هری پاتر نخستین مرجع فارسی زبان داستان های شگفت انگیز هری پاتر

هری پاتر نسخه موبایل


در حال دیدن این عنوان:   1 کاربر مهمان





پاسخ به: عتیقه فروشی و فروشگاه لوازم جادوگری گل نیلی
پیام زده شده در: ۱۵:۴۰:۱۳ دوشنبه ۱۰ شهریور ۱۳۹۹
#41

هافلپاف، محفل ققنوس

گابریل تیت


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۰:۳۵:۴۶ چهارشنبه ۱۵ مرداد ۱۳۹۹
آخرین ورود:
امروز ۱۷:۰۶:۳۲
از کتابخونه ی هافلپاف!):
گروه:
کاربران عضو
ایفای نقش
هافلپاف
محفل ققنوس
پیام: 452
آفلاین

-ارباب،ارباب به نظرتون جالب نیست بریم تو وژدان دامبلدور؟
- فکر خوبیه بلا، بریم ببینیم این پیرمرد اصلا وژدان داره؟
-اره ارباب فکرتون عالی بود!
-هکتور تو با ما نمیایی!
-عههه ارباب واسه ی چی؟ من باید بیام نمیشه شما تنها با بلا برین تو وژدان این پیرخرفت!
-همین که گفتم همینجا بمون و سعی کن یه راه چاره برایمان پیدا کنی!

هکتور تنها و بی کس در مغز دامبلدور گشت میزد و ناراحتت از دست ارباب، تا اینکه به فکر یه راه چاره افتاد و به طرف در "قسمت های دیگه بدن" رفت.

-حالا میرم و با یکم بازی با زببون چرب و چیلیش رو تاب میدم تا از ارباب جلوی محفلی ها بگه، و محفلی هارو مجبور کنه بیان از ارباب به خاطر رفتاره زشتشون عذرخواهی کنند و بعد از رفتنشون ارباب میگه که جریان چیه و من میپرم و تم...

هکتور در این فکر و خیال ها بود که اشتباهی وارد در جدیدی به نام " رازهای سربه مهر" شد جایی که دامبلدور خصوصی ترین اتفاقات زندگیشو اونجا مخفی کرده بود به خیال خامش!


only Hufflepuff


پاسخ به: عتیقه فروشی و فروشگاه لوازم جادوگری گل نیلی
پیام زده شده در: ۱۴:۵۰:۳۴ شنبه ۴ مرداد ۱۳۹۹
#40

وزارت سحر و جادو

تراورز


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۹:۱۶ دوشنبه ۶ مرداد ۱۳۹۳
آخرین ورود:
۱۶:۲۵:۲۳ پنجشنبه ۱۷ مهر ۱۳۹۹
از تبار مشتای آهنیم، زنده تو شهر دزدای پاپتیم
گروه:
کاربران عضو
ایفای نقش
پیام: 510
آفلاین
- ارباب، این دیگه باید زبون باشه، نیست؟
- این که گرده هکتور، دو تا هم هستن!
-بسه، ما رو ببرین به زبونش تا آبروی چندین و چند ساله ی ما رو نریخته توی آبروی خودش.

پس از عبور از گردی های فراوان، عبور از میان اسید معده ی غیرفعال، کروشیو کردن غدد لنفاوی پوسیده و نبرد با گلبول های خیلی سفید بالاخره به یک غار رسیدند. دهانه ی غار گشاد بود و مناسب برای عبور هر سه نفر اما نوری که از دهانه ی آن به درون میتابید باعت نگرانیشان شد.

- ارباب، نکنه این منبع روشناییشون باشه؟ میخواید یه معجون بریزم تاریکش کنم؟
- خیر، یک بار دیگه از معجون صحبت کنی کاری میکنم هر شب خواب کلاس خصوصی با دامبلدور رو ببینی!

صدای غرش محیط را فرا گرفت، لرزه بر تن زمین یا هر آنچه به رویش ایستاده بودند افتاد و به ناگاه طوفانی سهمگین آن ها را به سوی دهانه ی غار پرتاب کرد. هر یک گوشه ای از دیواره را چنگ زدند تا زمانی که طوفان به پایان رسید.

- ارباب دیدین منبع روشناییش چطور داره مارو میخوره؟!
- این پیرمرد نهایتش یک بابابرقی تو خودش جاساز داشته باشه، منبع روشناییش کجا بود؟

دوباره غرش و دوباره لرزه، اما این بار این طوفان نبود که در راه بود. سیل!

