هری پاتر نخستین مرجع فارسی زبان داستان های شگفت انگیز هری پاتر

هری پاتر نسخه موبایل


در حال دیدن این عنوان:   1 کاربر مهمان





پاسخ به: خاطرات یاران ققنوس
پیام زده شده در: ۱۶:۳۸:۲۴ سه شنبه ۷ مرداد ۱۳۹۹

گریفیندور، محفل ققنوس

لاوندر براون


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۹:۲۸:۰۲ دوشنبه ۱۶ تیر ۱۳۹۹
آخرین ورود:
امروز ۱۴:۱۳:۴۹
از یک جای قشنگ
گروه:
محفل ققنوس
کاربران عضو
گریفیندور
ایفای نقش
پیام: 58
آفلاین
زندگی یک بازی کوییدیچ است؛ آدم هایی هستند که مدام به دنبال اهدافشان می دوند؛هیچ گاه نا امید نمی شوند.این آدم ها علاوه بر آن که برای هدفی مشخص تلاش می کنند، مدام در تقلای فاش کردن اسرار دیگران وبالا کشیدن خودشان به وسیله ی پایین کشیدن دیگران هستند.تعدادشان در بازیکنان کوییدیچ زندگی از همه بیشتر است اما تاثیر زیادی روی سرنوشت بازی ندارند. آن ها را می توان مهاجمان کوییدیچ زندگی نامید.

-لاوندر؟
-بله مامان؟
-بیا پایین!
-میام.یه دقیقه صبر کنین!

از طرفی آدم هایی نیز هستند که مادام العمر در حال دفاع از اسرار و سبک زندگی خودشان اند. آنها همان کسانی اند که به هیچ عنوان حاضر نیستند دست از سنت گرایی بردارند و با تکنولوژی بجوشند.آنها همان آدم هایی هستند که دوست ندارند در زندگی دیگران فضولی کنند.همین خصیصه ی خوب باعث می شود دیگران نیز در زندگی آن ها فضولی نکنند. این آدم ها مهربان ترین قشر بازی کوییدیچ زندگی هستند.زیرا آنهایند که بلاجر های غم و فلاکت و بدبختی را از مهاجم های زندگی دور می کنند ؛آنها بی آنکه هیچ محبتی در عوض محبتشان دریافت کنند،باز هم به این کار ادامه می دهند. مدافعان از مهاجمان کمتر هستند؛بنابراین میزان محبتشان،گرچه بسیار است، جاه طلبی مهاجمان را خنثی نمی کند و همین باعث می شود که روزگار تا این حد خشن باشد و به طرزی بی رحمانه سریع به جلو برود.

- میای یا نه؟
-میام میام.
-چای سرد شد بیا دیگه!
-میام میام.

دروازه بان های کوییدیچ زندگی به شدت اندکند. آنهایند که با شجاعت و مهارت زندگی دیگران را نجات می دهند و به ارواح مرده حیاتی دوباره می بخشند. همان هایند که هنگامی که زمان فعالیتشان فرا می رسد نفس در سینه ی تماشاگران حبس می شود. آنها مهم اند.شاید نیمه قهرمان باشند. نجات بخشند؛ اما تاثیرشان در نتیجه ی بازی زندگی به اندازه ی مهاجمان است. آن هایند که جلوی جاه طلبی و زیر آب زنی مهاجمان رامی گیرند.

-لاوندر! مردی یا توی راه پله یکی بهت پتریفیکوس توتالوس شلیک کرده؟
-میام دیگه.یه کم آب جوش بریزین روی چاییم.
-بمیری به حق مرلین! حالا بعد قرنی از هاگوارتز برگشته یه فنجون چایی با ما کوفت نمی کنه!
-بذارین اول نامه محفلو بنویسم!
-محفل که جایی نمیره! چایی سرد شد!
-میام میام!یه ذره دیگه مونده!
-بمیری جنازه تو بیارن طبقه پایین به حق مرلین کبیر!
-هوفففف! گور به گور بشه اون لحظه ای که من به رون قول دادم نامه محفل رو تا شیش عصر بفرستم(آهسته و زیر لب)

اما تنها کسانی که سرنوشت زندگی دیگران را تعیین می کنند،جست و جو گر های بازی زندگی اند.آن ها اندک، عاقل و تیزبین اند.یک جست و جو گر همیشه خودش را بالا تر از نبرد مهاجمان و دروازه بان و مدافعان نگه می دارد. از دور به این کشمکش می نگرد؛نه برای اینکه سودی از تماشای این نبرد ببرد؛بلکه برای آنکه گوی زرین را برباید. هیچ کدام از آن آدم هایی که به دنبال هدفی هیچ و پوچ سگ دو میزنند، به دنبال گوی زرین نیستند. با اینکه میدانند امتیاز ربودن گوی زرین به اندازه ی یک عمر تلاش آنهاست. اما این جست و جو گر است که به جای نادیده گرفتن هدفی بهتر از گل زدن های کم امتیاز، با تلاش و مشقتی بیشتر، به هدفی والا تر میرسد. اوست که جایگاه تیمش را بالا تر می برد، بی آنکه دیگران نیز به اندازه ی او زحمت کشیده باشند.

-میای یا نه؟
-میام مامان.
-دوستات میخوان برن ها!
-کدوم دوستام؟
-دوشیزه گرنجر و هری پاتر!
-رون نیومده؟
-نه هنوز!
-پس مشکلی نداره اگه نیام
-چه حرفیه؟نه نه منظورش شما نبودین بشینین بابا توروخدا!

آری؛زندگی یک بازی کوییدیچ است. این ماهستیم که انتخاب می کنیم همچون مهاجمان به دنبال جاه طلبی هایمان برویم، یا همچون مدافعان بدون هیچ هدفی به دیگران محبت کنیم. همچون دروازه بان مدام جلوی جاه طلبی های دیگران بایستیم. ویا اینکه جست و جو گر دنیای خودمان باشیم.

-دلت خنک شد دوستات رفتن؟
-به درک!من میخواستم رون رو ببینم!
-حالااون نامه گور به گوری تموم شد؟
-آره یه کمش مونده!
-خودت هم با اون نامه ات گم میشی میری بیرون آبروی خانواده براون رو بردی!

اکنون،این منم که پشت میزم نشسته ام و برای محفل ققنوس چنین نامه ای مینویسم؛در حالی که برای عضویت در این محفل دو تن از دوستانم را رنجانده و از خانه ی خودم بیرون رانده شده ام.
لاوندر براون

لاوندر برخاست. با چرخش چوبدستی اش چمدان از پیش بسته شده اش در شومینه ی اتاقش قرار گرفت. خواست به طبقه ی پایین برود و پدر و مادرش را بفرماموشاند چون هرگز نمی خواست به آن خانه ی کذایی بازگردد. اما فهمید اینکار تقلید از هرماینی است و حتی تصور تقلید ازهرماینی خونش را به جوش می آورد. پس مشتی پودر پرواز برداشت و درون شومینه رفت. شنلش را مرتب کرد و نفس عمیقی کشید. سپس شمرده گفت:
-قرار گاه محفل ققنوس!


آدم خوبی باش ولی وقتتو برای ثابت کردنش هدر نده.

خیلی وقتا یه نفر می میره، بدون اینکه دیگران به یاد بیارن آدم خوبی بوده. مثل من.
دختری که تشنه محبت بود؛ ولی مرد و هیچ کس هم نفهمید.


لاوندر براون


پاسخ به: خاطرات یاران ققنوس
پیام زده شده در: ۵:۲۲:۲۳ شنبه ۲۸ تیر ۱۳۹۹

گریفیندور

یوآن آبرکرومبی


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۱:۰۸ جمعه ۹ خرداد ۱۳۹۳
آخرین ورود:
امروز ۱۴:۴۱:۱۲
از اتاق گویندگی.
گروه:
کاربران عضو
گریفیندور
ایفای نقش
پیام: 355
آفلاین
- ارباب! میشه جیغ بزنم؟
- خیر. نمیشه.
- ارباب! میشه زیر سایه‌تون پناه بگیرم؟
- اینم نمیشه.
- ارباب! لطفاً به این تام بگین خودشو بندازه تو پاتیلم. خیلی دلم می‌خواد ازش یه سوپِ تامام بسازم!
- هکتور، نظر ما اینه که خودتو هم به همراه تام بندازی تو پاتیل، از شر جفتتون راحت شیم!
- ارباب! میشه...

