هری پاتر نخستین مرجع فارسی زبان داستان های شگفت انگیز هری پاتر

هری پاتر نسخه موبایل


در حال دیدن این عنوان:   1 کاربر مهمان





پاسخ به: خاطرات مرگ خواران
پیام زده شده در: امروز ۰:۱۲:۳۷

هافلپاف، مرگخواران

سدریک دیگوری


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱:۳۳ دوشنبه ۲۸ خرداد ۱۳۹۷
آخرین ورود:
امروز ۱۰:۱۰:۳۲
از خواب بیدارم نکن!
گروه:
کاربران عضو
هافلپاف
ایفای نقش
مرگخوار
ناظر انجمن
پیام: 272
آفلاین
هشدار: این پست حاوی صحنه‌هایی‌ست که ممکن است کسی جز خود شخصِ متولد، متوجه موضوع آن نشود. پس اگر بخشی را نفهمیدید، به دانسته‌های خود هیچ شکی نکنید؛ ایرادی از جانب شما وجود ندارد.

*****


در را با شدت هر چه تمام‌تر و با لگد باز کرد.
- سورپرایز!

اما با دیدن صحنه‌ی مقابلش، تمام هیجانی که در وجودش زبانه می‌کشید، به یکباره خاموش شد. کسی درون اتاق نبود. باز هم ساعت‌ها برنامه‌ریزی‌اش درست از آب درنیامده بودند.
سال‌ها بود که می‌خواست درست و حسابی سورپرایزش کند، اما هر بار یا به دلیلی برنامه‌اش بهم می‌خورد و یا شخص دیگری زودتر این کار را می‌کرد. اما این بار دیگر نمی‌خواست عقب بکشد. هرطور شده باید راهی پیدا می‌کرد.

به کیک‌یزدی‌های درون جعبه‌ای که دستش گرفته بود، نگاهی انداخت تا از سالم بودنشان اطمینان حاصل کند. دلش نمی‌خواست وقتی موفق به سورپرایز کردنش می‌شد، یک مشت کیک‌یزدی له شده تحویلش بدهد. تک به تکشان باید صحیح و سالم به دستش می‌رسیدند. هر چه باشد، کیک‌یزدی‌ها همواره از اهمیت و جایگاه ویژه‌ای برخوردارند!

از خوابگاه بیرون آمد و گشتی در تالار خصوصی هافلپاف زد؛ به این امید که پیدایش کند. اما موفق نشد. ناامیدانه به محوطه هاگوارتز رفت. و زمانی که او را حتی آنجا هم پیدا نکرد، کم‌کم شعله‌های هیجان درونش فروکش کردند و غمگین و ناراحت، گوشه‌ای بر روی چمن‌ها نشست.

مدام به خود یادآوری می‌کرد که دیگر امسال نباید ناامید شود. نباید عقب بکشد. نباید بگذارد بار دیگر برنامه‌هایش بهم بریزد. فکر کرد که دیگر کجا می‌تواند پیدایش کند...و پس از گذشت چندین ثانیه، ناگهان به جوابی رسید که در عجب بود چرا زودتر به فکر آن نیفتاده بود: خانه ریدل‌ها!
قطعا آنجا می‌توانست او را بیابد. وقتی در خوابگاه هافلپاف نبود، حتما در اتاقش در خانه ریدل‌ به سر می‌‌برد. بنابراین، از جایش بلند شد و با نهایت سرعت، به سمت خانه ریدل‌ها به راه افتاد.

******


- سورپرایز!

نبود. آنجا هم نبود. اتاقی خالی و ساکت که نشان از این می‌داد که او آنجا نیست. و باز هم شکستی دیگر.

ناامیدی آمیخته به خشم، خشم از این که حتی عرضه‌ی یک سورپرایز کردن ساده را هم ندارد، سراسر وجودش را فرا گرفته بود.

با قدم‌هایی بلند و سریع از داخل ساختمان بیرون آمد و به حیاط رفت. شاید اکسیژن بیشتری به مغزش می‌رسید و راه حلی برای یافتنش پیدا می‌کرد.
و درست همانجا بود که بویی آشنا به مشامش رسید. گویی او را به سوی خود فرا می‌خواند. بویی شبیه به بوی...پیپ!

با هیجان آن را دنبال کرد و بالاخره به چیزی که می‌خواست رسید. پیکری غوزکرده، پشت ساختمان نشسته و به دوردست‌ خیره شده بود. پیپ‌ای گوشه‌ی لبانش خودنمایی می‌کرد.

از پشت آرام آرام به او نزدیک شد. هنگامی که به دو قدمی‌اش رسید، خم شد و درست پشت سرش قرار گرفت.
- سورپرایز!

اگلانتاین، وحشت‌زده از جا پرید. چرخی زد و به او نگاه کرد. بالاخره توانسته بود نقشه‌اش را عملی کند؛ برق درون چشمان اگلانتاین، این را به خوبی ثابت می‌کرد.

- هی، چیکار می‌کنی سدریک؟ نزدیک بود قلبم وایسه!
- نه، این اتفاق هیچ وقت برای قلب تو نمیفته، چون من می‌خوام ساعت واییییسه، می‌خوام ساعت وایسه...
- بسه بسه، کافیه. متوجه شدم.

باورش نمی‌شد. خونسردی اگلانتاین مثل همیشه پابرجا بود؛ حقیقتا انتظارش را نداشت بعد از چنین سورپرایزی همچنان بتواند خونسرد باشد. اما خب، اگلانتاین بود دیگر. گاهی کاملا بی‌دلیل عصبانی می‌شد و زمین و زمان را به باد فحش می‌گرفت، و گاهی نیز چنان در آرامش غرق می‌شد که هیچ چیز و هیچ کس نمی‌توانست خونسردی و بیخیالی‌اش را از او بگیرد.

- خب، حالا بگو ببینم این کارا برای چیه؟

جعبه‌ی کیک‌یزدی‌ها را که پشتش قایم کرده بود، جلوی اگلانتاین گرفت.
- تولدت مبارک! ببخشید دیگه بادکنک نداشتیم...راستش شمع هم نداشتیم، و همینطور کلاه تولد، از این چیزای بوق‌بوقی که صدا می‌دن هم نداشتیم و..‌.
- می‌دونی، اصلا مهم نیست. این چیزایی که می‌گی هیچ اهمیتی نداره، چون ما کیک‌یزدی داریم! و این از همه چی مهم‌تره.

با این که کاملا مطمئن بود کیک‌یزدی‌ها او را خوشحال می‌کنند، اما باز هم از این که این جمله را از زبانش می‌شنید، ذوق می‌کرد.
دوتایی همانجا روی چمن‌ها نشستند و مشغول خوردن شدند.

دقایقی بی هیچ حرفی سپری شد. و درست زمانی که رو به او برگشت تا چیزی بگوید، ناگهان صدایی از بالای سرشان شنیده شد.
هر دو به بالا نگاهی انداختند و با کله‌ی آقا.م مواجه شدند که از گوشه‌ی سقف ساختمان بیرون آمده و به آنان زل زده بود. همین که متوجه نگاه آن دو شد، فنّ سودایی را به کار گرفت و سپس شروع به حرف زدن کرد:
- تولدت مبارک لیلا جون. راستش اومدم اینجا که...که فقط...من یه موز بردارم برم. ممنون‌. مرسی. خداحافظ.

سپس سری تکان داد و غیب شد. مدتی به فضای خالی نگاه کردند و دوباره سراغ کیک‌ها رفتند. می‌خواست چیزی به اگلانتاین بگوید و بار دیگر دهانش را باز کرد، اما قبل از این که کوچکترین صدایی از آن خارج شود، کسی از سمت راستشان فریاد زد.
برگشتند و با یوآن، روباه نارنجی، روبه‌رو شدند.

- هی سلام بچه‌ها! هیچ می‌دونستین چقد شبیه همین؟ مرلینا، چطور میشه دو نفر انقد مثل هم باشن؟ من همش شما دوتا رو باهم قاطی می‌کنم. یکم متفاوت‌تر باشین خب!

