هری پاتر نخستین مرجع فارسی زبان داستان های شگفت انگیز هری پاتر

هری پاتر نسخه موبایل


  • کلمات کلیدی:
  • رتر

در حال دیدن این عنوان:   1 کاربر مهمان





پاسخ به: خائن رتر است
پیام زده شده در: ۳:۲۱:۱۱ پنجشنبه ۱۴ فروردین ۱۳۹۹
#16

Ratter


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۶:۳۹:۱۲ یکشنبه ۲۵ اسفند ۱۳۹۸
آخرین ورود:
دیروز ۱۸:۵۱:۲۱
گروه:
کاربران عضو
پیام: 17
آفلاین
بخش ھفدھم :
نفس عمیقی کشید . باید می گفت ؟ باید خبر می داد کہ می داند آساگ آنجاست ؟ اگر اسنیپ طرف ولدمورت بود ... محیا را زود تر می کشت . در آن صورت او نمی توانست دیگران را نجات دھد ... اما این فقط یک احتمال بود . اگر اسنیپ طرف ولدمورت نبود ، اگر نمی فہمید کہ آساگ آنجاست ، نمی توانست کاری کند . نمی توانست اوضاع را سامان دھد ... ولی محیا انتخاب دیگری ھم بہ جز گفتن یا نگفتن حضور آساگ نامرئی بہ اسنیپ داشت . می توانست پنہانی تمام ماجرا را بہ آیریس بگوید . شاید او می توانست کمکش کند ... اسنیپ در حالی کہ بہ طور بدی بہ چشمانش خیرہ شدہ بود ، گفت :
_ جوابم تا این حد تأمل بر انگیز بود ؟
تصمیم گرفت چیزی در آن مورد نگوید . نباید می گذاشت او بہ این زودی چیزی بفہمد ... البتہ اگر مؤفق می شد . با آشفتگی ساختگی ای کہ چندان ھم ساختگی نبود ، گفت :
_ من ... بہ کمک شما احتیاج دارم پروفسور ...
اسنیپ در این لحظہ بہ چہ چیزی فکر می کرد ؟ از حالت چہرہ اش کہ معلوم نبود . او در حالی کہ بہ چشمان محیا زل زدہ بود ، بہ آرامی گفت :
_ زر بزن ببینم چہ گندی بالا آوردی !
اولین و آخرین باری کہ تلاش کردہ بود اسنیپ را فریب دھد ، سخت پشیمان شدہ بود . او فہمیدہ بود ... فہمیدہ بود کہ محیا خادم لرد است و لرد او را از ھمہ پنہان کردہ است ... برای ھمین بعد از شکنجہ ای دردناک ، او را پیش دامبلدور بردہ و ھمہ چیز را گفتہ بود . آن تلاش نامؤفق ... باعث شدہ بود اسنیپ برای ھمیشہ نسبت بہ او بدبین باقی بماند . حالا ... مؤفق می شد ؟ البتہ کہ نہ . اما آخر ... او کہ نمی خواست دروغ بگوید . فقط می خواست بخشی از حقیقت را پنہان کند . جریان تسخیر شدنش را بگوید ... و آساگ را کنار بگذارد . ولی با وجود ھمۂ اینہا ، از عاقبت این کار آگاہ بود ؛ زجرکش شدن بہ طرزی فجیع . تنہا چیز نامعلوم ، نام قاتلش بود . اسنیپ ... یا روح دیوانہ ؟
دھانش را باز کرد اما صدا در گلویش شکست . مکثی طولانی کرد و ابرو ھایش را در ھم برد . درد آزار دھندہ ناگہانی ای را در قلبش حس می کرد ؛ انگار انگشت ھایی آن را با قدرت می فشردند . سرش را پایین انداخت ... وقتی درد تمام شد ، نگاھش را بہ اسنیپ دوخت . او با بی حوصلگی غرید :
_ جون بِکَن !
با سردرگمی بہ او خیرہ شدہ بود . او اینجا ... مقابل اسنیپ چہ کار می کرد ؟ می خواست چیزی بگوید ؟ چہ چیزی را ؟ مغزش خالی بود . اما بہ آن فشار آورد کہ فکر کند . چشم ھایش را بست و تمرکز کرد ... این امکان پذیر بود ؟ اسنیپ دیگر داشت عصبانی می شد :
_ این یہ نمایش مزخرف دیگہ ست بچہ خوک ؟
نمایش مزخرف ؟ بہ وحشت افتاد . مغزش واقعا خالی بود . خالی ... خالی . ناگہان دلش آشوب شد و پشت دستش را روی دھانش فشار داد تا بالا نیاورد . آنقدر سردرگم شدہ بود کہ سرتاپایش می لرزید . چہ بلایی بہ سرش آمدہ بود ؟ این سؤال را مرتب از خودش می پرسید . اسنیپ مشکوک شدہ بود . این دختر بہ کمک او احتیاج داشت ... اما نمی خواست چیزی بگوید . اصلا شاید ھم واقعا یک نمایش بود ! سعی کرد ذھنش را بخواند . او ھمیشہ در این کار مہارت داشت ... اما اینبار چیزی دستگیرش نشد . انگار مانعی وجود داشت ... تا بہ حال سعی نکردہ بود ذھن یک رتر را بخواند . شاید جادوگر ھا نمی توانستند ذھن آنہا را بخوانند ...
اِلوین با بشقابی پر از گوشت ، کنارشان نشست . با لبخند نصفہ نیمہ ای گفت :
_ چرا دور از ھمہ نشستین ؟ بفرمایین ... گوشت خرگوشہ . جرارد شکارشون کردہ .
بشقاب را روی زمین گذاشت . اسنیپ با خوشرویی گفت :
_ متشکرم .
لبخند الوین پررنگ تر شد :
_ خواھش میکنم . اگہ بازم خواستین ، ھست ... میارم واستون .
و بلند شد . محیا با تہوع بہ گوشت ھای کباب شدہ نگاہ کرد . شکمش زیر و رو می شد و سرش سنگین شدہ بود ؛ انگار بہ جای مغز ، یک قلوہ سنگ بزرگ در سرش بود . نگاھی بہ اسنیپ انداخت . او نگاھش می کرد ؛ نہ پلک می زد ، نہ تکان می خورد . ناگہان داخل سرش مورمور شد ... یک احساس سوزش زیر پیشانی . پیشانی اش را مالید تا سوزش قطع بشود اما تبدیل بہ درد ملایمی شد . و بعد ، شقیقہ ھایش تیر کشید و بہ شدت درد گرفت . اسنیپ با لحن سردی گفت :
_ بگو ... تا دردت ساکت بشہ .
نفس تندی کشید . با لکنت گفت :
_ من ... نمیدونم ... نمیدونم کہ ... چی میخواستم بگم .
درد بیشتر شد . و شدید تر ... دھانش را باز کرد و از درد ، فریاد گوش خراشی کشید . سرش تیر می کشید و بہ لرزہ افتادہ بود . روی زمین افتاد و نالہ رقت انگیزی کرد :
_ پروفسور ...
درد قطع شد . ھمۂ عضلہ ھایش منقبض شدہ بود و دندان ھایش را آنقدر محکم بہ ھم ساییدہ بود کہ فکش درد گرفتہ بود . اسنیپ کہ چشمانش از عصبانیت برق می زد ، سرش داد کشید :
_ می خواستی چی بہم بگی ؟
وحشتناک بود . او نمی دانست ... اما نالہ کرد :
_ من حالم خیلی بدہ پروفسور . بعداً میگم ...
بہ سختی بلند شد و از او فاصلہ گرفت . ھمۂ بدنش بی حس و سرد بود . پس بقیہ کجا بودند ؟ بہ دور خودش چرخید و تعادلش را از دست داد . ھیچ کس ... ھیچ کس در اطراف نبود . روی زمین افتادہ بود اما چیزی حس نمی کرد . دستانش ... دستانی کہ دیگر بستہ نبودند ، برگ ھای مرطوب را حس نمی کردند . سرش را بلند کرد . چرا بقیہ اینقدر سریع ... آن ھم بدون او ... اینجا را ترک کردہ بودند ؟ در حالی کہ می لرزید ، دوبارہ بلند شد . بہ جایی کہ اسنیپ نشستہ بود ، نگاہ کرد و دھانش باز ماند . او دیگر کجا رفتہ بود ؟ دوبارہ چرخید . فضا طوری بود انگار سالہای طولانی کسی بہ آنجا نیامدہ بود ... نالہ ای از ترس از گلویش خارج شد ... البتہ نالہ ای ساکت و بی صدا . سوزشی را روی شانہ اش حس کرد . سپس چیزی پلک ھایش را بہ خارش انداخت .
برف ؟ بلہ ... دانہ ھای ریز برف بہ آرامی پایین می آمدند . درخت ھای لخت در اثر نسیمی کہ شروع شدہ بود ، بہ پیچ و تاب افتادند . دانہ ھای برف را از روی موھایش کنار زد . برف ؟ اما ھمین چند ثانیہ پیش بود کہ خورشید نارنجی رنگ در آسمان صاف می درخشید . می دانست کہ این غیر ممکن است . کاملا ... غیر ممکن . ناگہان صدایی را شنید . صدای الوین ... از فاصلہ ای بسیار نزدیک .
_ محیا ... بیا اینجا ببینم . چرا نگاھات اینطوریہ ؟
شادی عمیقی قلبش را پر کرد . چرخید ... الوین و وارت ، دور خاکستر ھای سرخ آتش نشستہ بودند و نگاھش می کردند . سرش را رو بہ آسمان بلند کرد . خورشید نارنجی رنگ در آسمان صاف می درخشید. بی ارادہ لبخندی کم رنگ زد . بہ خاطر بازگشت ھمہ چیز . بازگشت خاطرات ... و بازگشت ھمسفرانش . اما ... بازگشت ؟ اما این او بود کہ در آستانہ دیوانہ شدن قرار داشت . وارت نگاہ بدخیمی بہ او انداخت و زیر لب کلمات نا مفہمومی گفت . الوین نفس عمیقی کشید :
_ غذا خوردی ؟ اگہ نخوردی بیا . الاناست کہ دیگہ راہ بیفتیم .
محیا نگاھی بہ اطراف انداخت . آیریس ، کلارا و جرارد کنار اسب ھا با ھم گفت و گو می کردند و اسنیپ ھم ھمچنان زیر ھمان درخت نشستہ و بہ نقطہ ای نامعلوم چشم دوختہ بود . دیگر مطمئن بود ... زمان زیادی تا دیوانہ شدنش نماندہ است . اما آخر ... بقیہ چہ ؟ آنہا بہ خاطر او اینجا بوند . اگر دیوانہ میشد ... نہ . باید کاری می کرد . باید بہ اسنیپ می گفت . ولی ... ھمین چند لحظہ پیش می خواست ماجرا را بہ او بگوید کہ آن فراموشی بی سابقہ را گرفت . بعد از آن ھم ...
وارت غرغر کنان گفت :
_ بس کن الوین ! تو ھم شدی آیریس ؟ بابا ول کنین این رتر وحشی رو !
بہ طرفش برگشت . رنجش عمیقی را در خود احساس می کرد ... اما بہ قدر کافی حوصلہ اش را نداشت کہ جوابش را بدھد . بہ طرف اسب ھا راہ افتاد . آنہا بہ صورت نامنظم مانند یک گلۂ وحشی کنار ھم قرار گرفتہ و مشغول چریدن بودند . در فاصلہ سہ متری آنہا ، جرارد مشغول تمیز کردن چکمہ ھایش بود . آنہا از چرمی محکم و با کیفیت ساختہ شدہ بودند و کفہ ھایی کلفت اما انعطاف پذیر داشتند ؛ مناسب برای پیادہ روی طولانی . لحظہ ای بعد ، جرارد نگاہ او را روی خودش حس کرد . بی آنکہ سرش را بلند کند ، بہ سردی گفت :
_ چیہ ؟
دلش گرفت . آیا جرارد ھم مانند بقیہ ... فکر می کرد کہ او یک حیوان وحشی است ؟ حیوانی کہ متعلق بہ جنگل است و جایی در اجتماع جادوگر ھا ... انسان ھا ... ندارد ؟ لب ھایش را تر کرد . اگر او این طرز تفکر را داشت ، تا حدودی تقصیر خودش بود . نباید مشک را روی او پرت می کرد ... این کارش واقعا بی احترامی بود . اما ، حرف ھای اسنیپ ھم در این مورد بی تأثیر نبود . او محیا را در میان جمع بی تمدن و وحشی نامیدہ بود ... بی تمدن و وحشی . خانوادہ اش ھمیشہ با این عناوین از جادوگر ھا یاد می کردند . اما او ھیچوقت این طرز تفکر را در مورد آنہا نداشت . معتقد بود اگر جادوگر ھا قدرت را در دست دارند ، بہ خاطر تلاششان است . او ھرگز از آنہا متنفر نبود ... در آن سال ھای کودکی ، فکر می کرد ھمہ ساکنان زمین فرشتہ اند . تا اینکہ ... آدیناس را دید . او را ھم یک فرشتہ می دانست ؛ یک فرشتۂ جہنمی . فرشتہ ای کہ شادی اش را از او گرفتہ بود ... با این حال ، فکر می کرد شاید او سیب کرم خوردۂ جادوگر ھاست . سالہا گذشت ... و ولدمورت پدرش را کشت . میان انبوھی از فرشتگان جہنمی قرار گرفت کہ با بال ھای سیاھشان ، خورشید را می پوشاندند و او را می ترساندند ... محیا متنفر بود ... اما فقط از فرشتگان جہنمی . او ھمیشہ بہ دنبال بہشت می گشت ... بہ دنبال فرشتگان سفید رنگ ، زیبا و مہربان . اما ھر جا می رفت ، آن فرشتگان سیاہ رنگ را می دید . او بہ طور مرتب این سوال ھا را از خودش می پرسید : " بعد از این ھمہ گشتن ... چرا بہشت رو پیدا نمیکنم ؟ نکنہ ... اونجا وجود ندارہ ؟ نکنہ ... ھمہ جا جہنم باشہ ... و ھمۂ فرشتہ ھا جہنمی باشن ؟ " ولدمورت ھمیشہ او را بہ نقاط دوردستی می فرستاد . نقاطی کہ فاصلہ بسیار زیادی از ھم داشتند ... میلیون ھا کیلومتر . اما در آسمانی کہ بالای ھمہ آن نقاط و پہناور تر بود ، فرشتگان سیاہ رنگ پرواز می کردند و قہقہہ می زدند . آسمان پہناور تر از زمین و در اختیار آن فرشتگان ترسناک بود . آیا زمین می توانست در اختیارشان نباشد ؟ پس ... بالاخرہ محیا جواب سوال ھایش را پیدا کرد : " آرہ ... ھمہ دنیا جہنمہ ... ھمہ فرشتہ ھام جہنمین ... " از آن بہ بعد ، از تمام جادوگر ھا متنفر شد . روزی رسید ... کہ لرد او را بہ ھاگوارتز فرستاد . آنجا زیبا بود ... ھمانند فرشتہ ھایش . اما دیگر دیر شدہ بود . محیا بہ چشم ھای فرشتگان مہربان زل می زد و بہ فرشتہ ھایی فکر می کرد کہ چشمانشان ھمانند دو زغال داغ می درخشید . از آنجایی کہ معتقد بود بہشت وجود ندارد ، می دانست کہ ھیچ فرشتۂ مہربانی ھم وجود ندارد . فکر می کرد آنہا ھمان فرشتگان جہنمی ھستند کہ خود را پشت آن لباس ھا پنہان کردہ اند ... دیگر نمی توانست بہ آنہا اعتماد کند . حتی وقتی دامبلدور بہ او قول نجات مادرش را داد ، مطمئن بود کہ او ھرگز چنین کاری نمی کند . با این حال برای آنکہ او و اسنیپ اسیرش نکنند ، برای آنکہ لرد بہ او شک نکند ، مجبور شد مطیعشان شود . اما ... روزی ھم رسید ... کہ متوجہ شد مادرش خائن است . او دخترش را بازیچہ دست لرد کردہ بود ... با گریہ ھای ساختگی اش ، دلش را خون کردہ بود ... باعث شدہ بود او فکر کند دنیا جہنم است ... تا بہ اھداف شومش برسد . آن روز ... روزی کہ دامبلدور پناھش داد ... با خوشحالی بہ خودش گفت : " من ھمہ جارو نگشتم ... انگار ... اینجا بہشتہ " و در میان خوشحالی اش ، ھق ھق زد . ھق ھق زد ... چون فہمید خوشحالیش بی مورد است . مدت ھا پیش ... او بہ دنبال بہشت می گشت ... تا از فرشتگان مہربان کمک بخواھد . از آنہا بخواھد مادر بی گناھش را نجات دھند ... تا او از گرداب تنہایی ھایش نجات پیدا کند . اما آن لحظہ در بہشت ... نمی دانست چہ چیزی را باید از فرشتگان مہربان بخواھد . آن لحظہ در بہشت ... می دانست کہ اسارت مادرش علت تنہایی ھایش نبودہ است . این کشتہ شدن پدرش بود ... کہ تنہایش کردہ بود . با این حال ، فکر کرد فرشتہ ھایی مثل دامبلدور ... مثل تمام اطرافیانش ، می توانند تاحدودی احساس تنہایی اش را از بین ببرند . او آنہا را دوست داشت ... تمام فرشتگان زیبایی را کہ بہ نرمی پرواز می کردند و برای آزادی می جنگیدند ... او یک فرشتہ نبود ... اما می توانست مثل آنہا باشد ؟ بہ دامبلدور راہ از بین بردن فرشتگان جہنمی را نشان داد ... چون می دانست کہ با این کار ، می تواند . با این حال فرشتگان بہشتی ، ھرگز او را از خودشان نمی راندند ... در نتیجہ ھرگز احساس تنہایی نمی کرد . اما حالا ... احساس می کرد تنہا ترین آدم دنیاست . شاید ... شاید می توانست این احساس را از بین ببرد . امیدوار بود بتواند این کار را بکند . چون احساسی کہ داشت ، بسیار زجرآور بود .
بہ آھستگی گفت :
_ میشہ بہم نگاہ کنی ؟
جرارد یکی از چکمہ ھایش را پوشید و با حوصلہ مشغول بستن بند ھایش شد . محیا با ناامیدی گفت :
_ جرارد ... من ... عذر میخوام . میدونم رفتارم خیلی بد بود ...
فکر کرد اگر دلیل رفتارش را بگوید ، شاید جرارد او را ببخشد . اما ... ارزشش را داشت ؟ آنطور کہ نشان می داد ، دوست صمیمی اسنیپ بود . اگر اسنیپ طرف ولدمورت بود ... اگر او یک فرشتۂ جہنمی بود ، جرارد ھم می توانست مانند او باشد . در این صورت تمام اطرافیانش فرشتہ ھایی شرور بودند کہ او را بہ تلہ انداختہ بودند . تلہ ای کہ صاحبش ولدمورت بود ... نہ . نباید با تردید بہ فرشتگان مہربان نگاہ می کرد . نباید وحشت زدہ می شد .
جرارد چکمۂ دیگرش را پوشید و گفت :
_ اومم ... عجیبہ .
با کورسوی امید گفت :
_ چی ... عجیبہ ؟
جرارد سرش را بلند کرد . چشم ھایش ھمانند دو شعلۂ آبی رنگ می درخشیدند ... با پوزخند گفت :
_ عذر خواھی یہ بچہ خوک .
نفسش در سینہ حبس شد . انتظار شنیدن این لقب را نداشت ... با ناراحتی بہ چشمانش نگاہ کرد و سرش را بہ آرامی تکان داد . با ملایمت گفت :
_ اوم . ولی ... من واقعا متأسفم . امیدوارم منو ببخشی .
چرخید کہ برگردد اما جرارد بہ چالاکی پسر بچہ ای دہ سالہ بلند شد و مقابلش ایستاد . با لحن خشنی گفت :
_ میخوای ببخشمت ؟
محیا فکر کرد شعلہ ھای چشمانش حالا از شرارت می درخشند . با ترس و صدای ضعیفی گفت :
_ آرہ .
او با ھمان لحن گفت :
_ باید یہ کاری کنی .
آب دھانش را قورت داد :
_ چیکار ؟
نیشخند ترسناکی زد ، خنجر تیزی را از میان شنل قہوہ ای اش بیرون آورد و گفت :
_ یہ دو سہ دقیقہ خفہ شو ...