یوآن در چت‌باکس رو بست، خمیازه‌ای کشید و کش و قوسی به بدنش داد. جدیداً هر وقت به چت‌باکس سر میزد، با همچین بحث‌هایی مواجه میشد. حس می‌کرد بین اون جمع، حرفی نداشت که بزنه.
البته هنوز هم بعضاً تیکه مینداخت. ولی معمولاً حرفاش بین حرفای ملّت گم می‌شدن.

چرخید تا بره اون اطراف یه دوری بزنه...
ولی همون لحظه یادش اومد که باید یه چیز مهمی رو به ملّت بگه.
پس برگشت و در چت‌باکس رو دوباره باز کرد و رو به حضار گفت:
- ملّت! مهلت‌تون واسه سؤال پرسیدن از جاگسن داره تموم میشه‌ها. حتماً شرکت کنین.

و همینجوری نیشخند زنان بهشون زل زد.
حضار:
یوآن:

چند ثانیه به همین منوال گذشت و یوآن توقع داشت که الآن همه عین مور و ملخ بریزن توی اتاق مصاحبه و جاگسن رو حسابی سین‌جیم کنن.
امّا...

- آیلین! چرا مسواکمو برداشتی؟ باهات قهرم!
- ارباب! میشه...

یوآن در چت‌باکس رو بست و با گام‌هایی سریع، راهی اتاق مصاحبه شد تا مصاحبه‌ی جاگسن رو فقط و فقط با سؤالات خودش چاپ کنه.
ولی بین راه، امضاهای ملّتِ دور و برش، توجهش رو جلب کردن. امضاهایی که یا "اونلی ارباب" بودن، یا دیالوگ‌هایی در مورد اینکه چقد دارک بودن خفنه.

اینجاش بود که یوآن فوراً تصمیم گرفت امضای جدیدی بذاره... عکسِ جانلوئیجی بوفون که با غرور خاصی می‌گفت: به ما نمی‌خوری آخه!

یوآن برای یه دقیقه به عکس زل زد و وقتی حس کرد که کلّی حرف توشه و خیلی هم از ته دله، نیشخند زنان به خونه‌ی شماره‌ی دوازدهم گریمولد نزدیک شد و دستگیره‌ی درش رو چرخوند.

یه سری چیزا رو باید تزریق می‌کرد!


تصویر کوچک شده


پاسخ به: خاطرات یاران ققنوس
پیام زده شده در: ۲۳:۲۹:۱۰ پنجشنبه ۲۶ تیر ۱۳۹۹

محفل ققنوس

آلبوس دامبلدور


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۱:۰۳ یکشنبه ۱۹ خرداد ۱۳۹۸
آخرین ورود:
امروز ۲۰:۰۲:۰۵
از دست شما
گروه:
ناظر انجمن
کاربران عضو
ایفای نقش
محفل ققنوس
پیام: 290
آفلاین
زندگی موضوع پیچیده‌ای نیست، ولی باید منصف بود، زنده بودن هست. بودن هست و شاید همین پیچیدگی ساده‌اش باشه که باعث بشه در هر زمان و هر شرایطی بهش فکر نکنیم. مثلا کشف شدن جاذبه! زیر یک درخت کشف شد و توسط مردی که یک سیب خورده بود توی سرش. شاید اصلا این خود جاذبه بود که درک کرد برای کشف شدن باید در زمان و مکان مناسب، چیز مناسبی رو به سر فرد مناسبی بکوبه!

- رو!

مثلا مثلا مثلا! اگر به جای سیب... کل درخت سیب روی نیوتون می‌افتاد چی؟ ممکن بود جاذبه کشف نشه؟ یا اینکه شاید اینقدر چیز میزهای مختلف روی سر مردم می‌افتاد تا یکی بالاخره متوجه این موضوع بشه. هرچند که همین الانش هم همچنان چیزهای مختلف روی سر مردم می‌افته، اما چرا، جاذبه که دیگه کشف شد؟

- زیر؟

نکنه این‌ها همه‌ش یه برنامه از قبله؟ مثل یک رشته مشخص شده با کلی گره! بعد این گره‌ها حوادث هستند و رشته هم زمان باشه. همین جوری جلو می‌رن و گره می‌خورن و گره می‌خورن و گره می‌خورن، اما واسه چی؟ اصلا هدف از گره زدن یک رشته دراز خالی چیه، بیچاره و تکیده و مگرور.

- رو!

مگرور؟ آها! یعنی گره دار یا بسیار گره خورده... بر وزن مفعول، اما خب ریشه فعلش رو اگر گره در نظر بگیریم "گره" باید مگروه بشه که. نه بابا مگرور قشنگتر، بهتر رو زبون می‌شینه. حتی می‌شه از مگّار هم استفاده کرد، وزن و صیغه میغه هم نداره، ولی منظورو قشنگ می‌رسونه. درست نیست ولی جواب می‌ده، کاربرد داره. توی این دوره زمونه همه‌چی همینجوری شده، مهم نیست کاری که می‌کنی اشتباهه بده غلطه، تا جواب می‌ده انجامش بده تا زمانی که دیگه نشه درستش کرد و کار هم حسابی از کار بگذره...

- زیر...

اشتباه؛ بعضی‌هاشون به گمونم تا دم مرگ هم نه فراموش می‌شن نه بخشیده، خصوصا اگر قرار باشه خودمون رو ببخشیم. چرا بخشیدن خود از همه سخت تره؟ به خاطر کینه و نفرته یا دوست داشتن؟ مثلا آدم اینقدر خودش رو دوست داره و به خاطر این که خودش به این خود عزیز ظلم کرده، ازش متنفر می‌شه. حالیش هم نیست که بابا! این یکی همون یکیه، همون عزیز والامقام. ولی خب دیر می‌شه و بعیدم هست بفهمه.

- رو.

ای کاش فرصتش بود که یک بار هم با همه چیزهایی که توی یه زندگی یاد می‌گیریم یک شروع جدید داشته باشیم. درست استفاده کنیم ازش... اگه می‌شد برگشت هم البته فکر نکنم فرقی می‌کرد. شاید تصور درست کردن همه اشتباهاتمون یک الان بی‌نقصه که امیدوارمون می‌کنه واسه یه دور دیگه التماس کنیم. ولی اصلا مگه همون لحظه که حق انتخاب داریم نمی‌دونیم بعدش قراره چی بشه؟ باید منصف بود، می‌دونیم، حداقل تا یه حدیش رو، شخصا به این موضوع اعتراف می‌کنم!

- زیر!

شاید بهتر بود البته که نکنم... بالاخره قدیمیا گفتن وصف العیش نصف العیش دیگه. دنیای ذهن وهمه، واقعیه البته از یه زوایایی ولی خب در عین حال هم نیست. نمی‌دونم چیه ولی تقریبا مطمئنم اون چیزای توی ذهن هر چیزی که هستن ما هم همونا هستیم. یعنی تا حالا کسی خیال نکرده توی یک تصور کاملا مقهور کننده گیرکرده؟ چشم‌هایی که تا عمق روحش رو با یه لبخند عریض شیطنت آمیز وارسی می‌کنن رو احساس نکردن؟ گوش هایی که هر جایی هم باشی صدات رو می‌شنون؟

- رو؟

اگر اون چیزهایی که توی تصور من هستن هم همون حسی که من نسبت به ... راستی بهش چی بگم؟ به نظرم "صاحب" باشه. خب به هر حال صاحب همه این چیزا اونه و یک لحظه اگر این خیال پردازی متوقف بشه... ما هم تموم می‌شیم. با حاله! یه جورایی. اون تمثال چاقالویی که بعد از ناهار توی ذهنت از خودت تصور کردی که از شکم به شدّت بزرگ شده و با سختی این طرف و اون طرف می‌ره واقعی باشه، خودش، رنجش... حتی واقعی واقعی هم بترکه و تیکه‌های خوراکی به همه جا بپاشه و دیگران هم خوشحالی کنن و تو مسبب همه‌ش باشی...

- زیر...

زندگی مثل یه رشته نیست، زندگی هزار هزارتا رشته توی همدیگه شده‌اس که...

- پروفسور!

