هری پاتر نخستین مرجع فارسی زبان داستان های شگفت انگیز هری پاتر

هری پاتر نسخه موبایل


در حال دیدن این عنوان:   1 کاربر مهمان





پاسخ به: پارک جادوگران
پیام زده شده در: ۲۰:۴۲:۳۳ یکشنبه ۱۲ مرداد ۱۳۹۹

اسلیترین، مرگخواران

مرلین


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۲۱:۵۹ جمعه ۱۷ آبان ۱۳۹۸
آخرین ورود:
امروز ۲۱:۱۴:۰۳
از بارگاه ملکوتی
گروه:
ناظر انجمن
کاربران عضو
اسلیترین
ایفای نقش
مرگخوار
پیام: 70
آفلاین
چندین دقیقه ای بود که لرد روی نیمکت پارک نشسته بودند. به طرز عجیبی هیچ مرگخواری در دید ایشان نبود. لرد تنهای تنها نشسته و حتی نجینی هم دیگر در کنارش نبود.
یادآوری نجینی دوباره باعث شد تا لرد عصبانی بشن! بله! لرد که از غیبت کسی افسوس نمی‌خورن یا دلشون براش تنگ نمیشه؛ بلکه از دستش عصبانی می‌شدند!

هر چند دقیقه یکبار صدای جیغی به گوش می‌رسید. یحتمل بلاتریکس مشغول شکنجه کردن مرگخواران بود تا وظایفشون را به درستی انجام بدن. لرد بسیار از این رویه راضی بودن. همواره تمامی ماموریت ها به این منوال ختم به خیر می‌شد.

اما مورد عجیب تر این بود که لرد احساس می‌کرد که کسی علامت شوم را لمس کرده. چرا و به چه علت؟ آیا مرگخوارانی مشغول خیانت بودند؟ آیا چیزی را از لرد پنهان می‌کردند... ریشه افکار لرد با صدای جیغ دیگری پاره شد.

- بلاتریکس ما ضربه آخر را زد. احساس می‌کنیم که شیلا بوده است.

جادوگران در پارک با حیرت و ترس به این طرف و آن طرف می‌رفتند و گاهی که نگاهشان به لرد می‌خورد مبلغ را پرداخت و قبض را تحویل می‌گرفتند و مرلین هم با عصایش ارواح جدا شده از کالبد هایشان را جمع آوری می‌کرد.

لرد نفس عمیقی کشید و از جایش بلند شد. ردایش را صاف کرد. همواره از رودولف شنیده بود که "برخورد اول خیلی مهمه! "

- مایلیم زودتر با حیوان خانگی جدیدمون آشنا بشیم. پس این بلاتریکس کجاست؟

در گوشه دیگر پارک بلاتریکس، شیلا را روی زمین رها و کیفش را روی زمین خالی کرد. مارهای کوچک و بزرگ به سرعت روی زمین پخش شدند و به هرکس که می‌رسیدند نیشی را حواله اش می‌کردند.

- به سوی اربابم حرکت کنید!

و خب طبیعتاً مار ها از بلاتریکس فرمان نمی‌گرفتن!


شروع و پایان با ماست!


پاسخ به: پارک جادوگران
پیام زده شده در: ۱۸:۵۰:۲۸ یکشنبه ۱۲ مرداد ۱۳۹۹

ریونکلاو، مرگخواران

شیلا بروکس


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱:۱۶:۳۴ سه شنبه ۳۰ اردیبهشت ۱۳۹۹
آخرین ورود:
امروز ۲۰:۱۳:۲۵
از کیف ارزشمندم دور شو!
گروه:
کاربران عضو
ریونکلاو
ایفای نقش
مرگخوار
پیام: 84
آفلاین
شیلا در کسری از ثانیه متوجه شد که رکورد اشتباهاتش را شکسته است. در یک دقیقه و به صورت هم زمان سه خطا چیزی نبود که برای شیلا عادی باشد. او همزمان هم با آیلین موافقت و هم با بلا مخالفت کرده بود ومهم تر از این دو، اینکه الان چشمانش رو بسته بود و تسلیم سرنوشت شده بود. پس مغزش سریعا فرمان داد که چشمانش رو باز کند وگندی که زده بود را اصلاح بنماید.

