هری پاتر نخستین مرجع فارسی زبان داستان های شگفت انگیز هری پاتر

هری پاتر نسخه موبایل


در حال دیدن این عنوان:   1 کاربر مهمان





پاسخ به: دارالمجانین لندن
پیام زده شده در: ۱۰:۳۹:۱۳ یکشنبه ۵ مرداد ۱۳۹۹

گریفیندور، محفل ققنوس

لاوندر براون


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۹:۲۸:۰۲ دوشنبه ۱۶ تیر ۱۳۹۹
آخرین ورود:
امروز ۱۴:۱۳:۴۹
از یک جای قشنگ
گروه:
محفل ققنوس
کاربران عضو
گریفیندور
ایفای نقش
پیام: 58
آفلاین
ربکا گفت:
-ارباب یه چیزی بگم ناراحت نمی شین؟
-یعنی چه این حرف ها؟
-یعنی اون مرگخوارتون خیلی واسه تون عزیز نیست؟
-کی هست؟
-اول بگین واسه تون عزیز نیست!
-بنال دیگر!
-لوسیوس خوش فروشه ها!
-لوسیوس؟
-آره ارباب!
-لوسیوس کجایش خوش فروش است با آن قیافه اکبیری اش!؟ما که از اوخوش فروش تریم!
-ارباب لوسیوس گیسوهاش خوش فروشه!
-موهایش؟
-ارباب نگین مو؛ گیسوهاش خوش فروشه.
-لوسیوس حضور به هم برسان ببینیم!

لوسیوس وارد شد.
-منو صدا کردین ارباب؟
-بله ما تورا احضار فرمودیم. موهایت رااز ته تیغ بزن بده ما بفروشیم.
-چی ارباب؟
-موهایت را تیغ بزن به ما بفروشیم!
-صدا قطع و وصل میشه ارباب.مودمو قطع بکنم؟
-مردک غیروفادار!شرفمان اجازه ی فحش کش کردن تو را نمی دهد.رودولف!

رودولف قمه به دست وارد شد.
-بله ارباب؟لوسیوسو نصف کنم؟
-نه؛ فحش کشش کن ما نمیخواهیم دهان مبارکمان آلوده گردد.
-ارباب اینجا ربکا وایساده زشته!
-ربکا خودش ختم این کار ها است. اصلا نمی خواهد.توبرومادرمان را از میوه فروشی بیاور.ربکا خودش لوسیوس را فحش کش خواهد کرد.

رودلف آماده رفتن شد و در این مدت ربکا طوری لوسیوس را فحش کش کرد که گونه های رودولف گل انداخت ودر حالی که سرش پایین بود از مغازه خارج شد.


آدم خوبی باش ولی وقتتو برای ثابت کردنش هدر نده.

خیلی وقتا یه نفر می میره، بدون اینکه دیگران به یاد بیارن آدم خوبی بوده. مثل من.
دختری که تشنه محبت بود؛ ولی مرد و هیچ کس هم نفهمید.


لاوندر براون


پاسخ به: دارالمجانین لندن
پیام زده شده در: ۱۹:۰۹:۰۹ شنبه ۴ مرداد ۱۳۹۹

اسلیترین، مرگخواران

مرلین


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۲۱:۵۹ جمعه ۱۷ آبان ۱۳۹۸
آخرین ورود:
امروز ۱۹:۵۶:۴۸
از بارگاه ملکوتی
گروه:
ناظر انجمن
کاربران عضو
اسلیترین
ایفای نقش
مرگخوار
پیام: 75
آفلاین
خلاصه: لرد ولدمورت مغازه ای باز کرده تا در اون مرگخوارهاش رو بفروش برسونه، ولی کارش زیاد رونق نداره! مرگخوارها یا فروش نمیرن و یا وقتی فروش رفتن، پس داده میشن! لرد تصمیم میگیره که اعضا ی بدن مرگخوارها رو دربیاره و بفروشه اما این کار هم زیاد با موفقیت پیش نمیره. لرد تصمیم می گیره نصف یکی از مرگخوارها رو بفروشه. لرد تام رو نصف کرده و نصفه پایین را به بانو مروپ دادند تا باهاش برن خرید. حالا یک مشتری می‌خواهد نصف بالایی را بخرد!

***



- 600 تا بده مشتری شیم.