پاسخ به: خائن رتر است
پیام زده شده در: ۰:۵۷:۱۷ دوشنبه ۱۱ فروردین ۱۳۹۹
#15

Ratter


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۶:۳۹:۱۲ یکشنبه ۲۵ اسفند ۱۳۹۸
آخرین ورود:
دیروز ۱۸:۵۱:۲۱
گروه:
کاربران عضو
پیام: 17
آفلاین
بخش شانزدھم :
بزرگ ترین درسی کہ یک رتر باید یاد بگیرد ، شکیبایی در مقابل سختی ھا است . رتری کہ این درس را فرا بگیرد و در آن ماھر شود ، می تواند بہ تنہایی در مقابل چند جادوگر و بیندیگو بایستد ؛ بدون اینکہ ذرہ ای خستہ یا ناامید شود . این یکی از صد ھا نکتہ ای بود کہ لرد ولدمورت در مورد رتر ھا می دانست . البتہ چیز ھای دیگری ھم بہ غیر آنہا می دانست . مثلا می دانست باید رتر شانزدہ سالۂ بی تجربہ و کم طاقت را تبدیل بہ رتری کند کہ ساعت ھای متمادی با دشمنانش بجنگد ، ھوشیار و شجاع باشد و او را ھمچون خدایش بپرستد ... در این صورت او برگ برندہ ای بہ دست می آورد کہ در بدترین شرایط بہ او امید می داد . امید برای سرحال باقی ماندن ، ساختن رویا ھای بزرگ و لذت بردن از واقعیات از پیش طراحی شدہ . رویا ھایی کہ تماما از نظر دیگران دیوانگی بودند ... اما این طرز تفکر آنہا بود . مہم طرز تفکر او بود کہ واقعیات را می ساخت ... البتہ او این را ھم می دانست کہ در تحقق بخشی از رویا ھایش توسط آن رتر ، ھنوز در اول راہ است . ابتدا باید بہ او آموزش می داد . برای شروع ، تصمیم گرفت ھم اتاقی جدیدی بہ او معرفی کند . آساگ ، موجودی کہ لرد در اوقات فراغتش با طلسم ھای باستانی ساختہ بود ، می توانست تحمل رتر نوجوان را در تحمل سختی ھا بالا ببرد .
در یک شب بسیار سرد ، وقتی محیا بعد از انجام دستورات لرد ، خستہ و خواب آلود ، بہ قصر برگشتہ بود و می خواست سرش را روی بالش بگذارد ، صدای عجیبی شنید . مانند نالۂ یک گربۂ زخمی ولی چند برابر بزرگتر . سرش را چرخاند ... و آساگ را دید کہ با بال ھا و آروارہ ای باز کہ آب دھان چرکینش از آن جاری است ، بالای سرش ایستادہ و ھمراہ چند شبح بہ او نگاہ می کند . آن شب نہ تنہا سطح تحمل او بالاتر نرفت ، بلکہ باعث شد وحشتی عمیق گریبانگیر او شود . وحشتی کہ نمود ھای مختلفی داشت .
آن وحشت تبدیل بہ یک کابوس شد . کابوسی کہ یک قبر بزرگ مانند گودال را نشان می داد . در آن قبر ، محیا بود و چند شبح گورستان . آن شبح ھا مدام زمزمہ می کردند ... زمزمہ ھایی غیر انسانی . چہرہ ھایی وحشتناک داشتند ... چہرہ ھایی کہ مرتب اجزایشان تغییر می کرد . اجزایی کہ بزرگ تر ، کوچک تر و تیرہ تر می شدند . آنہا روح او را با انگشت ھای دراز و تیزشان می خراشیدند . این کابوسی بود کہ محیا ھر شب و ھر زمان کہ می خوابید ، می دید .
آن وحشت تبدیل بہ یک اضطراب شد . اضطرابی کہ ھر بار بادیدن تاریکی یا شنیدن مطالبی در مورد اشباح ، بہ سراغش می آمد . آن اضطراب ھمانند عنکبوت روی افکارش تار می تنید ... و نمی گذاشت فکر کند . فکر کند کہ ترسیدن از تاریکی ، برای یک رتر مزخرف است . فکر کند کہ می تواند جلو برود ... بجنگد . شکست بخورد ... از دشمنی کہ می داند چیست . بداند کہ تاریکی فقط یک اسم است . دشمن نیست ... اما آن اضطراب نمی گذاشت کہ فکر کند . فکر کند کہ اشباح زندہ نیستند . آنہا مردہ اند ... و در بدترین حالت می توانند جسم کسی را تسخیر کنند کہ البتہ آن ھم چارہ دارد . بداند ھر مسئلہ ای کہ یک شبح ایجاد کند ، قابل حل است . چہ توسط خودش ... چہ توسط جادوگر ھا . اما حیف ... کہ نمی توانست فکر کند .
در نھایت ، آن وحشت تبدیل بہ یک نقطہ ضعف شد . نقطہ ضعفی کہ باعث می شد در مقابل ھر چیزی کہ نامرئی است ... ھر چیزی کہ زمزمہ می کند ... ھر چیزی کہ بدنش مانند تکہ ای از تاریکی در روشنایی خورشید است ، ناتوان شود . از فردای آن شب ، محیا چیزی را کم داشت . رویایی زیبا . رویایی کہ حتی ضعیف ترین افراد با داشتنش می توانند بہ اوج قدرت برسند . رویایی کہ می گوید بلند شو . تو می توانی ... می توانی بجنگی ... و شکست بخوری . می توانی دوبارہ بلند شوی ... و بہتر شکست بخوری . می توانی دوبارہ بجنگی ... و پیروز شوی . محیا دیگر آن رویا را نداشت . دیگر در ھیچ مبارزہ ای شروع کنندہ نبود . ھیچ ... مبارزہ ای . ھمیشہ طرف دوم او را بہ ریشخند می گرفت . در بیشتر اوقات ھم طرف دوم می دانست رتر از او قوی تر است ... مہم این بود کہ رتر نمی خواست باور کند .
محیا بسیار تلاش کرد این وحشت را ... این لکۂ تاریک ذھنش را کہ ھمچون سیاہ چالہ ای تمام افکارش را درون خود می کشید و نابود می کرد ، پاک کند . اما ھرگز نتوانست . چون ھر روز آساگ را می دید . چون ھر شب کابوس می دید . چون ھر روز مضطرب بود . چون ھر شب آساگ در کنارش خرخر می کرد . چون ھر روز با زمزمہ ھای غیر انسانی چشم باز می کرد ... و حالا ، حضور آساگ را حس می کرد . در این جنگل مخوف ... در راھی کہ پایانش معلوم نبود ... آساگ ھمراھشان بود . این بہ معنای پایان ھمہ چیز بود ؛ ھمہ چیز ... برای لحظاتی خودش را فراموش کرد . آساگ آنجا بود ... و لرد می دانست . می دانست کہ آنہا بہ کجا می روند . برای چہ ھدفی ... آساگ آنجا بود ... و حتما لرد قبل از آنہا بہ ھمراہ مادر خائنش بہ آن غار تاریک رفتہ بود و ... جنون آمیز بود . بہ گریہ افتاد . این روز ھا اصلا تعادل روانی نداشت ... حالا ... اگر دامبلدور می فہمید ، فکر می کرد کہ او خائن است . فکر می کرد کہ او یک دروغگوی کثیف است . اما او خائن نبود . لرد ھیچ وقت نمی گذاشت او این را ثابت کند ... این یک نفرین ابدی بود ؟ گریہ ھایش ، آیریس را منقلب کرد . بہ شانہ اش زد و گفت :
_ گریہ نکن محیا . الان واست آب پیدا می کنم . الان !
آب ؟ گریہ اش شدید تر شد . آساگ آنجا بود ... ھمہ شان را می بلعید و استخوان ھایشان را برای لرد می برد ... آن وقت ...
آیریس فریاد کشید :
_ الوین ؟ وارت ؟ سوروس ؟ جرارد ؟ کلارا ؟ یعنی اینقد ظالمین کہ چند جرئہ آب بہ این دختر نمیدین ؟ اون بہمون لطف کردہ ... راہ رھایی از دشمنامون رو نشون دادہ ... اونوقت شما ھا بہ خاطر چند جرئہ آب بہ گریہ میندازینش ؟ واقعا متأسفم براتون !
جرارد اول از ھمہ و بہ شدت اعتراض کرد :
_ میفہمی حرفاتو آیریس ؟ ما آب نمیدیم ؟ من کہ دادم ! پرتش کرد روم ! این رفتارش چہ معنی ای داشت ؟ ھوم ؟ جواب بدہ !
عصبی شدہ بود . آیریس با خشم گفت :
_ چند سالتہ جرارد ؟ شیش ؟ یا پنج ؟ بہ خاطر رفتار یہ دختر شونزدہ سالہ آمپر می سوزونی ؟
جرارد غرید :
_ اون بچہ نیست ! منم بچہ نیستم ... خوب میدونم جواب بی احترامی چیہ !
الوین گفت :
_ تو خودت چی آیریس ؟ تو ھم بہ خاطر یہ دختر شونزدہ سالہ جلوی رفقای چندین سالت می ایستی ! یعنی واقعا ارزششو داری ؟
وارت پوزخند زد :
_ حتما دارہ دیگہ ...
کلارا بہ آیریس خیرہ شد :
_ بحث آب و فداکاری برای بشریت نیست آیریس ! سعی کن بفہمی .
و مشک آبی را بہ طرفش پرت کرد . آیریس با بی تفاوتی آن را گرفت و گفت :
_ رفتار ھیچ کدومتون یادم نمیرہ .
مشک را بہ طرف محیا گرفت :
_ بیا ، عزیزم .
محیا عطش شدیدش را بہ یاد آورد . مشک را گرفت . بوی فوق العادہ بدی داشت ... زمزمہ کرد :
_ چشمامو باز میکنی آیریس ؟
او بلافاصلہ این کار را کرد :
_ چرا نکنم ...
محیا کمی از ان را روی دستش ریخت . شبیہ آب دھان پر از عفونت آساگ بود . آساگ ؟ ھنوز بال می زد . سرش را چرخاند . تمام فضای پشت و بالای سر ، چپ ، راست و مقابلش را جست و جو کرد . آن را نمی دید ... اما بقیہ چطور ؟ می دانست ھر جادوگری نمی تواند آساگ را ببیند و حس کند ... اما اطرافیانش کہ " ھر جادوگری " نبودند . نگاھی بہ اسنیپ انداخت . آیا او کہ با آرامش بہ مقابلش چشم دوختہ بود ، چیزی حس نمی کرد ؟ ناگہان فکری ترسناک بہ سرش زد . نکند کہ ... کہ او ... محیا ... دیوانہ شدہ بود ؟ کسی نجوا کرد :
_ امکانش ھست . شاید .
دھانش خشک شدہ بود . نمی دانست کدام کار درست و کدام نادرست است . اما ... باید با اسنیپ حرف می زد . باید . قبل از اینکہ اتفاق وحشتناکی بیفتد . البتہ اگر ... اگر تا آن زمان نیفتادہ بود . اگر آساگ آنجا بود ...
مشک را بہ طرف آیریس گرفت :
_ ممنون . کلارا ... ممنون .
آیریس غرغر کنان گفت :
_ نخوردی کہ ! تو چت شدہ ؟
ساعتی بعد ، ھنگام غروب ، برای استراحتی نیم ساعتہ توقف کردند . نگاہ محیا روی اسنیپ بود کہ دور تر از ھمہ ، بہ درختی تکیہ دادہ و نشستہ بود . مقابلش ایستاد ؛ اما او عکس العملی نشان نداد . زانو زد . دستانش را روی زمین گذاشت و گفت :
_ پروفسور ؟
اسنیپ نگاھش را بہ او دوخت . نگاہ پر از تہدید ، تحقیر و بی اعتمادی اش را . محیا بہ آرامی گفت :
_ پروفسور ... اونجا رو نگاہ کنین !
و بہ تختہ سنگ بزرگی با ابعاد نامنظم کہ در ھفت متریشان بود ، اشارہ کرد . اسنیپ نیم نگاھی بہ سنگ خاکستری انداخت . محیا گفت :
_ می بینینش ؟
سر تکان داد :
_ نہ . شعاع محدودۂ بیناییم فقط یہ مترہ . آخہ میدونی ... من چشمام خیلی ضعیفہ .
پس نمی دید . اگر آساگ را روی آن تختہ سنگ می دید ، اینطور خونسرد نمی ماند . شاید ھم می دید ... اصلا شاید او آساگ را دنبال خودش آوردہ بود تا ... تا بقیہ را بکشد . تا بعد بہ دامبلدور شرح دھد کہ آنہا چگونہ مورد ھجوم چند موجود جادویی قرار گرفتند و با رشادت کشتہ شدند . تا شرح دھد کہ چگونہ ھمہ نقشہ ھایشان از بین رفت ... این ... یک توطئہ بزرگ بود ؟



