هری پاتر نخستین مرجع فارسی زبان داستان های شگفت انگیز هری پاتر

هری پاتر نسخه موبایل


در حال دیدن این عنوان:   1 کاربر مهمان





پاسخ به: کارگاه داستان نویسی
پیام زده شده در: ۱۳:۲۹:۵۴ پنجشنبه ۱۸ اردیبهشت ۱۳۹۹

رومیلدا وین


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۸:۴۸:۲۹ سه شنبه ۱۶ اردیبهشت ۱۳۹۹
آخرین ورود:
۲۳:۰۳:۰۳ جمعه ۱۷ مرداد ۱۳۹۹
گروه:
کاربران عضو
پیام: 15
آفلاین

ادامه ی داستان کوچه مرموز دیاگون

پس از اینکه از بانگ گرینگوتز بیرون امدند هری گفت :(خب ، حالا از کجا باید شروع کنیم ؟ )
هاگرید گفت :(قرار نیست مثل بقیه از کوچه دیاگون خرید کنیم . من مغازه های بهتری سراغ دارم ، از این طرف بیا هری .)
دست هری را محکم گرفت و به دنبال خودش به درون کوچه ای باریک کشید .
چند ضربه به سنگفرش زد و را پلکانی ای به سوی اعماق زمین گشوده شد، راهی که هری نمی توانست هیچ انتهایی برای ان متصور باشد . تاریکی همانند اژدهایی سیری ناپذیر انتهای پلکان را بلعیده بود .
هاگرید گفت :(من اول میرم هری ، تو پشت سرم بیا.)
وقتی هاگرید در تاریکی ناپدید شد ، هری به خودش امد و به سرعت به دنبال او از پله ها پایین رفت.
پس از اینکه پایش را روی پله پنجم گذاشت ، ناگهان نوری قرمز رنگ همه جا را فرا گرفت و خیابانی لوکس و خلوت نمایان شد .
نمای تمامی ساختمان ها از جنس مرمر سفید بود و شیشه مغازه ها به رنگ شربت انگور استوایی .
هری محو تماشای زیبایی چشم نواز ان خیابان شده بود؛ در تمامی عمرش چنین مکانی را در خواب هم متصور نشده بود .
هاگرید به هری که غرق در تصوراتش بود نگاهی انداخت و گفت:(خیلی قشنگه، مگه نه ؟ ولی یادت نره! اینجا دنیای جادوگراس.)
هری منظور او را متوجه نشد و لبخندی مصنوعی به لب اورد .
هاگرید گفت:( قیافت شبیه علامت سوال شده پسر ، تا چند دقیقه دیگه خودت منظورمو میفهمی.)
هاگرید وارد مغازه ای شد که روی سر در ان با خط نا خوانایی نوشته شده بود [خرو پرت فروشی اقاقیا]
هری پشت سر هاگرید وارد مغازه شد . سرش را بالاگرفت و دهنش تعجب باز ماند .
درون مغازه انقدر قدیمی بود که کم مانده بود بخاطر پوسیدگی چوب هایش ، بر سر صاحبش اوار شود.
این تضاد زیبایی نمای بیرون ساختمان و پوسیدگی درون ساختمان ، برای هری غیر قابل درک بود .
هاگرید که سرد درگمی او را دید گفت:( نمای بیرون فقط یک جادوی سادس هری . اگه پسر خوبی باشی خودم یادت میدم.)
صاحب مغازه که مردی پیر و خمیده بود گفت:(انگار یه سال اولی اینجا داریم!)
هاگرید گفت:(لطفا بهترین جنساتو براش بیار استیفن ، اون یه سال اولیه خاصه.)
استیفن نگاهی به هری کرد و گفت :(خاص؟چرا خاص ؟)
همانطور که به هری نگاه میکرد متوجه زخم روی پیشانی اش شد. چشمانش برقی زد و گفت :(معلومه که بهترین اجناسمو برای شما میارم اقای پاتر ، از دیدنت خوشبختم مرد جوان.)
هری گفت :(منم همینطور اقا.)
پس از گذشت یکساعت هری موفق شد تمامی وسایل لیست شده را تهیه کند.
هاگرید گفت:(دیگه باید بریم هری . هرچی لازم بود خریدیم .) سپس دست هری را گرفت و از مغازه خرت و پرت فروشی اقاقیا بیرون رفت.
تصویر10
***

پاسخ:
خوش برگشتی به کارگاه داستان نویسی! خوشحالم که به نکاتی که توی پست قبلی‌ات گفته بودم گوش کردی و با یه نمایشنامه خلاق برگشتی، فقط یه نکته هست که با یه نقل قول از نمایشنامه خودت بهت نشونش میدم:

نقل قول:
هاگرید که سرد درگمی او را دید گفت:( نمای بیرون فقط یک جادوی سادس هری . اگه پسر خوبی باشی خودم یادت میدم.)
صاحب مغازه که مردی پیر و خمیده بود گفت:(انگار یه سال اولی اینجا داریم!)
هاگرید گفت:(لطفا بهترین جنساتو براش بیار استیفن ، اون یه سال اولیه خاصه.)
استیفن نگاهی به هری کرد و گفت :(خاص؟چرا خاص ؟)
همانطور که به هری نگاه میکرد متوجه زخم روی پیشانی اش شد. چشمانش برقی زد و گفت :(معلومه که بهترین اجناسمو برای شما میارم اقای پاتر ، از دیدنت خوشبختم مرد جوان.)


"هاگرید که سردرگمی او را دید گفت:
- نمای بیرون فقط یک جادوی ساده س هری. اگه پسر خوبی باشی خودم یادت میدم.

صاحب مغازه که مردی پیر و خمیده بود به سمت هری اومد.
- انگار یه سال اولی اینجا داریم!
- لطفا بهترین جنساتو براش بیار استیفن ، اون یه سال اولی خاصه.

استیفن نگاهی به هری کرد.
- خاص؟ چرا خاص؟

همانطور که به هری نگاه میکرد متوجه زخم روی پیشانی اش شد. چشمانش برق زد.
- معلومه که بهترین اجناسمو برای شما میارم اقای پاتر ، از دیدنت خوشبختم مرد جوان."


همین‎طور که دیدی، چندتا نکته ای که تصحیح شد، اول بحث دیالوگ ها بودن، که لازم نیست قبل هر دیالوگ "فلانی گفت" رو بیاریم؛ بلکه می‌تونیم با یه توصیف از فرد گوینده دیالوگ رو بهش نسبت بدیم، البته این یه نکته ی سلیقه ایه و برای روان تر شدن نمایشنامه ت برای خواننده س. نکته ی دوم هم اینکه بین دیالوگ و توصیف بعدی همیشه دوتا اینتر بزن که خواننده تفاوتشون رو متوجه شه. در کل نمایشنامه ی خوبی بود و بیشتر از این منتظرت نمی‌ذارم.

