هری پاتر نخستین مرجع فارسی زبان داستان های شگفت انگیز هری پاتر

هری پاتر نسخه موبایل


در حال دیدن این عنوان:   3 کاربر مهمان





پاسخ به: کارگاه داستان نویسی
پیام زده شده در: ۱۱:۳۸:۴۹ یکشنبه ۲۴ فروردین ۱۳۹۹

گریفیندور، محفل ققنوس

فلور دلاکور


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۱:۰۱:۱۰ یکشنبه ۲۴ فروردین ۱۳۹۹
آخرین ورود:
امروز ۲۲:۱۲:۱۱
گروه:
کاربران عضو
گریفیندور
ایفای نقش
محفل ققنوس
پیام: 161
آفلاین
رون و هری در حال پرواز به سوی مدرسه بودند که ناگهان
رون :
چی شد یه دفعه چرا از کار افتاد
فکر کنم خراب شده
هری : دوباره دکمه رو بزن اگه کار نکنه همه ما رو میبینن
رون : نه کار نمیکنه بهتره زودتر راه مدرسه رو پیدا کنیم
هری : دقت کردی داره یه صدایی میاد
رون : اره منم میشنوم ، یعنی چی میتونه باشه
هری : شاید صدای قطاره ... چرا بالای سرمون تاریک شد ؟
از جات تکون نخور
اژدهایی عظیم در حال پرواز بالای سر انها بود
رون با صدایی لرزان : چطوری تکون نخورم دارم رانندگی می کنم
هری : مارو دید دیدمون برو رون برو راه مدرسه از اون طرفه دیدمش
اژدها با سرعت به سمت انها شیرجه رفت و انها نیز به سمت هاگوارتز حرکت می کردند
هری : اگه به مدرسه برسیم نمی تونه بهمون حمله کنه پس برو
رون : مگه دارم چیکار می کنم
اژدها با شدت به انها ضربه می زند و انها به درون حیاط مدرسه پرت میشوند و گیر درخت کهنسال می افتند و...
تصویر شماره 12

داستان رو یه مقدار زیادی سریع پیش بردی. از روی تمام جزئیات و سوژه ها پریدی. سعی کن وقت بیشتری بذاری و طوری بنویسی که خواننده بتونه با داستانت و شخصیت هات ارتباط برقرار کنه. در نتیجه توی نوشتن اصلا عجله نکن.
منتظر یه داستان بهتر ازت هستم.
فعلا تایید نشد.


ویرایش شده توسط فنریر گری‌بک در تاریخ ۱۳۹۹/۱/۲۵ ۱۹:۰۸:۵۷

Happiness cannot be found But it can be made


پاسخ به: کارگاه داستان نویسی
پیام زده شده در: ۱۴:۳۰:۱۸ جمعه ۲۲ فروردین ۱۳۹۹

.draco-malfoy.


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۸:۱۶:۲۲ چهارشنبه ۲۰ فروردین ۱۳۹۹
آخرین ورود:
۱۴:۰۴:۵۷ چهارشنبه ۳۱ اردیبهشت ۱۳۹۹
از روی زمین
گروه:
کاربران عضو
پیام: 4
آفلاین
تصویر شماره 6 کارگاه داستان نویسی


اونروز روز بدی بود. یک بار دیگه سر جایش توی تخت غلتید و جملات پدرش در سرش تکرار شد.

-تو بازنده ای و تو از اون پسره پاتر همیشه شکست می خوری. اون همیشه بالاتر از تو بوده با اینکه تو پیش اصیل زاده ها بزرگ شدی و اون پیش یه مشت مشنگ...

سرش رو توی بالشت فرو کرد و فریاد کشید.

-لعنت به تو پاااااترررر.

فایده ای نداشت از جاش بلند شد و به دستشویی طبقه پنجم دخترا رفت می دونست اونجا همیشه خالیه. در رو با شدت باز کرد انگار می خواست تمام بلاهایی که سرش اومده رو روی درپیاده کنه. به سمت رو شویی رفت قدم هایی که برمیداشت انقدر سنگین بود که صدایشان در دستشویی خالی می پیچید. به جلوی روشویی رسید جلیقه روی لباسش را بیرون کشید و به گوشه ای پرت کرد. دستانش را ستون بدنش کرد و آنها را روی روشویی گذاشت. از توی آینه به خودش نگاهی انداخت دوباره حرف های پدرش و برد های پشت سر هم پاتر...اشک هایش جاری شد. دیگر جلویشان را نگرفت اینجا تنها بود و کسی نمیدید که دراکو مالفوی مغرور شکسته و داره اشک میریزه.

-تو کی هستی؟

با صدای دخترونه جیغ جیغویی به عقب برگشت. میرتل گریان؟؟ درسته او یادش نبود که داخل این دستشویی روح میرتل وجود داره.

-چرا گریه میکردی؟؟
-فکر نکنم مجبور باشم به یه گندزاده جواب پس بدم؟

این رو گفت و روی روشویی خم شد و صورتش را شست.

-این چه طرز رفتاره؟! مگه تو کی هستی که به من میگی گندزاده؟

این سوال در ذهن دراکو تکرار شد. من کیم؟؟ من کیم؟! ناخودآگاه پوزخندی گوشه لبش جا گرفت به سمت جلیقه اش رفت و همین طور که آنرا از روی زمین برمیداشت زیر لب زمزمه کرد.

-من کیم؟!

بعد به سمت میرتلی که حالا ترسیده بود برگشت و با صدایی نچندان بلند اما رسا ادامه داد.

-من دراکو مالفوی هستم. همون کسی که تمام گندزاده ها رو نابود میکنه و از هری پاتر می بره!!

پوزخندش عمیق تر شد و از دستشویی بیرون رفت و میرتل رو با دنیایی از سوال تنها گذاشت.