پاسخ به: خائن رتر است
پیام زده شده در: ۲۱:۵۰:۵۲ شنبه ۹ فروردین ۱۳۹۹
#14

Ratter


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۶:۳۹:۱۲ یکشنبه ۲۵ اسفند ۱۳۹۸
آخرین ورود:
دیروز ۱۸:۵۱:۲۱
گروه:
کاربران عضو
پیام: 17
آفلاین
بخش پانزدھم :
حس می کرد اسبی وحشی است کہ ناگہان سوارکاری رویش پریدہ است . بی قرار بود ... با دھان باز نفس نفس می زد تا گرمای اضافی تنش را از بین ببرد . اسب می دانست باید چہ کار کند . دویدن ، روی پاھای عقبی ایستادن ، شیہہ کشیدن و سوارکار را زمین انداختن . اما او نمی دانست . آیا باید تقلید می کرد ؟ باید می دوید ... نعرہ می کشید و خودش را بہ در و دیوار خانہ یا درختان می کوبید ؟
نفس نفسش سریع تر شدہ بود . انگار بہ جای خون ، مواد مذاب در رگہایش جریان داشت . سوارکار نجوا کرد :
_ آروووم .... آروم باش .
چشم ھایش گشاد شد . پاھایش لرزید ... بہ زانو افتاد . پنجہ اش را روی زمین کشید . طوری کہ انگار مسئلۂ ریاضی ای روی خاک نوشتہ شدہ باشد و او با تأمل جوابش را بنویسد . صدای خندہ ھای مردانہ ای را شنید . سر بلند کرد . اسنیپ و دوستانش از خانہ بیرون می آمدند . نگاہ ھایش بہ آنہا ، از جنس حسرت بود . آزادی دیگران ھمیشہ حسرت را در وجود زندانیان بر می انگیزد . این ، بسیار عادی و بسیار غم انگیز است ...
اسنیپ می دانست ؟ می دانست چطور باید این موجود اضافی را از بدنش بیرون کند ؟ ناگہان زن نعرہ کشید :
_ نہ ...
دست ھایش را بہ سرعت روی گوش ھایش گذاشت و با نالہ ای ضعیف روی زمین افتاد . موجود دیوانہ با خشمی زاید الوصف و صدایی گوش خراش گفت :
_ اگہ بہش بگی ... اگہ من از وجودت بیام بیرون ... یہو حس میکنی یہ چیزی کم داری . یہ چیزی ... مثل روح . من میبرمش ... تو اون خونہ . تا موقعی کہ اسرافیل تو شیپورش بدمہ ، نالہ کنہ ... زوزہ بکشہ ... و بعد بر میگردم تا قلبت رو در بیارم . تا اونقدر استخوناتو بجوم کہ بہ خردہ استخون و لختہ خون تبدیل بشن . تا خوراک جن ھای جنگل بشی ...
لب ھایش می لرزیدند و دندان ھایش بہ ھم می خوردند ... در حالی کہ دمای بدنش بالاتر چہل درجہ بود . باید می دوید ... باید نعرہ می کشید ... باید آزادی اش را بہ دست می آورد . ھیچکس نمی توانست یک رتر را اسیر کند . این شعار پدرش بود . بہ شدت بہ آن اعتقاد داشت ... بہ خاطر ھمین ھم کشتہ شد .
روی پاھایش ایستاد . ھمہ جا سرخ بود . آسمان ... زمین . قدرت را حس می کرد . در دستانش . در رگ ھایش ... صدای زمزمہ ای را شنید :
_ چہ اتفاقی افتادہ سوروس ؟
سرش را چرخاند . جرارد دھانش را نزدیک گوش اسنیپ بردہ بود . قاعدتاً شنیدن آن زمزمہ ، از این فاصلہ غیر ممکن بود . اما او یک رتر بود . یک رتر اسیر . دندان ھایش را بہ ھم فشرد . فریادی از عصبانیت کشید و بہ طرف خانہ دوید . خودش رابہ دیوار خانہ کوبید ...
ھمۂ آنہا ، صاعقہ ای بہ رنگ آبی را دیدند کہ از دیوار خانہ جدا و وارد تن رتر شد . او نعرۂ زجر آلودی کشید ... و بہ عقب پرتاب شد . قلب جرارد لرزید . آن دختر ... یک رتر اما در خدمت دامبلدور بود . دامبلدور گفت کہ باید محافظت کنند ... از اسنیپ و آن دختر . اما او حالا فکر می کرد دیگر ھمہ چیز تمام شدہ است . آن صاعقہ ، بسیار نیرومند بود ... حتماً در لحظات اول جانش را گرفتہ بود . با وحشت بہ طرف او کہ با چشمان بستہ روی زمین افتادہ بود ، دوید . اسنیپ فریاد کشید :
_ نزدیکش نشو جرارد ...
جرارد اما بہ سرعت کنارش زانو زد و دستش را روی رگ گردنش گذاشت . نبض نامنظم رتر بہ ضربان ھای قلبش نظم بخشید . با این حال گردنش آن قدر داغ بود کہ بہ سرعت دستش را کشید . فریاد زد :
_ بیاین !
ھمہ بہ طرفش دویدند . با اضطراب گفت :
_ سوروس ... ببین چش شدہ ؟
اسنیپ دستش را روی رگ گردنش گذاشت . دفعۂ قبل در وضعیتی مشابہ ، دامبلدور گفتہ بود کہ باید دست و پایش را ببندد . مشغول خواندن ورد شد . در نیمہ ھای راہ ، رتر چشمان خونینش را باز کرد . کلارا ناگہان بہ عقب پرید و ھمہ بہ جز اسنیپ بہ او خیرہ شدند . رتر گیج نبود . می فہمید کہ آن موجود اضافی ھنوز در بدنش زندگی می کند و شیرۂ جانش را می مکد . دھانش را باز کرد کہ موجود دیوانہ زمزمہ کرد :
_ نگو ... نگو دختر کوچولو .
نالۂ رقت انگیزی کرد و روی زمین نشست . اینبار ھمہ بہ جز اسنیپ عقب پریدند و چوب دستی ھایشان را بہ طرف او گرفتند . رتر با اندوہ بہ آنہا نگاہ کرد . آخرین ... و طولانی ترین نگاھش روی اسنیپ بود . اما او بہ چیزی جز اتمام ورد فکر نمی کرد . رتر این را نمی خواست . نمی خواست دوبارہ اسیر شود . اینبار آن موجود دیوانہ ھم با او ھم عقیدہ بود . با این حال رتر می ترسید . آنہا ھفت جادوگر بودند ... در یک چشم بہ ھم زدن او را می کشتند . اسنیپ وردش را تمام کرد ۔ رتر بہ بند ھای دور مچ دستانش نگاہ کرد . طوری سرش را پائین انداخت و چشمانش را بہ ھم فشرد کہ دل ھمہ بہ حالش سوخت . البتہ ... بہ جز اسنیپ . او بہ سردی گفت :
_ اسبا کجان جرارد ؟
جرارد نفس عمیقی کشید :
_ الان میارمشون .
و بہ طرف اصطبلی در بیست متریشان رفت . آیریس با ترحم گفت :
_ ورد رو باطل کن سوروس . اون کہ نمیتونہ فرار کنہ ...
اسنیپ بلند شد :
_ نمیتونہ فرار کنہ . اما میتونہ حملہ کنہ . اگہ با این وضعیت حملہ کنہ ... با این ضربان تند و بدن داغ ... بہ مرحلہ ای از سرکشی میرسہ کہ فقط مرگ میتونہ مہارش کنہ .
روح دیوانہ نیشخند زد . نیشخندش ابتدا تبدیل بہ خندہ و بعد قہقہہ شد . رتر سرش را با دستانش گرفت و روی زمین افتاد . نہ اینکہ در حالت عادی حرف ھایش را با جان و دل قبول می کردند ... حالا دیگر او را روی سرشان می گذاشتند . ھمین ماندہ بود کہ او را دیوانہ بنامند ...
جرارد با ھشت اسب اصیل ، زیبا و قوی برگشت . آیریس بہ سرعت گفت :
_ من کمکش میکنم سوار شہ .
و محیا را بغل کرد . او را روی اسبی سفید با یال ھای بلند نشاند و خودش ھم سوار اسبی خاکستری شد . اِلوین با اخم خفیفی گفت :
_ تو این فرشتہ ھا رو زندونی کردہ بودی ؟
جرارد بہ نرمی خندید :
_ زندونی ؟ نہ ... اونا آزادن . میرن ... میدون ... میچرن ... خوش و خرم ھم بر میگردن .
محیا لب ھایش را بہ ھم فشرد . یعنی حتی اسب ھا از او خوشبخت تر بودند ؟ روح اضافی خندید :
_ البتہ ، دختر کوچولو .
ناگہان اسب او رم کرد . روی پاھای عقبی اش بلند شد و شیہہ بلندی کشید . با آن دست ھای بستہ ، نتوانست کنترلش کند . با کمر زمین خورد و اسب شیہہ کشان بہ جنگل فرار کرد . الوین اخم ھایش را در ھم برد و سرش را کج کرد :
_ آخ ...
آیریس روی زمین پرید و او را بغل کرد :
_ عیبی ندارہ عزیزم ... خوبی ؟
و سرش را بہ سینہ اش فشرد . روح دیوانہ زوزہ کشید :
_ واااااای ... چہ مہربون !
وجود محیا پر خشم بود . این چہ رفتاری جلوی بقیہ بود ؟ می توانست پوزخند اسنیپ را مجسم کند . جرارد با حرص گفت :
_ چیشد ؟
تا بہ حال نشنیدہ بود موجودات دیگر با رتر ھا مشکلی داشتہ باشند . البتہ بہ جز موجودات دنیای جادوگران . فریاد کشید :
_ کلودیس ! برگرد ! کجا رفتی ؟
اسب ھایش عاشق او بودند . ھمیشہ با یک بار صدا زدن حتی اگر کیلومتر ھا آنطرف تر بودند ، خودشان را بہ سرعت می رساندند . حالا ... چہ شدہ بود کہ اسب سفید ھمانند روحی سرگردان شیہہ می کشید و فرار می کرد ؟ اسنیپ با بی حوصلگی گفت :
_ اسب دیگہ ای داری جرارد ؟
آیریس بہ سرعت گفت :
_ نہ . لازم نیست . با من میاد .
اول کمک کرد او سوار شود و بعد خودش سوار شد .
جنگل در این قسمت ، پر از درختانی با پوست سفید و شاخہ ھای ظریف بود . سنجاب ھای قہوہ ای رویشان می دویدند و سر و صدا می کردند . محیا نگاھشان می کرد . تا بہ حال سنجاب ندیدہ بود ... چشم ھای سرخ براقشان توجہش را جلب می کرد . حتما ھمۂ آنہا اینطور بودند دیگر ... آیریس در گوشش زمزمہ کرد :
_ اونا سنجاب نیستن . روحن . اینجا پر روح ھای سرگردونہ .
آہ عمیقی از پشیمانی کشید . چرا گذاشتہ بود تسخیر شود ... کاش پدرش زندہ بود . آن وقت از او می پرسید چرا رتر ھا مانند مشنگ ھا ، بہ تسخیر ارواح در می آیند ؟ آخر آنہا کہ بالاتر مشنگ ھا بودند ... آیریس نخودی خندید :
_ نمی ترسی کہ ؟
محیا آب دھانش را قورت داد . آیریس بہ شانہ اش زد :
_ نترس . اونا زورشون فقط بہ مشنگا میرسہ .
اینطور نبود . زورشان بہ رتر ھا ھم می رسید ... ھنوز ضربان قلبش در تلاش برای رکورد زدن بود . دلش آب تنی با آب ھای یخ زدۂ قطب را می خواست . آنجا کہ بود ، ھر روز اینکار را می کرد . برای بازی با وال ھای قاتل . اما حالا تنش داغ بود . می خواست بہ آرامش برسد . ناخودآگاہ نگاھش بہ رودخانہ ای کہ در چہار متری سمت چپشان بود ، افتاد . بہ خوبی آن را می دید . آبش زلال بود ... و حتما گوارا . آرام ... طوری کہ فقط آیریس بشنود ، نالید :
_ میخوام آب بخورم . از اون رودخونہ .
آیریس با بہت بہ اطراف نگاہ کرد . گفت :
_ کدوم رودخونہ ؟
محیا با کلافگی نفسش را بیرون داد :
_ اون دیگہ ... اون !
و با سر بہ سمت چپش اشارہ کرد . آیریس رودخانہ را نمی دید . نمی دانست چہ باید بگوید ... با یأس گفت :
_ من رودخونہ ای نمی بینم ، محیا .
با حرص افسار اسب را کشید . اسب شیہہ ملایمی کشید و ایستاد . بہ دنبال او ، ھمہ ایستادند . اِلوین پرسید :
_ چرا وایسادی ؟
آیریس دھانش را باز کرد تا حرفی بزند اما محیا غر زد :
_ میخوام از رودخونہ آب بخورم . آیریس ... کمکم کن پیادہ شم .
اسنیپ از وجود پدیدہ ھای پنہان اطلاع داشت . اما این را ھم می دانست کہ در این جنگل ، ھمہ چیز کشندہ است . با تحکم گفت :
_ اون سمیہ . جرارد ... آب داری ؟
جرارد بہ طرف اسب خاکستری رفت . مشک آبش را بہ طرف محیا گرفت :
_ تازس !
مشک را گرفت . بند سرش را شل کرد تا از آن بخورد کہ روح دیوانہ نجوا کرد :
_ نخورش . بریزش رو زمین ... ببین چی میخوان بہ خوردت بدن .
با تردید و بدبینی بہ جرارد خیرہ شد . جرارد سرش را تکان داد . محیا مشک را خم کرد و خون غلیظ و بدبویی را دید کہ روی برگ ھای خشک زمین ریخت . نفس لرزانی کشید . مشک را روی جرارد پرت کرد :
_ متشکرم !
جرارد ابرو ھایش را بالا برد . او مرد خونسردی نبود ... با این حال عصبی نشد . اسنیپ مرد خونسردی بود . با این حال عصبی شد . افسار اسب را در دستانش جمع کرد و با تنفر گفت :
_ متأسفم کہ اینقد دیر میگم جرارد . اما خب ... باید بگم کہ این رتر وحشیہ . مثل اجداد منقرض شدش . اما دامبلدور اینطور فکر نمیکنہ . چون زیادی خوشبینہ . با وجود این فقط بہ خاطر اونہ کہ خون کثیف این بچہ خوک رو نمیریزم .
اسب سیاھش ناآرامی کرد و چند قدم عقب رفت اما او مہارش کرد :
_ دوستای خوب من ! اون چیزی نیست کہ شما فکر میکنین . آیریس ... ناراحت نشو . من فقط واقعیتو گفتم . این بچہ خوک چیزی از تمدن نمیدونہ ... چون تو قطب ھمراہ فک ھای وحشی بزرگ شدہ . خونوادش ھم فرصت نداشتن بعضی چیزا رو بہش یاد بدن . ھرچند چیز زیادی ھم نمیدونستن ...
محیا با چشمان خیس نگاھش می کرد . اسنیپ یک خطر بسیار بزرگ بود ... نمی توانست جوابش را بدھد . اما این چیز ھا برایش مہم نبود . اسنیپ می توانست آن روح دیوانہ را نابود کند ... ناگہان زمزمہ ای وھمناک در ذھنش پیچید :
_ مثل اینکہ ھی من چیزی نمیگم تو پررو تر میشی ؟ ھوممم ؟
محیا آب دھانش را قورت داد . آرزو کرد اسب رم نکند ... و نکرد . فقط شیہہ بلند عصبی ای کشید و چند قدم بہ چپ رفت . محیا نفس عمیق لرزانی کشید . حرکت قطرات درشت عرق را روی پیشانی اش حس می کرد . اسنیپ نگاہ تحقیر آمیزی بہ او انداخت و جلو آمد . تکہ پارچہ ای دراز و سیاہ را بہ سمت آیریس گرفت :
_ چشماشو ببند . ممکنہ رم کنہ .
آیریس با بی میلی آن را گرفت و چشمان او را بست . اسنیپ سر اسبش را چرخاند :
_ بیاین دوستان .
کمی بعد ، محیا با بغض و صدایی بلند گفت :
_ من تشنم آیریس . آب میخوام ...
فقط صدای سم اسبہا روی زمین پر از برگ ھای زرد در گوشش می پیچید . اما ... با دقت بیشتری گوش کرد . صدای دیگری ھم بود . صدای بال زدن موجودی سنگین وزن . صدای بال ھای ... آساگ .