_یه بار دیگه بگو چی گفتی شیلا.
_هیچی اصلا! غلط کردم! ولی میگما پنجاه تا مار بس نیست؟ آخه بیرون آوردن اون همه مار خیلی طول میکشه؟ ممکنه یک سال طول بکشه.
_شیلا؟
_ها؟ چشم! اما آخه من نگران خودتونم. اگه کنترل مارهام از دستم خارج شه چی؟ اگه یه وقت نیش بزن بقیه رو چی؟ بعضیاشون سمین ها! اگه مرگخوارا رو له کنن چی؟ اصلا مگه نمیخوای مرگخوارا بی سر و صدا جمع بشن خب مار میخوای چیکار؟ اونم صد و چهل تا! مگه میشه ارباب صد و چهل تا مارو نبینن؟ بیا و بگذر از این مار های من.
_
_


فیس فیسوی ارباب

هیچکس حق نداره ازم دورش کنه!

"ONLY RAVEN"


پاسخ به: پارک جادوگران
پیام زده شده در: ۱۵:۴۸:۲۵ یکشنبه ۱۲ مرداد ۱۳۹۹

گریفیندور، محفل ققنوس

لاوندر براون


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۹:۲۸:۰۲ دوشنبه ۱۶ تیر ۱۳۹۹
آخرین ورود:
امروز ۱۲:۳۷:۱۰
از یک جای قشنگ
گروه:
محفل ققنوس
کاربران عضو
گریفیندور
ایفای نقش
پیام: 56
آفلاین
شیلا با کیف مار هایش بازگشت.

-بلا؟
-چیه؟
-میسه دو سه تا شون پیش خودم بمونن؟
-نه
-خب، دو تا شون بمونن!
-نه
-یکیشون؟
-نه
-همه شون؟
-بحث میکنی با من؟ کروشیو!

شیلا روی هوا بلند شد و نعره زد.بعد روی زمین افتاد.
-اصلا هیچ کدومشونو نمیدم! زنده باد آیلین که غرورشو زیر پا نگذاشت!
-چی؟

صورت بلاتریکس عین لبو سرخ شده بود. هیچ کس نمیدانست او میخواهد چه بلایی سر شیلا بیاورد.شیلا چشم هایش را بست و منتظر آوداکداورا ماند


آدم خوبی باش ولی وقتتو برای ثابت کردنش هدر نده.

خیلی وقتا یه نفر می میره، بدون اینکه دیگران به یاد بیارن آدم خوبی بوده. مثل من.
دختری که تشنه محبت بود؛ ولی مرد و هیچ کس هم نفهمید.


لاوندر براون


پاسخ به: پارک جادوگران
پیام زده شده در: ۲۰:۲۶:۳۰ شنبه ۱۱ مرداد ۱۳۹۹

هافلپاف

وین هاپکینز


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۵:۱۶ چهارشنبه ۱۹ تیر ۱۳۹۸
آخرین ورود:
امروز ۱۸:۴۳:۴۲
از معدنِ زیر سایه ی ارباب!
گروه:
کاربران عضو
هافلپاف
ایفای نقش
پیام: 233
آفلاین
بعد از مدتی تفکر، بلاتریکس گزینه ی خوبی رو برای پیدا کردن یه حیوون خونگی پیدا کرد ... شیلا بروکس!
-آهای شیلا!

از اونجایی که مدت کوتاهی از شکنجه شدن آیلین نگذشته بود، و شیلا هم نظاره گر این صحنه بود به سرعت برق خودش رو به بلاتریکس رسوند.
-چی شده بلا؟
-سریع برو کلکسیون مارایی که تا الان جمع کردی رو بیار.