نگاهی به خودش و اگلانتاین انداخت. حقیقتا ذره‌ای شباهت نیز بینشان دیده نمی‌شد. اگلانتاین، پیرمردی میانسال با چهره‌ای خشک و جدی و او پسری جوان و خوش‌خنده بود که بیشتر مواقع نیز در خواب به سر می‌برد.
چندین بار تاحالا سعی کرده بود این موضوع را به یوآن بگوید و او را متوجه تفاوت‌های آشکارشان کند؛ اما یوآن معتقد بود چون رنگ شال گردن گروهشان و بعضا پس‌زمینه‌ی تعدادی از عکس‌هایشان، مشابه و یکسان بوده‌اند، آن دو را با یکدیگر اشتباه می‌گیرد و بهتر است یکیشان اندکی متفاوت‌تر عمل کند.

البته تقصیر یوآن نبود؛ جمع کثیری از اطرافیانشان نیز همین عقیده را داشتند. هر بار که نزدیک اگلانتاین بود یا باهم کاری را انجام می‌دادند، صدای اعتراضشان بلند می‌شد که شما غیرقابل تشخیص و بی‌‌اندازه شبیه به یکدیگر هستید. حتی در مواردی افراد بسیار نزدیک به آنها هم دچار اشتباه می‌شدند.

سرش را بالا گرفت که برای هزارمین بار به یوآن بگوید اشکالی پیش نمی‌آید اگر با دقت بیشتری نگاه کند تا دیگر دچار اشتباه نشود، اما با فضای خالی مواجه شد. یوآن رفته بود.

سرش را تکانی داد و از درون کیفش ترکیب رویایی همیشگی‌شان را بیرون آورد...چیپس و دلستر لیمویی!
چشمان اگلانتاین برقی زدند. خاطرات خوشِ بسیاری همراه با آن چیپس و دلستر از درون کیفش بیرون آمده و اگلانتاین را خوشحال کرده بودند.

برای بار سوم خواست حرفش را بزند، و چیزی را که مدت‌ها ته دلش نگه داشته بود، بر زبان بیاورد؛ که باز هم موفق نشد. زیرا درست در همان هنگام، مرد تنومندی با کت آبی‌نفتی و سیبیلی پرپشت، روبه‌رویش ظاهر شده و به او زل زده بود.

- ببخشید آقا، کاری داشتین؟
- پاشو باید بریم. دیرمون شده.
- کجا؟ چی دارین می‌گین؟
- تو مگه مامان حسن نیستی؟
- خیر!

مات و مبهوت به مرد زل زده بود که ناگهان با صدای قهقه‌ی اگلانتاین به خودش آمد. مرد عذرخواهی کنان به سرعت رفت و او را با اگلانتاینی غرق در خنده تنها گذاشت. اگلانتاین حدود ده‌ دقیقه‌ای خندید تا این که بالاخره رضایت داد بر خنده‌اش غلبه کند و چیپس و دلسترش را بخورد.

بیخیال حرفش شد. دست در جیبش کرد و جعبه‌ی باریک و درازی بیرون کشید و رو به او گرفت.
- بفرمایین. اینم از کادوت.

اگلانتاین بسته را از او گرفت و باز کرد. شیئی براق و نقره‌ای رنگ، میان جعبه می‌درخشید.
- فلوت؟ اما من که بلد نیستم فلوت بزنم!
- اشکالی نداره. منم بلد نیستم. ولی قراره بریم یاد بگیریم! نکنه یادت رفته؟

لبخند بزرگی بر لبان اگلانتاین نقش بست.
- اوه...نه نه، یادم نرفته. اتفاقا خیلی هم مشتاقم که یاد بگیریم. همین فردا باید شروع کنیم.

سپس برای این که اولین گامشان را در عرصه‌ی موسیقی برداشته باشند، تصمیم گرفتند آهنگی را که حفظ کرده بودند، همخوانی کنند.
چشمانشان را بستند و همزمان شروع به خواندن کردند.
- گروه سرود اگلادریک تقدیم می‌کند!
-دی‌ری‌ری‌ریییی...دی‌رییییی...دی‌رییی. دی‌ری‌ری‌ریییی...دی‌رییییی...دی‌رییی.
- لا لا لا...لا لا لا...لا لا لا، لا لا لا لا لا...

مدتی با صدای گوشخراششان خواندند و از نتایج این اتفاق نیز می‌توان به این اشاره کرد که پرنده‌های اطرافشان را مجبور به مهاجرت به کیلومترها دورتر کردند.

سپس، وسایلشان را جمع کردند و بلند شدند. خورشید درحال غروب بود و نور نارنجی رنگش آن دو را در آغوش گرفته و با گرما و محبتش، نوازششان می‌کرد.
قدم به جلو گذاشتند و رو به مسیر بی‌انتهای مقابلشان، "را...را...راسپوتین، لاور آو دِ راشن کوئین" گویان، درحالی که متناسب با آواز می‌رقصیدند، حرکت کردند.

بالاخره موقعیت مناسبی گیر آورده بود. چرخید و مقابل اگلانتاین قرار گرفت و ناگهان، پرید و با تمام قدرت او را بغل کرد. و حرفی را که مدت‌ها بود می‌خواست بزند، بر زبان آورد:
- دوستت دارم اگلانتاین و...تولدت مبارک!


فقط ارباب!
هستم...ولی خستم!

تصویر کوچک شده



پاسخ به: خاطرات مرگ خواران
پیام زده شده در: ۱۲:۰۹:۴۲ دوشنبه ۱۶ تیر ۱۳۹۹

ریونکلاو، مرگخواران

ربکا لاک‌وود


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۵:۲۷ چهارشنبه ۲۴ مهر ۱۳۹۸
آخرین ورود:
۱۸:۰۶:۲۹ چهارشنبه ۱۵ مرداد ۱۳۹۹
از تاریک‌ترین قسمت سایه‌ی ارباب!
گروه:
ایفای نقش
ریونکلاو
مرگخوار
کاربران عضو
ناظر انجمن
پیام: 295
آفلاین
شب بود و لرد جلسه‌ای برای مرگخواران گذاشته بود. وقتی جلسه تمام شد و مرگخواران در حالی که در گوش یک‌دیگر پچ‌پچ می‌کردند از اتاق بیرون آمدند.
-ارباب گفت یه هنر یا چی رو یاد بگیریم؟
-یه شغل یا یه چیزی مثل همین.
-تا کی؟
-فکر کنم یه روز وقت داریم.

اکثر مرگخوارانی که حضور داشتند، می‌دانستند که چه هنری دوست دارند، اما ربکا نمی‌دانست در چه هنری استعداد دارد و این کمی کارش را سخت می‌کرد.

ساعت 9صبح فردا
-تام تام تام! میشه بهم نقاشی یاد بدی؟

ربکا در حیاط خانه ریدل‌ها بالا و پایین می‌پرید و برای تام دست تکان می‌داد تا او را ببیند. ولی تام می‌خواست خودش را بزند به نشنیدن و راهش را بگیرد و برود. ربکا که متوجه این موضوع نشده بود (یا نمی‌خواست بشود!) به سمت تام دوید.
-تام تام تام تام...
-چیشده؟
-میشه بهم نقاشی یاد بدی؟
-من؟
-آره دیگه! تو!
-

ساعت 12 ظهر
-این 38امین بایه که داری سعی میکنی نقاشی بکشی ربکا! وقتی استعداد نداری...

ربکا با استرس زیاد در اتاق تام راه می‌رفت و در تلاش این بود که بتواند از یک گل نقاشی بکشد.
تام هم از صبح معطل ربکا شده بود، می‌خواست به او بفهماند که در این هنر، استعدادی ندارد؛ شاید دست از سر او بردارد!

-من استعداد دارم! من یه ریونیم! تو همه چی استعداد دارممممممم!
-اگه یه ریونی‌ای پس لطفا منطقی رفتار کن! تو تو این هنر استعدادی نداری!
-چرا دارممممم!

ربکا در واقع مطمئن شده بود که در نقاشی استعدادی ندارد ولی نمی‌خواست به روی خودش بیاورد.

ساعت 4 بعد از ظهر
-ربکا، میشه من برم؟
-تام؟ دلت می‌خواد دوباره از هم جدا بشی؟ از تو بعیده که انقدر زود جا بزنی! من میخوام نقاشی یاد بگیرم!
-ای بابا، نقاشی استعداد می‌خواد که تو نداری! منو ول کن جان هر کی دوست داری!
-باشه، برو. ولی وقتی نقاشیم فوق‌العاده شد، میگم تو بهم کمک نکردی!
-باشه!

