هری پاتر نخستین مرجع فارسی زبان داستان های شگفت انگیز هری پاتر

هری پاتر نسخه موبایل


در حال دیدن این عنوان:   1 کاربر مهمان





پاسخ به: بنگاه املاک گرگینه ی صورتی
پیام زده شده در: ۱۱:۵۸ یکشنبه ۷ اردیبهشت ۱۳۹۹

اسلیترین، ویزنگاموت، مرگخواران

بلاتریکس لسترنج


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۲۲:۰۵ سه شنبه ۱۸ مهر ۱۳۹۶
آخرین ورود:
امروز ۲۱:۵۹:۰۶
از زير سايه لرد سياه
گروه:
مرگخوار
ناظر انجمن
ایفای نقش
اسلیترین
کاربران عضو
پیام: 724
آفلاین

توافق انجام شده بود. بالاخره بعد از مدت‌ها بی‌خانمانی، مرگخواران جایی برای خواب گیر آورده بودند.

-ما فقط بخاطر شما حاضر شدیم به این مکان زشت بیاییم... وگرنه مایل بودیم از باران بهاری لذت ببریم!
مرگخواران به شدت موافقتشان را اعلام کردند. جز یکی...
-ارباب دیر نشده... می‌خواین شما برید زیر بارون یه قدمی بزنید. ما همینجا می‌خوابیم و صبح میایم پیش شما!

لرد قبل از نابود کردن مرگخوار به چهره او دقیق شدند.

-پیتر! من پیترم. مرگخوار آینده‌اتون!

ثانیه‌ای بعد پیتر که مرگخوار نبود، از پنجره به زیر شاخ و برگ درخت پرتاب شد. درخت تکانی به خودش داد، به سمت پنجره آمد و با شاخه ضربه‌ای به شیشه زد.
-گرمه اون تو؟ خشکه؟... جاتون راحته؟

مرگخواران به شدت نیازمند خواب بودند. اما درخت دلش شکسته و پشت پنجره مشغول غر زدن بود!


I was and am the Dark Lord's most loyal servant
I learned the Dark Arts from him


پاسخ به: بنگاه املاک گرگینه ی صورتی
پیام زده شده در: ۶:۲۳ یکشنبه ۷ اردیبهشت ۱۳۹۹

رکسان ویزلی


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۳:۱۳ پنجشنبه ۱۷ مرداد ۱۳۹۸
آخرین ورود:
۱:۰۶:۳۸ جمعه ۲۸ آذر ۱۳۹۹
از ش چندشم میشه!
گروه:
شناسه های بسته شده
پیام: 219
آفلاین
ولی رابستن هنوز اعتراض داشت. اون معتقد بود حق فضاییا بیشتر از اينه. حق فضاییا داشت پایمال می شد و ظاهرا هیچکس نمیخواید هیچ کاری دربارش انجام بده. ولی رابستن هر کسی نبود؛ اون یه فضایی بود و نباید در دفاع از همنوعانش کم میذاشت، نباید سکوت میکرد.

برای لحظه ای، یاد همه لحظاتی افتاد که بخاطر فضایی بودن حقشو خورده بودن؛ مثل... مثل...

خب، شاید تا الان خیلی هم حقش بعنوان فضایی پایمال نشده بود... اما خب، شاید در آینده نه چندان دور ميشد. پس از همین الان باید شروع میکرد. کاغذی از جیبش بیرون آورد، که خیلی وقت پیش برای چنین موقعی نوشته بود. نفس عمیقی کشید که حاکی از اندوه بود. صداشو صاف کرد، و شروع به صحبت کرد... ولی با کمی دقت، فهمید که فقط چند تا صدای نامفهوم از دهنش خارج ميشه... و با کمی دقت بیشتر، دید بلاتریکس جلوی دهنشو گرفته.

- رابستن؟ تو دوست داری دوباره بهونه دست طرف بدی تا بیرونمون کنه؟
-
- خوبه. پس آروم راه بيفت.

رابستن با اندوه فراوان کاغذ رو دوباره توی جیبش چپوند. شاید یه روز بالاخره میتونست ازش استفاده کنه.


رکسان خالی... خالی خالی! بدون ویزلی!