- پوست گوجــــــــــــــــــــه!

***


- بلاتریکس، چرا دوباره برگشتیم به مغزش؟
- ارباب، اینم سرش با غارش پنالتی میزنه انگار، زبونش کجاشه پس؟
- ارباب، ارباب، یه در جدید!

و به دری خیره شدند که بالایش نوشته شده بود، "وژدان".


every fairytale needs a good old-fashioned villain

حاجیت بازی رو بلده

حاجی بودیم وقتی حج مد نبود...


تصویر کوچک شده


پاسخ به: عتیقه فروشی و فروشگاه لوازم جادوگری گل نیلی
پیام زده شده در: ۱۴:۰۳:۵۳ یکشنبه ۲۱ اردیبهشت ۱۳۹۹
#39

گریفیندور، مرگخواران

پیتر جونز


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۳:۵۳:۳۴ دوشنبه ۲۶ اسفند ۱۳۹۸
آخرین ورود:
امروز ۱۸:۰۴:۵۸
از محله ی جادوگران جوان تحت آموزش هاگوارتز
گروه:
کاربران عضو
گریفیندور
ایفای نقش
مرگخوار
پیام: 143
آفلاین
خلاصه: لرد و مرگخواران یه کمد رویا دارن که باهاش میتونن وارد رویای دیگران در خواب بشن، لرد می خواد که وارد خواب محفلی ها بشه. توی کمد و یه موجود به اسم رویا هست که توی رویای بقیه عشق پرتاب می کنه و رودولف با اون میره و توی خواب های بقیه هست. لرد و بلا و هکتور هم توی خواب هری بودن و حالا رفتن توی خواب دامبلدور که دامبلدور داشت لرد رو بغل می کرد. لرد به هکتور دستور میده یه کاری بکنه از هم جدا شن ولی هکتور با معجوناش میزنه لرد و دامبلدور رو با هم ترکیب می کنه و دامبلمورت درست میشه. تا میان این مشکل هم رفع کنن دامبلدور از خواب پا میشه و خوشبختانه یا بدبختانه لرد و مرگخواراش تا وقتی که دامبلدور بخوابه توی مغزش هستن.

...............................
لرد درحالی که سرش رو گرفته بود سعی می کرد اون خاطره دامبلمورت رو از سرش بیرون کنه.
_وای! یعنی صورت زیبای من با ریش های دامبلدور... چقدر زشت!

لرد به بلا و هکتور نگاه کرد که توی مغز دامبلدور پرسه می زدن و دنبال چیزی برای نجاتشون می گشتن. لرد بلند شد و به جایی که دامبلدور نگاه می کرد نگاه می کرد که مثل یه پرده سینما بود. دامبلدور هنوز داشت ریش هاشو شونه می کشید.
ولی کم کم کارش تموم شد و به سمت دستشویی رفت...
_بلاتریکس! ما رو ببر یه جای دیگه! نمیخوایم وقتی دامبلدور قضای حاجت می کنه ما هم ببینیم!

بلا در حال گشتن بود که یهو هکتور گفت:
_ارباب! این در چیه؟

لرد به بلا به در نگاه کردند که روش نوشته بود( پله ای برای رفتن به دیگر قسمت های بدن.)
لرد به مرگخوارانش نگاه کرد و را افتاد تا به دیگر قسمت های بدن دمبلدور برود. هرچی بود بهتر از الان و اینجا بود!

لرد در حالی که خواست از پله بره پایین مشت محکمی به یه قسمت از سر دامبلدور زد.

_آخ!!

دامبلدور در حالی که سرش رو گرفته بود گفت:
_مثل این که یکی به مشت بزنه تو سرت!

لرد با خوشحالی به بقیه نگاه کرد و از پله پایین رفت تا به دیگر قسمت های بدن لرد نگاه کنه و بهش مشت بزنه. ولی یهو دامبلدور رفت پیش محفلی ها و گفت:
_بشینین اینجا فرزندان روشنایی! میخوام خوابی که دیدم رو براتون تعریف کنم!

لرد به محفلی ها نگاه کرد و استرس گرفت!
نباید میذاشت دامبلدور حرفی بزنه!
سریع باید از پله پایین میرفت و زبون دامبلدور رو پیدا می کرد!


Darkness can be found in the happiest moments, only if one remembers turning off the lights.

