هری پاتر نخستین مرجع فارسی زبان داستان های شگفت انگیز هری پاتر

هری پاتر نسخه موبایل


در حال دیدن این عنوان:   6 کاربر مهمان





پاسخ به: کارگاه داستان نویسی
پیام زده شده در: ۱۲:۴۴:۵۱ یکشنبه ۱۸ خرداد ۱۳۹۹

MAASUMEH


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۶:۲۴:۰۸ پنجشنبه ۱۵ خرداد ۱۳۹۹
آخرین ورود:
۰:۴۸:۴۴ سه شنبه ۳ تیر ۱۳۹۹
گروه:
کاربران عضو
پیام: 2
آفلاین
تصویر شماره ی 8
همه ی دانش آموزان جمع شده بودند تا سال جدیدی را در هاگوارتز شروع کنند. در این میان چیزی که بیشتر از همه به چشم میخورد از هم پاشیده گروه سه نفره هری، رون و هرمیون بود...
هرمیون در میان آنها نبود!

- هری، ولی هرمیون که در قطار که با ما بود..

-راست میگی ولی الان کجا رفته؟

پس ازنجام مراسم های سخنرانی، گروهبندی سال اولی ها و پذیرائی ؛پروفسور دامبلدور چندبار گلوی خود را صاف کرد تا دانش آموزان را متوجّه خود کند:

-توجّه کنید؛ ساعتی پیش توسّط پروفسور اسنیپ به من خبر رسید که محل یکی از جان پیچ های مخفی ولدمورت پیدا شده است.


در این هنگام سکوتی رعب آور در بین دانش آموزان حاکم شد.
هری سوزش خفیفی در پیشانی اش احساس کرد.
دامبلدورادامه داد:

وآنجا جایی نیست جز...
خانه ی جیمز و لی لی پاتر!


بعصی ها "هی" بلندی کشیدند.
بعضی ها به هری خیره شدند و بعضی ها...
در این هنگام هرمیون با عجله وارد سرسرا شد و سوال ها را بیش تر کرد، زیرا در دست بسته ای را محتاطانه در دست گرفته بود.
سوزش زخم هری بیشتر شد.
او بسته را نزد دامبلدور گذاشت و خود سر میز گریفیندور در کنار هری و رون نشست:

- سلام بچه ها! گفتنی ها خیلی زیاده ...
توی سالن اجتماعات برای شما تعریف می کنم.

درهمین لحظه همه متوجه بسته ای که دردست دامبلدور بود شدند؛جان پیچ مخفی ولد مورت...
دامبلدور با شمشیر گریفیندور پاکتی را که در آن بسته بود باز کرد و درآن جز یک جمله چیزی نیافت:

_ارباب! من به وظیفه ام عمل کردم.

دامبلدور خواست که نامه رااز بین ببرد؛ ولی فریاد هری کار او را متوقف کرد.
هری از درد به خود می پیچید، ولی ناگهان سردردش از بین رفت!

دامبلدور بسته را از بین برده بود...

------
پاسخ:

سلام، به کارگاه داستان نویسی خوش اومدی.

هوووم. دامبلدور توی مراسم آغاز سال تحصیلی هاگوارتز به همه ملت لو داد که هورکراکس لرد سیاه رو پیدا کرده؟! بعدش وسط همین مراسم هرمیون رفته بود یه سر خونه جیمز و لیلی و هورکراکس رو برداشته بود آورده بود؟! بعدم جلوی اون همه دانش آموز عملیات نابود کردن هورکراکس رو انجام دادن؟! راستشو بخوای خوشحالم که اونجا نبودم...مراسم آغاز سال ترسناکیه!

راستش یکم دور از ذهن بود و انتظار داشتم تهش هری از خواب بیدار بشه ولی خب...نشد ظاهرا! همه شخصیت ها یه سری چارچوب دارن که ما سعی می کنیم در عین حال که خلاقیت داریم مراقب چارچوبشون هم باشیم. مثلا دامبلدور که خیلی محافظه کار بود و هر حرفی رو به هر کسی نمیزد خیلی بعید به نظر میرسه وسط مراسم گروهبندی و جلوی این همه آدم این حرکت رو انجام بده.

اما در کل خلاقیتت خوب بود. فقط یک نکته مربوط به ظاهر پستت:
نقل قول:
پروفسور دامبلدور چندبار گلوی خود را صاف کرد تا دانش آموزان را متوجّه خود کند:

-توجّه کنید؛ ساعتی پیش توسّط پروفسور اسنیپ به من خبر رسید که محل یکی از جان پیچ های مخفی ولدمورت پیدا شده است.

وقتی داریم در مورد یه شخصی صحبت می کنیم و بعدش هم قرار هست در مورد همون شخص دیالوگ بنویسیم نیازی به فاصله گذاری نیست. اینجا توضیحاتت مربوط به دامبلدوره که گلوی خودشو صاف کرده پس طبیعتا نیازی نیست دیالوگ بعدشو که از زبون خودشه ازش جدا کنی.

"پروفسور دامبلدور چندبار گلوی خود را صاف کرد تا دانش آموزان را متوجّه خود کند:
-توجّه کنید؛ ساعتی پیش توسّط پروفسور اسنیپ به من خبر رسید که محل یکی از جان پیچ های مخفی ولدمورت پیدا شده است."


خوب بود. وارد ایفای نقش که بشی و تمرین کنی بهترم میشی.

تایید شد!

مرحله بعد: گروهبندی


ویرایش شده توسط مروپ گانت در تاریخ ۱۳۹۹/۳/۱۸ ۱۴:۰۱:۴۱
ویرایش شده توسط مروپ گانت در تاریخ ۱۳۹۹/۳/۱۸ ۱۴:۰۳:۰۳