تصویر کوچک شده




پاسخ به: بنگاه املاک گرگینه ی صورتی
پیام زده شده در: ۳:۴۶ یکشنبه ۷ اردیبهشت ۱۳۹۹

هافلپاف، مرگخواران

سدریک دیگوری


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱:۳۳ دوشنبه ۲۸ خرداد ۱۳۹۷
آخرین ورود:
امروز ۲۲:۱۱:۵۷
از خواب بیدارم نکن!
گروه:
کاربران عضو
هافلپاف
ایفای نقش
مرگخوار
ناظر انجمن
پیام: 399
آفلاین
- مشکلی نیست. اونم جادوگره، با ما تو یه اتاق می‌مونه.

تام این را گفت و منتظر جواب مرد ماند.

- نمی‌شه. اون که اصلا زمینی نیست که معلوم باشه مذکره یا مونث!

به رابستن برخورد و غرورش را جریحه‌دار کرد.
- یعنی چی شدن می‌شه آقا؟ مگه ما فضایی‌‌ها چه مشکلی داشتن می‌شیم؟ اتفاقا خیلیم مشخص شدن هست که مذکر بودن می‌شیم یا نه! من یه مذکر قوی بودن می‌شم و تو باید اینو فهمیدن کنی!

با این که مرد حتی یک کلمه هم از حرف‌های رابستن نمی‌فهمید، اما متوجه خشم بیش از اندازه‌ی درونش می‌شد. بنابراین در حالی که سعی می‌کرد فاصله‌اش را با فضایی خشمگینی که معتقد بود خطرناک است، حفظ کند، گفت:
- خیلی خب، هرطور راحتین. حالا که بالاخره به توافق رسیدیم، بیاین بریم اتاقاتونو نشون بدم.


فقط ارباب!
هستم...ولی خستم!

تصویر کوچک شده



پاسخ به: بنگاه املاک گرگینه ی صورتی
پیام زده شده در: ۲:۱۵ یکشنبه ۷ اردیبهشت ۱۳۹۹

ریونکلاو، مرگخواران

تام جاگسن


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۹:۴۱ سه شنبه ۶ فروردین ۱۳۹۸
آخرین ورود:
امروز ۲۱:۱۴:۱۵
از تسترال جماعت فقط تفش به ما رسید.
گروه:
ریونکلاو
کاربران عضو
ایفای نقش
مرگخوار
ناظر انجمن
گردانندگان سایت
مترجم
پیام: 555
آفلاین
پس دستشو بالا آورد و با ضربه ای به زندگی قطره ها روی سرش پایان داد.
- حالا که فکرشو می‌کنیم... میشه کنار بیایم.

لردسیاه دقیقا قبل از اینکه هتل‌دار در هتل را قفل کند، رو به او کرد و این را گفت.

- خب... پس راضی ای ساحره ها جدا و جادوگرا جدا باشن؟
- فعلت رو درست کن ملعون.

هتل‌دار دوباره جمله اش را تکرار کرد.
- راضی‌این ساحره ها جدا و جادوگرا جدا باشن؟
- بله.

هتل‌دار دوباره مرگخوارا و لردسیاه رو به درون لابی هتل آورد.

- خب، این لختِ اتاق جادوگرا. این نقاله به دستِ هم اتاق جادوگرا. این کلاهیِ ساحره ها...

و به ترتیب ادامه داد تا به رابستن رسید.
- این فضائیه! باید اتاق جدا براش بگیرین.

مرگخوارها پول اتاق جدا رو نداشتن!


آروم آقا! دست و پام ریخت!




پاسخ به: بنگاه املاک گرگینه ی صورتی
پیام زده شده در: ۰:۳۶ یکشنبه ۷ اردیبهشت ۱۳۹۹

اسلیترین، ویزنگاموت، مرگخواران

هکتور دگورث گرنجر


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۲۱:۴۲ سه شنبه ۲۴ تیر ۱۳۹۳
آخرین ورود:
امروز ۱:۵۴:۰۷
از روی شونه های آریانا!
گروه:
مرگخوار
ایفای نقش
اسلیترین
کاربران عضو
ناظر انجمن
پیام: 859
آفلاین
قطره ی اول از آسمون صاف وسط پیشونی لرد فرود اومد! قطره ی دوم مستقیم در حلقوم لرد فرو رفت و سومی کنار قطره ی دوم.