ویرایش شده توسط Ratter در تاریخ ۱۳۹۹/۱/۹ ۲۱:۵۶:۱۶


پاسخ به: خائن رتر است
پیام زده شده در: ۲۱:۴۵:۱۴ پنجشنبه ۷ فروردین ۱۳۹۹
#13

Ratter


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۶:۳۹:۱۲ یکشنبه ۲۵ اسفند ۱۳۹۸
آخرین ورود:
دیروز ۱۸:۵۱:۲۱
گروه:
کاربران عضو
پیام: 17
آفلاین
بخش چہاردھم :
اسنیپ گفت :
_ شمال قلمرو ما ... چیزی دارہ محیا ؟ اصلا ... تو قلمرو ما رو گشتی ؟
او با اضطراب پنہانی گفت :
_ من ... نمیتونستم این کارو بکنم . مشغول انجام دستورای لرد و پروفسور دامبلدور بودم ... حتی اگہ سرم خلوت بود ، بازم نمیتونستم . چون خیلی سختہ پیدا کردنش ...
اسنیپ گفت :
_ حالا باید وجب بہ وجب کوھستان ھای سیاہ رو بگردی ؟
سرش را تکان داد :
_ نہ . قبلا گفتم . یہ بار دیدمش . اونجا تو یہ غارہ . یہ غار طویل اما تقریبا باریک . تو یکی از کوہ ھای نزدیک قلۂ کوپر .
دامبلدور و اسنیپ ھر دو بہ این فکر می کردند کہ چہ کسی باید بہ ھمراہ او برود . دامبلدور بہ عنوان رھبر جادوگران متحد ، نمی توانست برای مدتی نامعلوم آنجا را ترک کند . اسنیپ ھم کہ یار نزدیک ولدمورت بود ... با این حال او گفت :
_ آلبوس . اگہ اجازہ بدی ، من باھاش میرم .
دامبلدور گفت :
_ آخہ ولدمورت ...
با اعتماد بہ نفس گفت :
_ مشکلی پیش نمیاد . نگران نباش .
دامبلدور نفس عمیقی کشید . گفت :
_ باید خیلی مراقب خودتون باشین ...
ھر دو سرشان را تکان دادند . دامبلدور گفت :
_ تموم تلاشمونو میکنیم شمال رو پس بگیریم و کوھستان ھای سیاہ رو حفظ کنیم . خیالتون راحت باشہ ...
اسنیپ لبخند کمرنگی زد . گفت :
_ چند دقیقہ بعد ... راہ بیفتیم ؟
سرش را تکان داد :
_ بلہ . زمان برامون خیلی مہمہ .
چند دقیقہ بعد ، ھر سہ در حیاط بودند . دامبلدور بہ شش مبارز اشارہ کرد :
_ اگہ خدای نکردہ مشکلی پیش بیاد ، کمکتون میکنن .
اسنیپ با لبخند بہ آنہا نگاہ کرد . آن ھا از فرماندھان جادوگران متحد و جزو ستارہ ھایشان بودند . چہار مرد و دو زن . دامبلدور آنہا را بہ ھمدیگر معرفی کرد :
_ آیریس و کلارا ، جرارد و وارت و اِلوین و جاستین ؛ از اسطورہ ھای زندۂ این سرزمین ھستن . اون دختر باھوش ھم محیاست .
ھمہ آنہا لبخند زدند و اظہار خوشبختی کردند . دامبلدور دستشان را فشرد و برای ھمۂ آنہا آرزوی مؤفقیت کرد . محیا در آخر گفت :
_ ناامیدتون نمیکنم پروفسور .
دامبلدور لبخندی زد و گفت :
_ میدونم محیا . مؤفق باشی ...
بعد دستش را برایشان تکان داد .
کمی کہ از ھاگوارتز دور شدند ، غیب شدند . البتہ محیا بہ مشکل جدی ای برخورد چون او ھیچ مہارتی در جادوگری نداشت . اما آیریس دست او را گرفت و کمی بعد ، در جنگل انبوھی ظاھر شدند . ھنوز در قلمرو متحدان بودند ، اما ادامۂ راہ ، طلسم ھایی داشت کہ مانع از ظاھر و غیب شدن جادوگران می شد .
بعد از کمی پیادہ روی ، جرارد ، مردی تقریبا ھمسن اسنیپ با ھیکلی درشت ، بہ خانہ ای چوبی اشارہ کرد :
_ اونجا خونۂ منہ . یہ قہوہ میخوریم ... بعد با اسب بقیہ راھو ادامہ میدیم .
اول او وارد خانہ شد . بعد اسنیپ ... آخر از ھمہ ھم ، محیا . خانہ نیمہ تاریک بود . پنجرہ ھا ھم کہ پشت پردہ ھا پنہان شدہ بودند ، ھمانند صفحات درخشانی خودنمایی می کردند . خانہ بوی بدی داشت ... بوی ماندگی ، کہنگی . جرارد با قدم ھای بلند و تند بہ طرف پنجرہ ھا رفت . پردہ ھای رنگ و رو رفتہ شان کشید و تعدادی از پنجرہ ھا را ھم باز کرد . بعد با شرمندگی خندید :
_ خونہ ای کہ ھر چہار ماہ یہ بار صاحبش رو ببینہ ، بہتر از این نمیشہ .
و بہ آشپزخانۂ کوچکش رفت تا قہوہ درست کند . محیا با عذاب وجدان روی یکی از مبل ھای چوبی نشست . پدرش یک بار بہ او گفتہ بود " ھرگز بہ خونہ یہ جادوگر نرو " این حرف او ، اذیتش می کرد . البتہ نہ بہ اندازہ وضعیتی کہ در آن قرار داشت .
جریان ھوا و انوار قدرتمند خورشید ، جانی تازہ در وجود خانۂ متروک دمیدہ بود . اما این باعث شدہ بود لایہ ھای ضخیم غبار از سطوح مختلف بہ ھوا بلند شوند و ریہ ھای حاضران را پر کنند . محیا بسیار تلاش کرد جلوی سرفہ ھای شدیدش را بگیرد . اما مؤفق نشد ... اسنیپ غرید :
_ یا خفہ شو ... یا گمشو بیرون !
حس می کرد این توھینی بزرگ بہ یکی از بہترین دوستانش ، جرارد است . جرارد اما ، با عذاب وجدان بہ دختر کہ بہ سختی تلاش می کرد جلوی سرفہ ھایش را بگیرد ، نگاہ می کرد . سرانجام تمام شد ... محیا سعی می کرد عمیق نفس بکشد . در حالی کہ با این کار حس می کرد سوزن ھای ریزی بہ ریہ ھایش نیشتر می زنند . جرارد کمی بعد ، با یک سینی قہوہ برگشت . مقابل او کہ ایستاد ، با ناراحتی گفت :
_ متأسفم محیا . بہتری ؟
یک فنجان برداشت . سرش را تکان داد :
_ اوہ نہ . ممنون .
جرارد رفت و ھمراہ بقیہ مشغول صحبت و خندہ شد . اما محیا بہ پردۂ پنجرہ ای در ضلع جنوبی خانہ ، کہ بہ آرامی تکان می خورد ، خیرہ شدہ بود . آیا از مدت ھا پیش باز ماندہ بود ؟ از آن فاصلہ نمی توانست ببیند . چند جرئہ از قہوہ خورد . طعم بسیار خوبی داشت ... دوبارہ بہ پردہ نگاہ کرد . ھنوز ھم تکان می خورد ... اما شدید تر . از جا بلند شد . نگاہ تہدید آمیز اسنیپ را روی خودش حس می کرد . اما ... دلش می خواست نگاھی بہ آن پنجرہ بیندازد . بہ طرفش رفت . پردہ را کشید . پنجرہ بستہ بود . سرما را در تنش حس کرد . سرمایی کہ بہ ندرت سراغش می آمد ... بہ شیشہ کہ لایۂ ضخیمی از غبار آن را پوشاندہ بود ، نگاہ کرد . نور طلائی آفتاب از ورای لایۂ غبار بہ درون نفوذ می کرد و تصویری تار از بیرون نمایش می داد .
نفس عمیقی کشید . نیشتر سوزن ھای کوچک را بہ یاد آورد و خواست بہ سر جایش برگردد کہ صدای نالہ ای بلند و ارواح گونہ از فاصلہ ای نزدیک بہ گوشش رسید . بہ دنبال آن ، صدای وھمناک خراشیدہ شدن چوب ، ذھنش را پر کرد . بہ دنبال منبع صدا بود کہ متوجہ شد سکوت ھمہ جا را فرا گرفتہ است . اِلوین با لبخند گفت :
_ چیزی گم کردی ؟
آب دھانش را قورت داد . بعد نگاھش با نگاہ خشمگین اسنیپ گرہ خورد . بہ آرامی گفت :
_ نہ .
سر جایش نشست . کمی طول کشید کہ آنہا دوبارہ رشتۂ گفت و گویشان را بہ دست بگیرند . محیا بہ دستانش خیرہ شدہ بود اما گوش ھایش را ھم تیز کردہ بود . نمی خواست ھیچ صدای ضعیفی را از دست بدھد . ولی صدایی کہ شنید ، بہ ھیچ وجہ ضعیف نبود . جیر جیر گوش خراش باز شدن در ، تنش را لرزاند . بہ در نگاہ کرد . بستہ بود . نگاھی بہ بقیہ کرد . آنہا با دقت بہ حرف ھای آیریس جوان گوش می کردند . واقعا نشنیدہ بودند ؟ محیا بہ این فکر کرد کہ بودن در خانۂ جادوگر ھا ، حتی برای چند دقیقہ ، دیوانہ کنندہ است . فنجانش را در دست گرفت . کاش بہ حرف پدرش عمل می کرد و بیرون منتظر می ماند . اما این عملی نبود . اسنیپ حتما فکر می کرد او می خواھد فرار کند . چرا او نمی خواست از دشمنی ھایش دست بردارد ؟
قبل از اینکہ لب ھایش با فنجان تماس پیدا کنند ، صدای خراشیدہ شدن ، بار دیگر و با صدای بسیار بلندی در گوش ھایش پیچید . اخم ھایش را در ھم برد ... بہ سرعت بلند شد و در حالی بہ فنجان تکہ تکہ شدۂ روی زمین نگاہ می کرد ، گفت :
_ من بیرون منتظرم .
و بہ طرف در رفت . در آخرین لحظہ ، صدای نالہ ای ممتد و التماسی رقت انگیز اما ضعیف شنید :
_ کمک ... التماست کنم . نرو ...
ایستاد ، چرخید . ھمہ بہ جز اسنیپ با تعجب بہ او نگاہ می کردند . نگاہ ھای او محیا را تہدید بہ مجازاتی دردناک می کردند . اما آن التماس ، بسیار واقعی و متعلق بہ یک مؤنث بود . مؤنثی کہ با نالہ ای دیگر زوزہ کشید :
_ کمک ... میدونم کہ فقط تو صدای منو میشنوی . کمکم کن ...
محیا لب ھای خشکش را لیسید . گفت :
_ تو کی ھستی ؟
نالہ زجر آلود بسیار دور بود :
_ کمکم کن ... بہ ھمنوعت ... خواھش میکنم ...
چشم ھایش گشاد شد . اما چشم ھای بقیہ مدتی قبل با سوال او گشاد شدہ بودند . محیا وسط پذیرایی ایستاد . رو بہ جرارد کرد :
_ شما اینجا زیرزمین دارین ؟
او بہ علامت نفی سر تکان داد . اسنیپ ھمچون ببری زخمی غرید :
_ بیرون !
محیا خواھش کرد :
_ میشہ یہ سر بہ طبقہ بالا بزنم ؟
جرارد بہ اسنیپ نگاہ کرد . نمی خواست دوستش را آزردہ کند . ناگہان ، اسنیپ از جا بلند شد . محیا ناخودآگاہ یک قدم بہ عقب برداشت . اسنیپ چوب دستی اش را بہ طرف او گرفت :
_ میری یا نہ ؟
نالہ دوبارہ التماس کرد :
_ کمکم کن ... کمکم کن ...
محیا با جرئت و اخم گفت :
_ اینجا یہ رتر زندونیہ ؟
لحنش پرسشی نبود . بیشتر سرزنش آمیز بود . جرارد بہ سرعت بلند شد . کنار اسنیپ ایستاد و با دستپاچگی گفت :
_ نہ ... اصلا ! چرا ھمچین حرفی میزنی ؟
آن مؤنث درد می کشید . محیا چند قدم عقب رفت :
_ من باید بالا رو ببینم !
اسنیپ وردی خواند . محیا با چالاکی از پلہ ھا بالا دوید . طلسم بہ پلہ ھا خورد و صدای وحشتناکی در خانہ پیچید . جرارد بہ سختی تلاش کرد جلوی اسنیپ را بگیرد تا بہ دنبال او نرود .
وضعیت آنجا ، بسیار بدتر از پایین بود . نور آفتاب از تنہا پنجرۂ اتاق بہ درون می تابید و در جایی کہ روشنایی آن بہ پایان می رسید ، سایہ ھای تیرہ ای بر کف اتاق و دیوار ھا گستردہ می شد . بہ نرمی گفت :
_ کجایی ؟
سکوت . سکوت عمیق . اتاق بسیار سادہ بود ... فقط یک کمد ، یک تخت و یک میز کوچک ، آن را از یکدستی بیرون می آورد . بہ طرف کمد رفت . رد کفش ھای در لایہ ضخیم غبار بہ جا ماند و جیر جیر چوب فرسودہ سکوت را بہ نحو بدی شکست . تنہا موجودی ھای کمد ، تار عنکبوت ، عنکبوت و چند سوسک و مورچہ خشک شدہ بودند . محیا با نگاہ ھایش در و دیوار را کاوید . نہ دریچہ ای ، نہ چیزی . دوبارہ گفت :
_ کجایی ... نامرئی شدی ؟ بگو ... تا آزادت کنم .
صدا با حالتی شبیہ گریہ گفت :
_ من اینجام ... منو نجات بدہ ... التماست می کنم ...
محیا آب دھانش را قورت داد . شنید کسی بہ سرعت از پلہ ھای چوبی کہنہ بالا می آید . ابرو ھایش را در ھم کشید و منتظر دیدن اسنیپ خشمگین شد . اما ... چند ثانیہ گذشت . بہ طرف آستانۂ در رفت . کسی در راہ پلہ نبود . صدای نجوایی را شنید :
_ اینجام ... اینجا ...
چرخید .
_ اینجا رو نگاہ کن ... این طرف ...
نمی دانست باید بہ کجا نگاہ کند . منبع صدا از آنجا بسیار دور بود . او ھمیشہ می توانست حضور جادوگران یا افراد نامرئی شدہ را حس کند ، اما در مورد ھمنوعانش ھیچ توانایی ای نداشت . این بسیار ناراحتش می کرد ... ناگہان موج ضعیفی از ھوای گرم را پشت گردنش حس کرد . درست مانند نفس کشیدن یک نفر . بہ سرعت چرخید . دیگر کلافہ و مضطرب شدہ بود . موج دیگری از تنفس ، پوست دستش را بہ مور مور انداخت .
برای لحظہ ای ذھنش متوقف شد . او داشت چہ کار می کرد ؟ در خانۂ یک جادوگر ... جایی کہ پدرش او را از رفتن بہ آنجا حتی برای لحظہ ای منع کردہ بود ... دنبال یک رتر اسیر می گشت ؟ کدام رتر ؟ بہ گفتہ خانوادہ اش ، ھمۂ رتر ھا نابود شدہ بودند ... گیر افتادہ بود . این شروعی وحشتناک برای جریانی نامعلوم بود .
با جیغی بلند و ترسناک بر سر جایش میخکوب شد . باز ھم منبع آن معلوم نبود ... جیغ ، بلند و بلند تر می شد تا ... جایی کہ بہ صدایی کر کنندہ تبدیل شد . احساس می کرد پردہ ھای گوشش پارہ می شوند . دست ھایش را محکم روی گوش ھایش فشار داد اما نتوانست از نفوذ فریاد نالہ مانند ترسناک و دردناک بہ داخل گوش ھایش جلوگیری کند . انگار آن مؤنث داشت با میخی داغ و سرخ شکنجہ می شد .
کاش چند دقیقہ پیش از این خانۂ تسخیر شدہ بیرون می رفت . این بزرگترین آرزویش در آن لحظات کذایی بود ... خواست بہ طرف در بدود اما شعاع ھای نارنجی رنگی مانند برق در اتاق درخشیدند . ایستاد ... چشمانش را محکم بست . اما باز ھم نتوانست نور کور کنندہ را نبیند . پشیمان بود ... حرف پدرش بیشتر از آن وضعیت اذیتش می کرد " ھرگز بہ خونہ یہ جادوگر نرو "
کورمال کورمال بہ سمت جلو قدم برداشت اما چرخش گردباد قدرتمندی او را بہ عقب ھل داد و مرتب عقب تر برد . در مقابل نیروی آن مقاومتش تمام شد و روی زانو ھایش افتاد . جریان ھوای بسیار داغ و متعفن بہ سرعت از رویش گذشت . جیغ ھنوز ادامہ داشت ... اما می توانست از ورای آن صدا ھایی را بشنود . نجوا ھایی ھمراہ با ھیجان .
( تو زندہ ای ... ) ( بالاخرہ یکیو کہ نفس میکشہ پیدا کردم ) ( نفس ... ) درد غیر قابل تحملی سراپایش را فرا گرفت . صدا ھای زشت و نجوا گونہ در اطرافش شدید تر شد . اینبار صدای خندۂ آن مؤنث را ھم می شنید ... واضح تر ، نزدیک تر . نہ از اطراف ... بلکہ از ذھنش . جیغ بلند و طولانی دیگری باعث شد از شدت درد و ناراحتی فریاد بکشد . با حالت زار و گریانی گفت :
_ وای نہ ... من چیکار کردم ... چرا اومدم اینجا ... کاش بہ حرف اسنیپ گوش میکردم ...
آن نجوا ھا ، با آسودگی وحشتناکی اینبار در گوشہ ای از ذھنش تکرار شدند :
_ ازت متشکرم ... تو بہم جا دادی ... بہ یہ روح خستہ و غمگین ... تو وجودت جا دادی ...
از ترس نالہ ای کرد . حالش داشت از بوی عفونت و ھوای داغ بہ ھم می خورد . با فشار در برابر آن گردباد بہ ھر زحمتی بود بلند شد . بہ ھیچ چیز جز بیرون رفتن از آن جہنم فکر نمی کرد ... چشمانش را بست و با تمام نیرو بہ سمت جلو حرکت کرد . احساس میکرد کہ دارد بہ دیواری بتنی فشار می آورد . متوجہ شد کہ ھرگز نخواھد توانست بہ در برسد . گردباد زوزہ ممتدی کشید . در ھمان حال کہ بہ طرف زمین سقوط می کرد ، احساسی تازہ را درک می کرد . احساسی کہ میگفت چیز بیگانہ ای در وجودش لانہ کردہ است ...
وقتی با صورت بہ زمین خورد ، گردباد متوقف شد . اما آن بیگانہ بیرون نرفت ... در اتاق ، سکوت حکم فرما بود . سکوتی وھم انگیز . با احتیاط چشمانش را باز کرد . جرارد و اسنیپ در آستانۂ در ایستادہ بودند و جرارد با بہت نگاھش می کرد .
وقتی آب دھانش را قورت داد ، طعم تعفن را احساس کرد . با کمک دستانش بلند شد و بہ چوب دستی ھای آختہ آن دو نگاہ کرد . آنہا متوقفش کردہ بودند ؟ صدای خندۂ خش داری در ذھنش طنین افکند :
_ اونا نہ . من متوقفش کردم .
اسنیپ با لحنی تمسخر آمیز گفت :
_ پیدا کردی اون رتر اسیر رو ؟
محیا طوری کہ ناگہان دیوانہ شدہ باشد ، بہ طرفشان دوید . آنہا خود را کنار کشیدند و او از خانہ بیرون دوید . در حالی کہ قہقہہ اسنیپ و آن زن در گوش ھایش زنگ می زد . وقتی در حیاط ایستاد و ھوای تازہ را وارد ریہ ھایش کرد ، زن نجوا کرد :
_ آخییییش .


ویرایش شده توسط Ratter در تاریخ ۱۳۹۹/۱/۷ ۲۱:۵۱:۰۵
ویرایش شده توسط Ratter در تاریخ ۱۳۹۹/۱/۷ ۲۱:۵۳:۰۹


