هری پاتر نخستین مرجع فارسی زبان داستان های شگفت انگیز هری پاتر

هری پاتر نسخه موبایل


در حال دیدن این عنوان:   1 کاربر مهمان





پاسخ به: کارگاه داستان نویسی
پیام زده شده در: ۱۹:۵۵:۳۹ سه شنبه ۱۷ تیر ۱۳۹۹

اسلیترین

هوریس اسلاگهورن


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۴:۵۴:۵۴ دوشنبه ۱۶ تیر ۱۳۹۹
آخرین ورود:
۲۱:۱۴:۰۸ پنجشنبه ۲ مرداد ۱۳۹۹
گروه:
کاربران عضو
اسلیترین
ایفای نقش
پیام: 7
آفلاین
تصویر شماره ۱۶ کارگاه داستان نویسی

تصویر کوچک شده


جیمز پاتر، سیریوس بلک و ریموس لوپین سه دوست صمیمی باهوش و شجاع در سومین سال تحصیلشان در مسیر هاگوارز با قطار سریع السیر سرخ رنگ هاگوارز بودند:


در این بین اتفاق و مکالمه هایی در بین این سه نفر در جریان بود

سیریوس بلک با حالتی ستیزه جویانه به روزنامه پیام امروز نگا ه کرد وگفت :

چی دارم می بینم :

قیمت شیر و ماست لبنیات ۲۵ درصد افزایش داشته

اجاره خانه و مسکن گرون شده چی به گزارش خبرنگار
به علت گرانی مسکن مردم پشت بام هایشان را اجاره دادند

خبر گزاری پیام امروز

گروووووووووپ


جمیز روزنامه را با سرعت از دست سیریوس میگیرد و میگوید :


چی نرخ بیکاری افزایش داشته یکی از مدیرا اختلاص کرده چه چرت پرتی

ریموس لوپین با حالتی هیجان زده می گوید :

بیاین حرفو عوض کنیم در باره ی گردش هاگزمید شنیدید میگن پر از بازی های جادویی و تنقلاته من که حتما میرم

شما چی جیمز سیریوسش ما دوتا هم میاین

سیریوس گفت: من که به زور اجازه گرفتم پدرم میگه اونجا در شعن ما نیست پر از گند زاده ها و دورگه هاست .


جیمز گفت : کی ماه کامل میشه حوصلم سر رفت

ریموس گفت : با احتساب حسابی که من انجام دادم ۳ روز ۵۰ دقیقه ی دیگه

در همین هنگام پیتر پتی گرو وارد کوپه ان سه دوست می شود


سیریوس با حالتی ازرده خاطر گفت :
باز این دست پا چلفتی اومد

جیمز گفت : خواهشا این حرفا رو پیش پیتر نگو خودت که میدونی حوصله دعوا ندارم
مگه نه لوپین

لوپین با حالتی عجیب گفت : عععع اره درست میگه جیمز تو هیچی نگو

سیریوس گفت : از اونجا که دلم میخواد سر به سرش بذارم و لی شما نمیخواید کاریش ندارم

------
پاسخ:


سلام، به کارگاه داستان نویسی خوش اومدی.

داستان جالبی بود ولی چند تا نکته مهم وجود داره:

اولی اینه که اشکالات تایپی نسبتا زیادن. بعضیاشون با دو بار خوندن داستانت قبل ارسال برطرف میشن. بعضیای دیگه نیاز به دیدن شکل صحیح لغات و تکرار و تمرینشون دارند.

مثلا هاگوارتز بجای هاگوارز، اختلاس بجای اختلاص، شأن بجای شعن و...

نقل قول:
جیمز گفت : خواهشا این حرفا رو پیش پیتر نگو خودت که میدونی حوصله دعوا ندارم
مگه نه لوپین

نکته بعدی که خیلی مهمتر هم هست علائم نگارشین. در هیچ صورت جملاتمونو بدون علائمی مثل نقطه یا علامت سوال و تعجب و... رها نمی کنیم. ضمنا میتونی دیالوگاتو به شیوه ای که پایین مثال میزنم بنویسی:

"جیمز گفت:
-خواهشا این حرفا رو پیش پیتر نگو! خودت که میدونی حوصله دعوا ندارم. مگه نه لوپین؟"


در مورد کاربرد شکلک ها هم نکاتی هست اما به نظرم توی ایفای نقش بهتر میتونی تمرین کنی و یادشون بگیری. پس...

تایید شد!

مرحله بعد: گروهبندی


ویرایش شده توسط Adrienne در تاریخ ۱۳۹۹/۴/۱۷ ۲۰:۱۲:۰۴
ویرایش شده توسط Adrienne در تاریخ ۱۳۹۹/۴/۱۷ ۲۰:۵۰:۳۲
ویرایش شده توسط Adrienne در تاریخ ۱۳۹۹/۴/۱۷ ۲۰:۵۴:۱۲
ویرایش شده توسط مروپ گانت در تاریخ ۱۳۹۹/۴/۱۷ ۲۲:۲۴:۲۰


پاسخ به: کارگاه داستان نویسی
پیام زده شده در: ۱۳:۵۲:۰۲ سه شنبه ۱۷ تیر ۱۳۹۹

اسلیترین

نیکلاس مالفوی


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۲:۲۱:۲۷ سه شنبه ۱۷ تیر ۱۳۹۹
آخرین ورود:
۱۷:۵۰:۱۴ دوشنبه ۶ مرداد ۱۳۹۹
از تبریز
گروه:
اسلیترین
کاربران عضو
ایفای نقش
پیام: 19
آفلاین
حرف زدن دابی با هری

هری روی تختش دراز کشیده بود و داشت به سال جدید فکر می‌کرد ، ناگهان جلویش یک موجود عجیب با چشمان بزرگ سبز و گوش های بزرگ ظاهر شد. هری متعجب به موجود نگاه کرد، ناگهان یادش افتاد او دابی است و با خوشحالی گفت:«دابی ،تو اینجا چه میکنی؟»
-سلام هری ،چطوری ؟
-خودت چه فکر میکنی به نظرت با دورسلی ها حالم خوب باشد؟؟
دابی پوزخندی زد ،هری تا حالا ندیده بود که دابی به او پوزخند های شیطانی بزند و کمی به شک افتاد🤔. دابی همیشه به او احترام قائل بود،چیزی نگفت .
- هری ،به نظر من تو خیلی از خود راضی هستی
هری چشمانش گرد شد. حالا مطمئن بود این موجود دابی نیست.
- تو کی هستی؟😮تو دابی نیستی دابی اینگونه با من رفتار نمیکرد.
- کی گفته من دابی هستم؟ 😈من فقط قیافه ام مانند اوست. دابی مرده!!!
چشمان هری پر از اشک شد.
-یعنی چه؟من به اون نیاز دارم😭تو کی هستی و چرا دابی را کشتی؟؟؟
تا هری خواست به طرف چوب دستی اش برود موجود کپ دابی تبدیل به انسان ناشناس شد
- دابی جلوی کارهای منو میگرفت،خودش موی دماغم شد من هم کشتمش!
ناگهان ناشناس به طرف هری طلسمی روانه کرد و هری همه چیز از مدرسه هاگوارتز تا وجود رون و هرمیون از یادش رفت و حالا چیزی در حد یک ماگل در حافظه اش مانده بود.