- قطرک میگم ببین چه سرزمین بی آب و علفیه! هیچ پستی و بلندی هم نداره. صاف صافه.

قطره ی سوم در حالی که دستش رو پشت سرش گذاشته بود، گفت:
- بی خیال بابا مقطر. از هوا لذت ببر تازه بعد از یه عمر آسایش گرفتیم. از نور ماه لذت ببر!
- کدوم نور ماه؟ یادت رفت همین الان از ابر پیاده شدیم؟
- به نظر من که سخت میگیری اینجا که نورش خوبه. این زمین انقدر صاف و صیقلیه که نور این چراغ ها رو حسابی منعکس کرده. تا سر و کله ی مزاحم پیدا نشده ازش لذت ببر!

همین که این جمله از دهنش خارج شد، دسته ی جدید و بیشتری از قطره ها وسط پیشونی لرد فرود اومدن و با پیوستن به همدیگه رودخونه ای رو به مبدا پیشونی لرد و ایستگاه های دماغ، لب، چونه و کفش تشکیل دادن.

- هوووووووو! چه حالی میده!

گویا به قطره ها داشت خیلی خوش میگذشت. ولی به لردی که از تمام سرش آب میچکید، اصلا!


ارباب یه دونه باشن... واسه ی نمونه باشن!


تصویر کوچک شده


پاسخ به: بنگاه املاک گرگینه ی صورتی
پیام زده شده در: ۲۳:۵۵ شنبه ۶ اردیبهشت ۱۳۹۹

اسلیترین، مرگخواران

لرد ولدمورت


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۴:۳۹ سه شنبه ۸ آبان ۱۳۸۶
آخرین ورود:
امروز ۲۲:۴۰:۱۳
از ما گفتن...
گروه:
کاربران عضو
اسلیترین
ناظر انجمن
مرگخوار
ایفای نقش
پیام: 6341
آفلاین
اعتماد به نفس درخت تا جایی ادامه پیدا کرد، که مامور، تبر کوچکی از پشتش بیرون آورد...

این جا بود که درخت جیغی کشید و "ارباااااااااااااب" گویان به طرف لرد سیاه دوید.

لرد سیاه خشمگین شد.
-باز نقشه مان برای خلاص شدن از شر این درخت سمج نگرفت.

درخت این حرف را شنید و رفت در گوشه ای نشست و سرش را روی تنه اش گذاشت و زد زیر گریه.

مامور به طرف لرد و مرگخواران برگشت.
-خب؟ تصمیمتون چیه؟ ساحره ها و جادوگرا جدا...یا درا رو ببندم بمونین همین بیرون؟ زودتر تصمیم بگیرین چون به زودی بارون هم شروع می شه. بعدش اگه بخوایین هم باز نمی کنم.

لرد سیاه با چهره ای مصمم گفت:
-یارانمان از ما جدا نمی شوند...درا رو ببندین!

مصمم بودن لرد سیاه، درست مثل اعتماد به نفس درخت، زیاد طول نکشید.

درست تا لحظه ای که احساس کرد یکی دو قطره از آسمان، روی صورتش افتاد!




پاسخ به: بنگاه املاک گرگینه ی صورتی
پیام زده شده در: ۲۳:۳۹ شنبه ۶ اردیبهشت ۱۳۹۹

گریفیندور، مرگخواران

پیتر جونز


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۳:۵۳ دوشنبه ۲۶ اسفند ۱۳۹۸
آخرین ورود:
امروز ۲۲:۳۳:۵۷
از محله ی جادوگران جوان تحت آموزش هاگوارتز
گروه:
کاربران عضو
گریفیندور
ایفای نقش
مرگخوار
پیام: 161
آفلاین
ولی مرد کمی تفکر کرد و دریافت که این کار بسیار غیر عاقلانه است و یک مامور باید قوی باشد پس شاخه را دور انداخت و گفت:
_مردان جدا و زنان هم جدا همین است که هست. (ولی با دیدن بلا که بسیار عصبی است اضافه میکند.)ایشون هم میتوانند با مردان بروند. ولی دیگر همه جدا از هم.