با شنیدن این حرف شیلا یکه خورد؛ اون باید کیفِ سبز رنگی که چند سال پیش با شور و شادی از فروشگاهی در لندن خریده بود، و ماراش رو داخلش قرار داده بود رو جلوی پای بلاتریکس خالی می کرد ... در غیر این صورت حتما به سرنوشت بدی دچار می شد!

-خب؟
-چیزه ... باشه الان می رم میارمشون.

شیلا با اضطراب به طرف اتاقش دوید و در رو پشت سرش بست!


ویرایش شده توسط وین هاپکینز در تاریخ ۱۳۹۹/۵/۱۱ ۲۰:۳۰:۳۹
ویرایش شده توسط وین هاپکینز در تاریخ ۱۳۹۹/۵/۱۱ ۲۰:۳۳:۰۹

تصویر کوچک شده


پاسخ به: پارک جادوگران
پیام زده شده در: ۱۰:۰۰:۴۴ یکشنبه ۲۹ تیر ۱۳۹۹

اسلیترین

نیکلاس مالفوی


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۲:۲۱:۲۷ سه شنبه ۱۷ تیر ۱۳۹۹
آخرین ورود:
۱۷:۵۰:۱۴ دوشنبه ۶ مرداد ۱۳۹۹
از تبریز
گروه:
اسلیترین
کاربران عضو
ایفای نقش
پیام: 19
آفلاین
آیلین خیلی خوشحال از اینکه زنده مانده خواست برود تا آرام مرگخواران را بیاورد اما ناگهان غرورش به او گفت:« ای بچه ضعیف نمیتونی ،در مقابل یک آدم وایستی؟» آیلین توجهی نکرد و به راهش ادامه داد اما فریاد های غرورش تبدیل به غرش شد و به او غلبه کرد از راهش برگشت و به سمت بلاتریکس رفت .

-ببخشید ولی من اصلا از اینکه وسط حرف شما پریدم ناراحت و پشیمان نیستم. وسط حرفتان میپرم خوب هم میپرم.

- چی باعث شد به چنین نتیجه ای برسی؟

- غرورم.

-خب مطمعنی که نظرتو عوض نمیکنی؟

- نه اصلا ،می‌خواد مگه چه بشود ؟

- خب پس خودت خواستی!



و بلاتریکس چوب دستی خود را با وقاری توصیف نکردنی در آورد و به آیلین نشانه رفت.

- مثلا میخواهی با آن چوبدستی کجت چه کار کنی؟

رنگ صورت بلاتریکس به قرمزی گرایید . اصلا دوست نداشت کسی به چوبدستی او توهین کند. صد عدد کروشیو نثار آیلین کرد و آیلین جیغ کشید و بلاتریکس هم در همان حین داشت به الیوندر فحش میداد که چرا همچنین چوبدستی به او داده.

- خب تو هم از ماموریت بر کناری.

و آیلین را با درد زیاد تنها گذاشت تا خودش فکر کند ببیند چه کسی لایق این ماموریت است. نگاهش را در اطراف چرخاند که نگاهش به یک خفاش افتاد، فهمید ربکا است.

- هی ربکا میتوانی این کاری را که میگویم انجام دهی؟

- بله بلا بفرمایید.

- خب برو آرام تمام مرگخواران را آرام به اینجا بیاور.

- چشم!

ربکا رفت تا جمعیت مرگخواران را با آرامش به صدا کند ولی ناگهان چند انسان توجه ربکا را جلب کردند. او دقت کرد و دید آنها بوباتونی هستند.

-

- هی چرا داد میزنی؟

و بلا مجبور بود دوباره دنبال مرگخوارا دیگر بگردد.


