هری پاتر نخستین مرجع فارسی زبان داستان های شگفت انگیز هری پاتر

هری پاتر نسخه موبایل


در حال دیدن این عنوان:   1 کاربر مهمان





پاسخ به: کوچه ناکترن
پیام زده شده در: ۱۱:۴۴:۰۵ پنجشنبه ۲۵ اردیبهشت ۱۳۹۹

هافلپاف

هاروکا اندو


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۶:۴۷:۴۷ دوشنبه ۲۵ فروردین ۱۳۹۹
آخرین ورود:
۱۴:۵۸:۳۸ سه شنبه ۶ خرداد ۱۳۹۹
گروه:
کاربران عضو
هافلپاف
ایفای نقش
پیام: 40
آفلاین
محفلی ها دست از پا دراز تر و در حالی که به هاگرید ناسزا می گفتند به خونه برگشتند. همین که وارد خونه شدند، خانه شروع به لرزیدن کرد. متوجه شدند که شدت لرزش از قبل از رفتنشون بیشتر شده و این نشونه ی بدی بود، حال رز بدتر شده بود.
همگی به سمت آشپزخونه رفتند و با دیدن دامبلدور و مالی شروع به غر زدن و چغلی کردن کردند:
-هاگرید بهمون تخم تسترال انداخت!
- اون نامرد مارو فروخت به مرگخوارا!
- اون سهم کیکی که هفته پیش بهش داده بودم کوفتش بشه به حق مرلین!

سر کادوگان از تابلوی روی دیوار سرش را بیرون آورد و همزمان با تکون دادن شمشیرش فریاد زد:
- آن مرد بد هیکل هیچ شرافتی ندارد، دامبلدور باید گردنش را بزنیم!

دامبلدور و مالی گیج و ویج نگاهشون میکردند. بلاخره رون همه رو ساکت کرد و شروع کرد به توضیح دادن ماجرا. همین که توضیحانش تموم شد نگاهی به دامبلدور کرد و دید که دست به ریش خوابش برده! بلاخره اونهمه سر وصدا برای پیرمردی که صد ها سال عمر کرده یکم زیادی بود! مالی با ناامیدی گفت:
- اگه زودتر زهر مار گیر نیاریم قبل از خوب شدن رز خونه میریزه رو سرمون.

همون موقع خونه دوباره لرزید اما ایندفعه به خاطر ورود همراه با حرکات موزون هاگرید به خونه بود:
- صدگالیونی گیر آوردم..صد گالیونی گیر آوردم!

همونطور که قر میداد و با هر تکان وسایل خونه رو به زمین می انداخت و خونه رو به لزره در میاورد، وارد آشپزخونه شد.
محفلی ها با خشم بهش نگاه کردند و قبل از اینکه چیزی بگن صدای سر کادوگان بلند شد که هاگرید ناسزا می گفت. هاگرید با بیخیالی روی یکی از صندلی ها نشست و گفت:
- حالا اونطوری نگام نکونین. فکر کردین من شما رو میفروشم؟ با پنجاه تاش‌ میتونیم مستقیم زهر مار سفارش بدیم برامون بیارن.

آملیا با حرص جواب داد:
- میتونستی از اولش جای تخم مارا رو بهمون بگی. زندگی خرج داره نه؟

مالی ویزلی نگاه سرزنشگرانه ای به هاگرید کرد و پرسید:
- بهشون تخم قلابی انداخته بودی هاگرید؟‌

هاگرید که دید اوضاع بدتر از این حرفاس از جاش بلند شد تا در بره اما پاش به ریش دامبلدور گیر کرد و افتاد و در همان موقع خونه طوری لرزید که حتی حال بد رز هم نتونسته بود اونطور به لرزه بندازدش و دامبلدور از لرزشش از خواب بلند شد.


ویرایش شده توسط هاروکا اندو در تاریخ ۱۳۹۹/۲/۲۵ ۱۱:۴۹:۳۵

You are born to be real, not perfect


پاسخ به: کوچه ناکترن
پیام زده شده در: ۱۶:۰۲:۳۸ پنجشنبه ۱۱ اردیبهشت ۱۳۹۹

هافلپاف، محفل ققنوس

زاخاریاس اسمیت


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۲:۵۶:۱۴ دوشنبه ۱۱ فروردین ۱۳۹۹
آخرین ورود:
امروز ۰:۵۷:۵۳
از بریتانیای کبیر
گروه:
کاربران عضو
هافلپاف
ایفای نقش
محفل ققنوس
پیام: 86
آفلاین
بلاتریکس با صدایی که کمی خشم در تار و پود آن بود گفت:

-مار،تو لرد سیاه و نواده اسلایترینو میشناسی؟ ایشون ازت میخواد که تخم هاشو بهش بدی تا ....
-اصلا این لرد سیاهی که می‌ گین کی هست؟

مرگخوار ها که گویی فحشی از دهان مار شنیده بودند گفتند:
-چیزی گفتی؟
-ما به احترام اربابه که تیکه پارت نمی کنیم.
-یا تخمتو میدی یا در جا نابودت میکنیم.