ساعت 7 غروب
-تــــــــــــام! ببین چی کشیدم!
-آفرین! خیلی عالی شده! منم نمی‌تونم انقدر خوب بکشم!
-عه واقعا؟ خب پس من می‌رم سراغ هنر دوم!
-عه، من که نگفتم...
-آخ جون! می‌رم سراغ هنر دوم!
-وای!

ساعت 9 شب
-ربکا؟ چرا رو لامپ آویزون شدی؟
-این یه استعداده که فقط من دارم!
-بعله، یادم نبود! فقط حواست باشه تو یکم بدشانس تشریف داریا.
-من؟ منو بدشانسی؟ خیلی بامزه بود!

ساعت 11 شب
-تام تام تام تام! کی تو خونه ریدلا برق‌کار خوبیه؟
-نگو لامپ...
-ترکید!
-وای!
-تام اگه درست نشه ارباب هرچی تا الان بهش نشون دادمو قبول نمی‌کنه!
-من برق‌کار خوبی نیستم. برق‌کار خوبم نمی‌شناسم! دتس یور پرابلم!
-تام خیلی بی‌رحمی! می‌گم رودولف دوباره تیکه تیکه‌ات کنه.
-تو لامپو ترکوندی، من چرا باید تیکه تیکه بشم؟

تام درحالی که با همان چهره به ربکا نگاه می‌کرد، متوجه فریاد لردسیاه شد.
-کدوم مرگخوار جسوری لامپ اتاقمون رو ترکونده؟

حالا تام متوجه ترس ربکا شده بود.
او لامپ خانه ریدل‌ها را نترکانده‌بود، بلکه لامپ اتاق لردسیاه را ترکانده‌بود!

-دلم خیلی برات می‌سوزه رب، خیلی!


My Dark Great Lord
Fille française
♡Only Raven♡


پاسخ به: خاطرات مرگ خواران
پیام زده شده در: ۰:۱۶:۵۱ یکشنبه ۱۵ تیر ۱۳۹۹

اسلیترین، مرگخواران

لرد ولدمورت


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۴:۳۹ سه شنبه ۸ آبان ۱۳۸۶
آخرین ورود:
امروز ۱:۵۵:۳۹
از ما گفتن...
گروه:
کاربران عضو
اسلیترین
ناظر انجمن
مرگخوار
ایفای نقش
پیام: 5948
آفلاین
-تکون نخور!

می خواست... ولی نمی توانست. پنج دقیقه ای می شد که دماغش به شدت می خارید.

-دماغ حشرات کجاشونه؟

لرد سیاه، بی هدف پرسید.
لینی نمی دانست. به نظر خودش دماغش روی صورتش بود. دقیقا مثل انسان ها. ولی در این موقعیت، اصلا نمی خواست روی دماغش و محل احتمالی آن تمرکز کند.
چقدر سخت بود. نگاهش درست روی مرکز صورت لرد سیاه، در جای خالی دماغش متوقف می شد...
و بیشتر می خارید!

-یعنی دماغ ارباب هیچوقت نمی خاره؟

این فکر از ذهنش گذشت و نگاه خشمگین لرد سیاه متوجهش کرد که حتی در این وضعیت هم قادر به ذهن خوانی است.

چند ساعتی بود که ثابت و بی حرکت ایستاده، و مدل نقاشی لرد سیاه شده بود.
لرد سیاه، نجینی را دور گردنش پیچیده بود. هر دو کلاهی به سر و پیپی بر لب داشتند. لرد، درست باید در لحظه ای که لینی خسته و رنجور، از سفر چندین ماهه اش برگشته بود، احساس مستعد بودن می کرد و تصمیم می گرفت از فرزند نقاشش، نقاشی بیاموزد.
و چه مدلی بهتر از لینی از سفر برگشته! به گفته لرد، لینی جزئیات کمتری داشت. کشیدنش آسان بود.

-فیسش فیس نشد؟

لرد سیاه اخم هایش را در هم کشید و به صفحه دقت کرد. ظاهرا به نظر او هم فیسش فیس شده بود. چرا که قلم دیگری برای اصلاح اشتباهش برداشت.

بعد از چند دقیقه قلم را پایین گذاشت. به صفحه خیره شد. آن را به خوبی بررسی کرد... و بالاخره لبخند رضایت بر لبانش نقش بست.
-کشیدیمش! بسیار زیبا شد. اربابی هستیم هنرمند.

نجینی با خوشحالی تایید کرد.

لینی نفس راحتی کشید. دستش داشت برای خاراندن دماغش بالا می رفت که فریاد لرد سیاه متوقفش کرد.
-کی بهت گفت تکون بخوری؟ هنوز خیسه! حداقل ده ساعت باید همینجوری بمونی تا نقاشی ما خشک بشه.


لرد و نجینی به لینی فرصت حرف زدن ندادند. هر دو اتاق را برای صرف شام ترک کردند و لینی ماند و دماغی که بشدت می خارید...


I was ripped from my body, I was less than spirit, less than the meanest ghost... But still, I was alive.

قوانین دوئل - قوانین نقد انجمن خانه ریدل ها


پاسخ به: خاطرات مرگ خواران
پیام زده شده در: ۰:۰۱:۳۲ سه شنبه ۳ تیر ۱۳۹۹

اسلیترین، مرگخواران

مروپ گانت


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۶:۲۸ شنبه ۲۷ مرداد ۱۳۹۷
آخرین ورود:
امروز ۶:۱۹:۵۱
از زیر سایه عزیز مامان
گروه:
کاربران عضو
اسلیترین
ایفای نقش
ناظر انجمن
مرگخوار
پیام: 338
آفلاین
-عزیز مامان، وایسا...گلابی مامان کارت داره!
-ما کارش نداریم...رهایمان کنیــد.

به سرعت در حال دویدن بود و زن میانسالی نیز تعقیبش می کرد. گلابی ای در دستان زن به شکل شیطانی می خندید و دندان های تیزش در شب تاریک می درخشیدند.
-بیا منو بخـــــور.
-میل نداریم!
-باید میل داشته باشی...مگه من چمه؟ چرا هی منو پس میزنی؟ من باردارم!

مروپ با شنیدن جمله گلابی نگاه های پر امیدی به عروسش انداخت.
-نوه فندقی مامان بزرگ.
-تکذیب می کنیم. ما خودمان دیدیم. این گلابی از اول هم هیکلش همین گونه بود.
-باید برا نوه فندقی مامان بزرگ یه اسم خوب پیدا کنم.
-وا...من از اول هیکلم عین خیار گلخونه ای باریک و خوش اندام بود! مگه عاشق همین هیکلم نشدی؟
-یعنی نوه فندقی مامان بزرگ دختره یا پسر؟
-خیر...ما هرگز عاشق نشدیم و نخواهیم شد! آن هم عاشق یک گلابی!
-اگر نوه مامان بزرگ پسر بود اسمشو می ذارم شلیل، اگر دختر بود اسمشو می ذارم هلو!
-دلمو شکوندی! پس خودم می خورمت و انتقام دل شکسته م رو می گیرم.

به دره ای رسیده بودند. فقط یک قدم دیگر کافی بود تا لرد سیاه به پایین دره پرت شود. گلابی با دندان های تیزش از دست مروپ به پایین جهید و غلطان غلطان خودش را به لرد رساند. سنگی از پشت پای لرد لغزید و به پایین دره سقوط کرد.

باید بین خورده شدن توسط یک گلابی و سقوط از دره، یکی را انتخاب می کرد.
-ما سقوط را به خوردن و خورده شدن ترجیح می دهیم.

به پایین دره پرید.

-عزیز مامان کجا رفتی یهو؟ می خواستیم بریم برا نوه مامان بزرگ، سیسمونی بخریم.

همانطور که از دره سقوط می کرد با خودش فکر کرد که بهترین تصمیم ممکن را گرفته است اما لحظه ای بعد که پایین دره را دید نظرش تغییر کرد. یک دهان غول آسا در ته دره باز بود و انتظارش را می کشید!
-پناه بر خودمان. این دهان دیگر متعلق به کیست؟!

