هری پاتر نخستین مرجع فارسی زبان داستان های شگفت انگیز هری پاتر

هری پاتر نسخه موبایل


در حال دیدن این عنوان:   2 کاربر مهمان





کارگاه داستان نویسی
پیام زده شده در: ۱۴:۲۹:۱۰ دوشنبه ۱۱ فروردین ۱۳۹۹

هافلپاف، محفل ققنوس

زاخاریاس اسمیت


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۲:۵۶:۱۴ دوشنبه ۱۱ فروردین ۱۳۹۹
آخرین ورود:
امروز ۱۲:۰۲:۵۹
از بریتانیای کبیر
گروه:
کاربران عضو
هافلپاف
ایفای نقش
محفل ققنوس
پیام: 107
آنلاین
همه چی مثل یک خواب بود. تا چند روز پیش اماده برای رفتن به مدرسه راهنمایی رویال در نزدیکی خانه مان بودم،ناگهان جغدی به خانه ما آمدو نامه ای با کاغذ قهوه ای رنگ از دودکش خانه ما به پایبن پرت کرد.نامه از مدرسه جادگری ای به نام هاگوارتز آمده بود و نوشته بود که جای من در مدرسه محفوظ است و من باید تا ۳۱ سپتامبر خودم را به ایستگاه کینگز کراس میرساندم.برای من که از خانواده ای ماگل بودم ان لحظه بهترین لحظه بهترین لحظه عمرم بود.به هر دردسری که بود خودم را به ایستگاه کینگزکراس و سکو نه و سه چهارم رساندم و سوار قطار هاگوارتز شدم.قبل از اینکه به سرسرای بزرگ برویم و گروه بندی شویم.صدای پچ پچ دانش اموزان دیگر را شنیدم که در مورد گروه های هاگوارتز صحبت می کردند و فهمیدم که هافلپاف گروه خنگ ها است.برای من که در ابتدایی نمره هایم ضعیف و اکثرا dیا f بود هیچ دردی بیشتر از این نبود که در هاگوارتز هم همه برا به عنوان کودن بشناسند.وقتی نوبت من شد که کلاه را بر سر خودم بگذارم با لرز بسیار جلو می امدم.نکند کلاه از من درباره جادوگری سوال میپرسید؟در ان صورت حتما در هافلپاف جا میگرفتم. کلاه بسیار گشاد بود و تا پایین چشم هایم امده بود.او در گوشم زمزمه می کرد:
-«خیلی خوب.بنظر نمیاد اصلا زیرک باشی.مشنگ زاده هم که هستی.فقط میمونه هافلپاف و گریفندور.خدای من تا حالا اینقد گروه بندی برای من سخت نبوده.قلب پاکی داری.خیلی هم مهربون هستی٬خیلی به درد هافلپاف میخوری.....اما انگار رگه هایی از شجاعت در تو می بینم .»
خدا خدا میکردم که در هافلپاف نیفتم
-«مطمئنی که نمیخوای بری هافلپاف؟پس..... گریفندور»
با شوق به سمت میز گریفندور رفتم قرار بود از فردا زندگی جدیدم را شروع کنمتصویر شماره ۵

به نسبت مدت زمانی که توی داستانت روایت شد، پست کوتاهی بود. از خیلی اتفاقا و سوژه ها گذشتی. به نظر من بهتره یه بازه‌ی کوتاه تر، مثلا فقط همون مدت انتظار توی سرسرا تا گروهبندی شدن رو در نظر بگیری و درباره اون بنویسی. ذهنت رو باز بذار و سعی کن اتفاقای متفاوت خلق کنی. توصیفاتت خوب بود. می تونه بهتر هم باشه. حال و هوای شخصیت ها و فضا رو توصیف کن تا خواننده بهتر با داستانت ارتباط برقرار کنه. منتظرم با یه داستان بهتر برگردی!

فعلا تایید نشد.


ویرایش شده توسط کلاه گروهبندی در تاریخ ۱۳۹۹/۱/۱۶ ۱۲:۰۸:۵۳


پاسخ به: کارگاه داستان نویسی
پیام زده شده در: ۱۷:۲۱:۴۰ یکشنبه ۱۰ فروردین ۱۳۹۹

گریفیندور

تینا گلدشتاین


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۰:۴۹ شنبه ۱۸ خرداد ۱۳۹۸
آخرین ورود:
۱۷:۲۹:۵۹ دوشنبه ۱۵ اردیبهشت ۱۳۹۹
گروه:
کاربران عضو
گریفیندور
ایفای نقش
پیام: 8
آفلاین
تصویر شماره 3



شب هالووین بود و سوروس در راه رو های طولانی هاگوارتز قدم می زد....فکرش به جایی مشغول بود. آنقدر فکرش مشغول بود که حتی وقتی هری از کنارش رد شد تا به سرسرا برود و برایش زبان درآورد نفهمید تا از گریفیندور امتیاز کم کند...

شب هالووین برای سوروس شب وحشتناکی بود..چهارده سال پیش در آن شب،سوروس تمام زندگی اش را از دست داد...تمام زندگی سوروس،لی لی بود....مادر هری پاتر...