تائید شد!
مرحله بعدی: گروهبندی!


ویرایش شده توسط تام جاگسن در تاریخ ۱۳۹۹/۲/۱۸ ۱۴:۰۱:۲۶
ویرایش شده توسط تام جاگسن در تاریخ ۱۳۹۹/۲/۱۸ ۱۴:۰۲:۱۲

تیکو ، گربه سفید و بازیگوش من
تصویر کوچک شده


پاسخ به: کارگاه داستان نویسی
پیام زده شده در: ۱۰:۵۷:۳۳ چهارشنبه ۱۷ اردیبهشت ۱۳۹۹

رومیلدا وین


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۸:۴۸:۲۹ سه شنبه ۱۶ اردیبهشت ۱۳۹۹
آخرین ورود:
۲۳:۰۳:۰۳ جمعه ۱۷ مرداد ۱۳۹۹
گروه:
کاربران عضو
پیام: 15
آفلاین
کوچه ی مرموز دیاگون

تصویر10
درون کوچه قدیمی و پر رفت و امد دیاگون قدم میزد ، نمی دانست به کدام طرف نگاه کند ، همه چیز برایش عجیب و تازه بود .
تمام کوچه پر بود از مغازه های مختلف . انواع جغد ها، وزغ ها ، گربه ها ، شنل ها و چوب های جادو در ویترین ها خودنمایی میکردند.
اکثر خریداران ، سال اولی هایی بودند که شوق ورود به هاگوارتز نمی گذاشت ارام باشند .
درست مثل هری که دلش میخواست هرچه زود تر وارد مغازه ها شود و لوازم مورد نیازش را تهیه کند ؛ اما نمی دانست پول اینهمه وسیله قرار است از کجا بیاید. او تنها یک پسر بچه یتیم بود که حتی لباس های تنش هم دسته دوم و پوسیده بود . نگاهی به هاگرید کرد و پرسید :(من که پولی ندارم ، پول اینهمه وسیله رو از کجا میخوای بیاری؟)
هاگرید به رو به رو اشاره کرد . هری سرش را بالا گرفت و ساختمان کج و کوله و قدیمی ای را در مقابل چشمانش دید ، گویا یک غول برای رفع خستگی مدتی روی ساختمان نشسته بود .
هاگرید گفت:( نکنه فکر کردی مامان بابات هیچی برات نزاشتن؟ این بانکه گرینگوتزه ، اینقدر اونجا پس انداز داری که می تونی هرچی لازم داشتی رو بخری .بیا بریم هری ، باید چند تا چیزو از بانک تحویل بگیرم.)
هردو دست در دست هم و به ارامی وارد سالن بانک می شوند و هزاران سوال به سوالات هری افزوده می شود ...

***

پاسخ:
خیلی خوش اومدی به کارگاه داستان نویسی. مشخصه پایه های نوشتن رو بلدی، علائم نگارشی، پاراگراف بندیا و توصیف ها. ولی هدف ما توی کارگاه داستان نویسی، سنجیدن خلاقیت اعضاییه که می‌خوان وارد بشن. نمایشنامه ی تو خیلی شبیه به روند و اتفاقات کتا بود، پس ازت میخوام یبار دیگه تلاش کنی و این بار با خلاقیتی بیشتر بیای پیشمون. تا اونموقع...

تائید نشد.


ویرایش شده توسط تام جاگسن در تاریخ ۱۳۹۹/۲/۱۷ ۱۳:۲۹:۱۷

تیکو ، گربه سفید و بازیگوش من
تصویر کوچک شده


دامبلدو در حال باز کردن نامه عجیب
پیام زده شده در: ۱۹:۳۳:۴۵ دوشنبه ۱۵ اردیبهشت ۱۳۹۹

دین توماس


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۹:۰۲:۳۳ دوشنبه ۱۵ اردیبهشت ۱۳۹۹
آخرین ورود:
۱۴:۰۵:۲۸ سه شنبه ۱۳ خرداد ۱۳۹۹
گروه:
کاربران عضو
پیام: 4
آفلاین
#9

آن روز همه چیز متفاوت بود....
دامبلدور با خیال راحت در اتاقش نشسته بود و کتاب{ارتباط میان جادوگران و ماگل ها در طول تاریخ} را مطالعه می کرد.همچنان که سرگرم مطالعه کتاب بود ناگهان جغدی با یک نامه سر و کله اش پیدا شد و خود را به دفتر دامبلدور انداخت.بر روی آن نامه مهر وزارت سحر و جادو حک شده بود.دامبلدور متعجب و حیران مانده بود.به خاطر این که این مهر با مهر های دیگر وزارت خانه متفاوت بود.او از همان ابتدا متوجه شده بود که این مهر متعلق به وزارت سحر و جادوی بریتانیا نیست.
ابتدا تصمیم گرفت نامه را باز کند.اما بعد نظرش تغییر کرد؛شاید روی آن نامه را با نوعی سم مسموم کرده باشند(به خاطر این که برخی از کشور ها از دامبلدور خوششان نمی آمد)
دامبلدور شمشیر گریفندور را برداشت و به آرامی آن را نامه کرد و شروع به خواندن نامه کرد :

به نام خدایی که خالق ماگل ها و جادوگران است

از طرف وزارت سحر و جادوی کشور بزرگ ایران
به جادوگر بزرگ و توانا : آلبوس دامبلدور

ضمن سلام و درود به محضر جادوگر بزرگی مانند شما با احترام اعلام می کنیم که خبر های خوبی از وزارت سحر و جادوی بریتانیا به دست ما نمی رسد و ما به طور جدی نگران شما و سلامتی تان هستیم.از آنجا که وزارت سحر و جادوی بریتانیا عملا از مخالفین شماست و بار ها وبار ها مخصوصا در زمین کرنلیوس فاج ظالم(لعنته الله علیه) قصد اخراج شما را از هاگوارتز داشته است.ما جادوگران سرزمین ایران حمایت کامل خود را از شما اعلام می داریم و با قوت وقدرت اعلام می کنیم که اگر تار مویی از سر جنابتان کم شود،هیچ جادوگر وزارت خانه بریتانیا،از آتش چوب دستی های ما در امان نخواهد ماند.
با این حال مصرانه از شما جادوگر بزرگ و توانا درخواست داریم که به ایران مهاجرت کرده و مدیریت مدرسه علوم و فنون جادوگری سیمرغ را به دست بگیرید.جادوگران ایران،همواره یار و پشتیبان شما خواهند بود.