دهان انباشه از ریش های سفید بود.
-تام...پسرم...باید بگم دستگاه گوارش من بخاطر کهولت سن کمی ضعیف کار می کنه، یکم ممکنه زمان هضمت طول بکشه. اوقات خوشی رو برات آرزو می کنم بابا جان!

و لرد سیاه به درون دهان دامبلدور سقوط کرد.
-دهانت بو می دهد...کمی مسواک بزن خب. ضمنا ما را قورت دادی ندادی ها!

اما برای تهدید کمی دیر شده بود زیرا همان لحظه قورت داده شد و به اعماق بی انتهای دستگاه گوارش دامبلدور پیوست تا با معده وی محشور شود!

از ‌کابوسش پرید. پیشانی اش خیس از عرق بود.
-این دیگر چه کابوسی بود؟! نکند این کابوس عجیب تعبیری داشته باشد که ما از آن بی خبر باشیم؟ اما ما اربابیم و اربابان نباید از چیزی بی خبر باشند!

تصمیم گرفت از میان مرگخواران، خواب گذاری را پیدا کرده تا خوابش را برایش تعبیر کند. چشم بند صورتی رنگ مامان دوزش را از چشمش برداشت و دمپایی خرگوشی اش را پایش کرد و به راه افتاد.

سالن پذیرایی خانه ریدل ها

-و آن ملعون ما را قورت داد و ما از خواب پریدیم.
-

لرد چشم تام را از کاسه در آورد و به سمت ربکای خواب آلوده پرتاب کرد. ربکا جیغ بلندی کشید که باعث شد تمام مرگخواران بجز سدریک که خوابش به ژرفای گودال ماریانا بود، از خواب بپرند.

-حال، خوابمان را تعبیر نمایید.
-عزیز مامان تعبیر خوابت اینه که باید بریم برای نوه مامان بزرگ سیسمونی تدارک ببینیم.
-مادر جان...بیرون خواب هم رهایمان نمی کنید؟! ما فقط یک فرزند داریم آن هم پرنسسمان است که خودمان را شکر از سن نیاز به سیسمونی گذر کرده و به سن نیاز به پیتزا رسیده است! کسی تعبیر دیگری ندارد؟
-ارباب به نظرم خوابتون می خواد بگه که باید با همه قهر کنید تا یه روز خورده نشین.
-لیسا اشتباه می کنه ارباب...تعبیرش اینه که باید هرچی زودتر تام رو آتیش بزنیم.
-چگونه به این نتیجه رسیدی اگلانتاینمان؟

اگلانتاین که انتظار چنین سوالی را نداشت دستپاچه شد و برای پیدا کردن جوابی به اطرافش نگاه کرد.
-آخه خیلی روزگار بدی شده ارباب...نخوری می خورنت! اون یک چشم باقی مونده تام توی کاسه ش رو می بینید که چقدر پر از شرارته؟ ممکنه همین تام تیکه تیکه پس فردا بیاد جاه و مقام شمارو تصاحب کنه! فندکمو بیارم؟
-نه ارباب...این اگلا داره افکار پلید خودشو به من نسبت میده. همین چند روز پیش خودم شنیدم می خواست شما رو بپزه و به عنوان شام بخوره تا خودش ارباب بشه!
-من کی چنین حرفی زدم؟!
-سکوت! به جای این دعواها راهی برای تعبیر خواب ما پیدا کنید. یوزارسیفی چیزی سراغ ندارین بیاید خواب ما را تعبیر کند؟

ناگهان در خانه ریدل ها باز شد و رودولسیف به داخل آمد. جمعی از ساحره های خانه ریدل ها از جمله مروپ که در حال نارنج پوست کندن بودند با دیدن او دستهایشان را بریدند. البته این بریدگی دست ها نه تنها بخاطر زیبایی ظاهری رودولسیف نبود بلکه برعکس، از زشتی ظاهری شدیدش بود!

-تعبیر خوابتون اینه که به زودی باید منو به جانشینی خودتون منصوب کنید و یه حرمسرای بزرگ هم به نامم کنید ارباب.

سپس نگاهی به سایر مرگخواران انداخت.
-شماها هم برین بخوابین تا هزارمین تکرار سریال های جادوگر تی وی پخش نشده و آخرش متوجه نشدین که مختار با یوزارسیف برادر ناتنی بودن و ستایش روی جفتشون کراش داره و جومونگ قراره بیاد انتقام مختار رو از کاهن های معبد آمون بگیره!

سکوتی پر از تفکر پیرامون سریال های جادوگر تی وی بر فضا حاکم شد. به نظر اکثریت جمعیت مرگخواران، رودولسیف در حق پایتخت و شب های برره که روزی نصف تکه کلام پست های ملت را بر دوش خود می کشیدند اجحاف روا داشته و جا داشت که یادی هم از این بزرگواران کند.

-یاران معبر ما...از شما آبی گرم نمی شود! ما می رویم به ادامه ی خوابمان بپردازیم.

لرد از جایش برخاست و به سوی اتاقش رهسپار شد تا فکری به حال رنگ سیسمونی دلخواه مروپِ کابوسش کند.




پاسخ به: خاطرات مرگ خواران
پیام زده شده در: ۲:۵۱:۰۹ جمعه ۲۶ اردیبهشت ۱۳۹۹

ریونکلاو، مرگخواران

تام جاگسن


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۹:۴۱ سه شنبه ۶ فروردین ۱۳۹۸
آخرین ورود:
امروز ۷:۱۶:۰۴
از این ستون تا اون ستون 23 متر و 12 سانتی متره!
گروه:
ریونکلاو
کاربران عضو
ایفای نقش
مرگخوار
ناظر انجمن
پیام: 414
آفلاین
از اصطبلش خارج شد. امروز لردسیاه به همراه بلاتریکس، بدون اطلاع قبلی به سفری رفته بودند. وقت داشت تا بعد از چندروز به خانه ی ریدل ها برگردد و چرخی بزند. برای اینکه توجه کسی، مخصوصا رودولفی که در گوشه ای از دکه لم داده بود را جلب نکند، آرام آرام قدم بر می‌داشت.
به در ورودی رسید، سو هم درکنار در خوابش برده بود. بعد از روز تولد لرد و موقعیتی که از دست داده بود، دیگر اجازه ی ورود نگرفته بود. در را به آرامی هرچه تمام تر باز کرد، طوری که باز شدن در به تنهایی، دو دقیقه ای زمان برد. پایش را به داخل خانه گذاشت، خانه ی ریدل ها، آرام گاه همیشگی اش، آرام و ساکت بود و جز ناهنجاری ای ضعیف، صدایی به گوش نمی‌رسید. به طرف صدا رفت. منبع صدا اتاقی نه چندان دور از ورودی خانه بود، قدم به قدم استرس را حس می‌کرد، اما حس کنجکاوی اش قوی تر بود. به درِ اتاق که رسید تازه متوجه شد منبع این صداها چیست. پیتر جونز تازه وارد، درگوشه ای نشسته بود و کتاب "چگونه مرگخوار بدی نباشیم" به قلم پروفسور بینز را می‌خواند. از همان اول هم پیتر مرگخوار عجول اما سخت کوش بود.
بعد از آنکه خیالش از صدا راحت شد، از اتاق پیتر دور شد. کمی آن ور تر هم اتاق مشترک آگلانتاین و سدریک بود، اما نیازی به چک کردن آنجا نداشت. سدریک که مثل همیشه خواب بود و آگلانتاین هم مجبور به خواب بودن. یا نهایتا پیپش را کنار لبش گذاشته بود و به پنجره تکیه داده بود.
شمایل خانه ی ریدل ها عجیب بود. سه اتاق در کناره ها، که معمولا مرگخواران تازه وارد در آن سکونت داشتند، جلوتر که می‌رفتید، یک راه پله و کنار آن چند اتاق دیگر، خیلی یادش نمی‌آمد چه کسانی آنجا سکونت دارند. اما اتاق مرلین را هیچوقت فراموش نمی‌کرد. زیرا چندماه پیش، مجبور بود هرروز در این اتاق با اسناد بایگانی وزارت خانه سر و کله بزند. از اتاق ها که بگذریم، بالاتر از راه پله، محل سکونت لردسیاه، لینی، بلاتریکس و پرنسس نجینی بود. اما درمیانه ی راه و پاگرد پله، مقصد تام وجود داشت. آشپزخانه ی خانه ی ریدل ها. تا به حال شب هنگام وارد آشپزخانه نشده بود، اما در طول روز، همیشه بانو مروپ گانت را حاضر در آنجا می‌دید. امیدوار بود آنجا نباشد. به هرحال دوست نداشت درهنگامی که ورودش ممنوع است، توسط عضوی از مرگخواران درون خانه دیده شود.
به آرامی به آشپزخانه نزدیک شد. صدایی می‌آمد. صدایی نه چندان بلند که دورتر از این نقطه نیز شنیده شود و نه آنقدر آرام که بشود انکارش کرد. دل را به دریا زد و در را تا نیمه باز کرد. پشت به در، زنی نشسته بود و جلوی خود چند سبد میوه را چیده بود.
- می‌بینید میوه های مامان؟ عزیز مامان دیگه شمارو نمی‌خواد. دفعه ی آخر فامیلاتونو توی اصطبل تسترال ها پیدا کردم.