خوب بود... یکم اشکالات ریز ظاهری داشتی. ولی در کل خوب بود. یه نکته فقط بگم: استفاده از یک علامت تعجب یا سوال هم کافیه. تعداد بیشترش جمله رو تعجبی تر و سوالی تر نمیکنه.

تایید شد!

مرحله بعد: گروهبندی


ویرایش شده توسط فنریر گری‌بک در تاریخ ۱۳۹۹/۱/۲۳ ۱۷:۳۰:۲۹

... This game will not end before I said


پاسخ به: کارگاه داستان نویسی
پیام زده شده در: ۲۳:۱۹:۲۸ پنجشنبه ۲۱ فروردین ۱۳۹۹

دراکو مالفویold


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۶:۰۳:۳۹ چهارشنبه ۲۰ فروردین ۱۳۹۹
آخرین ورود:
۲۰:۴۹:۱۵ سه شنبه ۲۵ شهریور ۱۳۹۹
از عمارت مالفوی ها-ویلی اشتاینر- جنوب غرب انگلستان
گروه:
کاربران عضو
پیام: 7
آفلاین
تصویر شماره 3 کارگاه داستان نویسی

اونروز هم مثل روز های قبل بود پر از خستگی، پشیمانی، حسرت و تنهایی..

از پشت میزش بلند شد و آرام آرام در حالی که شنل بلندش را دنبال خود می کشید به سمت کمد کوچک توی اتاق به راه افتاد. جلوی کمد توقف کرد دستان لرزانش را به سمت کشو دراز کرد و آنرا گشود. با باز کردن کشو اشک هایی که مدتی طولانی گوشه چشمش کمین کرده بودند راه خود را باز کردند و روی صورت غمگین سورس جاری شدند. دستش را بار دیگر دراز کرد و عکس داخل کشو را برداشت و در دست گرفت. عکس لیلی...عکس کسی که سورس تمام عمرش را صرف دوست داشتنش کرده بود. کشو رو بست و عقب گرد کرد. روی صندلی چوبی گوشه اتاق نشست و آهسته چشم روی هم گذاشت و گریست و گریست. عکس لیلی رو بوسید و بدون فکر به جلوی آینه نفاق انگیز آپارات کرد.

اتاق مثل همیشه ساکت، نمور و غمگین بود انگار اتاق هم با سورس همدردی می کرد. به سمت آینه قدمی برداشت و باز هم همان تصویر همیشگی که باعث آرامش خاطرش میشد.لیلی...کسی که هیچ وقت مال او نشد...جیمز جسم لیلی را از او دزدید و مرگ روح او را. دستش را روی آینه کشید و باز اشک هایش جاری شدند.

-سورس؟

فورا برگشت و به چهره متحیر دامبلدور نگاه کرد.

-تو اینجا چکار می کنی سورس؟ توی آینه چی دیدی که اینجوری گریه می کنی؟

سورس که متوجه موقعیت شده بود عکس را در جیبش جا داد و با پشت دست اشک هایش را پاک کرد. و با لحن سردی گفت:

-چیز خاصی نبود.

و قدم هایش را به سمت راه خروج تند کرد. ناگهان عکس لیلی از توی جیبش بر روی زمین افتاد. دامبلدور بلافاصله عکس رو برداشت و با حیرت به آن خیره شد.

-لیلی؟!

با شنیدن اسم لیلی اشک های سورس دوباره جاری شدند. چوبدستی اش را بیرون کشید و آنرا در هوا تکان داد.

-اکسپکترو پاترونوم

ناگهان آهویی زیبا در هوا به پرواز در امد. و دامبلدور با نگاه گرد شده اش آن را دنبال می کرد و بعد به صورت غمگین و اشک آلود سورس خیره شد.

-بعد از این همه مدت؟
-همیشه...

امیدوارم خوشتون اومده باشه


تلفیق داستانت با بخشی از کتاب جالب بود. لذت بردم.

تایید شد!

مرحله بعد: کلاه گروهبندی


ویرایش شده توسط draco.malfoy در تاریخ ۱۳۹۹/۱/۲۲ ۰:۲۳:۰۰
ویرایش شده توسط draco.malfoy در تاریخ ۱۳۹۹/۱/۲۲ ۰:۲۴:۵۶
ویرایش شده توسط سو لى در تاریخ ۱۳۹۹/۱/۲۲ ۲:۲۷:۳۶

