هری پاتر نخستین مرجع فارسی زبان داستان های شگفت انگیز هری پاتر

هری پاتر نسخه موبایل


در حال دیدن این عنوان:   1 کاربر مهمان





پاسخ به: مجموعه تفريحي مادام رزمرتا
پیام زده شده در: ۲۲:۳۴:۴۵ چهارشنبه ۷ خرداد ۱۳۹۹

ریونکلاو، مرگخواران

تام جاگسن


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۹:۴۱ سه شنبه ۶ فروردین ۱۳۹۸
آخرین ورود:
امروز ۱۳:۴۷:۴۲
از این ستون تا اون ستون 23 متر و 12 سانتی متره!
گروه:
ریونکلاو
کاربران عضو
ایفای نقش
مرگخوار
ناظر انجمن
پیام: 366
آنلاین
فیگ این را گفت و به نامه نگاه کرد. کلمات قابل تشخیص نبودند. دقیق تر نگاه کرد. و حتی دقیق تر! اما صرفا خط هایی نامشخص می‌دید. بعد از چندثانیه سرگیجه گرفت و کلمات در پیش چشمش به رقص درآمدند. فیگ وارد بعد تخیلش شده بود.
- اوا اینا چرا اینطوری میشن؟

"اینا"یی که "اینطوری" می‌شدند، اشاره به حروف داشت، که حالا بعد از رقص دسته جمعی دور آتش درون برگه، مومبا مومبا گویان به فیگ نزدیک می‌شدند. ناگهان یکی از حروف، که رئیسشان به نظر می‌رسید به جلوی همه و تقریبا هم سطح با نوک بینی فیگ رسید.
- تو چرا زل زدی به ما؟
- جان؟! من... هیچی کلمه جونی... من...
- نکند داری پسرهای مارا دید می‌زنی؟

مثل اینکه در سرزمین حروف دید زدن پسران رواج داشت!

- من نه... من...

و قبل از اینکه فیگ بتواند دفاعی از خود کند دستور حمله صادر شد و فیگ از هوش رفت.

شترررق!

و با صدای مهیبی فیگ روی میز فرود آمد. تمام اینها اما در کمتر از ثانیه ای در دنیای واقعی گذشت. گرچه دامبلدور می‌گفت شاید دنیای تخیل واقعی باشد و ما در دنیایی دروغین و اینها... ولی ما که به او کاری نداریم. ما دنیای واقعی را دنیای روزمره می‌بینیم و این اتفاقات در زمان روزمره کمتر از ثانیه ای طول کشیده بود و مرگخواران را شوکه کرد.

- این چش شد؟

تام که از صدای افتادن فیگ روی میز، گوشش را از دست داده بود، نزدیک تر آمد و به فیگ زل زد.
- خب... مثل اینکه غش کرد.
- خب چرا ایستادین؟! پاشین ببینین کجا نگه می‌دارن این گرگارو.

مرگخواران به دنبال مدرک و نشانی محل نگهداری گرگ ها، شروع به جستجوی اتاق کردند.


ویرایش شده توسط تام جاگسن در تاریخ ۱۳۹۹/۳/۷ ۲۲:۴۵:۱۱

You can sound the alarm/You can call out your guards
You can fence in your yard/You can hold all the cards
...But I won't back down

P!nk -


پاسخ به: مجموعه تفريحي مادام رزمرتا
پیام زده شده در: ۱۷:۱۴:۴۶ چهارشنبه ۷ خرداد ۱۳۹۹

اسلیترین، مرگخواران

لرد ولدمورت


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۴:۳۹ سه شنبه ۸ آبان ۱۳۸۶
آخرین ورود:
امروز ۱:۱۵:۱۶
از ما گفتن...
گروه:
کاربران عضو
اسلیترین
ناظر انجمن
مرگخوار
ایفای نقش
پیام: 5905
آفلاین
-سلام خانم! توله گرگ ها لطفا.

