هری پاتر نخستین مرجع فارسی زبان داستان های شگفت انگیز هری پاتر

هری پاتر نسخه موبایل


در حال دیدن این عنوان:   1 کاربر مهمان





پاسخ به: خورندگان مرگ
پیام زده شده در: ۱۸:۲۵:۱۴ چهارشنبه ۲۴ اردیبهشت ۱۳۹۹
#95

اسلیترین، مرگخواران

لرد ولدمورت


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۴:۳۹ سه شنبه ۸ آبان ۱۳۸۶
آخرین ورود:
امروز ۱۷:۲۷:۵۳
از ما گفتن...
گروه:
کاربران عضو
اسلیترین
ناظر انجمن
مرگخوار
ایفای نقش
پیام: 5863
آفلاین
خلاصه:

هکتور و کراب داشتن از جایی می گشتن که چشمشون به یه صف طولانی میفته که مشخص نیست به کجا می رسه. تصمیم می گیرن برن توی صف.
توی صف حوصله هکتور سر می ره و مردمو اذیت می کنه و محکوم به حبس در آزکابان می شه و مامورا میان که ببرنش ولی پیداش نمی کنن.
توی صف شروع به جستجو می کنن.

......................

هکتور هنوز توی صف بود...ولی در حال تفکر و فکر و خیال!
-نمی تونن پیدام کنن...نمی تونن پیدام کنن...عمرا اگه این جا بتونن پیدام کنن.

دیوانه سازها بعد از مدتی جستجو، موفق به یافتن هکتور نشدند.
-هوووووهووووو!

همین "هوهو" ی کوتاه به معنی انصراف از دستگیری هکتور بود... و لینی چنین چیزی را تحمل نمی کرد.
-یعنی چی که منصرف شدین؟ مگه به همین سادگیه؟ مملکت قانون داره!

-هو!

این هو که کوتاه تر از قبلی بود، معانی بیشتری در بر داشت. مثلا این که هکتور توی صف بود، بدون دستگیری و تشکیل دادگاه و این حرفا محکومش کردیم به حبس...کدوم قانون بچه جون؟

لینی ضایع و ساکت شد و دیوانه سازها به آزکابان برگشتند.

درست در همین لحظه هکتور سرش را از لای جمعیت بیرون آورد.
-رفتن؟

-تو اینجا بودی لعنتی؟
-آره...همین چند دقیقه پیش اومدن کل لباسا و جیبامو دنبال هکتور گشتن...ولی پیداش نکردن.

کراب خمیازه ای کشید.
- این صف که پیش نمی ره. لینی برو چند نفرو از جلوییا نیش بزن بریم جلوتر.


چند روز بعد:


کسی باورش نمی شد...

بالاخره به اول صف رسیده بودند.

برخلاف تصورشان نمایشی خارق العاده در کار نبود و چیزی هم به مردم داده نمی شد. فقط یک جادوگر با یک کاغذ و قلم پشت میزی نشسته بود.
-اسم؟
-هکتور دگورث گرنجر!

-خب...ثبت نام شدین. بفرمایین تشریف ببرین. ما بهتون خبر می دیم.

هکتور بسیار خوشحال بود.
-من ثبت نام کردم! موفق شدم! بریم خونه و منتظر خبرشون بمونیم.


I was ripped from my body, I was less than spirit, less than the meanest ghost... But still, I was alive.

قوانین دوئل - قوانین نقد انجمن خانه ریدل ها


پاسخ به: خورندگان مرگ
پیام زده شده در: ۴:۲۹:۵۶ جمعه ۱۲ اردیبهشت ۱۳۹۹
#94

ریونکلاو

اسکات انکرام


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱:۱۵:۲۷ شنبه ۳۰ فروردین ۱۳۹۹
آخرین ورود:
دیروز ۱۳:۴۵:۲۳
گروه:
ریونکلاو
کاربران عضو
ایفای نقش
پیام: 14
آفلاین
مرگخوارها و دیوانه سازها به دستور لردسیاه شروع به گشتن کرده بودن دیوانه سازها آسمان و مرگخوارها زمین جایی برای فرار نبود اما هکتور هنوز پیدا نشده بود