پاسخ به: خائن رتر است
پیام زده شده در: ۲۳:۲۱:۴۶ سه شنبه ۵ فروردین ۱۳۹۹
#12

Ratter


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۶:۳۹:۱۲ یکشنبه ۲۵ اسفند ۱۳۹۸
آخرین ورود:
دیروز ۱۸:۵۱:۲۱
گروه:
کاربران عضو
پیام: 17
آفلاین
بخش سیزدھم :
اسنیپ برای آخرین بار بہ گروہ ھای تقسیم شدہ نگاہ کرد . برای ھر سرزمین ، دو گروہ و سہ فرماندہ ، جمعا ، شش گروہ و نہ فرماندہ داشتند کہ با نظم مقابل او و دامبلدور ایستادہ بودند . دامبلدور گفت :
_ شما ، دو گروہ ، وقتی اینجا رو ترک کردین ، بہ دو سرزمین اسلاترھا و پیچک سرخ میرین و کمین میکنین . اقدامی انجام نمیدین ... مگہ اینکہ اونا حملہ کنن . و شما ... دو گروہ . ساعتی بعد از نیمہ شب ، بہ غرب قلمرو لرد تاریکی ھا حملہ میکنین . بہ یاری خدا ، اونجا رو میگیرین و پاکسازی میکنین .
مکثی کرد و ادامہ داد :
_ قھرمانان این سرزمین ! زمانی ... مردی رو میشناختم کہ میگفت مرگ بہ روی ھمۂ ما لبخند میزنہ . ولی فقط یہ مرد واقعی میتونہ جوابش رو با لبخند بدہ . امشب بہ روی مرگ لبخند بزنید و بجنگید ... برای سرزمین یکپارچہ ای کہ تو دنیایی پر از بی رحمی ، ظلم و تاریکی ، پر از نور و امیدہ . اسطورہ ھای آیندۂ این سرزمین ! بجنگید ... پیروز بشید و با خندہ زمزمہ کنین کہ قدرت از آن ماست . در پیروزی ... و در شکست . اگر فردا صبح متوجہ شدید کہ تنہایید و در دشت ھای باز با خوشحالی بہ سمت افق خورشید می تازید ، بدونید کہ تو بہشت ھستید و در راہ تحقق آرمان ھامون بہ اونجا رسیدید .
لبخند دامبلدور با فریاد یکصدای آنہا عمیق تر شد :
_ قدرت از آن ماست !
وقتی مبارزان از ھاگوارتز بیرون می رفتند ، میکان دوان دوان وارد حیاط شد و مقابل اسنیپ و دامبلدور ایستاد . او مردی کوتاہ قد اما قوی بنیہ بود و لباس ھایی بہ رنگ آسمان شب تنش بود . با نفس نفس بہ مبارزان نگاہ کرد و گفت :
_ پروفسور دامبلدور ... چہ اتفاقی افتادہ ؟ من دیر رسیدم ... چون سرم خیلی شلوغ بود .
اسنیپ سرش را تکان داد :
_ اتفاقی نیفتادہ . بیا بریم تو ... حتما خستہ ای . دلت یہ قہوہ داغ نمیخواد ؟
میکان نمی خواست مضطرب شود . اما شد . بہ آرامی گفت :
_ اتفاقی نیفتادہ ؟ پس اونا کجا میرفتن ؟
اسنیپ با لحن خونسردی گفت :
_ بیا تو ... میگم بہت . بیا ...
و بہ داخل ھاگوارتز رفت . میکان نگاھی پر از سوال بہ دامبلدور انداخت و وقتی جوابی نگرفت ، دنبال اسنیپ بہ راہ افتاد . دامبلدور نگاھی بہ آسمان پر ستارہ شب انداخت . بہ پیروزی فکر میکرد ...
مشغول قدم زدن شد . آنطور کہ اسنیپ فکر می کرد ، نبود . دامبلدور ھمیشہ راستگویی و وفاداری را از چشمان آن رتر میخواند . او ھمیشہ فداکاری می کرد ... وقتی پدرش کشتہ شد ، برای مادرش و وقتی مادرش در ھالہ ای از تاریکی قرار گرفت ، برای جادوگران متحد .
بہ غرب قلمرو ولدمورت فکر کرد . بہ کوہ ھای سر در ابر و جایی کہ آن رتر میگفت . اگر می توانستند بہ آن دست پیدا کنند ، رویای شب ھای تار و روز ھای تاریک جادوگران زجر کشیدہ بہ وقوع می پیوست . رویایی کہ از آزادی ، آرامش و روشنایی ساختہ شدہ بود . رویایی کہ می توانست تاریکی را نابود کند ...
اندکی بعد ، اسنیپ بہ حیاط آمد . شنل سیاھش در ھوا موج می زد و ھمانند قلبش ، از آرامش گریزان بود . دامبلدور را در بالای دیوار قلعہ ھاگوارتز دید . بہ انجا رفت ... دامبلدور نگاہ مہربانش را بہ او دوخت . اسنیپ گفت :
_ آدیناس اونو با وعدۂ پاداش بزرگ ولدمورت خریدہ بود . اما وقتی محدودۂ شمال غربی سقوط میکنہ ، ھیچی گیرش نمیاد . آدیناس میگہ باید صبر کنہ و دھنشو ببندہ ... چیز تاریک دیگہ ای در میون نیست .
دامبلدور گفت :
_ متشکرم ، سوروس .
لبخندی زد . در مقابل آنہمہ مہربانی دامبلدور ، نمی توانست خشک باشد . گفت :
_ دیگہ کم کم باید برم ... با کمک خدا مؤفق میشیم ...
دامبلدور دستش را روی شانہ اش گذاشت :
_ برو و مطمئن باش .
نفس عمیقی کشید و از آنجا رفت .
مرگخوار ھا پر از انرژی و ھیجان بودند و با چشمانی کہ از شرارت میدرخشید ، فرماندھانشان - اسنیپ ، بلاتریکس ، مالفوی و استلا _ نگاہ می کردند . تقسیم بندی کہ تمام شد ، ولدمورت کہ بالای پلہ ھا ایستادہ بود ، گفت :
_ مرگخوار ھای من ... امشب چیکار میکنیم ؟
مرگخوار ھا یکصدا فریاد زدند :
_ وجود نحس انگل ھای کثیف رو از رو زمین پاک میکنیم !
ولدمورت لبخندی از جنس خباثت زد . گفت :
_ آفرین ... مرگخوار ھای من . اما عجلہ لازم نیست . قلمرو اونا ھمیشہ مال ماست ... فرقی ندارہ کی اقدام کنیم . امشب ، اول از نفوذ ناپزیر بودن دو قسمت از قلمرو خودمون مطمئن میشیم . بعد ھم حاکم دو سرزمینی میشیم کہ صاحباشون ھیچوقت لیاقتشو نداستن .
مرگخوار ھا فریاد کشیدند :
_ ما پیروز میشیم ارباب ۔۔۔
لرد با آرامش گفت :
_ البتہ ، مرگخوار ھای من . حالا ... بہ سمت پیروزی راہ بیفتین !
اینبار صدای فریاد آنہا فضا را لرزاند . اسنیپ برای بار آخر ، بہ استلا نگاہ کرد . ناگہان ولدمورت گفت :
_ بہش بی اعتنایی میکنی سوروس ؟
با تعجب بہ او خیرہ شد . لرد گفت :
_ ھدیۂ منو دوس نداشتی ؟
با دستپاچگی گفت :
_ چرا ، لرد . من ھمۂ لطف ھای شما رو قدر میدونم ... اما نمیتونم ھدیۂ شما رو ببینم .
لرد لبخند زد :
_ دقت کنی ، می بینیش .
نسیم سردی لای موھایش دوید . چرخید ... و قلبش لرزید . کل موجود مقابلش ، لای تودہ ای لزج و تیرہ شناور بود . اندام ھایش تقریبا شبیہ انسانی بود کہ روی چہار دست و پایش ایستادہ باشد . اما ... تقریبا . پاھای عقبی بزرگ ، کشیدہ و عضلانی ای داشت کہ در مادہ لزج ، جمع شدہ بود . علاوہ بر دست ھای بزرگ ، دو زائدۂ مار مانند ھم از گردنش آویزان بود . بہ سیاھی قیر بود و سری ھمانند اژدھا اما فکی ھمانند فک میمون داشت . اسنیپ می توانست در تمام آن مادۂ لزج ، صورت ھا و اجسام اشباح شیطانی را ببیند کہ بہ سرعت در حرکت بودند و وزوز گوشخراشی داشتند . ناگہان ، موجود دستش را دراز کرد ، اسنیپ را درون مادۂ لزج کشید و بہ سینہ اش فشرد . آیا این اظہار علاقہ بود ؟
زمزمہ ھا و نالہ ھای اشباح ، در تمام ذھن و جان او پیچیدند و او را تا یک قدمی جنون بردند . اما خیلی زود موجود او را زمین گذاشت و دھانش را باز کرد و مانند سگ لہ لہ زد . با این کار ، مایعی سفید ھمانند چرک از دھانش بیرون ریخت کہ نوری سرخ اما ضعیف در مادۂ لزج پیچید و زمزمہ ھای اشباح بیشتر شد .
اسنیپ دستانش را روی گوش ھایش گذاشتہ و بہ زمین خیرہ شدہ بود . حس می کرد او را داخل دریا ھای یخزدۂ قطب انداختہ و بعد نیم ساعت بیرون آوردہ بودند . چہار ستون تنش می لرزید و ذھنش ھم متوقف شدہ بود .
لرد گفت :
_ ازت محافظت میکنہ سوروس . موجود خوبیہ ... و اسمش ھم آساگ ھست . برو ... سوروس . مرگخوارا منتظرتن .
نفس نفسی زد و با پاھای لرزان ، جلوتر از گروھش از قصر بیرون رفت و بعد ، ھمراہ ھمہ با خواندن ورد ، غیب و در یک کیلومتری قلعہ سرزمین اسلاتر ھا ظاھر شد . اسنیپ وقتی کمین کردن مرگخوار ھا را تماشا می کرد ، فکرش مشغول استلا بود . استلایی کہ حالا او راز چشمانش را می دانست . برق چشمان او ، برق چشمان زنی بود کہ محیا برایشان اشک می ریخت . از صمیم قلب آرزو کرد جادوگران متحد بتوانند غرب قلمرو ولدمورت را بگیرند . قرار بود استلا مقابل کجا بایستد ؟ سرزمین پیچک سرخ . احساس کرد موجود پشمالوی کوچکی در معدہ اش وول می خورد ...
بعد از نیم ساعت فریاد کشید :
_ این سرزمین رو جہنم کنید !
آساگ نعرۂ بلندی کشید و مرگخوار ھا بہ قلعہ حملہ کردند . اسنیپ دندان ھایش را بہ ھم فشرد و بہ سمت راستش نگاہ کرد . نعرہ کشید :
_ یہ بار دیگہ نعرہ بکشی ... از اینجا تکون بخوری و بہ دست و پای من بپیچی ... بلایی بہ سرت میارم کہ حظ کنی ! تو فقط امتحان کن .
آساگ زوزۂ رقت باری کشید و عقب رفت . اسنیپ بہ مقابلش چشم دوخت . گرد و غبار آبی رنگی بہ ھوا بلند شدہ بود و ورد ھای دو طرف ، ھمانند صاعقہ ھایی در میانش دیدہ می شد . آن گرد و غبار ، طلسم ھای این سرزمین بود کہ با ھر نفس مرگخوار ھا ، ریہ ھایشان را نابود و قدرتشان را تضعیف می کرد . دلش می خواست از بقیہ جا ھا ھم اطلاع داشتہ باشد ...
مدتی بعد ، کلارک _ یکی از دو فرماندہ گروہ _ مقابل او ایستاد و با خشم و لحن تہدید آمیزی گفت :
_ اینقد تلاش میکنی خستہ نشی یہ وقت ؟
سرش را تکان داد :
_ ھرگز .
کلارک منفجر شد :
_ از ھزار مرگخوار ... چہارصد نفرشون کشتہ شدن ... این مبارزہ بہ نفع ما نیست ... بگو برگردن !
جلو رفت . مشتش را آرام بہ سینۂ او زد :
_ از ھزار مرگخوار ... چہارصد نفرشون کشتہ شدن ؟ خیلہ خب ... اون ششصد نفرم اینجا رو ترک نمیکنن ! من نمیتونم باور کنم کہ افرادم برای ھیچ جنگیدن و کشتہ شدن ! حالام ... گمشو و ھمراھشون بجنگ !
چند دقیقہ بعد ، الکساندرا ، فرماندۂ دیگر گروہ خودش را بہ او رساند . با بی حالی نالہ کرد :
_ چرا اینجا وایسادی سوروس ؟ بیا جلو . فرماندھی کن ... فقط چند قدم تا پیروزی موندہ !
نگاھی تہدید آمیز بہ آساگ انداخت و ھمراہ الکساندرا بہ میدان نبرد رفت . افراد بی جان و غرق خون زیادی روی زمین بودند . جادوگران متحد ... مرگخواران . تعداد کمی از مرگخواران باقی ماندہ بہ صورت خستگی ناپذیر مشغول نبرد بودند . اسنیپ رو بہ مرگخوارانی کہ نیمہ جان روی زمین افتادہ بودند ، فریاد کشید :
_ سرگرم شدین ؟ سرگرم شدین ؟ این چیزی بود کہ بہ خاطرش اینجا بودین ؟
کلارک از پشت سرش نعرہ کشید :
_ خفہ شو آشغال ... اگہ تو مثل مترسک پنجاہ متر عقب تر نمی ایستادی ... حالا ما تو سرزمین مقابلمون با خوشی قدم می زدیم ! الانم واسہ خودیا رجز نخون ... و از عاقبتت بترس !
اسنیپ بہ سمت او رفت :
_ چہ عاقبتی ... دلاور ؟
کلارک نعرہ کشید :
_ تو یہ خائن آشغالی ... خدای من ... ببین چہ روزی رسیدہ ... کسایی کہ حتی از سگ ھم کمترن ... دور لرد رو گرفتن ...
اسنیپ اخم خفیفی کرد :
_ نگفتی ، دلاور . من چرا از عاقبتم باید بترسم ؟
کلارک نمی توانست برای غیب شدن تمرکز کند . اسنیپ ورد اکسپلیارموس را خواند کہ کلارک بہ عقب پرت شد و چوب دستی اش ھم با فاصلۂ زیادی از او روی زمین افتاد .
کلارک نعرہ می کشید . خیانت اسنیپ را نعرہ می کشید ... اما کسی نمی شنید . ھمۂ مرگخوار ھا مشغول نبرد بودند . مرگخوار ھایی کہ مانند بقیہ شجاعانہ می جنگیدند . آنہا واقعا یک قدم تا پیروزی فاصلہ داشتند . اما این اسنیپ بود کہ پیروز شد .
اسنیپ کلارک و الکساندرا را بہ راحتی کشت و بعد با تعداد اندکی از مرگخوار ھا ، در سپیدہ دم بہ قصر لرد برگشت .
لرد آنجا نبود ... اما نیم ساعت بعد ، با تعداد بسیار زیادی از مرگخوار ھا برگشت . با سرخوشی رو بہ او کرد :
_ خب ... سوروس ؟ زود برگشتی ...
سرش را پایین انداخت . با اندوہ عمیقی گفت :
_ متاسفم کہ خبر پیروزی رو براتون نیاوردم ...
صدای پر از بہت استلا از پشت سر اسنیپ در فضا پیچید :
_ پس اون ھزار نفر ؟ باھاشون پیروز نشدی ... چیکار کردی پس ؟
با خونسردی جواب داد :
_ باید اونقدر میجنگیدن کہ پیروز شن . تموم تلاششونو کردن و در راہ ھدفشون جون دادن . بنابراین نیازی نیست کہ تو روحشونو مؤاخذہ کنی .
ولدمورت گفت :
_ چرا ... با فرماندھی مثل تو ... بہ ھدفشون نرسیدن سوروس ؟
اسنیپ در چشمان بہ رنگ خون او خیرہ شد و با احترام گفت :
_ بعد از از دست دادن محدودۂ شمال غربی کہ موقعیت خیلی خوبی داشت ... سعی کردن حداقل جلوی یکی از شکستای بزرگشون رو بگیرن . من ھزار مرگخوار داشتم ... ولی اونا چیزی داشتن کہ قدرتمند تر و بہتر از ھزار مرگخوار و فرماندھی مثل من بود . طلسمای اون سرزمین ، مؤفقیتشونو ممکن کرد ارباب .
استلا با اخم و لبخندی از نارضایتی گفت :
_ ولی سوروس ... ارباب ارزش تو و اون مرگخوارا رو بہ اندازۂ اون طلسما و مبارزای دامبلدور دونستہ کہ فرستادت اونجا . من احساس میکنم ... تو تموم تلاشتو نکردی !
استلا قبلا ھم وراج بود اما اینبار وضعیتش حاد تر شدہ بود . البتہ این ھیچ ربطی بہ استلای بیچارہ نداشت کہ معلوم نبود چہ بلایی سرش آمدہ است . اسنیپ با پوزخند گفت :
_ در مقابل لطف ھای بی شمار ارباب بہ من ... ھیچ چیز نمیتونہ باعث بشہ تموم تلاشمو نکنم ! دہ سال قبل ... زمانی کہ نمیدونم جنابعالی کجا بودی ، این من بودم کہ کوھستان ھای باارزش غرب رو فقط با صد مرگخوار برای لرد گرفتم . پس تو الان نمیتونی با پررویی بگی تموم تلاشمو نکردم !
لرد خندید :
_ اوہ ... سوروس . منظوری نداشت ... اون فقط آرزو داشت سرزمین اسلاترا ھم امشب مال ما بشہ . اما حالا کہ نشدہ ، نباید با ھم بحث کنیم . با این حال ... من واقعا فکر میکردم تو مؤفق میشی سوروس .
اسنیپ سرش را خم کرد :
_ من خیلی متأسفم ارباب .
لرد گفت :
_ مشکلی نیست . چون ... ما ھمیشہ پیروزیم . حتی مرگخوارای من تو بہشت ھم اینو میدونن .
اسنیپ پرسید :
_ شما ... بہ کجا رسیدین ارباب ؟
لرد گفت :
_ بہ سرزمین پیچک سرخ . بہ شمال قلمرو جادوگرای احمق متحد ...
با خباثت گفت :
_ این ... عالیہ ارباب .
استلا سرش را کج کرد و با لبخندی کہ اسنیپ از آن منزجر بود ، گفت :
_ عالی تر ھم میشہ ...
در ھمان لحظہ لوسیوس و بلاتریکس از راہ رسیدند ، جلوی در تعظیمی کردند و جلو آمدند . لرد نفس عمیقی کشید :
_ چہ خبر جنگجو ھای من ؟
ھر دوی آنہا سرشان را پایین انداختند . بلاتریکس بہ آرامی اما با خشمی عمیق گفت :
_ ما ... غرب رو از دست دادیم ...
لوسیوس با اضطراب گفت :
_ حتی من بہ کمکش رفتم ... اما تعداد اونا خیلی زیاد بود ...
استلا نفسش را بیرون داد و با تمسخر بہ او خیرہ شد . بلاتریکس غرید :
_ مواظب رفتارات باش استلا ! تو تا یہ ھفتہ پیش نمی تونستی از پس یہ اژدھا بر بیای . از ترس خودتو خیس کردہ بودی ... اگہ من جونتو بہت ھدیہ نمیدادم ، جزغالہ میشدی . حالا امروز ... با تلاشای مرگخوارا بہ یہ مؤفقیتی رسیدی گذشتتو فراموش کردی ؟
استلا پوزخندی زد و گفت :
_ در مورد اون اژدھا ... تو خودتو مثل یہ قھرمان انداختی وسط . وگرنہ من داشتم کارمو میکردم .
بلاتریکس پوزخند زد :
_ رو زمین و در حالی کہ چوب دستیت ھفت متر اونور تر بود ؟
استلا گفت :
_ بلہ . لازم میدونم بہ اطلاعت برسونم کہ ھمہ چی چوب دستی نیست .
بلاتریکس سرش را تکان داد :
_ اوممم ... شاید ھمہ چی گریہ و عقب عقب رفتنہ .
استلا گفت :
_ اگہ چشات درست میدید ، میفہمیدی کہ داشتم ورد خنجر زرد رو میخوندم .
اسنیپ با بی حوصلگی نفسش را بیرون داد . بلاتریکس خواست چیزی بگوید کہ لرد گفت :
_ خب استلا فکر میکنم میتونی بری و بہ کارات برسی .
استلا تعظیمی کرد و آنجا را ترک کرد . لرد گفت :
_ بلاتریکس ... تو نبودی کہ گفتی دفاع مہم ترین چیزہ ؟
بلاتریکس نفس عمیقی کشید و بہ آرامی گفت :
_ ارباب من . بہ خاطر این اتفاق ... من ھرگز خودمو نمی بخشم . شما ... بہم فرصت بدین ... من بہ شما اطمینان میدم اونجا رو پس میگیرم ...
لرد سرش را تکان داد :
_ مرگخوارا در اختیار توئن بلا . پس بگیر ... خیلی زود ، پس بگیر .
این حرف او در آن موقعیت ، بسیار عجیب بود . لرد کسی نبود کہ در برابر چنین اتفاقی ، این عکس العمل را نشان دھد . با این حال ، بلاتریکس تعظیم کرد و لرد گفت :
_ ھمگی خستہ نباشین وفاداران من .
تمام حاضران تالار بہ مدت چند ثانیہ تعظیم کردند و ھمصدا گفتند :
_ زندہ باد لرد ولدمورت .
و آنجا را ترک کردند . استلا بہ دیوار حیاط تکیہ دادہ بود و با خروجشان نگاہ فاتحانہ ای را بہ ھمۂ آنہا انداخت .



