هری پاتر نخستین مرجع فارسی زبان داستان های شگفت انگیز هری پاتر

هری پاتر نسخه موبایل


در حال دیدن این عنوان:   1 کاربر مهمان





پاسخ به: باشگاه اسلاگهورن
پیام زده شده در: ۲۱:۳۵:۰۲ یکشنبه ۳۰ شهریور ۱۳۹۹
#99

هافلپاف، مرگخواران

رودولف لسترنج


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۲۰:۴۷ شنبه ۱۲ مهر ۱۳۹۳
آخرین ورود:
۱۷:۲۴:۳۳ پنجشنبه ۲۹ آبان ۱۳۹۹
از مودم مرگ من در زندگیست... چون رهم زین زندگی پایندگیست!
گروه:
ناظر انجمن
ایفای نقش
هافلپاف
کاربران عضو
گردانندگان سایت
مرگخوار
پیام: 1226
آفلاین
پست پایانی!


_یکی اون پاتیل هکتور رو بیاره، من باهاش کار دارم!
_نه بلاتریکس...نه...به پاتیلم کاری نداشته باش...میام..میام!
_آفرین روح خوب!

چند دقیقه بعد، زیر زمین خانه ریدل ها!

_هی هوریس...هی...خوابیدی؟ بیدار شو!
_چی؟ آه...بلاخره اومدین؟
_اره...بیا این روح هکتور...باهاش جانپیچ درست کن!
_بدینش به من...خب...اون چوب دستیم رو همبیارین که باهاش هکتور رو نصف کنم، دوتا جون داشته باشه!
_دوتا کمه که!
_پس چنتا؟ هر چی بیشتر باشه خطرناک تره و ممکنه روحش از بین بره!
_برای همین روح هکتور رو اوردیم دیگه...امتحانیه که اگه خراب شد چیزی رو از دست نداده باشیم...به نظرم عدد شونصد هزار رو امتحان کنیم!

سال‌ها بعد!

_بلا؟
_بله سرورم؟
_به نظرت چرا ما هر دفعه هکتور رو نابود میکنیم، باز هم زنده میشه و تکثیر پیدا میکنه؟ ها؟ تاثیر همون معجون‌های کوفتی‌ای هست که درست میکنه و روی خودش امتحان میکنه؟
_ایده ای ندارم ارباب...ولی حتما تاثیر معجون هاش هست...هر چی هست به ما ربطی نداره!


پایان!




پاسخ به: باشگاه اسلاگهورن
پیام زده شده در: ۱۰:۰۹:۴۲ شنبه ۲۹ شهریور ۱۳۹۹
#98

هافلپاف، مرگخواران

ایزابلا تینتوئیستل


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۲۰:۵۳:۴۶ شنبه ۱۸ مرداد ۱۳۹۹
آخرین ورود:
دیروز ۱۷:۴۲:۳۱
از ارباب دورم نکن
گروه:
کاربران عضو
هافلپاف
ایفای نقش
مرگخوار
پیام: 110
آفلاین
_نشنیدم
_نه نمیام . نه نمیام
_ هکتور دگورث گرنجر.
اگه نیای به ریش مرلین قسم می کشمت.
_نمیخوام وارد بحث تون بشما ولی چه جوری میتونیم یه مرده رو دوباره بکشیم؟
(متاسفانه در حال شناسایی مرگخوار مذکور بودیم که با لگد بانو لسترنج به بیرون از پست پرتاپ شد)
_کسی سوالی نداره؟
مرگخواران به نگاه هکتور که می گفت اگه نجاتم بدین به مرلین میگم بهتون تخفیف بده و نگاه جرئت دارین حرف بزنین بلا مواجه شدن و انتخاب شون رو کردن.

_خیر
_هکتور عزیزم انتخاب با خودته. یا میای پاپین یا کاری می کنم تسترالا به حالت گریه کنن
هکتور به مرگخواران که در پشت سر بلا علامت خفه کردن را در میاوردن نگاه کرد سپس به نگاه مرگ بار بلاتریکس. از اون جایی که بلا زیاد با مرگخوار ها سر و کله زده بود این نگاه ها رو خوب می شناخت . با یه حرکت صدم ثانیه ای روشو به بقیه مرگخوار ها برگردوند.
_
بلا با نگاه مشکوکی مرگخواران رو رصد کرد. و .....