بلا آرام به لرد سیاه میگوید: سرورم هکتور اصالتا به سرزمین های شمالی تعلق داشت اجازه تفتیش از شما را میخواهم

لردسیاه در حالی چوب دستی اش را در دست فشار میداد سعی میکرد آرام باشد رو به بلاتریکس کرد و گفت: خود نیز در فکرش بود

بلا خوشحال از چیزی که شنیده بود گفت: سرورم پس من ۴ نفر از افراد را با خودم میبرم
لردسیاه: نه خودت تنها از پسش برمیای لسترنج

و لرد سیاه دوباره ساکت شد

بلا در حالی که به کفش هایش نگاه میکرد گفت : بله سرورم
و آرام به طرف ساحل کنار دریا رفت و غیب شد


آن طرف از دریا و جنگل های سیاه در محل اقامت لردسیاه اسکات طبق دستور همیشگی که صادر شده بود در حال تمییز کردن کف سرسرای خانه بزرگ و سرد لردسیاه بود. اسکات آرام به طرف آشپزخانه می رود و یک تکه لقمه که از قبل آماده کرده بود زیر لباسش میگذارد و از خانه بیرون میرود که چشم اسکات به کلاغ های آزکابان می افتد
و بعد از چند متر که به لب جنگل میرسد اسکات آرام میشود و دری پنهان را باز میکند و آرام میگوید: هی هکتور هکتور
هکتور در تاریکی آرام جواب میدهد: بله
اسکات: بیا غذا آوردم برات

هکتور دست میکشد و غذا را میگیرد

_مرسی
_اهم
_چرا بهم کمک کردی اسکات ؟
_تو مجرم هستی اما حکمت سنگین تر
_خب چرا اینجا منو نگهداشتی خیلی خطرناکه
_نترس همیشه وقتی پنهان میشن حشره ها نزدیک ترین مکان به شکارچی و انتخاب میکنن اینطوری که هیچوقت کسی به مکان اول شک نمیکنه




اینجا آسمون آبیه بی شک
اینجا آسمون سیاه ست کلا


پاسخ به: خورندگان مرگ
پیام زده شده در: ۱:۲۳:۵۵ جمعه ۱۲ اردیبهشت ۱۳۹۹
#93

هافلپاف، مرگخواران

رودولف لسترنج


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۲۰:۴۷ شنبه ۱۲ مهر ۱۳۹۳
آخرین ورود:
امروز ۱۷:۰۴:۳۶
از مودم مرگ من در زندگیست...چون رهم زین زندگی پایندگیست!
گروه:
کاربران عضو
هافلپاف
مرگخوار
ایفای نقش
پیام: 1154
آفلاین
هکتور مجرم شناخته شده بود...و دیوانه سازها دنبال او امده بودند..ولی هکتور نبود و به نظر می‌رسید که فلنگ را بسته و یا خود را مخفی کرده بود...پس دمنتور ها شروع به بازرسی از مرگخواران کردند تا هکتور را پیدا کنند...

_عذر میخوام مادموزل!
_با من هستی؟
_ بله...آیا مادموزلی غیر از شما اینجا هست؟ بقیه در مقایسه با شما کپک روی پنیر لیقوانی بیش نیستند!
_اهم...توهین نشه بهتون خانوم دیوانه ساز...ولی فکر کنم رودولف حواسش نیست که فراتر از جنسیت، شما دیوانه سازید!
_ساکت باش فنر...بذار مخم رو بزنم...بله...عرض میکردم زیباروی عزیز...کمکی از دست من برمیاد انجام بدم براتون؟
_هکتور رو لو بده!
_قسم می‌خورم شما که هیچ، اگه چنگیز خان هم هکتور رو از ما طلب میکرد و بابتش پول میخواست، ما دو برابر پول میدادیم و هکتور رو بهش تحویل می‌دادیم، لکن نمی‌دونیم کجاست...ولی خب...شما هر کی که مشکوک باشه رو اینقدر دقیق و با جزئیات بازرسی بدنی می‌کنید؟
_آره خب...
_ایول..پس به نظرم همه ساحره‌ها مشکوکن!
_رودولف!
_بله..مشکوکید... تازه به عنوان نیروی داوطلب میخوام به دیوانه ساز های باکمالات در امر بازرسی بدنی ساحره ها کمک کنم!