رشته افکار پیرمرد پاره شده، صاف روی صندلی نشست.

- جانم باباجان؟
- بیایید پایین، دم در یکی با شما کار داره!

آلبوس پرسیوال والفریک برایان دامبلدور کش و قوسی به بدنش داده و از سر جایش بلند شد، میله‌های بافتنی را کنار گذاشت و نگاهی به آستین نصفه و نیمه بنفش رنگ انداخت؛ مجموعه‌ای از رشته‌های در هم تنیده در دل یکدیگر.

- اومدم باباجان، اومدم...





...Io sempre per te


پاسخ به: خاطرات یاران ققنوس
پیام زده شده در: ۹:۲۱:۵۴ سه شنبه ۳ تیر ۱۳۹۹

گریفیندور، محفل ققنوس

فلور دلاکور


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۱:۰۱:۱۰ یکشنبه ۲۴ فروردین ۱۳۹۹
آخرین ورود:
امروز ۱۸:۱۰:۳۹
گروه:
کاربران عضو
گریفیندور
ایفای نقش
محفل ققنوس
پیام: 83
آفلاین
بالاخره بهار به پایان رسید و تابستان گرم در لندن آغاز شد.قطار سریع و سیری که از فرانسه حرکت کرده بود در ایستگاه لندن ایستاد.

_ رسیدیم.باورم نمیشه اینجا حتی تابستون هم بارون میزنه ، هیچ چیز این شهر سر جاش نیست....بیل بیا این چمدونا رو بیار پایین من نمی تونم.
_عالیه .بالاخره تو هم محفلی شدی .
_ تو خانواده ای که تک تک اعضاش محفلین فکر کنم فقط من مونده بودم . حالا باید بریم خیابان گریمولد.

آپارات به خیابان گریمولد خانه شماره 12

دامبلدور کنار پنجره ایستاده بود و به دور دست می نگریست تا اینکه صدای کوبیده شدن در را شنید.
_بیا تو فرزند روشنایی

بیل و فلور وارد اتاق شدند.
_ سلام پروفسور .حالتون خوبه ؟خیلی وقت بود ندیده بودمتون.
_ همچنین ما فرزند روشنایی .کسی که در کنارت ایستاده رو معرفی نمی کنی ؟
_پروفسور شما منو یادتون نمیاد ؟

دامبلدور با نگاهی دقیق تر به فلور نگاه کرد و ناگهان فریاد زد.
_ فهمیدم ....نه شما رو به یاد نمیارم.البته قبلا کسی رو در هاگوارتز دیده بودم موهای هم رنگ شما داشت و همیشه همه ی (ر) ها رو (غ ) تلفظ می کرد .
فلور که با ناامیدی به دامبلدور نگاه می کرد گفت
_ پروفسور یعنی هیچ شباهت دیگه ای حس نمی کنین ؟ فقط همون از من یادتونه ؟ من فلور دلاکورم.

دامبلدور ناگهان خشمگین شد و با عصبانیت گفت
_ فلور دلاکور . حتما با اون دلاکوری که در مرگخواران نسبتی هم داری .بیل چطور تونستی اونو به محفل بیاری ...
دامبلدور همینطور ادامه میداد و بیل و فلور با تعجب بسیار به او نگاه می کردند .که ناگهان دامبلدور ناپدید شد.و دیگر اثری از او باقی نماند.
_پروفسور .چی شدین یه دفعه ؟

بیل همینطور با نگرانی به دنبال دامبلدور می گشت و فلور هم چنان با تعجب به این وضعیت نگاه می کرد تا اینکه کسی از تاریکی اتاق وارد روشنایی شد.
_ نگران نباشید فرزندانم .اون یه سراب بود .قبلا هم تو یه سوژه ی دیگه ازش استفاده کرده بودم ولی ظاهرا هنوز نیاز به کار داره.اما بیست دقیقه تونست مقاومت کنه.

فلور که هنوز در شوک اتفاق پیش آمده بود با نارحتی گفت
_ و تقریبا داشت ما رو به سکته می داد.

_ متاسفم فرزند روشنایی. ورودت را به محفل ققنوس ، محفل روشنایی خوش آمد می گویم .


Happiness cannot be found But it can be made


پاسخ به: خاطرات یاران ققنوس
پیام زده شده در: ۱۲:۳۷:۵۰ یکشنبه ۱ تیر ۱۳۹۹

هافلپاف، محفل ققنوس

حسن مصطفی


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۲۲:۵۳ یکشنبه ۲۵ شهریور ۱۳۹۷
آخرین ورود:
۱۹:۱۲:۳۶ پنجشنبه ۱۶ مرداد ۱۳۹۹
از قـضــــاااا
گروه:
هافلپاف
کاربران عضو
گردانندگان سایت
ایفای نقش
محفل ققنوس
پیام: 61
آفلاین
- هخخخخ! تف!

توی تاریکی شب، حسن مصطفی در حالیکه کت مجلسی و شلوارک ماماندوز به تن داره و چهره ش درمانده و مضطرب به نظر میرسه، تفی میندازه کف دستش که بماله به موهاش ولی یادش میاد به طور مادرزادی مو نداشت هیچ وقت. نتیجتاً می ماله کف دست خیسشو به لباس کارتن خواب لبه پیاده رو و مجدداً در خونه ای رو میزنه که از فراسوی پنجره هاش رقص نور به داخل خیابان گریمولد ساطع میشه. در منزل باز میشه و ترانه ی ممد نبودی ببینی پخش میشه و بانویی چادر به سر بین چارچوب در قرار می گیره، بدون هیچ صحبتی خم میشه و حسن که قدی بیش از سی سانتی متر نداره رو بغل می گیره و در پشت سر خودش می بنده. بلافاصله چادر می افته، و ترانه تغییر میکنه به come on, come on, turn the radio on It's Friday night and I won't be long . بانو حسن رو پرت میکنه جلوی جایی شبیه بار و خودش قاطی انبوه جمعیت گم میشه تا دنس فلور رو هیت کنه.

- عاقو ببخشید! من با عاقوی الستور مودی یه قراری داش...

مردی که پشت بار قرار داشت بدون اینکه اصلا متوجه حسن بشه یه سینی پر از شربت های مجاز نیمه شعبانی میگیره دستش و میره سراغ مهمان های در حال رقص این مولودی مبهم. حسن شستش خبر دار شده و بهش نماد لایک نشون میده. تصور میکنه بازم آدرسو اشتباه اومده و این بار بین کلی ماگل شاد و شنگول گیر افتاده. به هر حال به عنوان مهمون حبیب مرلینه و زشت میشه اگه بذاره اول کاری بره. نتیجتا سعی میکنه همراهی کنه مدتی و الکی یه سری تکون بده با ترانه های که پخش میشن که قبل این حرکت چشمش به یه بانوی دیگه می افته. مشخصه تازه چاق شده. لباس آستین حلقه ای صورتی تندی پوشیده و شلوار جین تنگی رو به زور به پاش کشیده و روی صندلی کنار بار لم داده.

- هووووق! وووی وووی وووی! عیح عیح عیح! خخخلخخخللخخخخ!

حسن در حین قهقه زدن قرمه سبزی بالا میاره روی پیشخوون بار. با این وجود نمیتونه چشمشو درویش کنه روی دریای بی کران زیبایی ها و به چهره بانو خیره میشه مجدداً. چشمهای درشت رنگی، بینی عمل شده عروسکی و لبهای قلوه ای بزرگ که در حجم صورت گوشتالوش مجالی برای خودنمایی ندارن و اونقدر قرمزن که حسن یاد استمپ و مهر صد آفرین هایی می افته که هیچ وقت تو مدارس غیر انتفاعی جادو و جادوگری در مصر نمیدادن بهش.