------
پاسخ:


سلام، به کارگاه داستان نویسی خوش اومدی.

جالب بود. اما چند تا نکته:

نقل قول:
-خودت چه فکر میکنی به نظرت با دورسلی ها حالم خوب باشد؟؟
دابی پوزخندی زد ،هری تا حالا ندیده بود که دابی به او پوزخند های شیطانی بزند و کمی به شک افتاد

سعی کن بعد اتمام دیالوگ و قبل از شروع کردن توصیفاتت بینشون با دوتا اینتر فاصله ایجاد کنی تا ظاهر داستانت منظم تر بشه.

از نکته قبل مهمتر اینه که نیازی نیست دیالوگ هارو مثل توصیف ها با لحن ادبی بنویسیم...دیالوگ ها باید عین محاورات روزمره باشن.

کلماتی مثل "چه"، "باشد"، "را"، "اینگونه"، "اوست" و... که توی دیالوگ های داستانت استفاده کردی کلمات ادبی هستند. توی محاورات عادیمون مثلا بجای "چه" میگیم "چی" یا "باشد" رو میگیم "باشه" یا "را" رو میگیم "رو" "اینگونه" رو میگیم "اینطوری" و...

"-خودت چی فکر میکنی؟ به نظرت با دورسلی ها حالم میتونه خوب باشه؟

دابی پوزخندی زد، هری تا حالا ندیده بود که دابی به او پوزخند های شیطانی بزند و کمی به شک افتاد."


نکته بعدی اینکه:

نقل قول:
-یعنی چه؟من به اون نیاز دارم��تو کی هستی و چرا دابی را کشتی؟؟؟
تا هری خواست به طرف چوب دستی اش برود موجود کپ دابی تبدیل به انسان ناشناس شد

استفاده از چندتا علامت سوال پشت سر هم، به سوالی تر شدن جمله کمکی نمی کنه. همون یدونه علامت سوال برای نشون دادن لحن جمله کافیه. اما رها کردن جملات بدون علامت جالب نیست! در هیچ صورت نباید جملات رو بدون علامت رها کرد حتی اگر مثلا در آخر جمله ت شکلک گذاشته باشی.

"-یعنی چی؟ من به اون نیاز دارم! تو کی هستی و چرا دابی رو کشتی؟

تا هری خواست به طرف چوب دستی اش برود موجود کپ دابی تبدیل به انسان ناشناس شد."


و اینکه بهتره از این شکلک ها استفاده کنی که از طریق این نماد در دسترست قرار می گیره.

از این شکلک ها هم معمولا بین توصیفامون استفاده نمی کنیم بلکه در آخر دیالوگ ها ازشون استفاده می کنیم.

موفق باشی.

تایید شد!

مرحله بعد: گروهبندی


ویرایش شده توسط مروپ گانت در تاریخ ۱۳۹۹/۴/۱۷ ۱۵:۱۲:۲۳

فقط لرد
زنده باد لردسیاه🥰
زنده باد اسلایترین🤪
زنده باد شرارت واقعی😍


پاسخ به: کارگاه داستان نویسی
پیام زده شده در: ۱۷:۴۴:۰۵ دوشنبه ۱۶ تیر ۱۳۹۹

اسلیترین

هوریس اسلاگهورن


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۴:۵۴:۵۴ دوشنبه ۱۶ تیر ۱۳۹۹
آخرین ورود:
۲۱:۱۴:۰۸ پنجشنبه ۲ مرداد ۱۳۹۹
گروه:
کاربران عضو
اسلیترین
ایفای نقش
پیام: 7
آفلاین
تصویر شماره
۱۶


جیمز پاتر، سیریوس بلک و ریموس لوپین در سومین سال تحصیلشان در هاگوارز در قطار سریع السیر سرخ رنگ هاگوارز مشغول گفتگو در باره رفتن به هاگذمید بودند .

سیریوس بلک گفت : شما دوتا درباره رفتن به هاگذمید شنید میگن پر تنقلاته و وسایل مختلفه من که به زور از پدر مادر اجازه گرفتم اخه اونا میگن هاگذمید یه جایی برای گند زاده ها و دورگه هاست .

تو چی جیمز ریموس شما هم میاین .

جیمز پاتر گفت : اره منکه میام تو چی لوپین میتونی به خاطر اون گازه بیای .،

ریموس لوپین : اگه نزارن من من بیام چکار کنم

سیریوس گفت : چرت پرت نگو ما چیز هایی داریم که اونا تو خوابشونم ندارن
و من فکر هایی تو سرم دارم ولی فعلا به هیچکی نمیگم
اخه اون دست پاچلفتی هاگذمید مون رو خراب میکنه .



در همین هنگام دم باریک وارد کوپه ان سه نفر میشود


جیمز پاتر : سیریوس اونا رو به دم باریک نگو خودت که میدونی

سیریوس بلک : چی فکر کردی معلومه که نمیگم .

پاسخ:
سلام، به کارگاه داستان نویسی خیلی خوش اومدی
بزرگترین ایرادی که توی پستت هست، در بخش ظاهر اونه، که اول اون رو با یه مثال توضیح میدم و بعد به محتوا می‌پردازیم.

"سیریوس بلک گفت:
- شما دوتا درباره رفتن به هاگزمید شنیدین؟ میگن پر تنقلات و وسایل مختلفه. من که به زور از پدر مادرم اجازه گرفتم. اخه اونا میگن هاگزمید یه جایی برای گند زاده ها و دورگه هاست. شما چی جیمز و ریموس؟ شما هم میاین؟

جیمز پاتر گفت:
- اره منکه میام. تو چی لوپین؟ میتونی به خاطر اون گازه بیای...؟
"


همونطور که احتمالا خودت هم متوجه شدی، الان پستت برای خوندن خیلی خیلی راحت تر و روون تر شد و این سه تا دلیل داره:
یک اینکه املای صحیح کلمات روی روونی متن تاثیر می‌ذاره، مثلا "هاگزمید" درسته نه "هاگزمید".
نکته ی بعدی توی فعل هات بود، "شما دوتا" رو به همراه فعل "شنید" آوردی که از نظر نگارشی غلطه، چون شما دوم شخص جمع و شنید، سوم شخص مفرد هستش.
نکته ی دیگه علامت های نگارشیه، که به کلمه قبلی می‌چسبن و قبل از کلمه ی بعدی یه فاصله قرار می‌دیم.
نکته ی آخر هم درمورد نحوه ی نوشتن دیالوگ ها و توصیف ها و جدا کردن اون هاست، که اینجا به شیوه ای که بالاتر مثال زدم این کار رو انجام می‌دیم.