لرد دیگر از چک و چانه زدن خسته شده بود. وقت ایشان مطمئناً بیشتر از 50 گالیونی که سر تام مذاکره می‌شد ارزش داشت.

- قبوله!

تام با چهره ای مبهوت به لرد نگاه می‌کرد. باورش نمی‌شد که لرد با فروش او موافقت کرده. هرچه باشد او مرگخوار خوبی بود... بود؟
این فروش ضربه سهمیگی را به تام وارد کرد. او به درون خودش فرو رفت. آیا در تمام این مدت درست فکر می‌کرد که مرگخوار خوبی است یا این فقط یک توهم شیرین بوده است. شاید لرد همواره درصدد خلاصی از او بودند. پرسش های عمیقی در درون تام مشغول شکل گرفتن بودند. فلسفه زندگی او چه بود؟ آیا برای آن به دنیا آمده بود که مرگخوار شود؟ آیا این فروش مسیر زندگی او را عوض می‌کرد و بالاخره هدفی برای زنده بودن به او می‌داد؟

تام داشت مراحل خودشناسی سجراط را طی می‌کرد. فی الواقع حتی نزدیک بود از بالاترین پله های فلسفه و خودآگاهی نیز بالا رود؛ ولی کارتنی که روی سر او کشید شده و بعد صدای نوار چسب به این پیشرفت حیرت انگیز خاتمه دادند.

- خب دیگه. جعبه رو تحویل گرفتی. حالا برو بیرون ماگل کثیف.

لرد در حالی که گالیون ها را می‌شمرد- و بسیار هم راضی بود- به فنریر اشاره کرد تا مشتری را در کمال احترام تا بیرون مشایعت کند.

- تام را که نصف کردیم. ایده بعدی فروش چیست و چه کسی می‌خواهد با به فروش رسیدنش به ما خدمت کند؟


شروع و پایان با ماست!


پاسخ به: دارالمجانین لندن
پیام زده شده در: ۲:۵۴:۰۶ سه شنبه ۳ تیر ۱۳۹۹

هافلپاف، مرگخواران

سدریک دیگوری


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱:۳۳ دوشنبه ۲۸ خرداد ۱۳۹۷
آخرین ورود:
امروز ۲۱:۳۳:۱۰
از خواب بیدارم نکن!
گروه:
کاربران عضو
هافلپاف
ایفای نقش
مرگخوار
ناظر انجمن
پیام: 274
آفلاین
- خیر...تمامی قیمت‌های ما مقطوع می‌باشند.
- ببینید آقای محترم، قیمتی که شما می‌فرمایین، خیلی زیاده و من حتی مطمئن نیستم این جنس خوب کار می‌کنه یا نه! اصلا دوامش چقدره؟ با کیفیته؟
- از این بابت کاملا مطمئن باشید آقا. ما خودمون از همین جنس برای مادر و یارانمونم بردیم، همه‌شونم راضی بودن.

مشتری کمی بیشتر به تام پشت ویترین نگاه کرد.
- اما آخه خودِ جنستون همچین چیزی نمی‌گفتا. یه چیزایی در مورد دست‌های غیرقابل کنترل، پاره کردن کتابا، پرت کردن پیازا و بداخلاقی و بددهنی می‌گفت...

لرد سیاه نگاهی خشمگین به تام وحشت‌زده که پشت سر هم آب دهانش را قورت می‌داد، انداخت و باعث شد لرزه بر اندامش افتاده و شروع به ویبره رفتن کند.

- ببینید...ببینید! حتی اتصالی هم داره! این همه ضعف و خرابی، اونوقت قیمتش ۶۵۰ گالیون؟
- نه نه، شما دارید اشتباه می‌کنید. هیچ کدام از محصولات گرانبهای ما خراب نیستن. این جنسم داره قابلیت‌هاشو به نمایش می‌ذاره‌. وقتایی که اینطوری می‌لرزه، می‌تونین بذارینش روی پشتتون و از یه ماساژ لذتبخش، بهره‌ ببرین. همین پیامبرِ ما، با کمک همین یه مورد تونست از شر آرتروز گردنش خلاص بشه.

مشتری کمی دیگر تام را برانداز کرد. باید تصمیم می‌گرفت که می‌تواند به حرف‌های لرد سیاه اعتماد کند یا بهتر بود ۶۵۰ گالیونش را صرف چنین چیز بدردنخوری نکند.


فقط ارباب!
هستم...ولی خستم!