فقط لرد
زنده باد لردسیاه🥰
زنده باد اسلایترین🤪
زنده باد شرارت واقعی😍


پاسخ به: پارک جادوگران
پیام زده شده در: ۲۰:۵۰:۱۱ شنبه ۲۸ تیر ۱۳۹۹

ریونکلاو، مرگخواران

لیسا تورپین


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۶:۱۶ چهارشنبه ۱ دی ۱۳۹۵
آخرین ورود:
امروز ۱۹:۲۸:۵۱
از جایی که مردمانش همیشه قهرند!
گروه:
کاربران عضو
ایفای نقش
ریونکلاو
مرگخوار
پیام: 466
آفلاین
هر مرگخواری میدانست پریدن وسط حرف بلاتریکس اصلا به نفعش نیست و عواقب جبران ناپذیری در پی دارد.
آیلین مرگخواری تازه وارد بود که کمی بعد از عضویتش، به ماموریت پیدا کردن حیوان خانگی آمده بود. هنوز فرصت کافی برای شناختن بلاتریکس و ویژگی های اخلاقی او پیدا نکرده بود.

- آیلین من میخوام سوالمو دوباره تکرار کنم. بهتره اول خوب فکر کنی و بعدش دوباره جواب بدی. میپری وسط حرف من؟

چهره‌ی بلاتریکس به شکلی شده بود که هر مرگخوار سابقه و دار و تازه واردی و هر جادوگر و مشنگی میتوانست خشم را در چشمان او، با وجود لبخند بسیار ملیحش، ببیند.
آیلین مثل هر مرگخواری از این حالت بلاتریکس ترسید. او باید بین غرور عقابی اش و از بین رفتن توسط بلاتریکس، یکی را انتخاب میکرد.
بعد از کمی فکر تصمیمش را گرفت. غرورش را بعدا هم میتوانست نشان دهد؛ فعلا باید زنده بماند تا بعدا بهترین مرگخوار ارباب شود.
- نه غلط کردم.

بلاتریکس که کمی از تسلیم شدن آیلین و از بین رفتن فرصت شکنجه اش ناراحت بود، سعی کرد دوباره برای آیلین توضیح دهد.
- وقتشه خودتو ثابت کنی. خیلی زود میری همه ی مرگخوارا رو بدون اینکه ارباب متوجه بشن جمع میکنی. میدونی که اگر انجامش ندی اتفاقای خوبی نمیفته.


تصویر کوچک شده


پاسخ به: پارک جادوگران
پیام زده شده در: ۹:۵۳:۲۹ جمعه ۲۷ تیر ۱۳۹۹

ریونکلاو، مرگخواران

آیلین پرینس


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۲۰:۳۲:۴۹ پنجشنبه ۲۴ بهمن ۱۳۹۸
آخرین ورود:
امروز ۱۶:۰۰:۳۴
از بالای سر ارباب
گروه:
کاربران عضو
ریونکلاو
ایفای نقش
مرگخوار
پیام: 154
آفلاین
خلاصه:
لرد دلش برای نجینی تنگ شده و حیوان خونگی می خواد. سو سگی پیدا می کنه ولی لرد قبول نمی کنه. بلاتریکس رودولف را میفرسته تا بی صدا مرگخواران رو بیاره ولی رودولف داد می زنه و همه می شنون. بلاتریکس به جاگسن میگه و اونم مجبوره که انجام بده.


جاگسن دست راستش را مخفیانه داخل ردایش برد و علامت شومش را در حالی که چهار پنج متر با مرگخواران فاصله داشت اندکی فشار داد.

-آخ!

تام که دید مرگخواران به او توجه نکردند کمی محکم تر فشار داد.

-آخ!

-بوق می زنی چرا!

بلاتریکس دید که تام هم دست کمی از رودولف ندارد، از او هم گذشت و به سراغ مرگخوار بعدی رفت.
-آیلین؟

-بعله.

