هری پاتر نخستین مرجع فارسی زبان داستان های شگفت انگیز هری پاتر

هری پاتر نسخه موبایل


در حال دیدن این عنوان:   1 کاربر مهمان





پاسخ به: شهربازي ويزاردلند!!
پیام زده شده در: ۱۰:۴۴:۳۸ دوشنبه ۹ تیر ۱۳۹۹

اسلیترین، مرگخواران

مرلین


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۲۱:۵۹ جمعه ۱۷ آبان ۱۳۹۸
آخرین ورود:
امروز ۱۶:۱۸:۲۸
از بارگاه ملکوتی
گروه:
ناظر انجمن
کاربران عضو
اسلیترین
ایفای نقش
مرگخوار
پیام: 49
آفلاین
خلاصه:

دامبلدور و اعضای محفل به شهر بازی(که توسط مرگخوارا اداره می شه) می رن.
اما از اون جایی که پول کافی نداشتن دامبلدور برای استفاده از تخفیف، یه قرار داد با مرگخوارا امضا می کنه.
طبق این قرارداد محفلی ها باید از هر وسیله ای که استفاده می کنن رضایت کامل داشته باشن و طومار رضایتی که یه مرگخوار براشون میاره رو امضا کنن. وسیله ها خطرناکن و مرگخوارا بی رحم!
محفلیا ها نیاز به قضای حاجت دارن ولی اول باید وارد یک تونل شده و با بوگارت خود رو به رو شوند.
***


- وقتی مدیر بشم... وقتی مدیر بشم همشون رو میندازم توی یه تونل تاریک تا بپوسن. حتی ولدمورت رو. قدرت من فراتر از هر کسی هست.

زاخاریاس متوجه نزدیک شدن بوگارت از پشت سرش نبود. بوگارت هر لحظه به او نزدیک تر می‌شد ولی اندیشه های بلندپروازانه و فوق العاده جاه طلبانه اش چنان ذهن او را درگیر کرده بود که حواسش از پیرامون پرت شده بود.

در تخیلاتش او روی صندلی زوپس نشسته بود و در حالی که کلاه وزارت را بر سر داشت با منوی مدیریت بازی می‌کرد. هر شناسه ای که را که می‌دید و از نام آن خوشش نمی‌آمد را پاک می‌کرد و بعد خنده ای شیطانی سر می‌داد.

- زاخار؟

صدای رودولف می‌آمد. حتی توی تخیلاتش هم او را رها نمی‌کرد.

- ولمون کن دیگه مردک. اصلاً میزنم حذف شناسه ات میکنم.

ولی رودولف توی تونل بود و زاخاریاس -هنوز- قدرت حذف کسی را در جهان واقعی نداشت.

- اکانت مولتی ات رو پیدا کردم. دیگه نمیتونی قایم بشی.
- نه. امکان نداره. من خیلی مخفیانه و بسیار هوشمندانه اون اکانت رو مدیریت میکنم.

رودولف هر لحظه حجیم تر، بلندتر و ترسناک تر می‌شد.

در حالی که زاخاریاس سعی داشت اکانت مولتی اش را پنهان کند، بیرون از تونل محفلی ها منتظر اتمام کار بودند تا بالاخره مجوز ورود به مرلینگاه شهربازی را دریافت کنند.


شروع و پایان با ماست!


پاسخ به: شهربازي ويزاردلند!!
پیام زده شده در: ۲۲:۴۲:۵۷ سه شنبه ۳ تیر ۱۳۹۹

ریونکلاو، مرگخواران

تام جاگسن


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۹:۴۱ سه شنبه ۶ فروردین ۱۳۹۸
آخرین ورود:
امروز ۱۶:۴۰:۰۲
از این ستون تا اون ستون 23 متر و 12 سانتی متره!
گروه:
ریونکلاو
کاربران عضو
ایفای نقش
مرگخوار
ناظر انجمن
پیام: 372
آفلاین
- به به. الان حسن مصطفی میاد دسترسی گرداننده‌م رو میده. بعدش میرم به همه ی گروها سرک می‌کشم. همه تاپیکا و پستاشونو مسخره می‌کنم. وای مرلینا چه خوبه.

