هری پاتر نخستین مرجع فارسی زبان داستان های شگفت انگیز هری پاتر

هری پاتر نسخه موبایل


در حال دیدن این عنوان:   1 کاربر مهمان





پاسخ به: دنیای وارونه
پیام زده شده در: ۱۶:۲۸ سه شنبه ۲۵ شهریور ۱۳۹۹

هری پاتر


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۶:۳۵ سه شنبه ۱۱ شهریور ۱۳۹۹
آخرین ورود:
۱۹:۱۴:۴۶ پنجشنبه ۲۰ خرداد ۱۴۰۰
از سایه ها نترس، تو فانوسی! :shout:
گروه:
شناسه های بسته شده
پیام: 69
آفلاین
خلاصه: محفلی ها به‌علت خوردن یه گیاه ناشناخته همراه سوپشون، به اندازه های میکروسکوپی در اومدن و الان یه سوسکِ اسکیت سوار بهشون حمله کرده. دوتا سانتورِ پیر هم طبقه پایین خونه‌ن، چون می‌دونن چطور می‌شه به این نفرین پایان داد و منتظرن صاحبخونه بیاد بهش بگن.


_کی انقدر نزدیکمون شد؟

گابریل سکندری‌خوران زیربغل پروفسور دامبلدوری را که داشت با عجله یک ژیلتِ سه‌تیغ به سبد خریدِ اینترنتِ مشنگی‌اش اضافه می‌کرد، گرفت. سوسکِ اسکیت‌سوار که چین و شکن شاخک هایش در باد حس زیبایی‌شناسی آدم را برمی‌انگیخت، هر لحظه نزدیک تر می‌شد.

_عجله کن پومانا، ریشاش رو بگیر!
_نه، جدی می‌گم، کِی انقدر نزدیکمون شد؟ بخدا دیگه توان ندارم، این تن خسته ست، این روح زخمیه!

پروفسور دامبلدور که تازه به یاد آورده بود برای هر نوع ژیلتی بسیار کوچک است، افسرده شد و دیگر کاملا دست از تلاش کشید. مانند لواشکِ تازه روی زمین پهن شد و گابریل را وادار کرد او را دنبال خودش بکشد. با هر قدمِ گابریل، زمینِ خانه‌ی گریمولد برق می‌افتاد و به وزنِ ریش پروفسور دامبلدور اضافه می‌شد.
_پومانا، واقعا به کمک احتیاج داریم!
_ولی آخه یا ریش مرلین، خیلی نزدیکمون شده! بخدا زمانی میفهمید که دیگه دیر شده!

پومانا روی زمین نشسته بود، به سوسکِ نزدیکمون شونده نگاه می‌کرد؛ حرص می‌خورد و حسرتِ روزهایی را که می‌توانست با یک پا ترتیب هر حشره ای را بدهد، اما حتا آن موقع هم رحم و شفقتش اجازه نمی‌داد. دور تا دورش دریاچه‌ای از اشک هایش شکل گرفته بود، بینی اش سرخ شده بود و با هر دو دستش صورتِ گر گرفته‌اش را باد می‌زد. سوسک نزدیک و نزدیک تر شد،
_خدای بزرگ چرا انقدر نزدیکمون می‌شه؟ یه روز به خودتون میاید و میفهمید باید هوامو میداشتید، اون روز من دیگه رفتم!

به پومانا رسید،
_

و با رد شدن از دریاچه‌ی اشک های پومانا، مثل یکی از آن ماشین های گران قیمتِ مشنگی در یک روز بارانی سیلاب درست کرد، تعادلش را از دست داد و گوشه‌ی دیوار کتلت شد.
_کاش انقدر نزدیکمون نمی-

پومانا که در اشک هایش غوطه می‌خورد، پروفسور دامبلدور که نیاز داشت سریعا برود خشکشویی، و گابریل که در نوجوانی دچار دیسک کمر شده بود، همگی به لکه‌ی عظیم روی دیوار نگاه کردند که تا همین چند ثانیه‌ی پیش قصد کشتنشان را داشت.


ویرایش شده توسط هری پاتر در تاریخ ۱۳۹۹/۶/۲۵ ۱۶:۴۴:۱۵


پاسخ به: دنیای وارونه
پیام زده شده در: ۱۲:۳۴ دوشنبه ۲۴ شهریور ۱۳۹۹

هافلپاف، محفل ققنوس

گابریل تیت


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۰:۳۵ چهارشنبه ۱۵ مرداد ۱۳۹۹
آخرین ورود:
۹:۳۰:۴۱ چهارشنبه ۲۹ اردیبهشت ۱۴۰۰
از کتابخونه!؟
گروه:
کاربران عضو
ایفای نقش
هافلپاف
محفل ققنوس
پیام: 507
آفلاین

همه فرار میکردن اما سوسک از اونا بزرگتر بود،سریع تر بود و الان همراه تخته ی اسکیت دوبل شده بود سرعتش،محفلیا کوچیکتر بودن،سرعتشون کمتر بود و قبلا ریش دامبلدور به پاش گیر نمیکرد ولی حالا هی می افتاد زمین!