تصویر کوچک شده



پاسخ به: دارالمجانین لندن
پیام زده شده در: ۱۶:۱۰:۲۷ شنبه ۳ خرداد ۱۳۹۹

ریونکلاو، مرگخواران

ربکا لاک‌وود


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۵:۲۷ چهارشنبه ۲۴ مهر ۱۳۹۸
آخرین ورود:
دیروز ۲۱:۵۸:۴۵
از تاریک‌ترین قسمت سایه‌ی ارباب!
گروه:
ایفای نقش
ریونکلاو
مرگخوار
کاربران عضو
ناظر انجمن
پیام: 295
آفلاین
صاحب مغازه که لرد بود با جدیت فراوان روبه روی مشتری ظاهر شد.
-چرا داد می‌زنی مردک؟! خب می‌شنویم. چه می‌خواستی بگویی؟
-خب این چیزی که تو ویترین گذاشتین رو می‌خوام. قیمتش چنده؟

لرد با لبخندی شیطانی به تام نگاه کرد. سپس در حالی که پوزخند میزد به قیمت فکر کرد.
-ما اون رو بالای 650گالوین می‌فروشیم.

تام وقتی این را شنید با خوشحالی فکر کرد:
-یعنی من این‌قدر برای لرد مهمم؟ این‌قدر ارزش دارم؟ 650 گالیون؟ حتی بیشتر!؟ آخ جونم! من بهترینم! من بالای 650گالوین می‌ارزم! من ارزشم خیلی...
-اما حاظر بودیم با قیمت 5 نات هم بفروشیمش ولی خب... 650گالیون بهتره.
-

مشتری با شنیدن قیمت، چند متر به هوا پرید و سرش به سقف خورد.
می‌خواست منصرف شود که فهمید اگر دست خالی به خانه برگردد، زنش قطعا او را محکم‌تر به سقف می‌کوباند!
از فکرش ترسید، پس سعی کرد سر قیمت کمی چانه بزند.
-ارزون‌تر چی؟


My Dark Great Lord
Fille française
♡Only Raven♡


پاسخ به: دارالمجانین لندن
پیام زده شده در: ۲۳:۱۹:۰۹ چهارشنبه ۳۱ اردیبهشت ۱۳۹۹

اسلیترین، مرگخواران

لرد ولدمورت


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۴:۳۹ سه شنبه ۸ آبان ۱۳۸۶
آخرین ورود:
امروز ۱۷:۰۰:۰۷
از ما گفتن...
گروه:
کاربران عضو
اسلیترین
ناظر انجمن
مرگخوار
ایفای نقش
پیام: 5955
آفلاین
-منتظر چی هستی؟

تام بی اختیار جواب داد...
-معجزه!

بعد از جواب دادن بود که تصمیم گرفت نگاهی به گوینده بیندازد.
مشتری بود! و چشمانش به شکل عجیبی برق می زد.
-ببینم...می تونی سیب زمینی پوست بکنی؟ پیاز خرد کنی؟ اگه بذارمت تو باغچه می تونی جنای خاکی رو کیش کنی؟ می تونی کتاب رو نگه داری تا من بخونم؟

با هر جمله، تام بیشتر در هم می شکست.
سال ها درس خوانده و تجربه کسب کرده بود و مرگخوار شده بود که به چنین کارهای سطحی و ناچیزی بپردازد؟

-نه نه...من مزخرفم. اخلاق ندارم. بد دهنم. دستامم تحت کنترل من نیست. کتاب بدی پاره می کنم. پیاز بدی پرت می کنم. جن خاکی ببینم جیغ می کشم.

مشتری هنوز مشتاق به نظر می رسید. کمی دور تام چرخید.
-ظاهرت که خوب نیست. برای این می تونم کلی تخفیف بگیرم. ولی سخنان اندیشمندانه می زنی! می تونم باهات صحبت کنم. بذار ببینم قیمتت چقدره. صاحب این مغازه کیه؟

با صدای بلندی پرسید و منتظر صاحب مغازه شد.




I was ripped from my body, I was less than spirit, less than the meanest ghost... But still, I was alive.