پاسخ به: خائن رتر است
پیام زده شده در: ۱۵:۱۵:۳۸ دوشنبه ۴ فروردین ۱۳۹۹
#11

Ratter


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۶:۳۹:۱۲ یکشنبه ۲۵ اسفند ۱۳۹۸
آخرین ورود:
دیروز ۱۸:۵۱:۲۱
گروه:
کاربران عضو
پیام: 17
آفلاین
بخش دوازدھم :
دامبلدور گفت :
_ مشکلی نیست سوروس . میتونیم ھم سرزمینای خودمون رو حفظ کنیم ... ھم غرب قلمرو ولدمورت رو بگیریم .
اسنیپ گفت :
_ بہتر نیست تموم نیرومون رو صرف دفاع کنیم ؟
دامبلدور گفت :
_ مبارزای ما ھمراہ طلسمای سرزمین اسلاترا و موقعیت خوب سرزمین پیچک سرخ ، بہ راحتی میتونن در مقابل مرگخوارا دفاع کنن . دفعۂ بعد ... شاید برای بہ دست آوردن غرب قلمرو ولدمورت خیلی دیر باشہ .
اسنیپ دندان ھایش را بہ ھم فشرد . دامبلدور ادامہ داد :
_ در ضمن ... تا کی میخوایم دور خودمون دیوار بکشیم و پنہون شیم ؟ تا کی میخوایم بذاریم ولدمورت و مرگخواراش دنیا رو نابود کنن ؟ وقتش نرسیدہ کہ از جنگ و گریز دست برداریم ؟ وقتش نرسیدہ نابودشون کنیم ؟
اسنیپ بہ جلو خم شد :
_ ریسکش خیلی زیادہ آلبوس ! شاید دنیا دستمون نیست ... اما لااقل جایی رو درست کردیم کہ جادوگرا میتونن توش یہ نفس راحت بکشن . بہ خاطر داستانای یہ رتر کہ وفاداریش معلوم نیست ... چرا باید جونشون رو بہ خطر بندازیم ؟
محیا با یأس گفت :
_ شاید ... مادرم نمردہ باشہ . شاید ... اون حقیقتی کہ دنبالشیم ، زندہ بودن اون باشہ . لرد وقتی فہمیدہ من آدیناس رو کشتم ... از مادرم خواستہ خودشو شکل من دربیارہ و اون مبارزا رو بکشہ ... تا مثلا منو پیش پروفسور دامبلدور خائن جلوہ بدہ . شاید ھمین الان ... اون دارہ بہ لرد تموم راز ھامونو میگہ و راھنمائیش میکنہ . شاید ... خودشو بہ یہ جادوگر پست فطرت فروختہ باشہ . اگہ لرد بہ حرفاش گوش کنہ ... ھممون نابود میشیم . من نمیخوام آدمای خوبی مثل شماھا سرنوشت ما رو پیدا کنن ... واسہ ھمین گفتم . اگہ حرفامو قبول ندارین ، من ھیچ کاری نمیتونم بکنم . چون ھیچکس نیستم ... بہ ھر حال ، تصمیم نہایی با خودتونہ .
اسنیپ پوزخندی زد و رو بہ او کرد :
_ پس احتمال میدی کہ مادرت ... یہ رتر اصیل ... خودشو بہ یہ جادوگر پست فطرت فروختہ باشہ ... و جون عزیز ترینش رو بہ خطر انداختہ باشہ ؟ اوممم ... پس شما رترا از جادوگرا متنفرین اما اگہ پای منافع شخصیتون در میان باشہ ، باھاشون ھمکاری میکنین . حتی با کسایی مثل ولدمورت . اوممم ... این خیلی عالیہ .
محیا از جا بلند شد . با عصبانیت گفت :
_ شما فکر میکنین رترای اصیل میتونن خائن باشن ... اما جادوگرای اصیل نہ ؟ ھمون آدیناس کہ میپرستیدینش ، میتونہ بہترین مثال برای این موضوع باشہ . آدیناس کسی بود کہ با شما میگشت و در آخر ھم محدودۂ شمال غربی رو ازتون گرفت . من کاری با اون ندارم ... حتی با تنفر جادوگرا از رترا ھم کاری ندارم کہ با وجود اون ، حتی بہ بہونہ خدمت میذارن تو دست و بالشون باشیم .
اسنیپ گفت :
_ خب از این بہ بعد نمیذارم تو دست و بالمون باشی .
بعد بہ سرعت چوب دستی اش را بہ سمت او گرفت و ورد مرگ قدرتمندی را خواند اما قبل از آنکہ طلسم بہ او اصابت کند ، دامبلدور سپر محافظی را برای او درست کرد . با این حال دختر روی زمین پرت شد و ابروانش از درد در ھم رفتند .
دامبلدور فریاد کشید :
_ تمومش میکنین یا نہ ؟ خدای من ... مثل دو تا بچۂ پنج سالہ میپرن بہ ھم ! آفرین محیا ... آفرین سوروس . خوب احترام بزرگترتون رو نگہ میدارین !
محیا از جا بلند شد . با بغض گفت :
_ منو ببخشین پروفسور .
و بہ سمت در دوید . اما نتوانست در را باز کند . دامبلدور با خشم گفت :
_ نہ بخشیدمت ... نہ اجازہ دادم بری !
چرخید . دامبلدور ادامہ داد :
_ بیا بشین سر جات !
بعد رو بہ اسنیپ کہ بہ میز نگاہ می کرد ، گفت :
_ اینجا سکوی دوئلہ یا اتاق من ، سوروس ؟ ھوم ؟
اسنیپ با شرمندگی و صدای ضعیفی گفت :
_ من ... متأسفم . عذر میخوام ...
دامبلدور گفت :
_ تو کہ بی انصاف نیستی سوروس . چرا گناہ نامعلوم مادرو مینویسی پای بچش ؟ آخہ چرا این احتمال رو در نظر نمیگیری کہ ممکنہ لرد مادرشو مجبور بہ ھمکاری کردہ باشہ ؟ این کہ دور از ذھن نیست ... در ضمن ، بہ فرض ما غرب قلمرو ولدمورت رو ھم گرفتیم . اگہ حرفاش دروغ باشہ ، چہ اتفاقی میوفتہ ؟ ولدمورت تصمیمشو مبنی بر نابود کردن ما اجرا میکنہ ؟ سوروس ... اون ھمیشہ میخواد با اقدام ھا و حیلہ ھای مختلف ما رو از بین ببرہ . این ھیچ جاش تازگی ندارہ . ولی یہ نکتہ ای ھست ... اونم اینہ کہ تا حالا بہ ھدفش نرسیدہ . اگہ ھم حرفاش راست باشہ ، چہ بہتر . میتونیم برای ھمیشہ نابودشون کنیم ... و رو زخمای جادوگرای خستہ ، یہ مرھم بذاریم . اگہ حرفاش راست باشہ و بہشون بی اعتنا باشیم ، ممکنہ خودمون نابود شیم ... و ولدمورت بہ ھدفش برسہ . درست نمیگم ... سوروس ؟
اسنیپ در سکوت سرش را تکان داد . دامبلدور ادامہ داد :
_ نگران سرزمینامون ھم نباش . اونا مال خودمون میمونن ...
اسنیپ دوبارہ سرش را تکان داد . دامبلدور رو بہ محیا کہ سرش را پایین انداختہ بود ، کرد :
_ محیا . بہ خاطر دل پاکت ... و حرفات ... متشکرم .
او با شرمندگی بہ چشمان مہربان دامبلدور نگاہ کرد :
_ خواھش میکنم . من ... من بہ خاطر بی ادبیم معذرت میخوام . پروفسور اسنیپ ... از شما ھم ... ھمینطور . دیگہ تکرار نمیشہ ...
اسنیپ نفس عمیقی کشید :
_ امیدوارم .
دامبلدور لبخندی زد و گفت :
_ خیلہ خب . من فرماندھامون رو صدا میکنم . تقسیمشون میکنیم ... و با کمک خدا نیمہ شب ، ھم از دو سرزمین در خطرمون دفاع میکنیم و ھم غرب قلمرو اونا رو میگیریم .



پاسخ به: خائن رتر است
پیام زده شده در: ۰:۳۳:۳۱ دوشنبه ۴ فروردین ۱۳۹۹
#10

Ratter


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۶:۳۹:۱۲ یکشنبه ۲۵ اسفند ۱۳۹۸
آخرین ورود:
دیروز ۱۸:۵۱:۲۱
گروه:
کاربران عضو
پیام: 17
آفلاین
بخش یازدھم :
صبح اسنیپ گفت :
- خب ... اگہ مطمئن باشیم کہ اون از لرد متنفرہ و احتمال ھمکاری باھاش وجود ندارہ ...
دامبلدور بہ میان حرفش پرید :
- سوروس ! تو چرا اینطوری شدی ؟ حتی بہ من اعتماد نداری ! دارم میگم اون میخواد سر بہ تن ولدمورت نباشہ ... چون اون عزیز ترین آدماشو پرپر کردہ . تو میگی اگہ مطمئن باشیم اون از لرد متنفرہ ؟!
اسنیپ بریدہ بریدہ گفت :
- آخہ آلبوس . اون رترہ ... رترا خیلی آب زیر کاھن ... ممکنہ با لرد ھمکاری کنہ تا ...
دامبلدور با حرص گفت :
- تمومش کن سوروس ! کی گفتہ رترا خیلی آب زیر کاھن ؟ تو بر چہ اساسی این حرفو میزنی ؟
اسنیپ بہ لیوان شیرش خیرہ شد :
- اگہ موجودات خوب و بی آزاری بودن ، کشتہ نمیشدن .
دامبلدور گفت :
- اونا فقط و فقط بہ خاطر جاہ طلبی ھای جادوگرای احمق کشتہ شدن . نہ چیز دیگہ !
اسنیپ مانند پسر بچہ ای معصوم کہ بہ ناحق مؤاخذہ شدہ باشد ، بہ او نگاہ کرد . بہ آرامی گفت :
- من فقط نگرانم . نمیخوام عمل اشتباھی انجام بدیم ...
دامبلدور لبخند زد :
- نگرانی خوبہ سوروس . اما نہ تا حدی کہ نذارہ حقیقتو قبول کنیم .
اسنیپ دوبارہ بہ لیوانش خیرہ شد . دامبلدور گفت :
- حرفتو ادامہ بدہ .
سرش را بلند کرد :
- پس حالا ، فقط دو تا حالت مقابلمونہ . وقتی لرد میگہ اون دختر سیصد نفرو کشتہ و از اون طرف اون میگہ اونکارو نکردہ ، چیزی ھست کہ یا فقط لرد ازش خبر دارہ یا ھم نہ لرد و نہ رتر ازش خبر دارن .
دامبلدور گفت :
_ این ... بہ ھیچ وجہ پیش پا افتادہ نیست . ما باید سعی کنیم خیلی سریع بفہمیمش ... چون ممکنہ اتفاقای بد دیگہ ای رخ بدن ...
اسنیپ چند جرئہ شیر نوشید . گفت :
_ تموم تلاشمو میکنم . اما اگہ ... نفہمیمش چی ؟ لرد خیلی باھوشہ ...
دامبلدور گفت :
_ راہ دیگہ ای نداریم ...
اسنیپ سرش را تکان داد و بلند شد :
_ عصر میرم پیش لرد . دیشب بہم گفت برم .
دامبلدور لبخند شیرینی زد :
_ مؤفق باشی .
لبخند کمرنگی زد و از اتاق بیرون رفت . عصر وقتی کلاسش تمام شد ، بہ قصر لرد رفت . خورشید تازہ در سرازیری غروب افتادہ بود و پرتو ھای آن ، بہ سختی از روزنہ ھای ابر ھای سیاہ بزرگ ، راہ باز می کردند و فضا را روشن می کردند . اما قصر لرد غرق روشنایی پرتو ھای پررنگ طلایی خورشید بود ؛ چون بالای آن تا فاصلہ یک کیلومتری ، ھیچ ابری وجود نداشت .
قصر از سنگ ھای خاکستری و تراش نخوردۂ کوھستان ساختہ شدہ بود ؛ اما با این حال باشکوہ بود . اسنیپ ھروقت بہ آن نزدیک می شد ، احساس می کرد نفسش تنگ می شود . چون ھوای آنجا ، بسیار سنگین و متراکم بود . زمین آنجا ھم معمولی نبود ... جاذبۂ بسیار قوی ای داشت . طوری کہ قدم زدن در آنجا مانند بلند کردن وزنہ بود . آن قصر ، زمین و آسمان اطرافش غرق طلسم ھای باستانی بودند کہ ولدمورت بہ تنہایی اجرایشان کردہ بود . طلسم ھایی بسیار قوی و ھولناک ...
وقتی وارد حیاط سنگ فرش شدۂ قصر شد ، نفس ھایش کمی تند بودند . کمی ھم خستہ بود ... اما برایش اھمیتی نداشت . او ھمیشہ قدم زدن را ... حتی در محدودۂ قصر لرد دوست داشت .
با دیدن صحنۂ مقابل ، نفسش در سینہ حبس شد . جلو تر رفت ... و مقابلش ایستاد . مقابل جسم غرق خون و بہ صلیب کشیدہ شدۂ مادر محیا ... بہ جای خالی قلبش نگاہ کرد . نفسش را بیرون داد ... بہ چشمان باز اما بی فروغ او کہ بہ نقطہ ای نامعلوم خیرہ شدہ بودند ، نگاہ کرد . شاید آن نقطۂ نامعلوم ، جایی بود کہ در آخرین لحظات دلش می خواست دخترش را آنجا ببیند ... نفس عمیقی کشید و بہ داخل قصر رفت .
لرد را باید در کجا پیدا می کرد ؟ فکر کرد شاید در تالار سمت چپ است . بہ آنجا رفت ... اما او آنجا نبود . وقتی خواست برگردد ، چیزی با قدرت نفسش را بیرون داد .
اسنیپ چرخید . ھمہ جا را بہ دقت از نظر گذراند ، اما چیزی ندید . از آنجا بیرون رفت . باید بہ طبقۂ بالا می رفت ؟ یا بہ تالار زیرزمین ؟ جواب را نمی دانست . چون لرد بہ اندازۂ یکسان در ھمۂ آن مکان ھا حضور می یافت . تصمیم گرفت بہ زیرزمین برود . راہ پلہ نیمہ تاریک بود ؛ چون فقط یک مشعل کوچک داشت . وقتی پایین می رفت ، حس می کرد چیزی عظیم الجثہ بہ دنبال او پلہ ھا را دوتا یکی پایین می آید . ایستاد . چرخید ... ھیچ . تالار بسیار تاریک بود . وقتی چند قدم بہ جلو برداشت ، آن چیز نفس نفس سنگینی زد . اسنیپ نفس عمیقی کشید . بلہ . می ترسید . نادیدنی ھا ، لرد و قصرش بہ یک اندازہ ترسناک بودند .
جادوگر ھا حتی در تاریک ترین لحظات نیمہ شب ، بہ خوبی اطراف را می دیدند . اما اینجا ... اسنیپ فکر میکرد کور شدہ است . ناگہان کسی خندید . سرد ، بی رحم و خشک . اسنیپ لبش را گزید . چیز پشت سرش ھم زوزۂ ترسیدہ ای کشید . زوزہ ای ضعیف ... اما ممتد . اسنیپ لحن شرارت بار ولدمورت را شناخت :
_ ببین چقد دوسش دارہ ...
حس کرد چیزی بزرگ و سخت بہ پاھایش مالیدہ شد . نفس تندی کشید و با وحشت بہ پاھایش نگاہ کرد . اما باز ھم چیزی ندید ... کلافہ و مضطرب بود . لرد دوبارہ خندید . خندید ... یا قہقہہ زد ؟
ھیچ چیز را نمی دید . باد شدیدی وزید و از شدت سرما لرزید . لرد گفت :
_ خب ... حالا کہ اینطور عاشقت شدہ ، میدمش بہ تو . ھدیۂ بزرگیہ ... و مطمئنم کہ لیاقتشو داری .
اسنیپ حس کرد چیزی مانند گردباد در فضا ایجاد شد . غرش وحشتناکی در فضا پیچید و زمین بہ لرزہ درآمد . اسنیپ آب دھانش را قورت داد و یک قدم عقب رفت . لرد گفت :
_ بیا سوروس .
نقشۂ تالار را در ذھنش داشت ؛ با احتیاط و لرز بہ جلو قدم برداشت . با ھر قدم ، بینایی اش بہتر می شد ... و چند متر جلو تر ، لرد را دید کہ روی صندلی بزرگ سنگی و زیبایش نشستہ بود . سہ مرگخوار ھم در سمت چپش ایستادہ بودند و نگاھش می کردند . مقابلش ، روی زمین ھم نقشۂ سہ بعدی و زندۂ سرزمین ھای اروپا بود . زیبایی اش قابل تحسین بود ... اسنیپ موجود عظیم الجثہ پشت سرش را از یاد برد .
کمی بعد ، لرد گفت :
_ خب ، سوروس . این نقشہ درستہ ؟
ھم قلمرو لرد و ھم قلمرو جادوگران متحد در آن بہ خوبی مشخص شدہ بود و با آخرین تغییرات ھم منطبق بود . سر تکان داد :
_ ھرچیزی کہ لرد اجرا کنہ ، بی عیب و نقص و درستہ .
لرد رو بہ لوسیوس مالفوی کرد :
_ چی میبینی ، لوسیوس ؟
لوسیوس لبخند حریصانہ ای زد :
( دو تا از سرزمین ھای بی دفاع و در خطر جادوگرای متحد کہ با پیشروی ما بہ محدودۂ شمال غربی اونا تو این وضعیت قرار گرفتن . سرزمینی کہ مال اسلاترا بود و خیلی استراتژیکہ ... و سرزمین پیچکای سرخ کہ ھرچند بہ اندازۂ اون یکی مہم نیست ، اما بہ دست آوردنش خالی از لطف نخواھد بود .
لرد رو بہ بلاتریکس کرد :
_ و تو ؟
بلاتریکس با خونسردی گفت :
_ تو غرب ، کوھستان ھای سیاہ و تو جنوب غرب ، دشت ھای پہناور ما در خطرن . باید اقداماتی انجام بدیم ...
ولدمورت بہ مرگخوار دیگری اشارہ کرد :
_ حملہ یا دفاع ، استلا ؟
او مرگخواری بود کہ ھشت سالی می شد در خدمت لرد بود . اسنیپ آن روز بہ این فکر کرد کہ برق چشمانش برای او آشنا ھستند . با اینکہ قبلا ھرگز بہ این فکر نیفتادہ بود ...
استلا با خباثت گفت :
_ در اختیار داشتن سرزمین اسلاترا برامون فوق العادست ... اگہ بہ دست بیاریمش ، بقیہ قلمرو متحدا بہ راحتی مال ما میشہ . اونوقت دیگہ نگران قلمرو خودمون نخواھیم بود ... در ضمن اونجا طلسمای شگفت انگیزی دارہ ... کہ میتونہ قدرتمند ترمون کنہ .
آن چشم ھا را کجا دیدہ بود ؟ بسیار آشنا بودند ... صدای ولدمورت افکارش را پارہ کرد :
_ سوروس ؟
اسنیپ با دستپاچگی اما بہ آرامی گفت :
_ بلہ ارباب ؟
لرد گفت :
_ بہ چی فکر میکردی ؟ حملہ ... یا دفاع ؟
با اقتدار جواب داد :
_ تو این وضعیت ، حملہ بہترین دفاعہ . حالا کہ سرزمین اسلاترا بی دفاعہ ، باید از این فرصت عالی استفادہ کنیم و ضمیمہ قلمرومون بکنیمش ... اونجا قدرت ما رو بیشتر میکنہ ... و قدرت بیشتر یعنی پیروزی .
لرد گفت :
_ لشکرمون رو مقابل دو سرزمین بی دفاع متحدا و غرب و جنوب غرب قلمرو خودمون تقسیم میکنیم . با اقدام اونا ، حرکت بعدی رو انجام میدیم ...
اسنیپ لبخندی زد کہ لرد ، تحسین را از آن خواند . گفت :
_ تو ، سوروس . نیمہ شب مرگخوارا رو بہ چہار قسمت تقسیم کن ... یہ قسمتشون رو بردار و برو جلوی سرزمین اسلاترا . بلاتریکس ، تو ھم با یہ قسمتشون برو غرب . لوسیوس ... تو جنوب غرب ... و استلا ... تو ھم سرزمین پیچک سرخ . مؤفق باشین ...
ھر چہار نفر تعظیم کردند و از قصر بیرون رفتند .
اسنیپ ھم وقتی می خواست از قصر بیرون برود ، غرش آرامی را شنید . نفس عمیقی کشید و آنجا را ترک کرد . کم کم ، دست ناپیدایی پیش می آمد و بر قامت کوھستان چادر سیاھی می کشید ... سایہ ھای شبانہ روی زمین دراز و دراز تر می شدند . اما ھنوز نوار سرخی از نور خورشید در بالای قصر می درخشید ...
اسنیپ با اطمینان از اینکہ آن موجود نامرئی تعقیبش نمی کند ، بہ ھاگوارتز برگشت .
دامبلدور در اتاقش با محیا حرف می زد ... وقتی اسنیپ وارد شد ، با خوشرویی بہ او خوشامد گفت . اما محیا ، فقط ثانیہ ای نگاھش کرد . بعد ھم سرش را پایین انداخت . دامبلدور گفت :
_ بیا ... بشین سوروس .
اسنیپ مقابل دامبلدور ، اما دو مبل آنطرف تر از رتر نشست . دامبلدور گفت :
_ چہ خبر ... لرد چیکارت داشت ؟
اسنیپ دلش نمی خواست در حضور رتر حرف بزند . ناگہان محیا بلند شد و گفت :
_ کاری باھام ندارین پروفسور ؟
دامبلدور با اخم خفیفی گفت :
_ کجا ؟
محیا لبش را گزید . دامبلدور گفت :
_ بشین سر جات !
با اکراہ نشست . اسنیپ نفسش را بیرون داد . بعد ھم ھمہ چیز را گفت . در آخر اضافہ کرد :
_ باید سرزمین اسلاترا و پیچک سرخ رو تو مشتمون حفظ کنیم ...
محیا بہ آرامی گفت :
_ میتونم چیزی بگم پروفسور ؟
دامبلدور سر تکان داد :
_ البتہ .
نمی دانست عکس العمل آنہا بہ حرفش چہ خواھد بود . آب دھانش را قورت داد و با احتیاط گفت :
_ پروفسور دامبلدور ... یکی از اون دو مکانی کہ داشتم گفتم ، تو غرب قلمرو ولدمورتہ . من دیدمش ... باید تموم تلاشمون رو بکنیم تا اونجا رو بہ دست بیاریم ...
اسنیپ بہ سرعت غرید :
_ چہ مکانی ؟
محیا سرش را پایین انداخت . دامبلدور گفت :
_ سوروس . اون بہم گفت ... تو کرۂ زمین ، دو تا مکان وجود دارہ کہ ھزاران سال پیش رترا ساختنش . مکان ھایی شبیہ دشت مرکز سرزمین اسلاترا . با این تفاوت کہ طلسم ھای اون دو تا مکان بہ حدی قدرتمندن کہ ھر رتری برہ اونجا و کمی از خونشو تو جایگاہ مخصوصش بریزہ و ورد مخصوصی رو بخونہ ، ھمۂ دشمناش رو ، حتی قدرتمند ترین طلسما و جادوگرا رو ھم نابود میکنہ . محیا فقط یکیشونو میشناسہ ... کہ ھمونطور کہ گفت تو غرب قلمرو ولدمورتہ . مکان بعدی رو نمیشناسہ . میگہ اگہ رتر دیگہ ای در خدمت لرد باشہ ، ممکنہ اون جاھا رو بہش لو میدہ . چون این راز بزرگ رتراست و ھیچکس نمیدونتش .
اسنیپ با خشم و صدای بلند گفت :
_ چرا ھرچی این میگہ رو باور میکنی آلبوس ؟ اگہ راست میگہ ... چرا وقتی جادوگرا بہشون حملہ کردن ، با استفادہ از اون " دو مکان " جون خودشونو نجات ندادن ؟
محیا نمی خواست عصبانی بشود . بہ آرامی گفت :
_ ھمۂ ھمنوعای من تو آسیا بودن . یکی از مکان ھا کہ اینجا ، تو اروپاست ، اون زمان دست جادوگرا بود . در نتیجہ نمیتونستن بہش دست پیدا کنن . مکان دوم ھم قطعا تو آسیا نبودہ و صد در صد تو قلمرو جادوگرا بودہ ... وگرنہ اونا ھم بہ اندازۂ یہ جادوگر میفہمیدن .
طعنہ اش باعث شد اسنیپ پوزخند بزند :
_ اگہ بہ اندازۂ یہ جادوگر میفہمیدن ، کنار اون دو تا مکان زندگی میکردن و ازش محافظت میکردن ... نہ اینکہ برن میلیون ھا کیلومتر اونور تر ، تو آسیا زندگی کنن .
محیا از طعنہ اش پشیمان بود . نباید اسنیپ را دشمن خود می کرد ... ولی او از خیلی قبل تر ، دشمن او بود . در نتیجہ پشیمانی معنایی نداشت . با این حال ، با آرامش گفت :
_ اگہ رتری ... جادوگری ... و ھر چیز دیگہ ای تا شعاع چند ھزار کیلومتری اون مکان ھا زندگی کنہ ، میمیرہ . اگہ تا حالام صداش در نیومدہ ، بہ خاطر اینہ کہ اون مکان ھا تو جاھای دور افتادہ ھستن . مثلا مکانی کہ من میشناسمش ، بین کوھستان ھای سر بہ فلک کشیدہ و یخزدہ ھست . کسی نمیرہ اونجا زندگی کنہ . اگہ ھم برہ ، وقتی مرد ، ھمہ فکر میکنن یا از سرما مردہ یا از طلسمایی کہ جادوگرا برای حفاظت رو مناطق مختلف قلمروشون اجرا کردن .
اسنیپ اخم خفیفی کرد :
_ تو چرا با این تخیل فوق العادت ، نمیری نویسندۂ داستانای بچگونہ بشی ؟ من تضمین میکنم ... اگہ اینکارو کنی ، خیلی معروف میشی .
محیا نفس عمیقی کشید و بہ سقف خیرہ شد . اسنیپ با جدیت رو بہ دامبلدور کرد :
_ خزعبلات این رترو ول کن آلبوس . اگہ سرزمین اسلاترا بیوفتہ دست ولدمورت ، کل قلمرومون میوفتہ دستشون !