تلپپ...تلپ تلپ تاپ

-پرفسورررررر...بدویین!
-دوشیزه اسپراوت ممنون ولی من توان دویدن ندارم! باید با سرنوشت خودم روزی روبه رو شم!
-پرفسور چرا دارین الکی حرف می زنین؟...گب؟گابریل بیا کمکم!

گابریل در سر جمع دونده ها بود،اتفاقاتی که براش افتاده بود رو کاملا یادش بود:
-یه بار یه کرگدن دنبالش افتاده بود!
-یه بار نزدیک بود له بشه زیر دست و پای هاگرید!
خلاصه این اتفاق ها اونو تبدیل به دونده ی خوبی کرده بودش!

-نمی تونم پوماناااا!
-دوشیزه اسپراوت لطفا فرار کنین،جون خودتون رو به خاطر من حقیر به خطر نندازین!
-نه پرفسور یه لحظه!...گابریلللل بیا کمک پرفسور!

گابریل خودش میخواست به فرار کردن ادمه بده ولی چون جون پرفسور در خطور بود به سمتشون رفت...

-چیشده پومانا؟ چیکار باید بکنم؟
تلپ تلپ...تالپ
-فهمیدی؟
-اره گرفتم پومانا!
-تو برو پشت پرفسور من از جلو بهشون کمک میکنم!
-اما سوسک دقیقا...یا ریش مرلین کی اینقدر نزدیکمون شد؟



only Hufflepuff


پاسخ به: دنیای وارونه
پیام زده شده در: ۱۵:۴۰ یکشنبه ۲۳ شهریور ۱۳۹۹

هافلپاف، محفل ققنوس

پومانا اسپراوت


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۹:۱۸ یکشنبه ۱۵ تیر ۱۳۹۹
آخرین ورود:
۱۰:۲۱:۵۵ چهارشنبه ۲۳ تیر ۱۴۰۰
از خانه گریمولد
گروه:
کاربران عضو
هافلپاف
ایفای نقش
محفل ققنوس
پیام: 157
آفلاین
محفلی ها به سمت نرده ها رفتند و به پایین نگاه کردند. دو سانتور روی فرش نشستند و سانتوری که از اون یکی جوان تر بود شروع به صحبت کرد.
_امشب یک گرگینه یک بچه رو گاز میگیره. فردا صبح یک مادر و فرزندش به قتل می رسند.

پومانا دستش را روی دهنش گذاشت و ارام گفت:
_وحشتناکه!

سانتور مسن تر گفت:
_اه بس کن دیگه! امشب تمام بلا های بد جهان رو برام گفتی.

پرفسور دامبلدور به انها اشاره کرد که از نرده های پله پایین بگیرند. سپس گفت:
_خب حالا که متوجه شدیم اینا هیچ کاری ندارن. بهتره یک فکری به حال خودمون بکنیم؛ همیشه که نمی تونیم اینطوری بمونیم.

همه سرهایشان را به موافقت تکان دادند و شروع به فکر کردن کردند. بعد از مدتی مالی گفت:
_این اثر به احتمال زیاد بهد از مدتی از بین میره. اما مشکل اینه که نمی دونیم چقدر طول میکشه.

تیت با قیافه ای متفکرانه گفت:
_باید حتما یک پادزهری داشته باشه؛ مثلا گیاهی، میوه ای، چیزی. پومانا تو چیزی تو بند و بساط گیاهات نداری؟ پومانا!

پومانا که غرق در حرفهای سانتور جوان بود و لرزه ای بر اندامش افتاده بود، با فریاد تیت از جا پرید و گفت:
_چی؟ چیزی شده؟
_داشتم می گفتم تو جیزی میزی نداری که ما رو به حالت اول برگردونه؟
_نه ندارم.... گفتی برای خنثی کردن اثر گیاه؟
تیت سرش را به نشانه مثبت تکان داد. پومانا ادامه با شادی ادامه داد:
_چرا، چرا دارم. اما مطمئن نیستم کار کنه.

زاخاریاس با شوق پرسید:
_مهم نیست . فقط بگو کجاست؟
_نزدیکه. همین روبه رو....

پومانا دستش را به سمت روبه رو گرفت اما حرفش را ادامه نداد. زاخاریاس با دلسردی گفت:
_یک زمانی نزدیک بود. الان فرسنگ ها دور شده.

فرد گفت:
_خب می تونیم از یک چیزی استفاده کنیم تا به اونجا برسیم؛ یک چیزی که سرعتمون رو زیاد کنه.

تیت گفت:
_مثل یک تخته اسکیت؟
_افرین مثل یک تخته اسکی... چرا با ترس گفتی؟

تیت به پشت جرج اشاره کرد. جرج سرش را برگرداند و با یک سوسک تخته اسکیت به دست روبه رو شد.

