به اسم ایران برامون فرستادن بشن. نگاه کردن کن چقدر ما عقب‌افتاده‌ هستن شدیم و اونا رو به جلو!
- چرا نوشیدنی کره‌ای باید کمیاب بشه؟ یعنی هوریس کار خودشو کرد؟
- چی؟ ها؟ نه! همین‌جوری کشیدن کرده بالا، مردم هم عاشق گرونی بودن می‌شن. ریختن کردن که خریدن کردن کنن... حالا نوشیدنی کره‌ای شدن می‌شی تا مستقیم به جنگ میکروبا رفتن کنی؟
- خب... من نوشیدنی کره‌ای می‌شم. فقط حواست باشه که همه رو مصرف نکنی که تموم بشم‌.
- حل بودن هستن شده!

بعد از یک دور میتینگ مستقیم با ذرات تشکیل دهنده‌ی پوشک بچه‌ای که قبلا هم چند باری استفاده شده‌بود، سعی در جیغ و داد و آگاه سازی رابستن برای جلوگیری از نوشیده شدن توسط هوریس، ذره ذره تحلیل رفتن، و باز هم جیغ و داد و آگاه سازی رابستن برای جلوگیری از تمام شدن توسط هوریس، بالاخره گابریل توانست به شکل واقعیش برگردد و قصد کند که به کارهای روزمره‌اش برسد.

- گب؟ می‌خوام برم بیرون.
- خب برو!
- آخه بیرون هوا آلوده‌س...
-
- یعنی می‌گم بیا در جهت جلوگیری از ورود میکروبهای معلق در هوا به دستگاه تنفسی یک انسان که خیلی تمیز و استریلیزه‌س، ماسک من شو برم به کار و زندگیم برسم.
- قبلا هم هوا آلوده بود... شما یه چیزی رو از من قایم نمی‌کنین؟
- چی؟ ها؟ چیز! معلومه که نه! اصلا هیچ دلیل خاصی وجود نداره که ما چند روزه نمی‌ذاریم جادوگر تی‌وی ببینی و پیام امروز بخونی. فکر نکنی خبریه ها... اصلا. خب دیگه بیا.

گابریل با چشم‌های ریز شده به بلاتریکس خیره شد و احساس کرد اصلا دلش نمی‌خواهد ماسک باشد؛ اما از آنجایی که نمی‌دانست ریشه‌ی آن چیست تصمیم گرفت به ذهنش رجوع کند.

ذهن گابریل- طبقه‌ی سوم، راهروی راست، زیر پله‌ی هفتادم، خاطرات غیر مهم

- گابریل جان، می‌شه ازت خواهش کنم بیای و تو تمیزکردن اتاقم بهم کمک کنی؟
- گب؟ کتابخونه‌م به هم ریخته، تمیزش می‌کنی؟
- گب؟ قمه‌ دسته قرمزم که خال‌های مشکی داره رو تمیز کن!
- گب گب، موهامو شونه کردم نصفش با تیکه های شونه جلوی آینه‌س. یادت نره جمع کنی‌!
- گب من این پنج تا مسئله رو اشتباه جواب دادم. بیا برام پاک کن دوباره جواب بدم!
- گب چرا این نصف آینه از اون یکی کثیف‌تره؟
- گب؟ بیا یه دور جای من مبل شو تا بیام.

بیرون از ذهن گابریل

- خاطره‌ی آخری که اصلا توش هیچ پاکیزگی‌ای نبود.

گابریل همچنان با چشم‌های ریز شده به بلاتریکس نگاه می‌کرد؛ کمی حسِ یک موجود فلک‌زده‌ی بیچاره، بدبخت و نخودمغزی را داشت که البته جای مغزش چند قطره وایتکس ریخته‌ شده و همه هم از او انواع و اقسام استفاده‌های شخصی و غیر شخصی، و در جهت یا خلافِ جهت پاکیزگی و تقارن کرده‌اند؛ اما در نهایت با تاکید بر این موضوع که چقدر خوب است که به جای آن جسم نامتقارن و کثیف و ژولیده چند قطره وایتکس دارد، با خوشحالی از فکر بیرون آمد و چشمش به دمپایی مشکی بلاتریکس افتاد که در حال پرتاب شدن بود.

- چشاتو واسه من ریز نکنا!
- غلط کردم.

مسلما گابریل ترجیح می‌داد تبدیل به ماسک شود، تا اینکه با مخالفت با بلاتریکس دیگر شانس هیچ تبدیلی را نداشته باشد.

- فیل‌تر دار!
- چشم.

بعد از اینکه بلاتریکس با رعایت تمام نکات بهداشتی تعدادی مشنگ شکار کرد و به خانه برگشت، اعضای خانه ی ریدل در نبودِ گابریل دور هم جمع شدند.

- من که فکر می‌کنم مبتلا شده.
- چرا؟
- آخه تو خیابون حواسم نبود انداختمش رو زمین، یکی کل خلطای چند روز اخیرشو تف کرد روش.
- به هر حال ما که مطمئن نیستیم.
- خب نباشیم. اولا، پیشگیری بهتر از درمانه. دوما حالا مبتلا نباشه، چه اتفاق خاصی قراره بیفته مثلا؟
- بنظرتون چطوری بهش بگیم؟
- گفتن می‌شیم که بچه دیگه پوشک نداشتن داره. بعد برای اینکه تو خونه کار خرابی کردن نکنه تبدیل به پوشک شدن بشه!
- به نظر من که باید قرنطینه‌ش کنیم تا خوب بشه...

قبل از اینکه سدریک بتواند حرفش را کامل کند، مورد تهاجم قرار گرفت.

- اه اه، چه روحیه‌ی محفلی‌ای.
- از خودت خجالت بکش که انقدر مهربونی!
- اگه به ارباب نگفتم.

سدریک سعی کرد در میان دیس‌لایک‌ شدن‌ها و فحش های ناموسی، ادامه‌ی حرفش را بگوید.
- ... بعد دوباره به جای ماسک ازش استفاده کنیم!
- این راه خوبیه...
- ولی اگه خوب نشد چی؟ اون‌وقت الکی روش وقت گذاشتیم و پول صرفش کردیم. من که مخالفم.
- من یه راهِ حل خوب دارم...

چند دقیقه بعد

جمع مرگخواران به جز گابریل، در کنار هم ایستاده‌بودند و به صحنه‌ی روبرو نگاه می‌کردند.

- بنظرتون یکم زیاده‌روی نبود؟
- هرگز.
- من که می‌گم حقش بود. همش شبا بیدار می‌شدم می‌دیدم تو وایتکس خوابوندتم.
- مانع رشد بچه هم شدن شده‌بود، انقد که لایه لایه پوستشو شست.

روبرویشان صحنه‌ی رمانتیکی از خانه‌ی ریدل در شعله‌های آتش بود. با اینکه کمی ریسک داشت اما راه‌حلی قطعی و تضمینی بود.