لرد عصبی بود. این مرد کیست که به لرد توهین میکند؟ لرد دنبال مرگخواری باابهت گشت(به جز بلا) تا به مرد نشان دهد لرد و مرگخوارانش کیستند...
لرد به مرگخواران نگاهی کرد تا شاید شخصی شایسته پیدا کند...
رکسان خالی پشت اگ... قایم شده بود چون از درخت می ترسید...
اگ... با بیخیالی پیپ میکشید و به آسمان نگاه می کرد...
تام در حال حساب کردن زمان پرتاب سیب به آسمان بود...
رودولف به ساحره هایی که قدم میزدند چشمک می زد...
درخت آماده ی فداکاری به لرد نگاه می کرد...

لرد با غرور به درخت گفت:
_ ای مرگخوار فداکار ما... به این مرد نشان بده ما کی هستیم...

درخت شاخه هایش را جلو داد و گفت:
_چشم سرورم...

صدای اعتراض مرگخواران بلند شد:
_ارباب خودتون گفتین درخت لیاقت مرگخوار بودن نداره...
_این درخت درخته!درخت نمیتونه مرگخوار شه!
_شما مگه اشک های صمغی اش را ندیدید. یک مرگخوار هیچ وقت گریه نمیکنه.

لرد در حالی که با خشم به مرگخواران نگاه میکرد گفت:
_ما کی همچنین حرفی زدیم.ساکت باشید. . درخت برو ببینم چه میکنی...

درخت در حالی که تنه خود را جلو می داد به سراغ مرد رفت...


Darkness can be found in the happiest moments, only if one remembers turning off the lights.

تاریکی رو میشه تو شاد ترین لحظات پیدا کرد، فقط اگه یه نفر یادش باشه که چراغو خاموش کنه.


پاسخ به: بنگاه املاک گرگینه ی صورتی
پیام زده شده در: ۲۱:۵۱ شنبه ۶ اردیبهشت ۱۳۹۹

اسلیترین، ویزنگاموت، مرگخواران

بلاتریکس لسترنج


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۲۲:۰۵ سه شنبه ۱۸ مهر ۱۳۹۶
آخرین ورود:
امروز ۲۱:۵۹:۰۶
از زير سايه لرد سياه
گروه:
مرگخوار
ناظر انجمن
ایفای نقش
اسلیترین
کاربران عضو
پیام: 724
آفلاین

-بیینین... این غیر ممکن...

حرف مامور هنوز تمام نشده بود که بلا قدمی به مامور نزدیک شد. وز موهایش به طرز ترسناکی بیشتر شده بود.

-خب... این خانوم واسه خودش مردیه. ایشون می‌تونه با شما بمونه.

بلاتریکس لبخند نه‌چندان شیرینی زد.
-مشکل حل شد!

لب پایین تمامی ساحرگان مرگخوار با این جمله بلاتریکس به سنگ فرش زمین رسید.
-یعنی چی؟... بلا از ما هم دفاع کن. ما نمی‌خوایم از ارباب جدا شیم.
-بلا من چی؟ تفکیک جنسیتی تا به کی؟ چون چوبم باید طر‌د شم؟ از منم دفاع کن!

بلاتریکس با لبخند دیگری به سمت مامور برگشت.
-اینجا شومینه هم دارید؟
-داریم!
-خوبه! چون ما هیزمش رو داریم!

و به درخت اشاره کرد. درخت شاخه هایش را به ریشه کشید و پشت ربکا خود را پنهان کرد.

-خب... وارد می‌شید؟
-خیر نمی‌شیم! یارانمون باید نزد ما بمونن. هیچکس از ما جدا نمیشه!

مامور به وضوح دنبال سطحی می‌گشت تا سر خود را بر آن بکوبد و درخت با بزرگواری شاخه‌ای تقدیمش کرد!


I was and am the Dark Lord's most loyal servant
I learned the Dark Arts from him


پاسخ به: بنگاه املاک گرگینه ی صورتی
پیام زده شده در: ۲۱:۳۷ شنبه ۶ اردیبهشت ۱۳۹۹

اگلانتاین پافت


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۹:۳۶ پنجشنبه ۱۰ مرداد ۱۳۹۸
آخرین ورود:
۱۱:۱۰:۱۷ یکشنبه ۱۴ دی ۱۳۹۹
گروه:
شناسه های بسته شده
پیام: 156
آفلاین
- خیلی خب...قبلش باید تفکیک بشید. صف سمت راست برای خانوم ها و سمت چپ برای آقایون...