ویرایش شده توسط ایزابلا تینتوئیستل در تاریخ ۱۳۹۹/۶/۲۹ ۱۰:۲۴:۰۹



پاسخ به: باشگاه اسلاگهورن
پیام زده شده در: ۱۹:۴۱:۴۸ یکشنبه ۴ خرداد ۱۳۹۹
#97

اسلیترین، مرگخواران

مرلین


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۲۱:۵۹ جمعه ۱۷ آبان ۱۳۹۸
آخرین ورود:
دیروز ۱۱:۲۹:۳۱
از بارگاه ملکوتی
گروه:
کاربران عضو
اسلیترین
ایفای نقش
مرگخوار
مترجم
پیام: 111
آفلاین
هکتور در راه مدام به این فکر می‌کرد که بلا چه بلایی میتونه سرش بیاره. با توجه به اینکه هکتور روح بود گزینه ها خیلی محدود بودند. عملا هیچ طلسمی روی هکتور کارساز نبود.

- هکتور، این طرف!

هکتور تا حدی توی فکر فرورفته بود که دیوار اتاق جراحی رو ندید و ازش عبور کرد. با فریاد سو که در آستانه در بود به مسیر طبیعی افراد دارای جسم برگشت؛ ولی هنوز به بلایی که بلاتریکس میتونست سرش بیاره فکر می‌کرد. اگه بلا نمیتونست کاری کنه پس دلیلی نداشت که بخواهد از او تبعیت کند.

یادش افتاد یکبار بلاتریکس مجسمه ای را روی دختر ماگلی انداخت که مشغول حرف زدن با رودولف بود. دختر بیچاره دیگر نمیتوانست حرف بزنه.

- ولی جسم داشت.

هکتور زیر لب گفت. یکبار دیگر بلاتریکس سر یک جادوگر را توی دیگ معجون پزی فرو برده بود.

- ولی جسم داشت.

هکتور با هربار یادآوری عذاب هایی که بلاتریکس به بقیه می‌داد این جمله رو تکرار می‌کرد.

- چیه هی میگی ولی جسم داشت؟
- بلا. من حذف گزینه کردم. تو نمیتونی هیچکاری با من داشته باشی چون من جسم ندارم.

حوصله بلاتریکس داشت سر می‌رفت. رو به روح هکتور برگشت و گفت:

- هکتور. نصف راه مونده. میای یا نه؟
- نه!


شروع و پایان با ماست!


پاسخ به: باشگاه اسلاگهورن
پیام زده شده در: ۹:۵۷:۲۷ یکشنبه ۲۴ فروردین ۱۳۹۹
#96

رکسان ویزلی


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۳:۱۳ پنجشنبه ۱۷ مرداد ۱۳۹۸
آخرین ورود:
۱۳:۱۷:۲۱ سه شنبه ۴ آذر ۱۳۹۹
از ش چندشم میشه!
گروه:
شناسه های بسته شده
پیام: 222
آفلاین
وقتی بلاتریکس می گفت "یا بلایی به سرت میارم که تا حالا توی عمرت ندیده باشی"، منظورش این بود که یا واقعا بلایی سرت میاورد که تا به حال توی عمرت ندیدی، یا بلایی سرت میاورد که توی عمرت دیدی، ولی دلت نمیخواست سرت بیاد! هکتور یاد همه مرگخوارهایی افتاد که جلوی روش تا حد مرگ شکنجه شده بودن، و همه ماگل هایی که کشته شده بودن...
و ترسید! و با بی میلی تمام پایین تر اومد. و همچنان به مرگخوارها و ماگل های بدبختی فکر میکرد که...

جسم داشتن! همه اون مرگخوارها و ماگل ها جسم داشتن که شکنجه میشدن و یا میمردن. هکتور الان یه روح بود. مگه بلاتریکس چه بلایی میتونه سرش بیاره؟

- بیا دیگه. یه ساعته اینجا علافمون کردی.