:he say
?do you believe me-
yeah-
?so, please wait. ok-
ok-

and I waited
... and waited


پاسخ به: تصویر شماره 5
پیام زده شده در: ۱۹:۵۳:۱۴ پنجشنبه ۲۱ فروردین ۱۳۹۹

amiradel1001


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱:۵۳:۳۷ شنبه ۱۶ فروردین ۱۳۹۹
آخرین ورود:
۱۵:۰۴:۵۳ شنبه ۶ اردیبهشت ۱۳۹۹
از مشهد
گروه:
کاربران عضو
پیام: 1
آفلاین
اوه اونی که کلاه گروهبندی رو روی سرش گذاشته رو میشناسم. اون جیسون مک کارتی همسایه ماست.
به پسر کوتاه قد و کوچولو روی صندلی اشاره کردم و اونو به دوستم آندره نشون دادم. اصلا فکر نمیکردم که اون جادوگر باشه آخه خیلی پدر و مادر عادی و بی حاشیه ای داشت که من اصلا باور نمیکردم جادوگر باشد.
بگذریم از خودم بگویم. من تام جانسن هستم. دانش آموز سال دوم هاگوارتز پدر جادوگر و مادرم هم مشنگه. اما من جادوگرم
پدرم در وزارت سحر و جادو در بخش بایگانی کار میکنه و مادرم هم در سو پر مارکت محله ما کار میکنه و هردو از کارشون راضین.
اما من پسری تپل و عاشق درس پیشگویی و تغییر شکل هستم ولی در درس مبارزه با جادوی سیاه افتضاهم. در گروه اسلیترینم اما دوستان زیادی در گریفیندور دارم. یک بار برای تیم کوییدیچ آزمون دادم اما به کسی نگویید در آزمون هم آخر شدم.
مادرم خیلی پول دار است برای همین بهترین وساِِئل جادو گری را دارم.
چوب دستی ام چوب نمدار و مغز آن پر ققنوس است.
این توضیحات کلی از خودم. و میخوام داستان اولین باری که وارد هاگوارتز شدم را براتون بگم.
من دو سال پیش با دریافت نامه ای از هاگوارتز
دانش آموز اینجا شدم. با پدرم به کو چه دیاگون رفتیم و کلی خرید کردیم. بعد از چند روزبه ایستگاه قطار لندن رفتیم. و وارد سکوی 9و3/4شدیم. آنجا خیلی شلوغ بود. مادرم گریه میکرد زیرا من تابحال از آنها دور نبودم و مادرم نگران حالم بود.خلاصه سوار قطار شدم و به هاگوارتز رسیدم. با قایق همراه با هاگرید که خیلی پیر شده بود{نسبت به داستان} به مدرسه جادو گری هاگوارتز پاگذاشتم. یکی از استاد ها برای خوش آمد گویی ما به سمت ما آمد و بعد از خوش آمد گویی مارا به سمت سرسرای ورودی هدایت کرد. به سرسرای ورودی پا گذاشتیم کلی دانش آموز تازه وارد به درو دیوار هاگوارتز نگاه میکردند و من به سقف جائویی خیره بودم. البته به جز دانش آموزان تازه وارد کلی دانش آموز کنجکاو به ما نگاه میکردند به سمت کلاه گروهبندی رفتیم و وقتی همه ساکن شدند کلاه گروهبندی شعر خود را آغاز کرد وبعد از شعر نام های مارا یکی پس از دیگری خواندند تا کلاه را برسر خود بگذاریم و گروه ما انتخاب شود. نام مراکه خواندند با استرس به سمت کلاه رفتم و کلاه را بر روی سرم گذاشتم.
کلاه از من پرسید کدام گروه ها را دوست داری گفتم گریفیندور و اسلیترین.
گفت :انتخاب عجیبی است.پس اسلیترین
من با خوشحالی به سمت اسلیترین رفتم. و از آن به بعد دانش آموز اسلیترین هستم.
متشکر که داستان مرا خواندید


چیزی که اینجا میخوایم، یه داستانه که روند مناسبی داشته باشه و خواننده بتونه با اون ارتباط برقرار کنه. این داستان میتونه در قالب خاطره هم باشه. ولی لازمه که کامل توضیح داده بشه تا ایجاد سردرگمی نکنه و علاوه بر شروع و پایان مناسب، یه اتفاق یا گره هم داشته باشه. ازت میخوام یه بار دیگه همین داستان رو بنویسی، ولی به جای بخش اول که با بقیه داستان پیوستگی نداشت، از خلاقیتت استفاده کنی و با استفاده از توصیفات، یه ماجرا خلق کنی.

فعلا تایید نشد.


ویرایش شده توسط سو لى در تاریخ ۱۳۹۹/۱/۲۲ ۱:۳۳:۳۴


پاسخ به: کارگاه داستان نویسی
پیام زده شده در: ۱۸:۴۴:۱۹ چهارشنبه ۲۰ فروردین ۱۳۹۹

matin_malfoy


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۶:۲۵:۳۶ چهارشنبه ۲۰ فروردین ۱۳۹۹
آخرین ورود:
۱۴:۳۷:۳۰ دوشنبه ۱ اردیبهشت ۱۳۹۹
از اصفهان
گروه:
کاربران عضو
پیام: 1
آفلاین
تصویر شماره ۱۲
داشت شب میشد. هری و رون توانستند نور هایی از مدرسه جادوگری هاگوارتز را ببیند.داشتند به مدرسه میرسیدند اگر اوضاع خوب پیش میرفت تا ساعتی دیگر به مراسم شروع سال تحصیلی جدید میرسیدند. طبق معمول ماشین پرنده آقای ویزلی خراب بود و هر از گاهی تر تر میکرد و موتورش صدا میداد.
رون به ساعت ماشین نگاه کرد. دیرشان شده بود. هری توانست ورود جریان های باد را به درون ماشین احساس کند. چند لحظه بعد رون شروع کرد به جیغ کشیدن. هری درخت بزرگی را دید که جلوی آنها سبز شد. هری با وحشت فریاد زد:
- رون گاز بده! گاز بده!
اما رون که خیلی ترسیده بود دستپاچه شد. اگر هم دستپاچه نشده بود نمی توانست کاری کند. زیرا درخت آنان را مثل دوستی که سالهاست او را ندیده بودند بغل کرده بود دنیا دور سر آن ها می چرخید. هری هم مثل رون شروع کرد به جیغ کشیدن. درخت شیشه های ماشین را شکست و درب آن را کند. آنقدر چرخیدند که هر لحظه ممکن بود استفراغ کنند.ناگهان در راننده که شل بود باز شد و رون و هری از ماشین به بیرون پرتاب شدند و با صورت به روی زمین کوفته شدند. درخت حالا ماشین را رها کرده بود و تلاش میکرد رون و هری را تکه تکه کند.
درخت آرام شد هرماینی از دور کلماتی را زیر لب زمزمه میکرد.
رون:سلام هرماینی هری اون هرماینیه
درخت آروم گرفته اما حالا نوبت ماشین خودشونه که فرصت خوشوبش به رون و هری نمیده ماشین به دنبال اونا افتاده و هری و رون فرار میکنند رون مثل دختر بچه ها به سمت کلبه ی هاگرید میدوه و گریه میکنه هری و رون با کله وارد خونه ی هاگرید میشند و ماشین محکم به در میخوره دنده عقب میره و میره تو جنگل حالا هری و رون باید به سرعت خودشونو به مراسم شروع سال تحصیلی برسونند


داستانت رو سریع پیش بردی. سعی کن صحنه ها رو با حوصله بیشتری توصیف کنی و حالت شخصیت ها رو توضیح بدی تا خواننده بهتر با داستانت ارتباط برقرار کنه. خیلی جای استفاده از دیالوگ داشتی که میتونست جذابیت متن رو بیشتر کنه.
این بار با یه داستان بهتر با توصیفات دقیق تر برگرد.