_فرار کنید.


نیستم ولی هستم

تصویر کوچک شده


پاسخ به: دنیای وارونه
پیام زده شده در: ۱۲:۰۸ شنبه ۲۲ شهریور ۱۳۹۹

هافلپاف، محفل ققنوس

گابریل تیت


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۰:۳۵ چهارشنبه ۱۵ مرداد ۱۳۹۹
آخرین ورود:
۹:۳۰:۴۱ چهارشنبه ۲۹ اردیبهشت ۱۴۰۰
از کتابخونه!؟
گروه:
کاربران عضو
ایفای نقش
هافلپاف
محفل ققنوس
پیام: 507
آفلاین
-باباجان،در حال حاضر چند نفوذی وارد این خانه شدن،و ما با این سایز نمی توانیم باهاشون بجنگیم!
-بله کاملا درسته...اما باید...
-ببخشید من اصلام نمی دونستم این اتفاق ممکنه بیوفته!
-چه اتفاقی جرج؟
-من یه گیاهی تو حیلط پیدا کردم،به نظرم شبیه ریحون بود،مامان هم ریحون میخواست براش از اونا بردم!...به مرلین قسم روحم هم خبر دار نبود!

همه ی نگاه ها به سمت جرج برگشت!

-پس کار تو بوده پسرجون؟
-مامان؟
-دوساعت بود عزاب وژدان داشتم نکنه من یه گیاه اشتباهی خریدم!
-مالی اروم باش!
-پرفسور ما برای صدمین بار باز به خاطر شیطنت بازی های این دوتا تو دردسر افتادیم!😠
-اشتباه از منه مالی نه جرج!

همه از این حرف پرفسور تعجب کردن! اگه جرج اون گیاهو پیدا نمی کرد الان در سایز واقعیشون بودن! پس چرا پرفسور اینکار رو تقصیر خودش میدونست؟

-چی پرفسور؟
-بله کاملا درسته خانم ویزلی!...اگه من به حرف اون سانتور گوش میدادم و اون گیاه رو از تو باغچه جمع میکردم،همچین اتفاقی نمی افتاد!
-یعنی یکی پیش بینیش کرده بود پرفسور؟

صدای زاخاریاس بود که نفس نفس زنان به جمع خودشو رسونده بود!

-تو هم کوچیک شدی زاخاریاس؟
-درسته پومانا میبینی که!
-اهمممم...

پرفسور با اینکار دوباره توجه بچه هارو جمع کرد!

-ولی حال باید راهی پیدا کنیم که بفهمیم این نفوذی ها کی هستن؟
-نه پرفسور لازم نیست! شناسایی شدن!
-خانم تیت؟

گابریل با خوشحالی تمام داشت این حرف رو میزد!

-پرفسور...راستش من دیشب دل درد داشتم،بنابراین رفتم طبقه ی پایین تو اشپزخونه که عرق نعناع بخورم،بعدش اونجا خوابم برد!
-یعنی الان نفوذی هارو دیدی؟باباجان؟
-بله پرفسور!
-خب...
-دوتا سانتور خوب!


ویرایش شده توسط گابریل تیت در تاریخ ۱۳۹۹/۶/۲۲ ۱۵:۵۶:۳۵

only Hufflepuff


پاسخ به: دنیای وارونه
پیام زده شده در: ۱۹:۳۳ جمعه ۲۱ شهریور ۱۳۹۹

گریفیندور

گلرت گریندل‌والد


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۲۱:۳۹ پنجشنبه ۲۰ شهریور ۱۳۹۹
آخرین ورود:
۱۳:۱۹ پنجشنبه ۱۰ مهر ۱۳۹۹
از از عقلت استفاده کن، لعنتی!
گروه:
شناسه های بسته شده
پیام: 8
آفلاین

- فرزندان روشنایی کسی فکری در بساط خود دارد ؟

-

- فرزندان روشنایی ؟

-

ناگهان از بین محفلی ها چهره جنگجو پدیدار شد .
و ان چهره کسی نبود سر کادوگان و اسب کوتوله اش .

- بگو بابا جان کاری داشتی ؟

- من حریف می طلبم .
- اما بابا جان ما مشکلات بزرگتری از حریف طلبیدن داریم .

- إ إ إ ببخشید این مال یه سوژه دیگه بود . ما باید یه عملیات انجام بدیم . من سعی میکنیم با اسبم بقیه اسب ها رو راضی کنیم بزن و شما باید حواس بقیه افراد رو پرت کنید .
-ولی یک مشکلی وجود داره .