درمورد محتوا هم، شدیدا عجله توش به چشم می‌خورد، صرفا دیالوگ های سریعی می‌دیدیم که با اون ایرادات نگارشی قابل فهم هم نبودن.
در نتیجه با این سطح، نمی‌تونم اجازه ی وارد شدن بهت بدم. پس ازت می‌خوام بیشتر به موقعیت ها و احساسات شخصیت ها دقت کنی، نکات ظاهری رو حتما بهشون اهمیت بدی تا پستت قابل خوندن باشه و با یه کارگاه دیگه پیشمون برگردی.
تا اونموقع...

تائید نشد.


ویرایش شده توسط Adrienne در تاریخ ۱۳۹۹/۴/۱۶ ۱۸:۰۰:۱۴
ویرایش شده توسط تام جاگسن در تاریخ ۱۳۹۹/۴/۱۶ ۱۸:۰۱:۴۵


پاسخ به: کارگاه داستان نویسی
پیام زده شده در: ۱۴:۴۸:۴۷ یکشنبه ۱۵ تیر ۱۳۹۹

هافلپاف

ارنی مک‌میلان


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۳:۵۷:۰۷ یکشنبه ۱۵ تیر ۱۳۹۹
آخرین ورود:
۱۸:۱۹:۲۵ شنبه ۴ مرداد ۱۳۹۹
از تهران
گروه:
کاربران عضو
هافلپاف
ایفای نقش
پیام: 5
آفلاین
►تصویر شماره 3 کارگاه داستان نویسی◄


رقصی حسرت بار

"-هی سوروس کجا داری میری؟
صورتش را برگرداند؛کسی نباید اشک هایش را می دید.«جناب مدیر فقط خواستم یه کم قدم بزنم»
دامبلدور چشمکی زد و گفت«خوش بگذره»"

در راهرو پیچید و منتظر ماند سایه لرزان دامبلدور محو شود. مسیرش را ادامه داد،اشک ها چون ستاره های درخشانی در میان شب ردایش محو می شدند.سایه غم بر روشنای وجودش سایه افکنده بود.وجودش خود مسیر را میافت.در سکوت فریاد می زد،غمی که بر قلبش چنگ انداخته بود و فقط دلش می خواست لحظه ای دیگر او را ببیند.
پارچه بر روی آینه را به گوشه ای انداخت.بخارهای مه آلود میان آینه چرخیدند و به روز جشن بازگشت:
" چراغهای تالار بالای سرشان سوسو می زدند و آن دو در جهان خودشان بودند.موهای آتشین لیلی وجودش را گرم می کرد،در میانه تالار می چرخیدند و می رقصیدند.موسیقی در زمان محو شد و لیلی سرش را بر روی سینه اش گذاشت.لبخندی زد و موهایش را لمس کرد."
گونه های خیسش او را از رویا بیرون کشید.قلبش را لمس کرد،گرمای وجود لیلی در سینه‌اش تپید.در حالیکه جهان حسرت هایش او را در گردابی غرق می کرد،پارچه را بر روی خوشی ها و حسرت هایش کشید و در حالیکه اشک هایش را پاک می کرد اتاق را ترک کرد.

پاسخ:
سلام، به کارگاه داستان نویسی خیلی خوش اومدی.
داستان قشنگی بود. شروع کردن داستان با دیالوگ بنظرم خیلی جالب نیست، اما اینجا با آوردن اسم سوروس توی دیالوگ اول و مشخص کردن نقش اول داستانت، به اهمیت دیالوگت اضافه کردی و کار خوبی بود. قبل از ادامه دادن، یه سری نکات درمورد ظاهر پستت بگم:

"-هی سوروس کجا داری میری؟

صورتش را برگرداند؛ کسی نباید اشک هایش را می دید.
- جناب مدیر، فقط خواستم یه کم قدم بزنم.

دامبلدور چشمکی زد و گفت:
-خوش بگذره!

در راهرو پیچید و منتظر ماند سایه لرزان دامبلدور محو شود.


توی جادوگران، ما برای آوردن دیالوگ ها از این شکلی که بالاتر دیدی یعنی - دیالوگ بعد دوتا فاصله و توصیف استفاده می‌کنیم. که هم باعث میشه ظاهر تمیز تری داشته باشه پست، هم برای خواننده خوندنش راحت تر باشه.
در آخر، داستان قشنگی بود. توصیفات جالبی داری که نشون میده اصول نوشتن رو بلدی. یه سری جاها جا داشت که بیشتر روی احساسات و اتفاقات مانور بدی اما همین اندازه ای که انجام داده بودی هم برای این مرحله کافی بود.
پس بیشتر از این منتظرت نمی‌ذارم...


تائید شد!
مرحله بعدی: گروهبندی!


ویرایش شده توسط m&m در تاریخ ۱۳۹۹/۴/۱۵ ۱۴:۵۳:۵۸
ویرایش شده توسط تام جاگسن در تاریخ ۱۳۹۹/۴/۱۵ ۱۷:۱۸:۳۱


پاسخ به: کارگاه داستان نویسی
پیام زده شده در: ۷:۱۱:۱۶ جمعه ۱۳ تیر ۱۳۹۹

ranjbar


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۶:۲۹:۵۱ جمعه ۱۳ تیر ۱۳۹۹
آخرین ورود:
۱۲:۲۷:۱۲ یکشنبه ۵ مرداد ۱۳۹۹
گروه:
کاربران عضو
پیام: 10
آفلاین
تصویر کوچک شده


ببخشید یه خورده شبیه کتابه ولی سعی میکنم تفاوت‌هایی رو ایجاد کنم تا حتی از کتاب هم بهتر بشه.





هری در حالی که با مهربانی به دابی لبخند میزد، کتاب‌های روی تخت رو کنار زد تا برای دابی جا باز کنه: <بابایی، بیا بشین اینجا ببینم. میدونی چه قد دلم برات تنگ شده بود؟>

دابی که بعد از ۵ سال کار بی وفقه تو خونه‌ی هری، به این رفتار هری عادت کرده بود، بدون اینکه چیزی بگه، پرید روی تخت و نشست کنار هری. هری هم با آرامش و متانت شروع کرد به ماساژ دادن گردن دابی: <به‌به، چه جوون خامی...چه روبالشی قشنگی... تازه خریدی؟>

دابی: .<نه قربان، اگه یادتون باشه اینو پارسال وینکی برام از هند آورده بود.>

هری: <هوم... وینکی رو یادمه. خوب چیزی بود. بزرگ بود. خب حالا اینارو ولش کن. بریم سر اصل مطلب... اگه راستشو بخوای امروز موقع صبحونه یه خورده مربا ریخت رو لباسم....>

هری لباسشو در میاره و میندازه جلوی پای دابی روی زمین: <اینو بشور، بعدشم اتو کن... >

دابی سعی میکنه سریع لباسو ورداره و از اتاق بره بیرون: <چشم قربان>

هری: <کجا با این عجله؟ برو لگن بیار همینجا بشور من نیگا کنم... حالا که داری میشوری، رو بالشی خودتم بشور>

دابی: <چشم قربان>

و دابی میره لگن میاره، رو بالشی خودشم درمیاره با لباس هری میندازه تو لگن. و در حالی که یه قطره اشک به آرامی از چشمش میچکه روی صورتش، شروع میکنه به چنگ زدن لباس‌ها. هری هم چهارزانو میشینه روی تخت و با اشتیاق نیگا میکنه. یه روز عادی دیگه برای دابی توی خونه‌ی پاترها...