فعلا تایید نشد.


ویرایش شده توسط سو لى در تاریخ ۱۳۹۹/۱/۲۲ ۳:۰۳:۴۲


پاسخ به: کارگاه داستان نویسی
پیام زده شده در: ۹:۲۰:۳۶ سه شنبه ۱۹ فروردین ۱۳۹۹

هافلپاف، محفل ققنوس

زاخاریاس اسمیت


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۲:۵۶:۱۴ دوشنبه ۱۱ فروردین ۱۳۹۹
آخرین ورود:
امروز ۲۲:۲۴:۲۸
از وقتی که ناظر بشم پدر همتونو درمیارم.
گروه:
کاربران عضو
هافلپاف
ایفای نقش
محفل ققنوس
مترجم
پیام: 331
آفلاین
نقل قول:

Aein1384 نوشته:
تصویر شماره 6

آن روز بعد از ظهر دراکو مالفوی به هیچکدام از کلاس هایش نرفت.حتی به کلاس معجون سازی که پروفسوراسنیپ
آن را تدریس میکرد.پانسی پارکینسون و کراب و گویل به بقیه گفتند که او آبله اژدهایی گرفته و در درمانگاه بستری است.اما واقعیت این بود که او داشت در دستشویی خراب دخترانه طبقه دوم گریه میکرد.
آن روز حال مالفوی خراب بود.جوری که مالفوی مغرور برای تسکین دردش مجبور به گریه کردن شده بود.اما نمیخواست دیگران گریه های او را بشنوند و به او بخندند .پس او به توالتی دخترانه که هیچکسی به آن وارد نمیشد(چون آنجا پاتوق میرتل گریان بود) رفت و از ته دل گریه کرد اما او از وجود میرتل خبر نداشت.
آن روز صبح میرتل به دریاچه رفته بود و گشتی در شهر مردم دریایی زده بود و به توالت خود بر میگشتت که صدای گریه ای مردانه شنید. تا آن روز سابقه نداشت که پسری به آنجا بیاید و گریه کند.از توالت بالا امد و پسری با موه های بلوند دید که از ته دل زار میزد. از او پرسید:
-اسلایترینی نه؟
مالفوی جا خورد و پرسید :
-تو دیگه کی هستی
-برای موت مسخرت میکنن یا چشمات ؟یادمه یه پسره اسلایترینی درست مثل تو بود که هر وقت منو میدید به من تیکه مینداخت.تقریبا هر سه شنبه بخاطر اون تو دستشویی خودمو حبس میکردم
-تو کدوم روح اینجایی؟ من تا حالا ندیدمت.بارون خون آلودم تا حالا چیزی از تو نگفته بود.
_معلومه دیگه. کسی به میرتل گریان چشم وزغی توجهی نمیکنه.نه موقعی که زنده بودم کسی به من توجه میکرد نه الان که مردم.همه سرشون تو کار خودشونه میرتل گریان کیلو چند
-پس اگه الان میخوای اینجا گریه کنی یه جا دیگه برای خودت پیدا کن . من امروز میخوام اینجا گریه کنم
-خوب.پس اول بگو برای چی گریه میکنی تا منم از اینجا برم
-مگه مسابقه کوییدیچ دیروزو ندیدی؟اون پاتر دو رگه گوی زرین و درست جلوی صورتم گرفت.در حالی که من نیمبوس 2001 داشتم اما اون نیمبوس 2000.همش به اون توجه میکنن فقط برای اینکه دورگه است و یه جای زخم رو صورتشه.منم اگه یه جای زخم مثل اون داشتم الان پاتر داشت غاز میچروند و من مرد اول مدرسه بودم.دوستاش از اونم حال بهم زنن مخصوصا ویزلی و گرنجر.ویزلی ها اسم خودشونو گذاشتن اصیل ولی همشون یه مشت مشنگ پرستن.گرنجر هم یه گند زاده است که تو سطل اشغال به دنیا اومده .ای کاش حالا که در تالار اسرار باز شده تک تک گند زاده ها از روی زمین پاک بشن
میرتل گریان با عصبانیت گفت:
-همین که بخاطر مشنگ زاده بودنم وقتی زنده بودم مسخره میکردین کم نبود الان میخوای جان بقیه مشنگ زاده ها هم بگیری؟همین که منو نواده اسلایترین کشت بس نبود؟
اما مالفوی که از مرحله پرت بود فقط به کلمه ی مشنگ زاده توجه کرد و گفت:
-تو گند زاده ای؟اصلا من چرا وقتمو برای تو تلف کنم؟
و به خوابگاه اسلایترین رفت
پایان
اینو دیگه لطفا قبول کنید

نمیخواید در مورد این تصمیم گیری کنید؟



پاسخ به: کارگاه داستان نویسی
پیام زده شده در: ۲۰:۳۷:۳۸ یکشنبه ۱۷ فروردین ۱۳۹۹

NAVID.KING


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۸:۳۸:۲۱ یکشنبه ۱۷ فروردین ۱۳۹۹
آخرین ورود:
امروز ۱۰:۱۲:۰۷
از خانه تحت محافظت راز داری
گروه:
کاربران عضو
پیام: 18
آفلاین
هری به همراه پرفسور مودی منطقه بی درخت را زیر نظر داشتند ؛ آنها رد مرگ خوارانی را که درباره جلسه مهمی با ولدرمورت حرف می زدند را تا این مکان دنبال کرده بودند. و می خواستند امشب کار ولدرمورت را یکسره کنند .
آنها منتظر ورود ولدرمورت بودند که ناگهان صدایی از پشت سرشان آمد

_پاتر اینجاست پاتر اینجاست
مودی هم همراشه

ناگهان خود را میان انبوه مرگ خوار ها دریافتند.