- چه مشکلی ؟

-


ویرایش شده توسط گلرت گریندل‌والد در تاریخ ۱۳۹۹/۶/۲۱ ۲۰:۰۹:۵۲


پاسخ به: دنیای وارونه
پیام زده شده در: ۱۴:۰۸ جمعه ۲۱ شهریور ۱۳۹۹

هافلپاف، محفل ققنوس

پومانا اسپراوت


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۹:۱۸ یکشنبه ۱۵ تیر ۱۳۹۹
آخرین ورود:
۱۰:۲۱:۵۵ چهارشنبه ۲۳ تیر ۱۴۰۰
از خانه گریمولد
گروه:
کاربران عضو
هافلپاف
ایفای نقش
محفل ققنوس
پیام: 157
آفلاین
سوسک به زاخاریاس نگاه کرد؛ تا حالا همچین موجودی ندیده بود. سعی کرد او را بررسی کند. زاخاریاس هم از این فرصت استفاده کرد و شروع به دویدن کرد. اما دویدن های او اصلا به چشم سوسک نمی امد.
بعد از چندین دقیقه که برای زاخازیاس چندین سال طول کشید؛ توانست از جلوی چشم سوسک دور شود. سوسک که دیر متوجه این اتفاق شده بود تا به خود امد اثری از ان موجود عجیب ندید. زاخاریاس خودش را به پشت میز رسانده بود. بعد از اینکه نفسی تازه کرد تصمیم گرفت خود را از شر ان سوسک خلاص کند. به دور و برش که پر از وسایل خیلی بزرگ بود نگاه کرد؛ از تمام وسایل گذشت تا به یک تخته اسکیت رسید. جرقه ای در ذهنش خورد و شروع به انجام ان کرد.
فرسنگ ها اون ورتر دامبلدور هنوز داشت هری و زاخاریاس را صدا می کرد بعد از اینکه به اندازه سنش انها را صدا کرد؛ به این نتیجه رسید که خودش راه حلی برای این اتفاق چاره کند. از جایش بلند شد و برای پایین امدن از تخت از طنابی که روزی نخی بیش نبود پایین امد. به سمت در رفت اما هر چه می رفت نمی رسید، پس شروع کرد به دیودن. دوید و دوید و دوید تا به در رسید. خوشبختانه در باز بود و به سوی بیرون در رفت.

_سلام...پرف...سور.

دامبلدور به سمت صدا چرخید و پومانا را دید. خیلی خوشحال شد و گفت:
_پومانا! تو هم کوچیک شدی؟!
_بله ...پرفسور. با هزار بدبختی اومدم.
_بهتره ببینیم بقیه هم کوچیک شدن یا نه؟
_بله فکر خوبیه.

انها به سمت تعدادی از اتاق ها روانه شدند. بعد از چندین دقیقه به اتاق ویزلی ها رسیدند و با صحنه عجیبی روبه رو شدند؛ فرد و جرج از طناب هایی که قبلا برای ازمایشاتشان به سقف بسته بودند بالا رفته و به سمت در تاب می خوردند. جینی با دیدن پومانا و دامبلدور ثورتش سرخ شد و گفت:
_اوه! سلام پرفسور.

با گفتن این حرف همه به سمت در برگشتند و با انها رو به رو شدند. دامبلدور که متوجه خجالت بچه ها شده بود با لبحند گفت:
_عجب فکری کردین! چرا معطلین زود بیاین این ور دیگه.

بچه ها که خیالشان راحت شده بود خود را به انها رساندند.
_اوه پومانا تو بودی از اونجا قیافت معلوم نبود. ببخشید.
_بیخیال جینی. پس شما هم کوچیک شدین.
_اره دیگه میبین...

جینی حرفش را نا تمام گذاشت چون صدای کوبیدن در اومد و بعد صدای یک نفر که گفت:
_صابخونه؟ خونه نیستی؟

صدایی بسایر بسیار پیر تر از قبلی گفت:
_ خونه نیستند دیگه، وگرنه جواب می دادند.

ان دو نفر وارد شدند؛ اما به جای صدای پای ادم صدای سم اسب اومد. همه سراسیمه به هم نگاه می کردند و در چشمان همشون فقط یک پرسش به چشم می خورد؛ حالا بدون چوبدستی و با این اندازه چی کار کنیم؟


نیستم ولی هستم

تصویر کوچک شده


پاسخ به: دنیای وارونه
پیام زده شده در: ۰:۱۱ پنجشنبه ۲۰ شهریور ۱۳۹۹

هری پاتر


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۶:۳۵ سه شنبه ۱۱ شهریور ۱۳۹۹
آخرین ورود:
۱۹:۱۴:۴۶ پنجشنبه ۲۰ خرداد ۱۴۰۰
از سایه ها نترس، تو فانوسی! :shout:
گروه:
شناسه های بسته شده
پیام: 69
آفلاین
خلاصه: محفلی ها بعلت خوردن یک نوع گیاهِ ناشناخته همراه با سوپشون، خیلی خیلی کوچیک شدن و خونه شون براشون خیلی خیلی بزرگه. از قضا، شب قبل از این واقعه، یک سانتورِ ناشناس و مرموز این اتفاق رو پیشگویی کرده بوده.

_اینو میبینی؟ این فردا شب قراره متوجه شه کچلی سکه ای داره.