تاریکی رو میشه تو شاد ترین لحظات پیدا کرد، فقط اگه یه نفر یادش باشه که چراغو خاموش کنه.


پاسخ به: عتیقه فروشی و فروشگاه لوازم جادوگری گل نیلی
پیام زده شده در: ۱۵:۴۵:۰۳ شنبه ۲۰ اردیبهشت ۱۳۹۹
#38

اسلیترین، مرگخواران

مرلین


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۲۱:۵۹ جمعه ۱۷ آبان ۱۳۹۸
آخرین ورود:
دیروز ۱۱:۲۹:۳۱
از بارگاه ملکوتی
گروه:
کاربران عضو
اسلیترین
ایفای نقش
مرگخوار
مترجم
پیام: 111
آفلاین
- آواداکاداورا!

لرد حتی لحظه ای هم مکث نکرد. دیگر نمیتوانست تحمل کند. هکتور شاید مرگخوار وفاداری بوده باشد اما دیگر وقت آن است که پاتیل را بدهد و قبض را بگیرد.
نور سبز رنگ از چوبدستی لرد خارج شد و یکراست به سمت هکتور رفت. می‌گويند در لحظه مرگ زندگي فرد متوفی در چند ثانيه از جلوی چشمان او رد مي‌شود. ما به عنوان كسی كه چند واحد كارآموزي را در بخش "گرفتن جان جادوگران و ساحره ها" پاس کرده این مطلب را تایید میکنیم.

هکتور در آن نور سبز زندگی خود را می‌دید. لحظه ای که اولین بار چهره مادرش را دید و روی آن بالا آورد، لحظه ای که در سنت مانگو، پدرش او را در بغل گرفت و هکتور روی او هم بالا آورد. دوران نوجوانی که تار میدید چون همواره در حال ویبره بود، اولین معجونی که با انفجار همراه بود، اولین باری که وارد خانه ریدل شده بود...
اما نور سبز رنگ در حال محو شدن بود!

- اینجا چه خبر است؟ طلسم ما کجا رفت؟

هکتور که آماده مرگ بود، هوای اطراف را برانداز کرد.

- ارباب غلظت عشق توی هوا خیلی زیاده.
- لعنت به تو دامبلدور!

لرد نگاه دوباره ای به موجود منزجر کننده رو به رویش انداخت. چشمانش دامبلدور بودند و همینطور ریشش. اما صورتش رنگی نداشت و فاقد دماغ بود.

- ارباب ژن شما غالب هست.
- ساکت هکتور. بعداً و در خانه ریدل به خدمتت میرسیم. بلاتریکس، اون موجود را از جلوی چشمان ما دور کن.
- چشم ارباب.

اما اتفاقی که رخ داد بلاتریکس را در جای خود متوقف کرد. نور رویا کم شد و بعضی چیز ها، مانند دامبلمورت، شروع به محو شدن کردند.

میدان گریمولد، اتاق خواب دامبلدور

- یا جد ریش پشمکی!

دامبلدور در حالی که غرق در عرق بود از خواب پرید.

- من و تام یکی شده بودیم؟ او بالاخره تصمیم گرفته است فرزند روشنایی بشه؟

دامبلدور با این افکار از روی تخت خوابش بلند و مشغول شانه زدن ریش هایش شد. اشعه های باریک خورشید از پنجره به داخل اتاق می‌تابیدند.

مغز دامبلدور

- حالا چی هکتور؟ توی اون فیلم مشنگی اگه توی رویا گیر کنن چی میشه؟
- ارباب باید صبر کنیم دوباره بخوابه.

لرد آهی کشید. اوضاع بر وفق مراد پیش نمیرفت. نگاهی به اطراف انداخت. او درون ذهن دامبلدوربود!

شاید هم اوضاع بر وفق مراد بود!


شروع و پایان با ماست!


پاسخ به: عتیقه فروشی و فروشگاه لوازم جادوگری گل نیلی
پیام زده شده در: ۱۴:۳۸:۱۲ شنبه ۲۰ اردیبهشت ۱۳۹۹
#37

گریفیندور، محفل ققنوس

اما دابز


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۶:۰۱ چهارشنبه ۶ شهریور ۱۳۹۸
آخرین ورود:
۱۰:۰۱:۴۰ چهارشنبه ۲ مهر ۱۳۹۹
از کتابخانه مرکزی
گروه:
کاربران عضو
محفل ققنوس
گریفیندور
ایفای نقش
پیام: 171
آفلاین
هکتور باید روشی میافت که آنها را از هم جدا کند. پس شروع کرد به فکر کردن.