پاسخ به: کارگاه داستان نویسی
پیام زده شده در: ۱۳:۲۹:۰۱ دوشنبه ۱۲ خرداد ۱۳۹۹

گریفیندور

نویل لانگ باتم


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۰:۴۰:۳۱ شنبه ۱۰ خرداد ۱۳۹۹
آخرین ورود:
۱۱:۳۲:۲۷ پنجشنبه ۱۲ تیر ۱۳۹۹
گروه:
کاربران عضو
گریفیندور
ایفای نقش
پیام: 12
آفلاین
تصویر شماره 10
هری و هدویک به همراه هاگرید در حال رفتن به فروشگاه جرج و فرد در کوچه دیاگون بودند.
آنها در راه به مغازه ی الیوندر چوب دستی فروش رفتند.
در آن مغازه صحبت از این بود که چوب دستی هری پاتر با چوب دستی بزرگترین تبهکار دنیا یعنی لرد ولدمورت دو قلو شده است.
هری از مقایسه ی خود با شرور ترین آدم دنیا چندان دل خوشی نداشت و این صحبت ها او را ناخوشایند میکرد.
او از مغازه خارج شد و منتظر ماند تا هاگرید بیاید. انگار هاگرید چیزی را به سیریوس بلک میداد ولی هری خبر دار نبود.
ناگهان هری لوپین و سیریوس بلک را دید.
او روبه هاگرید کرد و گفت :
- هاگرید نگاه کن پرفسور لوپین و سیریوس بلک دارند از اینجا رد میشوند.
هاگرید جواب داد :
- احتمالا از امانتی پرفسور دامبلدور محافظت می کنند. ای وای این رو نباید میگفتم.
همان موقع چشم هاگرید به نارسیسا بلک و دراکو مالفوی افتاد که به طور نامحسوس داشتند از آنجا عبور میکردند.
هری و هاگرید که خیلی کنجکاو شده بودند آنها را تعقیب کردند و به عمارتی رسیدند که لوسیوس مالفوی و پیتر پتی گرو هم بودند.
لوسیوس فکر کرد که کسی آنها را زیر نظر دارد. برگشت و هاگرید و هری را دید ولی آنجا تنها این دو نفر نبودند بلکه سیریوس بلک و لوپین هم بودند. سیریوس بلک و لوپین چشمشان به پیتر پتی گرو افتاد و یاد کینه ی قدیمی که پیتر پتی گرو بهترین دوست آنها یعنی جیمز پاتر را کشته بود افتادند. لوپین و پیتر پتی گرو با هم درگیر شدند و در این میان سیریوس بلک به هری گفت :
-تو آدم بدی نیستی هری آدم خوبی هستی که اتفاقات بدی براش افتاده است.
و بعد امانتی پرفسور دامبلدور را به هری داد. آن امانتی شنل نامرئی بود.انگار دامبلدور از وقایع آن روز خبر داشت. هری و هاگرید باشنل فرار کردند و سیریوس بلک و لوپین بعد از کشتن پیتر پتی گرو به هاگوارتز برگشتند.

------
پاسخ:

سلام، خوش اومدی به کارگاه داستان نویسی.

راستش خیلی سریع و عجیب پیش رفت. ولی همین که سعی کردی با خلاقیتت روند ماجراها رو تغییر بدی خوبه.

به نظرم بهتر بود با توصیفات دقیق تر در مورد احساسات شخصیت ها و مکان هایی که توش قرار دارند و ضمن اون دیالوگ های بیشتر بین شخصیت ها، شتاب اتفاقات رو کاهش بدی تا خواننده راحت تر بتونه با پستت همراه بشه.

یه نکته هم در مورد ظاهر پستت:
نقل قول:
او روبه هاگرید کرد و گفت :
- هاگرید نگاه کن پرفسور لوپین و سیریوس بلک دارند از اینجا رد میشوند. 
هاگرید جواب داد :
- احتمالا از امانتی پرفسور دامبلدور محافظت می کنند. ای وای این رو نباید میگفتم. 
همان موقع چشم هاگرید به نارسیسا بلک و دراکو مالفوی افتاد که به طور نامحسوس داشتند از آنجا عبور میکردند.

اگر بعد دیالوگ، توصیف داشته باشیم حتما باید با دوتا اینتر توصیف رو از دیالوگ بالاش جدا کنیم تا نوشته مون از فشردگی خارج بشه و دیالوگ ها هم برجسته تر به نظر بیان.

"او روبه هاگرید کرد و گفت:
- هاگرید نگاه کن پرفسور لوپین و سیریوس بلک دارند از اینجا رد میشوند.

هاگرید جواب داد:
- احتمالا از امانتی پرفسور دامبلدور محافظت می کنند. ای وای این رو نباید میگفتم.

همان موقع چشم هاگرید به نارسیسا بلک و دراکو مالفوی افتاد که به طور نامحسوس داشتند از آنجا عبور میکردند."


توی ایفای نقش میتونی این نکات رو تمرین کنی و نکات بیشتری هم یاد بگیری. پس...

تایید شد!

مرحله بعد: گروهبندی


ویرایش شده توسط مروپ گانت در تاریخ ۱۳۹۹/۳/۱۲ ۱۵:۳۲:۵۳
ویرایش شده توسط مروپ گانت در تاریخ ۱۳۹۹/۳/۱۲ ۱۵:۳۴:۵۹


پاسخ به: کارگاه داستان نویسی
پیام زده شده در: ۲۳:۱۷:۱۹ یکشنبه ۱۱ خرداد ۱۳۹۹

گریفیندور

نویل لانگ باتم


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۰:۴۰:۳۱ شنبه ۱۰ خرداد ۱۳۹۹
آخرین ورود:
۱۱:۳۲:۲۷ پنجشنبه ۱۲ تیر ۱۳۹۹
گروه:
کاربران عضو
گریفیندور
ایفای نقش
پیام: 12
آفلاین
تصویر شماره 10داستان نویسی
هری و هاگرید و هدویک در حال رفتن به نمایشگاه جرج و فرد در کوچه دیاگون بودند که ناگهان چشم هری ب سیریوس و لوپین افتاد.
هری:هاگرید نگاه کن پرفسور لوپین و سیریوس بلک دارند از اینجا رد میشوند.
هاگرید :احتمالا به محفل ققنوس میروند.ای وای این رو نباید میگفتم.
همان موقع چشم هاگرید به نارسیسا بلک و دراکو مالفوی افتاد که به طور نامحسوس داشتند از آنجا عبور میکردند.
هری و هاگرید که خیلی کنجکاو شده بودند آنها را تعقیب کردند و به خانه ای رسیدند که در آن لوسیوس مالفوی و پیتر پتی گرو بودند.
لوسیوس فکر کرد که کسی آنها را زیر نظر دارد برگشت و هاگرید و هری را دید.
لوسیوس آنها را به خانه برد و هدویک خود را به دامبلدور رساند و به او این خبر را داد. دامبلدور شنل نامرئی شدن را به هدویک داد و هدویک آن را به دست هری رساند.در آن لحظه سیریوس و لوپین به کمک هاگرید و هری آمدند و بعد از کشتن پیتر پتی گرو با شنل پا به فرار گذاشتند.

سلام و خوش اومدی به کارگاه نمایشنامه نویسی. چیز جدیدی بود و این خوبه. یعنی خودتو محدود به اتفاقات کتاب نکردی و این چیزیه که ما می‌خوایم، اما جا داشت خیلی بیشتر به مکان ها، شخصیت ها و احساساتشون بپردازی و سریع پیش نری. برای همین، ازت می‌خوام یبار دیگه داستانی مفصل تر بنویسی و از هرچیزی سریع گذر نکنی، چون هرچیز به ظاهر کوچیک می‌تونه کلی به داستانت کمک کنه. نکته ی دیگه درمورد دیالوگ هاست که ما توی جادوگران به این شکل می‌نویسیمشون:
هری رو به هاگرید کرد.
- هاگرید نگاه کن پرفسور لوپین و سیریوس بلک دارند از اینجا رد میشوند.
هاگرید جواب داد:
- احتمالا به محفل ققنوس میروند. ای وای این رو نباید میگفتم.

همان موقع چشم هاگرید به نارسیسا بلک و دراکو مالفوی افتاد که به طور نامحسوس داشتند از آنجا عبور میکردند.

با این تفاسیر ازت می‌خوام یبار دیگه تلاش کنی... تا اونموقع:
تائید نشد.