سوروس می دانست همه ی جادو آموزان هاگوارتز به جز اسلایترینی ها از او متنفرند!..خودش این را خواسته بود.بعد از مرگ لی لی به دست ولدمورت خودش خواسته بود همه از او متنفر باشند...ولی در واقعیت سوروس مردی شجاع و مهربان و البته داغ دیده بود.

سوروس خاطراتش را در ذهنش مرور می کرد که به دفترش رسید....وارد دفترش شد.اصلا دلش نمی خواست در جشنی که بر پا می شد،شرکت کند...در دفترش آینه ای را دید...با خود گفت:
_کی این آینه رو اینجا گذاشته؟

جلوی آینه رفت و خودش را در آینه دید.لی لی را دید که در بغل سوروس،آرام گرفته بود...

بر می گردیم به وقتی که هری برای اسنیپ زبان در آورد

هری از اینکه دید اسنیپ هیچ عکس العملی در برابر زبان دراوردنش نشان نداد،خیلی تعجب کرد...به هرمیون و رون گفت:
_بچه ها رفتار اسنیپ خیلی عجیب شده!من میرم دنبالش ببینم چه خبره...
و به دنبال اسنیپ راه افتاد...

هری آرام آرم به دنبال اسنیپ می رفت که دید اسنیپ وارد دفترش شد.هری متوجه شد که اسنیپ یادش رفته بود که در دفترش را ببند و در دفترش کاملا باز بود...

هری دید که اسنیپ جلوی آینه نفاق انگیز ایستاده است...می دانست که نمی تواند آن چرا که اسنیپ می بیند،ببیند...
ناگهان هری متوجه چیزی شد...اسنیپ با خودش حرف می زند!
هری گوش هایش را تیز کرد تا ببیند که اسنیپ با خود چه می گوید:

_لی لی من واقعا هری رو دوست دارم...به خاطر چشم هاش ...چشم های سبزش که شبیه توست...از اون محافظت می کنم چون یه روزی جیمز منو ازمرگ نجات داد.خودم یه روزی به دامبلدور،مدیر مدرسه هاگوارتز گفته بودم که همیشه از هری مراقبت می کنم و دامبلدور در جوابم به من گفته که می خواهم همیشه جونم رو برای هری به خطر بندازم؟لی لی،روزی که هری اولین بازی کوییدیچش رو بازی کرد،کوییرل داشت طلسمش میکرد و من خنثی می کردم...ولی همه فکر می کردن که من طلسم میکنم...لی لی دلم خیلی برات تنگ شده....

هری از تعجب برجایش خشک شده بود...باور نمی کرد که اسنیپ روزی مادرش را دوست داشته باشد...باور نمی کرد که روزی اسنیپ جانش را نجات داده بود...

خیلی آرام وارد دفتر اسنیپ شد و دستش را روی شانه اسنیپ گذاشت...اسنیپ برگشت..هری باور نمی کرد که اسنیپ گریه می کند...
اسنیپ تا هری را دید پرسید:
_همه ی حرف هامو شنیدی؟
+همشو شنیدم....

هری این را گفت و از دفتر اسنیپ خارج شد و به طرف سرسرا رفت تا هم به جشن برسد و هم برای رون و هرمیون ماجرا را تعریف کند...
پایان







امیدوارم این دیگه قبول بشه.


بعضی جاها سرعتش زیاد شده بود. مثل جایی که هری تصمیم گرفت به دنبال اسنیپ بره. این عجله ممکنه تمرکز خواننده رو به هم بریزه.
برای دیالوگ ها فقط از - استفاده میکنیم. حتی اگر چند تا دیالوگ از گوینده های مختلف پشت سر هم باشه.
آخر پستت انتظار رفتار تند تری از اسنیپ داشتم. ولی معتقدم این ها اشکالاتی نیستن که باعث بشه اینجا نگهت دارم. با ورود به ایفای نقش، خودت متوجه خیلیاشون میشی. پس...

تایید شد!

تو هم که مرحله بعد رو جلو جلو رفتی!


ویرایش شده توسط کلاه گروهبندی در تاریخ ۱۳۹۹/۱/۱۶ ۱۱:۵۵:۰۱

همیشه یادت باشه کی هستی و برای چه کاری وارد این دنیا شدی..نترس از آیندت و همیشه امید داشته باش و لبخند بزن...
روزهای خوب در راه است