سانتور بسیار مسن به سانتور بسیار بسیار مسن خیره شد که برگِ درخت در دهان سرنوشت رهگذران را پیشبینی میکرد و اندیشید شاید بهتر است دوستان جدیدی پیدا کند.

_این یکی رو میبینی؟ ماروولو گانت قراره فردا شب کارش رو پیچیده کنه.
_
_اونو میبینی اون پشت؟ اون قراره بهم بزنه، چون ناسازگاری داره و جفتشون اذیت میشن.
_یه حرف، سانتور بسیار بسیار مسن، فقط یه حرف مثبت برای زدن نداری؟ چه میدونم، در این باره راه حل هرکدوم از این بدبختیا که میگی همش؟

سانتور بسیار بسیار مسن مکث طولانی مدتی کرد، چرا که نه واقعا، حرف مثبتی نداشت، و مجبور شد در لحظه یکی بسازد و تحویل بدهد.
_اون خونه رو یادته...؟ اون خونه که قرار بود درش اتفاق بدی بیفته؟
_پونزده تا خونه با این مشخصات داشتیم امشب.
_نه... اون خونه، که احمق ها نمیتونستن ببیننش، و تو ندیدیش.

سانتور بسیار مسن از خودش پرسید چرا اصلا با این بابا وقت گذرانی میکند.

_برای اون ها راه نجاتی هست، بارقه ی امیدی که روش دستیابی بهش رو در نامه ای به تفصیل براشون شرح دادم.

***

خانم ویزلی اندیشید که دیگر هرگز نخواهد توانست از تخت پایین بیاید؛ و البته زیاد هم مهم نبود، چرا که تختِ زیر پاهایش آنقدری جا داشت که بتواند روی آن یک تمدن را از نو بسازد. کیلومتر ها آنطرف تر، در اتاق کناری اش، آلبوس دامبلدور از میان سوراخ های پشه بندش قدم به بیرون گذاشت. دستانش را باز کرد و به زمین بایر پیرامونش خیره شد، تابلو های متحرک اتاق مانند مجسمه های اساطیریِ عظیم به او خیره شده بودند و سقف اتاق بزرگتر از آسمان بالای سرش گسترده بود. تمام نیرویش را جمع کرد و فریاد کشید.
_هری؟ زاخاریاس؟!

پروفسور دامبلدور نمیدانست چرا "زاخاریاس" را برای صدا کردن انتخاب کرده، اما زاخاریاس خوب میدانست چرا صدا شده. هزاران زمین فوتبال آن طرف تر، در یکی از اتاق های طبقه ی بالا، زاخاریاس با صدای هو هوی باد از خواب بیدار شد. این صدا هر لحظه بیش از پیش شدت گرفت و در نهایت، چیزی که در نظر زاخاریاس به نوعی موج انفجار شباهت داشت، او را از تختخواب کند و به گوشه ی اتاق پرتاب کرد. زاخاریاس هنوز کاملا بیدار نشده بود، و برخورد وحشیانه اش به دیوار اتاق و سپس سقوطش به زمین هم چندان کمکی نکرد.

همانطور که پروفسور دامبلدور و خانم ویزلی با قدم های نانومتری به سمت در خروجِ اتاق هایشان میدویدند تا اگر خدا بخواهد سال آینده از هم بپرسند چه اتفاقی افتاده است، زاخاریاس که در اثر ضربه اش به زمین گیج و منگ بود، به تصویر گنگِ حشره ی عظیمی خیره شد که همچون اژدهای قدرتمندی چنگال هایش را گشوده بود و نزدیک تر می آمد. نفسش حبس شد، لب هایش باز شدند، و صدای جیغش به سختی تا یک متر آن ور تر رفت.
_سوسک!

در فضای میان خانه ی شماره ی یازده و سیزدهِ خیابان گریمولد، درست وسطِ پیاده رو، نامه ی بدقت مهر و موم شده ای روی زمین قرار داشت. نام و نشانی نداشت و توجه کسی را جلب نمیکرد، چرا که اندازه اش از یک بند انگشت هم کوچکتر بود.


ویرایش شده توسط هری پاتر در تاریخ ۱۳۹۹/۸/۷ ۱۰:۵۸:۲۰


پاسخ به: دنیای وارونه
پیام زده شده در: ۲۰:۵۷ دوشنبه ۵ خرداد ۱۳۹۹

محفل ققنوس

کریچر


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۰:۵۷ پنجشنبه ۷ مرداد ۱۳۹۵
آخرین ورود:
۲۰:۴۳:۳۶ جمعه ۸ اسفند ۱۳۹۹
از میدان گریمولد، خانه شماره 12
گروه:
کاربران عضو
ایفای نقش
محفل ققنوس
پیام: 118
آفلاین
فلش بک_شب قبل

سانتور بسیار بسیار مسن که همچنان فرم ریش پروفسوری اش از هزاران سال قبل را حفظ کرده بود، مقابل فضای خالی بین خانه های شماره یازده و سیزده ایستاده بود و مشغول تماشای آسمان بود. کنارش سانتور مسن دیگری ایستاده بود.