زاخاریاس خیال پردازی می‌کرد و در تونل پیش می‌رفت.
- یکم زیادی طول نکشید؟ وقتی می‌خوان مدیریتم رو بدن هم طولش میدن... اون از اون کریچر که یه هفته طول داد تا محفلی‌م کرد. اینم از این. این درسته آخه؟ تا کِی ظلم در حق ما هافلپافیا؟ من که می‌دونم اینا همش برای اینه که مارو سرخورده کنن تا بذاریم بریم و جام رو بدن ریونکلاو. فک کردن ولی. مدیر شم پته ی همشون رو آبه!

اما این تخیلات و خیال پردازی ها دوام چندانی نداشتند. چون درست در اوج لحظات لذت زاخاریاس از آنها، صدایی به گوش رسید.

- این چی بود؟

زاخاریاس پس از شنیدن صدا دور خود می‌گشت و به دنبال منبع آن بود.
بوگارت هم از پشت به او نزدیک و نزدیک تر میشد...


You can sound the alarm/You can call out your guards
You can fence in your yard/You can hold all the cards
...But I won't back down

P!nk -


پاسخ به: شهربازي ويزاردلند!!
پیام زده شده در: ۱:۵۹:۰۵ سه شنبه ۳ تیر ۱۳۹۹

هافلپاف، مرگخواران

اگلانتاین پافت


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۹:۳۶ پنجشنبه ۱۰ مرداد ۱۳۹۸
آخرین ورود:
امروز ۱۲:۲۶:۳۵
گروه:
کاربران عضو
هافلپاف
ایفای نقش
ناظر انجمن
مرگخوار
پیام: 114
آفلاین
- به به...به به!

زاخاریاس در درگاه تونل ایستاده و با خوشحالی به نوشته های روی در و دیوار که ترغیبش می کردند وارد شود، نگاه می کرد.
- نوشته همه ی هافلی های فعال این جا اسیر شدن...به به!

نگاهش را به سوی دیگری برد و با فِلش بزرگی به سوی تونل مواجه شد.
- چگونه در چهار دقیقه دستیار ناظر شویم؟

اخم هایش در هم رفت؛ از کلمه "دستیار" خوشش نیامده بود.
- مگه من کجا کم گذاشتم؟ چه کار باید می‌کردم که نکردم؟ چی می‌خواستن که من قبول نکردم؟ کِی چیزی گفتن که مخالفت کردم؟...من یه ناظم داشتم، حتی اونم...

حس ارنی گونه ی زاخاریاس فعال شده بود. داشت از سر بی عدالتی هایی که در حقش شده اشک می ریخت.

تونل هم حالا گیج شده بود. رفتارهای زاخاریاس آنقدر به پرنگ شبیه بود که نمی دانست باید با چه عنوان هایی، قربانی اش را ترغیب کند تا وارد شود.

یکبار جمله ی "دیگر به نتیجه ها اعتراض نمی کنید" را نشان میداد و بار دیگر "چگونه مدیر لایقی شوید" را به نمایش می گذاشت.

زاخاریاس از کلمه ی مدیر خوشش می آمد...قدمی به جلو برداشت و درون تونل رفت‌.




ارباب...ناراحت شدید؟


پاسخ به: شهربازي ويزاردلند!!
پیام زده شده در: ۲۳:۳۱:۰۳ دوشنبه ۲ تیر ۱۳۹۹

اسلیترین، مرگخواران

لرد ولدمورت


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۴:۳۹ سه شنبه ۸ آبان ۱۳۸۶
آخرین ورود:
امروز ۱۵:۳۲:۴۶
از ما گفتن...
گروه:
کاربران عضو
اسلیترین
ناظر انجمن
مرگخوار
ایفای نقش
پیام: 5909
آفلاین
-نفر بعد...بپر تو!

دستور از یک مرگخوار بود.

مودی مسیر نگاه مرگخوار را دنبال کرد و به خودش رسید.
قابل قبول نبود!
دست در جیبش کرد. چشم مصنوعی اش را در آورد و سر جایش نصب کرد. دوباره نگاه کرد و دوباره دید!
مرگخوارا واقعا با خود او بود.
مودی هرگز و به هیچ عنوان قصد نداشت وارد این تونل مشکوک بشود.
اگر کاسه ای زیر نیم کاسه نبود، چرا آن ها را یکی یکی وارد تونل می کردند؟ چرا نفر قبلی که وارد شده بود، خارج نشد. آیا تونل راه خروج دیگری داشت؟ آیا نمی شد از همان راه خروج وارد شد؟ چه کسی تصمیم می گرفت که این راه ورود باشد و آن راه خروج؟
مودی راه های عادی را دوست نداشت.