_فرار کن برو سراغ ولدرمورت

این را مودی گفت و با یک طلسم که باعث سرگیجه موقت مرگ خوار ها شد موجب شد هری بتواند فرار کند اما هرگز نفهمید که حین اجرا این طلسم چوبدستی مودی نیز شکسته شده بود .
هری همانطور که از آنجا دور میشد دنبال نشانی از ولدرمورت می گشت. هرچه بیشتر میرفت ما امید تر می شد که ناگهان چادری سبز رنگ با نشان بزرگ مار بر روی آن توجه هری را به خود جلب کرد ؛نزدیک چادر شد ؛ جای زخمش تیر کشید و ولدرمورت از داخل چادر بیرون آمد .
هری را دید با خونسردی گفت
_اینجایی هری؟ مطئسفم امروز نمیتونم فعلا با این سرگرم باش.
و یک اژدهای شاخدم کوچک از جیبش بیرون آورد .
هری خنده اش گرفته بود اما جلوی خود را گرفت.

_می خندی هری؟ امید وارم زنده بمونی تا خودم بکشمت «انگورجیو»
شاخدم شروع به بزرگ شدن کرد و چند درخت اطراف خود را شکست.
ولدرمورت ناپدید شد و هری را با شاخدم تنها گذاشت .
خوشبختانه هری آماده بود و با یک طلسم جمع آوری آذرخش خود را از چادرشان که در آن اطراف پهن کرده بودند آورد و پا به فرار گذاشت شاخدم دنبالش پرواز کرد اما سرعت کافی نداشت و هری با چند حرکت هوشمندانه شاخدم را جا گذاشت .
هری از آن بالا دنبال محوطه بی درخت و مودی می گشت اما صحنه خوبی را در مقابلش ندید چون چشم بابا قوری توسط بلاتریکس لسترنج کشته شده بود

پایان

امید وارم قبول باشه چند بار اشتباهی فرستادم چند بارم از اول نوشتم.
راستی درباره تصویر دومه .
ببخشید نتونستم لینک عکسو بزارم هر کاری کردم نتونستم توضیحاتی نفهمیدم.



هممم... جالب بود. اما یکم داستانو سریع پیش بردی. اگه بعضی جاها توضیحات بیشتری می‌دادی داستانت خیلی بهتر می‌شد. با این حال دلیلی برای رد کردنت نمی‌بینم.

تایید شد.

مرحله بعد: گروهبندی


ویرایش شده توسط NAVID.KING در تاریخ ۱۳۹۹/۱/۱۷ ۲۰:۴۵:۵۲
دلیل ویرایش: فراموشی
ویرایش شده توسط لینی وارنر در تاریخ ۱۳۹۹/۱/۱۹ ۰:۱۱:۴۸

من هر را به بعضی آدم ها ترجیح می دهم هر دو عین هم اند اما خر بی ادعاست



⁦┏(^0^)┛⁩⁦⁦⁦(✧Д✧)→⁩


پاسخ به: کارگاه داستان نویسی
پیام زده شده در: ۱۲:۲۰:۲۲ یکشنبه ۱۷ فروردین ۱۳۹۹

هافلپاف، محفل ققنوس

زاخاریاس اسمیت


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۲:۵۶:۱۴ دوشنبه ۱۱ فروردین ۱۳۹۹
آخرین ورود:
امروز ۲۲:۲۴:۲۸
از وقتی که ناظر بشم پدر همتونو درمیارم.
گروه:
کاربران عضو
هافلپاف
ایفای نقش
محفل ققنوس
مترجم
پیام: 331
آفلاین
تصویر شماره 6