فیگ عینکش را زد. عینک دیگری روی آن زد. و ظاهرا کافی نبود...عینک سوم را هم زد و کاغذی را که روبرویش بود خواند.
-متاسفم کاراگاه. این جا نوشته از تحویل گرگ ها به مقامات مسئول، کاراگاهان، و شخص وزیر جدا خودداری نمایید. فکر می کنم برای حفظ سلامتیتونه.

در فاصله ای که فیگ، سه عینکش را در می آورد، بلاتریکس فکر کرد و فکر کرد.
-ولی ما دستور داریم گرگا رو ببریم و به محیط طبیعی زندگیشون برگردونیم.

-می تونم دستور رو ببینم؟

بلاتریکس به میز نزدیک شد. در حالی که وانمود می کرد در حال جستجو به دنبال دستور است، با دست آزادش ضربه ای به عینک های روی میز زد.
هر سه عینک روی زمین افتادند و شیشه هایشان ترک برداشت. بلاتریکس با خوشحالی نامه عاشقانه ای را که صبح همان روز از جیب رودولف پیدا کرده بود و مخاطبش مسلما خودش نبود، به فیگ داد.
-بفرمایین. ما خیلی عجله داریم. گرگا رو بدین لطفا.

فیگ برای برداشتن عینک ها خم شد.
-عینک هامو نابود کردین که. صبر کنین اینا رو سریع تعمیر کنم. چوب دستیم کجاست؟

در فاصله دو قدمی میز، مروپ شیء درازی را قورت داد و لبخند زد.
-چوب...دستیتون...نیست. ما عجله داریم!

فیگ نامه را از بلاتریکس گرفت.
-اشکالی نداره. چشمام خوب می بینه. اون عینکا فقط برای افزایش اعتماد به نفس بود. بده این دستور مخصوص رو بخونم ببینم چی نوشته.


I was ripped from my body, I was less than spirit, less than the meanest ghost... But still, I was alive.

قوانین دوئل - قوانین نقد انجمن خانه ریدل ها


پاسخ به: مجموعه تفريحي مادام رزمرتا
پیام زده شده در: ۱۵:۵۵:۳۵ یکشنبه ۲۱ اردیبهشت ۱۳۹۹

گریفیندور، مرگخواران

پیتر جونز


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۳:۵۳:۳۴ دوشنبه ۲۶ اسفند ۱۳۹۸
آخرین ورود:
دیروز ۱۱:۴۵:۵۴
از محله ی جادوگران جوان تحت آموزش هاگوارتز
گروه:
کاربران عضو
گریفیندور
ایفای نقش
مرگخوار
پیام: 143
آفلاین
خلاصه:

لرد و مرگخوارها توی مجموعه تفریحی هستن. اسنیپ یه گرگ خاکستری رو با دوازده تا توله اش میاره. ولی گرگ ها فرار می کنن و توسط وزارتخونه به دام انداخته می شن. لرد به مرگخوارها دستور می ده که برن و گرگ ها رو از وزارتخونه پس بگیرن.

...............................................
_خب... چجوری باید بریم وزارت خونه؟

بلاتریکس کروشیویی نثار مرگخوار مذکور کرد و گفت:
_خب احمق... میریم دیگه... چطوری نداره!

_آخه حالا که وزارت سحر و جادو وزیر نداره همه چی درهمه یهو یکی میاد به عنوان یه خود شیرین مارو می فروشه!

بلا فکر کرد. خیلی فکر کرد. خیلی خیلی فکر کرد... و دید درست میگه.
_خب تغییر شکل میدیم! و راحت میریم! هکتور! معجون تغییر شکل نمیخوایم! از اون فروشگاهه میگیریم!
بلا به فروشگاه (معجون فروشی اقدس جادوگر ) اشاره کرد و به سمت اون رفت.

درون مغازه...

_اوا! سلام اقدس خانوم! چه خبرا؟؟ خوبید؟ سلامتید؟ ما تموم معجون های تغییر شکل شمارو میخوایم! به خدا ببخشیدا! بچن دیگه!
مروپ در حالی که با اقدس خانوم حرف می زد به بلاتریکس میگفت که آماده باشه.
اقدس خانوم معجون هارو که حدودا بیست و یکی بود رو روی پیشخوان گذاشت و گفت:
_مروپ جونم قابلتون رو نداره! میشه 250 گالیون.
_ممنون اقدس جون ،یه نایلون بده و ما هم پول رو آماده می کنیم.