مرگخوار همچنان به او زل زده بود.
ولی صدای ذوق زده ای، موقتا توجه مرگخوار را به خودش جلب کرد.
-من! من برم تو! پس کی نوبت من می شه؟ یه ساعته منتظرم. چرا این جا اینجوریه؟ اگه من نظارتشو داشتم اینجوری نمی شد. نظارت نخواستیم. حداقل مدیر که می تونم بشم. نه؟ گرداننده چی؟ لرد سیاه بشم؟ چرا چپ چپ می نگرین؟ نمی شه؟ دامبلدور چی؟ اونم نه؟ هافلیا به من توجه کنن. کردن؟ خب...من عادت ندارم در مرکز توجه باشم. برای همین هول شدم و کلا یادم رفت چی می خواستم بگم!

مودی، از فرصت سوء استفاده کرد و زاخاریاس را به جلو هل داد.
-من یادمه. می خواستی بری توی تونل...برو ببین توش چه خبره.


I was ripped from my body, I was less than spirit, less than the meanest ghost... But still, I was alive.

قوانین دوئل - قوانین نقد انجمن خانه ریدل ها


پاسخ به: شهربازي ويزاردلند!!
پیام زده شده در: ۱۷:۳۶:۱۰ جمعه ۱۶ خرداد ۱۳۹۹

ریونکلاو

هیزل استیکنی


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۷:۵۴ شنبه ۱ تیر ۱۳۹۸
آخرین ورود:
۱۴:۲۰:۳۳ دوشنبه ۹ تیر ۱۳۹۹
از نپتون
گروه:
کاربران عضو
ریونکلاو
ایفای نقش
پیام: 63
آفلاین
درحالی که یوآن با ترس خودش در تونل تنها مانده بود محفلیون منتظر گزارشگر خود نشسته بودند و سعی میکردند با "دستمال من زیر درخت آلبالو گم شده" و"این گرگینه اینجا نشسته گریه میکنه زاری میکنه " خود را سرگرم کنند. فنریر با قیافه ای پوکر و خشمگین به این فکر میکرد که "بابا اینا دیگه کین خدایا توبه غلط کردم این مجازات فرا تر از تحملمه" اما ناگهان با صدای "بلند شو یکی از مارو پسند کن" به خودش آمد و متوجه محفلیونی شد که هر کدام به یک طرف میگریختند.
ناگهان همه ی محفلیون متوقف شدند و در انتظار فنریر با چشمان بسته بودند تا به سمتشان بیاید.
فنریر از جایش بلند شد و با یک پرش بلند به سمت اما دابز اورا به داخل تونل وحشت پرت کرد.
صدای جیغ ناشی از شوک اما در بین صدای "یه توپ دارم قلقلیه" و "شبا که ما میخوایم آقا پلیسه بیداره" محو شد.
اما دست از جیغ زدن کشید و با متانت به اطراف نگاه کرد. از هرچیزی که قرار بود روبرویش ظاهر شود نمیترسید. جیغی که کشیده بود هم از سر شوک بود نه ترس.
یک دقیقه، دو دقیقه، پنج دقیقه گذشت اما هیچ خبری نبود. اما با قدم های استوار جلو رفت و به خودش یاد آوری کرد که هر چیزی که توی این تونل وجود دارد ساخته ی ذهنش است اما ناگهان...
_آخ!