پاسخ:
سلام و... خوش اومدی به کارگاه داستان نویسی.
راستش شدیدا شوکه شدم با خوندن پست کارگاهت. یه نکته ای که دیدم بهش اشاره هم کرده بودی تفاوت بود. ببین تفاوت به این معنا نیست که از قالب شخصیت ها خارج شیم صرفا برای اینکه اتفاقات جدیدی رو رقم بزنیم و شبیه کتاب نشه.
تفاوت یعنی بتونیم با چیزهایی که در اختیار داریم و چارچوبی که رولینگ برای شخصیت ها و دنیای جادویی معین کرده، یه سری روند و اتفاقات جدید رقم بزنیم که با روند اصلی متفاوت باشه. توی پست تو واقعا هری هیچ شباهتی به هری کتاب نداشت. نه از لحاظ خوش‌قلبی، نه شکل حرف زدن، و نه مهم تر از همه علاقه‌ش نسبت به دابی.
یسری نکته هم درمورد شکل ظاهری پست هست، که البته همینجوری‌ش هم تا یه حدی رعایت کردی، اما توی جادوگران ما به این شکل دیالوگ ها و توصیف هارو می‌نویسیم:

" دابی که بعد از ۵ سال کار بی وفقه تو خونه‌ی هری، به این رفتار هری عادت کرده بود، بدون اینکه چیزی بگه پرید روی تخت و نشست کنار هری.
هری هم با آرامش و متانت شروع کرد به ماساژ دادن گردن دابی.
- به‌به، چه جوون خامی...چه روبالشی قشنگی... تازه خریدی؟

دابی جواب داد:
- نه قربان، اگه یادتون باشه اینو پارسال وینکی برام از هند آورده بود."


اما همونطور که گفتم، شخصیت ها زیاد از حد از قالب خودشون خارج شده بودن، و یه سری دیالوگ های هری هم... کمی... غلط انداز بودن.
پس ازت می‌خوام به حرفایی که گفتم خوب گوش کنی، اصول نوشتن رو بلدی و این مشخصه، اما زیاد از حد چارچوب هارو نشکن و طبق چیزی که دنیای جادویی از شخصیت هاش می‌شناسه یه پست دیگه بنویس و پیشمون برگرد.
تا اونموقع...

تائید نشد.


ویرایش شده توسط تام جاگسن در تاریخ ۱۳۹۹/۴/۱۳ ۷:۲۵:۲۱
ویرایش شده توسط تام جاگسن در تاریخ ۱۳۹۹/۴/۱۳ ۷:۳۰:۱۵


پاسخ به: کارگاه داستان نویسی
پیام زده شده در: ۱۱:۰۷:۲۱ پنجشنبه ۱۲ تیر ۱۳۹۹

Hannahspearritt


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۲:۳۱:۱۵ چهارشنبه ۱۱ تیر ۱۳۹۹
آخرین ورود:
۱۰:۲۴:۰۸ شنبه ۱۱ مرداد ۱۳۹۹
گروه:
کاربران عضو
پیام: 2
آفلاین
پاسخ به عکس شماره 7 هری و اسنیپ:

(اولین کلاس معجون سازی):

با عجله از خوابگاه زدم بیرون و همون طوری که سعی میکردم ردام رو به سختی و شتاب تنم کنم به سمت کلاس معجون سازی دویدم، بلاخره به نزدیک در کلاس رسیدم که از چوبی رنگ پریده و پوسیده ساخته شده بود. بدون توجه به اون با عجله و دلهره وارد کلاس شدم و کم کم داشتم خودمو واسه یه تنبیه درست و حسابی به دلیل دیر اومدن به سر کلاس اماده میکردم که تا به وسط کلاس رسیدم و از دویدن دست برداشتم تازه فهمیدم که پروفسور سر کلاس نیست و با تمام وجودم نفس راحتی کشیدم که متوجه نگاه های خیره همه بچه ها به سمت خودم شدم. اول کمی خجالت کشیدم ولی کم کم احساس راحتی بیشتری با همکلاسیام کردم. کلاس معجون سازی توی زیر زمین بودوهواحسابی سرد بود چون توی فصل پاییز هم بودیم سردی هوا بیشتر بهمون اثر میکرد. من تا روی یه صندلی که تقریبا چند تا صندلی بیشتر با میز معلم فاصله نداشت نشستم و دقیقا همون لحظه که به زور روی میز بین اون همه شیشه ی معجون جا باز کردمو کتابامو روش صف دادم اسنیپ در رو بهم کوبید و وارد کلاس شد جلسه اول کلاس معجون سازیم بود و منم تا به حال با اسنیپ کلاس نداشتم. هیچی از نوع برخوردش با دانش اموزا و نوع تدریس و اخلاقش نمیدونستم! فقط از اولین باری که باهاش روبه رو شدم فهمیدم که از من بدش میاد. سعی کردم به این موضوع فکر نکنم پس بلافاصله دفترمو باز کردم و شروع کردم به کشیدن نقاشی.، اسنیپ توی کلاس راه میرفت و مدام نکته میگفت یا کسی رو بخواطر انتخواب مواد اولیه نامناسب یا عصاره گرفتن بد سرزنش میکرد. من اصلا حواسم به اسنیپ و رفتاراش نبود فقط به طور نامنظم نکته ها و بعضی حرفاشو مینوشتم ولی هنوز دست به کار نشده بودم و مواد اولیه معجونی که اون خواسته بود رو تهیه نکرده بودم، داشتم یه نقاشی در قالب طراحی از اسنیپ میکشیدم، زیاد بد نشده بود و داشتم کم کم تمومش میکردم با این حال حواسم کاملا به کلاس بود و اگه همون موقه مثلا اسنیپ سر میرسید و میگفت چی به چی شد هری و طرز ساخت معجون چیه و از این جور حرفا میتونستم براش کاملا توضیح بدم. ولی خوب سر گرم طراحی بودم! (با خودم گفتم خب دیگه چیزی نمونده یه ذره سایه اینجا بخوره دیگه تقریبا تمومه. اوخ!) با ضربه تقریبا محکم کتابی که اسنیپ به کله م زد نزدیک بود از ترس غش کنم چون خیلی غیر منتظره بود. تنها کاری که اون لحظه میتونستم انجام بدم این بود که در دفترمو ببندم که اسنیپ نقاشیمو از خودش نبینه. خدارو شکر چیزی ندید ولی فهمید که داشتم نقاشی میکشیدم واسه همین سرم کلی داد زد و نزدیک بود از کلاس پرتم کنه بیرون اما این کارو نکرد،بجاش مجبورم کرد که معجون جدیدی رو که الان تازه طرز تهیه شو گفته بود درست کنم. بدبخت شده بودم ولی خونسردی خودمو حفظ کردم و توی فهرست کتاب اسم معجونی رو که خواسته بود پیدا کردم و صفحه مربوط به اونو باز کردم، دفترم رو باز کردم و با خودم گفتم شاید اون نکات در هم و بر همی که نوشتم هم کارساز باشه. حالا بچه ها هم به اسنیپ پیوسته بودن و همگی داشتن منو نگاه میکردن که چطور میخوام توی جلسه اول اون معجون به این سختی رو بسازم! من نفسی کشیدم و شروع کردم به عصاره گیری از مواد اولیه و انتخواب مواد لازم. نوشته های کتاب داشت عصبیم میکرد چون هر چند ثانیه مجبور بودم بهشون نگاه کنم!اخر سر طاقت نیاوردم و کتاب رو گرفتم توی دستم و کل دستور تهیه و مواد لازم و همه چیز اونو با هم خوندم و کتاب رو به گوشه ای پرت کردم. سعی میکردم این معجون رو به روش خودم درست کنم که اتفاقا موفق هم شدم بعد از دو ساعت که اسنیپ مثل چوب بالای سرم ایستاده بود و تک تک کارامو زیر نظر داشت و کلامی حرف نمیزد معجون اماده شد و من با دلهره و اعتماد بنفس عجیبی مقداری از اونو از توی پاتل توی ظرف شیشه ای در داری ریختم و بهش دادم. اسنیپ ظرف حاوی معجون منو اول برد بالا و توی نور گرفت، بعد در اونو باز کرد و بویید،از حالت چهرش معلوم بود که از کارم راضیه ولی اصلا دوست نداره به روی خودش بیاره. اون معجون رو روی میز گذاشت و رو به من گفت:(دلیل نمیشه به خودت مغرور بشی،حالا که شانسی اونم بدون عمل کردن به حتی یه دستور ساخت کتاب این معجون رو ساختی فکر نکن توی این درس استعداد داری.) اون خیلی سعی کرد که بهانه ای پیدا کنه و از من ایراد بگیره ولی چیزی پیدا نکرد. من نفس راحتی کشیدم و خوشحال بودم چون از بچه های ترم های بالاتر شنیده بودم که اون رفتار خوبی با بقیه به خصوص سال اولی ها و همین طور اونایی که بدش میاد ازشون نداره و من خیلی خوش شانس بودم که ازش این جمله رو شنیدم چون میتونست خیلی بد تر از این باشه! بعد از چند دقیقه که همگی دوباره روی صندلی هامون نشستیم و تکلیف رو یادداشت کردیم اسنیپ گفت که کلاس تمومه و مرخصید. من کتابامو برداشتم و از کلاس بیرون رفتم. از اولین کلاسی که با پروفسور اسنیپ داشتم فهمیدم که اون ازم بدش نمیاد بلکه بشدت متنفره! نمیدونم چرا تا این حد از من متنفره؟ اخه من چیکار کردم؟ شایدم اون با هر بار نگاه کردن به من یاد چیزی یا کسی میافته! بهر حال من بر خلاف بقیه بچه ها که ازش متنفر بودن و دنبال بهونه ای میگشتن که با اون رو در رو نشن دوست داشتم توی همه کلاساش شرکت کنم و از هر فرصتی برای در کنار اون بودن استفاده کنم! چون خیلی دوست داشتم دلیل تنفر اون از خودمو بفهمم.