ویرایش شده توسط تام جاگسن در تاریخ ۱۳۹۹/۳/۱۲ ۰:۰۶:۴۸


پاسخ به: کارگاه داستان نویسی
پیام زده شده در: ۱۷:۵۳:۵۵ یکشنبه ۱۱ خرداد ۱۳۹۹

ریونکلاو

ایگناتیا ویلد اسمیت


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۶:۲۴:۵۲ چهارشنبه ۳ اردیبهشت ۱۳۹۹
آخرین ورود:
۲۲:۵۴:۳۳ شنبه ۳۱ خرداد ۱۳۹۹
گروه:
کاربران عضو
ریونکلاو
ایفای نقش
پیام: 5
آفلاین
تصویر کوچک شده

هری مثل همیشه بر روی تخت خود مشغول خواندن کتاب هایی بود که دزدکی از کتابخانه هاگوارتز کش رفته بود و برای شروع ترم آنها به کتابخانه باز می گرداند. البته پروفسور دامبلدور خودش این اجازه را به او داده اما مسئول کتابخانه این چیزها را قبول نمی کند و هری مجبور است دزدکی کتاب بیاورد.
همینطور که مشغول خواندن کتاب زندگینامه گریندل والد بود ناگهان صدایی از زیر تخت توجه هری را به خود جلب کرد. هری رفت تا ببیند صدای چیست اما ناگهان برگشت و دید که پنجره باز است. سریع اطراف خود را وارسی کرد و ناگهان موجودی کوتاه قد با گوش هایی دراز جلوی هری ظاهرشد.
هری با دستپاچگی گفت: ببب....بخشید ..... شما... تو اتاق من چی کار می کنی؟!
موجود عجیب کوتاه قد با صدای نازک گفت: من دابی هستم. یک جن.
هری که از شنیدن کلمه جن بیشتر ترسیده بود با صدای لرزان گفت: از اون جن های گرینگوتز؟!
جن که نامش دابی بود با لبخندی کمرنگ گفت: نه! خیالتان راحت. من از اون نوع جن ها نیستم.
هری بار دیگر با نگرانی پرسید: پس برای چی بدون اجازه وارد اتاق من شدی؟
- به خاظر اینکه من از آینده اومدم و چیزهایی را می دونم که می تواند تو را از شر اتفاقات ناگواری که سال های بعد برایت رخ می دهد خلاص کنم.
هری که بیشتر از قبل ترسیده بود با صدایی بسیار لرزان که ترس در آن آشکار بود گفت: چه چیزی می دونی زود باش بگو!
جن گفت: تو جادوگر بزرگی میشی ولی خطراتی در پیش داری که خیلی بسیار هستند. خطراتی بسیار هولناک. تو در این سال تحصیلی....
ناگهان دابی دردی بزرگ در خود حس کرد و با فریادی بلند آن را به همه آشکار کرد. ثانیه بعد دابی در اتاق نبود و خاکستر هایش در اتاق هری پخش شده بود.
خاله پتونیا با عصبانیت سر هری داد زد و گفت: هری چرا داد زدی؟ دیوانه شدی؟!
هری عذر خواهی کرد و خاله پتونیا رفت اما هری هنوز در فکر دابی بود. آیا چه اتفاقاتی قرار بود برای هری رخ دهد.

------
پاسخ:

سلام، به کارگاه داستان نویسی خوش اومدی.

جالب بود. سعی کرده بودی ترتیب اتفاقات رو تغییر بدی که اینم خیلی خوب بود. علامت گذاری ها رو هم حدودا خوب رعایت کرده بودی.

نقل قول:
هری که بیشتر از قبل ترسیده بود با صدایی بسیار لرزان که ترس در آن آشکار بود گفت: چه چیزی می دونی زود باش بگو!
جن گفت: تو جادوگر بزرگی میشی ولی خطراتی در پیش داری که خیلی بسیار هستند. خطراتی بسیار هولناک. تو در این سال تحصیلی....
ناگهان دابی دردی بزرگ در خود حس کرد و با فریادی بلند آن را به همه آشکار کرد.


فقط بهتر بود دیالوگ هارو به این شیوه بنویسی:

"هری که بیشتر از قبل ترسیده بود با صدایی بسیار لرزان که ترس در آن آشکار بود گفت:
- چه چیزی می دونی زود باش بگو!

جن گفت:
تو جادوگر بزرگی میشی ولی خطراتی در پیش داری که خیلی بسیار هستند. خطراتی بسیار هولناک. تو در این سال تحصیلی....

ناگهان دابی دردی بزرگ در خود حس کرد و با فریادی بلند آن را به همه آشکار کرد.


همونطوری که میبینی بعد از دیالوگ ها با دوتا اینتر، توصیفات زیرشو ازش جدا کردم تا پست منظم تر به چشم بیاد و دیالوگ ها هم مشخص تر بشن.

یه سری اشکالات ریز دیگم توی لحن پست و استفاده از افعالت می بینم که مطمئنم با ورودت به بخش ایفای نقش و تمرین حل میشن.

تایید شد!

مرحله بعد: گروهبندی


ویرایش شده توسط مروپ گانت در تاریخ ۱۳۹۹/۳/۱۱ ۲۰:۳۶:۰۷
ویرایش شده توسط مروپ گانت در تاریخ ۱۳۹۹/۳/۱۱ ۲۰:۳۶:۴۱


پاسخ به: کارگاه داستان نویسی
پیام زده شده در: ۳:۳۸:۴۶ جمعه ۹ خرداد ۱۳۹۹

اسلیترین

ویولا ریچموند


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۳:۱۰:۲۶ جمعه ۹ خرداد ۱۳۹۹
آخرین ورود:
۲۰:۱۶:۵۷ یکشنبه ۱۱ خرداد ۱۳۹۹
گروه:
کاربران عضو
اسلیترین
ایفای نقش
پیام: 3
آفلاین
تصویر شمارهٔ ۳

مردِ مومشکی سرگردان در راهرو راه می‌رود و چهرهٔ بی‌روح دروغینش مانع دیدنِ غمِ پشت چشم‌هایش نیست. درِ اتاقِ ضروریات ظاهر می‌شود. در به یک اتاقِ کوچکِ تاریکِ که از پنجره‌اش مهتاب می‌تابد باز می‌شود. تنها وسیلهٔ گفتنیِ اتاق، یک آینهٔ قدی‌ست. مستقیم می‌رود می‌ایستد جلوی آینه و به دختر و پسرِ آن‌سوی شیشهٔ آینه خیره می‌شود. حس نفرتش از آن پسرِلات به حداکثر می‌رسد. پسرک هم از آن سوی آینه در حالی که دختر را در آغوش گرفته، چشمکِ تحقیرآمیزی می‌زند که آتشِ خشم و حسادت و نفرت و ناکامی در دل مرد شعله‌ور می‌شود. سعی می‌کند از پسر چشم بردارد و فقط دخترک را ببیند. موهای بی‌نظیرش، خنده‌های شهرآشوبش و چشمان زمردی‌اش درماندگی را به چشمان مرد می‌آورد. دلش برای این دختر تنگ شده. سال‌هاست که تنها آرزویش دیدن دوبارهٔ این دختر است. آنقدر دلتنگ شده بود که احساس می‌کرد چهره‌اش را فراموش کرده. مثل تمامِ وقت‌هایی که این حس به سراغش می‌آمد، سراسیمه پناه برده بود به تصویرِ زنده‌ای که سال‌هاست در این آینه می‌بیند. لایه‌ای شور و نمناک جلوی چشمانش را می‌گیرد و قبل از اینکه تبدیل به اشک شود، زیر لب می‌گوید: «دلم برات تنگ شده لی‌لی» و شتابان به سمت در اتاق می‌رود. انگار که بخواهد فرار کند. انگار که همانقدر که مشتاق دیدن این تصویر بوده، حالا از این تصویر فراری‌ست.
دستش که به دستگیره می‌خورد، مکث می‌کند. دوباره برمی‌گردد سمت آینه. با تمام توان آینه را به زمین می‌زند و حالا صدها تصویرِ دختر و پسرِ در آغوشِ هم کف اتاق است که در همهٔ‌شان پسرک چشمکی تحقیرآمیز به مرد می‌زند.
-