پاسخ به: کارگاه داستان نویسی
پیام زده شده در: ۱۴:۰۵:۴۱ شنبه ۹ فروردین ۱۳۹۹

اسلیترین

جما فرلی


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۳:۵۴:۰۲ دوشنبه ۴ فروردین ۱۳۹۹
آخرین ورود:
۲۱:۰۷:۵۵ دوشنبه ۱۵ اردیبهشت ۱۳۹۹
گروه:
کاربران عضو
اسلیترین
ایفای نقش
پیام: 6
آفلاین
تصویر شماره 10
هری و هاگرید برای خرید کتاب های سال جدید به کوچه دیاگون آمده بودند.
هدویگ روی شانه ی هری نشسته بود و گاهی هم که حوصله اش سر میرفت، بالای سرش پرواز میکرد.
هری که با ذوق و شوقی که هر بار به این کوچه می آمد در آن به وجود می آمد به مغازه های جورواجور و وسایل جورواجورتر نگاه میکرد .همان طور که از کنار مغازه آبنبات فروشی رد می شدند، رویش را به سمت هاگرید برگرداند و گفت:
_هنوز به کتاب فروشی نرسیدیم؟جز کتاب وسایل دیگری هم هست که باید بخریم؟
هاگرید در جوابش گفت:
_کمی دیگر میرسیم اما وسایل دیگری برای خرید وجود ندارد اما اگر بخواهی برای خودت چیزی بخری اشکالی ندارد چون وقت داریم.
هری فکر کرد که بعد از خرید کتاب ها خوب است برای دوستانش هرمیون و رون هدیه ای بخرد.
با خودش گفت:
_برایشان دودست کلاه و شال گردن میخرم؛برای هرمیون قرمز و برای رون نارنجی.
تا وقتی که به کتابفروشی رسیدند فکرش درگیر همین موضوع بود.
با به حرف آمدن هاگرید که گفت :آنجاست. و داشت به کتابفروشی اشاره میکرد و سپس به آن سمت به راه افتاد هری هم دنبالش رفت و وارد کتابفروشی شد.
برای هری جالب بود که صاحب مغازه غیر از اینکه با توجه به موضوعات کتاب ها ،آن ها را طبقه بندی کرده بود؛بلکه به رنگبندی شان نیز دقت کرده بود.
صاحب مغازه که مردی لاغر با قد متوسط بود و بیشتر از همه چشم های سبز اقیانوسی اش جلب توجه میکردند به سمت آنها آمد و با خوشحالی به هری و هاگرید خوش آمد گفت:
_آقای پاتر خیلی خیلی خوش آمدید باعث افتخار است که شما به کتابفروشی من آمدید.
هری هم با لبخندی که از خونگرم بودن آقای جانسون یا همان صاحب مغازه بر روی لبش نقش بسته بود با گفتن ممنونم جوابش را داد.
هاگرید پس از چن لحظه صحبت کردن با آقای جانسون به سمت هری آمد و گفت :
_تا من با آقای جانسون به انبار میروم تا کتاب هایت را بیاورم میتوانی به قفسه های کتاب نگاهی بندازی .
پس ازاتمام حرفش با آقای جانسون همراه شد و به انبار رفتند.هری هم با کنجکاوی و دقت به کتاب ها نگاه میکرد . در بین کتاب ها ،یک کتاب نظرش را جلب کرد{دوران سیاه} تصمیم گرفت آن کتاب هم بخرد ؛کتابی با جلد مخمل مشکی و ورقه های قرمز .
هاگرید و آقای جانسون برگشتند و هنگامی که میخواستند بهای کتاب پرداخت کنند،هری از آقای جانسون تقاضا کرد که آن کتاب هم برایش بیاورد.هاگرید و آقای جانسون که از حرف هری متعجب شده بودند و میدانستند فصل پایانی آن کتاب داستان اتمام زندگی پدر و مادر هری است به یکدیگر نگاهی کردند و هاگرید به سمت آقای جانسون سری تکان داد به این معنا که کتاب را برایش بیاورد.پس ازرفتن آقای جانسون هاگرید رو کرد به طرف هری و گفت:
_چی باعث شده که این کتاب را بخواهی؟
هری در جوابش که همزمان با برگشتن آقای جانسون بود گفت:
_دوست دارم بدانم دوران سیاه منظورش از چه دورانی است و چرا گفته است دوران سیاه.
آنها پس از گرفتن کتاب ها و خداحافظی از آقای جانسون از کتابفروشی بیرون آمدند و پس از خرید کلاه و شال گردن برای هرمیون و رون به سمت هاگوارتز به راه افتادند.

امیدوارم این یکی رو قابل قبول نوشته باشم هرچند خودم ازش خیلی خوشم اومد و اینکه من میخواستم بعضی جمله هارو برجسته کنم یا سایزشون رو بزرگترکنم اما نمیشد و تغییری نمیکرد .بازممنون و خسته نباشید و اگه میشه این یکی رو قبول کنین

این بار بهتر بود. ولی هنوز اشکالاتی داری که به نظرم با ورود به ایفای نقش حل میشن. مثلا اینکه بهتره دیالوگا رو به شکل محاوره بنویسی و بعد از دیالوگ ها و قبل از شروع توصیفاتت، دو تا اینتر بزنی.
با اینحال بیشتر از این، اینجا متوقفت نمی کنم.

تایید شد!

مرحله بعد هم که خودت رفتی!


ویرایش شده توسط aydajoon در تاریخ ۱۳۹۹/۱/۱۰ ۱۲:۳۹:۳۹
ویرایش شده توسط کلاه گروهبندی در تاریخ ۱۳۹۹/۱/۱۶ ۱۱:۴۷:۲۳

xoxo potter


پاسخ به: کارگاه داستان نویسی
پیام زده شده در: ۱۸:۱۸:۰۲ جمعه ۸ فروردین ۱۳۹۹

Niusha2451386


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۵:۰۰:۰۹ جمعه ۸ فروردین ۱۳۹۹
آخرین ورود:
۱۳:۰۸:۵۳ پنجشنبه ۲۸ فروردین ۱۳۹۹
از تاراگاسیلوس
گروه:
کاربران عضو
پیام: 2
آفلاین
واقعا خیلی از این داستان خوشم اومد میخواستم بپرسم چطوری میتونم منم داستان هام رو بنویسم و قرار بدم تا همه بتونن ببینن؟

خوش اومدی.
برای ورود به ایفای نقش، با توجه به یکی از تصاویر اینجا، یک داستان در اینجا بنویس و ارسال کن. وقتی داستانت تایید شد میتونی گروهبندی بشی.


