هری پاتر نخستین مرجع فارسی زبان داستان های شگفت انگیز هری پاتر

هری پاتر نسخه موبایل



در حال دیدن این عنوان:   1 کاربر مهمان





پاسخ به: کافه هاگزهد
پیام زده شده در: ۱۹:۵۷:۵۹ سه شنبه ۳ تیر ۱۳۹۹
#15

هافلپاف، مرگخواران

اگلانتاین پافت


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۹:۳۶ پنجشنبه ۱۰ مرداد ۱۳۹۸
آخرین ورود:
دیروز ۲۱:۵۷:۰۳
گروه:
کاربران عضو
هافلپاف
ایفای نقش
ناظر انجمن
مرگخوار
پیام: 113
آفلاین
بلاتریکس با عصبانیت سر توپش فریاد می‌کشید و او را تهدید می‌کرد که هر چه زودتر شوت شود. لیسا با توپش قهر کرده و پشت به آن ایستاده بود. رودولف سعی داشت سر صحبت را با توپ مقابلش باز کند و سوالاتی در حوزه‌ی وضعیت تاهلش از آن می‌پرسید. سدریک نیز پتویش را روی خود و توپش انداخته و با هم به خوابی عمیق فرو رفته بودند.

با روشی که هر یک از آنها در پیش گرفته بودند، درصد موفقیت شان بسیار کم شده بود.
پالی ضربات بیشتری به توپ می زد، اما هیچ کدام به شیشه ی پنجره ها نمی خورد و لینی تنها به نگاه کردن به دیگر مرگخواران افاقه کرد؛ زیرا وزن توپ، چیزی بیشتر از دو برابر وزن خودش بود.

- من...من دیگه خسته شدم. پاهام هی از بدنم کنده میشن و با یدونه دست...

شترق...

جمله ی جاگسن هیچ وقت به پایان نرسید.
پافت بالاخره توانسته بود شیشه خانه ای را بشکند.
اما تامِ بدون سر و دستی که جلوی رویش بود، نشان میداد او این کار را با توپ انجام نداده است‌.

- اگلانتاین...چی کار می کنی؟ تن تام اینجا مونده و سرش رو شوت کردی؟
- یعنی باید تنش رو هم شوت می کر...نه یعنی چیز...آخه خودش اومد توی مسیرِ حرکت من!

صدای جیغ گوشخراشی از درون خانه بلند شد. هرچه زودتر باید کاری می کردند.


ارباب...ناراحت شدید؟


پاسخ به: کافه هاگزهد
پیام زده شده در: ۱۸:۴۸:۴۳ سه شنبه ۳ تیر ۱۳۹۹
#14

هافلپاف، مرگخواران

سدریک دیگوری


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱:۳۳ دوشنبه ۲۸ خرداد ۱۳۹۷
آخرین ورود:
امروز ۱۵:۱۸:۵۹
از خواب بیدارم نکن!
گروه:
کاربران عضو
هافلپاف
ایفای نقش
مرگخوار
ناظر انجمن
پیام: 251
آفلاین
- این کجاش کار شروری محسوب می‌شد پالی؟
- این دفعه نخورد به شیشه...وگرنه شروره، خیلی شروره! بذارید دوباره نشونتون بدم.

پالی توپ دیگری را جلوی پایش گذاشت و این بار، با هدف‌گیری دقیق‌تری، آن را شوت کرد. توپ به هوا رفت و مستقیم به شیشه‌ی پنجره‌ی خانه‌ای خورد. صدای شکستن شیشه و به دنبالش، فریاد صاحبخانه به گوش رسید.

- حالا باید بدویید! فرار کنید!

مرگخواران ابتدا به پالی که با نهایت توانش در حال دویدن بود، نگاه کردند و سپس به مردی عصبانی که داشت از خانه‌اش بیرون می‌آمد و همزمان الفاظ زشتی نیز نثار آنان می‌کرد، خیره شدند. طولی نکشید که متوجه ماجرا شدند و آنها نیز شروع به دویدن به دنبال پالی کردند.

هنگامی که به دو کوچه‌ پایین‌تر رسیدند، ایستادند تا نفسی تازه کنند. شکسته شدنِ شیشه و به دنبالش فریادهای عصبانی مرد، به خوبی میزان شرارتِ کار را نشان می‌داد.