پاسخ:
سلام و خیلی خوش اومدی به کارگاه داستان نویسی. داستان بسیار خلاق و قشنگی بود. توصیف ها کاملا به جا بودن و خواننده رو همراه می‌کردن. یسری افعال و کلمات از کلیشه ها دور بودن که این یه نقطه قوته و آفرین میگم بهت بابتش. و تنهای چیزی، که البته عیب نیست اما توی جادوگران ازش استفاده نمیشه، آوردن :« »: و ما به جاش از یه اینتر و یک خط استفاده می‌کنیم که به این شکل میشه:
زیرلب می‌گوید.
- دلم برات تنگ شده لی لی

در آخر خیلی خوب بود. ایرادی به ذهنم نمی‌رسه که بخوابم بگم؛ شاید میشد بیشتر پرداخت به احساسات شخصیت ها اما برای کارگاه کاملا کافی بود. پس منتظرت نمی‌ذارم...


تائید شد!
مرحله بعدی: گروهبندی!


ویرایش شده توسط تام جاگسن در تاریخ ۱۳۹۹/۳/۹ ۸:۱۷:۲۴


پاسخ به: کارگاه داستان نویسی
پیام زده شده در: ۳:۱۲:۱۸ پنجشنبه ۱ خرداد ۱۳۹۹

اسلیترین، مرگخواران

مرلین


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۲۱:۵۹ جمعه ۱۷ آبان ۱۳۹۸
آخرین ورود:
دیروز ۱۹:۳۵:۵۷
از بارگاه ملکوتی
گروه:
ناظر انجمن
کاربران عضو
اسلیترین
ایفای نقش
مرگخوار
پیام: 49
آفلاین


- استوپفای!

هری طلسم بیهوشی را به سمت توده افراد سیاه پوش پرتاب کرد و خود پشت سنگری از سنگ های بزرگ شکسته شده پناه گرفت.

***


- مورد بعدی مربوط میشه به یه جادوگر فراری که حین سرقت مرتکب قتل شده.

جادوگر، عکس های فرد مظنون را روی میز هری قرار داد. اما هری خسته تر از آن بود که بخواهد اهمیتی دهد. تنها خواسته اش پایان ساعت کاری و برگشت به آغوش همسر و فرزند خردسالش بود.

- خودت پیگیری کن کارول.

کسی که کارول نام داشت جادوگری بود بلند قد و چهارشانه. موهای پرکلاغی داشت و آنها را به سمت چپ شانه کرده بود.

- هری. بنظرم میتونی بری خونه. اینجا دیگه کاری نداریم.

کارول دستش را بر شانه هری گذاشت و لبخندی زد. هری پاتر- پسری که زنده ماند- با حالت قدرشناسانه ای سرش را تکان داد. کاغذ ها را از روی میزش جمع کرد و درون کیف دستی کوچکش قرار داد.

- ممنون کارول. فردا میبینمت.
- میبینمت رئیس.

هری راهش را به سمت آسانسور وزارتخانه سحر و جادو در پیش گرفت. در ساعات پایانی روز معمولاً تعداد مراجعین کمی وجود داشتند به همین دلیل آسانسور سریعاً به طبقه کاراگاهان رسید. هری سوار شد و دکمه"لابی" را فشرد. توجهی به دو نفر حاضر نداشت. طبق معمول مشغول پچ پچ با یکدیگر بودند. هر کس هری را می‌دید شروع به زمزمه می‌کرد. حتی با اینکه 11سال از نبرد هاگوارتز گذشته بود.

آسانسور در طبقه لابی توقف کرد. آن دو نفر به نشانه احترام صبر کردند تا اول هری پیاده شود. دکوراسیون وزارتخانه تفاوت چندانی نکرده بود. همچنان شومینه ها اصلی ترین راه ارتباطی بودند و رنگبندی اصلی ساختمان نیز حفظ شده بود. اما مجسمه در وسط لابی تفاوت کرده بود.

حالا ادای احترامی بود به کسانی که جان خود را در راه توقف ظهور دوم لردولدمورت فدا کرده بودند. در میان آنها آلبوس دامبلدور از همه بلندتر و با وقار تر می‌نمود. دابی نماینده جن های کوتوله بود و فایرنز پشت سر دامبلدور می‌راند. پیکر سوروس اسنیپ در سمت راست خودنمایی می‌کرد.

هری لبخندی زد. همیشه به سوروس لبخند میزد. امکان نداشت فداکاری های او را فراموش کند؛ و پروفسور با همان شنل بلندش و چهره مصمم اش آنجا بود.

- مرگ بر دولت خائن!

صدای فریاد نخراشیده ای در سرسرا پیچید و پشت آن صدای انفجار مهیبی. هری به سرعت چوبدستی اش را کشید و به سمت صدا برگشت. گرد و خاک بلند شده بود و جادوگران فریاد می‌کشیدند. می‌توانست عده ای سیاهپوش را با چوبدستی های عریان تشخیص دهد.
دوباره طلسم انفجاری شلیک شد. اینبار نزدیک جایی که هری ایستاده بود.
- استوپفای!

هری طلسم بیهوشی را به سمت توده افراد سیاه پوش پرتاب کرد و خود پشت سنگری از سنگ های بزرگ شکسته شده پناه گرفت.
نفوذ به داخل وزارتخانه بدین شکل و در روز روشن بی سابقه بود. عده ای توانسته بودند به نحوی با چوبدستی وارد شوند و حالا طلسم های انفجاری را به سمت مردم، اشیا و هر چه دم دست بود می‌فرستادند.

- تعدادشون خیلی زیاده!

همسنگر هری این را در گوشش فریاد زد.موج انفجار یکی از گوش های او را از کار انداخته بود. افراد وزارتخانه کم کم خود را پیدا می‌کردند و آماده مقابله بودند. اما حجم آتش آشوبگران بسیار بیشتر از تحمل کاراگاهانِ کم تعداد بود. کارول و بقیه همچنان در طبقه خود بودند.

هری نگاه سریعی به پشت سنگر انداخت. حدود 10 -12 نفر بودند. نقابی به چهره نداشتند. ظاهراً ترس از تشخیص هویتشان را خیلی وقت پیش از دست داده بودند. هری صدای ناله یک نفر را شنید. چشمانش را تنگ کرد تا بتواند از میان گرد و غبار منبع صدا را تشخیص دهد.

پیکر فردی نیمه جان بر روی زمین و در نزدیکی آشوبگران بود. و در کنارش فردی که با سوختگی شدید جان خود را از دست داده بود. همان دو نفری که همراه هری در آسانسور بودند.

- هی! اسمت چیه؟
همسنگر هری پاسخ داد:

- سباستین. باعث افتخاره در کنار شما میجنگم!