هکتور چنان توی فکرش غرق شده بود که متوجه گذر زمان نشده بود. اول آروم آروم پایین اومد، ولی بعد یادش اومد که یه روحه.
- نمیام.
- ببین هکتور، من الان خیلی دارم خودمو کنترل میکنم که بتونم سفید بودنتو تحمل کنم. پس اینقد وقت تلفی نکن که میدونی باهات چیکار میکنم.

وقتی بلاتریکس اونطوری به کسی نگاه میکنه و میگه "میدونی باهات چیکار میکنم" دو حالت داره؛ یا نمیدونی قراره باهات چیکار کنه، یا میدونی ولی دلت نمیخواد سرت بیاد! و میدونی که میتونه. هکتور هم با در نظر گرفتن سفید بودنش، و نگاه و دیالوگ بلاتریکس، مثل یه روح خوب، سرش رو انداخت پایین و راه افتاد.


رکسان خالی... خالی خالی! بدون ویزلی!

تصویر کوچک شده




پاسخ به: باشگاه اسلاگهورن
پیام زده شده در: ۲۰:۰۳:۳۱ جمعه ۲۲ فروردین ۱۳۹۹
#95

سوزانا هسلدن


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۲۰:۳۸:۳۳ دوشنبه ۴ فروردین ۱۳۹۹
آخرین ورود:
امروز ۱۶:۴۹:۴۶
گروه:
کاربران عضو
ایفای نقش
پیام: 49
آفلاین
- من... من یه روحم! وای خدا جونم روح بودن چه کیفی میدهههههه!


هکتور بسیار شفاف شده بود. به نظر می‌رسید دیوانه شده است. او، در هوا معلق بود و به آرامی در میان هوا وول می‌خورد و این ‌ور و آن ور می‌رفت. لبخند دندان نمایی روی لب‌هایش بود و آوازی را با صدای بلند می‌خواند.
بلاتریکس، دنبال او می‌دوید و‌ مدام جیغ می‌کشید.
- هکتور! هکتور وایسا باید ببریمت پیش اسلاگهورن!


هکتور ناگهان ایستاد و بدن شفاف و بی‌رنگش اوج گرفت تا دست بلاتریکس به او نرسد. سپس انگار مثل میرتل گریان شد. هاله‌‌ای از اندوه و ناامیدی و حسرت چشم‌هایش را پوشاند و آه کشید. سپس به جسم خودش، که حالا دیوانه‌وار تکان می‌خورد و از سر آن خون بیرون می‌ریخت نگاه کرد. گابریل مدام جیغ می‌کشید و می‌دوید و به نظر می‌رسید دارد تلاش می‌کند تا آن همه خون را تمیز کند و جنازه‌ی هکتور را جمع کند. اما تلاشش بی‌فایده بود و صورتش مثل روح هکتور، سفید و رنگ پریده شده بود.

- اوه، جسممو به کند کشیدید بعد حالا می‌خواید باهام هورکراکس بسازید؟


روح هکتور فینی کرد و در حالی که دست‌هایش را در هم قفل کرده بود، با اندوه و غصه ادامه داد:
- محاله بذارم. محاله!


روح هکتور هق هقی کرد و دوباره صدای فین به گوش رسید. بلاتریکس چنان محو تماشای او شده بود که کلا از یاد برده بود هدفشان از شکافتن مغز هکتور چه بوده است. البته تا آن لحظه این‌طور بود. بلاتریکس لرزش تهدید آمیزی کرد و با خشم به سمت هکتور رفت.

- ببین هکتور، یا میای پایین و باهامون می‌ری پیش اسلاگهورن، یا بلایی به سرت میارم که تا حالا توی عمرت ندیده باشی.


Purple and black dreams, a velvet doll and the
∞ ...stars waving meتصویر کوچک شده


پاسخ به: باشگاه اسلاگهورن
پیام زده شده در: ۱۵:۱۵:۳۰ شنبه ۱۶ فروردین ۱۳۹۹
#94

اسلیترین، مرگخواران

لرد ولدمورت


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۴:۳۹ سه شنبه ۸ آبان ۱۳۸۶
آخرین ورود:
امروز ۱۶:۵۹:۲۴
از ما گفتن...
گروه:
کاربران عضو
اسلیترین
ناظر انجمن
مرگخوار
ایفای نقش
پیام: 6201
آفلاین
خلاصه:

مرگخوارا تصمیم گرفتن که دور از چشم لرد سیاه، برای خودشون هورکراکس درست کنن و برای این کار پیش هوریس اسلاگهورن می رن. هوریس بهشون می گه که نیاز به یه روح دارن و اونا هم تصمیم می گیرن روح هکتور رو در بیارن. برای این کار قراره مغزش رو بشکافن. گابریل برای این کار انتخاب می شه.