پاسخ:
سلام و خیلی خوش اومدی به کارگاه داستان نویسی.
پستت تماماً توصیفه و این ایراد نیست، اما به دلیل پشت سرهم نوشته شدنش خواننده رو گیج می‌کنه، من خودم به شخصه یکی دوجا گم کردم خط رو و این چیز خوبی نیست. دید اول شخص چیز جالبی بود که پستت رو کمی خاص می‌کرد، اما اون فشرده بودن باعث میشد این هم به چشم نیاد و صرفا یه روند معمولی رو ببینیم. می‌تونی برای خوانا تر شدنش به این شکل بنویسی:


" بعد از دو ساعت که اسنیپ مثل چوب بالای سرم ایستاده بود و تک تک کارامو زیر نظر داشت و کلامی حرف نمیزد معجون اماده شد و من با دلهره و اعتماد بنفس عجیبی مقداری از اونو از توی پاتیل توی ظرف شیشه ای در داری ریختم و بهش دادم.

اسنیپ، ظرف حاوی معجون منو اول برد بالا و توی نور گرفت، بعد در اونو باز کرد و بویید.
از حالت چهره‌ش معلوم بود که از کارم راضیه ولی اصلا دوست نداره به روی خودش بیاره. معجون رو روی میز گذاشت و رو به من گفت:
- دلیل نمیشه به خودت مغرور بشی،حالا که شانسی اونم بدون عمل کردن به حتی یه دستور ساخت کتاب این معجون رو ساختی فکر نکن توی این درس استعداد داری. "


بخاطر توصیف های پشت سر همی که اینجا داریم، راهی که می‌تونیم از ناخوانا شدن پست برای خواننده جلوگیری کنیم، جدا کردن بند ها با دوتا اینتره. علامت های نگارشی هم توی پست های بلند شدیدا مهمه.
برای نوشتن دیالوگ ها هم، توی جادوگران ما به همین شکلی که بالاتر دیدی، یه اینتر می‌زنیم و با - شروع دیالوگ رو مشخص می‌کنیم.
در آخر، ایراداتی که داری قابل حل شدنن. اما اونقدر ها هم کوچیک نیستن که بشه چشم پوشی کرد ازشون.
پس ازت می‌خوام توضیحاتم رو بخونی، یه داستان جذاب تر با اتفاقات جالب تر و توجه به فشرده نشدنش بنویسی و برامون ارسال کنی. با دیالوگ هم قهر نباش! توی دیالوگ می‌تونی احساسات رو بهتر نشون بدی.
تا اونموقع...

تائید نشد.


ویرایش شده توسط تام جاگسن در تاریخ ۱۳۹۹/۴/۱۲ ۱۸:۰۶:۵۴
ویرایش شده توسط تام جاگسن در تاریخ ۱۳۹۹/۴/۱۲ ۱۸:۲۲:۴۶


پاسخ به: کارگاه داستان نویسی
پیام زده شده در: ۲۰:۲۵:۴۴ سه شنبه ۱۰ تیر ۱۳۹۹

Black.dream


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۲۳:۱۸:۲۶ چهارشنبه ۴ تیر ۱۳۹۹
آخرین ورود:
۲۰:۳۰:۴۴ سه شنبه ۱۰ تیر ۱۳۹۹
از شما توقع نداشتم!
گروه:
کاربران عضو
پیام: 1
آفلاین
دامبلدور در حال باز کردن نامه با شمشیر گودریک گریفیندور


یک روز عادی تو هاگوارتز بود و همه بچه داشتند واسه رفتن به کلاس هاشون آماده می شدند همه چیز مثل قبل بود جز رفتار پرفسور دامبلدور آخه اون روز همش تو سالن عمومی قدم و جغدهای بچه ها رو دید می زد انگار که منتظر چیزی بود. بعد یه مدت جغدهای بچه ها اومدند، تمام وسایلشون رو بهشون تحویل دادند و رفتند بچه ها هم برگشتن تو کلاس ولی پرفسور دامبلدور هنوز تو اونجا مونده بود که ناگهان چشمش به جغد سیاهی افتاد که داشت به سمت دفترش می رفت پس خودش رو سریع به اونجا رسوند و نامه رو از جغد گرفت اون طبق معمول عجله داشت و می خواست که سریع نامه رو باز کنه به همین خاطر با اولین چیزی که دم دستش بود ( و اون چیزی نبود جز شمشیر گودریک گریفیندور) نامه رو باز کرد و با دیدن تایید شد! در پایین نامه با خوشحالی بالا و پایین پرید بالاخره بعد مدت ها تونسته بود داستانش رو واسه سایت جادوگران بفرسته و تایید بشه پس تصمیم گرفت اون شب یه جشن حسابی برگزار کنه.
پایان

------
پاسخ:

سلام، خوش اومدی به کارگاه داستان نویسی.