قوانین دوئل - قوانین نقد انجمن خانه ریدل ها


پاسخ به: دارالمجانین لندن
پیام زده شده در: ۲۲:۱۹:۰۰ یکشنبه ۳۱ فروردین ۱۳۹۹

اسلیترین، مرگخواران

ماتیلدا گرینفورت


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۵:۴۷ دوشنبه ۲۲ خرداد ۱۳۹۶
آخرین ورود:
۲۲:۰۹:۳۳ شنبه ۱۸ مرداد ۱۳۹۹
گروه:
کاربران عضو
ایفای نقش
اسلیترین
مرگخوار
پیام: 38
آفلاین
مروپ با هیجان منتظر سورپرایز فرزندش بود اما خب صحنه ای هم که با آن مواجه شد هم به گونه ی خود سورپرایزی بود!

لرد ملافه ای روی نیم تنه ی پایینی تام که بوسیله قمه های رودولف به شکل کمی ناهمواری از هم جدا شده بود و بخشی از دل و روده اش جا مانده بود انداخت.
_مادر فعلا مدتی با این پای متحرک کنار بیاید تا بعدا دری تخته ای چیزی پیدا کنیم بدیم گب متوازن بچسبونه رو نیم تنه پایینی تام تا به عنوان میزی، تخته گوشتی چیزی به فروش برسانیمش.
_باشه گیلاس مامان! پس من برم خرید.
_به سلامت مادر جان ولی...عجله ای نیست بدون میوه هم ما خوبیم. باورکنید!
_نه دیگه! عزیز مامان باید ویتامین کافی واسه فکر کردن و کار کردن داشته باشه. تازه میخوای یه مادر رو از تقویت کردن بچه ی یکی یدونش محروم کنی؟ برم خانه سالمندان؟

مروپ هر آن آماده ی ظاهر کردن چمدانش بود. لرد که میدانست بحث کردن با مروپ بی فایده است از ادامه ی حرفش منصرف شد و تا بیرون مغازه بدرقه اش کرد و برگشت اما هنوز در کاملا بسته نشده بود که سر و کله ی مشتری ایی پیدا شد.

فضا به شکل ناگهانی تغییر کرد. هرکدام از مرگخواران برای به فروش رساندن تام نصفه از روش خود برای جذب مشتری استفاده میکرد. هرکدام قیمتی ارائه میداد. در این بین تام با بغض ازپنجره به بیرون نگاه می کرد و منتظر معجزه ای بود تا دوباره بدنش به حالت سابق بازگردد.


He deals the cards as a meditation
And those he plays never suspect
He doesn't play for the money he wins
He don't play for respect

He deals the cards to find the answer


پاسخ به: دارالمجانین لندن
پیام زده شده در: ۱۸:۲۰:۰۰ یکشنبه ۳۱ فروردین ۱۳۹۹

گریفیندور، مرگخواران

پیتر جونز


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۳:۵۳:۳۴ دوشنبه ۲۶ اسفند ۱۳۹۸
آخرین ورود:
دیروز ۱۶:۰۷:۴۱
از محله ی جادوگران جوان تحت آموزش هاگوارتز
گروه:
کاربران عضو
گریفیندور
ایفای نقش
مرگخوار
پیام: 143
آفلاین
نیمه پایینی تام(با این که چشم نداشت) نگاه غمناک و دلتنگی به نیمه بالایی خودش روی ویترین انداخت.
ربکا که از حالت خفاشی خودش برگشته بود و انسان شده بود. (چیزی که کم دیده می شد) با دیدن نگاه پایین تنه و بالا تنه تام به هم با صدای جیغ جیغو خودش داد زد:
_ارباب!!! نمیتونیم برای پایین تنه تام هم کاری کنیم؟؟
_سرمان رفت ربکا ساکت باش
_باش...چیز یعنی چشم ارباب

لرد در حالی که در افکار سیاه خود غوطه ور بود با صدای"قرمه سبزی مامان هلو میخوری؟؟" به خود آمد و مروپ را دید که در حالی که به او لبخند زده به هلو را نشان میدهد.
_مادر،ولمان کن ما در حال اندیشیدن فکری سیاه برای پایین تنه تام هستیم!
_دانشمند مامان میوه های منو نمیخوری؟؟ برم خانه سالمندان؟؟

تام درحالی که به تنگ آمده بود و بر اثر فکر زیاد گشنه شده بود گفت:
_باشد مادر، این هلو را بده و یک سیب هم به ما بده.
_نمیتونم سیب بدم هلوی مامان میوه هامون تموم شده.من نمیتونم نیاز پسرمو برطرف کنم .برم خانه سالمندان؟
_مادر برای چه مگر 5 سبد میوه نیاوردی؟
_آره شمبلیله مامان ولی به سیاهای مامان نگاه کن ...