آن روز بعد از ظهر دراکو مالفوی به هیچکدام از کلاس هایش نرفت.حتی به کلاس معجون سازی که پروفسوراسنیپ
آن را تدریس میکرد.پانسی پارکینسون و کراب و گویل به بقیه گفتند که او آبله اژدهایی گرفته و در درمانگاه بستری است.اما واقعیت این بود که او داشت در دستشویی خراب دخترانه طبقه دوم گریه میکرد.
آن روز حال مالفوی خراب بود.جوری که مالفوی مغرور برای تسکین دردش مجبور به گریه کردن شده بود.اما نمیخواست دیگران گریه های او را بشنوند و به او بخندند .پس او به توالتی دخترانه که هیچکسی به آن وارد نمیشد(چون آنجا پاتوق میرتل گریان بود) رفت و از ته دل گریه کرد اما او از وجود میرتل خبر نداشت.
آن روز صبح میرتل به دریاچه رفته بود و گشتی در شهر مردم دریایی زده بود و به توالت خود بر میگشتت که صدای گریه ای مردانه شنید. تا آن روز سابقه نداشت که پسری به آنجا بیاید و گریه کند.از توالت بالا امد و پسری با موه های بلوند دید که از ته دل زار میزد. از او پرسید:
-اسلایترینی نه؟
مالفوی جا خورد و پرسید :
-تو دیگه کی هستی
-برای موت مسخرت میکنن یا چشمات ؟یادمه یه پسره اسلایترینی درست مثل تو بود که هر وقت منو میدید به من تیکه مینداخت.تقریبا هر سه شنبه بخاطر اون تو دستشویی خودمو حبس میکردم
-تو کدوم روح اینجایی؟ من تا حالا ندیدمت.بارون خون آلودم تا حالا چیزی از تو نگفته بود.
_معلومه دیگه. کسی به میرتل گریان چشم وزغی توجهی نمیکنه.نه موقعی که زنده بودم کسی به من توجه میکرد نه الان که مردم.همه سرشون تو کار خودشونه میرتل گریان کیلو چند
-پس اگه الان میخوای اینجا گریه کنی یه جا دیگه برای خودت پیدا کن . من امروز میخوام اینجا گریه کنم
-خوب.پس اول بگو برای چی گریه میکنی تا منم از اینجا برم
-مگه مسابقه کوییدیچ دیروزو ندیدی؟اون پاتر دو رگه گوی زرین و درست جلوی صورتم گرفت.در حالی که من نیمبوس 2001 داشتم اما اون نیمبوس 2000.همش به اون توجه میکنن فقط برای اینکه دورگه است و یه جای زخم رو صورتشه.منم اگه یه جای زخم مثل اون داشتم الان پاتر داشت غاز میچروند و من مرد اول مدرسه بودم.دوستاش از اونم حال بهم زنن مخصوصا ویزلی و گرنجر.ویزلی ها اسم خودشونو گذاشتن اصیل ولی همشون یه مشت مشنگ پرستن.گرنجر هم یه گند زاده است که تو سطل اشغال به دنیا اومده .ای کاش حالا که در تالار اسرار باز شده تک تک گند زاده ها از روی زمین پاک بشن
میرتل گریان با عصبانیت گفت:
-همین که بخاطر مشنگ زاده بودنم وقتی زنده بودم مسخره میکردین کم نبود الان میخوای جان بقیه مشنگ زاده ها هم بگیری؟همین که منو نواده اسلایترین کشت بس نبود؟
اما مالفوی که از مرحله پرت بود فقط به کلمه ی مشنگ زاده توجه کرد و گفت:
-تو گند زاده ای؟اصلا من چرا وقتمو برای تو تلف کنم؟
و به خوابگاه اسلایترین رفت
پایان
اینو دیگه لطفا قبول کنید


این بار بهتر بود. به خصوص تا قبل از دیالوگی که دراکو به میرتل گفت یه جای دیگه پیدا کن برای گریه کردن. از اونجا به بعد، به نظرم لازم بود با توصیف رفتار عصبی و مغرور تری از دراکو نشون بدی. با اینحال، این اشکالی نیست که باعث بشه متوقفت کنم.

تایید شد!

مرحله بعد: کلاه گروهبندی


ویرایش شده توسط سو لى در تاریخ ۱۳۹۹/۱/۲۰ ۱:۳۵:۵۰


پاسخ به: کارگاه داستان نویسی
پیام زده شده در: ۴:۰۶:۰۹ یکشنبه ۱۷ فروردین ۱۳۹۹

esio


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۲:۳۳:۴۵ چهارشنبه ۱۴ اسفند ۱۳۹۸
آخرین ورود:
۱۹:۳۰:۱۰ یکشنبه ۱۹ مرداد ۱۳۹۹
گروه:
کاربران عضو
پیام: 4
آفلاین
#1
تصویر شماره 1
در ۳۱ اکتبر ۱۹۸۱، بعد از آنکه جیمز و لی‌لی پاتر توسط جادوگر سیاه، لرد ولدمورت به دلیل نامشخصی به قتل می‌رسند، روبیوس هاگرید به دستور آلبوس دامبلدور به خانه ویران آن‌ها رفته و تنها پسرشان به نام هری که یک سال بیشتر سن ندارد را با خود به محله پریوت درایو می‌برد. یعنی جایی که پتونیا، خواهر لی‌لی به همراه شوهر و پسرش در آن‌جا زندگی می‌کنند. دامبلدور، هری را در جلوی در خانه خاله‌اش گذاشته و یادداشتی برای خانواده دورسلی می‌نویسد. ده سال می‌گذرد. هری که از گذشته خود هیچ نمی‌داند در خانه خاله خود روزگار سختی را پشت سر می‌گذارد و خصوصاً با پسرخاله‌اش، یعنی دادلی مدام درگیری پیدا کند. هم‌زمان با نزدیک شدن به یازدهمین سالگرد تولید هری، اتفاقات عجیبی رخ می‌دهد. از جمله اینکه تعداد زیادی نامه توسط جغدها برای هری ارسال می‌شود اما ورنون دورسلی اجازه نمی‌دهد که هری این نامه‌ها را ببیند. خانواده دورسلی به پیشنهاد ورنون به همراه هری برای مدتی به جایی دور افتاده می‌روند تا اوضاع مثل سابق شود اما هاگرید از راه می‌رسد و حقایقی را برای هری فاش می‌کند. از جمله دلیل کشته شدن پدر و مادرش و اینکه وی یک جادوگر است و باید برای تحصیل به مدرسه علوم و فنون جادوگری هاگوارتز برود.