....................

گابریل دستکش های جراحی اش را به دست کرد.

-گب؟...دستکش؟

گابریل به طرف سو که سرش را از لای در، اخل اتاق کرده بود برگشت.
-بله سو...دستکش. مغز می تونه آلودگی های زیادی به همراه داشته باشه. می خوای قضیه رو برات باز کنم؟

بلاتریکس سر گابریل را گرفت و به طرف مغز هکتور خم کرد.
-منظورش این بود که این چهاردهمین جفت دستکشیه که رو هم رو هم پوشیدی. دستات اندازه دستای هاگرید شد. و تنها چیزی که الان باید باز کنی این مغزه!

گابریل ترجیح می داد دستش با هفده لایه دستکش محافظت شود، ولی چهره عصبانی بلاتریکس او را قانع کرد که چهارده جفت هم کافی است.

چاقو را روی مغز هکتور گذاشت و کمی فشار داد.

خون بیرون زد!

-کثیییییییییییف! پناه بر ارباب....خون! گلبول های قرمز و سفید!

در حالی که گابریل فریاد زنان دور اتاق می دوید، بلاتریکس با تبر ضربه ای به مغز هکتور زد.
-سفید؟...فکر می کنم نابود شدن!

بلاتریکس به طور پیش فرض برای نابود کردن هر نوع سفیدی برنامه ریزی شده بود.
مغز هکتور به دو نیم شد و روح شفاف کوچکی از آن خارج شد.




پاسخ به: باشگاه اسلاگهورن
پیام زده شده در: ۱۵:۵۰:۱۴ پنجشنبه ۲۲ اسفند ۱۳۹۸
#93

هافلپاف، مرگخواران

اگلانتاین پافت


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۹:۳۶ پنجشنبه ۱۰ مرداد ۱۳۹۸
آخرین ورود:
امروز ۲۱:۳۶:۱۸
گروه:
مرگخوار
ایفای نقش
هافلپاف
کاربران عضو
پیام: 152
آفلاین
- خجالت نمی کشید؟
- اممم...باز کدوم کارم رو شده؟
- خجالت که نه...ولی چیزای دیگه می کشیم.
- چرا باید خجالت بکشیم؟
- چون من وزیر این مملکتم...من باید برم مغز هکتور رو بشکافم؟
- منم بلای این مملکتم.

گابریل با لبخند شیرین بلاتریکس رو به رو شده بود و میدانست این آرامش قبل از طوفان است.
- اممم...راست میگی بلا. منطقی بود.
- پس خدافظ گَب.

گابریل باید زود دلیل قابل توجهی پیدا می کرد.
- هی...اون کلاغه رو.

شوخی، بسیار بی مزه و لوس تر از آنی بود که مرگخواران به خودشان، زحمت نگاه کردن به نقطه ای که گابریل نشان میداد را بدهند.
- خیلی خب...تلاشت رو کردی. حالا برو دیگه.
- آخه...آخه میدونید؟ من...

بلا به گابریل اجازه تمام کردن جمله اش را نداد و با لگدی او را به طرف هکتور پرت کرد.


ارباب...ناراحت شدید؟



پاسخ به: باشگاه اسلاگهورن
پیام زده شده در: ۰:۰۸:۰۹ پنجشنبه ۲۲ اسفند ۱۳۹۸
#92

اسلیترین، مرگخواران

لرد ولدمورت


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۴:۳۹ سه شنبه ۸ آبان ۱۳۸۶
آخرین ورود:
امروز ۱۶:۵۹:۲۴
از ما گفتن...
گروه:
کاربران عضو
اسلیترین
ناظر انجمن
مرگخوار
ایفای نقش
پیام: 6201
آفلاین
-ایول. ارباب انتخاب شد.