لرد به مرگخواران نگاهی کرد:همه یا میوه دستشان بود یا دهانشان پر بود.

_عزیز مامان برم میوه بگیرم؟
_نه یکیو میفرستیم برود بگیرد.
_تو میخوای بگی من پیر شدم. برم خانه سالمندان؟
_خب اصلا میوه نمیخواهیم.
_میوه خور مامان من باید نیاز بچمو برطرف کنم.

مروپ از جایش بلند شد و کیفش را برداشت تا به میوه فروشی برود.
ولی لرد هم فرزند قدرتمندی بود پس نباید میگذاشت که مادرش با پای پیاده به میوه فروش برود.
همان موقع چشمش به پایین تنه تام افتاد. میتوان رو آن سوار شد...

_مادر ببین چه برایت کشف کردیم...


Darkness can be found in the happiest moments, only if one remembers turning off the lights.

تاریکی رو میشه تو شاد ترین لحظات پیدا کرد، فقط اگه یه نفر یادش باشه که چراغو خاموش کنه.


پاسخ به: دارالمجانین لندن
پیام زده شده در: ۲۲:۴۹:۴۷ شنبه ۳۰ فروردین ۱۳۹۹

اسلیترین، مرگخواران

لرد ولدمورت


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۴:۳۹ سه شنبه ۸ آبان ۱۳۸۶
آخرین ورود:
امروز ۱۷:۰۰:۰۷
از ما گفتن...
گروه:
کاربران عضو
اسلیترین
ناظر انجمن
مرگخوار
ایفای نقش
پیام: 5955
آفلاین
-ببین...الان تام به درد بخوری شدی. نصف بالاییت می تونه نقش مجسمه داشته باشه. ازش استفاده تزئینی بکنیم.

مرگخواران با انزجار به تام نگاه کردند.

-ارباب...کی ممکنه خونشو با این تزئین کنه؟
-زشته!
-به درد دیگه ای نمی خوره؟

لرد سیاه به "درد" های دیگر فکر کرد. داشت از نصف کردن افقی تام پشیمان می شد که مادرش به فریادش رسید.
-اینو می شه موقع آشپزی گذاشت روی میز و ازش کار کشید. مثلا سیب زمینی خرد کنه...هویج رنده کنه. نمک رو بده بهمون.

ذهن لرد سیاه روشن شد!
-درسته. ما نیز همین را اندیشیده بودیم. نیمه پایینیشو هم می تونیم بفرستیم خرید. یا مثلا برامون خبر ببره و بیاره.

یاران لرد سیاه، عادت داشتند که سنگ اندازی کنند.

-ارباب...دهن که نداره. نمی تونه خبر ببره و بیاره. این صرفا می تونه بره و بیاد!
-خرید هم فکر نمی کنم بتونه بکنه. دست نداره.
-ارباب...به نظرمون بندازیمش تو شومینه و دو سه دقیقه باهاش گرم بشیم. کاربرد بهتری نداره این.

لرد سیاه، نیمه بالایی تام را روی ویترین گذاشت و به نیمه دوم چپ چپ نگاه کرد و او را به گوشه مغازه فرستاد تا بعدا فکری برایش بکند.



I was ripped from my body, I was less than spirit, less than the meanest ghost... But still, I was alive.

قوانین دوئل - قوانین نقد انجمن خانه ریدل ها


پاسخ به: دارالمجانین لندن
پیام زده شده در: ۲:۴۷:۵۹ یکشنبه ۱۷ فروردین ۱۳۹۹

هافلپاف، مرگخواران

سدریک دیگوری


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱:۳۳ دوشنبه ۲۸ خرداد ۱۳۹۷
آخرین ورود:
امروز ۲۱:۳۳:۱۰
از خواب بیدارم نکن!
گروه:
کاربران عضو
هافلپاف
ایفای نقش
مرگخوار
ناظر انجمن
پیام: 274
آفلاین
رودولف قمه‌اش را بلند کرد و درست بالای سر تام نگه داشت. آماده بود تا آن را با قدرت هر چه تمام‌تر بر فرق سر تام بکوبد که ناگهان متوقف شد.
- ارباب، عمودی نصفش کنم یا افقی؟
- مگر فرقی هم می‌کند؟ فقط نصفش کن!
- ولی ارباب فرق می‌کنه‌ها. باید ببینیم تامِ نصف‌شده از کمر راحت‌‌تر به فروش می‌ره یا تامِ نصف‌شده از فرق سر؟

لرد سیاه اندکی به کاربردهای تام پس از نصف شدن در دو حالت مختلف فکر کرد. سپس ادامه داد:
- خودمان می‌دانستیم. می‌خواستیم امتحانت کنیم ببینیم حواست هست یا خیر. حالا ما مایلیم که افقی نصف شود. اینگونه از هر نیم‌تنه می‌شود استفاده‌های مجزا کرد.