هری به همراه هاگرید پا به دنیای جادویی می‌گذارد. او وسایلی لازم برای تحصیل در هاگوارتز را تهیه می‌کند و متوجه حقایق تازه‌ای می‌شود؛ از جمله اینکه پدر و مادرش ثروت زیادی در بانک جادوگران که گرینگوتز نام دارد برایش به ارث گذاشته‌اند و در این دنیا، همه او را می‌شناسند. در قطار رفت به هاگوارتز، هری با رون ویزلی آشنا می‌شود. پسری که تمام اعضای خانواده‌اش جادوگر هستند و اطلاعات زیادی دربارهٔ دنیای جادویی و جزئیات آن دارند. در مدرسه و در مراسم گروه‌بندی، هری به همراه رون و دختر باهوشی به نام هرماینی گرنجر در گروه گریفیندور جای می‌گیرد و تحصیل خود را به صورت رسمی در هاگوارتز آغاز می‌کند. زندگی در هاگوارتز هری را با موقعیت‌های هیجان‌انگیز و جدیدی مواجه می‌کند و همچنین باعث می‌شود تا وی روز به روز بیشتر دربارهٔ گذشته خود اطلاعات کسب کند. در کلاس معجون‌سازی، هری با استاد این درس؛ یعنی پروفسور سوروس اسنیپ برخورد می‌کند که به دلایل نامعلومی اصلاً از هری خوشش نمی‌آید. این برخورد در روز نخست مدرسه کمی هری را دلسرد می‌کند.

در طول کلاس پرواز، هری با پسری به نام دراکو مالفوی از گروه اسلیترین درگیری پیدا می‌کند اما عملکرد درخشانش در پرواز با جادوی پرنده باعث می‌شود تا به عنوان بازیکن جوینده تیم کوییدیچ گریفیندور انتخاب شود. یک شب که هری به همراه رون و هرماینی در حال بازگشت به خوابگاه است، به اشتباه وارد اتاق ممنوعه‌ای در طبقه سوم شده و در آن‌جا با یک سگ سه سر بزرگ برخورد می‌کنند که ظاهراً مسئول مراقب از چیزی است. صبح روز بعد، هری در روزنامه می‌خواند که سارقی قصد ربودن یک شی از بانک گرینگوتز را داشته‌است. اطلاعات بعدی، هری را به این نتیجه می‌رساند که این شی همان چیزی بوده که هاگرید از گرینگوتز برداشته و اکنون آن وسیله در هاگوارتز توسط آن سگ محافظت می‌شود.

وقوع اتفاقات مبهم، از جمله ورود یک غول به قلعه در شب هالووین و خرابی جادوی پرنده هری در طی مسابقه کوییدیچ، هری را به این نتیجه می‌رساند که اسنیپ به دنبال آن شی مرموز است. هری و دوستانش هرچه فکر می‌کنند نمی‌توانند ماهیت این شی را پیدا کنند تا اینکه از طریق هاگرید به اسم نیکلاس فلامل می‌رسند. سپس مشخص می‌شود که آن شی در واقع سنگ فیلسوف است که می‌تواند به دارنده خود، ثروت و عمر بی‌نهایت هدیه کند. هری مدرکی بر علیه اسنیپ ندارد و صحبت‌هایش مبنی بر جدی بودن خطر نیز توسط کسی جدی گرفته نمی‌شود. هری که تعطیلات کریسمس را به همراه رون در قلعه خلوت هاگوارتز سپری می‌کنند، هدیه‌ای عجیب را از سوی فردی ناشناس دریافت می‌کند: یک شنل نامرئی به همراه یک یادداشت که ادعا می‌کند این شنل متعلق به پدر هری بوده‌است.

با گذشت چند روز، زخم پیشانی هری با دردی همیشگی همراه می‌شود. هری معتقد است که سوزش زخمش یک نشانه مبنی بر نزدیک بودن خطر است. او گمان می‌کند که اسنیپ قصد دارد با ربودن سنگ آن را به ولدمورت بدهد. هری سعی می‌کند به دیدن دامبلدور برود تا با او صحبت کند اما متوجه می‌شود که دامبلدور برای انجام کاری به وزارتخانه رفته و در قلعه نیست. در نبود دامبلدور، هری حدس می‌زند که اسنیپ همراه با تاریکی برای سرقت سنگ اقدام کند و برای همین، وی به همراه رون و هرماینی نیمه شب در زیر شنل نامرئی هری به طبقه سوم رفته و و بعد از گذشتن از سگ سه سر وارد یک دریچه می‌شوند. در راه رسیدن به سنگ، هری و دوستانش با موانع جادویی مختلفی مواجه می‌شوند، از جمله یک بازی شطرنج جادویی که رون و هرماینی به شدت در آن آسیب می‌بینند و هری به تنهایی به مسیر ادامه می‌دهد. هری در انتهای مسیر خود با استاد درس دفاع در برابر جادوی سیاه، یعنی پروفسور کوییرل برخورد می‌کند و مشخص می‌شود که ولدمورت، جسم کوییرل را تسخیر کرده و این او بوده که در تمام مدت قصد ربودن سنگ را داشته و اسنیپ قصدش حفاظت از آن بوده‌است. کوییرل به دستور ولدمورت با هری درگیری می‌شود اما هنگامی که پوست هری را لمس می‌کند به طرز عجیبی می‌سوزد و از بین می‌رود.

هری در درمانگاه بیدار شده و دامبلدور را بالای سر خود می‌بیند. دامبلدور به هری اطمینان می‌دهد که حال رون و هرماینی خوب است و به خاطر اقدامات آن‌ها، دست ولدمورت به سنگ نرسیده و او فعلاً رفته‌است. دامبلدور در پاسخ به اینکه چرا ولدمورت قادر به لمس کردن پوست هری نبوده، می‌گوید که علت آن جادوی عشق و محافظی است که لی‌لی در درون هری به جا گذاشته و برای همین ولدمورت قادر نخواهد بود که وی را لمس کند. همچنین مشخص می‌شود که شنل نامرئی را دامبلدور برای هری فرستاده‌است.



خلاصه خوبی از ماجراهای کتاب اول بود، اما چیزی که برای تایید تو این مرحله بهش نیاز داری نوشتن یه داستان جدید با توجه به یکی از تصاویری که اینجا قرار داده شده هست. از قوه‌ی تخیلت استفاده کن و هرجور که می‌خوای داستانت رو خلق کن، فقط کافیه که شخصیتا همونطوری که ازشون انتظار داریم رفتار کنن.