اقدس خانوم همین جور که سرشو خم کرده بود تا نایلون برداره با صدا دویدن مرگخوارا مواجه شد و سرشو بلند کرد.
ولی فقط 4 تا از معجونا کم شده بود...

مکانی دورتر از فروشگاه اقدس خانوم...
_خب... چند تا معجون آوردین؟
_من یکی آوردم.
_منم.
_عه عزیز مامان منم همین طور.

بلا به معجونی که توی دستش بود نگاه کرد. اونم یکی آورده بود!
_بقیه چیزی نیاوردن؟

همه مرگخوارا گفتن نه.
بلا با عصبانیت گفت:
_خب بی خیال بیاین آپارات کنیم به جلوی در وزارت.

جلوی در وزارت...
_کیا این معجون هارو میخورن؟
همهمه مرگخوارا بلند شد.
_ساکت! خودم میگم کی باید اینا رو بخوره: یکیش خودمم، ساکت پیتر! یکیش مروپه، ساکت پیتر! یکیش تامه ، و یکیشونم پیتره! راضی شدی؟

مرگخوارا چند تار مو که از مو های چند تا بدبخت کنده بودن رو انداختن توی معجونا و سر کشیدن...

توی وزارت خونه...
_ساکت باش پیتر! ساکت! به من ربطی نداره که تو تا حالا نیومدی وزارت خونه!
بلا عصبانی بود... گاهی رهبری گروه لرد سخت میشد...

بلا اول از همه جلوی دفتر مسئول ایستاد و چون شکل یکی از کارآگاها شده بود بدون در زدن وارد دفتر مسئول شد.
_ما اومدیم اون گرگ ها که همه جا رو به گند کشیدن رو برداریم! کجان؟

مسئول با صندلی چرخدار چرخید و به اونا نگاه کرد. اون... فیگ بود.
_سلام کارآگاه...


Darkness can be found in the happiest moments, only if one remembers turning off the lights.

تاریکی رو میشه تو شاد ترین لحظات پیدا کرد، فقط اگه یه نفر یادش باشه که چراغو خاموش کنه.


پاسخ به: مجموعه تفريحي مادام رزمرتا
پیام زده شده در: ۱۶:۰۳ جمعه ۱ شهریور ۱۳۹۸

هافلپاف، مرگخواران

رکسان ویزلی


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۳:۱۳ پنجشنبه ۱۷ مرداد ۱۳۹۸
آخرین ورود:
امروز ۱:۴۷:۲۹
گروه:
کاربران عضو
هافلپاف
ایفای نقش
مرگخوار
پیام: 191
آفلاین
- تازه، مگه ارباب نگفتن قبل از بیدار شدنشون باید اون گرگا اینجا باشن؟ الان پاشن ببینن مشنگاشون هم نیستن چیکار میکنن؟ تو میخوای جواب بدی هکتور؟

هکتور که یه "به من چه، یه جوری میگه انگار من فراریشون دادم!" خاصی توی چشماش دیده میشد ولی از ترس نمیتونست به زبون بیاره، ترجیح داد به گفتن این جمله بسنده کنه:
- معجون برگردوندن گرگ و مشنگ ارباب بدم؟

که این جمله، خشم بلاتریکس رو بیشتر بر انگیخت؛ با اینکه میدونست همچین معجونی اصلا وجود نداره. تصمیم گرفت کروشیویی نثار هکتور کنه، ولی با این فکر که شاید اونا به معجونای هکتور برای سر به نیست کردن مسئولای اداره کل نیاز پیدا کنن، از این کار منصرف شد.
- بخاطر یه احتمال ازت گذشتم هکتور، ولی یه بار دیگه این جمله رو بگو ببین چیکارت میکنم.
- معجـ... چیزه... بریم آماده بشیم بریم گرگا رو پس بگیریم!
- پس مشنگا چی شدن میشن؟
- اونا مهم نیستن، کشور پر مشنگه.