حسن بعد پاک کردن دک و دهنش میره که کسب امتیاز کنه تا بعداً برای بچه محلاش تو قاهره تعریف کنه ولی قبل هر قدمی توجهش به سمت مردی تنومند و تک چشمی جلب میشه که کنار بانو ایستاده و از ظاهرش پیدائه کمی پولداره و بسیار رقت انگیز. تی شرت بته جقه زشتی تنش کرده و یقه ش رو تا نافش باز گذاشته و گردنبند طلای کلفتی هم آویزونه از گردنش و صرفاً با نگاهش می خواد لباس کل حضار رو پاره کنه. با این حال حسن یه سه رگه مصری-خراسانی-مازنی بود و جادوگر فکر کن یل مازندرون باشه و توی این موقعیت ها پا پیش نذاره؟! بنابراین به سمت بانو رفت و در صندلی کناریش نشست و در حالیکه به ساب تایتل یه نمایش با لوکیشین بار فکر می کرد گفت:

- میتونم براتون چیزی بگیرم که بنوشید؟ ای بانو؟

این بار هم کسی متوجه حضور حسن نمیشه و بحث بین بانو و چند نفر دیگه ادامه داره. صحبت از غذا هس و بانو با لذت از غذاهای چرب و خوشمزه گل واژه ها تلاوت می کنه و چنان روی لزوم پیاز در سوشی تاکید می کنه و با نوک انگشتای گردش روی پیشخوون میزنه که انگار میخواد حکمی لایتغیر رو اعلام کنه. نگاه حسن به مردک تک چشم برمیگرده که گوشه دهنش رو به بالا جمع می کنه که یعنی دارم مثلا پوزخند میزنم و جوری اینکارو می کنه که همه بفهمن.

حسن در آستانه نا امیدی یه نیم نگاهی دیگه میکنه به کنارش قبل از اینکه از جاش بلند شه و بره. بقیه میخوان عکس یادگاری بگیرن و بانوی مورد نظر می دوئه تا توی عکس باشه. کفشای پاشنه بلند پوشیده و نمیتونه خودشو کنترل کنه و پاش لیز میخوره و کعنهو پن کیک پهن زمین میشه. گوشه بلوزش جر میخوره و گوشتای از ریخت افتاده پهلوهاش از لباس بیرون می افتن. سرشو بالا میگیره و ملتمسانه و با خجالت به مرد تک چشم نگاه می کنه. مرد نگاهی به زن می کنه، جرعه ای از لیوانش میخوره، سیگارشو از جیبش بیرون میاره و بدون توجه به زن به سمت بالکن میره. حسن با خنده زیرلبی و موذیانه ش چوبدستی که از زیر شلوارکش بیرون داده رو غلاف میکنه و سعی داره از لابلای جمعیتی شادی که قر میدادن راهشو به سمت در خروج باز کنه اما قبل از اینکه دستش به دستگیره در برسه با نیرویی نامرئی به سمت بالکن جایی جلوی مرد تک چشم پرت میشه که در حال زل زدن به آسمونه.

- ما تورو راه میدیم به جمع مون آقای مصطفی، اون وفت تو زیرپایی جادویی میندازی واسه بانوان ما تو محفل؟
- وووی وووی وووی! ئه شمایی عاقا مودی؟ فکر کردم اشتباه اومدم باز. اینقدر تابلو بودم؟ یعنی له لهم کردی هااا!
- خیر. تابلو نبودی. یه محفلی واقعی هیچ وقت زمین نمیخوره تا پای مرگ!

حسن پا میشه و یه رقص پای معکوس مایکل جکسونی میره روی بالکن و متوجه میشه به طور کامل پاش بند نیس به زمین. آیا نیوتون هم های بود؟ یا اینکه کفش خودش خار داشت زیرش؟

- چه عجیب! میگم دیگه مدتیه بند نیستم هیچ جا و جای اینکه زمین بخورم هی پرتاب میشم این ور اون ور رو هوا! وووی وووی وووی! نگو شما قوانین فیزیک رو هم به سخره گرفتین! ببخشید جسارت می کنم. اینجاها g رو چند می گیرین؟ میخوان مظنه دستم بیاد بدونم بعدا چطوری شاهکارامو کنم خاک کنم یه گوشه.

- گفتم یه محفلی! شما که تو مهمونی مون ورودی هم نتونستی خودی نشون بدی تا حالا و داشتی میرفتی که الان!

- نیس خیلی ماگل پسند بود همه چیتون، فکر کردم اشتباه اومدم. وگرنه گرم میکردم مجلس رو و قبل از اینکه بانو پرت بشن خودمو مینداختم زیرشون!

- یا حتی از اول شوخی چوبدستی ای نمیکردی که بعدش بخوای مازوخیسمانه خودتو به عنوان یه بالش فرو کنی زیر یه تپه گوشت!

- هاااا... عاح عاح عاح! وووی وووی وووی! ذهن خونی تونم که عالیه! در خدمتم. از کجا باید شروع کنم؟

- کریچر تو آشپزخونه با کوهی از ظرف و ظروف منتظرته حسن جان!

- دقیقا همون چیزی که انتظار داشتم! وووی وووی وووی! فقط یه سوالی داشتم. بانویی که زمین زدم کی بود؟

- مالی بود! خانواده و شوهر داره. رفته ماموریت شوهرش، سپرده بودش به من!

- همچینم مالی نبود. آشپزخونه تون از کدوم طرفه؟





پاسخ به: خاطرات یاران ققنوس
پیام زده شده در: ۳:۴۵:۵۷ یکشنبه ۱ تیر ۱۳۹۹

محفل ققنوس

مودی


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۷:۱۱:۳۷ دوشنبه ۵ خرداد ۱۳۹۹
آخرین ورود:
امروز ۱۷:۴۴:۰۰
از کدوم سرویس جاسوسی پول میگیری؟
گروه:
محفل ققنوس
ناظر انجمن
ایفای نقش
کاربران عضو
پیام: 36
آفلاین
- بو میاد!

مودی از جا پرید.

- تو چطوری اومدی تو که خانم بلک بیدار نشد؟

این را پرسید و به سمت شخص تازه وارد حرکت کرد.

- بیدار بود؛ ولی بهم محل نذاشت ... اون چی بود از پنجره انداختین بیرون کارآگاه؟

مودی که به شکلی تصنعی در حین حرکت وول می‌خورد تا دود را متفرق کند وانمود کرد چیزی نشنیده.

- همین الان داشتم پرونده‌ی ماموریتت رو می‌خوندم اسمیت. به نظر می‌رسه کارت اونقدرا هم مطابق با برنامه‌ی پروفسور دامبلدور ...

زاخاریاس حرف مودی که اکنون به یک قدمی او رسیده بود را قطع کرد.

- چشماتون چرا قرمز شده قربان؟
- من یک مقدار عادت به شب بیداری دارم اسمیت. اما فکر نمی‌کنم این چیزا به موضوع صحبتمون مربوط باشه.
- ببخشید جناب مودی! پروفسور دامبلدور موقع سپردن گروه به شما در جریان عادات شخصیتون و اون وسایل روی میز بودن؟ اداره‌ی کارآگاهان چطور؟ نظرشون در این مورد...
- اجازه بده حرفم رو کامل کنم زاخاریاس! داشتم می‌گفتم که من واقعا از این پرونده راضیم. ضمنا شنیدم که تو همیشه به نگو و نپرس بودن علاقه نشون دادی. قطعا می‌دونی که اگر کسی واقعا دک و دهنش به قدر کافی واسه این کار قرص باشه، سفارش من می‌تونه کارش رو تو رسیدن به این شغل جلو بندازه.
- کاملا متوجهم پروفسور.
- عالیه! به نظرم لازمه با خانم بلک صحبت کنیم تا بدونه تو بذل محبت‌های بی‌دریغش نباید تمایزی بین اعضای محفل قائل باشه.



با تاخیر و پوزش بابت آن، ورود هم‌مسلک جدیدمان، آقای زاخاریاس اسمیت به محفل ققنوس را گرامی می‌داریم.


تیزترین کارِ قُرون این‌جاست! بزترین آگاهِ اعصار.


پاسخ به: خاطرات یاران ققنوس
پیام زده شده در: ۶:۳۸:۰۳ سه شنبه ۲۷ خرداد ۱۳۹۹

هافلپاف، ویزنگاموت، محفل ققنوس

برایان سیندر فورد


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۲:۲۶ پنجشنبه ۱۳ تیر ۱۳۹۸
آخرین ورود:
۲۳:۱۶:۱۹ شنبه ۱۸ مرداد ۱۳۹۹
گروه:
ناظر انجمن
کاربران عضو
ایفای نقش
هافلپاف
محفل ققنوس
پیام: 18
آفلاین
هشدار: این پست شرح وقایایی‌‍‌‌‌‌‌‌ست که به افول عقلانیت در برایان سیندرفورد منجر شد، و پایه‌ی حوادثی را بنا نهاد که بعدها به انتقال او به آسایشگاه روانی سنت مانگو انجامیدند.