ویرایش شده توسط فنریر گری‌بک در تاریخ ۱۳۹۹/۱/۹ ۱۲:۵۰:۳۵

🌟lเยรa 🌟


پاسخ به: کارگاه داستان نویسی
پیام زده شده در: ۱۲:۱۵:۱۹ جمعه ۸ فروردین ۱۳۹۹

اسلیترین

جما فرلی


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۳:۵۴:۰۲ دوشنبه ۴ فروردین ۱۳۹۹
آخرین ورود:
۲۱:۰۷:۵۵ دوشنبه ۱۵ اردیبهشت ۱۳۹۹
گروه:
کاربران عضو
اسلیترین
ایفای نقش
پیام: 6
آفلاین
تصویر شماره 5

از لحظه ای که وارد هاگوارتز شدیم و همینطور ورودمون به سراسرا یک لحظه هم از فکر اینکه ممکن است داخل چه گروهی قراربگیرم آرام و قرار نداشتم.
از بین میز گریفیندور و ریونکلاو عبور کردیم و به سمت صندلی هایی رفتیم که باید تا گروهبندی شدنمان آنجا می نشستیم.
با نشستنمان پروفسور مک گونال به جایگاه سخنرانی رفت و شروع کرد به گفتن خوش آمد گوییو تبریک بابت آغازسال تحصیلی جدید و قوانین و مقررات مدرسه.
کمی بعد ،پس از اعلام شروع گروهبندی نام اولین دانش آموز را خواند و به ترتیب دانش آموزان دیگر را .
کلاه گروهبندی دانش اموزان را پس از دیگری دریکی از گروه ها قرار میداد؛گریفیندور . ریونکلاو. ریونکلاو.هافلپاف.گریفیندور.اسلایترین و این روند ادامه داشت.
بعداز چند نفری که گروهبندی شدن بالاخره نوبت من شد.
بلند شدم وبه سمت جایگاه رفتم .
پروفسور مک گونال از بالای عینکش نگاهی بهم انداخت و گفت:
-میدونی که کلاه چیزی رو میگه که در فکر و ذهن خودته؛پس نگران چی هستی؟
نمیدونم ولی انگار با اتمام حرفش آرامشی عجیب به وجودم منتقل شد.
پس با خیال راحت روی چهارپایه نشستم و پروفسور کلاه را بر روی سرم گذاشت.
زیر لب با خودم میگفتم:
- مهم نیست داخل چه گروهی باشم فقط داخل گروهی قرارم بده که بتونم بدرخشم.
کلاه شروع کرد به حرف زدن :
-خب خب اعتماد به نفس بالایی داری ، باهوشی فرز و چابکی بزار ببینم داخل چه گروهی باید قرار بگیری؟؟؟
ناگهان صدایش آرام شد به طوری که فقط خودم و پروفسور مک گونال که بالای سر من ایستاده بود صدایش را میشنیدم گفت:
-این را بدونکه آینده ای پر از موفقیت داری و بزودی خواهی درخشید...
و با صدایی بلند گروهم را اعلام کرد:{ریونکلاو}
از جایم بلند شدم و با خوشحالی به سمت میز ریونکلاو رفتم و با خوشحالی پس از جواب دادن به خوش آمد گویی های بچه های گروه سر جایم نشستم.

بابت اینکه متن قبلیم در چارچوب کتاب نبود معذرت میخوام امیدوارم این متن رو خوب نوشته باشم خسته نباشید

اینبار واقعا بهتر شد. منتها هنوزمم پستت خامه. من ازت میخوام یکم با حوصله تر و با جزئیات تر بنویسی. در واقع یه جوری که خواننده بتونه خودش رو با حال و هوای پستت همراه کنه و با شخصیت هات ارتباط برقرار کنه.
یه مقدار هم ایرادهای ظاهری داری، بهت میگم.
نقل قول:
کلاه شروع کرد به حرف زدن :
-خب خب اعتماد به نفس بالایی داری ، باهوشی فرز و چابکی بزار ببینم داخل چه گروهی باید قرار بگیری؟؟؟
ناگهان صدایش آرام شد به طوری که فقط خودم و پروفسور مک گونال که بالای سر من ایستاده بود صدایش را میشنیدم گفت:
-این را بدونکه آینده ای پر از موفقیت داری و بزودی خواهی درخشید...

این قسمت برای مثال باید به این شکل نوشته بشه:
کلاه شروع کرد به حرف زدن :
-خب خب اعتماد به نفس بالایی داری ، باهوشی فرز و چابکی بزار ببینم داخل چه گروهی باید قرار بگیری؟

ناگهان صدایش آرام شد به طوری که فقط خودم و پروفسور مک گونال که بالای سر من ایستاده بود صدایش را میشنیدم گفت:
-این را بدونکه آینده ای پر از موفقیت داری و بزودی خواهی درخشید...


فعلا تایید نشد.