- هک داری چه می کنی؟
- چیز... ارباب دارم فکر می کنم.
- عجله کن هک!... اگه تو عجله نکنی، نجینی عجله می کند.

لرد از روی انزجار نگاهی به دامبلدور انداخت که داشت بدجور ولدمورت خیالی را در آغوش می کشید.
- لاقل یکم یواش تر فشار بده. هورکراس هایمان را که از سر راه نیاوردیم.

- ارباب! ارباب! یافتم!
- خب؟
- این می تونه مشکل ما رو حل کنه!

هکتور شیشه معجون را بالا برد و به ولدمورت و بلاتریکس لبخندی زد.
- این شما و این معجون جدا کننده! فقط کافی چند قطره از این معجون رو روی دامبلدور بریزیم و... .

او آرام به پرفسور دامبلدور نزدیک شد و معجون را روی او خالی کرد.

پاااق

- چرا اینجوری شد؟!... ارباب؟

خب کسی انتظار نداشت معجون های هکتور درست کار کند.
او با ریختن معجون کاری کرده بود که دامبلدور و لرد با هم ترکیب شوند و موجود جدیدی به نام دامبلمورت به وجود بیاورند.


من این رویا را خیلی دورتر از موعود تحمل می کنم! فرقی نمی کند. من آرزو دارم آزادانه پرواز کنم. از طرق آسمان آبی در قلبم . آسمان آبی دور از ذهن که در فردا ها جاری می شود.

Blue Sky in My heart

فقط در سکوت- کلمات
فقط در تاریکی - نور
فقط در مرگ- زندگی
به مبارزه شاهین ها نگاه کن؛ در آسمان خالی.

مزاحم شدم؟ میشه سوال بپرسم؟
1،2

هرگز ناامید و دلسرد نمی شم!
معتقدم حتی کوچکترین جرقه ها هم می تونن آتشی بزرگ به پا کنن.


بسیار سفر باید تا پخته شود خامی!


پاسخ به: عتیقه فروشی و فروشگاه لوازم جادوگری گل نیلی
پیام زده شده در: ۱۲:۰۲:۵۵ شنبه ۲۰ اردیبهشت ۱۳۹۹
#36

هافلپاف، محفل ققنوس

زاخاریاس اسمیت


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۲:۵۶:۱۴ دوشنبه ۱۱ فروردین ۱۳۹۹
آخرین ورود:
امروز ۲۰:۵۶:۵۴
از وقتی که ناظر بشم پدر همتونو درمیارم.
گروه:
کاربران عضو
هافلپاف
ایفای نقش
محفل ققنوس
مترجم
پیام: 333
آفلاین
ولدمورت در حالی که جیغ و داد میکرد میخواست وارد خواب شود و از شکست نخوردن خودش در دوئل جلوگیری کند که هکتور گفت:
-نه ارباب.وارد خوابش نشین.اگه ببینه دوتا لرد سیاه توی خوابش هست از خواب میپره و ما تا ابد توی ذهن دامبلدور میمونیم.
-تو از کجا این مزخرفات را میدانی هکتور؟
-ارباب مگه فیلم اون مشنگه نولانو ندیدین؟
-پس تو فیلم مشنگی نگاه میکردی و ما نمیدانستیم؟وقتی به خانه رسیدیم پیتزایی از تو برای نجینی درست خواهم کرد که....
-ارباب هری پاتر شمارو خلع سلاح کرد.میخواید من به جنگ هری پاتر برم و آواکداورا نثارش کنم؟
-برو بلاتریکس،فقط برو تا بیشتر از این تحقیر نشدیم.

بلاتریکس با حرکتی جیمز باند وارانه وارد خواب دامبلدور شد و گفت :
-آواکداورا.

اشعه سبز خارج شده درست وسط پیشانی هری پاتر خورد و مرد.دامبلدورآب میوه اش را ده متر دور تر پرتاب کرد و در حالی که زانو زده بود و گریه میکرد گفت:
-نهههههههههههههه هری. فرزند روشناییی.تو نباید بمیری.

لبخندی بسیار سرد بر لبان ولدمورت واقعی پدیدار شد و گفت:
-کار من در فرستادن تو بسیار خوب بود بلاتریکس. حالا وارد کمد شو تا داخل خواب دیگر محفلیها شویم.

