هری پاتر نخستین مرجع فارسی زبان داستان های شگفت انگیز هری پاتر

هری پاتر نسخه موبایل


در حال دیدن این عنوان:   1 کاربر مهمان





پاسخ به: جانورنماها
پیام زده شده در: دیروز ۱۲:۲۴:۳۸

اسلیترین

مگان راوستوک


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۳:۰۸:۰۸ شنبه ۲۰ اردیبهشت ۱۳۹۹
آخرین ورود:
امروز ۴:۰۰:۰۹
از هاگوارتز
گروه:
کاربران عضو
اسلیترین
ایفای نقش
پیام: 35
آفلاین
خلاصه:

لرد سیاه تصمیم گرفته اربابی جنگلی بشه برای همین به همراه مرگخوارا در جنگلی بدون هیچ امکاناتی سکنی گزیده. لرد تشنه ش میشه و برای رفع تشنگی از مرگخوارا می خواد که توی یه ظرف از جنس جمجمه براش آب بیارن. هکتور و سدریک مامور پیدا کردن آب می شن. ولی هر چی توی جنگل جستجو می کنن به آب نمی رسن. تصمیم می گیرن درخت بسیار بزرگی رو از ریشه در بیارن و ازش آب بگیرن!
...........
درخت با تعجب بیشتری به سمت پایین خم شد.
-چی؟!
-هیچی دیگه اقا درخته همین. فقط می خواستیم که ریشه هاتون رو در بیاریم.
درخت که از این اهانت بسیار خشمگین شده بود با خشم به هکتور گفت:
-من هزاران سال است که در این جنگل زندگی می کنم و هیچ جادوگری نتوانسته است من را از ریشه در بیاورد چون هیچ کس در چالشی که من گفتم پیروز نشده بود.
هکتور با تعجب بسیاری پرسید:
-چالش؟!
-بله چالش.چالشی سخت که اگر از این بیرون بیایید یکی از باهوش ترین،چالاک ترین و بهترین جادوگران تاریخ به حساب می آیید.
هکتور با شنیدن چنین جملاتی به فکری فرو رفت. فکری که وقتی از چالش بیرون بیاید همه ی مرگ خواران به او حسودی می کنند. دیگر دردانه ارباب می شود و دیگر کسی به خوردن معجون هایش نه نمی گوید.

-پسرم. در این دنیا هستی اصلأ؟
هکتور با صدای درخت از رویا بیرون امد
-بله اقا درخته گوش می دم.
درخت شروع به گفتن چالش کرد:
-تو باید این معما ها را حل کنید تا به گل رز چند رنگ برسی.معمای اول این است که تو باید به جایی بروی که در این اب هایی یخ زده است و بعد به جایی که گل هایش وحشی می باشند و بعد به جایی که مردم بسیاری دارند ولی بدان انجام شهر نیست و در اخر جایی که تمامش شادی است و رنگین کمان. انجا می توانی گل را پیدا کنی.
هکتور که از معما گیج شده بود به ارامی بلند شد و به سمت سدریک رفت.



پاسخ به: جانورنماها
پیام زده شده در: ۱۸:۴۸:۵۷ یکشنبه ۱۹ مرداد ۱۳۹۹

اسلیترین، مرگخواران

هکتور دگورث گرنجر


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۲۱:۴۲ سه شنبه ۲۴ تیر ۱۳۹۳
آخرین ورود:
امروز ۰:۲۱:۰۶
از روی شونه های آریانا!
گروه:
مرگخوار
ایفای نقش
اسلیترین
کاربران عضو
پیام: 800
آفلاین
خلاصه:

لرد سیاه تصمیم گرفته اربابی جنگلی بشه برای همین به همراه مرگخوارا در جنگلی بدون هیچ امکاناتی سکنی گزیده. لرد تشنه ش میشه و برای رفع تشنگی از مرگخوارا می خواد که توی یه ظرف از جنس جمجمه براش آب بیارن. هکتور و سدریک مامور پیدا کردن آب می شن. ولی هر چی توی جنگل جستجو می کنن به آب نمی رسن. تصمیم می گیرن درخت بسیار بزرگی رو از ریشه در بیارن و ازش آب بگیرن!

.......................

-خب... تو شروع کن. من بعدا بهت می رسم.

سدریک این رو گفت و سرش رو به درختی تکیه داد و بلافاصله صدای خروپفش به هوا بلند شد.

هکتور با خوشحالی به درخت تنومند مقابلش خیره شد. هیچوقت کاری به این سختی انجام نداده بود. احساس قهرمان بودن می کرد. حس هرکول بودن داشت! البته فامیل بودن هرکول و هکول هم در این جو گیری بی تاثیر نبود!
جلو رفت و دست های لاغر و نحیفش رو دور درخت حلقه کرد.
-هن...هن و هن...هوم...اممممم....