مرگخواران هاج و واج به مردی که فریاد می کشید، نگاه می کردند.
- یعنی چی اصلا این کار؟...یعنی ساحره های با کمالات با من نباشن؟...غر؟...
- من و عزیز مامان از هم جدا بشیم؟ هرگز...
- صف یه جورایی ترسناکه ها...

درخت اما درمانده تر از همه گوشه ای ایستاده بود. شنیدن این که باید خودش را تحویل بدهد، حالش را بد کرده بود.
- ناراحت شدی؟

اگلانتاین سوالی اشتباه را از آدمی اشتباه تر پرسیده بود؛ چون درخت که دلش از بی انصافی های زمانه پر بود، دوباره سرش را روی شانه لرد سیاه گذاشت و گریه را از سر گرفت.

لرد شاخه های درخت را گرفت و از خود دور کرد.
- یاران ما از هم دور نمی شوند...هر جا برویم باهم می رویم.
- آخه این غیر خلاف قوانین...
- می خواهی بِلایمان قوانین را نشانت بدهد؟

بلاتریکس درحالی که دندان هایش را به مرد نشان میداد، خود را برای دعوا گرم می کرد.


ارباب...ناراحت شدید؟



پاسخ به: بنگاه املاک گرگینه ی صورتی
پیام زده شده در: ۲۰:۱۴ شنبه ۶ اردیبهشت ۱۳۹۹

مروپ گانت


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۶:۲۸ شنبه ۲۷ مرداد ۱۳۹۷
آخرین ورود:
امروز ۱۱:۲۸:۳۰
از زیر سایه عزیز مامان
گروه:
کاربران عضو
ایفای نقش
پیام: 409
آفلاین
-وسایل چوبی؟! یعنی منم باید خودمو تحویل بدم؟

درخت این جمله را گفت و بسیار دلشکسته سرش را بر روی شانه لرد گذاشت و شروع به گریه کرد.

لرد که تمام ردایش آغشته به صمغ درخت شده بود با خشم به مسئول گرمخانه نگاهی انداخت.
-یعنی چه که هرچه جسم چوبی داریم تحویل دهیم؟
-ارباب؟! همیشه میدونستم شما دوست دارین که یه درخت مرگخوارتون باشه اما مستقیم احساساتتون رو به من بروز نمیدید...برای همینه که دارید از من دفاع می کنید!
-نخیر، سوء تفاهم شده! داریم از چوبدستیمون دفاع می کنیم!

درخت، دچار سرخوردگی عاطفی شد و اشک های صمغی اش بر روی ردای لرد افزایش پیدا کرد.








شما می ‌توانید مطالب را بخوانید
شما نمی توانید عنوان جدید باز کنید
شما نمی توانید به عنوان‌ها پاسخ دهید
شما نمی توانید پیام‌های خودتان را ویرایش کنید
شما نمی توانید پیام‌های خودتان را حذف کنید
شما نمی توانید نظر سنجی اضافه کنید
شما نمی توانید در نظر سنجی ها شرکت کنید
شما نمی توانید فایل‌ها را به پیام خود پیوست کنید
شما نمی توانید پیام بدون نیاز به تایید بزنید
شما نمی توانید از نوع تاپیک استفاده کنید.
شما نمی توانید از HTML در نوشته های خود استفاده کنید
شما نمی توانید امضای خود را فعال/غیر فعال کنید
شما نمی توانید صفحه pdf بسازید.
شما نمی توانید پرینت بگیرید.

[جستجوی پیشرفته]


هرگونه نسخه برداری از محتوای این سایت تنها با ذکر نام «جادوگران» مجاز است. ۱۳۹۹-۱۳۸۲
جادوگران اولین وبسایت فارسی زبان هواداران داستان های شگفت انگیز هری پاتر است. به عنوان نخستین خاستگاه ایرانی ایفای نقش مبتنی بر نمایشنامه نویسی با محوریت یک اثر داستانی در فضای مجازی، پرورش و به ارمغان آوردن آمیزه ای از هنر و ادبیات برجسته ترین دستاورد ما می باشد.