اما اتفاقی که نباید می افتاد افتاد.آن زن رویا گونه و رودولف که کمرنگتر شده بودند،وارد خواب دامبلدور شدند و از آن قلب های ریز در فضا پخش کردند.ناگهان چهره دامبلدور و بلاتریکس و لرد ولدمورت داخل خواب تغییر کرد و لبخندی حاصل از عشق در چهره هر سه پدیدار شد.دامبلدور گفت:
-فرزندان روشنایی .بیاید و در آغوش محفل پناه بگیرید. در محفل برای شما همیشه باز است.

صحنه پریدن لرد ولدمورت خیالی و بلاتریکس در بغل دامبلدور به قدری نفرت انگیز بود که لرد سیاه با لگدی هکتور را به داخل خواب پرتاب کرد و گفت:
-هکتور بوووووووق.بیا و این گندی که زده شده رو جمعش کن. تا تو را پیتزای دو نونه نجینی نکردم.



هرکسی از ظن خود شد یار من

از درون من نجست اسرار من
تصویر کوچک شدهتصویر کوچک شده
تصویر کوچک شده


پاسخ به: عتیقه فروشی و فروشگاه لوازم جادوگری گل نیلی
پیام زده شده در: ۱۶:۰۷:۳۳ دوشنبه ۱۸ فروردین ۱۳۹۹
#35

سوزانا هسلدن


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۲۰:۳۸:۳۳ دوشنبه ۴ فروردین ۱۳۹۹
آخرین ورود:
امروز ۱۶:۴۹:۴۶
گروه:
کاربران عضو
ایفای نقش
پیام: 49
آفلاین
بلاتریکس، لب‌هایش را لیس زد و آرام گفت:
- ارباب، بهتره بریم توی کمد تا ببینیم چه اتفاقی می افته.
لرد، اخم ظریفی کرد و سرش را تکان داد.


- بسیار خب، اول شما تشریف ببرید، هکولی و بلاتریکس.
هکتور که قبلاً هم وارد کمد شده بود، بدون ذره‌ای ترس وارد کمد شد و بلاتریکس، ابتدا لرد را به درون کمد برد، و سپس خودش وارد آن شد و در را بست.

- یاران ما، اکنون چه شود ما را؟
همین که هکتور خواست با نیش باز جواب او را بدهد، ناگهان آنها در رویای شیرین و زیبایی ظاهر شدند.
رویا، زمینه‌ی زرد رنگی داشت و به نظر می‌رسید در جای جای آن، به هوا اکلیل پاشیده‌اند و اکلیل‌ها در هوا معلق‌اند.


لرد، که به نظر می‌رسید بسیار از آن رویا خوشش می‌آید و خودش را کنترل می‌کند تا لبخند نزند، گفت:
- این رویای کدوم ابلهیه؟
انگار می‌خواست به حرف‌هایش ادامه دهد، اما با دیدن صحنه‌ی مقابلش، در جا خشکش زد. یعنی هر سه خشکشان زد.

هری پاتر، مقابل ولدمورت (که البته رویای او بود، نه خودش) ایستاده بود، و داشت با او دوئل می‌کرد. و به طرز غیر قابل باوری داشت لرد را شکست می‌داد.
لرد جیغ کشید:
- نهههههههههههه! اون نبایددددددد ببرهههههههههه!


بلاتریکس تکان خفیفی خورد و دستپاچه رو به هکتور گفت:
-هکولی! هکولی یه کاری بکن!
ثانیه‌ای بعد، آنها دامبلدور را دیدند که گوشه‌ای، روی یک صندلی راحتی نشسته و آبمیوه‌اش را با ناز می‌نوشد. کودکانه دست می‌زند و بالا و پایین می‌پرد و هری پاتر را تشویق می‌کند.


لرد به رنگ بادمجانی در آمده بود. مدام به هوا می‌پرید و تمام خاندان و فک و فامیل دامبلدور را به فحش می‌کشید. حتی نوه‌ی عمه‌ی پسرخاله‌ی باجناق مادربزرگ دامبلدور را.

لرد دوباره جیغ زد:
- نه نه نهههههههه! دامبلدوررررررِ (بوق-بوق-بوق-بوق-بوق-بوق) هیپوگریفِ (بوق-بوق-بوق-بوق-بوق-بوق).