بنابراین مرگخواران نیز تصمیم گرفتند این ایده را عملی کنند. هر یک توپی جلوی پایشان گذاشتند و سعی کردند به نحوی آن را شوت کنند.


ویرایش شده توسط سدریک دیگوری در تاریخ ۱۳۹۹/۴/۳ ۱۸:۵۷:۰۸
ویرایش شده توسط سدریک دیگوری در تاریخ ۱۳۹۹/۴/۳ ۱۸:۵۷:۱۰

فقط ارباب!
هستم...ولی خستم!

تصویر کوچک شده



پاسخ به: کافه هاگزهد
پیام زده شده در: ۱۸:۳۵:۲۸ سه شنبه ۳ تیر ۱۳۹۹
#13

هافلپاف، مرگخواران

اگلانتاین پافت


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۹:۳۶ پنجشنبه ۱۰ مرداد ۱۳۹۸
آخرین ورود:
دیروز ۲۱:۵۷:۰۳
گروه:
کاربران عضو
هافلپاف
ایفای نقش
ناظر انجمن
مرگخوار
پیام: 113
آفلاین
- خیلی خب...ببینید. پاتونو میدید عقب و بعد، با تمام قدرت به توپ ضربه میزنید.

مرگخواران با تعجب به پالی که توپی جلوی پایش گذاشته و سعی می کرد طریقه صحیح شوت زدن را آموزش دهد، نگاه می کردند.

فلش بک:

- من...من یه ایده ای دارم. اگه آقای لسترنج موافق باشن بگم؟

سر مرگخواران به طرف پالی برگشت. کم پیش می آمد که ایده ای بدهد.
- نخیر...آقای لسترنج موافق نیست...مگه نه رودولف؟
- چرا موافق نباشم؟ ایده به این خو...ای وای...تویی بلاتریکس؟ من موافق نیستما...ولی حالا بذار بچه حرفشو بزنه دیگه.

راضی کردن بلاتریکس قدری طول کشید، اما در آخر ایده ی پالی را شنیده و تصمیم گرفتند به آن عمل کنند.

پایان فلش بک:

پالی سعی کرد بی توجه به نگاه های گیج مرگخواران، توضیحاتش را کامل کند‌.
- همون‌طور که گفتم توپو شوت می کنیم به سمت شیشه ی خونه ها...چرا این جوری نگاه می کنید؟ یه چیز مثل ضربه ای که به بازدارنده می زنیم.

این را گفت و شوت محکمی به توپ زد. توپ با اختلاف زیادی از پنجره خانه رد شد و چند متر آن طرف تر به زمین افتاد.



ارباب...ناراحت شدید؟


پاسخ به: کافه هاگزهد
پیام زده شده در: ۴:۰۱:۵۱ سه شنبه ۳ تیر ۱۳۹۹
#12

ریونکلاو، مرگخواران

تام جاگسن


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۹:۴۱ سه شنبه ۶ فروردین ۱۳۹۸
آخرین ورود:
امروز ۱۳:۴۷:۴۲
از این ستون تا اون ستون 23 متر و 12 سانتی متره!
گروه:
ریونکلاو
کاربران عضو
ایفای نقش
مرگخوار
ناظر انجمن
پیام: 366
آفلاین
اما دور شدن در طبیعت تام نبود.
- ارباب... می‌دونین دست جدیدا چقدر بیماری زا شده؟ اصلا همین الان ممکنه اون دست از این ویروسا داشته باشه ها.
- دور شو.
- اما ارباب...
- تام!

دستور لردسیاه طبیعت را هم تغییر می‌داد! پس تام ناامید از بدست آوردن دوباره ی دستش، به طرف سایر مرگخواران برگشت.

- تونستی دستتو بگیری؟
- نه. ارباب گفتن نمی‌تونن دوری‌ام رو تحمل کنن. دستمو نگه داشتن پیش خودشون.

جلوی آگلانتاین کم آوردن دیگر جداً در طبیعت تام نبود... به هیچ وجه!
اما دیگران اهمیتی به طبیعت تام نمی‌دادند، بیشتر فکرشان معطوف این بود که چگونه به سمت شرارت دیگری بروند و هر یک ایده‌شان را می‌دادند.
- به نظر من رفتن شیم سراغ یتیم‌خانه ها و بچه ها رو بیرون آوردن کنیم!