مار با تعجب گفت:

-تخم؟چی دارید میگید؟ من نرم.

بلاتریکس گفت:

-ببین ماره. ما اصلا باهات شوخی نداریما
-به ریش مرلین من نرم

بلاتریکس با عصبانیت گفت:

- این هاگرید نره غول ما رو گول زده.سزای خیانت به لرد سیاه مرگه. همگی آپارت کنید خونه ارباب تا بهش خبر بدیم.
رودولف هم بزارید اینجا تا یه شفا دهنده بیارم.

سپس همه مرگخواران به سمت خانه ریدل ها آپارت کردند.
................................
در گوشه لونه مار،مار تخم هایش را نوازش میکرد و میگفت:
-بچه های نیش کوچولوی من ،مامانی نمیزاره هیچ آسیبی بهتون برسه





هرکسی از ظن خود شد یار من

از درون من نجست اسرار من
تصویر کوچک شده


پاسخ به: کوچه ناکترن
پیام زده شده در: ۱۱:۲۵:۳۲ سه شنبه ۲۶ فروردین ۱۳۹۹

هافلپاف

الیور ریورس


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۷:۰۷ شنبه ۳۱ فروردین ۱۳۹۸
آخرین ورود:
۰:۲۸:۳۲ پنجشنبه ۱۱ اردیبهشت ۱۳۹۹
از شیون آوارگان
گروه:
کاربران عضو
هافلپاف
ایفای نقش
پیام: 44
آفلاین
مار آدم زبان، یک بار دیگر به مرگ خواران زل زد و با صدای عجیب غریبش پرسید:
_چی می‌خواین که دستتون رو هی می‌کنید تو حلق من؟
همه کپ کرده بودند که فنریر تصمیم گرفت یک بار دیگر تلاش کند که نشان دهد مار زبان است. به خاطر همین نفسی گرفت و شروع کرد.
_سسسسسسس.....فیییییشششش...سسسسس...فیششششش....

بلاتریکس می‌خواست بزند پس گردن فنریر که مار با دمش جلوی او را گرفت. شاید واقعا فنریر مار زبان بود.
_...سسسسس....تخم!

مار اول تعجب کرد، بعد یک ابرویش را بالا برد و بعد هم اخم کرد. سپس با عصبانیت فریاد زد:
_هیپوگریف مار ندیدۀ گندزادۀ مزخرف....بوق بوق بوق... کلی بهم فحش ماری دادی بعد بهم می‌گی تخم؟ تخم خودتی!

بلاتریکس فنریر را از یقه بلند کرد و انداخت کنار رودولف که کم‌کم به هوش می‌آمد. بعد هم گلویش را صاف کرد.
_اهم...اهم...اون ابله رو نادیده بگیر. من باهات کار دارم. من برای لرد سیاه کار می‌کنم و ایشون نوادۀ اسلایترین هستن که اسلایترین هم مار زبان بوده و احتمالا....

مار چشمانش را در حدقه چرخاند و پرسید:
_با من چی‌کار دارید؟

بلاتریکس که دمق شده بود جواب داد:
_تخمت رو می‌خواییم.

چشمان مار گشاد شدند و فریاد زنان پرسید:
_چییییییییییییییییی؟


با سخت‌کوشی و امید قدم به قدم قله‌ها را فتح می‌کنیم تا پرچم افتخار خود را در آسمان‌ها فرو نهیم.


پاسخ به: کوچه ناکترن
پیام زده شده در: ۰:۰۰:۴۴ سه شنبه ۲۶ فروردین ۱۳۹۹

اسلیترین، مرگخواران

لرد ولدمورت


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۴:۳۹ سه شنبه ۸ آبان ۱۳۸۶
آخرین ورود:
امروز ۲:۰۴:۰۱
از ما گفتن...
گروه:
کاربران عضو
اسلیترین
ناظر انجمن
مرگخوار
ایفای نقش
پیام: 5872
آفلاین
سو، وحشت زده به چشمان مار خیره شده بود و مرگخواران، وحشت زده به سو!