دیوانه ساز‌ها تا قبل از اینکه رودولف جمله‌ی اخرش را بگوید، دلیلی برای سوظن داشتن نسبت به ساحره ها نمی‌دیدند...اما پس از جمله اخر رودولف، ساحره ها همه شروع به لرزیدن کردند...
_خب..فکر کنم حق با این مرد لخت باشه...قبل از همه ولی باید خودش رو بازرسی کنیم که مطمئن شیم نیروی کمکی ما پاک هست!
_بهتر از این نمیشه!
_بیخود..دست به رودولف بزنید، نزدین ها!

صدای بلاتریکس انگار پارچ آب سردی بود که بر سر رودولف ریخت...
_اما خانوم...
_اما بی اما...دور و ور رودولف نمی‌گردین، من خودم رودولف رو هر شب بازرسی میکنم..اجازه هم نمیدم رودولف به عنوان نیروی کمکی بهتون ملحق بشه....برای این کار اجازه همسر لازمه که من اجازه نمیدم!

نه رودولف و نه دیوانه سازها نمی‌دانستد چنین قانون و اجازه‌ای کجای کتاب قوانین وجود داشت، اما با توجه به دست به چوب دستی شدن بلاتریکس در همان زمان، اعتراض و مخالفتی نکردند...

مرگخواران نیز با مشاهده این فعل و انفعال، خیالشان از بابت خطری که تهدیشان می‌کرد راحت شد و دست از لرزیدن برداشتند....به استثنای رکسان که هنوز در حال لرزش بود!

اما هکتور هنور پیدا نشده بود و دیوانه‌سازها باید در میان مرگخواران به دنبال او می‌گشتند...




پاسخ به: خورندگان مرگ
پیام زده شده در: ۱۷:۱۴:۱۰ سه شنبه ۲۷ اسفند ۱۳۹۸
#92

ریونکلاو، مرگخواران

لینی وارنر


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۲:۵۳ شنبه ۳۰ خرداد ۱۳۸۸
آخرین ورود:
۱۱:۲۱:۰۸ جمعه ۲ خرداد ۱۳۹۹
از رو شونه‌های ارباب!
گروه:
مرگخوار
ناظر انجمن
ایفای نقش
کاربران عضو
گردانندگان سایت
ریونکلاو
پیام: 4826
آفلاین
لینی که احساس قدرت بهش دست داده بود، چپ و راست دستور صادر می‌کنه.
- خوب بگردینش که مشکوک می‌زنه!
- من؟ مشکوک؟

دیوانه‌سازها جلو میان و دور رکسان حلقه می‌زنن. رکسان رنگش مثل گچ سفید شده بود و چیزی نمونده بود از ترس جان به جان آفرین تسلیم کنه. اما مقاومت به خرج می‌ده و به زندگی ویزلیا... خالی خودش ادامه می‌ده.

- جیباتو خالی کن... لا به لای تاهای لباست...

مرگخوارا با تعجب به دیوانه‌سازهایی که به نظر در امر تجسس ملت حسابی خبره بودن نگاهی می‌ندازن. بعد از این‌که رکسان هرچی داشت و نداشتو خالی می‌کنه و حتی یک دونه هکتورم توش پیدا نمی‌شه، دیوانه‌سازها تصمیم می‌گیرن دست از سرش بردارن.

- صبر کنین! تو دهنشم بگردین! شاید لای دندوناش یا زیر زبونش قائمش کرده!

دیوانه‌سازها اطلاعت کرده و با کنجکاوی دوباره به سمت رکسان برمی‌گردن.
- بگو عااا!

رکسان "عا" می‌گه و بعد از مقادیری کج و کوله کردن دهنش و زیر و رو کردن زبونش، دیگه دیوانه‌سازها واقعا ایمان میارن که رکسان، هکتوری رو قائم نکرده.