- اصلا می‌دونین... اینجوری واسه ارباب هم بهتره، دیگه امکان نداره بیمار بشن!
- ارباب؟
- حالا کجان ارباب؟
- ارباب تو اتاقشون خوابن.
- عه پس سر و صدا نکنیم که مزاحم خوابشون نشیم.
- به نظر من بریم بالای درختای همین جا بخوابیم تا ارباب از خواب بیدار بشن بگن چیکار کنیم.
- آره بریم!

چند سال بعد


یک ظرف پر از ذرات خاکستر، در بالای طاقچه‌ی خانه‌ی جدید ریدل‌ها گذاشته شده‌بود. اطراف ظرف، انواع و اقسام نذورات و میوه‌ها و آب میوه‌ها قرار داشت و درون خودِ ظرف هم، چند پر پرتقال با دقت و ظرافت چیده شده‌بود‌.

- ارباب، می‌گم من شنیده بودم که همه‌ی انسان‌ها در نهایت به هدف والایی که براش ساخته شدن می‌رسن ها، فقط الان دیگه کاملا به یقین رسیدم‌. شما فکر کنین! چقدر زیبا و عمیقه که در روزگارانِ دور، با خاکستر ظرف می‌شستن و باعث پاکیزگی می‌شدن... و الان من خاکستر شدم و می‌تونم به خودم افتخار کنم.
- گب، امروز اصلا حوصله نداریم.
- ارباب یعنی حالا که مثل من خاکستر شدین یعنی هدف نهایی از زندگی شما هم پاکیزگی بوده؟ یعنی شما هم مثل من هستین؟
- ما مثل هیچکس نیستیم!
- ارباب دیدین بچه‌ی رابستن چقدر بزرگ شده؟ تازه امروزم تولدشه. شنیدم مادرتون داشت می‌گفت امروز به یمن تولدش قرمه‌سبزی با رشته‌ی آش و آب آناناس درست می‌کنه، من که دهنم آب افتاد.
- ما انقدی که از بچه‌ی رابستن متنفریم، از تو نیستیم! چند روز پیش با این توپش زد به ما، الان لبه‌ی طاقچه‌ایم و هیچکسم حواسش نیست. هر لحظه ممکنه بیفتیم و تمام ذراتمون پراکنده بشن. ببین بچه‌شو، سن مامانِ ما رو داره و باز داره توپ بازی می‌کنه!

همین‌طور که لرد سیاه مشغول ابراز تنفرش از بچه‌ بود، مروپ با دیس بزرگی در دست از آشپزخانه خارج شد.

- سیرترشیای مامان، تا من می‌رم دسر رو بیارم شما هم برین دستاتونو بشورین و بیاین بشینین دور میز!
- بانو، پس کیک تولدم کی درست شدن می‌شه؟
- درست می‌شه بچه‌ی مامان، گوشت خروس یکم دیرپزه، یکم باید صبر کنی. تو توپ بازی کن تا من بیام.

- نه! یکی به مادرمون بگه این بچه رو تشویق به توپ بازی نکنه!

درست در لحظه‌ای که لرد سیاه بال بال می‌زد تا به روی طاقچه برگردد، که البته دستش از دنیا کوتاه بود و نمی‌توانست ، بچه سعی می‌کرد حرکاتی که از روی کارتون فوتبالیست‌ها دیده بود را تقلید کند.
- خب حالا بچه‌ی رابستن زاده‌ی اصل یه پرش سه متری زدن می‌کنه و از روی میز پریدن کرده و توپ رو شوت می‌کنه! توی راه توپ به ظرف خاکستر ارباب برخورد کردن می‌کنه و توی ظرف قورمه‌سبزی مامان مروپ ریختن می‌کنه که اصلا اصلا مهم نبودن می‌شه. مهم این بودن می‌شه که توپ توی دروازه رفتن شده! گل شدن شده! گل شدن شده!
- می‌گم ارباب، به نظر من شما هم در نهایت به فلسفه‌ی وجودیتون رسیدین. نه؟

- چقدر جای قرمه‌سبزی مامان توی این لحظه و این مکان خالیه نه؟ ... همیشه عاشق قورمه سبزی با طعم پرتقال بود؛ ای دنیای پوچ!

همینطور که لردسیاه روند هضم در دستگاه گوارش انسان‌ها‌ همراه با مُشتی لوبیای نفاخ را به یاد می آورد و به فلسفه‌ی وجودیش که همان قورمه‌سبزی با آب‌پرتقال مامان شدن بود لعنت می‌فرستاد، گابریل هم به این فکر می‌کرد که نه تنها در طول زندگی مثل یک تسترالِ گوش دراز از او کار کشیده شد، بلکه حتی بعد از مرگ هم بیخیالش نشدند.


کی آماده‌ی شفاف شدنه؟




تصویر کوچک شده


پاسخ به: برد شطرنج جادویی
پیام زده شده در: ۲۳:۰۹:۰۶ سه شنبه ۲۰ اسفند ۱۳۹۸
#49

اسلیترین، مرگخواران

مروپ گانت


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۶:۲۸ شنبه ۲۷ مرداد ۱۳۹۷
آخرین ورود:
امروز ۰:۵۸:۴۳
از زیر سایه عزیز مامان
گروه:
کاربران عضو
اسلیترین
ایفای نقش
ناظر انجمن
مرگخوار
پیام: 285
آفلاین
دور نهایی شطرنج هاگوارتز

وزیر اسلیترین vs فیل و اسب گریفندور


-سرزمین آفریقا...با تنوع زیستی که کمتر جایی می توان یافت اکنون شگفتی های خود را به نمایش می گذارد. از زیست بوم های مهم این منطقه می توان به پلنگهای خوش پوش و خوش استیل آفریقایی تا پیرزن های باکمالات در حال انقراض خانه سالمندانی اشاره کرد! پس چشم های خود را به جادوگر تی وی بدوزید و با "نشنال مروپگرافیک" همراه باشید.

پس از پخش صدای مشکوک دوبلور مستند که شباهت رعب آوری به صدای رودولف داشت، بر روی تصویر تلویزیون بیابانی نمایش داده شد که باد در حال بردن بوته خاری در آن بود. بوته خار که در هوا شناور بود، رفت و رفت و رفت تا اینکه مستقیم به صورت مروپ برخورد کرد.
-آاااخ! نونم کم بود یا آبم که اومدم توی این کوه و بیابون؟!

فلش بک به یک روز قبل

-اینجا یا جای منه یا جای پیتزا!

نجینی بی اهمیت به داد و بی داد های مادربزرگش در حال نوش جان کردن بقیه پیتزای قارچ و گوشت چرب و چیلی انسانش بود. پس از آنکه پیتزایش را درسته بلعید با دمش دستمال کاغذی را بالا آورد و نیش هایش را پاک کرد.
-معلومه که پیتزا. رژیم غذایی تحمیلی مادربزرگ خیلی فس. فقط آفریقایی ها میتونن از این رژیم استقبال کنن و فیس نشن!
-پس من میرم آفریقا.

