هری پاتر نخستین مرجع فارسی زبان داستان های شگفت انگیز هری پاتر

هری پاتر نسخه موبایل


در حال دیدن این عنوان:   1 کاربر مهمان





پاسخ به: دارالمجانین لندن
پیام زده شده در: ۱۶:۱۰:۲۷ شنبه ۳ خرداد ۱۳۹۹

ریونکلاو، مرگخواران

ربکا لاک‌وود


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۵:۲۷ چهارشنبه ۲۴ مهر ۱۳۹۸
آخرین ورود:
دیروز ۱۶:۰۲:۵۹
از غار زیر سایه ارباب!
گروه:
ایفای نقش
ریونکلاو
مرگخوار
کاربران عضو
ناظر انجمن
پیام: 255
آفلاین
صاحب مغازه که لرد بود با جدیت فراوان روبه روی مشتری ظاهر شد.
-چرا داد می‌زنی مردک؟! خب می‌شنویم. چه می‌خواستی بگویی؟
-خب این چیزی که تو ویترین گذاشتین رو می‌خوام. قیمتش چنده؟

لرد با لبخندی شیطانی به تام نگاه کرد. سپس در حالی که پوزخند میزد به قیمت فکر کرد.
-ما اون رو بالای 650گالوین می‌فروشیم.

تام وقتی این را شنید با خوشحالی فکر کرد:
-یعنی من این‌قدر برای لرد مهمم؟ این‌قدر ارزش دارم؟ 650 گالیون؟ حتی بیشتر!؟ آخ جونم! من بهترینم! من بالای 650گالوین می‌ارزم! من ارزشم خیلی...
-اما حاظر بودیم با قیمت 5 نات هم بفروشیمش ولی خب... 650گالیون بهتره.
-

مشتری با شنیدن قیمت، چند متر به هوا پرید و سرش به سقف خورد.
می‌خواست منصرف شود که فهمید اگر دست خالی به خانه برگردد، زنش قطعا او را محکم‌تر به سقف می‌کوباند!
از فکرش ترسید، پس سعی کرد سر قیمت کمی چانه بزند.
-ارزون‌تر چی؟


تصویر کوچک شده

...My Dark Great Lord...
Fille française
♡Only Raven♡


پاسخ به: دارالمجانین لندن
پیام زده شده در: ۲۳:۱۹:۰۹ چهارشنبه ۳۱ اردیبهشت ۱۳۹۹

اسلیترین، مرگخواران

لرد ولدمورت


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۴:۳۹ سه شنبه ۸ آبان ۱۳۸۶
آخرین ورود:
امروز ۱:۵۴:۵۶
از ما گفتن...
گروه:
کاربران عضو
اسلیترین
ناظر انجمن
مرگخوار
ایفای نقش
پیام: 5870
آفلاین
-منتظر چی هستی؟

تام بی اختیار جواب داد...
-معجزه!

بعد از جواب دادن بود که تصمیم گرفت نگاهی به گوینده بیندازد.
مشتری بود! و چشمانش به شکل عجیبی برق می زد.
-ببینم...می تونی سیب زمینی پوست بکنی؟ پیاز خرد کنی؟ اگه بذارمت تو باغچه می تونی جنای خاکی رو کیش کنی؟ می تونی کتاب رو نگه داری تا من بخونم؟

با هر جمله، تام بیشتر در هم می شکست.
سال ها درس خوانده و تجربه کسب کرده بود و مرگخوار شده بود که به چنین کارهای سطحی و ناچیزی بپردازد؟

-نه نه...من مزخرفم. اخلاق ندارم. بد دهنم. دستامم تحت کنترل من نیست. کتاب بدی پاره می کنم. پیاز بدی پرت می کنم. جن خاکی ببینم جیغ می کشم.

مشتری هنوز مشتاق به نظر می رسید. کمی دور تام چرخید.
-ظاهرت که خوب نیست. برای این می تونم کلی تخفیف بگیرم. ولی سخنان اندیشمندانه می زنی! می تونم باهات صحبت کنم. بذار ببینم قیمتت چقدره. صاحب این مغازه کیه؟

با صدای بلندی پرسید و منتظر صاحب مغازه شد.