Purple and black dreams, a velvet doll and the
∞ ...stars waving meتصویر کوچک شده


پاسخ به: عتیقه فروشی و فروشگاه لوازم جادوگری گل نیلی
پیام زده شده در: ۱۵:۱۹:۵۵ چهارشنبه ۱۱ دی ۱۳۹۸
#34

اسلیترین

الا ویلکینس


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۳:۴۲ دوشنبه ۳۱ تیر ۱۳۹۸
آخرین ورود:
۱۶:۲۴:۵۱ شنبه ۱ آذر ۱۳۹۹
از عمارت ویلکینس ها
گروه:
کاربران عضو
اسلیترین
ایفای نقش
پیام: 78
آفلاین
ولدمورت، به کمد و سپس به هکتور نگاه کرد.
-بلا؟
-بریم ارباب؟
-تو واقعا به هکولی اعتماد می کنی؟

بلاتریکس، در حالی که موهای فرش را دور انگشتش می پیچید و فکر می کرد، گفت:
-شاید راست بگه، ارباب.

ولدمورت، در کمد را باز کرد و با دقت جزئیات کمد را ورانداز کرد.
-هکولی!
-بله، ارباب؟
-معجون تشخیص دهنده ارتفاع داری؟

هکتور، ویبره ای رفت و معجون قهوه ای رنگ عجیبی را ظاهر کرد.
-بفرمایید!

ولدمورت، معجون را درون کمد انداخت و معجون در کمد فرو رفت؛ مثل اینکه کمد انتهایی نداشت.
-یاران ما، چه کار کنیم؟



ویرایش شده توسط الا ویلکینس در تاریخ ۱۳۹۸/۱۰/۱۱ ۱۵:۳۲:۲۵
ویرایش شده توسط الا ویلکینس در تاریخ ۱۳۹۸/۱۰/۱۱ ۱۵:۳۳:۳۷

سر و روتون پر از حباب! تصویر کوچک شده


پاسخ به: عتیقه فروشی و فروشگاه لوازم جادوگری گل نیلی
پیام زده شده در: ۱۷:۳۰:۴۵ پنجشنبه ۵ دی ۱۳۹۸
#33

گریفیندور، محفل ققنوس

اما دابز


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۶:۰۱ چهارشنبه ۶ شهریور ۱۳۹۸
آخرین ورود:
۱۰:۰۱:۴۰ چهارشنبه ۲ مهر ۱۳۹۹
از کتابخانه مرکزی
گروه:
کاربران عضو
محفل ققنوس
گریفیندور
ایفای نقش
پیام: 171
آفلاین
هکتور ویبره زنان از کمد خارج شد و مقابل لرد و مرگخواران ایستاد.
- تعریف کن هک; منتظریم!
- ارباب رفته بودم داخل خواب هاگرید.
- خب؟
- هیچی دیگه! همه خوب بودن سلام می رسوندن... راستی رودولف رو هم دیدم.
- آسیبی که به کمدمان نرسانده بود؟
- نه ارباب. ولی...
- خوب است که به کمدمان هیچ آسیبی نرسیده وگرنه می دانستم با رودولف چه کار کنم!... حالا او داخل کمد چه می کرد؟
- دست در دست رویا در حال پرت کردن عشق بیشتر به رویای هاگرید بود...
- چی گفتی هکتور؟

بلاتریکس که خشمگین بود، همه مرگخواران را کنار زد و خود را به هکتور رساند.
- گفتم رودولف، دست در دست رویا...
- کروشیو!

هکتور روی زمین افتاد.
- آخ... آخ... همه چیزتقصیر رودلفه اون وقت تو، به من کروشیو می زنی بلا؟!
- واسه رودولف هم دارم هکتور. فقط دستم بهش برسه، کاری می کنم یادش بره رویا کیه!

بلاتریکس چوبدستی اش را پایین آورد و با خشم به کمد چشم دوخت.
- ارباب؟
- چیه؟
- می گم حالا که هکتور می گه وضعیت امنه، بریم داخل کمد؟


من این رویا را خیلی دورتر از موعود تحمل می کنم! فرقی نمی کند. من آرزو دارم آزادانه پرواز کنم. از طرق آسمان آبی در قلبم . آسمان آبی دور از ذهن که در فردا ها جاری می شود.

Blue Sky in My heart

فقط در سکوت- کلمات
فقط در تاریکی - نور
فقط در مرگ- زندگی
به مبارزه شاهین ها نگاه کن؛ در آسمان خالی.