نجینی با دمش کاغذی را به مروپ داد.

-چشمم روشن...نوه مامان بزرگ بلیط یک طرفه به آفریقا هم که برام از قبل خریده!
-فس.
-دیگه خسته شدم از این زندگی پر از فست فود. از این روزایی که غذای خونگی دیگه توش جایی نداره. من میرم.

در حالی که بلند بلند فریاد می زد که می خواهد برود به سمت بستن شیر گاز به راه افتاد. شاید امید داشت که سر راه قیمه بادمجان دلبندش را ببیند تا او مثل همیشه منصرفش کند.

-عه بانو...دوباره دارین میرین خانه سالمندان؟
-نه...دارم میرم آفریقا!
-نه نرو سمیه...چیز نه یعنی نرین بانو...اگر شما برین شمعدونی ها پژمرده میشن.

موسیقی غم انگیزی پخش شد.

-اگر شما برین من دیگه تو غذای کی جوهر نمک بریزم بانو؟!
-اگر شما برین من به کی دوازده کاربرد انتگرال در زندگی روزمره رو آموزش بدم؟
-بعد از شما کی به بچه ساندویچ شلغم پخته با سس فرانسوی و نعناع داغ دادن بشه؟

مرگخواران اشک ریزان چمدان مروپ را می کشیدند تا مانع از حرکت او شوند. اما او فقط حرف یک نفر را قبول داشت. مطمئن بود قیمه بادمجانش با بغض و آه جلویش را خواهد گرفت.

اما خب...اشتباه می کرد!

-بعد از رفتنتون در را پشت سرتان ببندید مادر.

لرد به سمت ضبطی که آهنگ غم انگیز پخش می کرد رفت و آن را از برق کشید و با خونسردی به اتاقش برگشت.

انتظار این یکی را نداشت. ظاهرا جدی جدی باید می رفت. شیر گاز را بست. یادداشتی درباره چگونگی بستن بند کفش برای قیمه بادمجان نوشت و به راه افتاد.

پایان فلش بک

دوبلور مستند از پشت دوربین حیات وحش ضربه ای به لنز زد تا مروپ از فکر و خیال خارج شود.
-ملت پشت تلویزیون منتظرنا.
-من الان یه بادیه نشین آواره ام تو شبکه چهار! منتظر چی هستن آخه؟
-منتظر تلاش برای بقا...روبه رو شدن با خطرات طبیعت وحشی...دیدن پلنگ های با کمالات.

مروپ با ناامیدی به اطرافش نگاه کرد.
-تشنمه...گرسنمه...از نداشتن سقفی بالای سرم که از آفتاب سوزان استوایی در امان نگه م داره رنج میبرم.
-غر فایده نداره...دیدم که میگم. باید تلاش کنی!

و مروپ تصمیم گرفت تلاش کند. با کیسه فریزری در بیابان به راه افتاد و با کاکتوسی که داشت عرق پیشانی اش را پاک می کرد رو به رو شد.
-کاکتوس مامان؟ میشه عرق پیشونیتو توی این کیسه بریزی تا مامان بتونه تشنگیشو رفع کنه؟
-نچ.
-چرا؟!
-با هوریس قرارداد دارم که عرق هامو برای ساخت نوشیدنی کره ای براش پست کنم.
-عه...هوریس مامان آشنای منه. نگران نباش ناراحت نمیشه یکم از عرقتو بهم بدی.
-پارتی بازی؟ فکر کردی ما گیاهان هم مثل شما انسان ها اهل این کارای زشت و ناپسند هستیم؟ عمرا!

مروپ با ناامیدی تصمیم گرفت زمین را حفر کند تا حداقل از آفتاب سوزان در امان بماند و آبی که از قبل در بدنش بود را ذخیره کند. بیل شکسته وین را از جیبش در آورد و شروع به حفر زمین کرد. پس از گذشت مدتی طولانی بلاخره گودالی حفر کرد اما هنوز در آن دراز نکشیده بود که باد شدیدی وزید و زیر شن های روان دفن شد!

تاریکی بر فضا حاکم شد. فقط صدای پای مورچه ها به گوشش می رسید. مورچه ها به وسیله اجتماع خود به سادگی بر مشکلات اولیه زندگی خود فائق می آمدند و نیاز های خود را به کمک یکدیگر تامین می کردند. با کنجکاوی آنها را در زیر زمین دنبال کرد تا اینکه به لانه آنها رسید. او از اجتماع انسان ها دور شده بود اما نمی توانست در آن بیابان بی آب و غذا به زندگی اش ادامه دهد. پس تصمیمش را گرفت. باید اجتماع جدیدی را تجربه می کرد.
-اممم...سلام بر دلاوران عرصه آذوقه جمع کردن و زحمت کشان پر تلاش تجزیه موجودات در طبیعت و حفر کنندگان دیوارهای سخت.

لشکر مورچگان که شیپور زنان در حال حرکت بودند نزدیک پای مروپ توقف کردند.
-درود بر تو ای بادیه نشین دفن شده.
-غرض از مزاحمت...می خواستم ببینم کارگری، سربازی، بنایی یا نجاری نمی خواین؟
-بنا و نجار و کارگر که داریم. خانم ها هم که از سربازی معافند. فقط یه سمت می مونه اونم ملکه هست. ببین راستشو بخوای چند وقته این ملکه ما فحاش شده و دست بزن پیدا کرده! تمام روز جون می کنیم و آذوقه حلال جمع می کنیم و بعدا بر می گردیم لونه و خانم ترش رویی می کنه! بخاطر همینم هممون راضی هستیم یه ملکه جدید داشته باشیم.

مورچه ها تاجی از ساقه و سنبله های گندم بر سر مروپ گذاشتند. به داخل لانه رفتند و ملکه قبلی را بیرون آوردند و پرت کردند روی کاکتوس و تعظیمی به ملکه جدیدشان که بر تخت پادشاهی تکیه زده بود کردند.

جو ملکه شدن مروپ را گرفت!
-اخبار امروز را قرائت نمایید.
-بانوی من...اعتیاد دامن گیر بخشی از جوانان کلونی شده است. این جوان را دیروز با سرنگی در دست با یک مثقال مسکالین دستگیر کردیم.
-مسکالین دیگر چیست ژنرال؟
-ماده مخدریست بس توهم زا که از کاکتوس "سن پدرو" بدست می آید.
-داداشم چه چیزایی که نمی کشیده ها. کاکتوس توهم زا آخه؟! اونم با این اسم ضایعش؟!