مار با حالتی نه چندان دوستانه در حال حلقه زدن به دور مچ دست سو بود. فشار وارد شده بر مچ دست سو باعث شد حواسش جمع شود.
-س...س...سسسس...

-ایول...داره به زبون ماری حرف می زنه!
-با چه اقتداری به ماره زل زده! الانه که هیپنوتیزمش کنه.
-سو مار زبان بوده!
-درست مثل ارباب، چه افتخاری...

بلاتریکس آهی پر از حسادت کشید و برای سو آرزوی مرگ کرد.

سو همچنان به مار خیره شده بود و در تلاش بود حرفی بزند.
-سسسس...سلام جناب مار!

حسادت بلا، و تحسین مرگخواران فورا دود شده و به هوا رفت.
مار هم ناامید شد!

-چی می خوایین؟

بعد از این جمله، صدای فریاد فنریر به هوا بلند شد.
-ایول...منم مارزبونم. یه چیزی گفت و من متوجه شدم...ششصد گالیون می گیرم که بهتون بگم چی گفت.

سدریک با خونسردی گفت:
-پرسید چی می خواییم.

فنریر با حالتی بسیار توی ذوق خورده به طرف سدریک برگشت.
-تو هم فهمیدی؟...باشه... سیصد گالیونش مال تو...

-همگی فهمیدیم نادون! ماره به زبون ما حرف زد. ما مار زبون نیستیم...ولی انگار ماره آدم زبونه.


I was ripped from my body, I was less than spirit, less than the meanest ghost... But still, I was alive.

قوانین دوئل - قوانین نقد انجمن خانه ریدل ها


پاسخ به: کوچه ناکترن
پیام زده شده در: ۲۲:۲۷:۴۵ شنبه ۱۶ فروردین ۱۳۹۹

ریونکلاو

سوزانا هسلدن


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۲۰:۳۸:۳۳ دوشنبه ۴ فروردین ۱۳۹۹
آخرین ورود:
دیروز ۲۱:۰۶:۰۴
گروه:
کاربران عضو
ریونکلاو
ایفای نقش
پیام: 48
آفلاین
حالا علاوه بر بیرون آوردن تخم مار، باید فکری هم به حال رودولف می‌کردند. هکتور با ترس از او فاصله می‌گرفت و سو، در حالی که آرام از مرلین کمک می‌خواست رودولف را عقب می‌کشید.

رودولف، به طور تهدید آمیز و جنون‌واری قهقهه می‌زد و قرنیه‌های دو چشمش مدام قل می‌خورد و از سمتی به سمت دیگر می‌رفت. کم کم رنگش داشت بادمجانی می‌شد. بلاتریکس، از پشت داد زد:
- استیوپفای!
و رودولف، بی‌حس روی زمین افتاد.

سو، نفسی گرفت. رنگ هکتور پریده بود. باید هر چه زودتر تخم مار را بیرون می‌آوردند و زهر را با خود می‌بردند. دیگر تحمل بدبختی‌های جدید را نداشتند.

بلاتریکس، طره‌‌ی موهایش را از صورتش کنار زد و گفت:
- فعلا بذارینش یه گوشه. بعداً یه فکری به حالش می‌کنیم.
دو نفر از مرگخواران، رودولف را که قرنیه‌ی چشمانش در حال قل خوردن بود جا به جا کردند و در گوشه‌ای گذاشتند. حالا، باید یکی دیگر از آنها دست به کار می‌شد.
سو، وزنش را روی پای چپش انداخت و گفت:
- خب، حالا کی می‌ره؟

همه خودشان را به نفهمی زدند و نگاه هایشان را روی اجسام اطرافشان چرخاندند.
بلاتریکس با چوبدستی‌اش به سو اشاره کرد.
- تو، برو!
سو، من من کرد.
- من؟ چرا من؟ چرا هر وقت جای سخت کار می‌رسه من یادتون میوفتم؟
بلاتریکس پوفی کشید و سو را به سمت لانه‌ی مار، هُل داد.
سو، خیلی تقلا کرد. اما بلاتریکس تصمیمش را گرفته بود.