I was ripped from my body, I was less than spirit, less than the meanest ghost... But still, I was alive.

قوانین دوئل - قوانین نقد انجمن خانه ریدل ها


پاسخ به: دارالمجانین لندن
پیام زده شده در: ۲۲:۱۹:۰۰ یکشنبه ۳۱ فروردین ۱۳۹۹

اسلیترین، مرگخواران

ماتیلدا گرینفورت


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۵:۴۷ دوشنبه ۲۲ خرداد ۱۳۹۶
آخرین ورود:
دیروز ۱:۳۵:۵۸
گروه:
کاربران عضو
ایفای نقش
اسلیترین
مرگخوار
پیام: 30
آفلاین
مروپ با هیجان منتظر سورپرایز فرزندش بود اما خب صحنه ای هم که با آن مواجه شد هم به گونه ی خود سورپرایزی بود!

لرد ملافه ای روی نیم تنه ی پایینی تام که بوسیله قمه های رودولف به شکل کمی ناهمواری از هم جدا شده بود و بخشی از دل و روده اش جا مانده بود انداخت.
_مادر فعلا مدتی با این پای متحرک کنار بیاید تا بعدا دری تخته ای چیزی پیدا کنیم بدیم گب متوازن بچسبونه رو نیم تنه پایینی تام تا به عنوان میزی، تخته گوشتی چیزی به فروش برسانیمش.
_باشه گیلاس مامان! پس من برم خرید.
_به سلامت مادر جان ولی...عجله ای نیست بدون میوه هم ما خوبیم. باورکنید!
_نه دیگه! عزیز مامان باید ویتامین کافی واسه فکر کردن و کار کردن داشته باشه. تازه میخوای یه مادر رو از تقویت کردن بچه ی یکی یدونش محروم کنی؟ برم خانه سالمندان؟

مروپ هر آن آماده ی ظاهر کردن چمدانش بود. لرد که میدانست بحث کردن با مروپ بی فایده است از ادامه ی حرفش منصرف شد و تا بیرون مغازه بدرقه اش کرد و برگشت اما هنوز در کاملا بسته نشده بود که سر و کله ی مشتری ایی پیدا شد.

فضا به شکل ناگهانی تغییر کرد. هرکدام از مرگخواران برای به فروش رساندن تام نصفه از روش خود برای جذب مشتری استفاده میکرد. هرکدام قیمتی ارائه میداد. در این بین تام با بغض ازپنجره به بیرون نگاه می کرد و منتظر معجزه ای بود تا دوباره بدنش به حالت سابق بازگردد.


He deals the cards as a meditation
And those he plays never suspect
He doesn't play for the money he wins
He don't play for respect

He deals the cards to find the answer


پاسخ به: دارالمجانین لندن
پیام زده شده در: ۱۸:۲۰:۰۰ یکشنبه ۳۱ فروردین ۱۳۹۹

گریفیندور، مرگخواران

پیتر جونز


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۳:۵۳:۳۴ دوشنبه ۲۶ اسفند ۱۳۹۸
آخرین ورود:
دیروز ۲۱:۵۰:۳۹
از محله ی جادوگران جوان تحت آموزش هاگوارتز
گروه:
کاربران عضو
گریفیندور
ایفای نقش
مرگخوار
پیام: 144
آفلاین
نیمه پایینی تام(با این که چشم نداشت) نگاه غمناک و دلتنگی به نیمه بالایی خودش روی ویترین انداخت.
ربکا که از حالت خفاشی خودش برگشته بود و انسان شده بود. (چیزی که کم دیده می شد) با دیدن نگاه پایین تنه و بالا تنه تام به هم با صدای جیغ جیغو خودش داد زد:
_ارباب!!! نمیتونیم برای پایین تنه تام هم کاری کنیم؟؟
_سرمان رفت ربکا ساکت باش
_باش...چیز یعنی چشم ارباب