دو مورچه سرباز، دستان و شاخک های مورچه ای نحیف را گرفته و آن را نزدیک ملکه آوردند. احسان قلی خانی درون وجودی مروپ از خواب زمستانی بیدار شد و خمیازه ای کشید.
-چیشد که به اعتیاد رو آوردی؟ میخوام از اون مورچه سرکش و سلامتی که قبل از اعتیاد بودی برامون بگی.
-کلونی منو به این شمت کشید...کار کم بود...بی پولی بود...آژادی بیان برای اعتراژ نبود...

کسی حق نداشت منکر آزادی بیان شود. به مروپ بر خورد!
-اعتیاد بیماری نیست بلکه یک جرم است! با ذره بین آتشش بزنید.

او ملکه دیکتاتوری بود.
-دیگر چه خبر ژنرال؟
-کارگران مشغول کارند. لانه مورچگان همسایه که متعلق به ملتی دیگر است به لطف شما در حال گسترش و پیشرفت است. با مالیات هایی که هر لحظه از ملت خود می گیریم می توانیم هر روز آنها را به شکوفایی بیشتر برسانیم.
-عالیست. چی بهتر از خدمت به سایر ملت ها و نادیده گرفتن ملت زجر کشیده خودمان.
-بله بانوی من. فقط یک مسئله باقی می ماند.
-چه؟
-وظایف یک ملکه! بنابر ماده ۵ قانون کلونی: مورچه های مونث از حقوق عادلانه مربوط به ارث و دیه و اجازه عمل های جراحی و مسافرت به خارج از کلونی و قضاوت و... محرومند تا فقط وظیفه فرزندآوری را راحت تر ایفا کنند. این وظیفه برای مورچه ها بسیار سنگین بوده و ملکه باید در هر صدم ثانیه پنجاه فرزند جدید متولد کند.
-اممم...خب دیگه من فکر کنم مهلت ملکه شدنم تموم شده. مرلین یار و نگهدارتون.

مروپ که زیر لب "پنجاه تا در صدم ثانیه" را تکرار می‌کرد از جا پرید. به سرعت از لانه مورچه ها خارج شد و سر راه تعداد بسیار محدودی مورچه را که در واقع مساوی با کل کلونی بود با قدم های هراسانش لت و پار کرد و آزارید موری که دانه کش است!

گرما شدید بود. به سختی قدمی از قدم دیگر بر می داشت. بلاخره به سایه ای رسید. سایه کوهی بلند و مرتفع. به سختی شروع به بالا رفتن از آن کرد.

-بعععع.
-The Goat...
-از اتاق فرمان تقاضا دارم قبل از اینکه با قمه هام بیام سراغشون صدای اصلی مستند رو کمتر کنند تا تمرکزم بهم نریزه. بله...بز های کوهی از گونه های مهم و با نمود کمالات کوه ها می باشند. متاسفانه این گونه نادر به دلیل هوش فراوان هم اکنون در حال انقراضند.

گله ای از بز های کوهی در تصویر نمایش داده شدند که با خوشحالی در حال پرش در دره ای بودند. یکی از آنها جلو رفت. با سم هایش با بقیه بای بای کرد و با کله خودش را به داخل دره پرت کرد و مغزش به هزار تکه تقسیم شد و دل و روده اش به در و دیوار دره پاشید. بقیه بز های کوهی دست و جیغ و هورایی کشیدند و به بز بعدی که داوطلب شده بود چشم دوختند.

-اهم اهم...بزهای مامان؟ ببینید الان این پرت شد و مرد! شما هم بپرید میمیرین طبیعتا. نپرید خب!
-بععع...به عقب بر نمی گردیم.
-

مروپ دلش نمی خواست وارد اجتماع این گونه بسیار باهوش شود. بنابراین در حالی که دوباره دست و جیغ و هورای بزهای کوهی سر به آسمان گذاشته بود آرام از گوشه تصویر فرار کرد.

-This call number is busy now please try again later...
-اتاق فرمان ظاهرا حرف آدم سرشون نمیشه. شما خودتون ادامه مستند رو تماشا کنید تا من برگردم. نه وایسا...اون چیه؟ یه پلنگه که.
-چی؟ پلنگ؟!

مروپ با وحشت پشت صخره ای پناه گرفت.

پلنگی در حال سلفی گرفتن از خودش بر روی نوک قله کوه بود.
-اگر می خواین لب هاتون مثل من خوش فرم باشه، لینک زیر رو بکشین بالا! اگر می خواین پشماتون مثل من طبیعی باشه، "اکستنشن جنگلی" با خدمات پس از فروش در خدمت شماست...کافیه لینک زیر رو بکشین بالا! اگر می خواین مثل من وجترین بشین و دو روزه لاغر کنین برا گرفتن برنامه رژیم خودتون، لینک زیر رو بکشین بالا!

مروپ نفس راحتی کشید‌. پلنگی گیاه خوار قطعا با او کاری نداشت.
-سلام مامان جان..‌.میدونی من از کجا میتونم آب یا یه درخت میوه ای چیزی پیدا کنم؟
-میوه؟ ایش! میوه هم شد غذا؟ فقط گوشت!
-امم...فکر کنم مزاحم شدم.
-کجا؟ بودی حالا!

ظاهرا حتی آفریقایی ها هم رژیم غذایی او را قبول نداشتند. اینجا دیگر پایان خط زندگی مروپ گانت بود. با ناامیدی به تمام خاطرات خوشش با لرد و مرگخواران فکر کرد. به روزی که تام را در گور می کرد و آخر هفته ها که با نبش قبر، وی را از گوری به گور دیگر آواره می کرد‌. بعد از او چه کسی این مسئولیت سنگین را بر عهده می گرفت؟

تصمیم گرفت نمیرد!
-اممم پلنگ مامان. من دیگه خیلی پیرم. همش استخونم و هیچ گوشتی ازم نمونده. ولی به هر حال خوشحال میشم این آخر عمری غذای یه همچین پلنگ زیبا و دلربایی بشم. فقط قبلش میشه آی دی اینستاتو بدی این مامان پیر عکساتو لایک کنه؟

پلنگ در تلفنش به دنبال آی دی اینستاگرامش گشت اما همین که سرش را بالا آورد تا آن را به مروپ بگوید با گرد و خاک باقی مانده از فرار او مواجه شد. دوست داشت دنبالش برود اما حجم زیاد ژل های تزریقی سنگینش کرده و از سرعتش کاسته بود. پس به نگاه کردن به غذایش که هر لحظه دور و دور تر می شد اکتفا کرد.

خسته به بائوبابی تکیه داده بود. ناگهان آهنگ هندی شروع به پخش شدن کرد. گوریلی عظیم الجثه درختی را شکست.

-اوه یک گوریل با کمالات...نه صبر کنید. باکمالات نیست. مذکره. کینگ کونگه طرف! داره چیکار می کنه؟ درخت با سس کچاپ و انبه میخوره؟!