- لای موهاش چی؟

دیوانه‌سازها نمی‌دونستن لینی چرا دست‌بردار نبود، اما توجهی بهش نمی‌کنن و به دنبال مرگخوار لرزاننده‌ی بعدی می‌گردن.




پاسخ به: خورندگان مرگ
پیام زده شده در: ۲۲:۱۴:۰۵ چهارشنبه ۱۴ اسفند ۱۳۹۸
#91

اسلیترین، مرگخواران

لرد ولدمورت


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۴:۳۹ سه شنبه ۸ آبان ۱۳۸۶
آخرین ورود:
امروز ۱۷:۲۷:۵۳
از ما گفتن...
گروه:
کاربران عضو
اسلیترین
ناظر انجمن
مرگخوار
ایفای نقش
پیام: 5863
آفلاین
هکتور گم شده بود و دیوانه سازها مصمم بودند که پیدایش کرده و او را به سزای اعمالش برسانند.
برای همین چشم به مرگخواران دوختند!

لینی سراسیمه بین مرگخواران پرواز می کرد تا هر چه سریع تر هکتور را پیدا کرده و تحویل بدهد. شاید دیگر هرگز چنین فرصتی نصیبش نمی شد.
-هکولی؟ هکولو؟ عزیزم...کجایی؟ پیش پیش پیش...هکولوی قشنگم. بیا ببین برات چی آوردم.

صدایی از هکتور بلند نشد.

لینی به دیوانه سازها نزدیک شد.
-بگردین. تک تک اینا رو بگردین. من مطمئنم هکتور همینجاست. دقت کنین و ببینین کی داره می لرزه! همون، هکتورو قایم کرده. تو جیبش، تو یقه رداش...

دیوانه سازها دقت کردند.

و متهم را یافتند!

انگشت اشاره لزج و کثیف و چندش آور دیوانه ساز به سمت یکی از مرگخواران گرفته شد.
-تو!

رکسان: من؟

-آره...تو...داری می لرزی. سریع، هکتور دگورث گرنجر رو تحویل بده!


I was ripped from my body, I was less than spirit, less than the meanest ghost... But still, I was alive.

قوانین دوئل - قوانین نقد انجمن خانه ریدل ها


پاسخ به: خورندگان مرگ
پیام زده شده در: ۱۵:۴۴:۳۴ جمعه ۶ دی ۱۳۹۸
#90

ریونکلاو، مرگخواران

ربکا لاک‌وود


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۵:۲۷ چهارشنبه ۲۴ مهر ۱۳۹۸
آخرین ورود:
امروز ۱۹:۳۹:۵۷
از غار زیر سایه ارباب!
گروه:
ایفای نقش
ریونکلاو
مرگخوار
کاربران عضو
ناظر انجمن
پیام: 253
آفلاین
دمنتور حرفش را زد و دستور داد تا تمامی دمنتورها، دور مرگخوارها بچرخند.

-عه! این چه کاریه! دور از ادبه بانو!
-بانو؟ بانو رودولف؟ بــــــــــــــانـــــــــو؟
-نه... چیزه... خانم.
-خانم؟
-دمنتور خوبه؟

دمنتور از نگاه کردن به بلاتریکس و رودولف دست برداشت. به کراب نگاه کرد.
او حواسش را پرت کرده بود.
او را صدا و زد و کراب با ناز و عشوه جوابش را داد.
-بله؟
-من ساحره‌ام! هکتور کو؟
-نمیدونم.

دمنتور دوباره به مرگخواران نگاه کرد. ناگهان داد کسی بلند شد.

-اربـــــــــــــــــــــــــاب! غر!
-چرا؟
-چون یکی مثل تو... نه... چون خیلی روزگار بام بد کرده!
-روزگار؟ مثل من؟ بد؟
-نه. غر.

دمنتور با سرافکندگی به مرگخواران نگاه کرد.
-مگه شما مرگخوار نیستین؟
-خب...
-خب به جمالتون... خب اربابتون دستور دادن برین هکتورو بیارین.
-ارباب؟ پس چرا جای علامت شوم ما سوزش نکرد؟
-فکر کردی میتونی ما رو گول بزنی؟

مرگخوارها سر لج افتاند.