والسلام

لبخند شیرینی بر لبان دامبلدور نشست.گویی اتفاق شیرینی افتاده بود.دامبلدور قلمش را در آورد و شروع به نوشتن کرد :
به نام خدایی که خالق جادوگران و ماگل هاست

از طرف آلبوس دامبلدور
به وزیر سحر و جادوی ایران

پیام محبت آمیز شما را خواندم و بسیار از شما مردم بزرگ سپاسگذرام.حمایت شما از این جادوگر بدون شک به من قوت قلب و نیروی بسیار می بخشد.در خصوص دعوت جنابعالی باید عرض کنم من ترجیح می دهم در مدرسه هاگوارتز بمانم و جایی نروم.اما اگر فشار های وزارت خانه بریتانیا زیاد شد،به ناچار نزد شما خواهم آمد.خداوند جادوگران و روح پرفتوح مرلین بزرگ،همواره یار و یاورتان باد

والسلام

دامبلدور نامه را به پای فوکس بست و او را به سمت دوردست ها فرستاد.َ

------
پاسخ:

بله...و من المرلین توفیق!
خلاقیتت خیلی جالب بود. یه نکته کاملا سلیقه ای اینه که به نظرم مطالب نامه طور رو بهتره به صورت نقل قول بنویسی تا برجسته تر به نظر بیان. مثلا...

نقل قول:
به نام خدایی که خالق جادوگران و ماگل هاست

از طرف آلبوس دامبلدور
به وزیر سحر و جادوی ایران

پیام محبت آمیز شما را خواندم و بسیار از شما مردم بزرگ سپاسگذرام.حمایت شما از این جادوگر بدون شک به من قوت قلب و نیروی بسیار می بخشد.در خصوص دعوت جنابعالی باید عرض کنم من ترجیح می دهم در مدرسه هاگوارتز بمانم و جایی نروم.اما اگر فشار های وزارت خانه بریتانیا زیاد شد،به ناچار نزد شما خواهم آمد.خداوند جادوگران و روح پرفتوح مرلین بزرگ،همواره یار و یاورتان باد

والسلام


و اینکه علائم نگارشی هم سعی کن جا نذاری. مخصوصا در پایان جمله هات نقطه رو فراموش نکن. بعد از علائم هم همیشه یه فاصله بذار و جمله بعد رو شروع کن.

"بر روی آن نامه مهر وزارت سحر و جادو حک شده بود. دامبلدور متعجب و حیران مانده بود. به خاطر این که این مهر با مهر های دیگر وزارت خانه متفاوت بود. او از همان ابتدا متوجه شده بود که این مهر متعلق به وزارت سحر و جادوی بریتانیا نیست."

نکات دیگه هم با ورودت به ایفا قابل حل هستن.

تایید شد!

مرحله بعد: گروهبندی


ویرایش شده توسط مروپ گانت در تاریخ ۱۳۹۹/۲/۱۵ ۲۰:۳۰:۳۳


فرستادن شاخدم مجارستانی به دنبال هری به دست ولدمورت
پیام زده شده در: ۱۳:۴۵:۵۹ دوشنبه ۱۵ اردیبهشت ۱۳۹۹

آقای الیوندر


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۲۳:۳۳:۲۲ جمعه ۱۲ اردیبهشت ۱۳۹۹
آخرین ورود:
۹:۵۵:۱۹ دوشنبه ۱۹ خرداد ۱۳۹۹
از رختخواب
گروه:
کاربران عضو
پیام: 7
آفلاین
تصویر کوچک شده


*فرستادن شاخدم مجارستانی به دنبال هری به دست ولدمورت*

چارلی ویزلی بعد از مدت‌ها می‌خواست پیش خانواده‌‌اش برگردد و قصد داشت با خودش اژدهایی خطرناک هم ببرد؛ اژدهایی که هری قبلا با او روبه‌رو شده بود: «شاخدم مجارستانی»
چارلی پیش خودش فکر کرد: «به مامان نمی‌گم که میام، اینجوری حتما با دیدنم غافلگیر می‌شن... مامان وقتی من رو ببینه حسابی خوشحال می‌شه... آره، فکر خوبیه! چیزی بهتر از این برای خوشحال کردنشون ندارم.»
چارلی خودش را غیب کرد و سپس در حوالی خانه‌شان در میان دشت ظاهر شد؛ اما اثری از خانه‌شان نبود. از قرار معلوم کسی رازدار آن‌جا شده بود. نقشة چارلی برای غافلگیر کردن خانواده‌اش نقش بر آب شده بود. حالا دیگر مجبور بود داد بزند تا مادرش در را باز کند.

ـ مامان، در رو باز کن! منم چارلی.

تا این را گفت در باز شد و چهره‌ای به شکل مار با دو شکاف به جای سوراخ‌های بینی‌اش و چشم‌هایی قرمز که شکافی عمیق در مردمک‌هایش داشت، از محدوده‌ی رازداری بیرون آمد. در بالای خانه علامت شوم به چشم می‌خورد.

ولدمورت با لحنی ترسناک گفت: «سلام ویزلی... دیر اومدی. خونواده‌ت اینجا نیستن.»

ولدمورت این را گفت و با افسون بیهوشی چارلی بیچاره را بی‌هوش کرد و او را به قرارگاه جدید مرگخواران برد.

در هاگوارتز


هری و رون و هرمیون نگران چارلی بودند. آن‌ها نمی‌دانستند چه اتفاقی برای چارلی افتاده.

هرمیون گفت: «باید بریم پناهگاه. همکارای چارلی گفتن دیروز می‌خواسته برگرده خونه اما بعد غیبش زده.»
رون گفت: «به نظرم حالا که اسمشونبر داره قدرتمند می‌شه نباید از اینجا بریم بیرون.»
هری گفت: «ولی اگه ولدمورت اومده بود ـ رون، می‌شه اینقدر نلرزی؟ـ باید حداقل یه علامت شومی بالای پناهگاه می‌ذاشتن.»
رون گفت: «ولی هری، مامان و بابام خونه نیستن. امکان داره اسمشونبر اومده باشه خونه‌ی ما.»
هرمیون گفت: «رون راست میگه، هری. حالا که فکر می‌کنم می‌بینم نباید بریم.»
رون گفت: «امیدوارم یکی از اژدهاهاشو نیاورده باشه. یه روز که اژدها آورده بود، داشت خونه رو می‌سوزوند که بابا به دادمون رسید.»
هری گفت: «من دیگه تحمل ندارم. باید بریم پناهگاه.»