مرگخواران درکی از اینکه شرارت این کار کجاست نداشتند، به هرحال، هیچکدام از آنها پدر نبودند و اگر هم بودند، فرزندی مانند "بچه" نداشتند؛ پس ایده ی رابستن را در نطفه خفه کردند.

- فهمیدم مرگخوارای مامان!

مرگخواران آماده ی شنیدن ایده ی مسلما میوه و سبزیجاتی و ضد فست‌فودی مروپ شدند.
- می‌ریم و توی تمام پیتزاهای شهر پپرونی می‌ریزیم!
- جسارتا بانو... خیلی خوبه ها... اما سلیقه ی مردم عوض شده متاسفانه... فک کنم خوششون هم بیاد.

مروپ سری به نشانه ی تاسف تکان داد و از دایره ی مرگخواران ایده دهنده خارج شد.
هنوز مشکل اصلی حل نشده بود... شرارت بعدی کجا و چگونه قرار بود باشد؟


You can sound the alarm/You can call out your guards
You can fence in your yard/You can hold all the cards
...But I won't back down

P!nk -


پاسخ به: کافه هاگزهد
پیام زده شده در: ۰:۰۲:۵۸ چهارشنبه ۲۱ خرداد ۱۳۹۹
#11

اسلیترین، مرگخواران

لرد ولدمورت


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۴:۳۹ سه شنبه ۸ آبان ۱۳۸۶
آخرین ورود:
امروز ۱:۱۵:۱۶
از ما گفتن...
گروه:
کاربران عضو
اسلیترین
ناظر انجمن
مرگخوار
ایفای نقش
پیام: 5905
آفلاین
-ارباب...بسیار...ترسناک...به نظر...می رسید!
-در این مورد کاری از دستمون بر نمیاد!
-می شه نرسید؟ یا حداقل کمتر برسید؟
-نمی شنویم چی می گی... در اثر صدای زنگ ممتد، دچار ناشنوایی موقت شدیم.

تام خطر را بطور کامل احساس کرده بود. تصمیم گرفت از در دیگری وارد بشود.
-ارباب من نبودم...اگلانتاین زد و در رفت.

لرد سیاه با ابروهایش به دست تام که هنوز روی زنگ بود اشاره کرد.
تام کمی دستپاچه شد.
-ارباب...قد خودش نمی رسید. اگلانتاین بسیار کوتاه قامته! از دست من استفاده کرد. حتی می تونم بگم سوء استفاده کرد. این کار به نظرتون درسته ارباب؟ سوء استفاده از یک مرگخوار وفادار و مستعد؟

لرد سیاه دستی را که روی زنگ بود جدا کرد...تام با خوشحالی دست دیگرش را برای گرفتن دستش دراز کرد... ولی چیزی نصیبش نشد.

-این پیش ما می مونه. بیست و چهار ساعت بعد می تونی بیایی و بگیریش. تو این مدت کارای خونه رو انجام می ده. تا تو باشی وقتی داری از دستت استفاده می کنی، قبلش از مغزت برای بررسی اوضاع استفاده کنی.

تام ناامیدانه به دستش خیره شد.
-ارباب...نمی دینش؟

-خیر!

تام چند قدم رفت...و برگشت.
-ارباب...بیست و چهار ساعت نشد؟

-دور شو تام!


I was ripped from my body, I was less than spirit, less than the meanest ghost... But still, I was alive.

قوانین دوئل - قوانین نقد انجمن خانه ریدل ها


پاسخ به: کافه هاگزهد
پیام زده شده در: ۲۳:۳۳:۴۹ پنجشنبه ۸ خرداد ۱۳۹۹
#10

اسلیترین، مرگخواران

مروپ گانت


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۶:۲۸ شنبه ۲۷ مرداد ۱۳۹۷
آخرین ورود:
امروز ۱۰:۲۹:۱۱
از زیر سایه عزیز مامان
گروه:
کاربران عضو
اسلیترین
ایفای نقش
ناظر انجمن
مرگخوار
پیام: 310
آفلاین
خلاصه:

لرد سیاه به مرگخوارا ماموریت داده که کارای غیر قانونی انجام بدن تا مورد تشویق قرار بگیرند. مرگخوارا در ابتدا شروع می کنن به خیس کردن دمپایی های دستشویی و با نامه ای گزارش کارشونو به لرد میدن. حالا هم شروع کردن به چسبوندن آدامس خرسی روی زنگ خونه ملت برای ایجاد مزاحمت!
* * *


-این خونه یکم آشنا نیست؟
-راست میگیا! به نظرم قبلا یه جایی دیدمش.
-ولش کنید بابا...آدامستونو بجوید.