چشم های مروپ درخشید. آیا این همان آفریقایی نبود که نوه اش به آن اشاره کرده بود؟

موسیقی هندی بلند تر شد. مروپ در حالی که مانند پرنسس های دیزنی آواز می خواند به سمت گوریل رفت. سر راه کفش بلورینش را جا گذاشت. کینگ کونگ با دیدن او عنان اختیار از کف داد و درخت سس کچاپی اش از دستش بر زمین افتاد. در حالی که عاشقانه به یکدیگر خیره شده بودند به آینده خود فکر کردند. به روز ها و شب هایی که می توانستند در کنار هم حیوانات جنگل را له کنند. درختان بائوباب را به اینور و آن ور پرتاب کنند و در کنار هم عسل و خربزه بخورند.

-کینگوری؟

با وجود کینگوری دیگر میوه های شاخه های بالاتر درختان از دستان مروپ در امان نمی ماندند زیرا همسرش خود درخت را برایش می چید!

-یعنی چی؟! ته مستند قرار بود به یه پلنگ با کمالات برسیم نه گوریل انگوری! از آمدن و رفتن من سودی کو؟

یک هفته بعد

-من برگشتم!
-عه مادر؟ چقدر زود برگشتین!
-هنوزم از رژیم مامان بزرگ، فس.
-بانو برگشتین که ادامه نظریه نسبیت رو براتون بگم؟

مروپ لبخندی به همه زد.
-نه اومدم به اتفاق پدر خونده تون بریم ماه عسل شمال!
-پدرخوانده؟

لحظاتی بعد مروپ پشت فرمان پراید نشسته بود و آهنگ "خاطرات شمال" را گوش می کرد. کینگوری هم بالای سقف ماشین نشسته بود و در حالی که پسر خوانده اش را در مشتش گرفته بود آهنگ را بلند بلند می خواند.
-خاطرات شمال محاله یادم بره...اون همه شور و حال محاله یادم بره...انگوریییی انگورییی انگورییی.
-بله محال است یادمان برود!


ویرایش شده توسط مروپ گانت در تاریخ ۱۳۹۸/۱۲/۲۰ ۲۳:۱۹:۲۴



پاسخ به: برد شطرنج جادویی
پیام زده شده در: ۲۲:۵۰:۰۵ سه شنبه ۲۰ اسفند ۱۳۹۸
#48

گریفیندور، محفل ققنوس

آرتور ویزلی


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱:۰۲ جمعه ۱۵ بهمن ۱۳۹۵
آخرین ورود:
دیروز ۱۲:۵۳:۵۰
از خانه ویزلی ها
گروه:
ایفای نقش
محفل ققنوس
کاربران عضو
گریفیندور
ناظر انجمن
پیام: 513
آفلاین
اسب گریفیندور VS وزیر اسلیترین


سوژه: کوه و بیابون!

سکوت در خانه ویزلی ها، نشان دهنده این بود که ویزلی ها به خواب رفته اند و خبری از جنب و جوش ها و شیطنت های بچه ویزلی ها نیست. آرامش خاصی با بادی که در لا به لای علفزارها می پیچید، ترکیب شده بود. آرتور که مدتی کوتاه رو مرخصی گرفته بود تا در کنار خانواده اش باشد، در تخت خواب گرم و نرمش خوابیده بود. هنوز در خواب عمیق فرو نرفته بود که صدای در شنیده شد. خواب از سر آرتور پرید و چشمانش رو باز کرد. برای لحظه ای فکر کرد که شاید به خیالش اومده که در این ساعت از شب، صدای در خانه رو شنیده، ولی برای بار دوم که در خانه به صدا در اومد، مطمئن شد که کسی اون بیرونه. مالی و بقیه ویزلی ها هنوز خواب بودن و با به صدا در اومدن در خانه، از خواب بیدار نشده بودن. آرتور به طبقه پایین رفت و پشت در ایستاد.
-کیه؟

آرتور جوابی نشنید و بعد از چند ثانیه، دوباره در زده شد. آرتور چوبدستیش رو بیرون آورد و آماده باش ایستاد. در رو به آرامی باز کرد و از گوشه در به بیرون نگاه کرد. سه مرد با قدی نسبتا کوتاه، با لباس هایی کهنه و آستین هایی گشاد و کله هایی تاس و کچل، جلوی در ایستاده بودن. آرتور، نگاهی به ظاهر این افراد انداخت. در رو کامل باز کرد، ولی همچنان چوبدستیش رو در دست داشت. مردی که جلوتر از همه ایستاده بود، با تعجب به آرتور نگاه کرد.
-شما...

دو مرد دیگر که عقب تر ایستاده بودن نیز با دیدن آرتور، دست و پاهاشون شل شد و به آرتور خیره موندن.
-ماروده سان درست میگفت.
-یعنی افسانه ها حقیقت دارن؟

آرتور که حرفهای اون ها رو نمیفهمید و از هیچی خبر نداشت، ابرویی بالا انداخت و به اون سه مرد خیره شد.
-شماها کی هستین؟ این وقت شب اینجا چیکار میکنید؟

آرتور کمی بیشتر به چهره اونها دقت کرد و سعی کرد در اون تاریکی، چهره اون اشخاص رو ببینه.
-ببینم چینی ای چیزی هستید؟ یا پیغمبر!... کرونا مرونا ندارید که؟ اومدید جلو خونم تا آلودم کنید؟ نزدیک بشی تف میکنم در میرما!

فردی که از بقیه جلوتر ایستاده بود، به نشانه احترام، سر خم کرد و دوباره عمود ایستاد.
-لطفا بنده و دوستان من رو ببخشید که در این ساعت از شب، مزاحم استراحتتان شدیم. شما آرتور هستید؟ ما راهبان تبتی هستیم و به دنبال شخصی به نام آرتور ویزلی میگردیم. حسی بهم میگه که شما خودشون هستید. چون دقیقا همون مشخصاتی رو دارید که معبد در اختیار ما گذاشت.

آرتور ابتدا کمی جا خورد و به راهبان تبتی نگاهی کرد.
-چیشده؟ شما با آرتور ویزلی چیکار دارید؟
-آیا شما خودشون هستید؟
-بله... من خودشم، ولی با من چیکار دارید؟

راهب خوشحال شد و دوباره سر خودش رو خم کرد.
-باورم نمیشه که شما رو پیدا کردیم. ما باید شما رو تا معبد همراهی کنیم. لطفا همراه ما بیاید.

آرتور که همچنان متوجه قضیه نشده بود و نمیدونست چرا راهب ها به دنبالشن، چند قدمی عقب رفت.
-چرا من باید با شما ها بیام؟

راهب سرش رو بالا آورد و به آرتور نگاه کرد.
-ازتون خواهش میکنم به همراه ما به معبد بیاید. معبد به حضورتان در آنجا احتیاج داره. در بین راه همه چیز رو برایتان توضیح میدم. از شما خواهش دارم این خواسته بنده رو رد نکنید و با ما همراه بشید.