سو، به سمت هکتور رفت و در حالی که بغض گلویش را می‌فشرد به او گفت:
- اگه بلایی سر من اومد به ارباب بگو توی زندگیم هر کاری کردم به خاطر اون بوده و بهش بگو بلا باعث شد بمیرم!

سپس آرام اشک روی گونه‌اش را پاک کرد و با شجاعت به سمت لانه‌ی مار رفت. اطرافیان با هیجان او را نگاه می‌کردند.
سو،‌ خم شد و دستش را به درون لانه برد. دستش به چیز نسبتا زبری خورد. گرد هم بود. پس خود تخم مار بود.

سو آن شیء را بیرون آورد، بعد، قلبش در سینه فرو ریخت، نفسش در سینه حبس شد و رنگش کاملا سفید شد. آن شیء، تخم مار نبود، بلکه خود مار بود. مار، فس فس می‌کرد و آرام تکان می‌خورد.
- سو، تو... تو...


Purple and black dreams, a velvet doll and the
∞ ...stars waving meتصویر کوچک شده


پاسخ به: کوچه ناکترن
پیام زده شده در: ۲۳:۱۰ چهارشنبه ۲۰ شهریور ۱۳۹۸

دیانا کارتر old


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۲:۰۰ پنجشنبه ۱۵ شهریور ۱۳۹۷
آخرین ورود:
۱۷:۲۷:۵۹ یکشنبه ۱ دی ۱۳۹۸
از معمولا هرجا که ارباب حضور داشته باشه🐱
گروه:
شناسه های بسته شده
پیام: 242
آفلاین
هکتور تعجب کرد.
-منظورت کدوم عجله هست؟
من که دارم مثل همیشه راه میرم!

رودولف که حالا قرنیه ی چشم چپش به سوی دیگری حرکت کرده و قیافه اش را از ترسناک به فوق ترسناک ارتقاع داده بود دست هکتور را گرفت.
-کجا میری؟ وایسا تا علاقه ی خاصمو بهت ابراز کنم

هکتور دیگر تعجب نکرده بود درواقع این تعجب بود که هکتور کرده بود!
-منظورت از علاقه خاص همون کشتن و قمه و ساتور و ایناست دیگه؟

قرنیه چشم راست رودولف هم به سوی دیگری حرکت کرد.
-نه منظورم علاقه ی خاصه! که فقط مختصر جادوگراست

در همین حین سولی زمانی که از کنارشان رد میشد این مکالمات ناپسند را شنید و نا خودآگاه داد زد.
-یا مرلین!....... رودولف چیز شدههه


تصویر کوچک شده


پاسخ به: کوچه ناکترن
پیام زده شده در: ۱۴:۳۶ سه شنبه ۱۹ شهریور ۱۳۹۸

ریونکلاو، مرگخواران

تام جاگسن


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۹:۴۱ سه شنبه ۶ فروردین ۱۳۹۸
آخرین ورود:
امروز ۵:۵۴:۳۴
از این ستون تا اون ستون 23 متر و 12 سانتی متره!
گروه:
ریونکلاو
کاربران عضو
ایفای نقش
مرگخوار
ناظر انجمن
پیام: 328
آفلاین
- من میگم شخصی که در فاصله ی 1متر و 34 سانتی متری من قرار داره، یعنی کریس رو انتخاب کنید!

مثل اینکه تام از وزیر عقده های زیادی داشت.

- من؟! تام! یادت نره مورخ و حقوق بگیر وزارتی ها!
- ها؟! عه راس میگه! آقا پس گابریلو ببرید!

تام به پول بیشتر از تخم مار احتیاج داشت!

- من؟! آخه من چه تسترال شَلی به تو فروختم؟

صبر بلاتریکس سر اومد...
- خب دیگه بستونه! رودولف میره!

رودولف مجبور بود تا دستشو داخل لونه ی مارها کنه، می‌فهمید؟ مجبور بود!
پس دستشو داخل لونه ی مار کرد و تخم‌ها رو درآورد...
- آخ! اوی! وای! آها در اومد.

لحظاتی بعد در مسیر برگشت...

- به به! هکتور جون! کجا با این عجله؟!

رودولف تغییر کرده بود! رودولف... نیش خورده بود!


Nobody knows me I’m cold/Walk down this road all alone
It’s no one’s fault but my own/It’s the path I’ve chosen to go

Eminem -


پاسخ به: کوچه ناکترن
پیام زده شده در: ۱۵:۱۲ شنبه ۲۲ تیر ۱۳۹۸

بانز


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۷:۵۴ شنبه ۵ اردیبهشت ۱۳۸۸
آخرین ورود:
۱۸:۳۸ دوشنبه ۱۵ مهر ۱۳۹۸
از زیر سایه ارباب
گروه:
کاربران عضو
پیام: 539
آفلاین
-من!