لرد در حالی که در افکار سیاه خود غوطه ور بود با صدای"قرمه سبزی مامان هلو میخوری؟؟" به خود آمد و مروپ را دید که در حالی که به او لبخند زده به هلو را نشان میدهد.
_مادر،ولمان کن ما در حال اندیشیدن فکری سیاه برای پایین تنه تام هستیم!
_دانشمند مامان میوه های منو نمیخوری؟؟ برم خانه سالمندان؟؟

تام درحالی که به تنگ آمده بود و بر اثر فکر زیاد گشنه شده بود گفت:
_باشد مادر، این هلو را بده و یک سیب هم به ما بده.
_نمیتونم سیب بدم هلوی مامان میوه هامون تموم شده.من نمیتونم نیاز پسرمو برطرف کنم .برم خانه سالمندان؟
_مادر برای چه مگر 5 سبد میوه نیاوردی؟
_آره شمبلیله مامان ولی به سیاهای مامان نگاه کن ...

لرد به مرگخواران نگاهی کرد:همه یا میوه دستشان بود یا دهانشان پر بود.

_عزیز مامان برم میوه بگیرم؟
_نه یکیو میفرستیم برود بگیرد.
_تو میخوای بگی من پیر شدم. برم خانه سالمندان؟
_خب اصلا میوه نمیخواهیم.
_میوه خور مامان من باید نیاز بچمو برطرف کنم.

مروپ از جایش بلند شد و کیفش را برداشت تا به میوه فروشی برود.
ولی لرد هم فرزند قدرتمندی بود پس نباید میگذاشت که مادرش با پای پیاده به میوه فروش برود.
همان موقع چشمش به پایین تنه تام افتاد. میتوان رو آن سوار شد...

_مادر ببین چه برایت کشف کردیم...


Darkness can be found in the happiest moments, only if one remembers turning off the lights.

تاریکی رو میشه تو شاد ترین لحظات پیدا کرد، فقط اگه یه نفر یادش باشه که چراغو خاموش کنه.


پاسخ به: دارالمجانین لندن
پیام زده شده در: ۲۲:۴۹:۴۷ شنبه ۳۰ فروردین ۱۳۹۹

اسلیترین، مرگخواران

لرد ولدمورت


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۴:۳۹ سه شنبه ۸ آبان ۱۳۸۶
آخرین ورود:
امروز ۱:۵۴:۵۶
از ما گفتن...
گروه:
کاربران عضو
اسلیترین
ناظر انجمن
مرگخوار
ایفای نقش
پیام: 5870
آفلاین
-ببین...الان تام به درد بخوری شدی. نصف بالاییت می تونه نقش مجسمه داشته باشه. ازش استفاده تزئینی بکنیم.

مرگخواران با انزجار به تام نگاه کردند.

-ارباب...کی ممکنه خونشو با این تزئین کنه؟
-زشته!
-به درد دیگه ای نمی خوره؟

لرد سیاه به "درد" های دیگر فکر کرد. داشت از نصف کردن افقی تام پشیمان می شد که مادرش به فریادش رسید.
-اینو می شه موقع آشپزی گذاشت روی میز و ازش کار کشید. مثلا سیب زمینی خرد کنه...هویج رنده کنه. نمک رو بده بهمون.

ذهن لرد سیاه روشن شد!
-درسته. ما نیز همین را اندیشیده بودیم. نیمه پایینیشو هم می تونیم بفرستیم خرید. یا مثلا برامون خبر ببره و بیاره.

یاران لرد سیاه، عادت داشتند که سنگ اندازی کنند.

-ارباب...دهن که نداره. نمی تونه خبر ببره و بیاره. این صرفا می تونه بره و بیاد!
-خرید هم فکر نمی کنم بتونه بکنه. دست نداره.
-ارباب...به نظرمون بندازیمش تو شومینه و دو سه دقیقه باهاش گرم بشیم. کاربرد بهتری نداره این.

لرد سیاه، نیمه بالایی تام را روی ویترین گذاشت و به نیمه دوم چپ چپ نگاه کرد و او را به گوشه مغازه فرستاد تا بعدا فکری برایش بکند.