آرتور همچنان نمیدونست که چه اتفاقی افتاده و باید چیکار کنه. نگاهی به پله های خانه اش انداخت.
-من که متوجه نشدم چرا باید باهاتون بیام... ولی... اگر من باهاتون همراه شم، خانواده ام چی؟ من نمیتونم اون ها رو تنها بذارم و یا بی خبر از پیششون برم.
-همانطور که خدمتتون عرض کردم، همه چیز رو در بین راه برای شما توضیح خواهم داد و درباره خانواده تان... به محض رسیدنمان به معبد، گروهی رو به سمت خانه میفرستم تا در ساعتی از صبح که خانواده شما از خواب بیدار شدن، اون ها رو به سمت معبد هدایت کنند.

آرتور نمیدونست چه تصمیمی باید بگیره. مدت کوتاهی با خودش فکر کرد و بالاخره تصمیم گرفت که این ریسک رو بپذیره و با راهبان تبتی به سمت معبد بره. آرتور در رو برای مدتی بست و به سمت اتاقش رفت و تمام وسایل مورد نیازش رو برای این مسیر نسبتا طولانی تا معبد راهبان تبتی، آماده کرد. بعد از دقایقی، آرتور از خانه خارج شد و به همراه راهبان تبتی عازم کوهی شدند که معبد، بالای اون بنا شده بود.

یک ساعت مانده به طلوع خورشید-میانه راه

آرتور و راهبان تبتی، در مسیر حرکت بودن و تمام مدت آرتور به تصمیمش فکر میکرد. شاید تصمیم اشتباهی گرفته بود و نباید با راهبان همراه میشد و شاید هم کاملا برعکس این دید، کار درستی انجام داده بود که به راهبان تبتی اعتماد کرده بود. آرتور نمیدونست که چه سرنوشتی در انتظارشه. کمی بعد یادش افتاد که راهبان قرار بود ماجرا رو برای آرتور توضیح بدن.
-ام... چیزه... میگم که قرار بود بین راه، همه چیز رو برام توضیح بدید. به خاطر دارید که؟

راهب نگاهی به آرتور انداخت و سرش رو پایین آورد.
-بنده را عفو بفرمایید. اصلا حواسم نبود که باید برایتان توضیحاتی را ارائه دهم.

راهب صداش رو صاف کرد و در حالی که به راهشون ادامه میدادن، تمام ماجرا رو برای آرتور توضیح داد.
-طبق افسانه های معبد، در سال هایی بسیار دور که معبد، تازه کار خودش رو شروع کرده بود، شخصی با نام سایکو به معبد آمد و خودش را به عنوان یک مبارز حرفه ای معرفی کرد. مبارزی که در تمام سال های زندگی اش، تنها کاری که کرده، خدمت به مردمش بود. او در تمام سال های زندگی اش، در معبدی که در نزدیکی روستایشان بود، در حال آموزش دیدن و خدمت بوده و در جنگ های بسیاری که بین نظامیان و راهبان معبد بوده، شرکت داشته. اما در همان سال های اخیر، قبل از اینکه معبد بالای کوه ساخته بشه، هیولایی بر روستای آن ها چیره شده بود و تمام روستا را در آتش خود سوزاند. هیولایی بی رحم که تمام مبارزان معبد را کشت، زن ها را سوزاند و تمام کودکان را خورد. به جز تعدادی که از روی شانس جان سالم به در بردن، هیچ کسی در این روستا و معبد کنارش، زنده نماند. بعد از آن و تا زمانی که معبد بالای کوه ساخته شود، سایکو به همراه بازماندگان آن حادثه، در حال سفر به روستاهای اطراف بودن تا اینکه معبد ساخته شد و شروع به کار کرد. در همان روزها، سایکو به همراه بازماندگان، به معبد آمد و هنر خودش را در عرصه مبارزه، به رخ کشید...

آرتور همچنان گوش میداد و حرفی نمیزد. اما ته دلش، از آروم حرف زدن راهب، گله می کرد و منتظر بود که هر چه سریعتر، داستان راهب تموم شه و وارد اصل قضیه بشن. راهب همچنان ادامه میداد.
-سنسی موراشیتو که از مبارزه سایکو خوشش اومده بود، وی را تحسین کرد و او را به عنوان یکی از مبارزان بزرگ و اساتید معبد برگزید تا وظیفه آموزش افراد و خدمت به معبد را برعهده بگیرد. سال های بسیاری گذشت و سنسی موراشیتو در اثر پیری و بیماری درگذشت. در وصیت نامه او، نام سایکو به عنوان استاد جدید و مقام بالای معبد آمده بود و نامه ای جداگانه، برای او گذاشته شده بود. طبق وصیت نامه، همگی به سایکو، ادای احترام کردند و او را سنسی جدید خواندند و نامه ای که موراشیتو برای او کنار گذاشته بود را تحویلش دادند. سایکو نامه را باز کرد و خواند. چند سالی گذشت و...

آرتور که تقریبا خونش به جوش اومده بود، دستش رو روی گوش هاش گذاشت و فریاد زد:
-جون عزیزت برو سر اصل مطلب.

راهبان که گرخیده بودن، با تعجب به آرتور نگاه میکردن.
-ولی... تقریبا داستان تمام شده بود.
-اصل مطلب رو بگو!
-اجازه بدید من براتون بگم. بعد از اون چند سال، دوباره سر و کله اون هیولا پیدا شد و تمام معبد رو به آتش کشید. تنها چیزی که باقی موند، تعدادی از اسناد و نامه ها و همینطور مخروبه ای از معبد بود. بعد از اون مردم روستایی در پایین کوه، داوطلبانه به معبد رفتن و دوباره معبد رو بازسازی کردن و حالا نامه ای که موراشیتو برای سایکو نوشته بود، به عنوان تندیسی ارزشمند و مقدس، داخل معبد قرار داده شده. داخل نامه نوشته شده که شخصی، با مشخصات شما و همینطور با نام شما در دنیایی جدا از دنیای راهبان پیدا خواهد شد که به زندگی این هیولا خاتمه خواهد داد.
-و فکر میکنید که اون شخص منم؟
-مطمئنیم که شما هستید. شما تمام آن مشخصات را دارید.
-احیانا تو اون نامه حرفی از شلوار نزده بود؟

راهبان با تعجب به آرتور نگاه کردن.
-شلوار؟!
-بله... شلوار. مثلا بگه همچین قهرمانی که بتونه شلوار خودشو بکشه بالا. چون من حتی شلوار خودمم نمیتونم بکشم بالا!