سانتور مسن در حالی که به فضای خالی بین دو خانه خیره شده بود گفت:
_این احمقا دوازده رو یادشون رفته!

سانتور بسیار بسیار مسن گفت:
_تو همیشه ظاهر رو دیدی.

سانتور مسن لبخند گشادی زد.
_ای بابا... حال خودت که باطن رو دیدی کجا رو گرفتی خب؟!

سانتور بسیار بسیار مسن پرسید:
_فرزند تو کتاب هم می‌خوانی؟

سانتور مسن گفت:
_بله.
_کی بود؟
_همین دیشب!
_اسمش چه بود؟
چیز بود ... الان میگم...

سانتور بسیار بسیار مسن با لحن سرزنش آمیزی گفت:

_یادت نمیاد فرزند. چون تمام عمرت فقط خوردی و خوابیدی و جفت گیری کردی و جفتک اندا...

سانتور مسن دست هایش را مقابل صورت سانتور بسیار بسیار مسن تکان تکان تا به سیل سخنانش پایان دهد.
_وایسا عمو! کجا با این عجله؟ هیپوگریف رو نگه دار با هم بریم! یادم اومد... چیز بود اسمش... اصالت وجود یا اگز... اگزیس...ها چیز... اگزوز سازی! اصالت وجود یا اگزوز سازی!

سانتور بسیار بسیار مسن از رفیق مسن اش نا امید شد،بحث کردن با او بی فایده بود.این بود که تصمیم گرفت نگاهی به ستاره ها بیندازد.
به نقطه ای از آسمان خیره شد که درست زیر آن فضایی خالی، جایی که می بایست خانه شماره 12 قرار می گرفت، قرار داشت. سپس با دست به آنجا اشاره کرد.
‌_فرداشبه...فرداشب اتفاق بدی برای اهالی این خونه میفته.

سانتور مسن گفت‌:
_مرلین عمرت بده تو جز پیش‌بینی بدبختی کار دیگه بلد نیستی؟ آخرین بار که دیدیم چی شد. یارو مار عجیب الخلقه ول کرد تو مدرسه. یه سری مردن، یه سری خشک شدن یکی هم که اخراج شد!

سانتور بسیار بسیار مسن سری به نشانه مخالفت تکان داد.
_این دفعه نه. این دفعه نمی‌ذارم. کمک شون می کنم. جلوی این اتفاق رو می گیرم!به شرافتم قسم!

سانتور مسن دوباره لبخند گشادی زد و دست دور گردن سانتور بسیار بسیار مسن انداخت.
_ای بابا ول کن بره! شرافت کیلو چنده!؟ اینقدر درگیر مسائل انسانها نکن خودتو. اینا خودشونم با اینکه تو بدبختی و لجن باشن کیف میکنن! ول شون کن بیا ببرمت یه درخت این نزدیکی ها می شناسم... برگاشو بدم بخوری جیگرت حال بیاد!

سانتور مسن سپس همان طور که دست در گردن سانتور بسیار بسیار مسن انداخته بود، از آنجا دور شد و او را به دنبال خود کشید.

پایان فلش بک


ویرایش شده توسط کریچر در تاریخ ۱۳۹۹/۳/۵ ۲۱:۱۰:۵۵

وایتکس!



پاسخ به: دنیای وارونه
پیام زده شده در: ۰:۰۰ دوشنبه ۵ خرداد ۱۳۹۹

پنه‌ لوپه کلیرواتر


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۹:۵۱ چهارشنبه ۳۰ مرداد ۱۳۹۸
آخرین ورود:
۱۵:۳۹ شنبه ۱۸ مرداد ۱۳۹۹
از فلکه آلیس، جنب کوچه گربه ملوسه، پلاک نوشابه
گروه:
کاربران عضو
پیام: 204
آفلاین
زمان حال

مالی در حال پخت غذای محبوب محفل یعنی سوپ پیاز بود. مثل همیشه پیاز ها رو به قطعات میکروسکپی خورد کرد و هویج ها و سیبزمینی ها را درسته گذاشت تا باب میل هاگرید باشد، گندم های ریز و درشت را به آرامی در آب هشتاد و سه درجه ای قابلمه مسی بزرگ ریخت و به اطراف نگاه کرد تا هیچ کدام از فرزندان، نوه ها، نتیجه ها و ندیده هایش در آشپزخانه نباشند ولی... جوزفین در کنار پنجره ترک برداشته آشپزخانه خانه درختی کوچک خود را بررسی میکرد.

-جوزفین داری چیکار می‌کنی؟
-میخوام یه اتاق جدید واس خونه درختیم بسازم!
-حالا که اینجایی یک تک پا برو هویج از باغچه بیار.
-ولی چیزه آ...
-
-باوشه باو! خط و نشون کشیدن نئاره که! دعوا نئاریم با هم!