ویرایش شده توسط فنریر گری‌بک در تاریخ ۱۳۹۹/۱/۹ ۱۲:۴۵:۵۵
ویرایش شده توسط فنریر گری‌بک در تاریخ ۱۳۹۹/۱/۹ ۱۲:۴۶:۴۲
ویرایش شده توسط فنریر گری‌بک در تاریخ ۱۳۹۹/۱/۹ ۱۳:۵۸:۳۰

xoxo potter


پاسخ به: کارگاه داستان نویسی
پیام زده شده در: ۲۱:۳۸:۱۸ پنجشنبه ۷ فروردین ۱۳۹۹

Mahdi02SGI


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۲۰:۲۶:۴۱ پنجشنبه ۷ فروردین ۱۳۹۹
آخرین ورود:
۱۱:۰۷:۰۹ جمعه ۸ فروردین ۱۳۹۹
از شیون آوارگان
گروه:
کاربران عضو
پیام: 1
آفلاین
تصویر

برای آخرین بار به پدر و مادرم نگاه کردم و دست مادرم را دیدم که از میان سیل جمعیت بالا آمده بود و برایم تکان می‌خورد. با اضطراب به ستون بین سکوی نه و ده تکیه دادم و وقتی مامور ماگل حواس نبود، من دیگر وارد ایستگاه هاگوارتز شده بودم. نگاهی به تابلوی سرخ رنگ انداختم، که عدد نه و سه چهارم بر رویش به چشم می‌خورد.
وقتی با اضطراب و بی‌حوصلگی منتظر بودم تا راهرو کمی خلوت‌تر شود، یک کوپۀ خالی پیدا کردم. نفس راحتی کشیدم و سریع لباس مشنگی‌ام را با ردا عوض کردم. به چوبدستی چوب مو خیره شده بودم که کسی به شیشۀ در کوبید. پسری با موهای مرتب مشکی و نیش باز نگاهم می‌کرد. سری تکان دادم و آمد تو.
«رفیق یه ذره برای ردا پوشیدن زود نیست؟»
«چه فرقی می‌کنه؟»
بی‌اختیار جواب نه چندان دوستانه‌ای داده بودم.لبخندش محو شد و با تردید روی دورترین صندلی نشست.
«منظوری نداشتم...من... خب اضطراب دارم...»
لبخند محوی زد و پرسید:
«به نظرت تو کدوم گروه می‌افتی؟»

پروفسور مک‌گونا‌گال درهای سرسرای بزرگ را باز کرد و جمعیت پر شور داخل سالن، همه به سمت ما نگاه کردند. به کلاه رنگ و رو رفته و گرد خاکی نگاه کردم که بر سر دانش‌آموزان می‌نشست و صدای فریادش در سالن می‌پیچید. سپس صدای کف زدن و فریاد شادی هر گروه تمام سالن را می‌دوید و اضطرابی دیگر می‌شد روی دلم. پروفسور خیلی از آنچه که تصور می‌کردم اسمم را زودتر صدا کرد:
«بلک، الیور»
چهارپایه سفت و ناراحت بود. از تماس کلاه با سرم تمام بدنم مور مور شد. صدایش انگار از درون ذهنم در سالن پژواک می‌شد.
«خب ... مقدار زیادی منطق... اوه چقدر عدالت...اون قدرا هم ماجراجو نیستی... خب پس مستقیم می‌ری به...
هافلپاف!»


می تونستی به داستانت بیشتر شاخ و برگ بدی ماجرا خلق کنی. ولی اینکه روند مناسبی داشتی و از توصیفات واضح و قابل تصوری استفاده کردی، باعث میشه اینجا متوقفت نکنم.

تایید شد!

مرحله بعد: کلاه گروهبندی


ویرایش شده توسط سو لى در تاریخ ۱۳۹۹/۱/۸ ۲:۵۹:۰۳

بین عقل و حس، شکاف عمیقی هست تنها با ایمان پر می‌شود.

" تو هر گروهی بیفتی، در اون صورت اون گروه یه دانش‌آموز عالی ممتاز داره، که می‌تونه بهش افتخار کنه."


پاسخ به: کارگاه داستان نویسی
پیام زده شده در: ۲۰:۱۹:۳۹ پنجشنبه ۷ فروردین ۱۳۹۹

گریفیندور

جرج ویزلی


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۴:۳۹:۳۱ پنجشنبه ۷ فروردین ۱۳۹۹
آخرین ورود:
۱۱:۳۸:۲۷ دوشنبه ۱۹ خرداد ۱۳۹۹
از پناهگاه
گروه:
کاربران عضو
گریفیندور
ایفای نقش
پیام: 7
آفلاین
تصویر شماره 3 کارگاه داستان نویسی


اسنیپ خیلی غمگین، به یاد لیلی در حال پرسه زدن در قلعه هاگوارتز بود.
از ناراحتی چشمانش را بست و اشک چهره اش را شست؛ دیگر تحمل ندیدن لیلی را نداشت.

به یکی از ستون های قلعه تکیه داد و در حالی که بی صدا گریه می کرد، درهای اتاق های آن طبقه را از نظر گذراند؛ اما ناگهان با دری مواجه شد که قبلا آن را ندیده بود.
آن در می توانست به کجا راه داشته باشد؟

اسنیپ با قدم هایی آرام، به طرف آن در حرکت کرد. دستگیره ی در را چرخاند و به آرامی وارد آن اتاق شد.
اتاق، بسیار کوچک بود و آرامش خاصی داشت؛ به طوری که تنها چیزی که در آن اتاق جلب توجه می کرد، یک آینه طلایی جواهرکاری شده بود که در وسط اتاق قرار داشت.