دوباره در پناهگاه


ولدمورت کنترل شاخدم را به دست آورده بود و او را مجبور کرده بود به کمک مودیِ تقلبی به هاگوارتز برود و پاتر را به آنجا بیاورد. در همان موقع صدایی شنید: «خانم ویزلی! ماییم؛ هری و رون و هرمیون. لطفا بگید خونه کجاست؟»
ولدمورت لبخند موذیانه‌ای زد و پیش خودش فکر کرد که: «جالبه! نقشه‌ام بدون شاخدم انجام شده.» بعد طلسم فرمان را روی چارلی اجرا کرد و علامت شوم را پاک کرد. چارلی به دستور ولدمورت جلو رفت و در را باز کرد و رازداری را برای هری و رون و هرمیون فاش کرد. هری گفت: «چارلی! تو که اینجایی! همه دنبالت می‌گردن و نگرانتن.»
چارلی گفت:«حرف نزنین و بیاین تو.»

هری به پیشنهاد رون جارویش را در دست داشت. به محض اینکه هری پا به داخل خانه گذاشت، شاخدم به سمت او هجوم آورد. هری بدون معطلی سوار جارو شد و به پرواز درآمد. رون، هرمیون را سوار پاک‌جارویش کرد و به هاگوارتز برگشت. هری هم با هر جادویی که بلد بود، مخصوصا افسون بی‌هوشی، از دست شاخدم رها شد و به دنبال رون و هرمیون به راه افتاد.

پایان


------
پاسخ:

سلام، خیلی خوش اومدی به کارگاه داستان نویسی.

خلاقیتت جالب بود. فکر می کنم تا حدودی هم با نکات نوشتاری آشنایی. فقط یه نکته برای دیالوگات دارم.
نقل قول:
هرمیون گفت: «باید بریم پناهگاه. همکارای چارلی گفتن دیروز می‌خواسته برگرده خونه اما بعد غیبش زده.»
رون گفت: «به نظرم حالا که اسمشونبر داره قدرتمند می‌شه نباید از اینجا بریم بیرون.»

برای نوشتن دیالوگ ها نیازی نیست دائما اشاره کنی که مثلا هری گفت و هرمیون گفت و... چون یکم تکراری میشه. بهتره با یه توصیف ساده از شخصیت و علامت "-" مشخص کنی که هر دیالوگ به چه کسی تعلق داره. مثلا...

"هرمیون در فکر فرو رفت.
-باید بریم پناهگاه. همکارای چارلی گفتن دیروز می‌خواسته برگرده خونه اما بعد غیبش زده.

رون نگاه نگرانی به اطراف انداخت.
-به نظرم حالا که اسمشونبر داره قدرتمند می‌شه نباید از اینجا بریم بیرون."

با ورودت به ایفای نقش بهتر میشی.

تایید شد!

مرحله بعد: گروهبندی


ویرایش شده توسط Shadow.moody در تاریخ ۱۳۹۹/۲/۱۵ ۱۳:۵۸:۳۶
ویرایش شده توسط مروپ گانت در تاریخ ۱۳۹۹/۲/۱۵ ۱۶:۳۰:۲۱

Wizard is the best tool


پاسخ به: کارگاه داستان نویسی
پیام زده شده در: ۱۱:۴۲:۵۳ دوشنبه ۱۵ اردیبهشت ۱۳۹۹

هافلپاف

کندرا دامبلدور


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۹:۳۹:۲۶ سه شنبه ۲ اردیبهشت ۱۳۹۹
آخرین ورود:
۲۰:۲۶:۳۵ سه شنبه ۱۴ مرداد ۱۳۹۹
گروه:
کاربران عضو
هافلپاف
ایفای نقش
پیام: 11
آفلاین
او یعنی هری پاتر باز داشت توسط پروفسور اسنیپ سرزنش می شد .
- تا حالا ۲۷ بار معجونت رو ریختی زمین . فکر نمی کردم کار به اینجا بکشه .
او و هری پاتر به دفتر پروفسور دامبلدور رفتند .
- سوروس ، هری منظوری نداشته . دست رون بهش خورده و معجونش ریخته .
وقتی که پروفسور دامبلدور و پروفسور اسنیپ با هم بحث می کردند ، هری سرش را در قدح اندیشه فرو برد . ولدمورت را دید که دارد طرفدارانش را احضار می کند . مرگخواران آمدند و ولدمورت مثل همیشه در باره ی کشتن هری حرف می زد .
روز بعد هری به پیش پروفسور دامبلدور رفت و درباره ی چیزی که در قدح اندیشه دیده بود حرف زد . در فکر هری چیز هایی مانند اینکه ولدمورت می خواست دامبلدور را بکشد و خودش مدیر شود و هاگوارتز را با خاک یکسان کند می گذشت .
پاسخ:
خوش اومدی به کارگاه! تصویری که انتخاب کردی رو اسم نبردی، ولی از توصیفاتت پیداست که منظورت تصویریِ که توش هری و پروفسور اسنیپ چهره به چهره شدن. خلاقیتت خوب بود، اما روند جلو رفتن داستان خیلی سریع بود و خواننده گیج میشه. میتونستی با توصیف بیشتر فضای داخل قدح یا دعوای بین اسنیپ و دامبلدور به زیباتر شدن نمایشنامه ت کمک کنی. چندتا نکته ی ریز هم هست که با یه نقل قول از نمایشنامه ت نشونت میدم.

نقل قول:
او و هری پاتر به دفتر پروفسور دامبلدور رفتند .
- سوروس ، هری منظوری نداشته . دست رون بهش خورده و معجونش ریخته .
وقتی که پروفسور دامبلدور و پروفسور اسنیپ با هم بحث می کردند ، هری سرش را در قدح اندیشه فرو برد . ولدمورت را دید که دارد طرفدارانش را احضار می کند . مرگخواران آمدند و ولدمورت مثل همیشه در باره ی کشتن هری حرف می زد .

او و هری پاتر به دفتر پروفسور دامبلدور رفتند .

- سوروس، هری منظوری نداشته. دست رون بهش خورده و معجونش ریخته.

وقتی که پروفسور دامبلدور و پروفسور اسنیپ با هم بحث می کردند ، هری سرش را در قدح اندیشه فرو برد. ولدمورت را دید که دارد طرفدارانش را احضار می کند. مرگخواران آمدند و ولدمورت مثل همیشه در باره ی کشتن هری حرف می زد .


همونطور که دیدی، دیالوگ به شخصی که توی توصیف بالا ازش اسم بردی یعنی "او" یا پروفسور اسنیپ نیست، پس با دوتا اینتر از توصیف جداش میکنیم و بعد از دیالوگ هم دوتا اینتر میزنیم و بعد توصیف هارو میاریم. ازت میخوام به نکاتی که گفتم توجه کنی و با یه نمایشنامه کامل تر پیشمون برگردی. فعلا...
تائید نشد.