ملت مرگخوار به طرف گابریل که شاخه خشکی را وارد ماجرا کرده بود برگشتند.
-ارباب کجا بود! ارباب که اصلا جزو قرعه کشی نبودن. این شاخه چیه؟

گابریل اسپری چوب پاک کنش را به شاخه زد.
-خب...من دلم نیومد نباشن. شاید حق ایشون باشه که برنده بشن. چرا حقوق ارباب رو پایمال می کنین؟

-راست می گه. من موافقم!

سو لی که پشت در ایستاده بود و با جادویی که کسی تا آن روز ندیده بود، دستش را تا مکان قرعه کشی دراز کرده بود، موافق بود.

ولی کسی کلا به سر تا پای سو اهمیتی نمی داد...چه برسد به موافقتش.

-خب...ارباب حذف می شن.

پس گردنی بلاتریکس نثار فنریر شد!

-خودت حذف می شی با هفت جد و آبادت!

-پس ارباب می رن جلو و مغز هکتور رو می شکافن!

پس گردنی دوم، به وضوح محکم تر بود.

-خودت می ری جلو با کل فک و فامیلا و متعلقاتت! مگه ارباب رو از سر راه آوردیم؟ ارباب نوبتشونو می دن به نفر بعدی که خود گابریله!

گابریل نگاهی به هکتور بستری شده انداخت.
-نمی شه منم نوبتمو بدم به یکی دیگه؟ اصلا بهداشتی به نظر نمی رسه.




پاسخ به: باشگاه اسلاگهورن
پیام زده شده در: ۱۵:۲۶:۵۱ شنبه ۱۷ اسفند ۱۳۹۸
#91

اسلیترین، مرگخواران

گابریل دلاکور


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۶:۳۹ یکشنبه ۹ تیر ۱۳۹۸
آخرین ورود:
امروز ۱۶:۴۷:۱۰
گروه:
اسلیترین
کاربران عضو
ایفای نقش
مرگخوار
ناظر انجمن
پیام: 291
آفلاین
- خب؟
- ما می‌خوایم هورکراکس برای خودمون بسازیم که نمیریم، اینجوری که زودتر می‌میریم.

همه‌ی مرگخوارها اینو قبول داشتن.

- پس دو راه باقی می‌مونه، یا قرعه‌کشی می‌کنیم، یا بلا فرد مورد نظرو انتخاب می کنه.

همه‌ی نگاه‌ها به‌طرف رودولف برگشت و با اشتیاق، سعی کردن راه دوم رو انتخاب کنن. اما رودولف که جانش رو در خطر می‌دید، نفری یک پس‌گردنی به جمع مشتاقان زد.
- گفته‌باشما اصلا هر کس واسه راه دوم مشتاقه من از اینجا می‌رم!

این بار حتی همه برای راه دوم مشتاق‌تر بودن اما رودولف قمه‌اش رو از جیب بیرون کشیده‌بود و تهدید وار جمع رو زیر نظر گرفته‌بود.

- همه دستاتون‌و بیارید وسط. با شمارش من، یک دو سه، پالام پولوم پیلیچ!

هر چند راه‌حل انتخابیشون واسه‌ی قرعه‌کشی به شدت بی‌مزه و لوس بود و هیچ بار آموزشی‌ای هم نداشت، ولی نویسنده هیچ راه دیگه‌ای برای قرعه‌کشی‌های این مدلی بلد نیست.

- رودولف انتخاب شد!
- قرعه‌کشی دوباره انجام می‌شه! من اصلا نتیجه رو قبول ندارم!
- هرگز، رودولف برو.
- اصلا می‌دونین چیه، من از قصد این کارو کردم. چه بهتر. فکر کنین اگه مغز هکتورو بشکافم، دیگه کاری نمونده که من با این قمه‌ام نکرده باشم. اصلا می‌بینین چقدر باکلاسه که چیزی که هیچکس فکر نمی‌کرد وجود داشته باشه رو بشکافی؟ از فردا من معروف می‌شم مشهور می‌شم! هم یه هورکراکس دارم هم چیزی به اسم "مغز هکتور" رو شکافتم. واااای چقدر ساحره واسه امضا کردن دورم جمع بشه! ... من دارم می‌رم...
- قرعه‌کشی دوباره انجام می‌شه و رودولف اصلا توی قرعه‌کشی قرار نمی‌گیره.
- آخه...
- آخه بی آخه!

