هری پاتر نخستین مرجع فارسی زبان داستان های شگفت انگیز هری پاتر

هری پاتر نسخه موبایل


در حال دیدن این عنوان:   1 کاربر مهمان





پاسخ به: خـــــانــــه ریـــــــدل !
پیام زده شده در: ۴:۴۳:۵۷ پنجشنبه ۱۲ تیر ۱۳۹۹

ریونکلاو، مرگخواران

تام جاگسن


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۹:۴۱ سه شنبه ۶ فروردین ۱۳۹۸
آخرین ورود:
امروز ۴:۱۰:۴۳
از تسترال جماعت فقط تفش به ما رسید.
گروه:
ریونکلاو
کاربران عضو
ایفای نقش
مرگخوار
ناظر انجمن
پیام: 472
آفلاین
تام سعی کرد تا افکارش را سر و سامان دهد، تا تصمیم درستی بگیرد.
برای همین، دستش را نزدیک یکی از چشمانش برد، بعد آن را به عقب برده و مشتی به چشمش زد و آن را به درون مغزش فرستاد.

"درون مغز تام"

چشم تام که نمایندگی تام از طرف تام داشت تا به دنبال راهی برای مشکل تام درون مغز تام برود، اول دشنامی به راوی که سعی دارد با تکرار تام روی مخ برود داد؛ و سپس به سمت بخش "تصمیم گیری لحظه ای" مغز رهسپار شد.
اما بخش تصمیم‌گیری لحظه ای چه بود؟
در بخش تصمیم‌ گیری لحظه ای مغزِ هر کس موجودات ریزی به شکل خود او، اما با سرعتی چندین برابر شخص عادی وجود دارند که در راهروهای تودرتوی مغز به دنبال راه حل می‌گردند، سپس آن هایی که راهی یافته اند آن را به مقر اصلی می‌برند و با حضور نمایندگان مغز، در شورایی متشکل از "نمایندگان"، "منتقل کننده ی تصمیم" و "یابندگان راه حل" برای انتخاب نهایی بحث کرده، و در نهایت راه انتخابی از طریق منتقل کننده به بخش اجرایی برده شده و عملی می‌شود.
و اما بخش جالب ماجرا این‌جاست که تمام این اتفاقات تنها ثانیه ای در دنیای مادی طول می‌کشد، چون می‌دانید دیگر... وقت نسبی‌ست و این چیزها.

و اما فارغ از تمام اینها بشنوید از چیزی که چشم می‌دید! چشم که منتظر راهروهای شلوغ بخش تصمیم‌گیری و موجودات فراوان بود، با دیدن پیرمردی واکر به دست در راهروهایی تنگ و پوسیده؛ مویرگ هایش خشک شد و ریخت.

- این جا چرا انقدر خلوته؟
- هی باباجان... این تام که دیگه فکر نمی‌کنه. بودجه مارو قطع کردن. بچه ها هم مهاجرت کردن بخش جداپذیری و ترمیم که بیشتر به درد این مرتیکه اکسترنال می‌خوره.

چشم که شوکه شده بود، بدون اتلاف وقت به جای اولیه اش در گودی چشم برگشت و موضوع را به تام منتقل کرد.

"بیرون مغز تام"

- پیس پیس...
- ها چیشد؟!
- این مغزت پوکه... یعنی واقعا پوکه! تصمیم گیری لحظه ای از کار افتاده... خودت یه جوری جمعش کن. وای به حالت اگه کروشیو بخوریم.

تام باید سریعا راه حلی می‌اندیشید.
چگونه می‌خواست مرگخواران را دور بزند؟ چگونه می‌خواست به اربابش بگوید؟ اصلا می‌خواست به اربابش بگوید؟
و سوال هایی دیگری از این قبیل در ذهنش می‌پیچید.


ویرایش شده توسط تام جاگسن در تاریخ ۱۳۹۹/۴/۱۲ ۴:۵۲:۵۷

آروم آقا! دست و پام ریخت!



پاسخ به: خـــــانــــه ریـــــــدل !
پیام زده شده در: ۲۲:۵۷:۳۵ سه شنبه ۱۰ تیر ۱۳۹۹

اسلیترین، مرگخواران

لرد ولدمورت


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۴:۳۹ سه شنبه ۸ آبان ۱۳۸۶
آخرین ورود:
امروز ۳:۲۱:۲۹
از ما گفتن...
گروه:
کاربران عضو
اسلیترین
ناظر انجمن
مرگخوار
ایفای نقش
پیام: 6083
آفلاین
ولی مجبور بودند! لرد سیاه باید قضیه را می فهمید.