I was ripped from my body, I was less than spirit, less than the meanest ghost... But still, I was alive.

قوانین دوئل - قوانین نقد انجمن خانه ریدل ها


پاسخ به: دارالمجانین لندن
پیام زده شده در: ۲:۴۷:۵۹ یکشنبه ۱۷ فروردین ۱۳۹۹

هافلپاف، مرگخواران

سدریک دیگوری


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱:۳۳ دوشنبه ۲۸ خرداد ۱۳۹۷
آخرین ورود:
امروز ۲:۳۱:۰۱
از خواب بیدارم نکن!
گروه:
کاربران عضو
هافلپاف
ایفای نقش
مرگخوار
ناظر انجمن
پیام: 241
آفلاین
رودولف قمه‌اش را بلند کرد و درست بالای سر تام نگه داشت. آماده بود تا آن را با قدرت هر چه تمام‌تر بر فرق سر تام بکوبد که ناگهان متوقف شد.
- ارباب، عمودی نصفش کنم یا افقی؟
- مگر فرقی هم می‌کند؟ فقط نصفش کن!
- ولی ارباب فرق می‌کنه‌ها. باید ببینیم تامِ نصف‌شده از کمر راحت‌‌تر به فروش می‌ره یا تامِ نصف‌شده از فرق سر؟

لرد سیاه اندکی به کاربردهای تام پس از نصف شدن در دو حالت مختلف فکر کرد. سپس ادامه داد:
- خودمان می‌دانستیم. می‌خواستیم امتحانت کنیم ببینیم حواست هست یا خیر. حالا ما مایلیم که افقی نصف شود. اینگونه از هر نیم‌تنه می‌شود استفاده‌های مجزا کرد.

رودولف به سرعت تام را از حالت نشسته به حالت درازکشیده درآورد و این بار قمه‌اش را درست وسط کمرش گذاشت. آن را بالا برد و سپس با نهایت توانش بر کمر تام فرود آورد.

صدای پاق خفیفی به گوش رسید و به دنبالش سیلی از خون بر زمین جاری شد. اما چیزی نگذشت که هر دو نیم‌تنه‌ی تام، از روی زمین بلند شدند؛ نیم‌تنه پایینی بر روی جفت پاها و نیم‌تنه‌ی بالایی بر روی کمرِ نصف‌شده‌اش، مقابل لرد سیاه قرار گرفتند.

لرد درحالی که با رضایت به هر دو تکه‌ی تام نگاه می‌کرد، با دقت هر دو نیم‌تنه را برای این که تصمیم بگیرد کدام‌یک را برای فروش پشت ویترین گذاشته و کدام را برای کارهای دیگر استفاده کند، برانداز کرد.


ویرایش شده توسط سدریک دیگوری در تاریخ ۱۳۹۹/۱/۱۷ ۱۲:۵۹:۴۸

فقط ارباب!
هستم...ولی خستم!

تصویر کوچک شده



پاسخ به: دارالمجانین لندن
پیام زده شده در: ۱۷:۰۲:۱۷ پنجشنبه ۱۴ فروردین ۱۳۹۹

ریونکلاو، مرگخواران

ربکا لاک‌وود


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۵:۲۷ چهارشنبه ۲۴ مهر ۱۳۹۸
آخرین ورود:
دیروز ۱۶:۰۲:۵۹
از غار زیر سایه ارباب!
گروه:
ایفای نقش
ریونکلاو
مرگخوار
کاربران عضو
ناظر انجمن
پیام: 255
آفلاین
خلاصه: لرد ولدمورت مغازه ای باز کرده تا در اون مرگخوارهاش رو بفروش برسونه، ولی کارش زیاد رونق نداره! مرگخوارها یا فروش نمیرن و یا وقتی فروش رفتن، پس داده میشن! لرد تصمیم میگیره که اعضا ی بدن مرگخوارها رو دربیاره و بفروشه اما این کار هم زیاد با موفقیت پیش نمیره. لرد تصمیم می گیره نصف یکی از مرگخوارها رو بفروشه.