راهبان همچنان با تعجب و پوکرفیسانه به آرتور نگاه میکردن. راهبی که در کنار آرتور حرکت میکرد، با خونسردی به راه رفتنش ادامه داد.
-نگران هیچ چیز نباشید سنسی ویزلی. ما چیزی را برای شما کنار گذاشته ایم که با استفاده از آن، تمام قدرت های از دست رفته تان، دوباره به شما باز میگردند تا کار هیولا را یک سره کنید.
-چرا خودت مصرفش نمیکنی که با اون هیولا بجنگی؟
-چون ما شایسته استفاده از اون معجون نیستیم. تنها خداوند روماتیسم میتواند از این معجون استفاده کند.

آرتور کمی جا خورد و با خودش فکر کرد. سپس رو کرد به راهب و پرسید:
-خداوند رماتیسم؟ رماتیسم دیگه چه صیغه ایه؟
-هیچگاه نام لارتن را شنیده ای؟
-نچ!
-ناموسا... چیز... یعنی جدی که نمیگویید؟
-شوخی دارم من با تو؟

راهب گلوش رو صاف کرد و خواست حرف بزنه که آرتور نطقش رو کور کرد.
-جون پدر پدرسگت داستان تعریف نکن!
-خیر... اجازه دهید بگویم که لارتن کیست. لارتن، کسی بود که رماتیسم را ابداع کرد. ما همگی لارتن را میپرستیدیم تا اینکه روزی از میان ما رفت و دیگر هرگز پیدایش نشد. ما هیچوقت لارتن را ندیدیم و برای پیدا کردنش، مسیر های بسیاری را طی کردیم و از شهرها و روستاهای بسیاری گذر کردیم. اما هرگز او را نیافتیم. حال، به دستور سنسی موراشیتو که در نامه به جا مانده از او آمده، ما تصمیم گرفتیم که شما را پیدا کنیم و به عنوان خداوند رماتیسم بپرستیم تا بالاخره هیولا شکست بخورد.
-منو بپرستید؟ تسترال جفتک زده تو شقیقتون؟

راهب ایستاد و به سمت آرتور تعظیم کرد.
-ما همگی مطیع شما هستیم و خود را برای مبارزه با هیولا و محافظت از مردممان آماده میکنیم... و اما اکنون، به معبد خوش آمدید سنسی ویزلی.

آرتور به رو به روش نگاه کرد. معبدی بزرگ در بالای کوهی قرار داشت و زیر نور خورشید درحال طلوع، میدرخشید.

دقایقی بعد-داخل معبد

به محض ورود آرتور به معبد، تمام راهبان در حال تمرین و دعا، دست از کارهای خودشون کشیدن و به آرتور خیره شدن.
-ورود سنسی ویزلی به معبد را اعلام میکنم. احترام بگذارید.

همگی با تعجب به آرتور خیره شده بودن. ناگهان تمام راهبان روی زانو های خودشون نشستن و به حالت سجده، به آرتور ادای احترام کردن. آرتور از دروازه های چوبی معبد و از میان راهبان صف کشیده به حالت سجده و ادای احترام عبور میکرد. راهبی که او را همراهی میکرد، اورا به نزدیکی ورودی ساختمانی چوبی برد و در آنجا ایستاد. تمام راهبان، در مقابل آرتور، در صف هایی منظم ایستادند و به آرتور خیره ماندند. لحظاتی بعد، یکی از راهبان، با شیشه ای که معجونی سر رنگ درونش بود، به سمت آرتور اومد و شیشه رو به راهب تحویل داد. راهب به سمت بقیه مبارزان معبد نگاه کرد.
-و اکنون، زمان آن رسیده که با عمل به خواسته سنسی بزرگ، موراشیتو، خدای رماتیسم را بپرستیم و از او خواهش کنیم که ما را در شکست آن هیولای بی رحم که سایه ظلماتش را بر روی معبد و روستاییان انداخته، همراهی کند تا برای همیشه از شر این موجود شیطانی خلاص شویم.

صدای فریاد راهبان به نشانه آماده بودن برای مبارزه بلند شد. راهبی که شیشه معجون رو در دست داشت به سمت آرتور چرخید و در حالی که زانو زده بود، سرش را به نشانه احترام پایین انداخت و معجون رو به آرتور داد.
-این معجون را که تنها خداوند رماتیسم شایسته آن است را بنوشید تا هیولا در مقابل شما ناتوان باشد.

آرتور شیشه معجون رو از راهب گرفت و به معجون سرخ رنگ درون اون نگاه کرد. تمام راهبان، کف دست هاشون رو روی هم قرار داده بودن و آرتور رو به عنوان خداوند رماتیسم می پرستیدن. آرتور بار دیگر به راهب اعتماد کرد و شیشه معجون رو سر کشید. همگی به آرتور خیره بودن و منتظر بودن تا واکنشی نشون بده. آرتور شیشه رو پایین آورد و در حالی که معجون رو مزه مزه میکرد، رو کرد به راهب:
-مزه گل گاو زبون میداد.

همه راهبان با تعجب به آرتور نگاه میکردن. راهبی که جلوی آرتور ایستاده بود از جاش بلند شد و به آرتور نگاه کرد.
-هیچ احساس خاصی ندارید؟
-نچ!

راهب در فکر فرو رفت و سر در گم بود. به سمت راهبی که معجون رو آورده بود اشاره کرد و ازش خواست تا نامه سنسی موراشیتو رو برایش بیاورد. لحظاتی بعد، نامه به دست راهب رسید و دوباره نگاهی به اون انداخت. کم کم راهب به اسم آرتور رسید و در همین لحظه چشم هاش درشت شد. آرتور نگاهی به راهب انداخت.
-اتفاقی افتاده؟
-عذر میخوام... لطفا نام خانوادگی خود را یکبار دیگر تکرار کنید.

آرتور با تعجب به راهب نگاه کرد.
-ویزلی.

راهب بار دیگر جا خورد و به نامه نگاه کرد.
-باورم نمیشه... نه... این امکان نداره...
-چیشده؟
-آرتور ولزلی...
-ویزلی، نه ولزلی!
-نه... شخصی که به دنبالش بودیم، آرتور ولزلی بود، نه ویزلی!

آرتور به حالت پوکرفیس، به راهب نگاه میکرد و از این که تمام این مسیر رو بیهوده طی کرده بود، عصبانی بود.
-حالا که گندکاری شده، بیزحمت یکیتون منو تا خونم همراهی کنه. الکی وقت من هم تلف کردید.
-خونه؟ متاسفانه باید بگم که شما هیچ کجا نمیرید.
-منظورتون چیه؟
-تا زمانی که تا آخرین قطره اون معجون رو از بدنتون بیرون نکشیم، شما نمیتونید از این معبد خارج شید.

آرتور که گرخیده بود، با چشمانی درشت به راهب نگاه کرد. راهب که به آرتور خیره شده بود فریاد زد:
-بگیریدش.