با شنیدن صدای مروپ، تام فهمید که او، حتی شب هارا هم در آشپزخانه سر می‌کند. ولی اهمیتی نداشت، به هرحال تام گشنه بود و باید از آشپزخانه خوراکی برمی‌داشت. پس در را بیشتر باز کرد. پا در آشپزخانه گذاشت.
- بانو...؟

با شنیدن صدای تام، مروپ ناگهان از جایش بلند شد، با بلند شدن ناگهانی مروپ، سبدهای میوه برروی زمین پخش شدند.

- تام مامان...؟ تو نباید الان توی اصطبل باشی؟ اصلا به چه حق...

تام بیشتر منتظر صحبت های مروپ نماند، انتظار داشت همچین حرف هایی را بشنود، اما ناراحت نشد، می‌دانست که از ته دل نمی‌گوید. خم شد و سیب ها و هلو ها را درون سبد ها گذاشت.
- بفرمائین بانو. ببخشین که باعث شدم بترسین.

مروپ نگاهی به سرتا پای تام انداخت، لباس هایش خاکی شده بود و چند برگ کاه نیز روی آنها دیده میشد.
- حالا برای چی این وقت شب اومدی اینجا تام مامان؟
- راستش... یکمی گشنه م شده بود. اومده بودم از میوه هاتون بخورم.

راستش را نمی‌گفت. گشنه اش شده بود، اما میوه نمی‌خواست. ولی اگر او نبود، دیگر چه کسی قرار بود میوه های مروپ را بخورد؟ تازه میوه های مروپ آنقدر ها هم بد نبودند، لااقل به قوای جسمانی اش کمک می‌کردند.
- بشین تا برات پوست بکنم تام مامان... هیچکس که دیگه میوه های من رو نمی‌خوره...
- چرا؟
- چرا نداره. همین دیروز خودم جعبه پیتزا رو توی اتاق فنریر مامان پیدا کردم. پرنسس مامان هم که همیشه دور از چشم من غذاهای بیرون رو می‌خوره و فکر می‌کنه که من نمی‌دونم. عزیز مامان هم که چند وقتیه میوه های مامان رو دیگه دوست نداره.
- اشکال نداره بانو. من که هستم اینجا. تازه خیلی هم میوه دوست دارم.
- می‌دونم هستی تام مامان... ولی نمیشه که، همیشه به زور دارم میوه هامو به خوردت میدم. خودم که متوجه میشم دوست نداری.
- به هیچ وجه! به هیچ وجه زوری نیست! اگه نمی‌خواستم که اینجا نمی‌اومدم.

اما این دفعه راستش را می‌گفت. دلش بشدت برای اعضای خانه تنگ شده بود. حتی میوه های مروپ، آخر آنها هم دیگر عضوی از مرگخوار ها بودند!

- ممنون تام مامان. بیا، این سیب پوست گرفتنش تموم شد.

و سیب را در دستان تام گذاشت. تام گازی از ته دل به سیب زد و از تصور چهره ی خودش خنده اش گرفت. با یک تیر دونشان زده بود. هم مروپ را خوشحال کرده بود و هم غذایی خورده بود... چه چیزی بهتر از این؟


ویرایش شده توسط تام جاگسن در تاریخ ۱۳۹۹/۲/۲۶ ۳:۱۶:۱۱

آروم آقا! دست و پام ریخت!



پاسخ به: خاطرات مرگ خواران
پیام زده شده در: ۰:۴۸:۱۴ پنجشنبه ۲۵ اردیبهشت ۱۳۹۹

اسلیترین، مرگخواران

لرد ولدمورت


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۴:۳۹ سه شنبه ۸ آبان ۱۳۸۶
آخرین ورود:
امروز ۱:۵۵:۳۹
از ما گفتن...
گروه:
کاربران عضو
اسلیترین
ناظر انجمن
مرگخوار
ایفای نقش
پیام: 5948
آفلاین
کلیک...کلیک...کلیک...

-بال چپ سوسکی که چهل و هشت ساعت پیش معجون شانس خورده و نصف آن را تف کرده را با پای هفتم هشت پای خشمگین در پاتیلی از جنس...

کلیک...کلیک...کلیک...

-لینی!

لرد سیاه فریاد زد و لینی از شدت ترس در را باز نکرد و از سوراخ کلید، به داخل اتاق حمله ور شد.
-چی شده ارباب؟ جونتون در خطره؟ با کی باید بجنگم؟

لرد سیاه لینی را کمی به عقب کیش کرد!
-این جا داریم مطالعات هدفمند می کنیم. این صدای کلیک کلیک چیه راه انداختن؟

لینی شمشیرش را غلاف کرد که اشتباها چشم لرد سیاه را در نیاورد.
-تامه ارباب. داره چوبه دار می سازه. می گه شاید برای یکی لازم شد.

لرد به طرف پنجره رفت و پرده های سیاه رنگ را کمی کنار زد.
-و برای درست کردن چوبه دار، درست جلوی پنجره دفتر ما رو انتخاب کرده؟ چرا با هر ضربه چکش این جا رو نگاه می کنه؟ و مهم تر از هر دو، این چطوری با چکش صدای کلیک کلیک در میاره؟

لینی پرواز کنان به کنار لرد رفت و برای این که صدای وز وز بال هایش لرد را اذیت نکند، روی شانه او نشست.
-می خواد جلب توجه کنه. چکششو سفارش داده برای همین کار ساختن. گفته پر سرو صدا باشه. ارباب گناه داره خب. اعدامش کنین.

لرد سیاه به سرعت به سمت صندلی اش برگشت، طوری که لینی روی هوا جا ماند.
-که اینطور...می خواد آویزونش کنیم...این کارو می کنیم...


دو ساعت بعد

-ار...باب...اش... تباه...شده...من الان...باید...خفه...می شدم...ولی...حس...انفجار دارم!

مرگخواران دور تام جمع شده بودند. اگلانتاین با شور و شوق به همه تخمه تعارف می کرد.
لیسا به دور از جمع، بساط نقاشی اش را پهن کرده بود و تصویر تام را روی صفحه ای سیاه رنگ ترسیم می کرد. به دلیل سیاه بودن صفحه، نقاشی اش دیده نمی شد، ولی اهمیتی نداشت. این صحنه باید جاودانه می شد.

و تام...

بالاخره از طناب دار آویزان شده بود...ولی از یک پا و بصورت سرو ته.

-ار...باب...بیام...پایین؟

لرد سیاه پرده های پنجره دفترش را بطور کامل کنار زده بود. از پنجره با صدای بلند اعلام کرد:
-یاران ما...دور و بر منظره جدید پنجره ما را خلوت کنید. مایلیم موقع کار تماشایش کنیم. صحنه ایست بسیار الهام بخش و زیبا.

تام در حالی که فشار شدیدی داخل سرش احساس می کرد، فهمید که به این زودی ها قرار نیست دنیا را به حالت عادی و مستقیم ببیند.


I was ripped from my body, I was less than spirit, less than the meanest ghost... But still, I was alive.