تام آدامس جویده شده اش را از دهانش در آورد. به سمت زنگ خانه رفت و آدامس را بر روی آن چسباند. اما مشکلی وجود داشت...دستش هم به آدامس چسبید و بر روی زنگ جا ماند!
-دستم! لعنت بهت رودولف با این تف نا مرغوبت!

خواست دستش را با استفاده دست دیگرش از آدامس جدا کند که فردی با قد بلند و چشمانی قرمز جلویش ظاهر شد.
-عه ارباب شمایین؟ میشه بی زحمت دستمو از زنگ جدا کنید؟
-بر روی زنگ خانه ما آدامس خرسی می چسبانید؟!
-عه اینجا خونه ریدل بود؟! چند روز نبودیم چقدر تغییر کرده ها!

صدای زنگ همچنان به شکل خطرناکی در فضا می پیچید و چشمان لرد هر لحظه قرمز و قرمز تر می شد.




پاسخ به: کافه هاگزهد
پیام زده شده در: ۱۵:۴۷:۲۶ شنبه ۳ خرداد ۱۳۹۹
#9

ریونکلاو، مرگخواران

ربکا لاک‌وود


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۵:۲۷ چهارشنبه ۲۴ مهر ۱۳۹۸
آخرین ورود:
امروز ۱۵:۱۶:۵۳
از غار زیر سایه ارباب!
گروه:
ایفای نقش
ریونکلاو
مرگخوار
کاربران عضو
ناظر انجمن
پیام: 275
آفلاین
-هاگرید؟! تو؟!
-تو؟! هکتور؟!

هاگرید از دیدن مرگخواران که خم شده بودند و می‌دویدند تعجب نکرد که هیچ، خنده‌اش گرفت. اما خیلی زود هکتور وصیتنامه‌ای ساخت و بلند بلند و با بغض خواند.
شاید هاگرید که محفلی بود، دلش برایش می‌سوخت!

-نه من زندگیمو می‌خوام! زندگی من پای دیگ‌های معجون‌م رفت و من پای این کار پیر شده‌ام. هیچ کس سوز و گداز آتش زیر پاتیل را درک نمی‌کند جز منی که ساعت‌ها، حتی پس از نیمه‌شب هم پای آن ایستاده‌ام، درک می‌کند. درد چشم‌هایم که با هر جرقه آتش بیشتر و بیشترمی‌شد و هرلحظه هیزم خشک قلبم، می‌سوخت. همان هیزمی که زیر پاتیل می‌سوخت، قلب من بود که با هر نگاه تمسخرآمیز مرگخواران می‌سوخت. آه زندگی، زندگی من با تو چه کردم که حالا باید اینگونه پایان مرا رقم بزنی؟ آیا قرار است این باشد... آخ!

هاگرید با بی‌حوصلگی آدامس را کند و روی زمین انداخت. همانگونه که آدامس را انداخت، هکتور را هم رها کرد. هکتور محکم زمین خورد و بدنش درد گرفت.

-دلم نسوخ که هیچ، بیشتر عصبی شودم. شومام با این شوخیاتون!

هکتور وقتی هاگرید دوباره وارد خانه شد، با خوشحالی کاغذ وصیتنامه را تا کرد و در جیبش گذاشت.
هکتور همیشه یک وصیتنامه در جیبش داشت!
-خب بریم دنبال خونه بعدیمون!
-
-نظرتون چیه؟

مرگخواران برای خانه‌ی بعدی باید درست انتخاب می‌کردند تا دوباره به این دردسر دچار نشوند.


تصویر کوچک شده

...My Dark Great Lord...
Fille française
♡Only Raven♡


پاسخ به: کافه هاگزهد
پیام زده شده در: ۲۲:۱۴:۴۶ سه شنبه ۳۰ اردیبهشت ۱۳۹۹
#8

هافلپاف، محفل ققنوس

زاخاریاس اسمیت


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۲:۵۶:۱۴ دوشنبه ۱۱ فروردین ۱۳۹۹
آخرین ورود:
امروز ۱۵:۳۴:۰۱
از بریتانیای کبیر
گروه:
کاربران عضو
هافلپاف
ایفای نقش
محفل ققنوس
پیام: 97
آفلاین
سدریک در حالی که داشت بالشش را زیر بغل میزد گفت:
_آدامس چسبوندن روی زنگ مردم.
_خودشه. حالا بریم آدامس بخریم.