پس از اطمینان خاطر از رفتن جوزفین در کابینت رو باز کرد و در گاوصندوق دو متری خود را با احتیاط باز کرد. در آن مهم ترین و با ارزش ترین چاشنی های او وجود داشت پس از باز کردن در با دقت شروع به گشتن کرد.
- ادویه کباب پیاز که نهTپیتزا پیاز هم که نه... اینم نه...اینم مال روز مباداست...آهان پیداش کردم!

ادویه سوپ پیاز رو برداشت و با ملایمت به لپ های سرخش نزدیک کرد. پس از کمی نوازش آن را برعکس کرد تا در سوپ خود اضافه کند اما به جای پودر ریز رنگارنگ همیشگی، مایع لجنی رنگی بیرون اومد.
-حتما یکی از بچه ها آب ریخته توش!باید رمز گاو صندوق رو عوض کنم چی مثلا؟ آهان سال ورود سوجی!

پس از عوض کردن رمز یهو در باز شد و جوزفین با سبدی پر از میوه آبی رنگ برگشت.

-اینا چیه جوزفین؟
-هویج!
-هویج ابیه؟
-آره و آره! ردخور نداره!
-هویج آبی نیست!
-ناموساً؟!
-اینا بلوبریه!
-
-حالا عیبی نداره بذارش اون کنار!

جوزفین از کنار صندلی می گذشت که ناگهان...پاش به صندلی گیر کرد سبد بلوبری ها به طور اسلوموشن به هوا رفت و روی شیشه ای در کنار قابلمه سوپ افتاد و شیشه اسلوموشن تر به هوا رفت و در قابلمه سوپ فرود آمد!
-سوپـــم!
-پام!
-جوزفین، فقط وای به حالت اگه مزه غذام بد شده باشه!

ملاقه بزرگی برداشت، در سوپ فرو کرد و به آرامی به سمت لب خود برد تا امتحان کند. مزه اش از همیشه بهتر شده بود ولی به روی خود نیاورد.سر به سوی جوزفین چرخاند و گفت:
-شانس آوردی که رو مزه سوپم تأثیر نذاشته!

ولی جوزفینی در کار نبود که بخواهد نفس راحتی بکشد! به قول معروف، فلگ را بسته بود.

پس از آماده شدن غذا آن را سر سفره سفید محفل برد در راه کتابی که در دستان اما دابز ورق میخورد نظرش را جلب کرد:

"محشر ترین معجون های جهان"


در کنار کتاب با خط ریزی نوشته شده بود:

"نویسنده هکتور دیگورث گرنجر."


این برای مالی نمیتوانست معنای خاصی داشته باشد؛ پس با صاف کردن صدایش به اما یاد آوری کرد سر میز غذا نباید کتاب خواند.
پس از آویزان شدن آب دهان هاگرید بر روی شاخ های ریموند و غرولند های او همه شروع به خوردن کردند.

ساعاتی پس از پایان غذا

پنه لوپه و جوزفین به سمت صندلی آبی رنگی که از بالای آن شاخ های گوزنی معلوم بود رفتند. به آرامی اطراف را سرک کشیدند تا کسی در آن اطراف نباشد! هیچ کدام متوجه در نیمه باز اتاق نشدند و با شخص نشسته بر روی صندلی شروع به صحبت کردند.

-ری بریم تو خونه درختی بخوابیم و کتاب بخونیم؟
-ولی پنه خانم ویزلی تاکید کردند شب بیرون نخوابیم سرده مریض میشیم! بفهمه کارمون تمومه!
-نگران نباش باو من یه اتاق مخفی تو خونه درختی درست کردم کلی هم پتو از زیر زمین برداشتم بردم اونجا!
-هوممم... بریم پس!

در نیمه باز اتاق به آرامی بسته شد و خانم ویزلی به آرامی خنده ای کرد! سپس به سوی اتاق خواب خود رفت و با خمیازه عمیقی بر روی تخت دراز کشید! مثل همیشه شروع به تفکر درباره آشپزی کرد.
-یعنی اون چه چاشنی بود که از چاشنی های خانوادگی من بهتر بود؟ شاید بلوبری هم برای سوپ خوب باشه! شاید تو اون ظرف یک چاشنی خانوادگی دیگه بوده که من بهش دقت نکردم! شاید تو ظرف چیزی نبوده و بلوبری افتاده تو سوپ! شاید، شاید ...حالا بیخیال فردا ظرف چاشنی رو بررسی میکنم تا بفهمم چی بوده!

و به آرامی چشمان خسته و قرمز خود را بست و به خواب عمیقی فرو رفت.