-میخوام بری بی صدا مرگخوارا رو بیاری اینجا وگرنه...

-وگرنه چی؟

-می پری وسط حرفم؟

-آره.

-


ویرایش شده توسط آیلین پرینس در تاریخ ۱۳۹۹/۴/۲۷ ۱۰:۰۱:۲۹



تصویر کوچک شده


پاسخ به: پارک جادوگران
پیام زده شده در: ۲۲:۴۷:۵۷ پنجشنبه ۲۶ تیر ۱۳۹۹

گریفیندور، مرگخواران

ادوارد


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۲۰:۰۳ شنبه ۲۵ شهریور ۱۳۹۶
آخرین ورود:
امروز ۱۲:۰۳:۴۵
از باغ خانه ریدل
گروه:
کاربران عضو
ایفای نقش
گریفیندور
مرگخوار
پیام: 166
آفلاین
رودولف از لرد دور شد، ولی از مرگخواران نه.

- رودولف؟
- بله؟
- اگه یه حیون گنده اونجاس، ما نباید اون رو از فاصله دو متری ببینیم؟
-
رودولف نگاهی به بلاتریکس کرد که چوبدستی به دست به طرفش می‌اومد.

- بلا؟ عزیزم؟ رحم کن.
- از اولشم نباید تو رو مسئول این کار می‌کردم. گفتم بدون جلب توجه! داد زدن جزو کار هایی‌ئه که باعث جلب توجه میشه.
- یه بار دیگه سعی کنم؟
- نمی‌خواد یکی دیگه رو می‌فرستم.
- پس من میرم اون طرف. مثل اینکه اون ساحره های با کمالات راهشون رو گم کردن.
- نه. بشین سر جات.

رودولف ناامید و سرافکنده روی زمین نشست و با حسرت به ساحره هایی نگاه کرد که نمی‌تونست بهشون کمک کنه.

-جاگسن... تو برو بقیه رو خبر کن.
- من؟
- آره! تو. مشکلی داری؟
- اصلا!



تصویر کوچک شده
تصویر کوچک شده


پاسخ به: پارک جادوگران
پیام زده شده در: ۱۱:۱۶:۴۵ دوشنبه ۹ تیر ۱۳۹۹

اسلیترین، مرگخواران

مرلین


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۲۱:۵۹ جمعه ۱۷ آبان ۱۳۹۸
آخرین ورود:
امروز ۲۱:۱۴:۰۳
از بارگاه ملکوتی
گروه:
ناظر انجمن
کاربران عضو
اسلیترین
ایفای نقش
مرگخوار
پیام: 70
آفلاین
- چه حکمتی است در این مُردن؟
- هان؟
- در عاشقانه ترین مُردن؟
- دوباره داره شعر میگه.
- و مغز را به فضا بردن، و گریه را به خلا بردن.

رودولف برای سرنوشت تلخ خودش گریه می‌کرد. بلاتریکس همیشه کاری را به او محول می‌کرد که در آن ضعیف ترین بود و همیشه هم مجازات سختی برایش در نظر می‌گرفت. رودولف اگر اول مرد مظلوم عالم نبود قطعا مظلوم ترین بود. ولی این حقیقت را همیشه پشت چهره خشنش، قمه هایش و شعر گفتن های شبانه پنهان می‌کرد.

- اگه شعر گفتنت تموم شد ما باید بریم دنبال یه حیوون خونگی برای ارباب بگردیم.

رودولف باید سریعاً راهی برای جمع کردن مرگخوارا پیدا می‌کرد.

- اونجا رو نیگا! ساحره های با کمالات اونجا جمع شدن. نظرتون چیه همه بریم یه سلامی بکنیم؟

ولی مرگخواران بدون توجه به حرف رودولف مشغول پراکنده شدن بودند. بلاتریکس اما گوشه ای با چوبدستی آماده ایستاده بود و به رودولف چشم غره می‎رفت.