قوانین دوئل - قوانین نقد انجمن خانه ریدل ها


پاسخ به: خاطرات مرگ خواران
پیام زده شده در: ۱۴:۱۳:۲۳ سه شنبه ۹ اردیبهشت ۱۳۹۹

گریفیندور، مرگخواران

پیتر جونز


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۳:۵۳:۳۴ دوشنبه ۲۶ اسفند ۱۳۹۸
آخرین ورود:
۲۳:۴۸:۱۲ پنجشنبه ۱۶ مرداد ۱۳۹۹
از محله ی جادوگران جوان تحت آموزش هاگوارتز
گروه:
کاربران عضو
گریفیندور
ایفای نقش
مرگخوار
پیام: 143
آفلاین
آرام آرام نفس می کشید.عمیق و منظم...
به خانه ریدل ها نگاه کرد. خانه ای که دوبار قبل تر باعث شد شکست بخورد.خانه ای که آرزویش بود در آن به لرد خدمت کند.
به خود آمد.
می خواست راه برود و در را باز کند. ولی ... ولی نتوانست!
پاهایش به او اجازه راه رفتن نمی دادند.
صندلی در آن نزدیکی پیدا کرد و روی آن نشست. چرا؟...چرا انقدر ضعیف بود؟ حتما این دفعه هم به او جواب منفی می دهند.
پیتر جونز نفس عمیقی کشید.
دست توی جیبش کرد و جونده ای که در خود گوله شده بود را بیرون کشید. آن سنجابش بود.فندق... پیتر آهی کشید. چه اسم مسخره ای. انگار به پسری که اسم سنجابش را فندق می گذارد اجازه مرگخوار شدن می دهند! پیتر شرایط لازم را نداشت... او برای این کار زیادی بچه بود... یا حتی زیادی... هرچه که بود شرایط لازم را نداشت.
سنجاب را نوازش کرد. این کار به او آرامش می داد. اصلا چرا؟چرا باید دوباره به آن خانه می رفت؟ چرا دوباره با این که می دانست احتمال قبول شدنش خیلی کم است خطر مسخره شدن توسط دوستانش را به جان می خرید؟
چرا ؟ خود نیز جواب را می دانست ولی از روبرو شدن با آن هراس داشت.
او به تاریکی تعلق داشت.
پیتر نمی توانست این خانه را رها کند. نمی توانست. با این که بار اول لرد سیاه به او گفته بود شرایط لازم را ندارد و بار دوم بلاتریکس لسترنج. نمیتوانست و خود نیز دلیل این کشش را نمی دانست. به خود نهیب زد. قوی باش! اگر لرد این حال پیتر را می دید دیگر به او اجازه نمیداد به خانه اش بیاید.چه برسد به این که تست دهد!
پیتر دیده بود. پیتر ماموریت ها و کار های لرد ومرگخواران را دیده بود. در تک تک عمل هایشان(پست هایشان.) آن ها در این کار مرگخواری(نویسنده ای) قدر بودند!
پیتر به آن ها نمی خورد!
او تمام کارهایشان را دیده بود. با آن ها خندیده بود. احساس غمناکی کرده بود و...
پیتر اصلا مرگخواری قدر نمیشد!
او جلوی آن ها کارهایی انجام داده بود.(پست هایی زده بود.) و اطمینان نداشت اصلا آن را میدیدند(میخواندند) یا نه...
بلند شد.
باید خود را به چالش می کشید.
انقدر زحمت کشیده بود...
باید مزد آن را می دید . باید...

به سمت در خانه قدم برداشت.
در را باز کرد و برای سومین دفعه در آن قدم زد.
صدای خنده و شادی در اتاق ها به گوش می رسید. پیتر چشم هایش را بست و با حسرت به صدا گوش داد.
در اتاقی باز شد.
تام جاگسن از آن بیرون آمد و تا پیتر را دید دستش را دراز کرد.
_جونز... درسته؟ تازه واردی؟
پیتر هول شد:
_بله... یعنی... نه... اومدم تست بدم.
تام سر تکان داد.
_باشه . من توی راه کتابخونه به بلا میگم که بیاد بهت رسیدگی کنه.
کتابخانه!


پیتر دلش برای دیدن آن پر کشید ولی چیزی نگفت.
چند دقیقه بعد بلاتریکس به سراغ پیتر اومد.
_دوباره تو جونز! بیا ببینم این دفعه قبول میشی یا نه.

حدود 30 دقیقه بعد...
پیتر بیرون اومد...
باورش نمی شد.
اون قبول شد!
هیجان زده به سمت ربکا دوید.
_سلام.من پیترم. جدیدم. میشه بگین کتابخونه کجاست؟
ربکا به پیتر نگاهی کرد وآدرس آن را گفت.
پیتر به سمت کتابخونه دوید و تام را دید که در حال خواندن کتابی بود.
_قبول شدی؟
_بله.
_شنیدم خوره کتابی. این 4 تا کتاب به نظرم بهترینن. بخونشون.
پیتر اطاعت کرد و روی صندلی نشست ومشغول شد.

2 ساعت بعد...

_تام گور به گورنشده مامان و تازه وارد مامان. بیاین براتون خورشت خیار درست کردم.
پیتر به تام نگاهی انداخت و تام زیرلب به او گفت:
_عادت می کنی.
پیتر سر تکان داد و همراه مروپ به سمت اتاق مذکور وارد شدند.
افراد درون اتاق به گرمی از او استقبال کردند. پیتر با خوشحالی با آن ها حرف می زد و شوخی می کرد.

پیتر عاشق زندگی در خانه ریدل شد...


Darkness can be found in the happiest moments, only if one remembers turning off the lights.

تاریکی رو میشه تو شاد ترین لحظات پیدا کرد، فقط اگه یه نفر یادش باشه که چراغو خاموش کنه.


پاسخ به: خاطرات مرگ خواران
پیام زده شده در: ۱۴:۳۹:۰۸ چهارشنبه ۲۸ اسفند ۱۳۹۸

هافلپاف، مرگخواران

اگلانتاین پافت


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۹:۳۶ پنجشنبه ۱۰ مرداد ۱۳۹۸
آخرین ورود:
امروز ۲:۲۸:۳۳
گروه:
کاربران عضو
هافلپاف
ایفای نقش
ناظر انجمن
مرگخوار
پیام: 118
آفلاین
کابوس همیشه یکی بود.
زنجیر هایی دور دستانش...اما این چیزی نبود که با آن مشکلی داشته باشد.
افراد جلوی رویش، آن خواب را به کابوس تبدیل می کردند.
صورت هایی بی حالت و روح مانند...آدم هایی که او را مقصر سختی هایشان می دانستند.
این عذاب نبود...عذاب کشیدن مثل هرچیز دیگری بود، کمی که می گذشت به آن عادت می کرد...اما این حس شرمساری بود که ذره ذره وجودش را میسوزاند. او از درون می سوخت.

باز هم زمزمه ها و تهمت هایی که واقعیت...شاید نداشتند. اما او این را نمی دانست. باورش شده بود که مسبب اصلی اتفاقات بوده و هست...قبول کرده بود که همه ی حوادث از خودش نشات می گیرد.

سعی کرد زنجیرهایی که او را به حصر کشیده اند باز کند...اما آن زنجیر ها وجود خارجی نداشتند.
زنجیر ها از جای قدرتمندی نیرو می گرفتند...

***


"حقیقت واسه آدم هاییه که خیال پرداز نیستن"
ترجیح می داد خیال پرداز باشد...بارها و بارها این جمله را توی صورتش کوبانده بودند...بارها و بارها به او گفته بودند که باید قوی تر باشد...که وقتی هست و نیستش را ستانند بهترین راه این است که از صفر شروع کند.
ترجیح می داد در نقطه ی صفر بماند...ترجیح میداد چیزی برای از دست دادن نداشته باشد...به اندازه ی کافی رنج کشیده بود. دلبستگی هایش را در مشت گرفته، برای حفظ آنها جنگیده و وقتی آخر کار انگشتان زخمی و خون آلودش را از هم جدا کرده بود...به فضای خالی میان انگشتانش رسیده بود.
آدم های زیادی را از دست داده بود...خیلی زیاد...