رکسان خالی... خالی خالی! بدون ویزلی!

تصویر کوچک شده


ارباب میشه زنده بمونم؟


پاسخ به: مجموعه تفريحي مادام رزمرتا
پیام زده شده در: ۱۵:۳۲ سه شنبه ۴ تیر ۱۳۹۸

آلیس old


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۶:۰۹ چهارشنبه ۲۹ خرداد ۱۳۹۸
آخرین ورود:
۱:۲۱:۳۲ جمعه ۱۵ فروردین ۱۳۹۹
گروه:
کاربران عضو
پیام: 18
آفلاین
حوالی صبح بود که اسنیپ به طور ناگهانی از راه رسید و با لحن تحقیر آمیزی گفت: دست نگه دارید نابغه ها، گرگ ها الان تو اداره ی کل به زنجیر کشیده شدن در حالی که حین فرار، چند نفر رو زخمی کردن. امیدوار باشید نفهمن مسئولیتش با ما بوده.

بلاتریکس از بین گروه مرگخوارا خنده ی دریده ای سر داد و گفت: مگه فرقی هم میکنه؟

اسنیپ گفت: محض اطلاعتون اگه بفهمن کار ما بوده، عملا در اینجا هم تخته میشه و منبع درآمد فرت، یعنی مزایا و عیدی بماند، دیگه خبری از حقوق ماهیانه هم نیست، و وقتی گردش مالی نباشه این جماعت نون به نرخ روز خور هم نیستن. نکنه فراموش کردین دلیل آوردن گرگ ها در اصل بالا بردن سود و سرمایه ی اینجا بوده.

بلاتریکس گفت: مهمل نگو سوروس، ما نیازی به این کارای لوده و بیخود نداریم، همه ی مرگخوارا به خاطر تعهد و علاقه به لرد سیاه اینجا هستن.

به دنبال تایید شدن حرفش، نگاهی به بقیه انداخت. افراد با بی میلی، سری به نشونه ی تایید تکون دادن. اما واقعیت این بود که غالب مرگ خوارا، جادوگرای ترد شده و خلافکاری بودم که دیگه جای بخصوصی توی جامعه ی جادوگری نداشتن و معمولا با کار هایی مثل دزدی و شرارت، امرار معاش میکردن.

اسنیپ گفت: تو این مورد، مستقیما نظر لرد سیاه مهمه.

همین حین، نجینی با گردن کلفت و کلی فیس و افاده و طلبکاری، راه خودش رو از بین جماعت مرگخوارا باز کرد و فس فس کنان گفت: گور پدر گردش مالی، اون گرگ ها قدمت و قدرت جادویی دارن، اونا می تونن باعث تقویت انجمن بشن، شما نتونستید به خوبی از اونا مراقبت کنید، اگه نمی تونید اونا رو از وزارت خونه پس بگیرید، انجمن رو ترک کنید، یکی از اون توله های سیاه به صد تا مرگخوار ترسو می ارزه.


هر وقت به کمکم نیاز داشتی به اون قسمت از آسمون نگاه کن که پنج تا ماه کامل در حال درخشیدن هستن.


پاسخ به: مجموعه تفريحي مادام رزمرتا
پیام زده شده در: ۲۲:۵۰ یکشنبه ۲ تیر ۱۳۹۸

فلورا کرو


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۸:۱۱ پنجشنبه ۱ شهریور ۱۳۹۷
آخرین ورود:
۲۰:۳۰:۲۵ یکشنبه ۱۸ خرداد ۱۳۹۹
از سیاره دارک
گروه:
کاربران عضو
ایفای نقش
پیام: 28
آفلاین
از آنجایی که لرد بسیار خسته بودند ، وارد مجموعه تفریحی مادام رزمرتا شدند ، یک ژله غول پیکر را به عنوان تخت خواب انتخاب کردند و روی آن به خواب رفتند. اما چندی قبل از به خواب رفتنشان آخرین دستورشان را با صدایی خسته و جذاب به مرگخواران اعلام کردند :
_گرگ ها را تا قبل از بیدار شدنمان پیدا کنید . میخواهیم خورده شدن مشنگ ها را توسط آنها بببینیم .