ویرایش شده توسط تام جاگسن در تاریخ ۱۳۹۹/۲/۱۵ ۱۵:۵۵:۴۴

Only mi


پاسخ به: کارگاه داستان نویسی
پیام زده شده در: ۲۰:۵۰:۰۴ یکشنبه ۱۴ اردیبهشت ۱۳۹۹

Mohamadd


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۸:۰۸:۵۱ یکشنبه ۱۴ اردیبهشت ۱۳۹۹
آخرین ورود:
۲۳:۴۵:۰۵ یکشنبه ۱۴ اردیبهشت ۱۳۹۹
گروه:
کاربران عضو
پیام: 2
آفلاین
موضوع:هری در کوچه دیاکون برای ورود به هاگوارتز
هری با تعجب و حیرت به اطراف نگاه میکرد
نوع نگاه مردم در کوچه دیاگون برای او عجیب بود
از هاگرید پرسید:
_ چرا مردم به من اینگونه نگاه میکنند؟
هاگرید گفت:
-چون تو پسر منتخب هستی
پسری هستی که زنده ماند
هری متحیر پرسید:
-منتخب ؟منتخب به چی؟
هاگرید جواب داد:تو کسی هستی ک سیاهترین جادوگرن رو شکست دادی
هری پرسید:هاگرید اسم اون ولد....
ناگهان هاگرید مانع ادامه حرفش شد و با لحنی عصبانی گفت:هرگز اسمشو به زبان نیار
تو اورا شکست دادی
هری پرسید:
- ایا او هنوز هم هست
هاگرید پاسخ داد :
-کسی چیزی نمیداند اما اگر هم باشد ضعیف تر از ان است که بتوان تصور کرد
هری به ناکاه خود را در برابر اقای گریگوریچ دید که ب او میگفت این چوب است ک صاحب خود را انتخاب میکند
تو با قدرت نهفته خود و این چوب دشمن خود راشکست خواهی داد
هری متعجب بود همینطور علاقمند به وجود و رفتن به دنیایی جدید
پرسید :-قدرت کدام قدرت؟چوبدست فروش جواب داد :
-اوه خدای من
خواهی دانست اقای پاتر
هاگرید هری را به قطار هاگوارتز اکسپرس رساند
بعد از رسیدن ب هاگوارتز و قلعه هری به شدت اشتیاق داشت اما این اشتیاق او خیلی زود به نگرانی مبدل گردید
پس از دیدن پروفسور مک گوناگال هری و دیگر سال اولی ها به سمت تالار بزرگ هدایت شدند
تالاری بزرگ با فضایی ارام بخش
روز مهمی بود
روز ورود او به هاگوارتز
اما در عین ارامش ترسی نیز حکم فرما بود
ترس اینده ای ک در دستان یک کلاه پوسیده و یک صندالی قرار کرفته بود
مک گوناگال یکی یکی دانش اموزان را صدا میزد
ناگهان قرعه به نام هری افتاد
_هری پاتر؟
برای هری تنها گروهی که مهم بود گروه پدر و مادرش گریفیندور بود لرزان و با نفس هایی بریده به سمت کلاه حرکت کرد و مک گوناگال کلاه را برسرش گذاشت

کلاه:
_خب خب خوب ببین چی داریم ی دانش اموز دیگ
میبینم ک مضطربی
کمی جاه طلبی و حس شجاعت داری خودت چی فکر میکنی؟
هری:
-نه نه نه اسلیترین نه اسلیترین نباشه من نباید اسلیترینی باشم
کلاه:-
-چرا نه تو به اسلایدرین بری بسیار بسیار موفق میشوی و به اهدافت خواهی رسید و درخشان خواهی بود
هری گفت:نه
او ارزو کرد جزو گریفیندور باشد او فکر میکرد هیچ چیزی برای او به این نسبت مهم نخواهد بود
ناگاه کلاه با لحنی عجیب فریاد زد:
-پس گریفیندور خواهان یک عضو جدید و سرسخت است
گریفیندور
هری به سمت گروه جدید خود حرکت کرد
ان روز با همه ترس هایش
بهترین روز برای هری بود زیرا با ترس ها و نگرانی هایش روبرو و اورا مسیری بزرک و مقدر شده قرار داد
پایان
***

پاسخ:
بازم خوش اومدی به کارگاه! اگه نکاتی که توی پست قبلیت بهت گوشزد کردمو یه بار دیگه نگاه کنی، تقریبا هیچ کدومش رعایت نشده. ببخش لحن منو اگه یکمی تنده، ولی باز همون مطلبی بود که گفتم، خیلی سریع پیش رفتی، علائم نگارشی رو رعایت نکردی و مهم تر از همه خلاقیت نداشت و مطلب از خود کتاب بود.

نقل قول:
ناگاه کلاه با لحنی عجیب فریاد زد:
-پس گریفیندور خواهان یک عضو جدید و سرسخت است
گریفیندور
هری به سمت گروه جدید خود حرکت کرد
ان روز با همه ترس هایش
بهترین روز برای هری بود زیرا با ترس ها و نگرانی هایش روبرو و اورا مسیری بزرک و مقدر شده قرار داد

ناگاه کلاه با لحنی عجیب فریاد زد:
- پس گریفیندور خواهان یک عضو جدید و سرسخت است؛ گریفیندور!

هری به سمت گروه جدید خود حرکت کرد.
آن روز با همه ترس هایش بهترین روز برای هری بود، زیرا با ترس ها و نگرانی هایش روبرو و اورا مسیری بزرگ و مقدر شده قرار داد.


همونطور که دیدی، هم از لحاظ علائم نگارشی، هم فاصله ی بین دیالوگ و توصیف پست برای خواننده راحت تر شده. پس ازت میخوام به این نکات گوش بدی و با یه نمایشنامه ی بهتر برگردی. پس فعلا...
تائید نشد.


ویرایش شده توسط Mohamadd در تاریخ ۱۳۹۹/۲/۱۴ ۲۰:۵۳:۱۳
ویرایش شده توسط تام جاگسن در تاریخ ۱۳۹۹/۲/۱۴ ۲۳:۲۰:۰۶