..............................


مرگخواران بعد از تلاش های زیاد او را از سرشان جدا و به بیرون از اتاق پرتاب کردند. ربکا که با حسرت فراوان به موهای ژولیده اش فکر میکرد، دستانش را در جیب لباسش برد و شانه‌ای ظاهر کرد. شروع کرد به شانه کردن موهایش. گوشه اتاق خودش را جمع کرد و موهای عزیزش را شانه کرد. تا اینکه پای رکسان به ربکا خورد و ربکا را مجبور کرد که آن طرف تر بنشیند.
ربکا ایستاد و وقتی قدمی برداشت، صدای مچاله شدن چیزی را زیر پایش شنید. پایش را بند کرد و به کاغذ خیره شد.

نقل قول:
"کسی که قرار است نصف بشود، کسی نیست جز تام جاگسن! مرگخوار ریونکلاوی و مجرد لردولدمورت"


-ها؟! چیشده؟ چه خبره؟ چرا اسم تام روشـ...
-تام؟ کدوم تام ربکای مامان؟

ربکا در یک دستش شانه و در دست دیگرش کاغذ را آرام آرام مچاله میکرد. سعی کرد با قیافه ای بسیار آرام و خشنود به مروپ بنگرد ولی مروپ زیرک‌تر از این حرف ها بود!
-ربکای مامان! میگم، اگه اون کاغذ رو به مامان مروپ ندی بهت میوه میدما! خرمالوهای خوشمزه... آبمیوه خیار و سیب؟ میخوای؟
-مممم... میتونم این کاغذ رو به شما بدم ولی کرو...

فیس فیس!

-ضدعفونی شد عزیز مامان!
-خب، بفرمایین. من بهتره برم تو جعبه تا ارباب منو ندیده.

ربکا به سرعت زیادی تبدلی به خفاش شد و در جعبه اش پرید. مروپ کاغذ را گرفت. در چشمانش "اگه تام گور به گور شده بود، خودم با چاقو نصفش میکنم" موج میزد. وقتی کاغذ را باز کرد، برق نگاهش به "عه! اینکه تام گور به گور شده نیست" تغییر کرد.
-عزیز مامان این اسم تام جاگسن مامانه. نه؟
-مادر! کاغذ را به ما بدهد. مرگخواران ما! کسی که باید درواقع نصف شود، تام جاگسن است.
-چــــی؟ من؟
-بله.

تام بسیار آرام آرام عقب رفت و سعی کرد از اتاق خارج شود ولی نگاه جدی لرد او را میخکوب کرد. تام وقتی به قمه های رودولف نگاه میکرد، دستانش میلرزید.
او مرگخوار خوبی بود و این حق مرگخواری به آن خوبی نبود!
تام قیفاه اش را مظلوم کرد و سعی کرد گریه کند ولی خیلی زود با خنده دروئلا، از تلاشش منصرف شد.
-اربــــــاب! این اتفاق لایق مرگخواری که روزهای گرم و سوزان تابستان رو برای ماموریت های مهم شما به جان خرید، نیست. کسی که شب های زمستانی که ماموریت داشیم رو در جنگل... چیز... در غار گذروند نباید اینگونه دست از دنیا بشوره!
-ما که میگیم دست بشورین ولی نگفتیم دنیا رو بشورین. رودودلف!
-نــــه ارباب با خرد و دانا و عادل ما! نه! این حق مرگخواری که سالهای سال به پای ماموریت های شما و شکنجه سفیدها سوخت و ساخت نیست!
-رودولف.
-ارباب دانا و با تجربه ی دنیای تاریکی و سیاهی! با خرد و علم شما، همواره میتونیم به زندگی خودمون ادامه بدیم. ولی شما نباید با مرگخواری که سالهای سال براتون در این روزهای گذرا و سختگیر زندگی زحمت کشید، اینکارو بکنین!
-رودولف؟
-ارباب؟