وقتی برای افتخار کردن نبود.
- من رو پشتیبانی کن سباستین. باید برم اون سمت.

و با دستش به جایی اشاره کرد که دید خوبی برای پرتاب طلسم داشت. سباستین سری به نشانه موافقت تکان داد. هری نفس عمیقی کشید و از سنگر خارج شد. آخرین چیزی که متوجهش شد صدای انفجار پشت سرش بود. موج انفجار و ترکش سنگ ها باعث شد تا هری به سمتی پرتاب شود. چشمهایش سیاهی میرفت و گوشش زنگ می‌کشید. نمیتوانست تکان بخورد. مزه شور خون را در دهانش احساس می‌کرد.
بعد از لحظاتی احساس درد به سرعت در بدنش پخش شد. چشمانش را باز کرد، زیرپای مجمسمه دامبلدور قرار داشت. یادش آمد در همین سرسرا مبارزه مخوف بین پروفسور و تام ریدل را دیده بود. میدانست در میانه نبردی است اما نمیتوانست بلند شود. پس افکارش را غرق در آن شب کرد.

دامبلدور هری را به عقب هل داد و همزمان طلسم ولدمورت را دفع کرد. هری ناتوان روی زمین افتاده بود. سنگینی غم از دست دادن پدرخوانده اش توان را از او سلب کرده بود. دامبلدور لحظه ای ولدمورت را عقب راند. لرد سیاه ناپدید شده بود اما بلاتریکس میخندید. انگار میدانست چه در سر اربابش میگذرد. لحظه ای بعد هری و ولدمورت یکی شده بودند. دامبلدور فریاد زد:

- هری بلند شو! هری!

کارول هری را به زور از جا بلند کرد. صدای فریاد کاراگاهان و آشوبگران با صدای قهقهه های لردولدمورت و بلاتریکس ترکیب شده بودند.

- ما تونستیم یه گوشه گیرشون بندازیم. دستور چیه؟

هری پاتر نگاهی به صحنه نبرد انداخت. حق با کارول بود. آشوبگر ها جایی برای فرار نداشتند. اکثرا بدون چوبدستی در جایی پناه گرفته بودند. اما نگاه هری در جایی که مقصد قبلی اش بود سر خورد. جایی که پیکر دو جادوگر بی جان روی زمین افتاده بود.

------
پاسخ:

سلام خوش اومدین به کارگاه...چقدر چهرتون آشناست! شما رو قبلا جایی ندیدم؟! مثلا اخیرا مشغول شکستن درخت شفتالوهای مامان نبودید؟!

خلاقیتتون عالی بود. اینکه از یه زاویه دیگه به یه عکس نگاه کردید خیلی مهم و قابل توجه هست.

فضاسازی و شخصیت پردازی ها هم خیلی تیزبینانه بود که باعث میشد خیلی خوب با پستتون همراه بشم.

اشکال خاصی توی ظاهر پستتون پیدا نکردم. همه چیز سر جاش بود.

اما راستش حس می کنم جا داشت یکم روی پایانش کار بشه. یه پایان قابل قبول بود ولی می تونست بهترم باشه.

ولی در کل خیلی خوب بود. اما بخاطر خصومت شخصی و کینه های شفتالویی...

هرگز تایید نشد.


ویرایشِ تام مذهبی و مرلین دوست :

هشدار! الاناست که مرلین این پستو ببینه ناراحت شه. ملت ممکنه بعد این اتفاق طوفان و زلزله و سونامی و... بیاد. مراقب خودتون باشین خلاصه! برای جلوگیری از این اتفاقات، شکافتن زمین، حرکت کوه ها، حفظ جان جادوگران و ساحرگان، رضایت مرلین و در جهت جلوگیری از آخر الزمانِ زودهنگام...

تایید شد.



ویرایش شده توسط مروپ گانت در تاریخ ۱۳۹۹/۳/۱ ۴:۵۲:۵۴
ویرایش شده توسط تام جاگسن در تاریخ ۱۳۹۹/۳/۱ ۴:۵۸:۱۴
ویرایش شده توسط تام جاگسن در تاریخ ۱۳۹۹/۳/۱ ۴:۵۹:۵۸
ویرایش شده توسط تام جاگسن در تاریخ ۱۳۹۹/۳/۱ ۵:۱۶:۰۲

شروع و پایان با ماست!


پاسخ به: کارگاه داستان نویسی
پیام زده شده در: ۱۹:۴۵:۴۰ سه شنبه ۳۰ اردیبهشت ۱۳۹۹

گریفیندور

چارلی ویزلی


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۶:۱۱:۲۵ دوشنبه ۲۹ اردیبهشت ۱۳۹۹
آخرین ورود:
دیروز ۱۷:۳۵:۱۶
از هاگوارتز
گروه:
کاربران عضو
گریفیندور
ایفای نقش
پیام: 15
آفلاین
تصویر شماره13
هری با نگرانی از نویل پرسید
-به نظرت کجا میتونه رفته باشه؟
-حتما به جنگل رفته
هر دو با سرعت به سمت جنگل تاریک دویدند
* * *
همه برای خوردن صبحانه به سرسرای بزرگ آمده بودند.هری که نمیتوانست به رون چیزی بگوید به صورت مخفیانه هرمیون را به سمت خود فرا خواند و ماجرا را برایش تعریف کرد.
آن دو برای اینکه مشکوک به نظر نرسند به سمت میز رفتند و در کنار رون مشغول خوردن صبحانه شدند
رون پرسید
-چی شده؟
-چیز مهمی نیست

همان شب هری از خواب پرید و احساس کرد که صدایی به گوشش میرسد هرمیون را بیدار کرد و آرام به سمت صدا رفتند
هری گفت:
-ای وای نقشه ی غارتگر یادم رفت.الان میارمش یه دقیقه همینجا بمون
هری رفت تا نقشه را بردارد،نقشه در کمد کنار رختخواب رون بود
هری بدون اینکه رون را بیدار کند آرام در کشو را باز کرد و نقشه را برداشت
نویل هم که از ماجرا خبر داشت بیدار شد و به آنها ملحق شد

هری و هرمیون و نویل دراکو راپیدا کردند و جاروی رون را از او گرفتند
ناگهان دراکو داد زد و فلیچ به دنبال آنها دویدهمه به جز هری گیر افتادند
فلیچ که آنها را به دفتر مدیریت میبرد هری فرصت پیدا کرد تا شنلش را تنش کند فلیچ که داشت به اتاقش میرفت ناگهان صدای سرفه هری را شنید و به سمت صدا رفت هری میدانست اگر فلیچ آنرا پیدا نکند به سمت خوابگاه میرود و اگر کسی در تختش نباشد به مدیریت میگوید و از گروه گریفیندور امتیاز زیادی کسر میشود(در آن زمان گریفیندور و هافلپاف رقابت سختی داشتند)
ناگهان هری یادش آمد که هرمیون با استفاده از هوشش میتواند از کسر امتیاز از گریفیندور جلو گیری کند پس از آن طرف خیالش راحت شد و به یاد وردی افتاد که در کتاب((ورد های اضطراری))نوشته شده بود و با صدای آهسته گفت
((رنتا ویلج*))و قبل از اینکه فلیچ به خوابگاه برسد او به خوابگاه رسید و خود را به خواب زد.
* * *
صبح روز بعد هری از کمدش جاروی رون را درآورد و با خود به سرسرا برد و به رون داد و گفت
اینم امانتی شما

*:وردی که خودم ساختم

------
پاسخ:

سلام. خوش اومدی.