و صد البته که درخت حتی ذره ای از جاش تکون نخورد.

هکتور همیشه میدونست پاهای قوی داره. قوی در اثر دوایش های زیاد! تصمیم گرفت به نیروی پاهای قدرتمندش اعتماد کند.
روی زمین نشست و کف هر دو پاش رو روی درخت گذاشت و فشار داد.
فشار داد... و باز هم فشار داد...

-دقیقا داری چیکار می کنی؟

هکتور از جاش بلند شد و درخت را دید که با تعجب به سمت پایین، یعنی جایی که هکتور وایستاده بود، نگاه می کرد.

-خب...چیزه...اممم... داشتم سعی می کردم شما رو از ریشه در بیارم...اگه اشکالی نداره.


ارباب یه دونه باشن... واسه ی نمونه باشن!




پاسخ به: جانورنماها
پیام زده شده در: ۱۶:۴۸:۴۱ جمعه ۱۰ مرداد ۱۳۹۹

اسلیترین، مرگخواران

بلاتریکس لسترنج


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۲۲:۰۵ سه شنبه ۱۸ مهر ۱۳۹۶
آخرین ورود:
دیروز ۲۲:۰۹:۴۸
از زير سايه لرد سياه
گروه:
مرگخوار
ناظر انجمن
ایفای نقش
اسلیترین
کاربران عضو
پیام: 596
آفلاین

-خیسه... داریم درست می‌ریم!

سدریک که تا همانجایش هم بیشتر از چیزی که انتظار می‌رفت بیدار مانده بود، چشم‌هایش را مالید تا دید بهتری پیدا کند.
-کجاش خیس بود هک؟
-همه جاش!

سدریک برای لحظه‌ای دار فانی را وداع گفته، رفت در دنیایی دیگر. دنیایی پر از بالشت‌های پر قو... تشک‌هایی ابریشمی و پتوهایی زرین! دنیایی که هیچگاه نیازی به بیدار شدن نیست. نیازی به بیدار شدن برای رفع نیاز‌های اولیه بدن هم نیست حتی!
اما متاسفانه لحظه به اتمام رسید و سدریک باز به دنیای فانی بازگشت.
-همه‌جاش خیسه... همه‌جاش هکتور! پس به چه سمتی بریم؟! کدوم ور بریم؟

بی‌خوابی تاثیرات نامطلوبی روی سدریک داشت!

-من میگم...
-نه! هیچی نمی‌گی... از این به بعد من می‌گم! این درخت همه‌جاش خیسه... پس ریشه‌هاش آب دارن. از ریشه درش میاریم و می‌دوشیمش تا ظرف پر شه و بعد برمی‌گردیم. به همین سادگی!

قطعا ساده بود. کندن درختی ۱۰ متری از ریشه با دست خالی، ساده ترین کار دنیا محسوب می‌شد حتی!


I was and am the Dark Lord's most loyal servant
I learned the Dark Arts from him


پاسخ به: جانورنماها
پیام زده شده در: ۲۱:۲۴:۴۸ چهارشنبه ۲۵ تیر ۱۳۹۹

ریونکلاو، مرگخواران

لینی وارنر


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۲:۵۳ شنبه ۳۰ خرداد ۱۳۸۸
آخرین ورود:
دیروز ۲۳:۰۵:۱۸
از رو شونه‌های ارباب!
گروه:
مرگخوار
ایفای نقش
ریونکلاو
کاربران عضو
گردانندگان سایت
پیام: 4836
آفلاین
سدریک که تمام مدت به سختی خودشو بیدار نگه داشته بود، در یک لحظه‌ی بسیار کوتاه به چرت عمیقی فرو می‌ره.
که البته از چشمای هکتور دور نمی‌مونه.

- هی پاشو ببینم داریم به آب می‌رسیم!

سدریک ناگهان از خواب می‌پره و با بدخلقی می‌گه:
- لزومی نداشت داد بزنی. همین که نزدیک شدی زلزله چند ریشتریت خوابو از سرم پروند.
- پس بیا بریم.

اما سدریک راه نمیفته. این چرت کوتاه، خوابی به همراه داشت که علاقمند بود با هکتور در میونش بذاره.
- ببین هکتور، تو یه نظریه‌ای دادی که ما فرض می‌کنیم...
- فرضی وجود نداره قطعا درسته!
- خیله خب حتما درسته. و چون ما خیلی مطمئنیم که درسته نظرت چیه حداقل هر چند درخت یه بار دوباره چک کنی تا مطمئن شی درست می‌ریم؟

ویبره‌های هکتور برای مدتی متوقف می‌شن و به محض تصمیم‌گیریش دوباره از سر گرفته می‌شن.
- از کجا ذهنمو خوندی؟ آخه همین الان قصد داشتم برم این درختو بغل کنم!