به دلیل جذابیت بیش از حد لرد قبل از خواب ، بلاتریکس به صورت خیلی ناگهانی غش کرد .
رودولف هم از فرصت سوءاستفاده کرد و برای پیدا کردن مادام رزمرتا به این صورت: شتافت .

هر کدام از مرگخواران میخواستند برای جا کردن خودشان در دل ارباب گرگ ها را پیدا کنند . البته که آنها هرجایی را که به ذهنشان میرسید را گشتند . جاهایی مثل : درز دیوار ، زیر قوری چای ، ته لیوان نوشیدنی کره ای ، زیر بغل یکدیگر و جاهایی از این قبیل .

اما شانس با هیچکدام یار نبود . در میان این هیاهو مشنگ ها که دیدند هیچکس حواسش نیست فلنگ را بستند و رفتند . خورشید درحال بیرون آمدن بود که مرگخواران در اوج خستگی متوجه نبود مشنگ ها شدند .

راستش چند دقیقه ای طول کشید اما در آخر مرگخواران به اوج فاجعه پی بردند . در همین موقع بود که هکتور پیشنهاد داد :
_کسی معجون گرگ پیدا کن نمیخواد ؟
با اینکه اوضاع خیلی بد بود اما هنوز هم دلیل نمیشد کسی به هکتور اعتماد کند به همین دلیل همه شوت کردن هکتور به دور دست ها را جایز دانستند .



خیلی بد نوشتم ؟ خودم که خیلی راضی نیستم . ببخشید اولین رول رسمیم بود


ویرایش شده توسط فلورا کرو در تاریخ ۱۳۹۸/۴/۲ ۲۲:۵۴:۵۳

Rubina.L


پاسخ به: مجموعه تفريحي مادام رزمرتا
پیام زده شده در: ۰:۴۴ یکشنبه ۲ تیر ۱۳۹۸

میراندا فلاکتون


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۰:۱۷ یکشنبه ۱ اردیبهشت ۱۳۹۸
آخرین ورود:
۱:۵۰:۵۸ جمعه ۲۲ فروردین ۱۳۹۹
از هاگزمید
گروه:
کاربران عضو
ایفای نقش
پیام: 40
آفلاین
بنابراین تجسس برای یافتن مشنگ های بخت برگشته شروع شد.
مرگخواران خود را به شهر های مختلف انتقال میدادند و از هر شهر اولین مشنگی که پیدا میکردند به نزد لرد می بردند.
لرد که با غرور و افتخار به قربانیان مشنگ خود چشم دوخت.

-به به! هیچ وقت از این مشنگ ها خوشمان نیامد. ولی الان ممکن است با شنیدن صدای دردشان کمی از انها خوشمان بیاید.
سپس چوبدستی اش را به سوی یکی از مشنگ ها که بسیار چاق و کوتوله بود گرفت و با صدای ریز و یواشی گفت:
-سکتوم سمپرا.
بلافاصله انگار با چاقو به قربانیه بخت برگشته زده باشن، خون از بدنش فواره زد.
لرد با صدای بلندی خندید و با ورد کروسیو چندین قربانی دیگر را شکنجه کرد و بعد چوبدستی اش را به سمت یکی دیگر از ماشنگ ها گرفت و اینجار با صدای بلندی فریاد زد:
-دیمینیووندو
مشنگ بخت برگشته به کوچک ترین حد ممکن در امد. طوری که به هیچ عنوان با چشم غیر مسلح دیده نمیشد.
لرد اخرین مشنگ را با ورد اواداکداورا کشت و بعد از کلی خنده ارام گفت:

-به به دلمان خنک شد خب دگر فکر کنم برای امشب کافیست بریم کمی استراحت کنیم.
اسنیپ با صدای لرزان گفت:
-سرورم. گرگ ها کجا رفتن؟
چندین جفت چشم(که متعلق به مرگخواران بودند ) به نقطه ای که قبلا قفس گرگ ها در انجا بود زل زدند.
گرگ ها سرجایشان نبودند.