پاسخ به: خائن رتر است
پیام زده شده در: ۲۳:۵۵:۴۴ شنبه ۲ فروردین ۱۳۹۹
#9

Ratter


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۶:۳۹:۱۲ یکشنبه ۲۵ اسفند ۱۳۹۸
آخرین ورود:
دیروز ۱۸:۵۱:۲۱
گروه:
کاربران عضو
پیام: 17
آفلاین
بخش دھم :
اسنیپ خشمگین ، متنفر و سردرگم بود . فکر می کرد سردرگمی اش با وجود حرف ھای ولدمورت ، بی مورد است . چرا باید ... حرف ھای او را رھا می کرد و بہ حرف ھای آن دختربچۂ احمق می چسبید ؟ دروغ از آن ترسو ھا و احمق ھا بود . لرد ترسو نبود ... احمق ھم نبود . اما آن رتر وحشی ... چرا . ھم ترسو بود و از سرنوشت خود و مادرش می ترسید . ھم احمق بود و با کشتن آدیناس ، مادرش را بہ کشتن دادہ بود . حتی نمی خواست از مسخرہ بازی ھایش دست بردارد . فقط بلد بود انکار کند . کشتن آن سیصد نفر را ... و مقصر بودن در قتل مادرش را . دامبلدور گفت :
( بس کن سوروس ! اگہ فکر میکنی قضیہ منتفیہ ، پس اینقد خودتو درگیر نکن . اگہ ھم فکر میکنی منتفی نیست ، بہ جای عصبی شدن و فحش دادن ، سعی کن جواب سوال ھاتو پیدا کنی ! تکلیف خودتو روشن کن )
و بہ نوشتن ادامہ داد . کمی بعد ، اسنیپ گفت :
( خودت چی فکر میکنی ؟ )
دامبلدور نفس عمیقی کشید . نگاھش کرد و گفت :
( چہار تا حالت وجود دارہ . حالت اول اینہ کہ محیا دروغگوئہ و ولدمورت راستگو ؛ در این صورت محیا دارہ مسخرہ بازی در میارہ .
حالت دوم اینہ کہ تموم حرفای محیا درستہ و ولدمورت دروغگوئہ ؛ در این صورت حقیقتی وجود دارہ کہ محیا نمیدونہ و ولدمورت میخواد پنہونش کنہ تا باھاش گمراھمون کنہ ...
حالت سوم اینہ کہ ھم محیا دروغگوئہ ، ھم ولدمورت ؛ در این صورت ھم اونا نمیخوان ما از یہ حقیقت با خبر شیم .
حالت چہارم ھم اینہ کہ محیا و ولدمورت ، ھردو راستگوئن . اینجا بازم حقیقتی ھست کہ اینبار اونا ازش بی خبرن و در صددن کہ بفہمنش .
سوروس ... ما باید رو این چہار حالت متمرکز شیم و یکی یکی حذفشون کنیم ... )
اسنیپ متفکرانہ گفت :
( بہ نظر من اول باید مطمئن شیم مادرش مردہ یا نہ . اگہ نمردہ باشہ ، احتمال حالت سوم خیلی قوی میشہ . البتہ ... این یکم مشکلہ . ما نمیدونیم رتر ھای دیگہ ای تو دنیا وجود دارن یا نہ . اگہ وجود داشتہ باشن ، لرد میتونہ یکیشونو بہ جای مادر محیا بکشہ و با جادو قیافشو شکل اون کنہ )
دامبلدور سرش را تکان داد . اسنیپ گفت :
( من مطمئنم اون رتر چیزایی رو میدونہ کہ بہ ما نمیگہ . تا زمانی کہ ندونیمشون ، کارمون سخت پیش میرہ )
دامبلدور با مکث گفت :
( الان کجاست ؟ )
اسنیپ با کج خلقی گفت :
( تو یہ اتاق . زیرزمین )
دامبلدور مطمئن نبود باز ھم با آنہا ھمکاری کند . از جا بلند شد :
( میرم پیشش . تو ... برو بخواب . فردا دوبارہ با ھم حرف میزنیم )
اسنیپ بلند شد . با بدبینی گفت :
( زیاد بہش رو ندہ آلبوس)
دامبلدور لبخندی زد . اسنیپ گفت :
( بیا ... اتاقو نشونت بدم )
اتاق ، کوچک و تاریک بود . ھیچ پنجرہ ای نداشت و فقط یک شمع ، روشنش می کرد . دختر در گوشہ ای نشستہ و زانوانش را بغل کردہ بود . وقتی دامبلدور وارد شد ، عکس العملی نشان نداد . بہ نقطہ ای در تاریکی خیرہ شدہ بود و نفس ھایش ھم بسیار آرام بودند . دامبلدور زیر لب وردی خواند و روشنایی شمع چند برابر شد .
چہارپایہ کوچکی نزدیک در بود . دامبلدور آن را جلو کشید و رویش نشست . بہ آرامی گفت :
( محیا ؟ )
دختر سرش را چرخاند . چشمانش در روشنایی شمع می درخشیدند اما ھیچ نشانی از امید ... از زندگی نداشتند . دامبلدور گفت :
( بہ خاطر رفتار سوروس معذرت میخوام )
دختر پلکی زد و سرش را دوبارہ روی زانوانش گذاشت . دامبلدور ادامہ داد :
( بہ خاطر مادرت ھم ... خیلی متاسفم . تسلیت میگم ... )
ھیچ . دامبلدور نفس عمیقی کشید :
( ازمون متنفری ؟ )
دختر با صدای گرفتہ ای گفت :
( از شما نہ )
دامبلدور انگشتانش را در ھم قفل کرد :
( از من نہ ؟ برای چی ؟ )
دختر دندان ھایش را بہ ھم فشرد :
( من از قاتل مادرم متنفرم . اون ... شما نیستین . ولدمورت ھم نیست . اسنیپ خبرچینہ )
دامبلدور گفت :
( محیا ... اون ھرگز بہ ولدمورت نگفتہ تو آدیناس رو کشتی . اون ... برای این رفتہ بود پیشش کہ ذھنیت اون رو در مورد تو بفہمہ )
دختر سرش را چرخاند . با اخم عمیقی گفت :
( چرا من میتونم بہ شما دروغ بگم ... خائن باشم ... اسنیپ نمیتونہ ؟ شما ... فکر میکنین اون قدیسہ )
دامبلدور با لبخندی مہربان گفت :
( ھر دوی شما ، دوست و وفادار منین . نہ تو دروغگو و خائنی ، نہ اون . میدونی ... سن من رفتہ بالا . اما ھنوز میتونم بفہمم یکی دارہ دروغ میگہ یا راست )
دختر با لجبازی بچہ گانہ ای غر زد :
( پس لرد از کجا فہمید قاتل آدیناس منم . اونجا کسی نبود ... )
دامبلدور نفس عمیقی کشید :
( تو ھرگز نباید ولدمورت رو دست کم بگیری )
دختر بر آشفت :
( چرا اونوقت ؟ اونم یکیہ مثل بقیہ جادوگرا . تنہا تفاوتش اینہ کہ قدرتش بیشترہ )
بعد چند ثانیہ با شرمندگی اضافہ کرد :
( بہ جز شما و یہ عدہ ، ھمۂ جادوگرا پست فطرتن .اونا فکر میکنن چون جادو بلدن ، ارباب دنیان . ھمہ رو بردہ خودشون می بینن )
دامبلدور کینہ ای عمیق را در صدایش حس میکرد :
( ھمہ ... باید در خدمتشون باشن . بہشون تعظیم کنن . چون ضعیفن . اما این تفکر اوناست . اگہ ... تنہایی با اجدادم میجنگیدن ، میفہمیدن کی قوی ترہ . اما اونا ترسو بودن . ھمیشہ ... ھستن . تو لشکر اونا ، پنتالایمونا ... بیندیگو ھا ... حتی اسلاتر ھا ... بودن . اسلاتر ھایی کہ بہترین دوستامون بودن . اما جادوگرا فریبشون دادن . گفتن اگہ کمک کنن رترا نابود شن ... تو فرمانروایی شریکشون میکنن )
پوزخند تلخی زد :
( وقتی پنتالایمونا ، بیندیگو ھا و اسلاترا توسط جادوگرا قلع و قمع میشدن ، میدونستن کہ چہ حماقت عظیمی مرتکب شدن . اما دیگہ دیر شدہ بود ... حالا ... ولدمورت کیہ ؟ یہ پست فطرت قوی . اما من ازش نمیترسم . تنہا دلیل خم و راست شدنم ھم مقابلش ، مادرم بود ... ولی الان اسیر ھیچکس نیستم )
لحنش در آخرین جملہ پر حزن و کینہ بود . بہ دامبلدور خیرہ شد :
( اگہ شما منو دوست خودتون میدونین ... پس دوست شمام )
دامبلدور گفت :
( ممنون محیا . میدونی ... ما بعضی چیزا رو نمیدونیم . واسہ ھمین نمیتونیم بہ درک درستی از وضعیت برسیم . اگہ تو کمکمون کنی ... ما میتونیم موضع درستی جلوی اون پست فطرت بگیریم )
دختر نفس عمیقی کشید :
( چیزایی کہ میدونم رو بہتون میگم . اما اونا کمن . من خودم ... نمیفہمم وضعیت رو )
دامبلدور گفت :
( عیبی ندارہ . حلش میکنیم ... خب . اول ، از کشتہ شدن پدرت و اسارت مادرت بگو )
با لحن پر حسرتی شروع کرد :
( بیست سال پیش ، وقتی جادوگرا اعلان جنگ دادن ، ھمۂ آدمامون آمادہ شدن کہ باھاشون بجنگن . بنابراین ... تقریبا ھمشون مردن . تقریبا ... چون دو خونوادہ کوچیک باقی موندن . خونوادہ من ... یعنی پدر و مادرم ... و خونوادہ مادرم . اونا بہ قطب شمال فرار کردن . چون اونجا ، تنہا راہ مقابلشون بود . تنہا راہ ... و خطرناک ترین راہ . اما اونا میخواستن زندہ باشن . اونا مسافت زیادی رو طی کردن . با وجود اینکہ چند ساعت جنگیدہ بودن و بہ شدت خستہ بودن )
دختر داشت شکنجہ می شد :
( ھمون موقع ، چنتا از مرگخوارا از راہ رسیدن . دو خونوادہ بہشون حملہ کردن و کارشونو ساختن . اما ... خونوادہ مادرم از شدت خستگی ، افتادن زمین و دیگہ پا نشدن ... دنیا رو سر پدر و مادرم خراب شد . اونا چون خیلی خستہ بودن ، نتونستن جسداشونو بردارن . راہ افتادن ... و یہ گوزن مردہ پیدا کردن . مجبور شدن بخورنش ... تا زندہ بمونن . یہ غار پیدا کردن و استراحت کردن . وقتی بہتر شدن ، برگشتن ھمونجا . ھمہ جسدا زیر یہ لایہ ضخیم برف پنہون شدہ بودن ... اونا واسہ قہرماناشون ، از یخ ، یہ قصر و از چوب یہ کشتی متروک ، تابوت درست کردن . بعد جسم بیجون قہرماناشون رو توی تابوت ، تو تالار اصلی قصر گذاشتن . چند کیلومتر اونور تر ھم ، واسہ خودشون خونہ درست کردن . زندگی تو قطب برای رتر ھای آسیایی ، اصلا سخت نبود . چون سرما و گرما ھیچ رتری رو اذیت نمیکنہ . تنہا چیزی کہ خیلی زجرشون میداد ، درد غربت و تنہایی بود . برای کسایی کہ یہ عمر پیش ھمنوعاشون بودن ... )
لبخند محزونی زد :
( اما بہ دنیا اومدن من ، باعث شد تحمل سختیا واسشون راحت تر شہ . اونا عاشق من بودن ... منم عاشقشون بودم ... )
ساکت شد . دامبلدور با حزن گفت :
( من ... واقعا متاسفم . نمیخواستم ... ناراحتت کنم )
دختر با بغض گفت :
( نہ . مہم نیست ... )
نمی خواست بغضش جلوی او بشکند . آب دھانش را قورت داد ... تا بغضش ھم پایین برود . اما نرفت . با صدای گرفتہ ای ادامہ داد :
( جای دیگہ ای نرفتن . چون خیلی خطرناک بود ... ھمونجا موندن . بزرگ شدم ... وقتی نہ سالم بود ، یہ روز ، مثل ھمۂ روزا ، با روباہ قطبیم تنہایی رفتم بیرون . بابام واسم گرفتہ بودش و اھلیش کردہ بود . میخواستم یہ خرگوش رو شکار کنم . اون میدوید ... من و روباھم ھم دنبالش . یہ قدم تا گرفتنش فاصلہ داشتیم ... کہ یہو یہ مرد مقابلمون در اومد . صورت خشن و چشمای آبی ای داشت . شنل بلندی ھم تنش بود کہ ھمرنگ چشماش بود . حس بدی نسبت بہش داشتم ... اون منو تولہ سگ صدا کرد و خواست بگیرتم . نتونستم از دستش فرار کنم ... منو گرفت و برد تو خونۂ کوچیک یخیش . اون ... )
صورتش را با دستہایش پنہان کرد . دامبلدور لبش را گزید و سرش را پایین انداخت . کمی بعد ، صدای خشمگین او را شنید :
( ھمونروز بود کہ با خودم عہد بستم وقتی بزرگ شدم ، مثل یہ حیوون بکشمش ... اون دست و پامو بست و از خونہ بیرون رفت . دو سہ ساعت بعد ، پدرم پیدام کرد . خیلی عصبی بود ... منو برد خونہ . بعد رفت دنبال اون خوک چشم آبی . اما پیداش نکرد . نہ اونروز ... و نہ روزای دیگہ . دیگہ مثل قبل نبودم ... مینشستم ... و بہ یہ نقطہ خیرہ میشدم . پدر و مادرم مضطرب و عصبی بودن ... ھرکاری میکردن تا بہتر شم ... و بہتر شدم . اما ھر شب بہ نحوہ کشتنش فکر میکردم . چند سال بعد ، سہ ماہ پیش ، وقتی تنہایی رفتہ بودم بیرون ، ھمون حس بدو پیدا کردم . با شوق و خشم ، اطرافو گشتم . نبود . رد حسمو مثل یہ بو گرفتم . بالاخرہ بہ جایی رسیدم کہ اون حس خیلی قوی بود . و اونجا ... جلوی خونمون بود . فکر کردم حتما بابام گرفتتش ... بہ سوالای ذھنم جواب ندادم . دویدم تو خونہ . اولین چیزی کہ دیدم ، زمین سرخ از خون و پدرم بود کہ با چشمای بستہ رو زمین افتادہ بود . دومین چیز ، مردی بود کہ شنل و لباسای خاکستری رنگی تنش بود و با لبخند خبیثی نگام میکرد . سومین چیز مادرم با دستای بستہ و چشمای خیس بود کہ رو زمین زانو زدہ بود . چہارمین چیز ھم ... اون خوک چشم آبی بود . قلبم تند میزد ... گیج شدہ بودم . مردی کہ لباسای خاکستری رنگی تنش بود و چشمای سرخی داشت ، گفت " الان باید سلام بدی کوچولو " بہش حملہ کردم . مادرم جیغ کشید ... درد خیلی بدی تو تنم پیچید و رو زمین افتادم . مادرم ھق ھق میزد و التماس میکرد . بہ مرد چشم سرخ ... کہ اسمش ولدمورت بود . دلم میخواست دوبارہ پاشم ... اما جون نداشتم . میلرزیدم . از سرمای خیلی شدید اطرافم ... ولدمورت کنارم ایستاد . با پاش سرمو نوازش کرد و گفت کہ مادرمو چقد دوس دارم . تموم تلاشمو کردم کہ بلند شم . اصلا نا نداشتم ... گفتم از خونمون گمشن بیرون . ولدمورت دوبارہ شکنجم کرد . وحشتناک بود ... وقتی با چشمای بستہ نفس نفس میزدم ، سوالشو تکرار کرد . گفتم میمیرم براش ... پرسید اگہ بکشتش چی میشہ . عصبی شدم . دوبارہ گفتم از خونمون گمشہ بیرون . و باز درد )
وقتی روایتش می کرد ، ناخودآگاہ تنش می لرزید :
( اصلا قابل توصیف نیست . فقط نعرہ می کشیدم ... وقتی تموم شد ، سوالشو دوبارہ پرسید . زار زدم کہ اینکارو نکنہ . گفت کہ دستور ندم . التماس کنم . التماس کردم ... گفت باید بہش خدمت کنم . قبول کردم ... )
بغض نمی گذاشت نفس بکشد ... حرف بزند . دامبلدور با غم گفت :
( جلوشو نگیر محیا ... بذار بشکنہ ... )
بیش از آن نمی توانست تحمل کند . از جا بلند شد . بہ سمت دیگر اتاق رفت ، ساعدش را روی دیوار گذاشت و ھق ھق رقت انگیزی زد . برای پدرش کہ ھیچوقت ناامید نشد ... برای مادرش کہ امید را بہ او یاد داد ... و برای خودش کہ ناامیدانہ ھق ھق می زد . تن دامبلدور بہ لرزہ افتاد ... ھمان لرزی کہ سالہا قبل ، با ھق ھق ھای اسنیپ بہ سراغش امدہ بود . از جا بلند شد و گفت :
( راحت باش ... اگہ چیزی خواستی ، بہ ھرکی کہ دلت خواست بگو تا بیارتش . فردا میبینمت )
دختر چرخید . با گریہ و لرز گفت :
( اسنیپ ... توصیف کردہ بدن تیکہ تیکہ و جزغالہ شدۂ آدیناس رو واستون ؟ )
دامبلدور سرش را تکان داد . دختر ادامہ داد :
( بہ نظرتون ... پایان مناسبی واسہ اون خوک چشم آبی بود ؟ )
دامبلدور با جدیت گفت :
( بہترین ... و مناسب ترین پایان )
زانوانش تاب نیاوردند . بہ زانو افتاد ... سر روی زمین گذاشت و بہ ھق ھق ھایش ادامہ داد . دامبلدور از اتاق بیرون رفت .