از همه چیز که بگذریم، حقیقت این‌جاست که برایان فکر می‌کرد خواندنی نیست و آنقدر در شناسه‌ی خودش احساس ناامنی می‌کرد که از جام جهانی کوییدیچ سال گذشته، شعارِ "عجب کاراکتر انیمه‌ایِ ضعیفی هستی" با صدای هاگرید تبدیل به ندای درونی‌اش شده بود. منظورم این است که، بی‌خیال! جریان سیال ذهن را ببوس بگذار کنار و بدیهیات را ذکر کن تا خواننده بفهمد، جریان سیال ذهن را ببوس بگذار کنار و یک‌هو وسط روایت تبدیل به شیر بشو تا خواننده بخندد، جریان سیال ذهن را ببوس بگذار کنار و شوخی‌های بی‌ناموسی‌ات را پاک کن تا سایت را نبندند، بعد تازه هنوز هم خواندنی نباش. راستش حالا که فکر می‌کنم این آخری را حتا زیاد خوب هم انجام نداد، اما باز هم این ها زخم‌هایی‌ست كه مثل خوره در انزوا روح را آهسته می‌خورد و می‌تراشد، این چیز ها آدم را تیمارستانی-از اتاق فرمان اشاره می‌کنند برایان به جرم قتل عازم آسایشگاه روانی شد.

از جایی شروع میکنم که همه‌تان بهتر از من بلدید. هرچه نباشد همه‌تان شبانه روز درگیرِ من و زندگی شخصی منید، در حدی که پاپی کاکستون عقیده دارد همه ازش متنفرند چرا که برایان قانعشان کرده، و اگر پاپی چنین قدرتی را در من می‌بیند من که باشم که مخالفتی کنم.

از جایی شروع می‌کنم که ریگولوس پست زد شور و شوق رفیقش را مسخره کرد، چرا که فکر می‌کرد کسی که بهرحال پست هایش را نمی‌خواند. اما آن پست رفت توی موزه‌ی رول ها، و همه خواندند، و ریگولوس الان دیگر یک رفیق کمتر دارد. بعد برای اینکه باقی پست را پر کند مجبور شد برود مخ دراکو را بزند (نپرس) و شور و شوقش را در بیاورد به عالم و آدم نشان بدهد و لرد را حذف شناسه کند. بعدش دیگر همه قاطی کردند، راستی برایان همین الان متوجه شد نمی‌تواند یک روایت را بصورت خطی پیش ببرد، برایان تارکوفسکیِ عصر خویش بود. گرچه، تارکوفسکیِ این عصر خود تارکوفسکی است. برایان مجبور است دائما از این سه ستاره‌ای ها بگذارد و بپرد به زمان و مکانی نامعلوم، چرا که نفهمیدنِ تو مخاطب عزیز، پرده‌ای‌ست بر مزخرف نوشتنِ برایان. اما این بار برایان از این سه ستاره‌ای ها نمی‌زند! این بار برایان روش بسیار غیر قابل فهم تری در پیش خواهد گرفت، بطوری که وقتی از این زمان بپرد به آن زمان، حتا نخواهید فهمید که پریده.

نقل قول:
_بیرون... بیرون پر از ریگولوس شده ارباب... از وقتی ریگولوس رفته بیرون و همه رو گاز گرفته، همه ریگولوس شدن؛ دارن جیغ میکشن و همدیگرو میخورن... ما همه محکوم به مرگیم ارباب، اگه درو باز کنم هممون میمیریم...

الان مثلا پریدم. پریدم به زمانی که بیرون پر از ریگولوس شده بود، ریگولوس رفته بود بیرون و همه را گاز گرفته بود، همه ریگولوس شده بودند، داشتند جیغ می‌کشیدند و همدیگر را می‌خوردند، آنها همه محکوم به مرگ بودند و اگر او در را باز نمی‌کرد همه می‌مردند. نمی‌دانم شاید هم در را باز نکرد و همه مردند چرا که آرسینوسِ چی کشکِ چی. برایان آن زمان کجا بود؟ چه می‌دانم. چرا اینجا پریدم پس؟ چون دیالوگ قشنگیه. آیا این پست صرفا تلاش نویسنده برای هایلایت کردن لحظات درخشانِ ریگولوس بودنش است، چرا که حس می‌کند آفتاب جذابیتش دیگر غروب کرده و هرگز به دوران اوج بازنخواهد گشت؟ بَخیر.

نقل قول:
ریگولوس که روی میزِ ناهارخوریِ وسطِ دخمه لزگی می‌رفت بطور ناگهانی همانجا نشست و ملتِ همیشه سبزی که دور تا دور میز نشسته و دست زنان برا‌‌‌یش "سیاهه نارگیله" می‌خواندند هم به لرد خیره شدند.

بی‌مزه ترین، بی‌منطق ترین و خنک ترین جوک تاریخ. برایان آن زمان کجا بود؟ چه می‍‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌دانم، ولی کاش بود و جلویشان را می‌گرفت. چرا اینجا پریدم پس؟ چرا که نیاز داشتم به خودم یادآوری کنم آفتاب جذابیتم هرگز طلوع نکرده بود.

نقل قول:
_نه قبول نیست، یه انجمن کمه!
_بیشترشم بلدم! میتونم تمام انجمنا رو!
_اونم کمه! منوی مدیریته ها! باس همه کار بتونه بکنه! الان باس بتونی ورش داری از نظارت!

الان پریدم؟ بله. پریدم به کجا؟ پریدم به جایی که ریگولوس این‌جوری لرد را حذف شناسه کرد، درحالیکه می‌توانست چهارتا شوخی به بی‌مزگی قبلی با او بکند و او خودش کناره‌گیری می‌کرد. برایان آن زمان کجا بود؟ چه می‌دانم. چرا اینجا پریدم پس؟ چرا که برایان چیزی بیش از یک شناسه است. برایان یک آرمان است و آرمان ها شکست‌ناپذیرند. برایان درخشش چشم های ریگولوس است وقتی دراکو را اغفال می‌کند، برایان در واقع هرچیِ هرجای هرکسی است که هرکی را اغفال می‌کند. برایان ارتش سربازان اطلاعات به فرماندهی آگوستوس راکوود است، این پسر هم یهو غیب شدا. برایان شور و شوقِ فروخورده‌ی ریگولوس است، برایان پیام حذف شناسه‌ی لرد است، برایان مدتها پیش از وجودش در ریگولوس حضور داشت.

لرد حذف شناسه شد و سایت آتش گرفت. رودولف سایت را آتش زد و سایت آتش گرفت.
من شناسه‌ی قبلیِ برایان هستم.
من شناسه‌ی فعلی برایان هستم.
من تمایل فروخورده‌ی برایان به قتل و جنایت هستم.
من تظاهر مذبوحانه‌ی برایان به عشق و نیکی هستم.

نقل قول:
رودولف در حالیکه قمه‌ی خونی‌اش را توی هوا می‌چرخاند میان کپه ای از سر های قطع شده‌ی مدیرانی که به جرمِ شور و شوقِ ریگولوس تکه تکه شده بودند پرتاب و سپس حذف شناسه شد.

رودولف ها سوار بر گاومیش ها مدیر ها را بلعیدند. پرنس ها گفته شدن بولشت ها را ممنوع کردند. برایان ها ریگولوس ها را در آتش ها انداختند.

لرد حذف شناسه شد و سایت آتش گرفت. این آتش زمانی شروع شد که ریگولوس در کارگاه نمایشنامه‌نویسی پست زد، اما طول کشید تا شعله بکشد.
من پست ریگولوس در کارگاه نمایشنامه نویسی هستم.
من وحشتِ لحظات آخرِ ریگولوس هستم.
من قهقهه‌ی شیطانی برایان هستم.

نقل قول:
می‌دانید... گاهی وقت ها لازم است وقتی دیدیم شور و شوق جواب نمی دهد، دیگر پی‌اش را نگیریم.

من رنک ویزنگاموتِ برایان هستم و صادقانه بهتان می‌گویم شور و شوق همیشه جواب می‌دهد.