تصویر کوچک شده

...My Dark Great Lord...
Fille française
♡Only Raven♡


پاسخ به: خورندگان مرگ
پیام زده شده در: ۱۴:۱۵:۵۵ دوشنبه ۱۸ آذر ۱۳۹۸
#89

الکسیا والکین بلک


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۲۱:۲۸ جمعه ۲۴ آبان ۱۳۹۸
آخرین ورود:
۱۷:۳۲:۰۱ شنبه ۱۹ بهمن ۱۳۹۸
از راه دور اومدم...چه پر امید‌ اومدم...
گروه:
کاربران عضو
ایفای نقش
پیام: 26
آفلاین
خلاصه:
هکتور و کراب از یه جایی میگذشتن که چشمشون به یه صف بی انتها میفته و تصمیم میگیرن که به کوری چشم محفلی هایی که تو صف بودن همونجا بمونن. که بعد از چند دقیقه کراب از خستگی خوابش میبره و هکتور هم حوصله اش سر میره و محض سرگرمی اول دونه ی گندم یه مورچه رو ازش میگیره و به صادرات غیر قانونی محکومش میکنه بعدش کراب رو توی پاتیلش میندازه و معجونیش میکنه تا مسخره اش کنه اما این کار هم به نتیجه ای نمیرسه پس جورابای لنگه به لنگه ی کراب رو مسخره میکنه. اما بعدش کل ملت جادوگر که جوراباشون لنگه به لنگه بود شروع به خندیدن بهش میکنن و در این لحظه هکتور دل بچه ی رابستن هم میشکونه،پس به خاطر اینهمه جرم به زندانی شدن در آزکابان محکوم میشه!
****

و اینک ادامه ی ماجرا:

طولی نکشید که مامورین محترم آزکابان که دمنتور هایی بس (داف!) و لب پروتزی بودند از راه رسیدند.

- جووووووووووون!

- پناه بر مرلین رودولف!واسه دمنتور آخه؟!

- چیکار به اسمشون داری جنسشونو بچسب.

دمنتور خانم ها در هوا پیچ و تاب خوردند و کرشمه کنان جلو آمدند.

یکی از دمنتور ها که لب های پروتزی رژ زده صورتی اش را به اطراف میچرخاند به زبان دمنتوری گفت:

این هکتور جونمون کجاست دلمون واسش یه ذره شده

در همین لحظه کراب که حضور سرد دمنتور ها را حس کرده بود و‌از خواب پریده بود با دست به هکتور اشاره کرد.

- ایناهاش اینجاست...بیا ببرش.

- ای آدم فروش...

در پیش چشمان وحشت زده ی هکتور،دمنتور مذکور و سایر دمنتور ها در هوا لغزیدند و جلو آمدند.

هکتور عقب عقب رفت.چیزی نمانده بود که سردسته ی دمنتور های لب پروتزی هکتور را مهمان بوسه اش کند که...

-فقط میشه بگی رژتو کجا خریدی؟خیلی به نظر حجم دهندگیش خوبه.
کراب پرسید.

- اینو میگی؟این فرانسوی اصله ضد آبه حساسیت هم نمیده ۴۸ ساعته اس

- وای چقدر عالی اصن عاشق تون رنگش شدم.میشه آدرس فروشگاهشو بدی؟

- آره یادداشت کن...

ناگهان نگاه دمنتور به جایی که_شاید چند دقیقه پیش_هکتور آنجا بود افتاد که اکنون خالی بود.

- زندانی فرار کرده!چطور جرعت کردید مارو فریب بدید؟۱ ساعت فرصت دارید که اعلام کنید هکتور دگورث گرنجر کجاست وگرنه همتونو با مهربونی ماچ میکنیم!