اسنیپ برای اینکه هوای اتاق کوچک تازه شود، پرده های مخملی قرمز رنگ پنجره را کنار کشید و پنجره را باز کرد؛ سپس نفسی تازه کرد و اتاق را از نظر گذراند.
توجه اسنیپ به آینه ی جواهرکاری شده جلب شد. جلو رفت و از نزدیک به آن نگاه کرد.
آیا آنچه می دید حقیقت داشت؟
آیا باید آن را باور می کرد؟
خیر... نه حقیقت داشت و نباید آن را باور می کرد... خود او هم این نکته را خوب می دانست.

تصویر، لیلی را نشان می داد که در آغوش اسنیپ بود و هر دو با خوشحالی به هم نگاه می کردند.
اسنیپ، با چهره ای سرد، از آینه طلایی جواهرکاری شده دور شد و دستگیره ی در را چرخاند و در را پشت سر خود بست.



توصیفات خوبی داشتی. این خیلی خوبه و سعی کن حتما تقویت و حفظش کنی.
فقط حیف بود که آخرش رو انقدر سریع جمع کردی.
با این حال، می‌دونم که اشکالاتت با ورود به ایفای نقش حل میشن. پس...

تایید شد!

مرحله بعد: کلاه گروهبندی


ویرایش شده توسط سو لى در تاریخ ۱۳۹۹/۱/۸ ۲:۴۳:۳۳

همه ی رویاهای ما می توانند محقق شوند... اگر ما شجاعت دنبال کردن آنها را داشته باشیم.


پاسخ به: کارگاه داستان نویسی
پیام زده شده در: ۱۶:۱۹:۳۴ پنجشنبه ۷ فروردین ۱۳۹۹

اسلیترین

جما فرلی


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۳:۵۴:۰۲ دوشنبه ۴ فروردین ۱۳۹۹
آخرین ورود:
۲۱:۰۷:۵۵ دوشنبه ۱۵ اردیبهشت ۱۳۹۹
گروه:
کاربران عضو
اسلیترین
ایفای نقش
پیام: 6
آفلاین
نمیتوانست طاقت بیاورد که دختر رویاهایش را در کنار پسری ببیند که دشمن و رقیبش است. و اگر کمی بیشتر در سراسرا توقف میکرد رسوایی دلش حتمی بود
به سرعت خودش را به دستشویی رساند تا بتواند در خلوت خودش بدون انکه کسی اورا ببیند بتواند خودش را خالی کند .
اما او حواسش نبود که میرتل گریان در آنجاست و بدون اینکه به این موضوع توجهی کند شروع کرد به گریه کردن .
از اینکه چرا نتوانست توجه هرمیون ر به خودش جلب و دلش را تصاحب کند افسوس میخورد..به لحظاتی فکر کرد که با او برایش رقم خورده و دید که اکثر انها با دعوا و بحث بین آن دو همراه بوده است.و فکر کرد به لحظاتی که هرمیون را مسخره میکرد و کسی متوجه این نمیشد که قلب دراکو بیشتر از بقیه به درد می آمد
و هرمیونی ک نمیدانست خیلی وقت است که دل دراکو را تصاحب کرده است.
میرتل گریان این صحنه را که دید با خودش میگفت مگر چه شده است که دراکو این گونه از غصه و ناراحتی اشک میریزد؟...
اما صبر کرد و جلو نرفت تا دراکو با خیال راحت درخلوتش بماند و آرام شود.
کمی که گذشت و حس کرد که به ناراحتی قبل نیست و دارد کمی آرام میشود به سمت او رفت و آرام نامش را صدا زد.
دراکو سرش را بالاگرفت و نگاهش را به میرتلی دوخت که با مهربانی نگاهش میکرد و از چشمانش خواند که دوست دارد با او همدردی کند.
اما بجای همدردی برگشت به جلد مغرور خودش و با لحنی سرد به میرتل گفت : امیدوارم صحنه هایی را که دیدی برای کسی بازگو نکنی .
و به سوی سالن اسلایترین به راه افتاد..
تصویر شماره 7
بار اولم بود که مینوشتم امیدوارم ناامیدتون نکرده باشم

خیلی از اعضای سایت بعد از چندین بار شرکت توی کارگاه تایید شدن. ناامیدی برای کسیه که دست از تلاش برداره.
ایفای نقش سایت، طبق کتاب پیش میره و سعی می‌کنیم از چارچوبش خارج نشیم. این اتفاق توی داستانت افتاد. ازت میخوام یکم موضوعتو تغییر بدی و بیاریش تو چارچوب کتاب.
منتظرم تا با به داستان بهتر برگردی.

فعلا تایید نشد.