همه مرگخواران به طرف تام جاگسن رفتند. اگلانتاین دستی روی شانه اش زد.
-برو جلو برادر. همیشه می دونستم شجاعت و جسارتت زبانزد همه اس.

-این کار بزرگت رو هرگز فراموش نمی کنیم.
- آیندگان از تو به بدی یاد خواهند کرد دلاور.
-یه پرتره بزرگ از صورتت می کشیم و جلوی در خانه ریدل ها می زنیم. البته با نقاب! صورتتو که ندیدیم.

تام وحشتزده دور و برش را نگاه کرد.
-چی شده؟ چرا؟ من چیکار کردم؟ همه رو می تونستم باور کنم... ولی وقتی اگلانتاین ازم تعریف می کنه می فهمم کاسه ای زیر نیم کاسه اس.

حسن مصطفی هن و هن کنان سرش را از پنجره داخل اتاق کرد.
-عی وووی هوووی...نمی فهمی چرا؟ اینا می خوان به لرد بگن که مجبورن هکتور رو لرد کنن. بعد می دونن پودرشون می کنه. تو رو انداختن جلو...له له می شیا! عینهو خودم.

و در ادامه، در اثر قهقهه های ممتد و طولانی، انگشتانش شل شد و از همان بالا با سر به زمین پرت شد. ولی چون داخل سرش هوای بسیاری جریان داشت، متلاشی نشد و مانند توپ دوباره به هوا رفت و همانطور جهید و جهید و دور شد.

-دیدینش؟... از کجا میومد؟ کمی ریش سفید به پیشونیش چسبیده بود...

حواس مرگخواران پرت نشد. تام نمی توانست حواس کسی را پرت کند. او باید قضیه را به لرد سیاه می گفت؛ وگرنه همگی دچار نفرین ریدل ها می شدند!




پاسخ به: خـــــانــــه ریـــــــدل !
پیام زده شده در: ۱۴:۲۹:۰۷ یکشنبه ۲۸ اردیبهشت ۱۳۹۹

ریونکلاو، مرگخواران

آیلین پرینس


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۲۰:۳۲:۴۹ پنجشنبه ۲۴ بهمن ۱۳۹۸
آخرین ورود:
دیروز ۱۱:۲۷:۴۲
از بالای سر ارباب
گروه:
کاربران عضو
ریونکلاو
ایفای نقش
مرگخوار
پیام: 163
آفلاین
مرگخواران از فنریر دور شدند. آنها بعد از پچ پچ هایی طولانی برگشتند و با ادب جلوی فنریر منفجر شده ایستادند.

-هـــــــکتور! یعنی واقعا نمی خوای؟

لینی که استاد راه رفتن روی اعصاب هکتور بود وارد عمل شده بود.

-چی رو نمی خوام؟

در این لحظه لوسیوس دستمال به دست جلو آمد و با بغض گفت:
- لرد سیاه فوت کرد. بعد از صحبتی طولانی ما مرگخواران تو رو به عنوان جانشین ایشون انتخاب کردیم. اگه ازشکم فنریر بیای بیرون!

-باشه بزارید معجونم درست بشه، براتون لرد خوبی خواهم شد!

مرگخواران پیروز خواستند به خانه ی ریدل ها بروند و کمی استراحت کنند که ناگهان مرلین رو جلوی خودشان دیدند!
مرلین گفت:
شما به او قول دادید و باید به آن عمل کنید وگرنه دچار نفرین خانه ی ریدل ها خواهید شد.
و ناپدید شد.
مرگخواران بهت زده نمی دانستند چطور موضوع را به لرد بگویند!