But still the sunken stars appear
In dark and windless Mirrormere;
There lies his crown in water deep,
Till "the king"wakes again from sleep


پاسخ به: خورندگان مرگ
پیام زده شده در: ۰:۱۴:۰۶ یکشنبه ۱۷ آذر ۱۳۹۸
#88

گریفیندور، محفل ققنوس

اما دابز


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۶:۰۱ چهارشنبه ۶ شهریور ۱۳۹۸
آخرین ورود:
امروز ۱۲:۵۲:۴۸
از کتابخانه مرکزی
گروه:
کاربران عضو
محفل ققنوس
گریفیندور
ایفای نقش
پیام: 143
آفلاین
- چرا اینجوری کردی!؟ مثلا می خواستم یه ذره بخوابم! ... آی! همه بدنم سوخت!
- چه خنده دار! کراب، خراب خریداریم!

هکتور داشت کراب را مسخره می کرد که فردی محکم به پشتش زد.

- تو این رو به این وضع انداختی؟
- آره! خنده دار شده نه؟
- دیگه چی؟ دیگه چی کار را کردی؟

هکتور منظور مرد را نفهمید.
- میشه بگین منظورتون چیه؟
- غیر از اینم مردم آزاری کردی؟
- آره! همین الان داشت مورچه آزاری می کرد!

این صدای لینی بود که از نا کجا آباد می آمد. مرد سری به نشانه تاسف تکان داد.

- میازار موری که دانه کش است/ که جان دارد و جان شیرین خوش است... دیگه کی از ایشون شکایت داره!؟

با این سوال همه مردم روی سر مرد ریختن.

- اینجا چه خبره؟ یعنی همه از من شکایت دارن!... آهای تویی که اینقدر با جزئیات شرح میدی، اصلا منو می شناسی؟

نه هکتور فرد را می شناخت، نه فرد هکتور را.

- خیلی خب!... خیلی خب کافیه! به شکایت شما از این فرد در اسرع وقت رسیدگی میشه...
- چی چی رسیدگی میشه!؟ من که کاری نکردم!
- آقا شما به جرم مردم آزاری به آزکابان فرستاده می شید.الان دو نفر میان تا شما رو ببرن. تمام!
- چی؟

اما مرد حرف دیگر دور شده بود.


تصویر کوچک شده

من این رویا را خیلی دورتر از موعود تحمل می کنم! فرقی نمی کند. من آرزو دارم آزادانه پرواز کنم. از طرق آسمان آبی در قلبم . آسمان آبی دور از ذهن که در فردا ها جاری می شود.

Blue Sky in My heart

فقط در سکوت- کلمات
فقط در تاریکی - نور
فقط در مرگ- زندگی
به مبارزه شاهین ها نگاه کن؛ در آسمان خالی.

مزاحم شدم؟ میشه سوال بپرسم؟
1،2

هرگز ناامید و دلسرد نمی شم!
معتقدم حتی کوچکترین جرقه ها هم می تونن آتشی بزرگ به پا کنن.


بسیار سفر باید تا پخته شود خامی!


پاسخ به: خورندگان مرگ
پیام زده شده در: ۲۱:۳۶ پنجشنبه ۹ آبان ۱۳۹۸
#87

آلبوس دامبلدور


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۱:۰۳ یکشنبه ۱۹ خرداد ۱۳۹۸
آخرین ورود:
۲۰:۵۰:۳۱ پنجشنبه ۴ اردیبهشت ۱۳۹۹
از دست شما
گروه:
شناسه های بسته شده
پیام: 265
آفلاین
تصویر کوچک شده


هکتور فکری به ذهنش رسید! دستش را دراز کرده و کراب را برداشته و درون پاتیلش انداخته و ملاقه‌اش را در دهان وی فرو کرده و تاباند.
قصدش هم زدن بود.

بعدش زیر وی را روشن کرده و با شوق هنرمندی که به بلوغ رسیدن هنرش را تماشا می‌کند به جز و ولز و این پا و آن پا کردن‌های او نگریسته و بی‌توجه به فریادهای سوختم! سوختم! ها در پاتیل را گذاشت. چند دقیقه بعد در را برداشته و نگاهی به موجود ملتهب و مرتعش انداخت.

- اَه! خراب شدی. چه قدر مسخره و خنده‌دار!