داستانت مثل دامبلدور کمی عجله داشت! حتی یه دیالوگ هم توش وجود نداشت و به خواننده چندان مهلت داده نمی شد که بیشتر با شخصیت ها و فضای مکانی آشنا بشه.

بهتره مطالب رو انقدر پشت هم و فشرده ننویسیم. پاراگراف بندی کنیم تا پستمون منظم تر بشه.

برای پاراگراف بندی کافیه که موضوعات مختلف رو توی نوشته هامون از هم جدا کنیم. یعنی با تموم شدن یه موضوع دوتا اینتر بزنیم و دوباره شروع کنیم به صحبت در مورد یه موضوع دیگه.

حس می کنم بهتره یه بار دیگه امتحان کنی. یه داستان دیگه برامون بنویس اما این دفعه با عجله پیش نرو؛ از دیالوگ ها هم استفاده کن...بذار شخصیت هات صحبت کنند. روی پاراگراف بندی کردن جملاتت هم بیشتر کار کن.

فعلا تایید نشد.


ویرایش شده توسط مروپ گانت در تاریخ ۱۳۹۹/۴/۱۰ ۲۳:۱۷:۵۴

به هیچکس اعتماد نکن!
حتی شیطان هم یه زمانی فرشته بوده.


پاسخ به: کارگاه داستان نویسی
پیام زده شده در: ۱۷:۲۱:۴۹ دوشنبه ۹ تیر ۱۳۹۹

KarmerWalker


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۵:۵۵:۳۵ دوشنبه ۹ تیر ۱۳۹۹
آخرین ورود:
۲۳:۴۹:۵۵ جمعه ۳ مرداد ۱۳۹۹
گروه:
کاربران عضو
پیام: 2
آفلاین
تصویر شماره 12 از تصاویر کارگاه داستان نویسی
-خیلی خب رون اگه مسخره بازیو تموم نکنی ، یه جورایی نه تنها نمیرسیم به اون هاگوارتز لعنت شده ، بلکه باید با زندگی کوتاهمون هم خداحافظی کنیم .

رون وحشت زده گفت :

-اما من هنوز به هرمیون اعتراف نکردم !

هری ، چشم غره ای نثارش کرد و گفت :

-دقیقا ! پس لطف کن و روی رانندگی تمرکز کن .

-خیلی خب . بزار ببینم این چجوری کار میکنه .

رون با کنجکاوی ، کمی پایش را روی گاز فشار داد ؛ با خوشحالی لبخندی زد و گفت :

-فکر کنم این خوبه .

هری با دیدن تایر های عقب ماشین در آینه بغل ، که به پشت حرکت میکردند گفت :

-اوه نه .

رون گردن کشید و پرسید :

-چی نه ؟

-نه ، داریم میریم عقب .

و در همان لحظه ، ماشین ، با شتاب به عقب حرکت کرد .

هری در حالی که داد میکشید گفت :

-متوقفش کن!

رون که به سختی ، با وجود فشار هوا ، میتوانست حرف بزند گفت :

-نمیتونم !

هری ، شیشه های ماشین را بالا کشید و گفت :

-یعنی چی نمیتونی ؟! مگه این ماشین بابات نیست ؟!

رون در جوابش داد زد :

-اگه ماشین بابامه چرا من باید بلد باشم باش کار کنم؟!

هری در حالی که سعی میکرد چمدانش را از روی صندلی عقب پیدا کند گفت :

-یه فکری بکن !

رون ، با ترس به فرمان ماشین چنگ زد و نگاهش را به آینه ی عقب داد .

-اگه یکم دیگه بریم عقب ، میخوریم به بانک مرکزی !

هری با کلافگی چوبدستی اش را از درون کیف بیرون آورد و به جلو برگشت .

-خیلی ممنون بابت اطلاع دادن !

و ادامه داد :

-اون وردی که برای وایسوندن چیزا بود چی بود ؟!

-نمیدونم !

رون ، با دلهره به عقب نگاه کرد و گفت :

-چند متر دیگه مونده تا بخوریم بهش !

-یعنی بلد نیستی گاز بدی ؟!

-نمیدونم چجوری کار میکنه ! روی گاز فشار دادم و رفت عقب !

-ترمز چی ؟! اونو امتحان کن !

رون ، با ترس پایش را روی ترمز گذاشت و ماشین با سرعت کمتری به عقب حرکت کرد .

هری نفسش را بیرون داد و گفت :

-بهتر شد .

-هری...

-چیه ؟!

-داریم به بانک نزدیک تر میشیم .

هری چشمانش را ریز کرد و گفت :

-قسم میخورم اگه یه بار دیگه به من بگی چه اتفاقی داره میوفته از پنجره پرتت میکنم پایین .

رون لبش را گاز گرفت و گفت :

-پس نمیگم که اگه دومتر دیگه پیش بریم تو ساختمونیم .

-چی ؟!

هری برگشت و به ساختمان بلند که چندان فاصله ای با آن نداشتند نگاه کرد .

-فکر کن رون ! اون ورده چی بود ؟!

رون در حالی که ناخن هایش را میجوید گفت :

-نمیدونم .. ایم ..ایمو..ایموبالانس ؟

-ایموبیولوس !

-آها ! آره همون بود !

هری نفس عمیقی کشید و مطمئن شد چوبدستی را درست ، در دست گرفته .

-خیلی خب ...ایموبیولوس !

ماشین نفتی رنگ ، نیم متری ساختمان مرکزی، در هوا متوقف شد .

هری و رون ، هردو نفسی راحت کشیدند و به صندلی هایشان تکیه دادند .

رون با بی حالی زمزمه کرد :

-مرسی .

-قابلی نداشت .

-خب ..حالا چجوری ببریمش جلو ؟

------
پاسخ:

سلام، به کارگاه داستان نویسی خوش اومدی.

خیلی خوب یه موقعیت خلاقانه رو تصور کردی و به خوبی برامون توصیفش کردی. از طرف دیگه، طنزی هم بین صحبت های رون و هری دیده می شد که بامزه بود.