ویرایش شده توسط aydajoon در تاریخ ۱۳۹۹/۱/۷ ۱۶:۳۳:۲۹
ویرایش شده توسط aydajoon در تاریخ ۱۳۹۹/۱/۷ ۱۶:۳۴:۲۷
ویرایش شده توسط سو لى در تاریخ ۱۳۹۹/۱/۸ ۳:۳۴:۰۴

xoxo potter


پاسخ به: کارگاه داستان نویسی
پیام زده شده در: ۲۳:۵۹:۰۱ دوشنبه ۴ فروردین ۱۳۹۹

ریونکلاو

سوزانا هسلدن


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۲۰:۳۸:۳۳ دوشنبه ۴ فروردین ۱۳۹۹
آخرین ورود:
دیروز ۱۷:۲۹:۱۷
گروه:
کاربران عضو
ریونکلاو
ایفای نقش
پیام: 49
آفلاین
تصویر سوم(اسنیپ و آینه‌ی نفاق انگیز)

سوروس، در راه پله‌ها مدام بالا و پایین می‌رفت. حاضر بود شرط ببندد که صدای پاتر را شنیده است. فقط دلش می‌خواست او را گیر بیاورد و بلای وحشتناکی بر سرش بیاورد. دیگر از دست بچه بازی‌های پاتر خسته شده بود. آخر یک بچه‌ چقدر می‌تواند احمق باشد که در آن ساعت از شب، در راه پله‌ها قدم بزند و تفریح کند؟
نفهمید چه مدت در راهروها دنبال پاتر گشت و چقدر پله‌ها را بالا و پایین کرد، اما فهمید که دیگر بسیار دیر شده و بهتر است برگردد. خودش را دلداری داد و به خودش قول داد که فردا صبح، حق پاتر را کف دستش بگذارد.
بنابراین، برگشت تا از پله‌ها پایین برود و برگردد. اما نگاهش به دری افتاد که در تاریکی فرو رفته بود و بسیار ساکت به نظر می‌رسید. با خودش فکر کرد که احتمال دارد پاتر همان جا مخفی شده باشد. امتحانش ضرری نداشت. پس به سمت در رفت و دستگیره‌ی آن را با شتاب پایین کشید‌. صدای قیژی آمد و در، باز شد. سوروس، اتاق را کاوید. در آن چیز خاصی نبود و پاتر هم آنجا نبود. نفس عمیقی کشید و اخم‌هایش را در هم کشید. خواست برگردد، که خیلی اتفاقی نگاهش به یک آینه‌ی قدی خورد و فهمید که درست در کنار آینه قرار گرفته است. حسش او را به سمت آینه راند. و بعد، تصویری واضحی را در آینه دید. تصویری از خودش، و دختر زیبا و موقرمزی که او را در آغوش گرفته بود. دخترک، لی‌لی بود.
قلب سوروس در سینه فرو ریخت. زانو‌هایش سست شدند و دستش را روی قاب آینه گذاشت و به آن تکیه کرد. تصویر لی‌لی و سوروس، به او لبخند می‌زدند و وجودش را به آتش می‌کشیدند. دلش از دلتنگی داشت آب می‌شد و افسوس، که تصویر لی‌لی در آغوش او، توهمی فریبنده در دل یک آینه بود.
بغض، گلوی سوروس را فشرد. خاطرات لی‌لی در ذهنش زنده می‌شد. شب‌هایی که یکدیگر را مخفیانه در کلاس تاریخچه‌ی جادو ملاقات می‌کردند، روزهایی که به هاگزمید می‌رفتند و وقتی سوروس برای لی‌لی، از فروشگاه دوک‌های عسلی خرید می‌کرد، لی‌لی کلی ذوق می‌کرد و از آن لبخندهای زیبایش می‌زد.
تصاویر در مقابل چشمانش جان می‌گرفتند.‌ و سوروس، هر لحظه بیشتر از قبل دلتنگ لی‌لی می‌شد. اشک‌های شور، بی‌امان روی گونه هایش می‌چکیدند. تصور لی‌لی را روی آینه لمس کرد و بوسه‌ای بر گونه‌ی تصویر لی‌لی نشاند. کاش می‌مرد و به لی‌لی می‌پیوست. کاش...
یاد جیمز افتاد. کسی که لی‌لی را از او گرفت و بی‌مسئولیتی‌اش باعث شد لی‌لی بمیرد. از او متنفر بود. اگر او نبود، تصویر درون آینه‌ی نفاق انگیز الان کاملا واقعی بود‌. اشک‌هایش را پاک کرد. پاتر هم پسر همان پدر بود. تنبیهش سوروس را آرام می‌کرد. احساس می‌کرد روح جیمز در عذاب است. و این، آرامَش می‌کرد.
بلند شد. در دلش آشوبی به پا بود. حس می‌کرد لی‌لی زنده است. عذاب ناشی از دلتنگی، لحظه‌ای رهایش نمی‌کرد. جدایی از آن تصویر، محال به نظر می‌رسید‌.
به سختی خودش را راضی کرد که برود. دستی به تصویر لی‌لی لبخند به لب کشید و بغضش را فرو داد. و بعد، از اتاق بیرون رفت و در را بست. به خودش قول داد باز هم بیاید و تصویر لی‌لی را ببیند. فکر تنبیه پاتر، مرهمی می‌شد بر زخم قلبش. از پله‌ها پایین رفت و در حالی که دوباره سعی می‌کرد همان اسنیپ بدخلق باشد، با خودش گفت:
- لی‌لی... چرا بیدارم نمی‌کنی و نمی‌گی که اینا یه کابوسن؟
و بعد، او بود و چهره‌ی جدی و عبوسش. چه کسی می‌فهمید، او هم دلش بی‌نوا و زخم‌دیده است؟



خب، سعی کردم خوب باشه. اما فکر کنم افتضاح شد.
امیدوارم مورد قبول قرار بگیره:)
یعنی... اِممممممم. قبول کنین لطفا


خوب بود. لذت بردم!