- رودولف نمیخواهی دنبال حیوانی برای ما بگردی؟

حالا ارباب هم به او چشم غره می‌رفت.

- بله ارباب. حتماً.

رودولف در پارک به راه افتاد. باید به اندازه کافی از لرد دور می‌شد تا جلب توجه نکند. بعد از چندین متر داد زد:

- یه حیوون گنده اینجاست! بیاید کمک!


شروع و پایان با ماست!


پاسخ به: پارک جادوگران
پیام زده شده در: ۲۱:۳۷:۱۷ شنبه ۳ خرداد ۱۳۹۹

ریونکلاو، مرگخواران

تام جاگسن


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۹:۴۱ سه شنبه ۶ فروردین ۱۳۹۸
آخرین ورود:
امروز ۲۱:۱۲:۱۳
از این ستون تا اون ستون 23 متر و 12 سانتی متره!
گروه:
ریونکلاو
کاربران عضو
ایفای نقش
مرگخوار
ناظر انجمن
پیام: 414
آفلاین
- ولی آخه ارباب.

سو برای رام کردن پانمدی زحمات زیادی کشیده بود. پس تلاش کرد تا به نحوی اربابش را راضی به نگه داشتن آن کند.

- روی حرف ما اما و ولی میاری سو؟
- نه ارباب.

تمام آن نحو ها نقش برآب شد!
بلاتریکس که درکمال تعجب در این چند دقیقه کار خاصی نکرده بود، ناگهان به خود آمد.
- پیس پیس.

چندلحظه ایستاد، رودولف دیگر باید تا الان جواب می‌داد. سرش را به سمت او برگرداند.

- گفتی وضعیت تاهلت چجوریاس؟

مثل همیشه در حال پرزنت ساحره ای به بهانه ی عضویت در جبهه ی مرگخواران بود، ساحره ی مذکور بسیار اتفاقی دچار ایست قلبی شده و جان به مرلین تسلیم کرد.
- عزیزم.
- جان؟
- همین الان بدون اینکه ارباب بفهمن می‌خوام مرگخوارا رو بیاری اینجا.

رودولف نگاهی به همسرش انداخت... درصورت مخالفت با دستورش تنبیهی سخت در انتظار بود؛ مجبور بود راهی برای جمع کردن مرگخواران بدون جلب توجه اربابشان پیدا کند.


آروم آقا! دست و پام ریخت!








شما می ‌توانید مطالب را بخوانید
شما نمی توانید عنوان جدید باز کنید
شما نمی توانید به عنوان‌ها پاسخ دهید
شما نمی توانید پیام‌های خودتان را ویرایش کنید
شما نمی توانید پیام‌های خودتان را حذف کنید
شما نمی توانید نظر سنجی اضافه کنید
شما نمی توانید در نظر سنجی ها شرکت کنید
شما نمی توانید فایل‌ها را به پیام خود پیوست کنید
شما نمی توانید پیام بدون نیاز به تایید بزنید
شما نمی توانید از نوع تاپیک استفاده کنید.
شما نمی توانید از HTML در نوشته های خود استفاده کنید
شما نمی توانید امضای خود را فعال/غیر فعال کنید
شما نمی توانید صفحه pdf بسازید.
شما نمی توانید پرینت بگیرید.

[جستجوی پیشرفته]


هرگونه نسخه برداری از محتوای این سایت تنها با ذکر نام «جادوگران» مجاز است. ۱۳۹۹-۱۳۸۲
جادوگران اولین وبسایت فارسی زبان هواداران داستان های شگفت انگیز هری پاتر است. به عنوان نخستین خاستگاه ایرانی ایفای نقش مبتنی بر نمایشنامه نویسی با محوریت یک اثر داستانی در فضای مجازی، پرورش و به ارمغان آوردن آمیزه ای از هنر و ادبیات برجسته ترین دستاورد ما می باشد.