سر اما به چیزی کوبیده شده بود. ممکن بود به ته تونل رسیده باشد؟ نه! صدایی که از آن چیز بلند شده بود صدای چوب بود پس او به یک در رسیده بود! یعنی این پایان تونل بود؟
اما در را باز کرد و وارد شد. حالا معنای حلوا را میفهمید. حلوا به معنای "هرچیزی که آرزوش رو داشته باشی" بود. او داخل یک کتابخانه ی بزرگ بود که با مشعل روشن شده بود و سقف بلندی داشت. قفسه های پر از کتاب تا سقف میرسیدند!
اما به سرعت به سمت یکی از قفسه ها دوید و بدون نگاه کردن به جلد کتاب ها چند تا از آنها را برداشت. هرکتابی که بودند مهم نبود چون او عاشق کتاب بود.
اما با علاقه به اولین کتاب نگاه کرد اما عنوان کتاب باعث شد که شوقی که برای خواندنش داشت از بین برود. "آتش عشق" عنوان کتاب بود.
اما سعی کرد خوشبین باشد. "نباید از روی جلد کتابو قضاوت کنم". بنابراین صفحه ی اول کتاب را باز کرد....

چند ثانیه بعد اما میان صد ها کتاب عاشقانه روی زمین نشسته بود و با قیافه ای شوکه و چشمانی پوچ به نقطه ای نامعلوم خیره شده بود. درهمان لحظه رنگ سبز که نشانه ی نفر بعدی بود به نمایش در آمد.


خفن ترین وارد میشود

#اختلال_خودشیفتگی



Raveeeen!!!


پاسخ به: شهربازي ويزاردلند!!
پیام زده شده در: ۲۲:۳۰:۳۴ سه شنبه ۱۳ خرداد ۱۳۹۹

هافلپاف، محفل ققنوس

زاخاریاس اسمیت


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۲:۵۶:۱۴ دوشنبه ۱۱ فروردین ۱۳۹۹
آخرین ورود:
امروز ۱۱:۴۸:۱۷
از بریتانیای کبیر
گروه:
کاربران عضو
هافلپاف
ایفای نقش
محفل ققنوس
پیام: 102
آفلاین
در بیرون از تونل محفلیها برای نفر بعدی لیگ سنگ کاغذ قیچی راه انداخته بودند.صدای آبرکرومبی در شهر بازی میپیچید که می گفت:
- جدول لیگ سنگ کاغذ قیچی محفلیوز رو مشاهده میکنیم.پروفسور دامبلدور با 100 امتیاز در مقام اول قرار داره.زاخاریاس اسمیت در رتبه دوم و مودی در رتبه سوم قرار دارن.در آخر جدول اما دابز با 2 امتیاز قرار داره که اگه لیگ تموم شه اون باید داخل تونل بره.خب.حالا شاهد رقابت پروفسور با مودی هستیم.مودی با یه قیچی ....

صبر فنریز تمام شد.با یه حرکت جانانه از پشت به یوآن حمله کرد. او را از پشت گفت:
-اهههه.بسه دیگه. این بچه گزارشگرو بندازین تو تونل دیگه.

یوآن آب دهانش را قورت داد و وارد تونل شد.دم روباهیش را تکان تکان داد و گفت:
-سسسسسسر کادوووگان.سر کادوگان کجایی؟

تونل بسیار تاریک بود و ابتدا و انتهای آن اصلا مشخص نبود . یوآن رفت و رفت و رفت تا به انتهای تونل رسید. روباهی را دید که به سوی او میامد.
-سلام.حالت چطوره اسمت چیه؟
-یوآن.

یوآن نفسی راحت کشید.به سوی روباه رفت با او دست بدهد.که دستش را بالا گرفت و گفت:
-یه بچه اینقدری ندیدی؟

یوآن عصبانی شد.تا حالا ندیده بود کسی از او شرور تر و اعصاب خورد کن تر و غیر قابل ترجمه تر باشد.به سوی روباه رفت تا به او مشتی بزند که روباه از پشت سرش او را هل داد.سرش را برگرداند تا روباه پشت سرش را درب و داغان کند که ناگهان روباه کله او را شوتید و یوآن 10 متر دور تر پرتاب شد.دیگر نتوانست تحمل کند. به سوی روباه به سرعت دوید تا او را خفه کند که روباه از پشت دم او را کشید.
-نههههههههههه.بسه دیگههههههههههههه.

ناگهان چراغ سبزی از دور معلوم شد که نشان میداد فرد بعدی باید داخل تونل برود.