نقل قول:
در حالیکه روی لبه‌ی پنجره‌ی انجمن خانه‌ی ریدل ها نشسته بود و به ملکه‌ی زیبایی خیره شده بود که درحال شکافت هسته‌ی اتم در زیرزمین خانه شان بود و البته بطور همزمان شاهزاده‌ی ده دوازده تا کشور متوالی هم بود، احساس کرد که در پوکرفیس ترین حالتِ طول زندگی‌اش بسر میبرد.

من پایان آن پست کذایی هستم.

الان پریدم؟ بله پریدم. برایان الان کجا بود؟
بگذارید بهتان بگویم بعدش چه اتفاقی افتاد. بگذارید بهتان بگویم چه کسی آن شب ریگولوس را از روی لبه پنجره خانه ریدل ها پایین آورد. خوشحالم که تا اینجا خوانده اید، متاسفانه از اینجا ببعد کیفیت پست چندان بالاتر نخواهد رفت، اما لااقل تمام خواهد شد.

ریگولوس روی لبه‌ی پنجره‌ی انجمن خانه ریدل ها نشست و به این فکر کرد که تمام راه را اشتباه رفته است. بجای اینکه دوست کوفتی‌اش را در سفر استرس‌زای جدیدش همراهی کند شور و شوقش را مسخره کرده است و خداییش لازم است یک هیولای واقعی باشی که شور و شوق طرف را مسخره کنی. قیافه‌اش باشد حالا باز یک چیزی. بجای اینکه دوست کوفتی‌اش را در هنگام غیبت کاور کند و لااقل در جام آتش نفر چهارم شود بجای هیچُم، وسط راه کنار کشیده است و باز هم فلان. بجای آنکه دوست کوفتی‌اش را بلاه، بازهم اهم. بجای آنکه این، آن.

برایان الان کجا بود؟

به این فکر کرد که هر زری هم هر کسی بزند، او بهرحال از دخترخاله هایش با کمالات تر است. گفتم که. جریان سیال ذهن را بوسیدم گذاشتم کنار.

برایان الان کجا بود؟

به این فکر کرد که چرا اول پست هایش بنام خدا مینوشته؟! همان بهتر که زودتر برایان بیاید پرتش کند پایین.

ریگولوس برگشت تا پشت سرش را نگاه کند، و مثل این فیلم هندی ها سی بار با هیفده نوع افکت متفاوت از چهره هایشان کلوزآپ گرفته شد. تعجب نکرد، میدانست که می‌آید. درخشش جنون در چشمانش و یک نوع شادمانی کبود، یک جور جنایتِ بالقوه در لبخندش رسوب کرده بود.

برایان الان کجا بود؟
برایان اینجا بود. برایان همیشه اینجا بود.


پ.ن



پاسخ به: خاطرات یاران ققنوس
پیام زده شده در: ۹:۵۸:۰۹ سه شنبه ۱۶ اردیبهشت ۱۳۹۹

هافلپاف، محفل ققنوس

زاخاریاس اسمیت


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۲:۵۶:۱۴ دوشنبه ۱۱ فروردین ۱۳۹۹
آخرین ورود:
امروز ۱۸:۲۹:۵۱
از وقتی که ناظر بشم....
گروه:
کاربران عضو
هافلپاف
ایفای نقش
محفل ققنوس
پیام: 179
آفلاین
هیچکس به زاخاریاس در محفل اهمیت نمیداد.تا زمانی که رون و هری و هرمیون در محفل بودند،کی به زاخاریاس اسمیت خائن کار داشت.اما او خائن نبود. او تنها از گریفنوری ها بدش می آمد اما هیچوقت دست از مبارزه برای محفل برنداشته بود.نه مالی هنگام ناهار و شام اسم او را صدا میکرد نه حتی کریچر به او محل میگذاشت و زیر لب درباره او حرف میزد.
یک روز دیگر خونش به جوش آمد. چمدانش را بست و دم در خانه گریمولد شماره 12 گذاشت و منتظر اتوبوس شوالیه بود که کریچر پیش او آمد و گفت:
-آقای دامبلدور با شما کار دارن. گفتن وقتی سوار اتوبوس شدید ، یک راست برید به هاگوارتز
-اما اون از کجا میدونه من منتظر اتوبوسم؟

اما با رسیدن اتوبوس نتوانست حرف خود را کامل کند.

.....................

در سرسرای عمومی دامبلدور منتظر زاخاریاس بود.سرسرای عمومی تا به حال آنقدر خلوت نبود آن هم وسط تابستان که مدام جن های خانگی در حال رفت و آمد بودند.
دامبلدور نگاهی با مهربانی به زاخاریاس کرد و گفت:
-بشین اینجا کنار من.راحت باش.

وقتی زاخاریاس روی صندلی نشست دامبلدور سر صحبت را باز کرد و گفت:
-تا حالا به این فکر کردی که چرا ما تو محفل بهت محل نمیزاریم؟
-ـآره خیلی
-به این فکر کردی که چرا مال تورو برای شام صدا نمیکنه؟کریچر بهت محل نمیزاره و حتی مادر سیروس هم با دیدن تو قشقرق به راه نمیندازه؟
-وایسین ببینم.نکنه شما به اونا دستور دادین؟
-بله.اما اینا فقط برای امتحان کردن تو بود تا ببینیم شایسته ماموریتی که بهت محول کردیم هستی.که مفتخرم بهت بگم قبول شدی.
-ممممممن؟چه ماموریتی؟
-ماموریت تو خیلی مهمه و اینقدر سنَگینه که حتی آرتور ویزلی هم از انجام دادنش شانه خالی کرده. تو باید به دفتر فاج نفوذ کنی و بفهمی داره اون تو چه اتفاقی میفته .
-چرا من؟چرا یه بچه مدرسه ای رو برای این کار میفرستین؟
-تو دیگه بچه مدرسه ای نیستی. تو به سن قانونی رسیدی و میتونی تو وزارتخونه به عنوان کار آموز پذیرفته شی.فاج هم کمترین اهمیتی که میده به کار آموزاست.
-خیلی از اعتمادتون ممنونم پرفسور . قول میدم که نا امیدتون نمیکنم.
-خیلی خب.حرف درباره کار بسه.آماده ای بریم کاقه مادام رزمرتا و چند تا نوشیدنی کره ای مهمونت کنم؟
-البته پروفسور

او در محفل محبوب شده بود.مالی او را برای شام صدا میزد،کریچر زیر لب درباره او غیبت میکرد و حتی مادر سیریوس با دیدن او داد و قال راه مینداخت.


ویرایش شده توسط زاخاریاس اسمیت در تاریخ ۱۳۹۹/۲/۱۶ ۱۲:۵۱:۳۹


هرکسی از ظن خود شد یار من

از درون من نجست اسرار من




پاسخ به: خاطرات یاران ققنوس
پیام زده شده در: ۲۲:۳۸:۲۶ پنجشنبه ۱۱ اردیبهشت ۱۳۹۹

گریفیندور، محفل ققنوس

اما دابز


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۶:۰۱ چهارشنبه ۶ شهریور ۱۳۹۸
آخرین ورود:
امروز ۱۲:۴۸:۰۳
از کتابخانه مرکزی
گروه:
کاربران عضو
محفل ققنوس
گریفیندور
ایفای نقش
پیام: 157
آفلاین

- بیست سال بعد، بابت کارهایی که نکرده ای بیشتر افسوس می خوری تا بابت کارهایی که کرده ای. بنابراین، روحیه تسلیم پذیری را کنار بگذار، از حاشیه امنیت بیرون بیا، جستجو کن، بگرد، آرزو کن و کشف کن.
مارک تویین.