فردا صبح

خانم ویزلی چشمان خود را به آرامی باز کرد! صدای ساعت امانش را بریده بود دست خود را دراز کرد تا ساعت را خاموش کند، ولی نتیجه ای نداشت! با تعجب سرش را به سمت ساعت برگرداند و با صحنه عجیبی رو به رو شد.
ساعت چندین کیلو متر با او فاصله داشت. بلند شد تا بفهمد چه خبر است پای خود را به سمت پایین تخت برد تا دمپایی های پشمالو و خرگوشی خود را بپوشد ولی پایش در هوا معلق ماند. به پایین نگاه کرد و دید چندین کیلو متر از زمین فاصله دارد!
-پناه بر مرلین بزرگ! نکنه ما رو غول ها دزدیدن؟ چرا این خونه اینقدر بزرگه؟



به ریونی و محفلی و جوز و ری و اما و پروفمون نگاه چپ کنی چشاتو از کاسه در میارم.
من و اما همین الان یهویی
تصویر کوچک شدهتصویر کوچک شده


پاسخ به: دنیای وارونه
پیام زده شده در: ۱:۰۹ شنبه ۲۷ اردیبهشت ۱۳۹۹

آنتونین دالاهوف


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱:۳۴ دوشنبه ۳ مهر ۱۳۸۵
آخرین ورود:
۲۳:۱۱ شنبه ۱۹ مهر ۱۳۹۹
از کره آبی
گروه:
شناسه های بسته شده
پیام: 2608
آفلاین
سوژه جدید

هزاران سال قبل

شبی مهتابی و آرام

سانتور نارنجی رنگ مسن که ریشی پرفسوری داشت، با تفکر و تعمق به آسمان مینگریست. () در کنارش سانتور دیگری ایستاده بود که جوان و زرد رنگ بود و بر خلاف او، با حالتی مات و مبهوت آسمان را نگاه میکرد. ()

بالاخره سانتور زرد حوصله اش سر رفت و پرسید:
_ چه میبینی در آسمان؟

سانتور مسن تر بدون آنکه به او نگاه کند پاسخ گفت:
_ شکل آن ستاره ها که همیشه مربع شکل بودند امشب عوض شده است و به شکل مثلث درآمده اند!

سانتور جوان:
_ حقیقتا ملتفت نشدم!

سانتور مسن:
_ تو ریاضی نیاموخته ای؟

سانتور جوان:
_ خیر!

سانتور مسن:
_ ستاره شناسی چه؟

سانتور جوان:
_ خیر!

سانتور مسن:
_ پس چه میکنی؟

سانتور جوان:
_ علف میخورم! گاهی آب علف مینوشم! جفتگیری میکنم! لنگ و لگد می اندازم! مگر یک سانتور باید چه کند؟!

سپس گرد و خاکی کرد و چهار نعل از آنجا دور شد. سانتور مسن دستی به ریش های پرفسوریش کشید و به تغییر شکل اشکال هندسی در آسمان فکر کرد. حتما یکی از آن چهار نفر امشب از بقیه جدا میشود.

---

همان موقع، چند کیلومتر آنطرفتر از جایی که سانتور مسن ایستاده بود و بعدها به جنگل ممنوعه معروف میشد چهار جادوگر زرد رنگ، آبی رنگ، سبز رنگ و قرمز رنگ ظاهر شدند. بعد از سلام و احوالپرسی جادوگر سبزرنگ پیشنهاد ایجاد یک مدرسه جادویی به نام هاگوارتز را داد که در آن، آن ها میتوانستند دانش فوق العاده شان را با هم شریک شوند اما جادوگر قرمز رنگ نپذیرفت، غیب شد و برای همیشه از آنجا رفت.

اینطور شد که مدرسه علوم و فنون جادوگری هاگوارتز که رنگ غالبش سبز بود و نماد مشخصش ماری قلمبه بود، تاسیس شد...








شما می ‌توانید مطالب را بخوانید
شما نمی توانید عنوان جدید باز کنید
شما نمی توانید به عنوان‌ها پاسخ دهید
شما نمی توانید پیام‌های خودتان را ویرایش کنید
شما نمی توانید پیام‌های خودتان را حذف کنید
شما نمی توانید نظر سنجی اضافه کنید
شما نمی توانید در نظر سنجی ها شرکت کنید
شما نمی توانید فایل‌ها را به پیام خود پیوست کنید
شما نمی توانید پیام بدون نیاز به تایید بزنید
شما نمی توانید از نوع تاپیک استفاده کنید.
شما نمی توانید از HTML در نوشته های خود استفاده کنید
شما نمی توانید امضای خود را فعال/غیر فعال کنید
شما نمی توانید صفحه pdf بسازید.
شما نمی توانید پرینت بگیرید.

[جستجوی پیشرفته]


هرگونه نسخه برداری از محتوای این سایت تنها با ذکر نام «جادوگران» مجاز است. ۱۴۰۰-۱۳۸۲
جادوگران اولین وبسایت فارسی زبان هواداران داستان های شگفت انگیز هری پاتر است. به عنوان نخستین خاستگاه ایرانی ایفای نقش مبتنی بر نمایشنامه نویسی با محوریت یک اثر داستانی در فضای مجازی، پرورش و به ارمغان آوردن آمیزه ای از هنر و ادبیات برجسته ترین دستاورد ما می باشد.