هرکسی از ظن خود شد یار من

از درون من نجست اسرار من
تصویر کوچک شده


پاسخ به: شهربازي ويزاردلند!!
پیام زده شده در: ۲۲:۵۶:۲۲ دوشنبه ۴ فروردین ۱۳۹۹

اسلیترین، مرگخواران

لرد ولدمورت


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۴:۳۹ سه شنبه ۸ آبان ۱۳۸۶
آخرین ورود:
امروز ۱۵:۳۲:۴۶
از ما گفتن...
گروه:
کاربران عضو
اسلیترین
ناظر انجمن
مرگخوار
ایفای نقش
پیام: 5909
آفلاین
کادوگان با هیجان وارد تونل شد.
-می طلبم!

داخل تونل کاملا تاریک بود...و ساکت! اسب کادوگان شیهه ای کشید، ولی حتی صدای شیهه اش هم به گوش نرسید.

-چه کسی است که ما را به مبارزه بطلبد؟

کسی نبود ظاهرا...

اسب کادوگان دیگر شیهه نکشید. او اسبی نبود که شیهه بیهوده بکشد. کادوگان، اسبش را به جلو راند.
اسب تاریکی را شکافت و جلو رفت.

جلو و جلو و جلوتر...

هر چند قدم یک بار، کادوگان با فریاد، حریف فرضی اش را به چالش می طلبید...ولی دریغ از یک جواب.

-اینجوری که نمی شه. بالاخره این تونل یه پایانی داره دیگه. بشتاب اسبم! تا تهش چهار نعل می ریم.

اسب کادوگان اطاعت کرد و با سرعت زیادی شروع به دویدن کرد.
دوید و دوید و دوید.
صدای سم هایش در فضای خالی و تاریک تونل منعکس می شد.

تا این که...

تونل به پایان رسید!
و نه اسب و نه کادوگان، به دلیل تاریکی شدید، موفق به دیدن این "تمام شدن" نشدند و با همان سرعت به دیوار انتهایی تونل برخورد کردند.

-آخ!

کادوگان و اسبش به دیوار چسبیده بودند. درست مثل یک تابلو! حتی قاب هم داشتند...
این جا بود که کادوگان از سرنوشتش ترسید.

و در خارج از تونل چراغ سبزی روشن شد. چراغی که نشان می داد نفر بعدی می تواند برای مواجه شدن با بزرگترین ترسش وارد تونل شود.


I was ripped from my body, I was less than spirit, less than the meanest ghost... But still, I was alive.

قوانین دوئل - قوانین نقد انجمن خانه ریدل ها


پاسخ به: شهربازي ويزاردلند!!
پیام زده شده در: ۲:۳۴:۴۲ جمعه ۱۶ اسفند ۱۳۹۸

اسلیترین، مرگخواران

مروپ گانت


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۶:۲۸ شنبه ۲۷ مرداد ۱۳۹۷
آخرین ورود:
امروز ۱۶:۲۹:۳۸
از زیر سایه عزیز مامان
گروه:
کاربران عضو
اسلیترین
ایفای نقش
ناظر انجمن
مرگخوار
پیام: 312
آفلاین
خلاصه:

دامبلدور و اعضای محفل به شهر بازی(که توسط مرگخوارا اداره می شه) می رن.
اما از اون جایی که پول کافی نداشتن دامبلدور برای استفاده از تخفیف، یه قرار داد با مرگخوارا امضا می کنه.
طبق این قرارداد محفلی ها باید از هر وسیله ای که استفاده می کنن رضایت کامل داشته باشن و طومار رضایتی که یه مرگخوار براشون میاره رو امضا کنن. وسیله ها خطرناکن و مرگخوارا بی رحم!
حالا قراره محفلیا وارد تونلی بشن که بوگارتی(لولو خور خوره ای) توشه و با بزرگترین ترسشون مواجه بشن.
دامبلدور به عنوان نفر اول وارد می شه و با بوگارتش(که خودشه) مواجه می شه. بعدش هری پاتر وارد تونل میشه و با بوگارتش (که یکی بدبخت تر از خودشه) مواجه میشه!
* * *


-آهاااای...یکی در این دستشویی رو باز کنه این طفل معصوم بره دست و صورتشو بشوره و بقیه طفل معصوم ها هم برن رفع حاجت کنند!