لرد نگاه عاقل اندر صفی به تام که روی زمین زانو زده بود و گریه میکرد انداخت. وقتی رودولف را با قمه اش بالای سر تام دید، لبخندی زد.
-نگران نباش تام. ما از اون یکی نصفه ات استفاده میکنیم.
-ارباب من کامل باشم به دردتون نمیخورم؟
-همین که گفتیم. رودولف؟


تصویر کوچک شده

...My Dark Great Lord...
Fille française
♡Only Raven♡


پاسخ به: دارالمجانین لندن
پیام زده شده در: ۱۸:۱۷:۲۵ پنجشنبه ۱۴ آذر ۱۳۹۸

الکسیا والکین بلک


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۲۱:۲۸ جمعه ۲۴ آبان ۱۳۹۸
آخرین ورود:
۱۷:۳۲:۰۱ شنبه ۱۹ بهمن ۱۳۹۸
از راه دور اومدم...چه پر امید‌ اومدم...
گروه:
کاربران عضو
ایفای نقش
پیام: 26
آفلاین
آمپر الکسیا بالا زده بود.درجه کنجکاوی اش به حد انفجار رسیده بود و از طرفی با استرس زاید الوصفی همراه شده بود.

- کسی نیست جز...

- ارباب دختره یا پسر؟

- جزززز...

- ارباب لباسش چه رنگیه؟

- جزززززز....

- ارباب آیا در سالهای اولیه تولدش یک تسترال اونو بوسیده؟

- جززززززززز....

- ارباب لطفا بگید چند تا زگیل تو کل بدنش داره؟

- آه...الکسیا...خفه شو!

- ببخشید...

و در پیش چشمان خیره و پر اضطراب مرگخواران،لرد ولدمورت جواب را اعلام کرد:
فوبی!

مرگخواران:
رودولف:
محفلیان:
ملت مشنگ:
مرلین:
مورگانای مفقود:
سایر ملت "نرمولکی گوگولی مگولی":

- ولی ارباب...

-ولی ندارد!رودولف آن قمه ات را بکش بیرون

- ولی اخه...اگه تکه تکه اش کنید...

- اینقدر حرف نزن الکسیا!...رودولف گفتیم قمه ات را بده تا جایت با این موجود عوض نشده است

رودولف با عجله قمه اش را‌ کشید و به دست ارباب داد.لرد ولدمورت خنجر را بالا آورد تا چشمان قرمز و چهره ی شیطانی باشکوهش را در آیینه ی خنجر ببیند....

اما خنجر آنقدر کثیف بود که حتی نور را انعکاس نمیداد چه برسد چهره ی لرد!

- رودولف؟بدهیم همین خنجر را در فرق سرت فرو کنند؟چند سال است تمیزش نکرده ای؟

- یادم نمیاد ارباب

لرد چشم غره ای به رودولف زد و گفت:خب.فوبی خودت بیا زیر خنجر مبارک!

ناگهان آن تکه کاغذی که رویش "فوبی" نوشته شده بود در هوا به پرواز در آمد، نرم شد و شکل گرفت و به فوبی تبدیل شد که بر خلاف تصور دیگران بسیار هیجان زده رفت و زیر دست لرد خود را رها کرد.

- فوبی!...نه...

- شلپ!شلپ!

از آنجایی که فوبی فاقد گوشت یا استخوان بود پس تکه تکه شدنش نمیتوانست صدای " قرچ قرچ" یا "ترق ترق" بدهد.

- خب،یکی بیاید این تکه ها را بسته بندی کند و‌ آرم ما را هم رویش به چاپ برساند.

در آغاز همه چیز در سکوت بود و فوبی تکان نخورد.اما ناگهان چند چیز نرمولکیِ شفافِ ژله ای از زیر دست مرگخوارانی که آمدند‌ فوبی را لمس کنند به هوا برخواست و در هوا معلق شد.هرکدام از این چند تکه ناگهان شروع به جیر جیر های آرام و پی در پی کردند که مشخص نبود از روی هیجان است یا ترس..یا...شیطنت!

لحظه ای بعد تکه های قرمز همانند یک بادکنکی که‌ بادش دارد خالی میشود به سرعت به حرکت در آمدند و‌ در یقه،موها و آستین مرگخواران فرو رفتند و با هیجان شروع به لولیدن کردند.