همه متعجب میشن. یه نفر داوطلب شده.

-کی بود داوطلب شد؟

بانز دستشو بلند میکنه و بالا و پایین میپره...خودشو نمیبینن، ولی ردا و آستینشو که میبینن!
بلاتریکس جلو میره و دست بانز رو بالا میگیره.
-ببینین...یاد بگیرین...شجاعت و جسارت و از خودگذشتگی رو بیاموزین! در راه خدمت به ارباب، از مواجه شدن با هیچ خطری دریغ نمیکنه.

-حالا میتونم بگم؟

بانز اینو میگه و بلاتریکس کمی گیج میشه.
-چیو میخوای بگی؟

-میخواستم بگم به نظرم سو برای این کار از همه مناسب تره. دستاش لاغر و درازن. تا ته لونه میرسن. سو خوبه. به سو بگین. سو مناسبه. خیلی خوبه برای این کار. سو...سو لی. اسمش سوئه، فامیلیش لی. اشتباه نکنین ها. به سو بگین.

درحالیکه گابریل با یه جاروبرقی که مشخص نیست برقش از کجا تامین میشه، داره جلوی لونه ی مار رو تمیز میکنه، همه چپ چپ به جایی که حدس میزنن صورت بانز باشه خیره میشن.


چهره و هویتم مال شما...از زیر سایه ی ارباب تکان نخواهم خورد!


پاسخ به: کوچه ناکترن
پیام زده شده در: ۹:۵۲ جمعه ۶ اردیبهشت ۱۳۹۸

ریونکلاو، مرگخواران

سو لى


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۲۱:۳۲ دوشنبه ۲۲ مرداد ۱۳۹۷
آخرین ورود:
۱۴:۳۰:۲۷ سه شنبه ۶ خرداد ۱۳۹۹
از این سو، به اون سو!
گروه:
مرگخوار
ایفای نقش
ناظر انجمن
ریونکلاو
کاربران عضو
پیام: 402
آفلاین
خلاصه: مرگخوارا و محفلیا نیاز به زهر مار دارن. مرگخوارا برای معجونی که هکتور و اسنیپ قراره بسازن؛ محفلیا هم برای سوپ زهر ماری که دامبلدور گفته برای رز زلر بپزن تا سرماخوردگیش خوب شه.
هاگرید یه تخم تسترال به محفلیا غالب می کنه و با مرگخوارا سر اون تخم درگیر میشن و تخم میفته می شکنه.
هاگرید میگه در ازای پول، دو تا تخم مار پیدا می کنه. محفلیا پول زیادی نداشتن ولی مرگخوارا پولشونو پرداخت کردن. هاگرید اونا رو می بره جلوی سوراخی که میگه لونه ی ماره و توش تخم تر و تازه هست. حالا مرگخوارا می خوان تخم مار رو بیرون بیارن.

..................

نگاه های مرگخواران روی یکدیگر در گردش بود. امکان داشت ماری درون سوراخ باشد. آنها مدتی نسبتا طولانی با یک مار زندگی کرده و از خطراتش با خبر بودند. نجینی تا زمانی که پیتزایش دیر نمی شد، کسی را نمی خورد. با این حال هیچ گاه بی خطر نبود. اما این مار... کسی نمی دانست که با پیتزا رام می شود یا نه!

-زودتر یه نفر به شکل داوطلبانه دستش رو ببره داخل و تخم مار رو بیاره. وقت نداریم.

بلاتریکس این را گفت و به مرگخواران مضطرب خیره شد.
سو نگاهی به اطرافش کرد. چیزی جز درخت و چمن و سنگ و حشراتی که لینی با آنها مشغول گپ زدن بود، پیدا نکرد.
-پیست... لینی! بیا اینجا.

لینی رفت آنجا.
-چی شده؟
-پرواز کن برو بالا، ببین این اطراف بیمارستانی، تیمارستانی، شفا دهنده ای، چیزی پیدا میشه که اگر نیش خوردیم بریم اونجا؟

لینی بالا رفت و همچون عقابی اوج نگرفت و بال هایش را نگشود! چون چند متر که فاصله گرفت، کلا ناپدید شد. ولی همچون نقطه ای آبی رنگ که هر لحظه واضح تر و بزرگتر و لینی تر میشد، نزد سو برگشت.
-تا شعاع نهصد کیلومتری، هیچ جنبنده ای جز ما و چند تا حشره وجود نداره. من برم پیششون.