مرگخواران به سمت سوپر مارکت دکتر بزی راه افتادند و وقتی به مغازه رسیدند
رودولف قمه خود را روی ویترین گذاشت و گفت:
_آدامس بادکنکی رد کن بیاد.

مغازه دار وقتی قمه رودولف را دید با ترس و لرز گفت:
_آاااادامس خرسی میخوای یا آدامس گلرخ؟
_گلرخ؟ کو؟کجاست؟
_چشماتو درویش کن رودولف. منظورش آدامس گلرخ بود.آدامس خرسی لطفا.

وقتی آدامس را خریدند و به پیتر دادند تا آنرا بجود،در کوچه پس کوچه های هاگزمید به دنبال زنگ در یک خانه گشتند تا اینکه هکتور گفت:
_اونجا فقط زنگش دوربین داره مارو میبینه.
_دولا دولا میریم تا مارو نبینن.

مرگخواران به سمت زنگ در خانه رفتند و آدامس را روی زنگ چسباندند تا صدای زییییینگ مداوم زنگ در گوش آنها را کر کرد:
_اوهوی الدنگ.زنگ در سوخت.

مرگخواران در حالی که با صدای بلند قهقه میزدند،فرار کردند و صاحب خانه آنها را ندید.دوباره به دنبال خانه ای دیگر رفتند تا اینکه خانه ای فرسوده دیدند که زنگش بسیار ساده بود.دوباره پیتر تکه آدامسی که جویده بود را روی زنگ در چسباند و مرگخواران دوباره فرار کردند اما اینبار صاحبخانه آنها را دید.
_وایسید.مردم آزارا.

مرد بلند قد در حالی که به سرعت دنبال مرگخواران میرفت ناگهان به هکتور رسید و او را از یقه اش بلند کرد.
_کمک کنید.منو تنها نزارید.
_کوجا؟کوجا؟شوخی شوخی با هاگریدم شوخی؟

مرگخواران به سرعت سرشان را برگرداندند.هکتور در دست هاگرید اسیر شده بود.


ویرایش شده توسط زاخاریاس اسمیت در تاریخ ۱۳۹۹/۲/۳۰ ۲۲:۳۵:۳۳


هرکسی از ظن خود شد یار من

از درون من نجست اسرار من
تصویر کوچک شده


پاسخ به: کافه هاگزهد
پیام زده شده در: ۱۹:۵۳:۴۰ سه شنبه ۳۰ اردیبهشت ۱۳۹۹
#7

ریونکلاو، مرگخواران

تام جاگسن


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۹:۴۱ سه شنبه ۶ فروردین ۱۳۹۸
آخرین ورود:
امروز ۱۳:۴۷:۴۲
از این ستون تا اون ستون 23 متر و 12 سانتی متره!
گروه:
ریونکلاو
کاربران عضو
ایفای نقش
مرگخوار
ناظر انجمن
پیام: 366
آفلاین
تام به مسئول خشک کردن دمپایی ها نزدیک شد.
- ببین داداش. شما چرا خونتو کثیف می‌کنی؟ تازه از لحاظ علمی دمپایی خیس بهترم هست. چون خیس که باشه، ترکای پای ملتو پر می‌کنه. جون بهشون میده. روح پاشونو...

تام همانطور که تمام قوانین بهداشتی، سلامتی و غیره را برای متقاعد کردن مرد زیر پا می‌گذاشت، علامتی به پیتر داد.
- بله، داشتم می‌گفتم خلاصه که اینطوری بهتره.
- مطمئنی؟
- کاملا! و... شب بخیر.

تام شب بخیر را گفت و پیتر دستمالی حاوی وایتکس را جلوی دهان مرد گرفته و بیهوشش کرد.
- سریع جمع کنید که بریم. کارمون عالی بود. ارباب حتما خوشحال میشن.

مرگخواران آب هارا در باقی دمپایی های باقی مانده ریختند و از محل دور شدند.

"دقایقی بعد، کنار خیابان"

- تموم شد؟
- آره.
- بخونش.

نقل قول:
اربابا! شکوه و قدرت شما بر هیچ کس پوشیده نیست و ما مرگخواران ناچیزتان هم، با توجه به فرمایشات شما درجهت ثابت کردن شرارتمان، دست به خیس کردن دمپایی های ماگلان کردیم. باشد که مورد قبول شما واقع شود.