پاسخ به: کارگاه داستان نویسی
پیام زده شده در: ۱۲:۴۲:۱۶ یکشنبه ۱۴ اردیبهشت ۱۳۹۹

Mohamadd


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۸:۰۸:۵۱ یکشنبه ۱۴ اردیبهشت ۱۳۹۹
آخرین ورود:
۲۳:۴۵:۰۵ یکشنبه ۱۴ اردیبهشت ۱۳۹۹
گروه:
کاربران عضو
پیام: 2
آفلاین
موضوع:هری و رون و پرواز در اسمان هاگوارتز
هری و رون بعد از این ک ماشین پدر رون رو قرض میگیرند به سمت هاگوارتز حرکت میکنند ولی نمیدانستند یک جن زیرک به اسم دابی سکو ورود ب قطار رو دستگاری کرده و رفتنشون رو با سختی و مشقت روبرو میکند البته این سختی فقط به دستکاری سکو ختم نمیشد بلکه مجبور می شدند برای رسیدن به مدرسه ریسک کنند و هم خودشون و هم پدر رون رو در خطر قرار دهند
هری و رون به دنبال قطار حرکت کردند و تصور داشتند ماشین توسط عامه مردم قابل رویت نیست ولی نمیدانستند این مشکلات به دلیل ممانعت های دابی برای نرفتن هری به مدرسه و تهدید دابی بود.وقتی به ناچار مجبور به استفاده از ماشین پرنده شدند رون ماشین رو نامرئی کرد.ناگهان به هنکام رسیدن به قطار هری به ماشین نکاه کرد و ناکهان با تعجب فراوان به رون گفت:
-ای مرلین بزرگ رون ماشین نامرئی نیست
رون در جواب گفت:
-مگر امکان داره این غیرممکن است و با حیرت و تعجب به
بیرون نگاه کرد تا ماشین را ببیند ناکهان ماشین را قابل دیدن مشاهده کرد در اون لحظه با تعجب و وحشت در جواب هری گفت :
-اوه خدای من
این ممکن نیس چطور امکان دارد این طبیعی نیست.
در این هنگام
ناگهان به یکباره ماشین هنگام پرواز در اسمان بخاطر ورد های دابی شروع ب چرخش و از کنترول خارج شد
هری از ماشین به بیرون پرتاب شد
در ان لحظه هری با خودش می‌گفت:
- چرا این راهو انتخاب کردیم و سوار این ماشین شدیم آن هم این ماشین
ماشین ارتور ویزلی متعلق به وزارت جادو
وزارتی ک بیشتر تحت سلطه مخالفانی مانند مالفوی بود
رون به هری کمک کرد و نگذاشت او اسمان ب زمین بیوفتد درحالی که هری درحال
صحبت با خود بود ناکهان رون فریاد زد :
-چرا آمدی چرا وقتی پیشنهاد ماشین رو دادم مخالفتی نکردی
تنها راهی بود ک داشتنمو داریم و انکار ناپذیره الان باید منتظر باشیم پس
طاقت بیار
وقتی به هاگوارتز رسیدند
به ناگهان ماشین از کنترول خارج شد و بجای ورود توی محوطه ممنوعه درون ی درخت دیوانه خطرناک به اسم بید کتک زن
گیر کرد و اسیب شدیدی متحمل شدند به نحوی ک ماشین بشدت اسیب دید و جدا از این ک هری و رون بشدت ترسیده و قبض روح شده بودند نگران ورود ب مدرسه بدون دیده شدن نیز بودند .ناگهان شاخه های درخت دیوانه وار داخل ماشین شدند و درست از وسط ماشین رد شدند و هری و رون مثل بهت زده ها همدیگر را نگاه میکردند یک دفعه ماشین از درخت پایین افتاد و ماشین
هری و رون و وسایلشونو به بیرون پرتاب کرد و شروع به حرکت به سمت جنگل سیاه رفت
رون گفت :
-اوه خدای من چه شده
یعنی چه
ماشین کجا می‌رود
مگر امکان دارد
و مدام با خودش تکرار میکرد:
- هری پدرم...پدررررم... پدرم مرا میکشد من داغون شدم
هری هم گفت:
-رون روح مرلین بزرگ کمکت کند
درحالی که وارد قلعه میشدندو سورس اسنیپ را دیدند ولی دامبلدور به موقع همراه با پروفسور مک گوناگال برای نجاتشون سر رسیدند اسنیپ تصمیم به تشویش جو و در نهایت ب دلیل دشمنی با پدر هری و رون تصمیم به اخراج آنها گرفته بود ولی دامبلدور مجازات اخراج رو به فرستادن یک نامه به خانواده رون کاهش میدهد و برای خانواده رون نامه میفرستاد ک در جریان خطای بزرگی که رون انجام داده باشند و بهشون اطلاع بدهند رون با استفاده از ماشین دنیای هاگوارتز و راز ان رو با خطر افشا روبرو کرد درحالی که رون زیر لب میکفت:
- از اسنیپ متنفرم
هری خانوادم مرا میکشند
درحالی که هردو نکران بودند پروفسور مک گوناگال هری و رون را به خوابگاه گریفیندور هدایت کرد
ناگهان هری گفت :
-رون کافیه زنده ایم و خطر رفع شده یک گریفیندور نمیتواند ترس رو به وجودش راه بدهد هروقت ترسیدی یادت باشد یک گریفیندوری با افتخار و شجاع هستی
میراث و نگهدار گودریک گریفیندور
پایان
***

پاسخ:
خیلی خوش اومدی به کارگاه داستان نویسی. اینجا ما هدفمون اینه که خلاقیت رو بسنجیم و براساس اون یه پست تائید یا رد میشه. ولی نمایشنامه ی تو صرفا یه قسمت از کتاب با تغییرات خیلی جزئی بود که اصن به چشم نمیومد. پس دفعه ی بعدی با یه نمایشنامه ی خلاقانه تر بیا پیشمون. تا اونموقع، فعلا...

تائید نشد.


ویرایش شده توسط Mohamadd در تاریخ ۱۳۹۹/۲/۱۴ ۱۵:۱۳:۴۱
ویرایش شده توسط Mohamadd در تاریخ ۱۳۹۹/۲/۱۴ ۱۵:۲۶:۱۷
ویرایش شده توسط Mohamadd در تاریخ ۱۳۹۹/۲/۱۴ ۱۵:۳۱:۲۳
ویرایش شده توسط تام جاگسن در تاریخ ۱۳۹۹/۲/۱۴ ۱۸:۰۸:۱۵


راز پرواز رون و هری با ماشین پرنده
پیام زده شده در: ۲۳:۰۰:۳۶ شنبه ۱۳ اردیبهشت ۱۳۹۹

آقای الیوندر


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۲۳:۳۳:۲۲ جمعه ۱۲ اردیبهشت ۱۳۹۹
آخرین ورود:
۹:۵۵:۱۹ دوشنبه ۱۹ خرداد ۱۳۹۹
از رختخواب
گروه:
کاربران عضو
پیام: 7
آفلاین
تصویر کوچک شده