ارباب... میشه کروشیو بزنم؟


پاسخ به: خـــــانــــه ریـــــــدل !
پیام زده شده در: ۲:۵۹:۵۹ جمعه ۱۹ اردیبهشت ۱۳۹۹

اسلیترین، مرگخواران

مروپ گانت


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۶:۲۸ شنبه ۲۷ مرداد ۱۳۹۷
آخرین ورود:
امروز ۷:۰۶:۵۱
از زیر سایه عزیز مامان
گروه:
کاربران عضو
اسلیترین
ایفای نقش
ناظر انجمن
مرگخوار
پیام: 387
آفلاین
خلاصه:

فنریر هکتورو می خوره و منفجر میشه. لرد به مرگخوارا دستور دادن فنریر رو به همراه هکتور داخل شکمش دفن کنن. حالا هکتور دستشو به همراه معجونی از شکم فنریر بیرون آورده و همه رو تهدید کرده که اگر نزدیکش بشن داخل معجونش حلشون می کنه.
* * *


بلاتریکس با صدایی که فقط گابریل و پالی می توانستند بشنوند شروع به زمزمه کرد.
-برای اینکه بتونیم بدون معجون افشانی، جفتشونو دفن کنیم اول باید هکتور رو بیرون بیاریم و بکشیم. بعدش می تونیم با خیال راحت با هم دفنشون کنیم.

با لحن نرم و مهربانانه ای رو به دست لرزان هکتور کرد.
-این همه ظلم و جفا برای چی هکتور عزیزم؟ گره ای که با دست باز میشه رو که با معجون باز نمی کنن!

سپس با لحن بسیار شیرین تری ادامه داد:
-شوخی کردم. ارباب فرمودن فقط فنریر رو دفن کنیم. حالا عین یه معجون ساز خوب پاشو از معده ش بیا بیرون تا بتونیم آبرومندانه دفنش کنیم.
-نمیام...آب و هوای اینجا برای معجون سازیام کاملا مناسبه. میخوام تا ابد همینجا بمونم.
-بیای بیرون بهت آبنبات چوبی میدیم ها!
-نچ!

شاید باید به دنبال پیشنهادات جالب تری برای خام کردن هکتور می گشتند.




پاسخ به: خـــــانــــه ریـــــــدل !
پیام زده شده در: ۱۹:۴۶:۴۸ پنجشنبه ۱۷ بهمن ۱۳۹۸

اسلیترین، مرگخواران

هکتور دگورث گرنجر


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۲۱:۴۲ سه شنبه ۲۴ تیر ۱۳۹۳
آخرین ورود:
امروز ۱:۵۶:۲۳
از روی شونه های آریانا!
گروه:
مرگخوار
ایفای نقش
اسلیترین
کاربران عضو
پیام: 824
آفلاین
- این زنده است! من زنده ام. نکشید ما را!
- متاسفم هکتور، دستور، دستور اربابه. بهتره سرنوشتت رو قبول کنی.
- نمیخوام، نمیپذیرم!
- میتونی مگه نپذیری؟ دست خودته مگه؟ دست پای اینو بگیرین ببریم خاکش کنیم!

دستی از وسط دل و روده ی فنریز بیرون اومد. دست هکتور بود. اما دستش خالی نبود!
هکتور هیچوقت دست خالی جایی نمی رفت. از دوران طفولیتش عادت داشت دستش خالی نباشه. همیشه دیگ، قابلمه، ملاقه، علاقه، کلاغه یا همچین چیزی دو دستش بود و داشت با اون یه آتیشی جایی به پا میکرد.
بنابراین ممکن نبود که توی شکم فنریز، جایی این چنین مناسب برای پخت و پز معجون دست خالی رفته باشه.
بنابراین ملت مرگخوار با دستی بیرون اومده از شکم فنریز رو به رو شدن که همراه یک شیشه معجون صورتی بود!

- بیاین سمت من همتونو حل میکنم تو این معجون. یه دو جینم از اینا دارم. انتحاری میزنم همتون بترکید!


ارباب یه دونه باشن... واسه ی نمونه باشن!