هکتور ضمن گفتن این حرف به سمت درختی حرکت می‌کنه تا اونو در آغوش بگیره و از درستی مسیر اطمینان حاصل کنه.




پاسخ به: جانورنماها
پیام زده شده در: ۱۵:۱۲:۴۴ جمعه ۱۳ تیر ۱۳۹۹

ریونکلاو، مرگخواران

ربکا لاک‌وود


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۵:۲۷ چهارشنبه ۲۴ مهر ۱۳۹۸
آخرین ورود:
۲۱:۵۸:۴۵ یکشنبه ۱۹ مرداد ۱۳۹۹
از تاریک‌ترین قسمت سایه‌ی ارباب!
گروه:
ایفای نقش
ریونکلاو
مرگخوار
کاربران عضو
ناظر انجمن
پیام: 295
آفلاین
سدریک از روی شانه‌های هکتور پایین پرید و سعی کرد خودش را بیدار نگه دارد. هکتور هم با تمام وجودش به دنبال آب می‌گشت.
همان موقع سدریک دوراهی‌ای دید که هرگز ندیدیه بود. البته، کل راهی که هکتور می‌دوید را خواب بود ولی مطمئن بود هکتور هم آن را ندیده.
-اون دوراهی رو میبینی؟ به نظرم از سمت چپیه بریم بهتره.
-نه سمت راستیه.
-نه چپیه.
-راستیه.
-چپیه!

هکتور و سدریک با فریادهای بلندی به راه‌های مد نظرشان اشاره می‌کردند، تا اینکه کلاغی از بالای سرشان گذشت.
-چه خبرتونه؟ چه خبرتونــــــــــه؟! چرا داد میزنین؟
-من میگم چپیه، اون میگه راستیه. کدوم درسته؟
-راستیه چیه؟ چپیه چیه؟

هکتور و سدریک با تعجب به کلاغ نگاه کردند. کلاغ با تاسف برای آنها سر تکان داد و از آنجا دور شد.
-اومدیم کمکشون کنیما! چپیه، راستیه!

سدریک دوباره به هکتور نگاه کرد و خمیازه‌ای کشید.
-باشه، همون راستیه. من که حال دعوا ندارم.
-آفرین! همیشه به هکتور دانا اعتماد کن!

سدریک می‌دانست، هکتور با اینکه چندین بار از اینجا رد شده ولی از این راه نرفته، وگرنه تا الان چیزی پیدا می‌کردند!
سپس با دهن دره‌ای بزرگ، همراه هکتور، وارد راه سمت راست شد تا آب را زودتر بیابد.


My Dark Great Lord
Fille française
♡Only Raven♡


پاسخ به: جانورنماها
پیام زده شده در: ۴:۳۸:۳۱ جمعه ۱۳ تیر ۱۳۹۹

اسلیترین، مرگخواران

مروپ گانت


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۶:۲۸ شنبه ۲۷ مرداد ۱۳۹۷
آخرین ورود:
امروز ۱:۰۰:۲۰
از زیر سایه عزیز مامان
گروه:
کاربران عضو
اسلیترین
ایفای نقش
ناظر انجمن
مرگخوار
پیام: 342
آفلاین
رفتند و رفتند و همچنان رفتند!

-به آب نرسیدیم هکتور؟
-یکم دیگه مونده!

یک ساعت بعد

هکتور همچنان در حال حرکت بود و همزمان یک لنگ پای سدریک چرت زنان را در دست گرفته بود و دنبال خود می کشید.
-الاناست که برسیم.

هزار سال بعد!

سدریک با زحمت بسیار یک پلک چشمش را گشود و به هکتور نفس نفس زنان اما مصمم که او را روی کول خود حمل می کرد نگاه کرد.
-من قبلا هم اینجارو دیدم هک. این همون درخته که در آغوشش گرفتی و گفتی اون سمتش خیسه!
-عه راست میگی ها من تا حالا در دوانشم هزار بار به این درخت رسیدم و ازش گذشتم و دوباره بهش رسیدم و ازش گذشتم و...
-یعنی هزاربار دور دنیا چرخیدیم و هنوز آب پیدا نکردیم؟!

هکتور کمی سرش را خاراند.
-آخه من فقط روی دوانش شبانه روزیم تمرکز کرده بودم.
-اوه! بسیار خب...یه دفعه دیگه این راه رو طی می کنیم و این دفعه من سعی می کنم بیدار بمونم تا آب رو پیدا کنم.

این جهنمی ترین همکاری گروهی تاریخ بود!