رودولف به سرعت تام را از حالت نشسته به حالت درازکشیده درآورد و این بار قمه‌اش را درست وسط کمرش گذاشت. آن را بالا برد و سپس با نهایت توانش بر کمر تام فرود آورد.

صدای پاق خفیفی به گوش رسید و به دنبالش سیلی از خون بر زمین جاری شد. اما چیزی نگذشت که هر دو نیم‌تنه‌ی تام، از روی زمین بلند شدند؛ نیم‌تنه پایینی بر روی جفت پاها و نیم‌تنه‌ی بالایی بر روی کمرِ نصف‌شده‌اش، مقابل لرد سیاه قرار گرفتند.

لرد درحالی که با رضایت به هر دو تکه‌ی تام نگاه می‌کرد، با دقت هر دو نیم‌تنه را برای این که تصمیم بگیرد کدام‌یک را برای فروش پشت ویترین گذاشته و کدام را برای کارهای دیگر استفاده کند، برانداز کرد.


ویرایش شده توسط سدریک دیگوری در تاریخ ۱۳۹۹/۱/۱۷ ۱۲:۵۹:۴۸

فقط ارباب!
هستم...ولی خستم!

تصویر کوچک شده



پاسخ به: دارالمجانین لندن
پیام زده شده در: ۱۷:۰۲:۱۷ پنجشنبه ۱۴ فروردین ۱۳۹۹

ریونکلاو، مرگخواران

ربکا لاک‌وود


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۵:۲۷ چهارشنبه ۲۴ مهر ۱۳۹۸
آخرین ورود:
دیروز ۲۱:۵۸:۴۵
از تاریک‌ترین قسمت سایه‌ی ارباب!
گروه:
ایفای نقش
ریونکلاو
مرگخوار
کاربران عضو
ناظر انجمن
پیام: 295
آفلاین
خلاصه: لرد ولدمورت مغازه ای باز کرده تا در اون مرگخوارهاش رو بفروش برسونه، ولی کارش زیاد رونق نداره! مرگخوارها یا فروش نمیرن و یا وقتی فروش رفتن، پس داده میشن! لرد تصمیم میگیره که اعضا ی بدن مرگخوارها رو دربیاره و بفروشه اما این کار هم زیاد با موفقیت پیش نمیره. لرد تصمیم می گیره نصف یکی از مرگخوارها رو بفروشه.

..............................


مرگخواران بعد از تلاش های زیاد او را از سرشان جدا و به بیرون از اتاق پرتاب کردند. ربکا که با حسرت فراوان به موهای ژولیده اش فکر میکرد، دستانش را در جیب لباسش برد و شانه‌ای ظاهر کرد. شروع کرد به شانه کردن موهایش. گوشه اتاق خودش را جمع کرد و موهای عزیزش را شانه کرد. تا اینکه پای رکسان به ربکا خورد و ربکا را مجبور کرد که آن طرف تر بنشیند.
ربکا ایستاد و وقتی قدمی برداشت، صدای مچاله شدن چیزی را زیر پایش شنید. پایش را بند کرد و به کاغذ خیره شد.

نقل قول:
"کسی که قرار است نصف بشود، کسی نیست جز تام جاگسن! مرگخوار ریونکلاوی و مجرد لردولدمورت"


-ها؟! چیشده؟ چه خبره؟ چرا اسم تام روشـ...
-تام؟ کدوم تام ربکای مامان؟

ربکا در یک دستش شانه و در دست دیگرش کاغذ را آرام آرام مچاله میکرد. سعی کرد با قیافه ای بسیار آرام و خشنود به مروپ بنگرد ولی مروپ زیرک‌تر از این حرف ها بود!
-ربکای مامان! میگم، اگه اون کاغذ رو به مامان مروپ ندی بهت میوه میدما! خرمالوهای خوشمزه... آبمیوه خیار و سیب؟ میخوای؟
-مممم... میتونم این کاغذ رو به شما بدم ولی کرو...