کتابش را بست و گوشه ای گذاشت. این روز ها اصلا حال و حوصله کتاب خواندن نداشت ولی با این حال از کتابخانه به ندرت بیرون می آمد.
 نه تنها او بلکه همه اهل خانه به نوعی خسته و کسل بودند، آن هم فقط به یک دلیل.
جمله "بیست سال بعد بابت کارهایی که نکرده ای بیشتر افسوس می خوری تا بابت کارهایی که کردی" مدام در ذهنش تکرار می شد. آیا واقعا قرار بود بابت کاری که امروز نکرده است در آینده غصه بخورد؟... جواب را خودش می دانست؛ در این باره کمی تجربه داشت. پس معطل چه بود؟ چرا با اینکه می دانست در آینده می خواهد حسرت چنین لحظه ای را بخورد منتظر نشسته بود؟
به عقربه های ساعت دیواری چشم دوخت... افسوس که چقدر زود دیر می شد. از جایش برخاست نمی گذاشت دیر شود؛ شاید اگر کمی پافشاری می کرد می توانست او را راضی به ماندن کند.
آرام از پله ها بالا رفت و مقابل در اتاق او ایستاد می دانست که داخل اتاق است ولی نمی دانست دارد چه می کند. نفس عمیقی کشید و آرام در زد. صدای گرم و دلنشینی از داخل اتاق آمد:
- بفرمایید داخل.

داخل نشد! همان جا در آستانه در ماند و به مردی که درحال جمع کردن وسایلش بود چشم دوخت.
- اوه سلام اما. با من کاری داشتی؟

دختر سعی می کرد نگاهش را از چمدانی که پر از وسایل بود بردارد و به جای دیگری نگاه کند ولی نمی توانست.
- شما واقعا دارین می رین؟

بی مقدمه شروع کرده بود و از همان اول رفته بود سراغ موضوع اصلی.
- خودت که جواب این سوال رو بهتر از من می دونی... و با این حال بازم می پرسی؟

سرش را پایین انداخت.
- جواب سوال رو می دونستم ولی با دوست داشتم شما بگین غلطه. بگین من جواب رو اشتباه حدس زدم؛ لبخند بزنین و بگین کی اینا رو گفته؟ اینا همش شایعه است.
-متاسفم که این رو میگم ولی این شایعه نیست! حقیقته... نگران نباشین یه چند وقت که بگذره می تونین باهاش کنار بیاین.

 نمی توانست! یعنی دوست نداشت با چنین قضیه ای کنار بیاید.
-پرفسور من دیگه... دیگه نمی شنوم! دیگه نمی ببینم! دیگه حسش نمی کنم!

و قبل از اینکه مرد حرفی بزند ادامه داد:
- دیگه بوی وایتکس کریچر و سوپ پیاز مالی رو حس نمی کنم.
- اگه به خاطر این موضوع ناراحتی باید بگم یکم قیمت ها بالا رفته کریچر و مالی مجبورن اجناسی رو بخرن که ارزون تره و به همین دلیل که پیازها اون عطر خوش گذشته رو ندارن و مطمئنا نصف وایتکس کریچر آب که بو نمی ده.

لحنش آرام بود ولی نه مثل همیشه.
-من دیگه صدای فریاد سرکادوگان رو نمی شنوم.
- خب می دونی چند سال تو هاگوارتز فریاد زده و شعار داده؟ مسلما تارهای صوتیش در اثر این همه فشار آسیب دیده و به این دلیل...

اجازه نداد حرفش را تمام کند.
- من دیگه لبخندی روی لب بچه ها نمی بینم. حتی جوزفین هم که همیشه بچه ها رو می خندوند دیگه از خونه درختیش بیرون نمیاد.
-این روز ها همه مشغولن اما. مثل خودت که تازگیا همش درحال کتاب خوندن هستی.

هردو آن ها خوب می دانستند که اما این چند روزه اصلا نتوانسته درست و حسابی کتاب بخواند. او فقط خودش را در کتابخانه کرده بود تا با کسی رو در رو نشود.

مرد دوباره مشغول جابه جا کردن وسایل شد.
- دیگه... دیگه خانم فیگ مثل قدیم ها عشق نمی ورزه و ما رو با لحن همیشگیش صدا نمی کنه.

 اینبار جا خورد و به سمت دختر برگشت.
- جدی می گی؟... سر این موضع باید با آرابلا صحبت کنم و...
- اما جونی بیا پایین غذا آماده ست.

همین سخن کافی بود تا دست دختر رو شود. از بالای عینکش نگاهی به دختر انداخت.
- من به شما دروغ گفتن یاد ندادم.

راست می گفت. یاد نداده بود ولی در آن لحظه تنها چیزی که به ذهن دختر می رسید گفتن همان جمله بود.
دوست داشت هزاران بهانه بیاورد تا از رفتنش جلوگیری کند.
-اگه شما برین، این خونه سرد و بی روح میشه.

درحالی که سعی می کرد جوراب ها و ردایش را همزمان وارد چمدان کند گفت:
- جایی که عشق باشه، زندگی جریان داره. “گاندی”... و این جا محفل عشق اما. چه با من، چه بی من.

- پس من چی؟ با رفتن شما من باید از کی این همه مطالب یاد بگیرم؟ باید از کی سوال هام رو بپرسم؟ من... من به خاطر اینکه یکی بهم اعتماد داشت پیشرفت کردم. من به خاطر اینکه شما باورم داشتین تا اینجا رسیدم... خودتون بگین، من بعد از رفتن شما باید چی کار کنم؟

بالاخره حرفش را زد.
مدت ها بود که می خواست این حرف ها را به او بزند و از او بابت این همه اعتماد تشکر کند. ولی...

مرد بدون اینکه صورتش را برگرداند و به او نگاه کند جواب داد:
-خودت چی فکر می کنی اما جان؟ واقعا فکر می کنی به غیر از من کسی بهت اعتماد نداره؟... بذار یه سوال بپرسم، خودت به اعضای محفل اعتماد داری؟
-بله.
-پس بدون، اون ها هم به اندازه ای که بهشون اعتماد داری، به تو اعتماد دارن... رفتنم زیاد هم سخت نخواهد بود.

باور نمی کرد.
- من هرگز بیست و دو تیر سال نود و شش رو فراموش نمی کنم.

دختر آرام حرفش را زده بود و نمی دانست مرد آن روز را به خاطر دارد یا نه.
- بعد از شما... از کی باید یاد بگیرم؟

پشتش را به دختر کرد به و پنجره خیره شد.
- از همه می تونی یاد بگیری، از یه جادوگر گرفته تا یه مشنگ حتی از مرگخوارا. با دقت بهشون نگاه کن. از رفتار همشون میشه یه درسی گرفت. ماگل ها یه ضرب المثل دارن که میگه ادب از که آموختی؟ از بی ادبان. می دونم که معنی ش رو خودت می دونی.

می دانست!
حرف های پیرمرد کاملا حقیقت داشت. ولی با این حال دوست نداشت با قضیه کنار بیاید.
- اگه شما برید کی باید مراقب خونه باشه؟! کی می تونه مثل شما اینجا رو اداره کنه؟! اعضای محفل به کی باید تکیه کنند!؟
- هنوز کسایی اون بیرون هستند که حواسشون به شما هست. می تونین به اونا تکیه کنید. همینطور که... من بهشون تکیه کردم. تازه اعضا محفل خیلی خوب می تونن این خونه رو اداره کنن.

به خورشید که داشت غروب می کرد خیره شد. زمان رفتن رسیده بود.
دختر هر کاری می کرد نمی توانست او را راضی به ماندن کند.
- خورشید داره غروب می کنه و این به این معناست که شما می خواین برین؛ درست نمی گم؟
- درسته. ولی این رو یادت باشه که هر غروبی یه طلوعی هم داره. پس انقدر غمگین نباش اما. منم بالاخره بر می گردم و دوباره کنار هم جمع میشیم، خوش می گذرونیم ماموریت می ریم و کلی کار دیگه می کنیم.

حرفش روی دختر تاثیر خوبی گذاشت. پس قرار بود دوباره باز گردد و مثل خورشید دوباره طلوع کند!
- فقط یه قولی به من بده اما جان.

 دختر برای یک لحظه شوکه شد. ولی بعد به خود آمد.
- چه قولی پروفسور؟
- این که قول بدی که قوی بمونین و هرگز ناامید نشین!... قول می دی؟
- بله پرفسور... .
-خیلی خوبه.

لبخند زد. هم خودش...
هم چشمانش.
دختر خیلی دلش می خواست بتواند همیشه این لبخند را ببیند ولی حیف که برای مدتی نمی توانست.
خورشید آرام خانه گریمولد را ترک کرد و در دل کوه ها فرو رفت.
- خب فکر کنم دیگه وقت خداحافظی رسیده. با بقیه بچه ها قبلا خداحافظی کرده بودم و فقط تو مونده بودی اما جان.
- به مرلین می سپرمتون پرفسور.
- ممنون. تو هم همیشه قوی بمون و هرگز قولی رو که به من دادی فراموش نکن. به بچه ها هم سلام من رو برسون.... خداحافظ اما.
- خداحافظ پرفسور.