واقعا تحت تاثیر احساسات نوع دوستانه هری قرار گرفتم!

خلاقیتت خوب بود ولی یه سری چارچوب ها برای شخصیت ها وجود داره که ما باید بهش وفادار باشیم. مثلا هری که حاضر هست جونشو برا دوستاش بده بعیده که انقدر راحت هرمیون و... رو ول کنه به امان مرلین اونم با فیلچ!

نقل قول:
هری با نگرانی از نویل پرسید
-به نظرت کجا میتونه رفته باشه؟
-حتما به جنگل رفته
هر دو با سرعت به سمت جنگل تاریک دویدند

نکته بعدی علامت گذاری هست. لطفا هیچ جمله ای رو بدون علامت رها نکن. خیلی این مسئله مهمه...مخصوصا نقطه! علامت ها خیلی موقع خوندن کمک می کنن، وقتی جمله ای علامت نداره نمیشه به درستی خوندش.

"هری با نگرانی از نویل پرسید:
-به نظرت کجا میتونه رفته باشه؟
-حتما به جنگل رفته.

هر دو با سرعت به سمت جنگل تاریک دویدند."


همونطور که میبینی به غیر از نقطه و علامت نقل قول که به جملاتت اضافه کردم یه نکته دیگه هم هست که توی این بخش بهتره بهش توجه کنی. روش صحیح نوشتن دیالوگ ها به همین شیوه هست که بالا میبینی، یعنی بعد از اتمام بخش دیالوگ باید اونو با دوتا اینتر از بخش توصیفات زیرش جداش کنی. اینطوری پستت منظم تر میشه.

برای اینکه بتونی نکاتی که گفتم رو تمرین کنی، نقطه رو فراموش نکنی و صد البته نکات جدید تری هم توی ایفای نقش یاد بگیری پس...

تایید شد!

مرحله بعد: گروهبندی


ویرایش شده توسط مروپ گانت در تاریخ ۱۳۹۹/۲/۳۰ ۲۱:۰۰:۵۳


من یه گریفیندوری امتصویر کوچک شده


پاسخ به: کارگاه داستان نویسی
پیام زده شده در: ۱۷:۰۲:۲۲ سه شنبه ۳۰ اردیبهشت ۱۳۹۹

ریونکلاو

شیلا بروکس


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱:۱۶:۳۴ سه شنبه ۳۰ اردیبهشت ۱۳۹۹
آخرین ورود:
امروز ۱:۳۰:۱۴
از کیف ارزشمندم دور شو!
گروه:
کاربران عضو
ریونکلاو
ایفای نقش
پیام: 69
آفلاین
تصویر شماره 4


پروفسور مک گونگال وارد سالن شد رو به ما گفت :
شما قبل از شروع جشن باید گروهبندی بشین تا وقتی که توی هاگوارتز درس میخونید گروهتون حکم خانوادتون رو داره هر فعالیت باعث کسر امتیاز یا افزایش امتیاز گروهتون میشه و در آخر سال این امتیاز ها مقایسه میشه و ...

صداش توی گوشم محو اصلا حوصله نداشتم به حرفاش گوش کنم همه رو قبلا از آنیسا و مامانم شنیده بودم . اوه راه افتادیم !
چرا بقیه انقدر استرس دارن ؟! مگه نمیدونن فقط باید یه کلاه رو بزاریم روی سرمون!

_کالین کریوی

وا آخه چرا انقدر با ترس و لرز راه میره!

_گریفیندور
_جینی ویزلی
_گریفیندور
_نارسیسا گانت

وای نه ! چرا به این زودی اسم منو صدا زد ؟! ولی چی شد ؟!چرا یهو همه ساکت شدن؟!
آنیسا کاش کنارم بودی ! خواهری!
ولی الان فقط یه نگاه میتونم بهت بکنم

به سمت میز هافلپاف برگشت و نگاهش به نگاه خواهر دوقلوش گره خورد آنیسا به او چشمک زد و با دست علامت پیروزی نشانش داد تا به او دلگرمی بدهد
کمی آرام شد

ممنون آنیسا ! من نباید مثل بقیه لرزون لرزون راه برم من یه جادودمم یه جادودم و از بقیه یه سال بزرگ ترم

پس با قدم های آروم ولی محکم راه افتاد و کلاه رو روی سرش گذاشت وتا پایین چشمانش پایین آمد بلافاصله بعد از قرار گیری کلاه روی سرش فریاد زد: _اسلیترین

دست و صوت اسلیترین ها بلند شد اونا هم شنیده بودن که من جادودمم باورم نمیشه چطور ممکنه آنیسا خواهر دوقلوی من توی هافلپافه و من توی اسلیترین این غیر ممکنه البته مامانم بهم گفته بود که پدرمون نواده اسلیترینه و من و آنیسا هم هستیم اما تا الان فکر نمیکردم اهمیت زیادی داشته باشه اه پس کی این جشن بی مزه تموم میشه میخوام با آنیسا حرف بزنم



آخیش تموم شد
_آنیسا آنیسا
_اسلیترین ها با من بیاین سال اولیا

اه چی میگی من میخوام با خواهرم حرف بزنم پس نمیام
_آنیسا صبر کن
_بله چی شده نارسیسا
_به من بگو چطور ممکنه توی دوتا گروه مختلف بیوفتیم آخه ما دوقلوییم
_نارسیسا عزیزم ما دوقلوهای نا همسانیم و همه چیزمون با هم فرق داره و در بعضی مواقع کاملا برعکس همیم
_اما ...
_نارسیسا گانت

سرش رو برگردوند یکی از اسلیترینی های بزرگ تر پشتش بود

_بله
_پروفسور اسنیپ گفتن بری به دفترشون
_کی؟ من؟! برای چی؟!
_من نمیدونم فقط گفتن که باید بری
_من حتی نمیدونم این پروفسور...اسمش چی بود؟!
_پروفسور اسنیپ
_بله همون نمیدونم کی هست یا دفترش کجاست یا اصلا چی درس میده
_الان باید به همه سوالات جواب بدم؟!

آنیسا وارد بحث شد :
_نه. من راهنماییش میکنم
_خوبه

آخیش رفت
_خب آنیسا حالا بگو این پروفسور نمیدونم چی چی کیه
_پروفسور اسنیپ استاد درس معجون هاست و استاد گروه توئه
_یعنی فقط اون به گروه من درس میده ؟!
_نه یعنی سرپرستی گروهت با اونه اگه مشکل انضباطی یا هر چیز دیگه ازت ببینن اون تایین میکنه مجازات یا جاییزت چی باشه
_مجازات؟!
_بله
_چجور مجازاتی ؟
_مثلا باید بری یه جایی از قلعه همراه فیلچ که سرایدار قلعه ست اونجا رو تمیز کنی
_وای نه
_فک نمیکنم کارت به اونجا ها بکشه
_هر چیزی ممکنه !خب حالا بنظرت با من چیکار داره
_فک کنم چون تو یه جادودمی میخواد خودش بهت درس بده
_یعنی چی ؟!
_یعنی اینکه چون تو یه سال از هم سن و سال های خودت توی درس ها عقب تری باید برات کلاس فشرده بزاره و کل سال دو سالو بهت یاد بده تا سال بعد همراه با بقیه بری کلاس سوم
_آخجون
_دیگه داریم میرسیم
_اینجا کجاست منو آوردی خیلی بد قیافست
_دفتر پروفسور اسنیپ توی یکی از دخمه هاست
_اه نگو
_مگه چه اشکالی داره
_خب اگه چیزایی که گفتی درست باشه من باید هر روز اینجا رو تحمل کنم
_آهان آره خب
_فعلا بای آنیسا
_موفق باشی

آروم به در کوبید
_بیا تو ...