پاسخ به: خـــــانــــه ریـــــــدل !
پیام زده شده در: ۱۵:۴۳:۱۹ سه شنبه ۲۴ دی ۱۳۹۸

گریفیندور

پالی چپمن


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۳:۰۴ شنبه ۲۲ آبان ۱۳۹۵
آخرین ورود:
۱۷:۵۴:۲۲ پنجشنبه ۲۷ شهریور ۱۳۹۹
از من دور شو!
گروه:
کاربران عضو
گریفیندور
ایفای نقش
پیام: 181
آفلاین
پالی غرور داشت. هیچ کس برای حرف او تره هم خورد نمی کرد؛ حالا فرصتی پیش آمده بود که زیر مقام رسمی اش، صاحب کمی احترام شود. اما دستور لرد سیاه چه میشد؟
ناگهان فکری به ذهن پالی رسید.
- اصلا از کجا معلوم ارباب این دستور رو داده باشن؟ از کجا معلوم خودت همینطوری، از خودت نگفته باشی؟

این سوال مهمی بود که گابریل و ربکا از خود نپرسیده بودند. حال مسئله کمی مشکوک به نظر می رسید.
- راست می گه بلا؟ چطور یه دفعه اومدی و این خبر رو دادی؟

بلاتریکس از عصبانیت سرخ شده بود.
- از دستور ارباب سر پیچی می کنین؟ اصلا می خواین همه تون رو با هم کرشیو بارون کنم؟

گابریل و ربکا قانع شده بودند، کنار کشیدند. اما پالی به هیچ وجه حاضر نبود فرصتی که به دست آورده بود را از دست بدهد.
- خب ببین بلا! قبول کن قضیه یکم مشکوکه، خب منم اگه یه دفعه ای می اومدم...
صدای پالی با دیدن چوبدستی بلاتریکس که رو به دماغ او قرار گرفته بود، به خاموشی گرایید.

- چیزی داشتی می گفتی پالی؟ صدات نمی اومد!

پالی آب دهانش را قورت داد؛ باید از یک راه دیگر وارد می شد. راهی که نه سیخ بسوزد و نه کباب.
- خب... خب می گم من گفتم دفن کردن گرگینه حامله زنده ممنوعه، نه دفن کردن گرگینه حامله مرده!



shine bright like a diamond!

تصویر کوچک شده


پاسخ به: خـــــانــــه ریـــــــدل !
پیام زده شده در: ۱۹:۵۸:۰۱ دوشنبه ۲۳ دی ۱۳۹۸

اسلیترین، مرگخواران

بلاتریکس لسترنج


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۲۲:۰۵ سه شنبه ۱۸ مهر ۱۳۹۶
آخرین ورود:
امروز ۱:۳۷:۵۵
از زير سايه لرد سياه
گروه:
مرگخوار
ناظر انجمن
ایفای نقش
اسلیترین
کاربران عضو
پیام: 628
آفلاین
گابریل و ربکا به سمت بلاتریکس جهیدند تا مانع از کروشیو باران شدن پالی شوند. چراکه اوضاع جامعه خراب بود و الان باید همه با هم می‌بودند و پشت یکدیگر را سفت نگه می‌داشتند، که مبادا کسی سواستفاده کرده و از نفاق بین مرگخواران سخن بگوید. اما بلاتریکس جا خالی داده و آن‌ها را جهیده به روی یکدیگر رها کرد.
جای عصبانیت بلاتریکس با لبخندی پر شده بود.
-راست میگی پالی... کشتن گرگینه باردار کار اخلاقی نیست...

پالی خوشحال بود. بالاخره حرف حرف او شده بود. شاید بالاخره مرگخواران خانه ریدل‌ها هم یاد می‌گرفتند که آقای رودولف در انحصار بلاتریکس نیست و متعلق به جامعه جادویی...

-پس من می‌رم که به ارباب بگم شما با امرشون مخالفت کردی و دستور جدیدی صادر کردی.

دنیای رنگارنگی که تا دقایقی قبل پیش چشم پالی شکل گرفته بود، دود شد و خاکسترش به شکل رودولف در حال بای‌بای کردن درآمد. که آن هم ساحره‌ای خاکستری پیدا کرد و رفت.

-یا مگر اینکه خودت بخوای بهشون توضیح بدی!

این پیشنهاد بلاتریکس ترسناک لاکن قانع کننده تر از قبلی بود.

-یا اینکه ساکت بشینی یه گوشه تا ما فنریر و بارش رو دفن کنیم.

این یکی از دوتای قبل هم قانع کننده تر بود. لاکن پالی هم باورهایی داشت که نمی‌خواست آن‌ها را به باد هوا دهد...
پالی باید تصمیم سختی می‌گرفت.