صدای پاقی آمد و مرد غیب شد.


بجایی که تا چند لحظه پیش پیرمرد قرار داشت خیره نگاه کرد.
چقدر دلش برای او تنگ می شد ولی چاره ای جز صبر کردن و منتظر بازگشت او ماندن، نداشت.او هرگز قولی را که به مرد داده بود فراموش نمی کرد.
لبخند زد. هم خودش...
 هم چشمانش.

-خداحافظ استاد... خداحافظ.


من این رویا را خیلی دورتر از موعود تحمل می کنم! فرقی نمی کند. من آرزو دارم آزادانه پرواز کنم. از طرق آسمان آبی در قلبم . آسمان آبی دور از ذهن که در فردا ها جاری می شود.

Blue Sky in My heart

فقط در سکوت- کلمات
فقط در تاریکی - نور
فقط در مرگ- زندگی
به مبارزه شاهین ها نگاه کن؛ در آسمان خالی.

مزاحم شدم؟ میشه سوال بپرسم؟
1،2

هرگز ناامید و دلسرد نمی شم!
معتقدم حتی کوچکترین جرقه ها هم می تونن آتشی بزرگ به پا کنن.


بسیار سفر باید تا پخته شود خامی!


پاسخ به: خاطرات یاران ققنوس
پیام زده شده در: ۴:۰۸:۱۵ سه شنبه ۲ اردیبهشت ۱۳۹۹

خانوم فیگ


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۷:۳۱ شنبه ۲۱ مرداد ۱۳۹۶
آخرین ورود:
۶:۳۰:۳۰ دوشنبه ۵ خرداد ۱۳۹۹
از این گردش گردون، نصیبم غم و درده!
گروه:
شناسه های بسته شده
پیام: 38
آفلاین
- می‌گم چطوره حالا که شما انقدر توی پخت کیک و دسر استادین اصلا من برم بیرون که نرم توی دست و پای شما و مزاحم نباشم، شما خودتون کارا رو انجام بدین؟

دخالت‌های بی‌جا و بکن نکن‌های تمام نشدنی خانم فیگ، مالی ویزلی را سرخ و برافروخته‌تر از همیشه کرده بود.

- عه وا! حیا کن مالی جونی! این چه حرفیه؟ من یه رول مدلم. اگر جایی درز کنه که من دست به آشپزی زدم، به این استریوتایپ دامن می‌زنن که آشپزی وظیفه ساحره‌هاست. این کار عملا پشت کردن به تمام آرمان‌های فمنیسمه گل من!

کلمات خانم فیگ یکی درمیان برای مالی ناآشنا بودند. اما ترجیح می‌داد چیزی نپرسد تا مبادا او یک کلام بیشتر حرف بزند و خشم فروخورده‌اش را شعله‌ور کند.

- خانم فیگ؟ یه لحظه می ...

خانم فیگ چهارنعل به سوی ریموند رفت تا مالی نفس راحتی بکشد.

- همه کارایی که گفتین انجام شد. پرده ها رو باز کردم، شستم و نصب کردم. رومبلی‌ها رو هم همین‌طور. کاغذکشی‌ها رو هم وصل کردم. بادکنک‌ها رو هم بهشون آویزون کردم.

نگاهی به پرده‌های پاره، مبل‌های سوراخ، بادکنک‌های ترکیده، کاغذهای جرواجر و نهایتا شاخ ریموند انداخت.

- ریموند گلم؟ تا حالا به این که گاها یه دونه از اون چهار تا دست و پایی که مرلین بهت داده استفاده کنه فکر کردی؟

- خانم فیگ؟ می‌شه بیاین به من یه مشورت بدین که چی بپوشم؟ دارم دیوونه می‌شم!

فورا خودش را به اتاق جوزفین رساند. جوزفین درهای کمد لباسش را باز کرده و مقابل آن ایستاده بود.

- به نظرم اون بنفشه که روش قاصدک داره خیلی خوشگله. زود بپوش و بیا پایین که دیگه چیزی نمونده مهمونمون برسه.

اتاق را ترک کرد و جوزفین را با لباس‌های یک شکلی که همگی بنفش بودند و طرح قاصدک داشتند تنها گذاشت.

- چشم ارباب ریگولوس روشن. معلوم نبود دیگه پای کدوم گندزاده‌ای قرار بود به این خونه باز شد! اگر ارباب ریگولوس ...

سر راه با یک پس گردنی حساب کریچر را رسید و مجددا سراغ مالی رفت.

تصویر کوچک شده


محفلی‌های خسته و وارفته همگی در سالن پذیرایی جمع شده و منتظر رونمایی از مهمان ویژه خانم فیگ بودند. چند روزی بود که آن‌ها را به کار وا داشته بود تا همه چیز را برای این مهمانی آماده کند.

- پس چرا نمیاد؟
- یکمی دیر نشده خانم فیگ؟
- انقدر هول نباشید! الانا دیگه باید برسه.
- زخمم تیر می‌کشه!

پیش از آن که کسی فرصت بها دادن به جلب توجه هری را پیدا کند، زنگ در به صدا درآمد. اندکی بعد در باز شد و نور شدیدی به داخل خانه شماره 12 گریمولد تابید.

- جـــیــــــــغ!
- اسمشونبر!
- مرگخوارا حمله کردن1

اعضای شجاع محفل سریعا به دفاع جانانه در مقابل لرد سیاه پرداختند. مالی کیک را به صورت او پرتاب کرد و ریموند جفت شاخ به سمت او یورش برد. سر کادگوان شمشیرش را از تابلو بیرون آورده و سعی می‌کرد او را گردن بزند. لرد که ظاهرا انتظار چنین استقبال گرمی را نداشت، به سرعت از همان دری که وارد شده بود خارج شد.

- پوفففف ... به خیر گذشتا!
- درود بر شما هم رزمان دلیرم! تهاجم را در نطفه خفه کردید!
- خوب شد وقتی که مهمونتون این جا بود بهمون حمله نکردن!
- فقط کیک رو صورت اسمشونبر جا موند. می‌خواین یه کیک جدید ...
- زحمت نکشید. مهمونم همین الان رفت.
- اسمشونبر؟ شما اسمشونبر رو دعوت کردین این جا؟
- انقدر بدبین نباشید! جاج نکنید! اون اسمشونبر به دنیا نیومده! بد و خوب، سیاه و سفید، فقط برچسباییه که ما جادوگرا روی همدیگه می‌چسبونیم. باز خوبه که پروفسور دامبلدور نبود و این برخورد شرم آورتون رو ندید.
-








شما می ‌توانید مطالب را بخوانید
شما نمی توانید عنوان جدید باز کنید
شما نمی توانید به عنوان‌ها پاسخ دهید
شما نمی توانید پیام‌های خودتان را ویرایش کنید
شما نمی توانید پیام‌های خودتان را حذف کنید
شما نمی توانید نظر سنجی اضافه کنید
شما نمی توانید در نظر سنجی ها شرکت کنید
شما نمی توانید فایل‌ها را به پیام خود پیوست کنید
شما نمی توانید پیام بدون نیاز به تایید بزنید
شما نمی توانید از نوع تاپیک استفاده کنید.
شما نمی توانید از HTML در نوشته های خود استفاده کنید
شما نمی توانید امضای خود را فعال/غیر فعال کنید
شما نمی توانید صفحه pdf بسازید.
شما نمی توانید پرینت بگیرید.

[جستجوی پیشرفته]


هرگونه نسخه برداری از محتوای این سایت تنها با ذکر نام «جادوگران» مجاز است. ۱۳۹۹-۱۳۸۲
جادوگران اولین وبسایت فارسی زبان هواداران داستان های شگفت انگیز هری پاتر است. به عنوان نخستین خاستگاه ایرانی ایفای نقش مبتنی بر نمایشنامه نویسی با محوریت یک اثر داستانی در فضای مجازی، پرورش و به ارمغان آوردن آمیزه ای از هنر و ادبیات برجسته ترین دستاورد ما می باشد.