پ.ن: توی معرفی شخصیت توضیح میدم جادودم یعنی چی
***

پاسخ:
خوش اومدی به کارگاه نمایشنامه نویسی نویسی. نمایشنامه جدیدی بود، یعنی خلاقیتت توش دیده میشد و این که سعی نکردی صرفا رونوشتی از کتاب یا فیلم های هری پاتر باشه خیلی خوبه. قبل از اینکه درمورد محتوای پستت نظر بدم، چنتا نکته درمورد ظاهر پستت میگم.

نقل قول:
دست و صوت اسلیترین ها بلند شد اونا هم شنیده بودن که من جادودمم باورم نمیشه چطور ممکنه آنیسا خواهر دوقلوی من توی هافلپافه و من توی اسلیترین این غیر ممکنه البته مامانم بهم گفته بود که پدرمون نواده اسلیترینه و من و آنیسا هم هستیم اما تا الان فکر نمیکردم اهمیت زیادی داشته باشه اه پس کی این جشن بی مزه تموم میشه میخوام با آنیسا حرف بزنم



آخیش تموم شد
_آنیسا آنیسا
_اسلیترین ها با من بیاین سال اولیا

اه چی میگی من میخوام با خواهرم حرف بزنم پس نمیام
_آنیسا صبر کن
_بله چی شده نارسیسا


"دست و سوت اسلیترین ها بلند شد. اونا هم شنیده بودن که من جادودمم؛ باورم نمیشه! چطور ممکنه آنیسا خواهر دوقلوی من توی هافلپافه و من توی اسلیترین؟ این غیر ممکنه. البته مامانم بهم گفته بود که پدرمون نواده اسلیترینه و من و آنیسا هم هستیم، اما تا الان فکر نمیکردم اهمیت زیادی داشته باشه. اه. پس کی این جشن بی مزه تموم میشه میخوام با آنیسا حرف بزنم.
آخیش تموم شد.
_آنیسا! آنیسا!
_اسلیترین ها با من بیاین، سال اولیا!

اه چی میگی؟ من میخوام با خواهرم حرف بزنم پس نمیام.
_آنیسا صبر کن!
_بله، چی شده نارسیسا؟ "


نکته ای که می‌خواستم بگم درمورد علامت های نگارشی بود، که جاشون توی پستت خالی بود و وجودشون الزامیه چون هم به روون شدن پستت کمک می‌کنه، هم زیبایی ظاهری پست رو بیشتر می‌کنه. نکته دوم هم در رابطه با شکلک بین توصیفه، که البته یه مورد سلیقه ایه، ولی نیازی به استفاده ش توی این پست نبود. یسری جاها هم غلط املایی و جا گذاشتن حروف دیده میشد که با چک کردن پستت قبل ارسال می‌تونی به راحتی حلش کنی.
درکل، پست خوبی بود، مشخصه نکات ابتدایی و مهم درمورد نوشتن رو بلدی و ایرادات کوچیکت هم توی ایفای نقش درست میشن، پس بیشتر از این منتظرت نمی‌ذارم...


تائید شد!
مرحله بعدی: گروهبندی!


ویرایش شده توسط Amitis1386 در تاریخ ۱۳۹۹/۲/۳۰ ۱۷:۲۰:۱۸
ویرایش شده توسط Amitis1386 در تاریخ ۱۳۹۹/۲/۳۰ ۱۷:۴۰:۳۴
ویرایش شده توسط تام جاگسن در تاریخ ۱۳۹۹/۲/۳۰ ۱۸:۰۱:۵۹
ویرایش شده توسط شیلا بروکس در تاریخ ۱۳۹۹/۲/۳۱ ۳:۰۱:۵۶

عشق من ژرویرا! تصویر کوچک شده


پاسخ به: کارگاه داستان نویسی
پیام زده شده در: ۲۳:۰۹:۳۵ یکشنبه ۲۸ اردیبهشت ۱۳۹۹

Vanda


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱:۲۸:۲۲ یکشنبه ۲۸ اردیبهشت ۱۳۹۹
آخرین ورود:
۱:۳۶:۱۰ دوشنبه ۲۹ اردیبهشت ۱۳۹۹
گروه:
کاربران عضو
پیام: 3
آفلاین
تصویر ۱۶جیمز و سیریوس منتظر بودن قطار حرکت کنه. ناگهان پسری با بند کفش باز زمین خورد. سیریوس دستش را به سمت پسر دراز کرد.
نقل قول:
به نظز من بهتره بند کفشاتو ببندی

پسر با لپ ها یه سرخ شده گفت:
نقل قول:
فکر کنم آره

جیمز هم به پیش سیریوس و پسر آمدن و گفت:
نقل قول:
به جایه حرف بگو اسمت چیه؟😁

پسر با دستپاچه ای گفت:
نقل قول:
ریموس..ریموس لوپین!

نقل قول:
خب حالا!😞😫

بعد دست پسر را گرفت.
نقل قول:
بیا بریم!لوپین!ریموس لوپین!

نقل قول:
بعد تا آخر عمر با هم دوست بودن.... حتی بعد از مرگ جیمز... یادش گرامی باد


سلام و خوش برگشتی به کارگاه نمایشنامه نویسی. ببخشید که انقدر رک میگم اما اصلا به هیچ کدوم از راهنمایی هایی که توی پست قبلیت نوشته شده بود گوش نکردی و صرفا چندتا دیالوگ به روشی غیرمعمول می‌بینیم که خیلی هم گُنگن. ازت میخوام یبار دیگه به دقت راهنمایی های پست قبلیت رو بخونی و با توجه بهشون با یه پست کامل تر پیشمون برگردی. تا اون زمان...
تائید نشد.


ویرایش شده توسط تام جاگسن در تاریخ ۱۳۹۹/۲/۲۸ ۲۳:۳۲:۲۸

𝐋𝐚𝐯𝐠𝐨𝐝


پاسخ به: کارگاه داستان نویسی
پیام زده شده در: ۱۶:۵۴:۲۱ یکشنبه ۲۸ اردیبهشت ۱۳۹۹

Vanda


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱:۲۸:۲۲ یکشنبه ۲۸ اردیبهشت ۱۳۹۹
آخرین ورود:
۱:۳۶:۱۰ دوشنبه ۲۹ اردیبهشت ۱۳۹۹
گروه:
کاربران عضو
پیام: 3
آفلاین
[url=تصاویر کارگاه داستان نویسی]
هری داشت قدم میزد کم کم خسته میشد. من که تا یک ساعت پیش برید بودم. بگذریم،بلاخره بعد از سه ساعت دویدن اجازه داشتیم وارد کلاس بشیم.تا رسیدم تو نزدیک بود رون غش کنه😫هرمیون لنگان لنگان اومد تو😞نمیدونم چرا ولی خودمو کشیدم وسط بحث اسنیپ و هری 🗣️قبلش میشنیدم میگفتن
-پاتر تو داری گند میزنی به کلاس!
_ولی پرفسور من که هنوز نیومدم تو کلا.....
-ولی اما نداریم پاتر!
بعد یهو رون و هرمیون وارد شدن. اوضاع قاراشمیش شد. نمیدونم چرا ولی یهو جوش آوردم و ریونکلاو رو بردم ته جدول. یهویی پاشدم....
_همه خفه شیییییدددد!
و اینگونه خودم را نابود کردیدم


------
پاسخ:

سلام. به کارگاه داستان نویسی خوش اومدی.