تایید شد!

مرحله بعد: کلاه گروهبندی


ویرایش شده توسط Nolhiis در تاریخ ۱۳۹۹/۱/۵ ۱۶:۲۵:۵۵
ویرایش شده توسط سو لى در تاریخ ۱۳۹۹/۱/۸ ۲:۳۱:۳۴

Purple and black dreams, a velvet doll and the
∞ ...stars waving meتصویر کوچک شده


پاسخ به: کارگاه داستان نویسی
پیام زده شده در: ۲۰:۱۲:۰۰ دوشنبه ۴ فروردین ۱۳۹۹

ریونکلاو

الیزابت امکاپا


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۸:۳۴:۳۵ دوشنبه ۴ فروردین ۱۳۹۹
آخرین ورود:
۲:۰۷:۵۴ چهارشنبه ۱۴ خرداد ۱۳۹۹
از پاریس
گروه:
کاربران عضو
ریونکلاو
ایفای نقش
پیام: 4
آفلاین
تصویر شماره 3 کارگاه داستان نویسی



ماریا مثل همیشه درحال پرسه زدن در گوشه و کنار قلعه بود. این کار هر شب اون پس از خاموشی بود. همینطور که به این طرف و اونطرف سرک می کشید صدایی به گوشش رسید. صدا واضح نبود و بیشتر به گریه شباهت داشت دنبال صدا گشت تا اینکه به انباری مخروبه ای رسید بار اولی بود که به اینجا می آمد به همین دلیل براش جالب بود.

جلوتر رفت و صدا نزدیک تر شد با هر قدم او صدا نزدیک تر به گوش می رسید جلوتر رفت تا اینکه با صحنه ای که رو برویش دید و صاحب صدا در جا خشکش زد. یعنی واقعیت داشت؟ یعنی صاحب صدا پروفسور اسنیپ مغرور و ترسناک بود؟ آن هم جلوی آینه نفاق انگیز؟

باور نکردنی بود. اسنیپ لا به لای گریه های خود چیز هایی می گفت. ماریا گوش های خود را تیز کرد تا بشنود.

-چرا....چرا این اتفاقات افتاد؟....چرا باید هری پاتر باشه؟...چرا باید اون کسی باشه که رنگ چشم های تو رو داره؟....چراااااا؟...

ماریا گیج تر از همیشه بود. معنی حرف های اسنیپ رو نمی فهمید. پروفسور مگه چه چیز یا کسی را درون آینه دیده بود که اینجوری آشفته شده بود.

-من....من...نمی گذارم لیلی نمی گذارم دست لرد به هری برسه. نمی گذارم مرگ تو بی دلیل بوده باشه....من کمکش می کنم....من به هری کمک می کنم لیلی عزیزم....

ماریا از جای خود بلند شد و به سمت خوابگاه گریفیندور رفت. باید این موضوع رو به هری می گفت. باید به او کمک می کرد. مثل همیشه...


احیانا از اعضای قدیمی نیستی؟ چون اینتر ها و شکل دیالوگ نویسی رو رعايت کردی. اگر قدیمی هستی فقط کافیه یه جغد به مدیرا بفرستی یا بلیت بزنی و اطلاع بدی تا مستقیم بری برای معرفی شخصیت.
در غیر این صورت...

تایید شد!

مرحله بعد: کلاه گروهبندی


ویرایش شده توسط سو لى در تاریخ ۱۳۹۹/۱/۸ ۲:۱۹:۱۲

NOBLE











شما می ‌توانید مطالب را بخوانید
شما نمی توانید عنوان جدید باز کنید
شما نمی توانید به عنوان‌ها پاسخ دهید
شما نمی توانید پیام‌های خودتان را ویرایش کنید
شما نمی توانید پیام‌های خودتان را حذف کنید
شما نمی توانید نظر سنجی اضافه کنید
شما نمی توانید در نظر سنجی ها شرکت کنید
شما نمی توانید فایل‌ها را به پیام خود پیوست کنید
شما نمی توانید پیام بدون نیاز به تایید بزنید
شما نمی توانید از نوع تاپیک استفاده کنید.
شما نمی توانید از HTML در نوشته های خود استفاده کنید
شما نمی توانید امضای خود را فعال/غیر فعال کنید
شما نمی توانید صفحه pdf بسازید.
شما نمی توانید پرینت بگیرید.

[جستجوی پیشرفته]


هرگونه نسخه برداری از محتوای این سایت تنها با ذکر نام «جادوگران» مجاز است. ۱۳۹۹-۱۳۸۲
جادوگران اولین وبسایت فارسی زبان هواداران داستان های شگفت انگیز هری پاتر است. به عنوان نخستین خاستگاه ایرانی ایفای نقش مبتنی بر نمایشنامه نویسی با محوریت یک اثر داستانی در فضای مجازی، پرورش و به ارمغان آوردن آمیزه ای از هنر و ادبیات برجسته ترین دستاورد ما می باشد.