راهبان به سمت آرتور هجوم بردن. آرتور دست در آستینش کرد و چوبدستیش رو بیرون کشید و افسونی رو به راهبی که در کنارش بود زد و اون رو به گوشه ای پرت کرد. آرتور چوبدستیش رو به سمت بقیه راهب ها گرفت و ازشون خواست که عقب بایستن، ولی راهبان گوش به حرف آرتور ندادن و همچنان به سمتش حمله میکردن. آرتور دونه به دونه راهب ها رو با چوبدستیش، مورد عنایت افسون هاش قرار میداد. زمانی که سیل جمعیت راهب های مهاجم، بیشتر از قبل شد، آرتور فرار را بر قرار ترجیح داد و با هر زور و بدبختی که بود، شکافی در میان راهب ها ایجاد کرد و خودش رو به خروجی رسوند. راهب ها همچنان دنبال آرتور بودن و بیخیال قضیه نمیشدن. آرتور از کوه پایین میرفت و سعی می کرد از دست راهبان فرار کنه که در این لحظه، سایه جسم پرنده ای رو دید که از بالای سرش عبور میکرد و به سمت معبد میرفت. آرتور ایستاد و به آسمان نگاه کرد. اژدهایی عظیم الجثه در حال نزدیک شدن به معبد بود و در این لحظه، صدای فریاد یکی از راهبان بلند شد.
-هیولا برگشته!

در همین لحظه، اژدها دهن باز کرد و آتشی رو از اعماق وجودش به سمت معبد فرستاد. آرتور که به اژدها خیره بود برای لحظه ای سرش رو پایین گرفت و راهبانی رو دید که همچنان به سمتش میدویدن. آرتور پشتش رو به راهبان و معبد کرد و بعد از اینکه چند قدمی برداشت، تلپورت کرد.

ساعتی بعد-بیابانی در ناکجا آباد

آرتور که از دست راهبان فرار کرده بود، به بیابانی که نمیدونست کجاست، تلپورت کرده بود و ساعتی بود که در این بیابان حرکت میکرد. تشنه و گرسنه بود و دیگه نای راه رفتن نداشت. برای لحظه ای روی زمین نشست و با خود فکر کرد که خانواده پرجمعیت و فرزندان شلوغ کارش و کار پر دردسرش در وزارتخونه کم بود، خدایی کردن برای راهبان تبتی دیگه چه صیغه ای بود که میخواست انجامش بده. با خودش فکر میکرد که چرا با دونستن این موضوع که قرار است برای راهبان خدایی کند و دردسر جدیدی رو به زندگی اش اضافه کند، با راهب ها همراه شد و حالا که آخر این جریان، در همان ابتدایش اینگونه تمام شده، باید چیکار کند. با خودش میگفت که نباید اون ها رو با اون اژدها تنها میگذاشت و نه تنها معبد و راهبان اون، بلکه حتی بار کشته شدن مردم روستا های اطراف کوه رو هم باید به دوش میکشید. آرتور خسته و ناامید و غمگین، در وسط بیابانی ناشناس گیر افتاده بود. احساس گناه میکرد و از همه چیز ناامید شده بود. برای لحظه ای سرش رو روی زمین گذاشت و دراز کشید. خسته بود و همونجا خوابش برد.

ساعت ها بعد، آرتور ویزلی چشمانش رو باز کرد و خودش رو در روستایی دید. آتش بزرگی در مقابل چشمانش میدید و افرادی که دور تا دور آتش میچرخیدن. خواست از جاش بلند شه که احساس کرد به چیزی بسته شده. از تشنگی بسیار، سرش گیج میرفت و دید خوبی نداشت. به سختی، به اطرافش و به خودش نگاه کرد. درست احساس کرده بود. آرتور با طنابی، محکم به تکه چوب بزرگی بسته شده بود و نمیتونست از جاش بلند شه. چیزی که میدید برایش غیر قابل باور بود. مردم صحرایی آرتور رو دزدیده بودن و آتشی که در مقابل چشمانش روشن بود،آماده بود تا آرتور رو به ناهار مردم صحرایی تبدیل کند. دقایقی بعد، آرتور احساس کرد که تکه چوب در حال تکون خوردنه. به پایین پاش و بالای سرش نگاه کرد و دید که دو نفر در حال بلند کردن تکه چوبی که آرتور بهش بسته شده بود، بودن و اون رو به سمت آتش میبردن. آرتور فریاد زد:
-نه... خواهش میکنم... مرلین وکیلی من گوشت ندارم، همش چربیه! دست نزن به من ناموسا... به دومادت میگم. نبر سمت آتیش کره تسترال فنگ پدر... نهههه.

در همین لحظه، آرتور با صدای در خونه ویزلی ها از خواب پرید. نگاهی به دور و اطرافش انداخت. دستی به بدن خودش کشید تا مطمئن شه سالمه. خیالش که از بابت کابوس و رویا بودن همه این اتفاقات راحت شد، نگاهی به ساعت انداخت. ساعت سه بود و همگی خواب بودن. آرتور از تختش بلند شد و به طبقه پایین رفت تا لیوان آبی بنوشد که در همین لحظه صدای در رو شنید. به سمت در برگشت و به اون خیره شد. بار دیگر، در خونه به صدا در اومد. آرتور فریاد زد:
-خونه نیستیم!

آرتور این رو گفت و با سرعت به طبقه بالا و تخت خوابش برگشت.


اتحاد گریفیندور


معتقد به روماتیسم در حد آرتریت و آرتریت روماتوئید

فرزند بیشتر، زندگی بهتر!


تصویر کوچک شده







شما می ‌توانید مطالب را بخوانید
شما نمی توانید عنوان جدید باز کنید
شما نمی توانید به عنوان‌ها پاسخ دهید
شما نمی توانید پیام‌های خودتان را ویرایش کنید
شما نمی توانید پیام‌های خودتان را حذف کنید
شما نمی توانید نظر سنجی اضافه کنید
شما نمی توانید در نظر سنجی ها شرکت کنید
شما نمی توانید فایل‌ها را به پیام خود پیوست کنید
شما نمی توانید پیام بدون نیاز به تایید بزنید
شما نمی توانید از نوع تاپیک استفاده کنید.
شما نمی توانید از HTML در نوشته های خود استفاده کنید
شما نمی توانید امضای خود را فعال/غیر فعال کنید
شما نمی توانید صفحه pdf بسازید.
شما نمی توانید پرینت بگیرید.

[جستجوی پیشرفته]


هرگونه نسخه برداری از محتوای این سایت تنها با ذکر نام «جادوگران» مجاز است. ۱۳۹۹-۱۳۸۲
جادوگران اولین وبسایت فارسی زبان هواداران داستان های شگفت انگیز هری پاتر است. به عنوان نخستین خاستگاه ایرانی ایفای نقش مبتنی بر نمایشنامه نویسی با محوریت یک اثر داستانی در فضای مجازی، پرورش و به ارمغان آوردن آمیزه ای از هنر و ادبیات برجسته ترین دستاورد ما می باشد.