- جیییییییغ!کمک!یکی اینو از موهای من در بیاره

- یکی اینارو بگیره!

- ارباب کمککککک!

حالا یکی باید پیدا میشد که تکه های فوبی را مهار و در جایی جمع کند.اما‌ چگونه؟...مرلین داند!


ویرایش شده توسط الکسیا والکین بلک در تاریخ ۱۳۹۸/۹/۱۴ ۱۹:۱۵:۱۷
ویرایش شده توسط الکسیا والکین بلک در تاریخ ۱۳۹۸/۹/۱۴ ۱۹:۱۷:۴۲
ویرایش شده توسط الکسیا والکین بلک در تاریخ ۱۳۹۸/۹/۱۴ ۱۹:۲۲:۱۸


پاسخ به: دارالمجانین لندن
پیام زده شده در: ۱۳:۵۸:۳۶ چهارشنبه ۱۳ آذر ۱۳۹۸

مرگخواران

پروفسور بینز


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۲۰:۲۳ چهارشنبه ۶ تیر ۱۳۹۷
آخرین ورود:
۲۲:۳۵:۵۲ چهارشنبه ۱۱ دی ۱۳۹۸
از توی دیوار
گروه:
کاربران عضو
ایفای نقش
مرگخوار
پیام: 30
آفلاین
لرد سیاه چند لحظه ای فکر کرد. جوانب پاسخ دادن به این سوال را سنجید. نمی خواست کار مرگخوارانش راحت باشد. سعی داشت تا جایی که می تواند، این حس تعلیق را در آن ها ایجاد کند و از اذیت آنها لذت ببرد. پس از چند ثانیه فکر کردن، گفت:
- ما بهتون یه سرنخ میدیم!
- ای جان! سرنخ!
- چه سرنخی؟
- سرنخ چیه اصلا؟

مرگخواران نگاهی به یکدیگر انداختند. این اولین رویارویی آنها با سرنخ بود. نمی دانستند که باید با آن چکار کرد! به نخ های دیگر گره زد؟ آن را به جایی وصل کرد؟ سرِ نخ را دنبال کرد تا به تهِ نخ رسید؟ هیچکدام کوچکترین ایده ای نداشتند که باید چه بگویند و چگونه با سرنخ مربوطه رفتار کنند! بینز از وقفه به وجود آمده فهمید ماجرا چیست و گفت:
- از تمام مرگخواران و حتی جناب لرد سیاه تقاضا دارم برای اینکه بدونین سرنخ چیه و کجا پیدا میشه و چه کاربرد هایی داره، جزوه " سرنخ... یا تهِ نخ؟ مسئله کدام است؟" بنده رو به قیمت ناچیز 50 گالیون تهیه کنید و بدونید که چطور باید از سرنخ استفاده کنید!

مرگخوار ها با شنیدن تبلیغ بینز، همگی به سمت بینز هجوم آوردند تا بتوانند نسخه ای از آن جزوه را تهیه کنند. ولی از آنجایی که بینز روح بود، همگی از توی او رد شدند و سکندری خوران، روی همدیگر افتادند!

لرد سیاه با دیدن این صحنه، سری به نشانه تاسف تکان داد. از اینکه این چنین مرگخوار های با فهم و کمالاتی داشت، نا امید شد و نگاهی به بینز انداخت. او که آمده بود بالای سر مرگخواران و داشت جزوه هایش را به آن ها می فروخت، لبخندی به لرد زد و گفت:
- ارباب! شما هم یه نسخه میخواین ازش؟
- کروشیو!
-
- گفتیم کروشیو!
-
- ما چند بار گفتیم که وقتی از کروشیو استفاده میشه، باید تاثیر داشته باشه. مثل نقل و نبات که نباید ازش استفاده شه!
- ولی ارباب... ما روحیم!
- به ما ربطی نداره! تو تازه واردی! باید شکنجه بشی!