هری و رون با ماشین پرنده بر فراز هاگوارتز می‌رفتند. ولی آخر چطور؟

قضیه از این قرار بود که: هری و رون می‌خواستند از قطار هاگواتز بگریزند که آن زن چرخدستی ‌دار جلویشان را گرفت و دنبالشان رفت که ناگهان کسی به هری طلسم «پتریفیکوس توتالوس» را زد. از قرار معلوم مالفوی از فرصت استفاده کرده بود و هری را طلسم کرده بود. رون هم که از هری عقب افتاده بود به دام زن افتاده بود. رون داشت به کوپه برمیگشت که یک جفت نور دید که نزدیک می‌شد. جلوتر و جلوتر آمد تا معلوم شد بلاتریکس لسترنج و یک مشنگ در ماشین نشسته‌اند و هر دو بی‌هوشند. رون خواست فرار کند ولی زن که نمی‌گذاشت! حالا دیگر ماشین به قطار خورده بود و داخل شده بود و از چند سانتی متری رون گذشت. هری هم که دیگر خوب شده بود دنبال رون آمد و رون را به زور آزاد کرد و باهچ هم بلاتریکس و آن مشنگ بدبخت را به بیرون ماشین انداختند و سوار ماشین شدند. حالا کدام‌یک بلد بودند که ماشین برانند؟
بالاخره هری با هزار بدبختی که شد توانست با حرکات عجیب عمو ورنون که رون را شگفت‌زده کرده بود ماشین را براند. داشتند می‌رفتند که هری کنترلش را از دست داد و یک راست به طرف دفتر دامبلدور رفتند. داشتند به سلامتی برخورد می‌کردند که کسی که معلوم بود دامبلدور نیست با طلسمی، ناشیانه آن ها را به بالای قلعه راند و از قرار معلوم طلسم‌های ماشین را خنثی کرده بود. حالا ماشین بدون هیچ کنترلی وارد قلعه شد و تک تک کلاس‌ها را خراب کرد تا به رصدخانه رسیدند و دوباره به بیرون قلعه رسیدند و بار دیگر دور هاگوارتز گشت زدند ولی برای بار سوم به جای وارد شدن به قلعه از قلعه دور شدند و رفتند تا قطار هاگوارتز را دیدند. ولی آن به سمت مخالف هاگوارتز می‌رفت. آت ها نزدیک و نزدیک‌تر شدند تا به قطار خوردند و بالاخره بی‌هوش شدند.

پایان
***

پاسخ:
خیلی خوش اومدی به کارگاه داستان نویسی. راستش یه چندتا نکته هست که لازمه بهت گوشزد کنم؛ توی نوشتن، معمولا موقع توصیف از شکلک استفاده نمی‌کنیم. چون توصیف اسمش روشه و باید بتونه حس رو منتقل کنه و فارغ از هر چیز دیگه ای فضا و اتفاقات رو وصف کنه. یه نکته ی دیگه ای که می‌خوام بگم اینه که داستانت دیالوگ نداشت، برای همین یه جورایی برای خواننده حوصله سر بر میشد. و از طرفی دیگه اونقدری که باید پرداخته نشد به سوژه و خیلی سریع بود روند. خلاقیتت جالبه؛ باید سعی کنی بیشتر به نکات نگارشی دقت کنی و سعی کنی بیشتر داستانت رو بپردازی و به فکر خواننده هم باشی که راحت بتونه بخونه. نتیجتا فعلا...

تائید نشد.
با یه نمایشنامه کامل تر پیشمون برگرد، منتظرتیم!


ویرایش شده توسط تام جاگسن در تاریخ ۱۳۹۹/۲/۱۴ ۲:۴۴:۴۱

Wizard is the best tool


پاسخ به: کارگاه داستان نویسی
پیام زده شده در: ۲۱:۱۵:۳۷ جمعه ۱۲ اردیبهشت ۱۳۹۹

کندرا دامبلدور old


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۸:۳۸:۱۳ چهارشنبه ۱۴ اسفند ۱۳۹۸
آخرین ورود:
۱۹:۱۱:۱۴ یکشنبه ۱۹ مرداد ۱۳۹۹
از لندن
گروه:
کاربران عضو
پیام: 26
آفلاین
آن روز روز مهمی بود. اول ترم هاگوارتز بود و بچه های آن در حال گروهبندی بودند. پروفسور مک گوناگال به ترتیب اسم سال اولی ها را صدا می زد و آنها با ترس و لرز به سمت کلاه گروه بندی روانه می شدند. من جزو آخرین نفراتی بودم که گروهبندی شدند. ۵ نفر بیشتر نمانده بود که اسم من را صدا زدند. پروفسور مک گوناگال نگاهی به دفترچه اش انداخت و اسم من را اعلام کرد. من با پا هایی لرزان به سمت کلاه گروهبندی رفتم. نمی خواستم هافلپافی باشم. نمی خواستم ریونکلاوی باشم . نمی خواستم اسلیترینی باشم. فقط و فقط گریفندور را می خواستم.
آنجا یک سه پایه و یک کلاه قدیمی و نخ نما وجود داشت. استرس داشتم. صد ها نفر به من خیره شده بودند و این وضعیتی بود که من به آن عادت نداشتم.
کلاه گروهبندی با ابرو های بالا رفته گفت:

- بزار ببینم... خب... شجاعتت بدک نیست... فقط از سوسک می ترسی ها؟

من بدم آمد. دوست نداشتم دیگران این را بفهمند.
-
امم... گریفندور

خوشحال و شاد به سمت میز گریفندور رفتم. ریونکلاوی ها با اخم مرا نگاه می کردند! فقط ۱۱نفر به ریونکلاو رفته بودند.
آن روز یکی از بهترین روز های زندگی من بود.
***

پاسخ:
خیلی خوش اومدی به کارگاه داستان نویسی. اگه اشتباه نکنم قبلا هم اینجا بودی و راهنمایی های لازم بهت شده. از لحاظ نگارشی قابل قبول بود و مشکلی واسه خواننده ایجاد نمی‌کرد. ولی از لحاظ محتوایی جا داشت بیشتر پرداخته بشه به توصیف فضا، ولی از اونجایی که تلاش و پیشرفت مشخصه، بنظرم با ورود به ایفای نقش قوی تر میشی و مشکلاتت برطرف میشن. پس...

تائید شد!
مرحله بعدی: گروهبندی!