d.m.mahla
..........
.........
........
.......
......
.....
....
...
..
.
Hp


پاسخ به: مجموعه تفريحي مادام رزمرتا
پیام زده شده در: ۱۹:۳۹ شنبه ۱ تیر ۱۳۹۸

کنت الاف old


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۲۲:۱۶ جمعه ۶ تیر ۱۳۹۳
آخرین ورود:
۱۸:۱۳:۵۲ سه شنبه ۲۶ آذر ۱۳۹۸
از یتیم خانه های شهر
گروه:
کاربران عضو
پیام: 206
آفلاین
- سوروس؟ برای تفریح ما گرگ آوردی اینجا؟ گرگ به چه درد ما میخورد؟
- ارباب گفتیم تنوعی در انواع شکنجه های مبارک داشته باشین.
- حالا ما با این گرگ چه کنیم؟ و دوازده تا توله مشکی اش؟ دوازده تا!

و در این زمان بود که ذهن مرگخواران برای پیدا کردن جوابی جهت خوشنودی لرد و ایضا جا کردن خودشون در دل نداشته ارباب شروع به نقشه کشیدن کرد.

- ارباب معجون گرگ خفه کن بدم بهش خفه بشه؟
- هکتور، پاتیلت رو بردار و از جلوی چشمان ما دور شو!

هکتور همچنان با حالت سعی کرد از دیدرس لرد خارج بشه و خب اگه شما یبار تلاش در جهت انجام این کار رو داشته باشین میدونید که کار سختیه، چون لرد از آنچنان بینش عمیقی برخوردار هست که هیچکس نمیتونه از دامنه دید مبارک خارج بشه!

- ارباب سرش کلاه بذاریم؟
- ارباب مادام رزمرتا کجاست؟

لرد که وضعیت آشفته مرگخوار ها رو دید و همچنین حوصله اش به شدت سر رفته بود تصمیم گرفت تا برای دست گرمی هم که شده شکنجه روی حیوانات رو امتحان کنه.

-بسیار خب! یاران وفادار ما، تصمیم گرفتیم تا برای اولین در تاریخ زندگی پرشکوهمان شکنجه را روی یک حیوان امتحان کنیم. باشد که برایمان لذت بخش باشد. این لحظه را درتاریخ ثبت کنید.
-ارباب، البته این گرگ جادویی...
- سکوت کن سوروس، از تو نظر نخواستیم. خودمان می‌دانیم که این گرگ چه قابلیت هایی دارد و برای همین مخصوصا انتخابش کردیم تا شکنجه شود.

پس لرد چوبدستی را به سمت گرگ نشانه گرفت و ورد کروشیو رو آروم زمزمه کرد.
- جیزز! ارباب چقدر زیبا شکنجه می‌کنند.

و بلاتریکسی که محو تماشای لرد شده بود بر خلاف بقیه مرگخوارا که یک قدم به عقب رفته بودند، متوجه تغییر سایز غیر عادی گرگ نشد.

- سوروس، گرگی که برای ما آوردی خراب است. به جای ناله زدن بزرگ می‌شود.

گرگ بار دیگر ضربه شدیدی به قفس چوبی زوار در رفته زد و باعث شد تا کلا دیگه زواری برای قفس باقی نمونه.

- نظرمان عوض شد، هکتور بیا جلو و قربانی ما شو.

هکتور که همچنان سعی در خروج از دید لرد داشت، مسیرش رو عوض کرد.

- ارباب مشنگ بندازیم جلوش بخوره؟
- بار دیگر فکر فوق العاده ای به ذهن ما خطور کرد. بروید برای ما مشنگ پیدا کنید تا جلوی گرگ بیندازیم، قبل از آنکه جسارت کند و به ما حمله ور شود.