تایید نشد.


ویرایش شده توسط esio در تاریخ ۱۳۹۹/۱/۱۷ ۴:۱۵:۱۸
ویرایش شده توسط لینی وارنر در تاریخ ۱۳۹۹/۱/۱۹ ۰:۰۷:۳۷


کارگاه داستان نویسی
پیام زده شده در: ۱۴:۲۹:۱۰ دوشنبه ۱۱ فروردین ۱۳۹۹

هافلپاف، محفل ققنوس

زاخاریاس اسمیت


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۲:۵۶:۱۴ دوشنبه ۱۱ فروردین ۱۳۹۹
آخرین ورود:
امروز ۲۲:۲۴:۲۸
از وقتی که ناظر بشم پدر همتونو درمیارم.
گروه:
کاربران عضو
هافلپاف
ایفای نقش
محفل ققنوس
مترجم
پیام: 331
آفلاین
همه چی مثل یک خواب بود. تا چند روز پیش اماده برای رفتن به مدرسه راهنمایی رویال در نزدیکی خانه مان بودم،ناگهان جغدی به خانه ما آمدو نامه ای با کاغذ قهوه ای رنگ از دودکش خانه ما به پایبن پرت کرد.نامه از مدرسه جادگری ای به نام هاگوارتز آمده بود و نوشته بود که جای من در مدرسه محفوظ است و من باید تا ۳۱ سپتامبر خودم را به ایستگاه کینگز کراس میرساندم.برای من که از خانواده ای ماگل بودم ان لحظه بهترین لحظه بهترین لحظه عمرم بود.به هر دردسری که بود خودم را به ایستگاه کینگزکراس و سکو نه و سه چهارم رساندم و سوار قطار هاگوارتز شدم.قبل از اینکه به سرسرای بزرگ برویم و گروه بندی شویم.صدای پچ پچ دانش اموزان دیگر را شنیدم که در مورد گروه های هاگوارتز صحبت می کردند و فهمیدم که هافلپاف گروه خنگ ها است.برای من که در ابتدایی نمره هایم ضعیف و اکثرا dیا f بود هیچ دردی بیشتر از این نبود که در هاگوارتز هم همه برا به عنوان کودن بشناسند.وقتی نوبت من شد که کلاه را بر سر خودم بگذارم با لرز بسیار جلو می امدم.نکند کلاه از من درباره جادوگری سوال میپرسید؟در ان صورت حتما در هافلپاف جا میگرفتم. کلاه بسیار گشاد بود و تا پایین چشم هایم امده بود.او در گوشم زمزمه می کرد:
-«خیلی خوب.بنظر نمیاد اصلا زیرک باشی.مشنگ زاده هم که هستی.فقط میمونه هافلپاف و گریفندور.خدای من تا حالا اینقد گروه بندی برای من سخت نبوده.قلب پاکی داری.خیلی هم مهربون هستی٬خیلی به درد هافلپاف میخوری.....اما انگار رگه هایی از شجاعت در تو می بینم .»
خدا خدا میکردم که در هافلپاف نیفتم
-«مطمئنی که نمیخوای بری هافلپاف؟پس..... گریفندور»
با شوق به سمت میز گریفندور رفتم قرار بود از فردا زندگی جدیدم را شروع کنمتصویر شماره ۵

به نسبت مدت زمانی که توی داستانت روایت شد، پست کوتاهی بود. از خیلی اتفاقا و سوژه ها گذشتی. به نظر من بهتره یه بازه‌ی کوتاه تر، مثلا فقط همون مدت انتظار توی سرسرا تا گروهبندی شدن رو در نظر بگیری و درباره اون بنویسی. ذهنت رو باز بذار و سعی کن اتفاقای متفاوت خلق کنی. توصیفاتت خوب بود. می تونه بهتر هم باشه. حال و هوای شخصیت ها و فضا رو توصیف کن تا خواننده بهتر با داستانت ارتباط برقرار کنه. منتظرم با یه داستان بهتر برگردی!

فعلا تایید نشد.


ویرایش شده توسط کلاه گروهبندی در تاریخ ۱۳۹۹/۱/۱۶ ۱۲:۰۸:۵۳







شما می ‌توانید مطالب را بخوانید
شما نمی توانید عنوان جدید باز کنید
شما نمی توانید به عنوان‌ها پاسخ دهید
شما نمی توانید پیام‌های خودتان را ویرایش کنید
شما نمی توانید پیام‌های خودتان را حذف کنید
شما نمی توانید نظر سنجی اضافه کنید
شما نمی توانید در نظر سنجی ها شرکت کنید
شما نمی توانید فایل‌ها را به پیام خود پیوست کنید
شما نمی توانید پیام بدون نیاز به تایید بزنید
شما نمی توانید از نوع تاپیک استفاده کنید.
شما نمی توانید از HTML در نوشته های خود استفاده کنید
شما نمی توانید امضای خود را فعال/غیر فعال کنید
شما نمی توانید صفحه pdf بسازید.
شما نمی توانید پرینت بگیرید.

[جستجوی پیشرفته]


هرگونه نسخه برداری از محتوای این سایت تنها با ذکر نام «جادوگران» مجاز است. ۱۳۹۹-۱۳۸۲
جادوگران اولین وبسایت فارسی زبان هواداران داستان های شگفت انگیز هری پاتر است. به عنوان نخستین خاستگاه ایرانی ایفای نقش مبتنی بر نمایشنامه نویسی با محوریت یک اثر داستانی در فضای مجازی، پرورش و به ارمغان آوردن آمیزه ای از هنر و ادبیات برجسته ترین دستاورد ما می باشد.