رودولف که سعی داشت کسی لبخند شیطانی‌اش رو نبینه، قمه‌اش رو دوباره تو جیبش گذاشت و نظاره‌گر ماجرا شد.

- پالام پولوم پلیچ!


کی آماده‌ی شفاف شدنه؟


تصویر کوچک شده


پاسخ به: باشگاه اسلاگهورن
پیام زده شده در: ۳:۴۳:۳۳ چهارشنبه ۱۴ اسفند ۱۳۹۸
#90

مروپ گانت old


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۶:۲۸ شنبه ۲۷ مرداد ۱۳۹۷
آخرین ورود:
دیروز ۰:۵۹:۱۶
از زیر سایه عزیز مامان
گروه:
شناسه های بسته شده
پیام: 407
آفلاین
-بالا...بالا...بالا...نه یکم پایین تر...آره همونجاست.
-اینجا چرا نوشته: "خطر مواد رادیو اکتیو"؟
-میدونی؟ ماجراش خیلی جذابه!

هکتور در حالی که مغزش مانند ژله در اثر ویبره هایش می لرزید صدایش را صاف کرد.
-ماجرا از اونجا شروع میشه که ماری کوری توی آزمایشگاهش در حال شکافتن هسته مغز من بود که سرطان خون گرفت و دار فانی رو وداع گفت. بعد کشورهای آستکباری که متوجه قدرت بنده شده بودند مغز منو از جاش در آوردن و شوت کردن سمت هیروشیما و ناکازاکی! بعد از اون توی چرنوبیل داشتن با مغز بنده گل کوچیک بازی می کردن که منفجر شد و گل کوچیکشون نصفه موند!
-

ملت مرگخوار همزمان پنج قدم از هکتور فاصله گرفتند.

-چرا از من فاصله می گیرین؟! منو از خودتون دور نکنید.

هکتور پنج قدم به مرگخواران نزدیک تر شد.

-نه!

مرگخواران پنج قدم دیگر فاصله گرفتند.

-کرونا ندارم که...من خیلی بی خطرترم! نگاه کنید حتی می تونید با مغزم کوییدیچ بازی کنید.

هکتور مغزش را از جایش در آورد و آماده پرتابش شد.

-نه هکتور خیلی ممنون...بذارش سر جاش جون هرکی دوست داری.
-ایش! یکم جنبه بازی ندارید! حالا میل خودتونه...می تونید برای دسترسی به روحم هسته مغزمو بشکافین ولی خطرات خودشو داره دیگه. راه حلم اینه یه از جان گذشته پیدا کنید که براتون اینکارو انجام بده.









شما می ‌توانید مطالب را بخوانید
شما نمی توانید عنوان جدید باز کنید
شما نمی توانید به عنوان‌ها پاسخ دهید
شما نمی توانید پیام‌های خودتان را ویرایش کنید
شما نمی توانید پیام‌های خودتان را حذف کنید
شما نمی توانید نظر سنجی اضافه کنید
شما نمی توانید در نظر سنجی ها شرکت کنید
شما نمی توانید فایل‌ها را به پیام خود پیوست کنید
شما نمی توانید پیام بدون نیاز به تایید بزنید
شما نمی توانید از نوع تاپیک استفاده کنید.
شما نمی توانید از HTML در نوشته های خود استفاده کنید
شما نمی توانید امضای خود را فعال/غیر فعال کنید
شما نمی توانید صفحه pdf بسازید.
شما نمی توانید پرینت بگیرید.

[جستجوی پیشرفته]


هرگونه نسخه برداری از محتوای این سایت تنها با ذکر نام «جادوگران» مجاز است. ۱۳۹۹-۱۳۸۲
جادوگران اولین وبسایت فارسی زبان هواداران داستان های شگفت انگیز هری پاتر است. به عنوان نخستین خاستگاه ایرانی ایفای نقش مبتنی بر نمایشنامه نویسی با محوریت یک اثر داستانی در فضای مجازی، پرورش و به ارمغان آوردن آمیزه ای از هنر و ادبیات برجسته ترین دستاورد ما می باشد.