پاسخ به: مجموعه تفريحي مادام رزمرتا
پیام زده شده در: ۱۵:۴۳ شنبه ۱ تیر ۱۳۹۸

آلیس old


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۶:۰۹ چهارشنبه ۲۹ خرداد ۱۳۹۸
آخرین ورود:
۱:۲۱:۳۲ جمعه ۱۵ فروردین ۱۳۹۹
گروه:
کاربران عضو
پیام: 18
آفلاین
جست و جو شروع شد و رنگ هوا به سمت تاریکی میرفت. لرد و دوستانش با بی حوصلگی، اطراف درخت بلوط پرسه میزدن. بلاتریکس محض تفنن، روی درخت حروف باستانی رو نقش میزد و باعث تغییر شکل شاخ و برگ ها یا بیرون اومدن آب پرتقال از بدنه ی درخت میشد.

لرد صدای کوبیده شدن و جست و خیز رو از زیر زمین شنید. توقف کرد و چوبش رو به سمت سنگ بزرگی گرفت که درست رو به روی درخت بلوط بود. وردی رو زمزمه کرد و سنگ دو تیکه شد. بلاتریکس از جا پرید و با دهن باز و چشم های متعجب، به قفس چوبی بزرگ که تا حدی هم دچار شکستگی شده بود نگاه میکرد.

اما نکته ی اصلی، موجودی بود که توی قفس حبس شده بود. یه ماده گرگ که یه انسان معمولی به سختی تا زانوش می رسید. یه گرگ خاکستری که توی قفس نگه داری میشد. نیمی از قفس هنوز زیر زمین بود.

همین حین، مرگ خوار ها به همراه اسنیپ و هکتور ظاهر شدن، اما به خاطر شرایط، کسی حواسش به بازخواست اسنیپ نبود. بلاتریکس رو به اسنیپ کرد و گفت: چی توی مغزت میگذشت که این هیولا رو به اینجا آوردی؟

اسنیپ کاملا خونسرد گفت: این به هیولا نیست، یه گرگه که محض اطلاعتون دوازده تا توله ی مشکی هم داره و همین دیشب آوردیمش اینجا. می بینید که توی قفسه و کاملا تحت کنترله.

هنوز جمله ی اسنیپ تموم نشده بود که گرگ خشمگین با کله به قفس چوبی کوبید طوری که خون از پیشونیش سرازیر شد. چهره ی لرد و بلاتریکس منقلب شد و تا حدودی چندششون شد. بقیه ی حاضرین اما حسابی ترسیده بودن.

ماده گرگ، پر قدرت و جادویی به نظر می رسید و سعی داشت قفس رو بشکنه و تلاشش داشت به ثمر می رسید و سوال این بود که با این گرگ و توله هاش چیکار باید کرد؟


هر وقت به کمکم نیاز داشتی به اون قسمت از آسمون نگاه کن که پنج تا ماه کامل در حال درخشیدن هستن.


پاسخ به: مجموعه تفريحي مادام رزمرتا
پیام زده شده در: ۰:۴۲ شنبه ۱ تیر ۱۳۹۸

میراندا فلاکتون


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۰:۱۷ یکشنبه ۱ اردیبهشت ۱۳۹۸
آخرین ورود:
۱:۵۰:۵۸ جمعه ۲۲ فروردین ۱۳۹۹
از هاگزمید
گروه:
کاربران عضو
ایفای نقش
پیام: 40
آفلاین
لرد سرش را بالا گرفت و از جیبش یک شکلات شکلات 99 درصد در اورد و به نارسیسا داد.
نارسیسا که از خوشحالی در پوست خود نمیگنجید، پوستش را از هم درید و به سمت دیگری رفت تا سرگرم خخوردن شلکات خود شود.
لینی با حسرت به شکلات نارسیسا زل زد و اه کشید.
لرد به جلو خم شد و چوب دستس اش را به سمت مورچه های روی زمین گرفت و زیر لب گفت:
-وین گاردیوم لویوسا.
مورچه ها در هوا معلق شدند.