پسر برگزیده که همچنان در حال آبغوره گرفتن بود، روی همچو ماه دست و صورت نشسته اش را به سمت دامبلدور کرد.
-پروفسور من انقدر بدبختم که هیچکس نیست در این دستشویی رو باز کنه برم اشکامو بشورم!

دامبلدور نگاهی از فرای عینک هلالی شکلش به هری انداخت؛ پسر برگزیده نیاز به "اعتماد به نفس بدبخت بودن" داشت!
-هری...بدبختی تو به همه ما اثبات شدست پسرم. اون بوگارت بدبختی که چشم دیدن بدبختی تو رو نداشته خیلی بدبخت بوده اصلا! بدبخت کی بودی تو؟

هری که توقع چنین جمله پر کلمه بدبختی از دامبلدور نداشت با خوشحالی بیشتر گریه کرد.
لحظاتی بعد فنریر جلوی ملت محفلی ظاهر شد.
-متاسفانه مرحله دستشویی براتون قفله! باید برگردید به تونل و مرحله رو کامل کنید تا مرحله دستشویی براتون باز بشه.

یکی از ممد ویزلی ها با اعتراض به فنریر نگاه کرد.
-ولی من دستشویی دارم.
-خب...نگه دار.
-آخه داره میریزه!
-بازم نگه دار.
-آخه دارم میترکم!
-همچنان نگه دار.

و ترکید!

محفلیان فاتحه خوانان به همراه رداهایی که آغشته به مطهرات شده بود راهی تونل شدند.

جلوی تونل

-فرزندان روشنایی...به یک فرزند از خودگذشته نیازمندیم که قبل از اینکه هممون از هم گسسته بشیم بره داخل تونل و با بوگارتش رو به رو بشه.
-کدام بد طینتی می تواند شجاعت این شوالیه دلاور را به چالش بکشد؟ ما با اسب بلند قد و نجیبمان او را به مبارزه می طلبیم.

جماعت محفلی که نیاز مبرمی به رفع حاجت داشتند دست و جیغ و هورا کشان سرکادوگان و اسب کوتوله اش را به داخل تونل پرتاب کردند.




پاسخ به: شهربازي ويزاردلند!!
پیام زده شده در: ۲۳:۵۱:۰۸ یکشنبه ۲۲ دی ۱۳۹۸

گریفیندور، محفل ققنوس

اما دابز


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۶:۰۱ چهارشنبه ۶ شهریور ۱۳۹۸
آخرین ورود:
۲۲:۵۶:۲۷ یکشنبه ۱ تیر ۱۳۹۹
از کتابخانه مرکزی
گروه:
کاربران عضو
محفل ققنوس
گریفیندور
ایفای نقش
پیام: 146
آفلاین
ولی پرفسور دامبلدور بیدی نبود که با این باد ها بلرزد. هر چند که اصلا باد نمی وزید و در این شرایط بید هم می توانست کار خود را در آرامش انجام دهد. اما به هر حال او استوار بود و قدرتمند؛ پس سعی کرد دو نفر دیگر را نیز آرام کند.

- هری جان چرا گریه می کنی؟
- تو تونل یه پسره بود که از من بدبخت تر بود ... ولی این نمیشه من از همه بدبخت ترم ... نه!
- ولی بد بخت بودن که خوب نیست باباجان.
- من که خوش بخت نبودم به خوشبختیم افتخار کنم، به جاش داشتم به بدبختیم افتخار می کردم که... که یکی دیگه اومد منو جلو زد.... نه!

گریه های هری شدید تر شدو پرفسور باید کاری می کرد.
- ببین فرزندم. بدبختی و خوشبختی یه چیز نسبیه که... که... که اصلا مهم نیست! ولی به جای اون عشق وزیدن مهمه! محبت مهمه! دوستی و عشق برترین قدرت و سلاح که می تونه جلوی دشمن رو بگیره. هری جان دیگه گریه نکن، مثلا تو قهرمان مایی...
- یه قهرمان بدبخت؟
-خب...
- آره من یه قهرمان بدبختم! هیچ کس نمی تونه مثل من باشه. ولی... ولی اگه باشه چی؟
- نه باباجان خیالت راحت. کسی مثل تو نیست. بیا بریم دست و صورتت رو بشور.