پاسخ به: خائن رتر است
پیام زده شده در: ۲۰:۰۵:۵۴ جمعه ۱ فروردین ۱۳۹۹
#8

Ratter


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۶:۳۹:۱۲ یکشنبه ۲۵ اسفند ۱۳۹۸
آخرین ورود:
دیروز ۱۸:۵۱:۲۱
گروه:
کاربران عضو
پیام: 17
آفلاین
بخش نہم :
اسنیپ گفت :
( اون روز ... فرستادہ بودیش رودخونہ آتیش ؟ )
دامبلدور سرش را تکان داد :
( آرہ . روزای معدودی تو سال وجود دارہ کہ اون سنگ طلسم دار رو کف رودخونہ ظاھر میشہ . رترا نسبت بہ جادوگرا تو زمان کمتری میتونن بہ دست بیارنش ... اگہ صبح برن دنبالش ، خیلی راحت تر ھم موفق میشن . بہش تاریخ اون روز رو قبلا گفتہ بودم . اما خیلی دیر آوردش ... خب سوروس . رفتی پیش ولدمورت ، چیشد ؟ )
اسنیپ بہ آسمان نیمہ ابری شب نگاہ کرد . بہ ستارہ ھایی کہ از پشت ابر ھا ، بہ آرامی سوسو میزدند . انگار دلشان نمی خواست پنہان شوند ... حرف ھای ولدمورت را برایش بازگو کرد . دامبلدور با حالت متفکرانہ ای گفت :
( رفتارش قابل تقدیرہ . اما ... چرا خودش آدیناس رو کشت ؟ میتونست بہ ما بگہ ... حالا ... )
غم در صدایش ریخت :
( اون مادرشو میکشہ . البتہ اگہ تا حالا این کارو نکردہ باشہ ... )
سکوت تلخی بینشان شکل گرفت . کمی بعد دامبلدور با لحنی محزون گفت :
( اون دیگہ باید پیش ما بمونہ . جونش در خطرہ ... )
اسنیپ گفت :
( باھام کاری نداری ؟ )
دامبلدور گفت :
( کجا میری ؟ )
اسنیپ نفس عمیقی کشید :
( میرم دست و پاشو باز کنم )
دامبلدور سرش را تکان داد . اسنیپ نمی خواست ناراحت باشد . او و دامبلدور سر حرفشان بودند . این خودش بود کہ با خودسری ، مادرش را کشتہ بود . اما ... خود او فرشتہ بود ؟ چہ کسی باعث شدہ بود لیلی پرپر شود ؟ چہ کسی ؟
نفس ھایش نامنظم شدہ بود . بہ دامبلدور فکر می کرد کہ بخشیدش . پناھش داد ... وارد اتاقی شد کہ دختر را با خشونت بہ آنجا بودہ بود . در این سالہا ، چقدر بی رحم شدہ بود ...
دختر سرش را پایین انداختہ بود ؛ اما با شنیدن صدای پا ، بہ سرعت سرش را بلند کرد . اسنیپ در چشم ھایش خیرہ شد . چقدر گریہ کردہ بود کہ چشم ھایش بہ این روز درآمدہ بودند ؟
بادیدن اسنیپ ، تنش رعشہ گرفت . صدایش خشدار و ضعیف بود :
( چیکار کردی ؟ )
اسنیپ بہ سردی نگاھش را از او گرفت . این بی رحمی ، درمان نداشت . دختر از سکوت او آتش گرفت . نمی خواست باور کند ... با امیدواری بیہودہ ای بہ آرامی گفت :
( لرد صدات کردہ بود ؟ کارت داشت ؟ تو کہ چیزی نگفتی ... )
اسنیپ بہ شدت خشمگین شد . فریاد کشید :
( کیو خر فرض کردی رتر ؟ نمیخوای این نمایش مسخرہ رو تموم کنی ؟ مادرت مرد ... تمومش کن ! )
دختر با بہت نگاھش کرد . آب دھانش را قورت داد . لحنش باز ھم آرام بود اما صدایش اینبار می لرزید :
( مادرم ... مرد ؟ چرا ... ؟ تو گفتی ... رفتی گفتی ... اونم کشتش ؟ )
اسنیپ دوبارہ فریاد کشید :
( چیو رفتم گفتم ؟ )
حال دختر رفتہ رفتہ خراب تر می شد . گفت :
( تو ... بہم تہمت زدی کہ کار من بودہ کشتن اون ... سیصد نفر . ھمتون ... فکر میکنین من خائنم . چون نباید ... اون کارو می کردم . با اینکہ من ... اون کارو ھرگز نکردم )
نمی توانست درست حرف بزند . ترتیب جملاتش را نمی فہمید :
( رفتی بہ لرد گفتی ... من آدیناس رو ... کشتم . گفتی ... گفتی من خائنم . تا اون ... مادرمو ... بکشہ )
اسنیپ با بہت بہ او کہ نفس نفس می زد و آشکارا می لرزید ، خیرہ شدہ بود . ناگہان نعرہ کشید :
( انقد دروغ نگو نفہم ! من اونروز تو محدودہ شمال غربی ھمراہ لرد بودم . لرد بہت دستور داد ... اون سیصد نفرو بکشی . چون میدونست تو بہش خیانت کردی . توی احمق ... با کشتن خودسرانہ آدیناس ، گذاشتی بفہمہ با دامبلدور ھمکاری میکنی . اون میدونست قبل اجرای بیشتر دستوراش با دامبلدور مشورت میکنی . اما اونروز مجبورت کرد اون سیصد نفرو بکشی ... تا وقتی ولت کرد ، دامبلدور بکشتت ! مادرتو ھم کشت ... چرا نمیخوای بفہمی احمق ؟ )
قطرہ اشکی لجوجانہ از چشم دختر روی گونہ اش چکید ... دلش می خواست فریاد بکشد . اما نمی توانست . با حرص گفت :
( دروغگو تویی ... اسنیپ ! اگہ تو بہش نمیگفتی من ... آدیناس رو کشتم ... اون ھرگز نمی فہمید . من رترم ... می فہمم حضور جادوگرای دیگہ رو ... حتی اگہ نامرئی باشن ... اونجا کسی نبود ... حتی طوری کشتہ بودمش ... کہ ھیچکس نمیفہمید کار یہ رترہ ... اگہ خودم نمیگفتم ... حتی شما ھا ھم نمی فہمیدین ... بنابراین ... فقط تو میتونی ... بہ لرد گفتہ باشی )
اسنیپ سیلی محکمی بہ او زد . غرید :
( خفہ شو آشغال . تو حتی لرد رو ھم ... خر فرض کردی ! )
لبخندی زد و ادامہ داد :
( تمومش کن بچہ . وقتی ھمہ میدونن خائن کیہ ... این حرفا ارزشی ندارہ . و اینم بدون ... تو مرگ مادرت ، ھیچکس جز خودت مقصر نیست . اگہ جو فداکاری نمی گرفتت و آدیناس رو نمی کشتی ، مادرت زندہ میموند . پس لطفا ... تمومش کن )
عقب رفت :
( حالام پاشو و از جلوی چشمام گمشو )
طلسم ھای صندلی باطل شدہ بودند . دختر بلند شد . جلو رفت ... انگشت اشارہ اش را بہ سینہ اسنیپ زد و با پوزخند زمزمہ کرد :
( اینو مطمئن باش ... کہ دلیل قتل آدیناس ، جو فداکاری نبودہ . چون جون مادرم ... با ارزش تر از جون ھمۂ شماھا بود . در واقع اشتباہ من ... اشتباھی کہ باعث مرگ مادرم شد ... اونجا بود کہ بہ شماھا اعتماد کردم و گفتم آدیناس رو من کشتم ... نمیدونستم کہ تو سگ وفادار لردی . میری ھمہ چیو میذاری کف دستش )
اسنیپ مشتش را بالا برد و چنان بہ دھانش زد کہ روی زمین افتاد و از حال رفت .



پاسخ به: خائن رتر است
پیام زده شده در: ۱:۰۳:۰۳ جمعه ۱ فروردین ۱۳۹۹
#7

Ratter


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۶:۳۹:۱۲ یکشنبه ۲۵ اسفند ۱۳۹۸
آخرین ورود:
دیروز ۱۸:۵۱:۲۱
گروه:
کاربران عضو
پیام: 17
آفلاین
بخش ھشتم :
اسینپ وارد اتاق دامبلدور شد . او پشت میزش نشستہ بود و بہ سنگ آبی رنگی کہ ھمانند مرمر بود و قاب خاکستری رنگ کدری آن را در میان گرفتہ بود ، نگاہ می کرد . اما با ورود اسنیپ ، نگاھش را بہ او دوخت . اسنیپ گفت :
( میخوام برم پیش لرد سیاہ . وقتی برگشتم ، با ھم حرف میزنیم )
دامبلدور نفس عمیقی کشید :
( تا حد امکان زود برگرد )
سرش را تکان داد و از اتاق بیرون رفت .
قصر ولدمورت ، در میان مردابی از جنس تاریکی و جادو فرو رفتہ بود و مانند سیاہ چالہ ای عظیم ، ھر تماشاگری را بہ سمت خود می کشید . اسنیپ قدم زنان بہ سمتش رفت . فکر می کرد ... فکر می کرد تا سردرگمی اش را از بین ببرد . اما شاید ... فقط لرد می توانست این کار را بکند . وارد قصر شد . ھوای آنجا ، نسبت بہ بیرون سرد تر بود . از تالار اصلی گذشت و از پلہ ھا بالا رفت . لرد در ایوان طبقہ دوم بود . باد در شنلش می پیچید و آن را بالا می برد . اسنیپ سرعتش را کم کرد . ھوای اینجا بسیار سرد تر از پایین بود ... لرد بہ آرامی گفت :
( فکر کردم زود تر از این میای . خیلی زود تر )
باد صورت اسنیپ را نوازش کرد . باد ؟ مطمئن نبود . بیرون باد نمی وزید ... بہ ھمان آرامی گفت :
( رتر وقتم رو گرفت . دامبلدور خیانتش رو فہمیدہ . گیرش انداختہ ... و بہم گفتہ ازش حرف بکشم )
بہ حرف ھایش فکر نمی کرد . بہ چیزی نامرئی کہ آنجا بود ، فکر می کرد . چیزی کہ یک لحظہ از حرکت باز نمی ایستاد ... لرد گفت :
( بیا اینجا ، سوروس . بیا ... )
با فاصلہ کنارش ایستاد . بہ تاریکی کہ روی تمام کوھستان پردہ افکندہ بود ، نگاہ کرد . لرد در حالی کہ بہ نقطہ ای نامعلوم خیرہ شدہ بود ، شروع بہ حرف زدن کرد :
( مدتی بود بہش مشکوک شدہ بودم . ھر کاری سمتش میرفت ، گرہ می خورد ... گذاشتم آدیناس و مرگخوارای ھمراھشو تعقیب کنہ و ورد خوندنشون برای باطل کردن طلسمای محدودۂ شمال غربی قلمرو جادوگرای متحد رو ببینہ . گذاشتم آدیناس رو زیر نظر بگیرہ و از طلسم اژدھای یخی خبردار شہ ... تا ببینم ، بہ کدوم طرف وفادارہ . دو روز بعد از خوندن اون طلسم توسط آدیناس ، اومد پیشم . گفت بہ تازگی فہمیدہ آدیناس طرف دامبلدورہ . گفت یواشکی از حرفای اون دو تا شنیدہ کہ دامبلدور خودش طلسمای محدودہ شمال غربی رو باطل میکنہ تا من و مرگخوارام راحت تر واردش شیم و بمیریم . ازم خواست کہ آدیناس رو بگیرم ... در حقیقت میخواست آدیناس قبل از موعد طلسم ، توسط من کشتہ بشہ )
بعد مکث کوتاھی گفت :
( ذھن کوچیکشو میخوندم ... اما باز صبر کردم . وقتی دید کہ کاری نمیکنم ، خودش تو دقایق پایانی مدت طلسم ، برای نجات جون بی ارزش دامبلدور و بقیہ ، آدیناس رو کشت . بعد ھم خودشو شکل اون در آورد تا از میکان حرف بکشہ و در صورت نیاز اونو ھم بکشہ . اما میکان اونجا نبود . وقتی مطمئن شد ، از اونجا بیرون رفت و مرگخوارا گرفتنش ... آوردنش پیشم . روز بعد ، گفتم اون سیصد نفرو بکشہ . بعدم ولش کردم تا ارباب جدیدش ، حسابشو برسہ )
اسنیپ نفس عمیقی کشید :
( متشکرم ارباب . گیج شدہ بودم ... )
لرد نگاھش کرد . بعد چند ثانیہ گفت :
( فردا عصر ، بیا پیشم )
و دوبارہ بہ آن نقطہ نامعلوم خیرہ شد :
( میتونی بری )
اسنیپ از شدت سرما می لرزید . تعظیم کوتاھی کرد و بہ سرعت از قصر بیرون رفت .








شما می ‌توانید مطالب را بخوانید
شما نمی توانید عنوان جدید باز کنید
شما نمی توانید به عنوان‌ها پاسخ دهید
شما نمی توانید پیام‌های خودتان را ویرایش کنید
شما نمی توانید پیام‌های خودتان را حذف کنید
شما نمی توانید نظر سنجی اضافه کنید
شما نمی توانید در نظر سنجی ها شرکت کنید
شما نمی توانید فایل‌ها را به پیام خود پیوست کنید
شما نمی توانید پیام بدون نیاز به تایید بزنید
شما نمی توانید از نوع تاپیک استفاده کنید.
شما نمی توانید از HTML در نوشته های خود استفاده کنید
شما نمی توانید امضای خود را فعال/غیر فعال کنید
شما نمی توانید صفحه pdf بسازید.
شما نمی توانید پرینت بگیرید.

[جستجوی پیشرفته]


هرگونه نسخه برداری از محتوای این سایت تنها با ذکر نام «جادوگران» مجاز است | ۱۳۹۹-۱۳۸۲
جادوگران اولین وبسایت فارسی زبان هواداران داستان های شگفت انگیز هری پاتر است. به عنوان نخستین خاستگاه ایرانی ایفای نقش مبتنی بر نمایشنامه نویسی با محوریت یک اثر داستانی در فضای مجازی، پرورش و به ارمغان آوردن آمیزه ای از هنر و ادبیات برجسته ترین دستاورد ما می باشد.