فقط دو تا نکته در مورد ظاهر پستت:

نقل قول:
رون وحشت زده گفت :

-اما من هنوز به هرمیون اعتراف نکردم !

هری ، چشم غره ای نثارش کرد و گفت :

-دقیقا ! پس لطف کن و روی رانندگی تمرکز کن .

نیازی نیست بین توصیف یک فرد و دیالوگی که متعلق به همون فرد هست فاصله بذاریم. مثلا اینجا شما توصیفی در مورد رون نوشتی که با وحشت شروع به سخن گفتن کرده، پس نیازی نیست بین سخن رون و توصیفش فاصله ای قرار بدی.

اما بین توصیف هری و دیالوگ رون باید فاصله گذاشته می شده و به خوبی اینکارو انجام دادی.

"رون وحشت زده بود.
-اما من هنوز به هرمیون اعتراف نکردم!

هری، چشم غره ای نثارش کرد.
-دقیقا! پس لطف کن و روی رانندگی تمرکز کن."


به غیر از نکته ای که گفتم، همونطور که در بالا مشاهده می کنی شیوه صحیح قرار دادن علائم نگارشی به این شکل هست که نیازی نیست بین کلمه قبلیمون و علائم نگارشی فاصله ای بذاریم.

مثلا بین دقیقا و علامت تعجب، نقطه ها و پایان جملاتت و همینطور ویرگول و کلمه هری نیازی به فاصله گذاشتن نیست.

این نکات جزئی با تکرار و تمرین حل میشن. توی بخش ایفای نقش میتونی این تکرار و تمرین نوشتن رو انجام بدی و نکات بیشتری هم یاد بگیری. پس...

تایید شد!

مرحله بعد: گروهبندی


ویرایش شده توسط مروپ گانت در تاریخ ۱۳۹۹/۴/۹ ۲۱:۱۲:۴۶
ویرایش شده توسط مروپ گانت در تاریخ ۱۳۹۹/۴/۹ ۲۱:۱۶:۰۴


پاسخ به: کارگاه داستان نویسی
پیام زده شده در: ۹:۳۹:۰۳ جمعه ۶ تیر ۱۳۹۹

ریونکلاو

آماندا


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۲۰:۲۸:۴۹ پنجشنبه ۵ تیر ۱۳۹۹
آخرین ورود:
امروز ۲۰:۳۷:۳۴
گروه:
کاربران عضو
ریونکلاو
ایفای نقش
پیام: 4
آفلاین
تصویر شماره ی 6:
دراکو داخل دستشویی مارتل گریان ایستاده و گریه میکنه
مارتل یکسره میپرسد:
_دراکو چی شده؟نمیخوای به من بگی؟
دراکو در حالی که اشک از چشمانش جاری میشود میگوید:
_مارتل چند بار باید بهت بگم ابن یه رازه!فقط همینو بدون که من تا چند وقت دیگه مرده ام😵
مارتل یا نگرانی میپرسد:
_آخه چرا؟
دراکو فریاد میکشد:
_بهت که گفتم....این یه رازه
از قضا همان موقع هری پاتر از جلوی در دستشویی مارتل رد میشود و صدای فریاد دراکو را میشنود.
کمی جلوتر میرود،و وقتی میفهمد که مارتل دارد با چه کسی صحبت میکند آهسته شنل نامرئی کننده خود را که به دستور دامبلدور از اول سال همراهش بود را روی خود میاندازد و در را باز میکند و وارد دستشویی میرود.
در یک سوی دستشویی دراکو مالفوی را میبیند نشسته و دستش را روی صورتش گرفته بدنش میلرزد،هری حدس زد که او دارد گریه میکند و در سوی دیگر مارتل را دید که با نگرانی به دراکو نگاه میکند.
هری چند دقیقه ایستاد و آن دورا نگاه کرد. یکدفعه مارتل گفت:
_دراکو خواهش میکنم به من بگو که چه اتفاقی افتاده، شاید من بتونم کمکت کنم
دراکو با صدایی آرام و دورگه گفت:
_نمیتونم مارتل........نمیتونم
مارتل بیخیال نشد و باز هم تکرار کرد:
-دراکو...مگه خودت نگفتی که ما مثل هم هستیم، مگه خودت نگفتی......
اما دراکو او را از ادامه ی حرفش بازداشت و گفت:
_ گفتم ، و اینم گفتم که نمیتونم بهت بگم چه اتفاقی افتاده😐
قیافه اش بسیار مصمم به نظر میرسید. در یک لحظه چند اتفاق افتاد و هری نفهمید چی شد فقط یک چیز مشخص بود:او آنقدر محو تماشا شده بود که شنل از رویش افتاده و مارتل و دراکو او را در حال استراق سمع گیر انداخته بودند.
دراکو سریع و با قیا فه ای هراسان چوبستی اش را درآورد و به طرف قلب هری نشانه گرفت و گفت:
_کاری میکنم که از کاری که کردی پشیمون بشی .
و سپس بدو بدو از دستشویی خارج شد.
هری هم نگاهی به مارتل انداخت و با تمام سرعت دوید.
او خوب میدانست که در چند روز بعد اتفاقای خوبی نخواهد افتاد و از طرفی هم خوشحال بود که دعوایی رخ نداده است........



💙پایان💙

------
پاسخ:

سلام، خوش اومدی به کارگاه داستان نویسی.

چندتا نکته هست که باید رعایت کنی. مهمترینش اینه که هیچ جمله ای نباید بدون علائم نگارشی تموم بشه.

نقل قول:
_دراکو خواهش میکنم به من بگو که چه اتفاقی افتاده، شاید من بتونم کمکت کنم

حتی اگر جمله ما دیالوگ باشه و در آخرش هم شکلک گذاشته باشیم بازم نباید بدون علائم نگارشی تموم بشه.

"_دراکو خواهش میکنم به من بگو که چه اتفاقی افتاده، شاید من بتونم کمکت کنم."

نکته بعدی اینه که ما توی این سایت از این شکلک ها استفاده می کنیم که از طریق این نماد قابل دسترسی هست.

نقل قول:
مارتل یا نگرانی میپرسد:
_آخه چرا؟
دراکو فریاد میکشد:
_بهت که گفتم....این یه رازه
از قضا همان موقع هری پاتر از جلوی در دستشویی مارتل رد میشود و صدای فریاد دراکو را میشنود.

بعد دیالوگ هایی که قراره یه توصیف در ادامه شون بیاد دوتا اینتر میزنیم تا دیالوگ ها برجسته تر به چشم بیان و پست ما هم از فشردگی خارج بشه. به این شکل:

"مارتل یا نگرانی میپرسد:
_آخه چرا؟

دراکو فریاد میکشد:
_بهت که گفتم....این یه رازه.

از قضا همان موقع هری پاتر از جلوی در دستشویی مارتل رد میشود و صدای فریاد دراکو را میشنود."


نقل قول:
آهسته شنل نامرئی کننده خود را که به دستور دامبلدور از اول سال همراهش بود را روی خود میاندازد و در را باز میکند و وارد دستشویی میرود.