فیس فیس!

-ضدعفونی شد عزیز مامان!
-خب، بفرمایین. من بهتره برم تو جعبه تا ارباب منو ندیده.

ربکا به سرعت زیادی تبدلی به خفاش شد و در جعبه اش پرید. مروپ کاغذ را گرفت. در چشمانش "اگه تام گور به گور شده بود، خودم با چاقو نصفش میکنم" موج میزد. وقتی کاغذ را باز کرد، برق نگاهش به "عه! اینکه تام گور به گور شده نیست" تغییر کرد.
-عزیز مامان این اسم تام جاگسن مامانه. نه؟
-مادر! کاغذ را به ما بدهد. مرگخواران ما! کسی که باید درواقع نصف شود، تام جاگسن است.
-چــــی؟ من؟
-بله.

تام بسیار آرام آرام عقب رفت و سعی کرد از اتاق خارج شود ولی نگاه جدی لرد او را میخکوب کرد. تام وقتی به قمه های رودولف نگاه میکرد، دستانش میلرزید.
او مرگخوار خوبی بود و این حق مرگخواری به آن خوبی نبود!
تام قیفاه اش را مظلوم کرد و سعی کرد گریه کند ولی خیلی زود با خنده دروئلا، از تلاشش منصرف شد.
-اربــــــاب! این اتفاق لایق مرگخواری که روزهای گرم و سوزان تابستان رو برای ماموریت های مهم شما به جان خرید، نیست. کسی که شب های زمستانی که ماموریت داشیم رو در جنگل... چیز... در غار گذروند نباید اینگونه دست از دنیا بشوره!
-ما که میگیم دست بشورین ولی نگفتیم دنیا رو بشورین. رودودلف!
-نــــه ارباب با خرد و دانا و عادل ما! نه! این حق مرگخواری که سالهای سال به پای ماموریت های شما و شکنجه سفیدها سوخت و ساخت نیست!
-رودولف.
-ارباب دانا و با تجربه ی دنیای تاریکی و سیاهی! با خرد و علم شما، همواره میتونیم به زندگی خودمون ادامه بدیم. ولی شما نباید با مرگخواری که سالهای سال براتون در این روزهای گذرا و سختگیر زندگی زحمت کشید، اینکارو بکنین!
-رودولف؟
-ارباب؟

لرد نگاه عاقل اندر صفی به تام که روی زمین زانو زده بود و گریه میکرد انداخت. وقتی رودولف را با قمه اش بالای سر تام دید، لبخندی زد.
-نگران نباش تام. ما از اون یکی نصفه ات استفاده میکنیم.
-ارباب من کامل باشم به دردتون نمیخورم؟
-همین که گفتیم. رودولف؟


My Dark Great Lord
Fille française
♡Only Raven♡







شما می ‌توانید مطالب را بخوانید
شما نمی توانید عنوان جدید باز کنید
شما نمی توانید به عنوان‌ها پاسخ دهید
شما نمی توانید پیام‌های خودتان را ویرایش کنید
شما نمی توانید پیام‌های خودتان را حذف کنید
شما نمی توانید نظر سنجی اضافه کنید
شما نمی توانید در نظر سنجی ها شرکت کنید
شما نمی توانید فایل‌ها را به پیام خود پیوست کنید
شما نمی توانید پیام بدون نیاز به تایید بزنید
شما نمی توانید از نوع تاپیک استفاده کنید.
شما نمی توانید از HTML در نوشته های خود استفاده کنید
شما نمی توانید امضای خود را فعال/غیر فعال کنید
شما نمی توانید صفحه pdf بسازید.
شما نمی توانید پرینت بگیرید.

[جستجوی پیشرفته]


هرگونه نسخه برداری از محتوای این سایت تنها با ذکر نام «جادوگران» مجاز است. ۱۳۹۹-۱۳۸۲
جادوگران اولین وبسایت فارسی زبان هواداران داستان های شگفت انگیز هری پاتر است. به عنوان نخستین خاستگاه ایرانی ایفای نقش مبتنی بر نمایشنامه نویسی با محوریت یک اثر داستانی در فضای مجازی، پرورش و به ارمغان آوردن آمیزه ای از هنر و ادبیات برجسته ترین دستاورد ما می باشد.