بینز که جان نداشته اش را در خطر دید، پیچ و تابی خورد. جزوات دم دستش را به هوا پرت کرد و به زمین افتاد و تشنج کرد. لرد سیاه که از نتیجه طلسم شکنجه گرش راضی به نظر می رسید، رو کرد به مرگخوارانی که در حال مطالعه بودند و گفت:
- مرگخواران دانشمند ما! تصمیم گرفتیم جواب سوالتون رو بدیم! اسم توی دست ما مجرده!


تصویر کوچک شده


پاسخ به: دارالمجانین لندن
پیام زده شده در: ۲۲:۲۴:۳۴ سه شنبه ۱۲ آذر ۱۳۹۸

اسلیترین، مرگخواران

لرد ولدمورت


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۴:۳۹ سه شنبه ۸ آبان ۱۳۸۶
آخرین ورود:
امروز ۱:۵۴:۵۶
از ما گفتن...
گروه:
کاربران عضو
اسلیترین
ناظر انجمن
مرگخوار
ایفای نقش
پیام: 5870
آفلاین
-ارباب...جان داره؟

لرد سیاه به فکر فرو رفت.

-می بینین؟ عجب سوالی پرسیدم! لردی به این سیاهی و عظمت به فکر فرو رفت. پیچیدگی و نکات ظریف سوال رو دیدین؟ گرفتین؟ فهمیدین؟

رکسان در حال تعریف از سوال خودش بود که فکر کردن لرد سیاه به پایان رسید.
-ما داشتیم می اندیشیدیم که چرا در فرم عضویت یک عدد تست آی کیو قرار نداده ایم. آیا ما بین مرگخوارانمون یاری بی جان داریم؟ از تو می پرسیم خالی...داریم؟

رکسان با بالا رفتن صدای لرد سیاه کم کم داشت می ترسید که مرگخواری تازه وارد به فریادش رسید!

-داریم!

بینز، روحی که طبیعتا بی جان محسوب می شد، با فرم درخواست عضویت مرگخواری اش ظاهر شد.

لرد سیاه اصلا دوست نداشت روی حرفش حرفی زده شود.
-هنوز که تایید نشدی...مرگخوار نیستی...فقط یک علاقمند به مرگخواری محسوب می شی. نیمه مرگخواری...مرگی...یا شایدم خوار!

بینز کمی غصه خورد.

-یاران ما...سوال چی شد؟

-ارباب وضعیت تاهلش چه جوریاس؟


I was ripped from my body, I was less than spirit, less than the meanest ghost... But still, I was alive.

قوانین دوئل - قوانین نقد انجمن خانه ریدل ها







شما می ‌توانید مطالب را بخوانید
شما نمی توانید عنوان جدید باز کنید
شما نمی توانید به عنوان‌ها پاسخ دهید
شما نمی توانید پیام‌های خودتان را ویرایش کنید
شما نمی توانید پیام‌های خودتان را حذف کنید
شما نمی توانید نظر سنجی اضافه کنید
شما نمی توانید در نظر سنجی ها شرکت کنید
شما نمی توانید فایل‌ها را به پیام خود پیوست کنید
شما نمی توانید پیام بدون نیاز به تایید بزنید
شما نمی توانید از نوع تاپیک استفاده کنید.
شما نمی توانید از HTML در نوشته های خود استفاده کنید
شما نمی توانید امضای خود را فعال/غیر فعال کنید
شما نمی توانید صفحه pdf بسازید.
شما نمی توانید پرینت بگیرید.

[جستجوی پیشرفته]


هرگونه نسخه برداری از محتوای این سایت تنها با ذکر نام «جادوگران» مجاز است. ۱۳۹۹-۱۳۸۲
جادوگران اولین وبسایت فارسی زبان هواداران داستان های شگفت انگیز هری پاتر است. به عنوان نخستین خاستگاه ایرانی ایفای نقش مبتنی بر نمایشنامه نویسی با محوریت یک اثر داستانی در فضای مجازی، پرورش و به ارمغان آوردن آمیزه ای از هنر و ادبیات برجسته ترین دستاورد ما می باشد.