***


نور طلسم های مختلف، میدان نبرد را روشن و صدای فریاد ها خرابه هارا می لرزاندند.
دوستانی که صبح با آنها سر میز صبحانه بگو بخند کرده بود، حالا بی حرکت روی زمین افتاده و با چشمانی خیره به ستاره های نقره فامِ آسمانِ شب، چشم دوخته بودند.
صدای فریادی به گوش رسید و...
اشک ها دیدش را تار کرده بودند...اما دیگر به چشمهایش نیازی نداشت تا بفهمد چه اتفاقی افتاده است.
نبود اربابش را با چشم نمی دید...اما با قلبش احساس می کرد.

***


در این جا هیچ زیبایی یا خوشی واقعی وجود نداشت، فقط مردمی که دنبال راه فرار یا فراموشی رنگارنگ و یا خواب زوال بودند که هروقت می خواستند از آن بیدار می شدند.

اما او نمی خوابید...نمی خوابید چون از دیدن کابوس تکراری به تنگ آمده بود.
در هر حال، تفاوتی هم برایش نداشت...در بیداریش کابوس هایی میدید که باورشان داشت.
این که می توانست نجاتشان بدهد، اما نداده بود.
این که نتوانسته بود عذرخواهی اش را به گوش آنها برساند...و حالا گوش شنوایی نمانده بود تا کمی از عذاب وجدان او بکاهد.

باز هم می گریست، اما هرگز اشک نمی ریخت. اشک ها فضای خالی درونش را پر می کردند و چاه اندوه و ناامیدی درست میشد که هر شب همچو تخته سنگی خود را درون آن غرق می کرد.

او هزار بار مرده بود...به اندازه ی تمام دوستانی که باید مراقبشان می بود.
جهنم او از زبانه های آتش ساخته نشده بود...جهنم او...جهنمی که درونش زندگی می کرد، از انسان هایی ساخته شده بود که دست هایشان را به امید کمکی به سویش دراز می کردند...اما از قبل برق ناامیدی در چشمانشان حلقه زده بود.


ارباب...ناراحت شدید؟


پاسخ به: خاطرات مرگ خواران
پیام زده شده در: ۲۳:۴۷:۱۸ دوشنبه ۲۶ اسفند ۱۳۹۸

اسلیترین، مرگخواران

مرلین


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۲۱:۵۹ جمعه ۱۷ آبان ۱۳۹۸
آخرین ورود:
دیروز ۱۳:۱۳:۱۹
از بارگاه ملکوتی
گروه:
ناظر انجمن
کاربران عضو
اسلیترین
ایفای نقش
مرگخوار
پیام: 72
آفلاین
غرق شده ها را چه کسی نجات می‌دهد؟


مرلین آهی کشید و بر روی صندلی خود نشست. هزاران سال تلاش و زحمت برای اینکه جهان را در مسیر درستی قرار دهد او را خسته کرده بود.البته راه درست از نظر هر شخص فرق داشت! برای مرلین، برقراری تعادل چه در جهان ماگلی و چه در جهان جادویی راه درست بود.

گاهی اگر لازم می‌شد به کمک پرومته قهرمان می‌رفت تا اورا از شر طلسم پدرش نجات دهد و آتش را همچنان در دنیای ماگلی نگه دارد. و فردای آن روز به مدوسا کمک می‌کرد تا جان صد ها نفر از افراد بی‌گناه را بگیرد.
هر از گاهی که خسته می‌شد بدین جا پناه می‌آورد. نه کاخ مجللی بود و نه قصری بر فراز آسمان. از پنجره کلبه کوچک نگاهی به بیرون انداخت. دشت سرسبز تمام چشم او را پر کرده بود. تک قله بلندی زمینه قهوه ای به بوم نقاشی خلقت اضافه کرده بود و رد آبی رنگ رودی کهن بر روی آن پیدا بود.

- برای همینا ژاپن رو دوست دارم.

نگاهش را برگرداند و به تنها اجسام در کلبه خیره شد. یک میز چوبی - از همان جنسی که دیوار های کلبه با آن سرپا شده بودند- و گوی شیشه ای کوچکی که روی آن قرار داشت. درون گوی سیاه بود. به سیاهی شبی که ابر ها روی ماه را پوشانده و ستارگان فروغ خود را باخته باشند.

- هر دفعه تاریک تر میشی.

مرلین با عصا سیخونکی به گوی زد.

- با همین منوال بری جلو، خودت اذیت میشی!

مرلین دیوانه نبود، پیر چرا ولی دیوانه نه. حرف زدن با گوی شیشه ای چیز عجیبی به حساب نمی‌آید. روزانه با تعداد زیادی جسم بی جان حرف میزنیم ولی هیچگاه خود را دیوانه خطاب نمی‌کنیم. چون جرئت قضاوت کردن خودمان را نداریم. دیگران دیوانه اند، دیگران مراعات نمی‌کنند، دیگران... . ولی غافل از آنکه این دومینو روزی به ما باز خواهد گشت. بدون آنکه بخواهیم صفت های پَستی را به خود نسبت دهیم. همه مقصر هستند جز ما!

مرلین خم شد تا نگاه دقیق تری به درون گوی بیاندازد.

- بجنب پسر. هنوزم میتونم نقطه های سفید رو ببینم. به من نشون بده!

جنبشی درون گوی به راه افتاد. حال، مردمک چشمان مرلین در گوی غرق شده بودند و با امواج آن می‌رقصیدند. لحظه ای چشمانش را بست و هنگامی که آنها را باز کرد در جای دیگری بود.

سوز شبانه شدیدی گونه های مرلین را اذیت می‌کرد. نگاهی به اطراف انداخت. تاریکی شب بر محیط پیرامون پرده انداخته بود. اما برای اینکه بفهمید در قبرستان هستید نیاز به نور زیادی ندارید. از قبر روبه روی او صدای ناله می‌آمد. جادوگري خود را روي قبر انداخته بود و گريه مي‌كرد.

مرلين قدمي به جلو برداشت. امكان نداشت ديده شود، نه به اين دليل كه رداي سياه او همخواني با تاريكي شب داشت. بلكه چون اساساً در آن مكان حضور نداشت. او همچنان درون كلبه چوبي خود در ژاپن نشسته بود. مايل ها دورتر در حالی که نور خورشید راهش را از پنجره پیدا کرده بود و بر پوست چروک خورده او می‌تابید.

- این تعادله؟

مرلین نگاهی به بالا انداخت. هیچگاه نمی‌فهمید. هزاران سال مسئولیت های خدا را انجام داده بود و همچنان نمی‌فهمید چگونه همه چیز در پایان و ناگهانی جور می‌شود. خودش هم گاهی ابتکار عمل را در دست گرفته بود، اقدامی خودسرانه انجام داده بود که اتفاقاً نتیجه ای مورد رضایت نیز داشته است؛ ولی این اقدامات محدود می‌شوند به سطح کوچکی از وقایع و نه اداره کردن یک جهان!
جادوگر حدود 30 -35 سال سن داشت و از روی اطلاعات حک شده بر روی قبر می‌شد حدس هایی زد. یک ساحره جوان، احتمالاً همسر کسی که روی قبر مشغول گریه بود.

مرلین می‌توانست زندگی مرد را ببیند، ولی نمی‌خواست. میترسید از اینکه مرد یکی از آن غرق شده هایی باشد که دیگر امیدی به او نیست؛ ولی انگیزه آنکه سر از کار خالق دربیاورد قوی تر بود! بنابراین عصایش را رو به مرد گرفت و تکان داد.
تصاویر زندگی جادوگر به سرعت از جلوی چشمان پیامبر عبور می‌کردند. مرلین تا هنگامی که تصویر خندان دختر جوانی را ندید توقف نکرد. از پشت سر دختر فضای کلاس معلوم بود. هاگوارتز یا یک مدرسه دیگر؟ خیلی مشخص نبود. دختر لباس رسمی مدرسه را به تن نداشت و پیراهن ساده ای پوشیده بود. ولی لباس او اهمیت نداشت چون کسی به آن نگاه نمی‌کرد.
صورت دختر توجه اطرافیان را جلب می‌کرد، خندان بود و گرم. آنچنان با حرارت که حتی پس از سالها و از فرسنگ ها دورتر از محل واقعه، مرلین می‌توانست گرمای آن را که در خاطرات مرد باقی مانده حس کند.