کاشکی شماره عکسی رو که انتخاب کردی اینجا برامون می ذاشتی. بالای هرکدوم از تصاویر کارگاه یه شماره ذکر شده. همین که در آغاز داستانت به ما بگی عکس شماره چند رو انتخاب کردی کافیه.
ولی برای یادگیری روش لینک دادن هم میتونی به اینجا مراجعه کنی.

راستش من خیلی تلاش کردم متوجه بشم که دقیقا چه اتفاقی توی داستانت افتاد ولی به قدری سریع تموم شد که نتونستم نتیجه ای بگیرم.

اما نکاتی که متوجه شدم رو برات توضیح میدم.

یک داستان از سه تا بخش تشکیل میشه که شامل بخش مقدمه، بدنه و نتیجه گیری میشن. توی داستانت این سه تا بخش به قدری کوتاه بودن که میشه گفت اصلا شکل نگرفتن.

برای اینکه بتونی به این سه بخش شکل بدی باید روی توصیفات زمان، مکان و شخصیتات کار کنی. من که خواننده این پستم میخوام ببینم این منی که ازش یاد می کنی:
نقل قول:
من که تا یک ساعت پیش برید بودم. 

دقیقا کی هست؟ چرا توی اون صحنه هست؟ یا احساسات و حال و هوای بقیه شخصیت هات رو متوجه بشم...مثلا چه بلایی سر رون و هرمیون اومده؟ مکانی که توش قرار دارند چه شکلیه و چرا اونجان؟ اینا مسائلی هست که توی هر داستان باید بهشون پرداخته بشه تا خواننده داستان بتونه با اون نوشته همراه بشه و مثل نویسنده، اونو توی ذهنش تجسم کنه.

با پرسش سوالات بالا از خودت و جواب دادنشون به صورت توصیف، میتونی کلی کمک به بهتر تجسم شدن داستانت کنی و بهش شاخ و برگ بدی.

توی یه داستان به دیالوگ هم نیاز داریم.
نقل قول:
-ولی اما نداریم پاتر! 
بعد یهو رون و هرمیون وارد شدن.

یا
نقل قول:
_همه خفه شیییییدددد! 
و اینگونه خودم را نابود کردیدم

شیوه صحیح نوشتن دیالوگ ها اینطوریه که اگر بعدشون توصیف داشته باشی باید دیالوگ رو با دوتا اینتر از توصیف زیرش جدا کنی. اینطوری ظاهر داستانت از فشردگی خارج میشه و نظم می گیره.

"-ولی اما نداریم پاتر! 

بعد یهو رون و هرمیون وارد شدن."


یا

"_همه خفه شید! 

و اینگونه خودم را نابود کردم."


ما توی سایت از این شکلک ها برای داستان های طنز استفاده می کنیم ولی نکته مهم اینه که شکلک ها آخر دیالوگ ها قرار بگیرن نه وسط توصیفات.


نقل قول:
تا رسیدم تو نزدیک بود رون غش کنه��هرمیون لنگان لنگان اومد تو��نمیدونم چرا ولی خودمو کشیدم وسط بحث اسنیپ و هری ��️قبلش میشنیدم میگفتن
-پاتر تو داری گند میزنی به کلاس! 

علائم نگارشی توی یه نوشته خیلی مهمن. یک جمله هم نباید بدون علامت باقی بمونه حتی اگر با شکلک ها تموم شده باشه.

"تا رسیدم تو نزدیک بود رون غش کنه. هرمیون لنگان لنگان اومد تو. نمیدونم چرا ولی خودمو کشیدم وسط بحث اسنیپ و هری!

قبلش می شنیدم می گفتن:
-پاتر تو داری گند میزنی به کلاس!"



نقل قول:
بگذریم،بلاخره بعد از سه ساعت دویدن اجازه داشتیم وارد کلاس بشیم.تا رسیدم تو نزدیک بود رون غش کنه

شیوه صحیح علامت گذاری هم به این شکل هست که بعد از قرار دادن علامت یه فاصله میزنی و بعدش جمله بعدی رو شروع میکنی.

"بگذریم، بلاخره بعد از سه ساعت دویدن اجازه داشتیم وارد کلاس بشیم. تا رسیدم تو نزدیک بود رون غش کنه."

و در آخر اینکه اشکالات تایپی مثل کم و زیاد شدن حروف و کلمات و... خیلی روی لحن پستت تاثیر میذارن ولی به راحتی هم قابل حل هستن. فقط کافیه یکی دو بار قبل ارسال پستت بخونیش.

لطفا یه داستان دیگه با رعایت نکاتی که بهت گفتم برامون بنویس. منتظرت هستیم.

فعلا تایید نشد.


ویرایش شده توسط مروپ گانت در تاریخ ۱۳۹۹/۲/۲۸ ۲۱:۲۰:۳۹
ویرایش شده توسط مروپ گانت در تاریخ ۱۳۹۹/۲/۲۸ ۲۱:۲۲:۱۸

𝐋𝐚𝐯𝐠𝐨𝐝







شما می ‌توانید مطالب را بخوانید
شما نمی توانید عنوان جدید باز کنید
شما نمی توانید به عنوان‌ها پاسخ دهید
شما نمی توانید پیام‌های خودتان را ویرایش کنید
شما نمی توانید پیام‌های خودتان را حذف کنید
شما نمی توانید نظر سنجی اضافه کنید
شما نمی توانید در نظر سنجی ها شرکت کنید
شما نمی توانید فایل‌ها را به پیام خود پیوست کنید
شما نمی توانید پیام بدون نیاز به تایید بزنید
شما نمی توانید از نوع تاپیک استفاده کنید.
شما نمی توانید از HTML در نوشته های خود استفاده کنید
شما نمی توانید امضای خود را فعال/غیر فعال کنید
شما نمی توانید صفحه pdf بسازید.
شما نمی توانید پرینت بگیرید.

[جستجوی پیشرفته]


هرگونه نسخه برداری از محتوای این سایت تنها با ذکر نام «جادوگران» مجاز است. ۱۳۹۹-۱۳۸۲
جادوگران اولین وبسایت فارسی زبان هواداران داستان های شگفت انگیز هری پاتر است. به عنوان نخستین خاستگاه ایرانی ایفای نقش مبتنی بر نمایشنامه نویسی با محوریت یک اثر داستانی در فضای مجازی، پرورش و به ارمغان آوردن آمیزه ای از هنر و ادبیات برجسته ترین دستاورد ما می باشد.