و نامه را به پای جغدی بسته و روانه ی خانه ی ریدل ها کردند تا نظر اربابشان درمورد کار شرورانه شان را بدانند.
- خب، حالا دیگه چه کارایی می‌تونیم بکنیم؟


You can sound the alarm/You can call out your guards
You can fence in your yard/You can hold all the cards
...But I won't back down

P!nk -


پاسخ به: کافه هاگزهد
پیام زده شده در: ۱۱:۴۸:۵۶ شنبه ۲۷ اردیبهشت ۱۳۹۹
#6

هافلپاف

مگان جونز


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۲۰:۱۰:۱۶ چهارشنبه ۳ اردیبهشت ۱۳۹۹
آخرین ورود:
۱۶:۱۳:۴۷ جمعه ۶ تیر ۱۳۹۹
گروه:
کاربران عضو
هافلپاف
ایفای نقش
پیام: 31
آفلاین
پیتر که نمی دانست چه بگوید، لبخندی گشاد زد و گفت:
- ما واسه ی... آمممم...

مرد نگاه مشکوکی به پیتر انداخت و چشمانش را باریک کرد. اما پیتر که انگار چیزی به ذهنش رسیده بود، گفت:
-آهان واسه ی چیز اومدیم، اومدیم که دمپایی ها رو ضد عفونی کنیم، میدونین که جدیدا جرونا اومده و خیلی خطرناکه.
- حالا چرا فقط دمپایی ها؟ یعنی جرونا از در و دیوار منتقل نمی شه؟
- آمممم...
پیتر لب و لوچه اش آویزان شد و با پایش، محکم پای سدریک را لگد کرد تا او چیزی بگوید. سدریک فریاد زد:
-آخخخ!
-چی؟
- آخ یعنی اونا رم تمیز می‌کنیم ولی اول باید کار دمپایی ها رو تموم کنیم.
- پس وسایل ضد عفونی کجاست؟
- امممم...
- ؟؟؟

پیتر گفت:
- اونا رو یه گروه دیگه داره برامون میاره.
-آهان. پس من اینجا می‌مونم تا کارتون تموم بشه.

پنج نفری با هم فریاد زدند:
- چی؟
- هان؟
- یعنی برای چی می خواین خودتونو خسته کنید. کار ما ممکنه طول بکشه!
- من مسئول نظافت این دستشویی و خشک کردن دمپایی هام. آخه چند روز پیش از اداره مبارزه با دمپایی‌خیس‌کن‌ها اومدن اینجا و گفتن نظارت کنم که کسی دمپایی‌ها رو خیس نکنه.
- یعنی چی؟
- یعنی وقتی آخرین دمپایی رو خشک کردین، می تونین از اینجا برین.


No one is me
and that's my power







شما می ‌توانید مطالب را بخوانید
شما نمی توانید عنوان جدید باز کنید
شما نمی توانید به عنوان‌ها پاسخ دهید
شما نمی توانید پیام‌های خودتان را ویرایش کنید
شما نمی توانید پیام‌های خودتان را حذف کنید
شما نمی توانید نظر سنجی اضافه کنید
شما نمی توانید در نظر سنجی ها شرکت کنید
شما نمی توانید فایل‌ها را به پیام خود پیوست کنید
شما نمی توانید پیام بدون نیاز به تایید بزنید
شما نمی توانید از نوع تاپیک استفاده کنید.
شما نمی توانید از HTML در نوشته های خود استفاده کنید
شما نمی توانید امضای خود را فعال/غیر فعال کنید
شما نمی توانید صفحه pdf بسازید.
شما نمی توانید پرینت بگیرید.

[جستجوی پیشرفته]


هرگونه نسخه برداری از محتوای این سایت تنها با ذکر نام «جادوگران» مجاز است. ۱۳۹۹-۱۳۸۲
جادوگران اولین وبسایت فارسی زبان هواداران داستان های شگفت انگیز هری پاتر است. به عنوان نخستین خاستگاه ایرانی ایفای نقش مبتنی بر نمایشنامه نویسی با محوریت یک اثر داستانی در فضای مجازی، پرورش و به ارمغان آوردن آمیزه ای از هنر و ادبیات برجسته ترین دستاورد ما می باشد.