جلوتر رفت و از دریچه چشمان جادوگر نگاه می‌کرد، ولی نه همه چیز را. از خاطرات خصوصی به سرعت گذر می‌کرد. گویی منظره صورت خندان دختر و چشمان گیرای او تکراری ترین خاطره مرد بودند. تکراری ترینی که هیچگاه تکراری نمی‌شد.
مرلین با آهی عصایش را پایین آورد. زیر لب زمزمه کرد:"تعادل". حتماً دلیلی برای این جدایی مرگبار وجود داشته اما الان نمیدانست چه دلیلی. شاید سالیان بعد می‌فهمید. حتماً یک روزی می‌فهمید.

چشمانش را بست در آرزوی اینکه هنگام باز کردن آنها در جای مطبوع تری باشد. همیشه به فهمیدن ساز و کار این جهان علاقه داشته ولی الان نه! الان خسته بود و نیاز به چیز دیگری داشت.

فرشتگان با سرعت از کنار او رد می‌شدند. همگی جامعه سفید بر تن داشتند. دیوار ها سفید بودند و مرلین می‌توانست موج انرژی مثبت و قدرتمندی را حس کند. لحظه ای تصور کرد در بارگاه ملکوتی است. اما گفتار مردی که در کنار او بود به سرعت تصوراتش را زدود.

- بیارینش اینجا.

به تخت روانی اشاره کرد که فردی بر روی آن دراز کشیده بود و به سختی تنفس می‌کرد. کسی آن را هل داد و به نزد مرد اول آورد. مرد ردای سفیدی پوشیده بود و صورتش پشت ماسکی پنهان شده بود. درست مانند فرشتگان ناشناسی که مرلین گاهی با آنها ملاقات می‌کرد. آنجا پر بود از این افراد. خستگی از صورت های آنها مشخص بود ولی باز هم سرپا ایستاده بودند و به همنوعان خود کمک می‌کردند. جادوگر یا ماگل فرقی نمی‌کرد. اینجا چوبدستی ها به کناری رانده می‌شدند و دستها جای آن ها را میگرفتند.
دستهایی به مراتب قدرتمند تر و جادویی تر. مرلین آن را حس می‌کرد. جادوی جاری شده در فضا بی سابقه بود.

چشمانش را باز کرد. در همان کلبه بود. بلند شد و عصای خود را برداشت، به سمت در رفت و آن را باز کرد. دیگر حس خستگی نداشت. باید میرفت تا تعادل را در جهان برقرار کند. چه با قتل ده ها نفر و چه با تعارف کردن قرص ضد خواب برای کسی که می‌خواهد پشت فرمان بشیند و نجات دادن او از تصادف حتمی.

حالا خیالش راحت بود؛ میدانست چه کسانی غرق شده ها را نجات می‌دهند!


شروع و پایان با ماست!


پاسخ به: خاطرات مرگ خواران
پیام زده شده در: ۱۹:۴۹:۴۸ دوشنبه ۲۶ اسفند ۱۳۹۸

ریونکلاو، مرگخواران

تام جاگسن


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۹:۴۱ سه شنبه ۶ فروردین ۱۳۹۸
آخرین ورود:
امروز ۷:۱۶:۰۴
از این ستون تا اون ستون 23 متر و 12 سانتی متره!
گروه:
ریونکلاو
کاربران عضو
ایفای نقش
مرگخوار
ناظر انجمن
پیام: 414
آفلاین
- اینم از این یکی، فکر کنم دیگه تمومه.

تام، در حالی که مدارک مربوط به لینی وارنر را روی میز مرلین کبیر می‌گذاشت، این را گفت.
همان لحظه، وزیر گابریل دلاکور، وارد دفتر شد.
- چیکار می‌کردی تام؟
- هیچی. مدارک مربوط به لینی تموم شد، فقط مرلین بیاد و مرتبشون کنه تا بره توی گنجینه ی برترین‌‌ها.
- دمت گرم. مرسی که همیشه کمک می‌کنی.

تام بدون جواب دادن در را بست و از دفتر وزیر خارج شد.

- عجیبه! تام اینطور نبود... حتما یه اتفاقی افتاده.

گابریل خیره به دری که لحظاتی قبل، تام از اون خارج شده بود؛ این را گفت.

خیابان وایت‌هال، روبروی وزارت‌خانه

تام سرش را پایین انداخته بود و در خیابان قدم میزد، این رفتارها از تام همیشه پرشور بعید بود، اما امروز روز خاصی بود! وارد کافه شد.

- سلام تام! چطوری؟ مثل همیشه هات چاکلت؟
- سلام جین! نه چیزی نمی‌خوام.

برروی صندلی کنار پنجره، که دید خوبی نسبت به ساختمان وزارت داشت، نشست.
چند دقیقه ای گذشت... بالاخره مرلین را دید که با عصای قدیمی اش به سمت وزارت‌خانه می‌رود. از جایش بلند شد و به سمت او رفت.
- سلام مرل!
- فرزندم... چقدر بگم از اون اسم متنفرم؟
- ببخشید.

و دیگر تا خود ساختمان کلمه ای نگفتند.

ساختمان وزارت‌خانه

از کنار رابستنی که با عجله بچه اش را به سمت دستشویی می‌برد گذشت... هر کَس مشغله ی خودش را داشت! جلوتر، دروئلا را دید که فنر را آرام می‌کرد تا برای خوردن به مُراجع خوش بوی وزارت‌خانه حمله ور نشود.

- امروز اسم لینی بالاخره وارد اون گنجینه میشه مرلین؟
- بله فرزند.

فقط همین مکالمه ی کوتاه بین مروپ گانت و مرلین در تمام آن دقایق رخ داد... انگار همه دچار سنگینیِ مرگ مانندی شده بودند.

- گب هممون رو کار داره!

سو با صدای بلند این را خطاب به تمامیِ کابینه گفت. اعضای کابینه، کشان کشان خود را به دفتر وزیر رساندند.

- همونطور که همتون می‌دونید، امروز آخرین روزیه که کنار همدیگه ایم، از فردا دیگه وزارت دست ما نیست.

این حرف های گابریل نیاز نبود، همه خوب می‌دانستند که از فردا این کابینه دیگر وجود نخواهد داشت.

- از همتون ممنونم بخاطر زحماتتون. بعد از استعفای زودهنگام وزیر قبلی، اگر شما نبودید هیچ‌کدوم اینا اتفاق نمی‌افتاد.

گابریل با بغض این صحبت رو به اعضای کابینه اش گفت.
کمی بعد، تمامی کابینه دور هم جمع شده بودند و با مرور خاطرات، می‌خندیدند؛ بغض می‌کردند و گاه حرص می‌خوردند.
وزارت تمام شده بود، اما دوستی ها همچنان باقی بود!


ویرایش شده توسط تام جاگسن در تاریخ ۱۳۹۸/۱۲/۲۶ ۲۰:۰۴:۱۷

آروم آقا! دست و پام ریخت!








شما می ‌توانید مطالب را بخوانید
شما نمی توانید عنوان جدید باز کنید
شما نمی توانید به عنوان‌ها پاسخ دهید
شما نمی توانید پیام‌های خودتان را ویرایش کنید
شما نمی توانید پیام‌های خودتان را حذف کنید
شما نمی توانید نظر سنجی اضافه کنید
شما نمی توانید در نظر سنجی ها شرکت کنید
شما نمی توانید فایل‌ها را به پیام خود پیوست کنید
شما نمی توانید پیام بدون نیاز به تایید بزنید
شما نمی توانید از نوع تاپیک استفاده کنید.
شما نمی توانید از HTML در نوشته های خود استفاده کنید
شما نمی توانید امضای خود را فعال/غیر فعال کنید
شما نمی توانید صفحه pdf بسازید.
شما نمی توانید پرینت بگیرید.

[جستجوی پیشرفته]


هرگونه نسخه برداری از محتوای این سایت تنها با ذکر نام «جادوگران» مجاز است. ۱۳۹۹-۱۳۸۲
جادوگران اولین وبسایت فارسی زبان هواداران داستان های شگفت انگیز هری پاتر است. به عنوان نخستین خاستگاه ایرانی ایفای نقش مبتنی بر نمایشنامه نویسی با محوریت یک اثر داستانی در فضای مجازی، پرورش و به ارمغان آوردن آمیزه ای از هنر و ادبیات برجسته ترین دستاورد ما می باشد.