هری به همراه پرفسور دامبلدور و آن محفلی غمگین، با خوشحالی به سمت دستشویی رفت تا دست و صورتش را بشوید.
ولی محفلی ها نمی دانستند که مرگخواران برایشان چه برنامه هایی چیده اند و چه تله هایی حتی در دستشویی کار گذاشته اند.



تصویر کوچک شده

من این رویا را خیلی دورتر از موعود تحمل می کنم! فرقی نمی کند. من آرزو دارم آزادانه پرواز کنم. از طرق آسمان آبی در قلبم . آسمان آبی دور از ذهن که در فردا ها جاری می شود.

Blue Sky in My heart

فقط در سکوت- کلمات
فقط در تاریکی - نور
فقط در مرگ- زندگی
به مبارزه شاهین ها نگاه کن؛ در آسمان خالی.

مزاحم شدم؟ میشه سوال بپرسم؟
1،2

هرگز ناامید و دلسرد نمی شم!
معتقدم حتی کوچکترین جرقه ها هم می تونن آتشی بزرگ به پا کنن.


بسیار سفر باید تا پخته شود خامی!


پاسخ به: شهربازي ويزاردلند!!
پیام زده شده در: ۱۶:۴۷:۰۶ شنبه ۲۳ آذر ۱۳۹۸

لاتیشا رندل


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۲۲:۱۴ دوشنبه ۱۱ دی ۱۳۹۶
آخرین ورود:
۱۶:۳۹:۱۹ پنجشنبه ۸ خرداد ۱۳۹۹
از مرگ
گروه:
ایفای نقش
کاربران عضو
پیام: 34
آفلاین
یکهو یک نفر که فاز برش داشته بود فریاد زد:
-محفلیون بتازید!

محفلیون نتازیدند.
شخص مذکور که متوجه سکوت اطرافش شد، گفت:
-ام... نمیاید؟

مالی به صورت تهاجمی گفت:
- خودت اسبی. مردک فرومایه.

و دیگران برای تأیید سر تکان دادند. دامبلدور مداخله کرد و گفت:
- فرزندانم بیاید با عشق و محبت این مسئله رو بین خودمون حل کن...

جمله‌اش تمام نشده بود که محفلیون با به پا کردن کلی گرد و خاک تازیدند و هری، محفلی اسب نما و دامبلدور را پشت سر خود جا گذاشتند.
-یم.
- دیدی پروفسور؟ دیدی بهمون اهمیت ندادن؟ اصلا من می‌رم مرگخوار می شم.

دوباره یاد حرف مالی افتاد و اضافه کرد:
- من اسب نیستم!

پروفسور هم یک گوشه نشست، زانوی غم بغل گرفت و هر سه محفلی با هم زار زدند.



مرگ!







شما می ‌توانید مطالب را بخوانید
شما نمی توانید عنوان جدید باز کنید
شما نمی توانید به عنوان‌ها پاسخ دهید
شما نمی توانید پیام‌های خودتان را ویرایش کنید
شما نمی توانید پیام‌های خودتان را حذف کنید
شما نمی توانید نظر سنجی اضافه کنید
شما نمی توانید در نظر سنجی ها شرکت کنید
شما نمی توانید فایل‌ها را به پیام خود پیوست کنید
شما نمی توانید پیام بدون نیاز به تایید بزنید
شما نمی توانید از نوع تاپیک استفاده کنید.
شما نمی توانید از HTML در نوشته های خود استفاده کنید
شما نمی توانید امضای خود را فعال/غیر فعال کنید
شما نمی توانید صفحه pdf بسازید.
شما نمی توانید پرینت بگیرید.

[جستجوی پیشرفته]


هرگونه نسخه برداری از محتوای این سایت تنها با ذکر نام «جادوگران» مجاز است. ۱۳۹۹-۱۳۸۲
جادوگران اولین وبسایت فارسی زبان هواداران داستان های شگفت انگیز هری پاتر است. به عنوان نخستین خاستگاه ایرانی ایفای نقش مبتنی بر نمایشنامه نویسی با محوریت یک اثر داستانی در فضای مجازی، پرورش و به ارمغان آوردن آمیزه ای از هنر و ادبیات برجسته ترین دستاورد ما می باشد.