قبل ارسال پست سعی کن یکی دو بار دیگه از روش بخونی تا اگر اشکالی باشه به چشم بیاد. الان توی قسمت بالا جملات کمی نقص دارند و فعل پایان جمله چندان مناسب نیست. بهتر بود به این شکل نوشته می شد:

"آهسته شنل نامرئی کننده ای که به دستور دامبلدور از اول سال همراهش بود را روی خود می اندازد. در را باز می کند و وارد دستشویی می شود."

همونطور که می بینی علاوه بر اینکه فعل جمله ت رو تغییر دادم با حذف حروف ربط تکراری و اضافه کردن نقطه، جملاتت رو کوتاه تر کردم. جملات کوتاه تر معمولا بیشتر به تمرکز خواننده موقع خوندن کمک می کنن تا جملات طولانی و به هم پیوسته.

توی ایفای نقش میتونی با نوشتن بیشتر و نقد گرفتن از اعضا بهتر بشی.

تایید شد!

مرحله بعد: گروهبندی


ویرایش شده توسط cordelia در تاریخ ۱۳۹۹/۴/۶ ۹:۴۶:۴۵
دلیل ویرایش: چند کلمه را اشتباه نوشته بودم
ویرایش شده توسط مروپ گانت در تاریخ ۱۳۹۹/۴/۶ ۱۳:۱۴:۴۴
ویرایش شده توسط مروپ گانت در تاریخ ۱۳۹۹/۴/۶ ۱۳:۱۷:۰۹


پاسخ به: کارگاه داستان نویسی
پیام زده شده در: ۱۵:۱۲:۰۵ دوشنبه ۲ تیر ۱۳۹۹

Gomname1_259


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۴:۲۸:۰۲ دوشنبه ۲ تیر ۱۳۹۹
آخرین ورود:
امروز ۱۴:۱۱:۵۴
گروه:
کاربران عضو
پیام: 4
آفلاین
تصویر شماره 10 کارگاه داستان نویسی
در یک روز آفتابی هری به همراه هدویگ در کوچه دیاگون قدم میزند.
پس از چند دقیقه یک نفر به پشت هری میزند و میگوید:
-آه هری تو اینجا چه میکنی؟
-اوه سلام هاگرید من اومدم ردا بخرم و هدویگ هم با خودم آوردم.
-آفرین هری کار خوبی میکنی بیا با هم بریم.
-باشه هاگرید.
هری و هاگرید و هدویگ وارد ردا فروشی میشوند و هری یک ردا را قبول میکند.
ناگهان صدای یک خنده شنیده میشود و هری به پشت خود نگاه کرده و میفهمد آن شخص ولدمورت است.
ولدمورت میگوید:
-هاهاهاها پیدات کردم هری.
ناگهان هاگرید ولدمورت را بغل کرده و او را به بالای سر خود میبرد و محکم به زمین میزند و چوبدستی ولدمورت را گرفته و میشکند و میگوید:
-ولدمورت احمق آخرین بارت باشه اینطوری با هری حرف میزنی.
و بعد ولدمورت بلند شده و سوت میزند و لوسیوس مالفوی از در وارد شده و به ولدمورت کمک میکند تا بلند شود.
ناگهان دابی وارد شده و به لوسیوس لگد میزند و لوسیوس بر روی ولدمورت میفتد.
بعد از این واقعه هری به همراه هاگرید و دابی و هدویگ به هاگوارتز برگشته و این داستان را در سراسر هاگوارتز پخش میکنند و اینگونه آبروی ولدمورت و لوسیوس میرود.

------
پاسخ:

سلام. خوش اومدی به کارگاه داستان نویسی.

خلاقیتت خوب بود اما همه شخصیت ها یه سری چارچوب ها دارند که ما مکلفیم تا جایی که امکانش باشه رعایتشون کنیم.

مثلا لرد ولدمورت یکی از قوی ترین جادوگر های تمام اعصار هست و اینکه انقدر ساده با هری رو به رو بشه و شکست بخوره با چارچوب این شخصیت جور در نمیاد چه برسه به اینکه هاگرید انقدر ساده بخواد بهش ضربه بزنه و به ولدمورتی که توی کتاب حتی اسمش هم به زبون نمی آورد بگه احمق! تازه از اون طرف هم لرد رو می بینیم که هیچ واکنشی نشون نمیده و فقط بهش نگاه می کنه!

اینا نکاتی هستن که با شناخت بیشتر شخصیت ها و دقت بیشتر به اخلاقیاتشون بدست میان.

یه نکته در مورد دیالوگات:
نقل قول:
ولدمورت میگوید:
-هاهاهاها پیدات کردم هری.
ناگهان هاگرید ولدمورت را بغل کرده و او را به بالای سر خود میبرد و محکم به زمین میزند و چوبدستی ولدمورت را گرفته و میشکند

همیشه بعد از پایان دیالوگ و قبل از شروع توصیفات، با دوتا اینتر بینشون فاصله ایجاد می کنیم تا دیالوگ ها برجسته تر به چشم بیان و پستت هم مرتب تر بشه. به این شکل:

"ولدمورت میگوید:
-هاهاهاها پیدات کردم هری.

ناگهان هاگرید ولدمورت را بغل کرده و او را به بالای سر خود میبرد و محکم به زمین میزند و چوبدستی ولدمورت را گرفته و میشکند."


با ورودت به ایفای نقش، نوشتن بیشتر و نقد گرفتن کم کم بهتر میشی.

تایید شد!

مرحله بعد: گروهبندی


ویرایش شده توسط مروپ گانت در تاریخ ۱۳۹۹/۴/۲ ۱۷:۰۳:۵۰







شما می ‌توانید مطالب را بخوانید
شما نمی توانید عنوان جدید باز کنید
شما نمی توانید به عنوان‌ها پاسخ دهید
شما نمی توانید پیام‌های خودتان را ویرایش کنید
شما نمی توانید پیام‌های خودتان را حذف کنید
شما نمی توانید نظر سنجی اضافه کنید
شما نمی توانید در نظر سنجی ها شرکت کنید
شما نمی توانید فایل‌ها را به پیام خود پیوست کنید
شما نمی توانید پیام بدون نیاز به تایید بزنید
شما نمی توانید از نوع تاپیک استفاده کنید.
شما نمی توانید از HTML در نوشته های خود استفاده کنید
شما نمی توانید امضای خود را فعال/غیر فعال کنید
شما نمی توانید صفحه pdf بسازید.
شما نمی توانید پرینت بگیرید.

[جستجوی پیشرفته]


هرگونه نسخه برداری از محتوای این سایت تنها با ذکر نام «جادوگران» مجاز است. ۱۳۹۹-۱۳۸۲
جادوگران اولین وبسایت فارسی زبان هواداران داستان های شگفت انگیز هری پاتر است. به عنوان نخستین خاستگاه ایرانی ایفای نقش مبتنی بر نمایشنامه نویسی با محوریت یک اثر داستانی در فضای مجازی، پرورش و به ارمغان آوردن آمیزه ای از هنر و ادبیات برجسته ترین دستاورد ما می باشد.