-خوب خوب خوب. بازم خوب. مرگخواران عزیز من. بهتر است شروع کنم.ها؟ ولی بهتر است یک بار دیگر چک کنیم. نارسیسا؟! نارسی؟! سی؟! نارسیسا ی عزیزز ما کجا رفته؟
لوسیوس مالفوی به خشم به لرد نگاهی انداخت ولی از ترس چیزی نگفت. چند دقیقه بعد با دیدن چیزی با تته پته و وحشت به لرد گفت:
- قربان!
-بله؟
-شکلاته. کارخودش رو ساخت.
-چی؟
لوسیوس به نارسیسای کوچک شده اشاره کرد.
حالا دیگر هم قد یک جن خانگی(دور از اصل و نسبش) شده بود .
لرد مدتی به نارسیسا ی کوتوله نگاه کرد و بعد ارام ارام شروع کرد به خندیدن.مدتی ارام خندید و رفته رفته خنده اش تبدیل به قهقهه شد .
-او فکر کنیم شکلات اشتباهی به او داده ام. ان شکلات برای تنبیه بود نه تشویق. الان درستش میکنم.
لینی نفسی از سر اسودگی کشید و خدارا شکر کرد که ان شکلات نسیب او نشده بود.
-بسپارش به من لرد.
لینی چوبدستی اش را به سمت نارسیسا که با اشک به او زل زده بود، گرفت.
- اینگورجیو!
لحظاتی بعد نارسیسا تبدیل به یک غول بیابانی( باز هم دور از اصل و نسبش) شده بود.

-مثل اینکه زیادی بزرگ شد.
لوسیوس به اخم به نارس گفت:
-عزیزم. چرا حرفی نمیزنی؟
نارسی خواست چیزی بگه که صداش در نیومد.
لوسیوس با دو دست کوبید به سرش.
-دراکو. کجایی ببینی مامانت غول شد. لال شد. وای بدبخت شدم. زن بیچاره ی من.
لرد با تعجب به لوسیوس که عین دختر های 14 ساله به سر و رویش میکوبید نگا کرد.
-لوسیوس. مرگخوار کمی عزیز ما! این چه کاریست؟ الان درستش میکنم.
و بعد چوبدستی اش را به سمت نارسی گرفت.و با یک حرکت نرم نارسی به حالت اول برگشت. و حالا دگر صدایش هم در می امد.
-ممنونم سرورم.
لرد با غرور گفت:
-قابلی نداشت. بسیار خوب. بریم سراغ شکنجه ها.
با نگاهی به هوا فهید که کار از کار گذشته است و مورچه ها گریخته اند.
لرد دادی کشید و لعنتی به اسنیب و هکتور فرستاد .
-مرگخواران عزیز من. همگی به دنبال اسنیب و هکتور میگردید. هرچه زود تر پیداشون کنین.
همگی ( بجز بلاتریکس)با ترس و لزر گفتند:
-بله لرد بزرگ!


d.m.mahla
..........
.........
........
.......
......
.....
....
...
..
.
Hp







شما می ‌توانید مطالب را بخوانید
شما نمی توانید عنوان جدید باز کنید
شما نمی توانید به عنوان‌ها پاسخ دهید
شما نمی توانید پیام‌های خودتان را ویرایش کنید
شما نمی توانید پیام‌های خودتان را حذف کنید
شما نمی توانید نظر سنجی اضافه کنید
شما نمی توانید در نظر سنجی ها شرکت کنید
شما نمی توانید فایل‌ها را به پیام خود پیوست کنید
شما نمی توانید پیام بدون نیاز به تایید بزنید
شما نمی توانید از نوع تاپیک استفاده کنید.
شما نمی توانید از HTML در نوشته های خود استفاده کنید
شما نمی توانید امضای خود را فعال/غیر فعال کنید
شما نمی توانید صفحه pdf بسازید.
شما نمی توانید پرینت بگیرید.

[جستجوی پیشرفته]


هرگونه نسخه برداری از محتوای این سایت تنها با ذکر نام «جادوگران» مجاز است. ۱۳۹۹-۱۳۸۲
جادوگران اولین وبسایت فارسی زبان هواداران داستان های شگفت انگیز هری پاتر است. به عنوان نخستین خاستگاه ایرانی ایفای نقش مبتنی بر نمایشنامه نویسی با محوریت یک اثر داستانی در فضای مجازی، پرورش و به ارمغان آوردن آمیزه ای از هنر و ادبیات برجسته ترین دستاورد ما می باشد.