مزاحم شدم؟ میشه سوال بپرسم؟
1،2

هرگز ناامید و دلسرد نمی شم!
معتقدم حتی کوچکترین جرقه ها هم می تونن آتشی بزرگ به پا کنن.


بسیار سفر باید تا پخته شود خامی!


پاسخ به: عتیقه فروشی و فروشگاه لوازم جادوگری گل نیلی
پیام زده شده در: ۱۸:۴۴ سه شنبه ۱۸ تیر ۱۳۹۸
#32

اسلیترین، مرگخواران

گابریل دلاکور


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۶:۳۹ یکشنبه ۹ تیر ۱۳۹۸
آخرین ورود:
امروز ۲۲:۲۹:۵۵
گروه:
اسلیترین
کاربران عضو
ایفای نقش
مرگخوار
ناظر انجمن
پیام: 291
آفلاین
لرد که تقریبا از مخمصه رهایی پیدا کرده‌بود، دوباره دیوارها را به رنگ ِ قبلی برگرداند و نفری یک کروشیو هم نثار مرگخواران کرد تا از آن حالت ِ مسخره بیرون بیایند.
سپس نفس عمیقی کشید و روبه‌روی کمد که صدای کوبیدن دست و پا از داخلش می‌آمد، ایستاد تا فکری به‌حالش بکند.
- شاید بهتره خودمون وارد عمل بشیم...

اما صدای دست و پا زدن به‌طرز عجیبی قطع شد.
لرد اصلا نگران رودولف نشده‌بود، به‌هیچ‌وجه. او فقط نگران ِ این بود که اتفاقی برای کمد افتاده‌باشد و نتواند به هدفش برسد. در نتیجه به‌طرف کمد جلو رفت و درش را باز کرد.

هیچ‌چیز درون کمد دیده نمی‌شد.

- هک، همین‌الان برو و ببین تو رویاهای محفلیا چه اتفاقی داره میوفته!
- ارباب چرا همیشه من؟
- تو که هنوز اینجایی هک!
- ولی ارباب!

هکتور ویبره‌زنان و با غصه به داخل کمد پرت وارد شد و بعد به درون رویاهای یک محفلی‌ فرستاده‌شد؛ محفلی‌ای که با توجه به بنرهای متعدد "گوشنمههههه" در هر طرف، پای‌های پیاز ِ بزرگ و لذیذ، و عکس‌های ِ کاملا آسلامی ِ مادام ماکسیم، به‌نظر می‌رسید هاگرید باشد.
هکتور که چیز خاصی پیدا نکرده‌بود، برگشت تا برود و به اربابش خبر بدهد، اما دیدن دونفر در گوشه‌ای از تصویر، او را متوقف کرد: رودولف و رویا دست در دست ِ هم مشغول پرت کردن عشق ِ بیشتر به رویای هاگرید، از توی یک سبد بودند.


کی آماده‌ی شفاف شدنه؟


تصویر کوچک شده







شما می ‌توانید مطالب را بخوانید
شما نمی توانید عنوان جدید باز کنید
شما نمی توانید به عنوان‌ها پاسخ دهید
شما نمی توانید پیام‌های خودتان را ویرایش کنید
شما نمی توانید پیام‌های خودتان را حذف کنید
شما نمی توانید نظر سنجی اضافه کنید
شما نمی توانید در نظر سنجی ها شرکت کنید
شما نمی توانید فایل‌ها را به پیام خود پیوست کنید
شما نمی توانید پیام بدون نیاز به تایید بزنید
شما نمی توانید از نوع تاپیک استفاده کنید.
شما نمی توانید از HTML در نوشته های خود استفاده کنید
شما نمی توانید امضای خود را فعال/غیر فعال کنید
شما نمی توانید صفحه pdf بسازید.
شما نمی توانید پرینت بگیرید.

[جستجوی پیشرفته]


هرگونه نسخه برداری از محتوای این سایت تنها با ذکر نام «جادوگران» مجاز است. ۱۳۹۹-۱۳۸۲
جادوگران اولین وبسایت فارسی زبان هواداران داستان های شگفت انگیز هری پاتر است. به عنوان نخستین خاستگاه ایرانی ایفای نقش مبتنی بر نمایشنامه نویسی با محوریت یک اثر داستانی در فضای مجازی، پرورش و به ارمغان آوردن آمیزه ای از هنر و ادبیات برجسته ترین دستاورد ما می باشد.