I was and am the Dark Lord's most loyal servant
I learned the Dark Arts from him


پاسخ به: خـــــانــــه ریـــــــدل !
پیام زده شده در: ۰:۰۰:۳۷ جمعه ۲۰ دی ۱۳۹۸

هافلپاف، مرگخواران

رودولف لسترنج


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۲۰:۴۷ شنبه ۱۲ مهر ۱۳۹۳
آخرین ورود:
امروز ۴:۲۳:۳۵
از مودم مرگ من در زندگیست... چون رهم زین زندگی پایندگیست!
گروه:
کاربران عضو
هافلپاف
مرگخوار
ناظر انجمن
ایفای نقش
گردانندگان سایت
پیام: 1212
آفلاین
بعد از این جمله‌ی پالی، بلاتریکس نگاهی به گابریل کرد...گابیرل هم نگاهی به ربکا...ربکا هم نگاهی به بلاترکس...بلاتریکس هم نگاه را به ربکا برگرداند...ربکا که توقع این سرعت عمل از بلاتریکس را نداشت، مجبور شد که گابیرل نگاه کند...بعد از آن گابریل خواست به بلاتریکس نگاه کند، ولی به جای آن ربکا نگاه کرد...ربکا که حالا بیشتر از همه به او نگاه شده بود هم کم نیاورد و به بلاتریکس نگاه کرد...بلاتریکس هم...

_خب بابا..فهمیدیم...میخوای بگی که این سه نفر شروع کردن به همدیگه نگاه کردن!
_آخه بهم میگن توصیف کم به کار میبرم، خواستم فضا سازی کنم که اینها...
_حرف نزن، ادامه داستان رو بگو!
_خب بابا...چه خشن!


پالی که دید بلاتریکس و ربکا و گابریل هنوز در حال نگاه به یکدیگر هستند، خودش دست به کار شد و بالای سر فنریرِ ترکیده رفت و شروع به گرفتن نبض او کرد...
_هووووم...عجیبه!
_چی عجیبه پالی؟
_هیس...حرف نزنید، تمرکزم بهم نخوره!
_شیطونه میگه با یه کروشیو بزنم ناکارش کنم، با فنر و هکتور دفنش کنم!
_خودت رو کنترل کن بلاتریکس...الان تموم میکنه!

پالی بلاخره به نظر میرسید معاینه‌اش تمام شده...بلند شد و رو به بلاتریکس، گابریل و ربکا کرد...
_خب...تبریک میگم...فنریر حامله‌اس!
_
_چیه؟
_هکتور رو که نمیگی مطمئنا پالی؟
_چرا اتفاقا..نمیبینید این آدم رو توی شکش مگه؟ و طبق قوانین دفن کردن یک گرگینه حامله، ممنوعه!
_بذارین من کروشیو بارون کنم این رو!




پاسخ به: خـــــانــــه ریـــــــدل !
پیام زده شده در: ۲۳:۰۰:۰۵ دوشنبه ۹ دی ۱۳۹۸

گریفیندور

پالی چپمن


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۳:۰۴ شنبه ۲۲ آبان ۱۳۹۵
آخرین ورود:
۱۷:۵۴:۲۲ پنجشنبه ۲۷ شهریور ۱۳۹۹
از من دور شو!
گروه:
کاربران عضو
گریفیندور
ایفای نقش
پیام: 181
آفلاین
- دست نگه دارین!

گابریل، ربکا و بلاتریکس به سمت گوینده این حرف برگشتند.
پالی با قدم های مصمم نزدیک تر شد.
- اول من باید معاینه ش کنم و تایید کنم که مرده، بعد می تونین دفنش کنین!

بلاتریکس دست به سینه ایستاده بود و پالی را تماشا می کرد.
- چرا اونوقت؟

پالی بادی بر غبغب انداخت.
- چون من، رئیس سازمان حمایت از گرگینه ها هستم.

گابریل سرش را با حواس پرتی خاراند.
- ولی ما همچین سازمانی تو وزارت خونه نداریم.

پالی برگه ای از جیبش بیرون کشید.
- اینم سندش! دیروز خوت امضاش کردی.

گابریل نگاه دقیقی به برگه انداخت.
- این همون کاغذی نیستش که گفتی امضاش کنم، تا به فامیلا تون بگی که با وزیر سحر و جادو در ارتباطی؟
- نه این همون نیست! فقط به طرز عجیبی شبیه همونه!
و پس از مکث کوتاهی گفت:
- حالا این حرفا رو ولش کنین. من یه مقام رسمی دارم، همه بکشین کنار!


shine bright like a diamond!