این که یک معجون خراب شود، به نظر هکتور خیلی خنده دار بود.
هکتور کراب خراب معجونی را روی زمین انداخت تا آنجا تشنج کرده و با کف و تفش پاتیل او را آلوده نکند.
پاتیل پاکیزه راز موفقیت او بود.


Vita brevis


پاسخ به: خورندگان مرگ
پیام زده شده در: ۱:۳۶ یکشنبه ۲۸ مهر ۱۳۹۸
#86

هافلپاف، مرگخواران

رودولف لسترنج


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۲۰:۴۷ شنبه ۱۲ مهر ۱۳۹۳
آخرین ورود:
امروز ۱۷:۰۴:۳۶
از مودم مرگ من در زندگیست...چون رهم زین زندگی پایندگیست!
گروه:
کاربران عضو
هافلپاف
مرگخوار
ایفای نقش
پیام: 1154
آفلاین
رابستن و بچه‌اش نیز مانند بسیاری از مرگخواران در آن صف که مشخص نبود سر آن به کجا میرسید، بودند...
_هی هکتور...به بچه‌ی من گفتن شدی زهرمار؟
_بله!
_چطور جرات کردی؟ چرا؟
_چون تربیت یادش ندادی!
_اتفاقی افتادن شده مگه؟
_من رو مسخره میکنه...میگه جورابات لنگه به لنگه نیست؟
_مگه جواربت لنگه به لنگه نبودن شده؟
_آره!
_

هکتور دیگر طاقتش تاق شد..او باید به هر نحوی که شده حواس حاضرین در صف را از خودش پرت میکرد...
_میگم چیزه...چیز...اوم...آها...میدونستید کراب آرایش داره؟ جالب نیست؟
_میدونستیم!
_عه؟ خب...اوم...میدونستید راب یه جوری حرف میزنه؟
_آره..آره....میدونستیم!
_ای بابا...خب شرط میبندم نمیدونستید که لینی کجاش نیش داره!
_میدونیم...ولی به رو نمیارم!
_عجب گیری کردیما...میدونستید یه غول توی صف هست که خیلی گنده اس؟
_کور که نیستیم...به این گندگی اونجاست...میبینیمش....میدونیم!
_اسیر شدم...خب چی رو نمیدونید؟
_زیاد از تو نمیدونیم...در مورد خودت بگو، بلکه سوژه های جدید پیدا کنیم بهت بخندیم!

هکتور کم کم در حال عصبی شدن بود...روی کراب خوابیده نشست و شروع به فکر کردن کرد...او باید زودتر راهی پیدا میکرد تا این جماعت یک نفر دیگر را سوژه‌ی خنده خود میکردند!









شما می ‌توانید مطالب را بخوانید
شما نمی توانید عنوان جدید باز کنید
شما نمی توانید به عنوان‌ها پاسخ دهید
شما نمی توانید پیام‌های خودتان را ویرایش کنید
شما نمی توانید پیام‌های خودتان را حذف کنید
شما نمی توانید نظر سنجی اضافه کنید
شما نمی توانید در نظر سنجی ها شرکت کنید
شما نمی توانید فایل‌ها را به پیام خود پیوست کنید
شما نمی توانید پیام بدون نیاز به تایید بزنید
شما نمی توانید از نوع تاپیک استفاده کنید.
شما نمی توانید از HTML در نوشته های خود استفاده کنید
شما نمی توانید امضای خود را فعال/غیر فعال کنید
شما نمی توانید صفحه pdf بسازید.
شما نمی توانید پرینت بگیرید.

[جستجوی پیشرفته]


هرگونه نسخه برداری از محتوای این سایت تنها با ذکر نام «جادوگران» مجاز است. ۱۳۹۹-۱۳۸۲
جادوگران اولین وبسایت فارسی زبان هواداران داستان های شگفت انگیز هری پاتر است. به عنوان نخستین خاستگاه ایرانی ایفای نقش مبتنی بر نمایشنامه نویسی با محوریت یک اثر داستانی در فضای مجازی، پرورش و به ارمغان آوردن آمیزه ای از هنر و ادبیات برجسته ترین دستاورد ما می باشد.