برد پرواز لینی بسیار زیاد بود!

هنوز هم کسی برای برداشتن تخم مار داوطلب نشده و چیزی به تمام شدن صبر بلاتریکس نمانده بود.


ویرایش شده توسط سو لى در تاریخ ۱۳۹۸/۲/۶ ۱۱:۲۰:۴۵

بلای جان ارباب!

بهش دست نزنید! مال منه.

"ONLY RAVEN"

ارباب... میشه بیام تو؟


پاسخ به: کوچه ناکترن
پیام زده شده در: ۲۲:۰۳ چهارشنبه ۲۸ آذر ۱۳۹۷

اسلیترین، مرگخواران

لرد ولدمورت


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۴:۳۹ سه شنبه ۸ آبان ۱۳۸۶
آخرین ورود:
امروز ۲:۰۴:۰۱
از ما گفتن...
گروه:
کاربران عضو
اسلیترین
ناظر انجمن
مرگخوار
ایفای نقش
پیام: 5872
آفلاین
هگرید دست در گردن مرگخواران از محفلی ها دور شد...

البته نه زیاد دور!
فقط آن قدر رفت تا به سوراخی که روی زمین حفر شده بود، برسند...که رسیدند!

هگرید شرکای جدیدش را به طرف سوراخ هدایت کرد.
-بفرمایین. این شما و این هم لونه مار!

مرگخواران آن همه پیش پرداخت را برای لانه مار نداده بودند. برای همین مقداری خشمگین شدند.

-چی داری می گی؟ ما دنبال لونه مار بودیم؟ ما حتی دنبال خود مار هم نبودیم! حداقل نه تا وقتی که از تخم بیرون اومده باشه. ما تخم مار می خواییم. اینو خودمونم می تونستیم پیدا کنیم. می فهمی؟

هگرید می فهمید...ولی زندگی خرج داشت. زندگی شخصی در ابعاد هگرید بیشتر هم خرج داشت.
-شما لونه مار رو می تونستین پیدا کنین. ولی نمی تونستین بفهمین توی کدومشون تخم مار ترو تازه موجوده. اینو من با استفاده از تجربیات جانورپروری خودم یافتم! الان بقیه پول منو بدین.

مرگخواران بقیه پول ها را در جیب گذاشتند.
-کار رو نصفه انجام دادی...پول رو هم نصفه می گیری!


هاگرید شانه هایش را بالا انداخت و دست به سینه منتظر شد تا ببیند مرگخواران چگونه قرار است به تخم مار دسترسی پیدا کنند!


I was ripped from my body, I was less than spirit, less than the meanest ghost... But still, I was alive.

قوانین دوئل - قوانین نقد انجمن خانه ریدل ها







شما می ‌توانید مطالب را بخوانید
شما نمی توانید عنوان جدید باز کنید
شما نمی توانید به عنوان‌ها پاسخ دهید
شما نمی توانید پیام‌های خودتان را ویرایش کنید
شما نمی توانید پیام‌های خودتان را حذف کنید
شما نمی توانید نظر سنجی اضافه کنید
شما نمی توانید در نظر سنجی ها شرکت کنید
شما نمی توانید فایل‌ها را به پیام خود پیوست کنید
شما نمی توانید پیام بدون نیاز به تایید بزنید
شما نمی توانید از نوع تاپیک استفاده کنید.
شما نمی توانید از HTML در نوشته های خود استفاده کنید
شما نمی توانید امضای خود را فعال/غیر فعال کنید
شما نمی توانید صفحه pdf بسازید.
شما نمی توانید پرینت بگیرید.

[جستجوی پیشرفته]


هرگونه نسخه برداری از محتوای این سایت تنها با ذکر نام «جادوگران» مجاز است. ۱۳۹۹-۱۳۸۲
جادوگران اولین وبسایت فارسی زبان هواداران داستان های شگفت انگیز هری پاتر است. به عنوان نخستین خاستگاه ایرانی ایفای نقش مبتنی بر نمایشنامه نویسی با محوریت یک اثر داستانی در فضای مجازی، پرورش و به ارمغان آوردن آمیزه ای از هنر و ادبیات برجسته ترین دستاورد ما می باشد.