تصویر کوچک شده


پاسخ به: خـــــانــــه ریـــــــدل !
پیام زده شده در: ۲۲:۳۸:۲۷ پنجشنبه ۵ دی ۱۳۹۸

اسلیترین، مرگخواران

لرد ولدمورت


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۴:۳۹ سه شنبه ۸ آبان ۱۳۸۶
آخرین ورود:
امروز ۳:۲۱:۲۹
از ما گفتن...
گروه:
کاربران عضو
اسلیترین
ناظر انجمن
مرگخوار
ایفای نقش
پیام: 6083
آفلاین
خلاصه:

فنریر هکتورو می خوره. هکتور تو گلوش گیر می کنه؛ ولی اصلا از این قضیه ناراضی نیست و قصد داره همون جا زندگی کنه. در حالی که فنریر در حال تلاش برای خلاص شدن از شر هکتوره، در اثر بی احتیاطی مرگخوارا فنریر دچار انفجار می شه!

...................

گابریل فورا دستکش هایش را به دست کرد. ماسکش را به صورت زد.

ربکا با تعجب به این صحنه نگاه می کرد.
-می خواد عملش کنه؟

-می خوام بدوزمش!
گابریل بعد از گفتن این جمله، جعبه نخ و سوزن و قیچی اش را در آورد و آتش کوچکی روشن کرد.
سوزن را روی آتش گرفت و صبر کرد تا کاملا سرخ بشود.
نخ را روی آتش گرفت و نخ سوخت.
نخ دیگری برداشت و روی آتش گرفت و نخ دیگر هم سوخت.
نخ سوم را در حالی که زیر لب در مورد کیفیت نخ های جدید غر می زد، برداشته بود که ربکا جلو رفت و شیشه الکل طبی را به دستش داد.
-اون یکیو با این تمیز کن!

گابریل به حرف ربکا عمل کرد.
بعد، با آرامش فنریر را برداشت و روی آتش گرفت.

-هی...داری چیکار می کنی؟

هکتور از داخل شکم تکه و پاره فنریر فریاد کشیده بود.

-حرف نباشه...تکون نخور. باید ضد عفونی بشین. همینجوری که نمی شه دوخت و دوز رو شروع کرد.

مدتی فنریر و هکتورش را روی آتش چرخاند...تا این که بلاتریکس سر رسید.
-خودتو خسته نکن گب...ارباب فرمودن اونقدرا مهم نیست که براش نخ هدر بدیم. یه جایی دفنش کنیم بره.

-آخه هکتور توشه!

بلاتریکس لبخندی زد.
-اینم به ارباب گفتم...فرمودن بهتر! با همون هکتورش دفنش کنین.









شما می ‌توانید مطالب را بخوانید
شما نمی توانید عنوان جدید باز کنید
شما نمی توانید به عنوان‌ها پاسخ دهید
شما نمی توانید پیام‌های خودتان را ویرایش کنید
شما نمی توانید پیام‌های خودتان را حذف کنید
شما نمی توانید نظر سنجی اضافه کنید
شما نمی توانید در نظر سنجی ها شرکت کنید
شما نمی توانید فایل‌ها را به پیام خود پیوست کنید
شما نمی توانید پیام بدون نیاز به تایید بزنید
شما نمی توانید از نوع تاپیک استفاده کنید.
شما نمی توانید از HTML در نوشته های خود استفاده کنید
شما نمی توانید امضای خود را فعال/غیر فعال کنید
شما نمی توانید صفحه pdf بسازید.
شما نمی توانید پرینت بگیرید.

[جستجوی پیشرفته]


هرگونه نسخه برداری از محتوای این سایت تنها با ذکر نام «جادوگران» مجاز است. ۱۳۹۹-۱۳۸۲
جادوگران اولین وبسایت فارسی زبان هواداران داستان های شگفت انگیز هری پاتر است. به عنوان نخستین خاستگاه ایرانی ایفای نقش مبتنی بر نمایشنامه نویسی با محوریت یک اثر داستانی در فضای مجازی، پرورش و به ارمغان آوردن آمیزه ای از هنر و ادبیات برجسته ترین دستاورد ما می باشد.