ویرایش شده توسط تام جاگسن در تاریخ ۱۳۹۹/۲/۱۲ ۲۱:۳۷:۱۱

خون لجنی ها برید کنار ، یه اصیل تو راهه


پاسخ به: کارگاه داستان نویسی
پیام زده شده در: ۲۲:۲۴:۳۳ پنجشنبه ۱۱ اردیبهشت ۱۳۹۹

دافنه گرینگرس


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۲۱:۵۸:۵۶ پنجشنبه ۱۱ اردیبهشت ۱۳۹۹
آخرین ورود:
۱:۱۵:۳۱ دوشنبه ۱۵ اردیبهشت ۱۳۹۹
گروه:
کاربران عضو
پیام: 4
آفلاین
تصویر شماره ی پنج

تصویر:شماره ی پنج
موضوع:گروهبندی لونا لاوگود


لونا با لبخندی ساختگی بر لبش به دوستش جینی نگاه کرد،لبش را گزید:
-میدونی چیه جینی روا
جینی-جینی!،اگه میخوای اسممو کامل بگی بگو جینیروا نه جی نی رو عا !
لونا با نیشخندی گفت:
-دوست دارم اینطوری بگم!
جینی نفسی صدا دار کشید،لونا گفت:
-من خیلی دوست دارم بیام گریفندور ولی ما لاوگودها جد در جد روونکلویی بودیم
جینی تصحیح کرد:
-رونکلاوی!؟
لونا-نه نه روونکلویی ... اره دیگه ولی گریفندورم دوست دارم
پرفسور مک گونکال فریاد زد:
-جینی رووعا ما لوو ویز لیی!!!!
جینی زانوهایش از استرس سس شده بود ولی بازهم زیر لب غرغر کرد:
-جینیروا مالی ویزلی!
انگار زمان و زمین اسمان و زمین حالا هرچی دست رو دست هم دیگه گذاشته بودند که اسم جینی را اشتباه بگویند.
لونا دوباره شیطنتش گل کرد و گوش پوش های صدای روح خوان را بر روی گوش هایش گذاشت:
-که اینطور...نیروی عشق خیلی زیاده! ... تو در هافلپاف میتونی به موفقیت برسی چونکه سخت کوشی،خیلی خب خیلی خب! باشه باشه داشتم میگفتم نیروی عشق خیلی قویه و تو میتونی بری به ...
لونا گوش پوش های صدای روح خوان را از گوشش در اورد کلاه فریاد زد:
-گریفندور!!!!!!!
اعضای گروه گریفندور شروع به دست زدن کردند،حالا نوعبت لونا بود،بر روی صندلی نشست صدای کلاه در سرش پیچید:
-در گریفندور میتونی به موفقیت های زیادی برسی!،ولی...دوست داری که برای دنیای سفید جادوگری کاری کرده باشی؟دوست داری که کاری کرده باشی که دنیای جادوگری در امنیت باشه؟
لونا-با گروهبندی من؟دنیای جادوگری میتونه تغیر کنه؟
کلاه-سالهاست که منتظر گروهبندی تو و هری جیمز پاتر بودم!کسانی که میتوانند راه دنیای جادوگری را مشخص کنند.
لونا-اره دوست دارم که به دنیای جادوگریم کمکی کرده باشم
کلاه-پس باید به ریونکلاو بری
لونا-چرا؟
کلاه-خودت متوجه میشی چند سال بعد ... چند سالی که مثل یک چشم به هم زدن نزدیکه! ... برو به ....
کلاه فریاد زد:
-ریونکلاو!!!!!!!!!!!!!!
لونا با لبخندی واقعی به سمت میز گروه ریونکلاو رفت، او میدانست که با تصمیمش جان دنیای جادوگری را نجات داده است،او خوش حال بود که حتی کلا گروهبندی اعلام کرده بود که او یک گریفندوری واقعیست،می دانست که به زودی به خودش افتخار خواهد کرد.

با کمک لونا هری تونست تاج رو پیدا کنه
درمورد گوش پوش صدای روح خان
صدای ذهن خوان اسم واقعیشه
و مخترعش لونا پاتر یعنی من هستم :)

***

پاسخ:
خیلی خوش اومدی به کارگاه داستان نویسی.از لحاظ خلاقیت و پرداختن به یه سوژه ی جدید چیز جالبی بود ولی چندتا نکته که لازمه بهشون اشاره کنم رو توی این تیکه ای که ازت ادیت میکنم بهت نشون میدم.

نقل قول:
جینی تصحیح کرد:
-رونکلاوی!؟
لونا-نه نه روونکلویی ... اره دیگه ولی گریفندورم دوست دارم
پرفسور مک گونکال فریاد زد:
-جینی رووعا ما لوو ویز لیی!!!!
جینی زانوهایش از استرس سس شده بود ولی بازهم زیر لب غرغر کرد:
-جینیروا مالی ویزلی!
انگار زمان و زمین اسمان و زمین حالا هرچی دست رو دست هم دیگه گذاشته بودند که اسم جینی را اشتباه بگویند.


"جینی تصحیح کرد:
-ریونکلاوی؟!
- نه نه روونکلویی... آره دیگه، ولی گریفندورم دوست دارم.

پرفسور مک گونکال فریاد زد:
-جینی روعا ما لو ویز لی!

جینی زانوهایش از استرس سست شده بود ولی بازهم زیر لب غرغر کرد:
-جینیروا مالی ویزلی!

انگار زمان و زمین، آسمان و زمین حالا هرچی که هست دست رو دست هم دیگه گذاشته بودند که اسم جینی را اشتباه بگویند."


همین‎طور که دیدی، چندتا نکته ای که تصحیح شد، اول علائم نگارشی بودن که بهتره فقط از یکیشون استفاده بشه و فلسفه ی اون شکلک رو داخل توصیف درک نکردم چون حتی به توصیفتم ربط خاصی نداشت، و اینکه بعد از دیالوگ دوتا اینتر میزنیم و از توصیف جداش میکنیم؛ در آخر، این مشکلات با ورود به ایفای نقش حل میشن، پس...

تائید شد!
مرحله بعدی: گروهبندی!


ویرایش شده توسط تام جاگسن در تاریخ ۱۳۹۹/۲/۱۱ ۲۳:۴۷:۳۱







شما می ‌توانید مطالب را بخوانید
شما نمی توانید عنوان جدید باز کنید
شما نمی توانید به عنوان‌ها پاسخ دهید
شما نمی توانید پیام‌های خودتان را ویرایش کنید
شما نمی توانید پیام‌های خودتان را حذف کنید
شما نمی توانید نظر سنجی اضافه کنید
شما نمی توانید در نظر سنجی ها شرکت کنید
شما نمی توانید فایل‌ها را به پیام خود پیوست کنید
شما نمی توانید پیام بدون نیاز به تایید بزنید
شما نمی توانید از نوع تاپیک استفاده کنید.
شما نمی توانید از HTML در نوشته های خود استفاده کنید
شما نمی توانید امضای خود را فعال/غیر فعال کنید
شما نمی توانید صفحه pdf بسازید.
شما نمی توانید پرینت بگیرید.

[جستجوی پیشرفته]


هرگونه نسخه برداری از محتوای این سایت تنها با ذکر نام «جادوگران» مجاز است. ۱۳۹۹-۱۳۸۲
جادوگران اولین وبسایت فارسی زبان هواداران داستان های شگفت انگیز هری پاتر است. به عنوان نخستین خاستگاه ایرانی ایفای نقش مبتنی بر نمایشنامه نویسی با محوریت یک اثر داستانی در فضای مجازی، پرورش و به ارمغان آوردن آمیزه ای از هنر و ادبیات برجسته ترین دستاورد ما می باشد.