پاسخ به: جانورنماها
پیام زده شده در: ۱۷:۳۱:۳۰ پنجشنبه ۵ تیر ۱۳۹۹

اسلیترین، مرگخواران

لرد ولدمورت


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۴:۳۹ سه شنبه ۸ آبان ۱۳۸۶
آخرین ورود:
امروز ۲:۲۸:۳۷
از ما گفتن...
گروه:
کاربران عضو
اسلیترین
ناظر انجمن
مرگخوار
ایفای نقش
پیام: 5956
آفلاین
-کار ساده ایه. خیلی هم ساده اس.

مرگخواران برای لحظه ای امیدوار شدند...ولی خیلی زود متوجه شدند که گوینده کسی جز هکتور نبوده. برای همین، فورا حباب های امید تشکیل شده در اطراف سرشان ترکید.

هکتور و سدریک در حال دور شدن از جمع مرگخواران بودند.

-ببین سدریک... تجربه سال ها جنگل نوردی به من می گه گه باید تنه درخت ها رو لمس کنیم. سمتی که کمی سرد و نمدار باشه، شمال رو نشون می ده و اون سمتیه که اگه به طرفش بریم قطعا به آب می رسیم.

سدریک با کمی شک و تردید به حرف های هکتور گوش می کرد و هر چند دقیقه یکبار خمیازه می کشید.
-باشه...فهمیدم...شمال...بهتر نیست قبل از ادامه حرکتمون یه چرتی رو به سمت شمال بزنیم؟

هکتور مملو از انرژی بود و اصلا حس چرت زدن نداشت. درست بر خلاف سدریک که از لحظه ای که بیدار می شد، برای رسیدن زمان خواب بعد ثانیه شماری می کرد.
مرگخواران زوج مناسبی برای جستجوی آب انتخاب نکرده بودند!

هکتور به طرف اولین درخت رفت و آن را در آغوش کشید.
-خب...بذار ببینم...این طرفش کمی خیسه...یعنی...مطمئن نیستم. ولی یه حسی بهم می گه که حتما هست. باید این وری بریم!


و آن وری رفتند!


I was ripped from my body, I was less than spirit, less than the meanest ghost... But still, I was alive.

قوانین دوئل - قوانین نقد انجمن خانه ریدل ها


پاسخ به: جانورنماها
پیام زده شده در: ۱۸:۰۱:۱۱ شنبه ۱۷ خرداد ۱۳۹۹

اسلیترین، مرگخواران

ماتیلدا گرینفورت


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۵:۴۷ دوشنبه ۲۲ خرداد ۱۳۹۶
آخرین ورود:
۲۲:۰۹:۳۳ شنبه ۱۸ مرداد ۱۳۹۹
گروه:
کاربران عضو
ایفای نقش
اسلیترین
مرگخوار
پیام: 38
آفلاین
خلاصه:

لرد سیاه تصمیم گرفته اربابی جنگلی بشه برای همین به همراه مرگخوارا در جنگلی بدون هیچ امکاناتی سکنی گزیده. لرد تشنه ش میشه و برای رفع تشنگی از مرگخوارا می خواد که توی یه ظرف از جنس جمجمه براش آب بیارن. در نهایت اونا تونستن جمجمه ای از سر دختری که جسدش رو پیدا کردن در بیارن اما روح اون از این کار خشمگین شده.

**********

_مرگخوارانمان یجوری آن روح گستاخ را سر جایش بنشانید.
_چشم ارباب.
_اما ارباب اون گیر داده به جمجمه ش تا بهش پس ندیم هم همینطور دیوونه بازی در میاره.
_پیتر شما چیزی گفتی؟
_ببخشید ارباب اصلا خودم میرم باهاش مذاکره میکنم.
_پیتر رو حرف ارباب حرف زدی؟ باهات قهرم دیگه جلو چشمام پیدات نشه.
_من که عذر خواهی کردم.
_آلوچه مامان میخوای بهش یه ساندویچ خربزه عسلی بدم که تا عمر داره سر به سر عزیزای مامان نذاره؟
_ممنون از پیشنهادتون مادر. خوب میشد اگر میشد. اما نمیشه اون روحه.
_ارباب شاید من بتونم یه معجون درست کنم که روی یه روح هم اثر کنه.
_نه هکولی نمیخوایم وضع از اینم بدتر شه.
_ارباب چرا جمجمه ش رو برنگردونیم که خودش بره پی کارش.
_نه اینکه این ایده به ذهن خودمان نرسیده باشه بلا... فقط احیانا جایگزینی برای ظرف آب ما دارید، نه؟
_بله ارباب اصلا نگران نباشید.

بلاتریکس به آرامی جلو رفت. وقتی به جسد رسید با مشت لگد و به زور عضو مذکور را دوباره به سر جسد برگرداند. و بعد از چند ثانیه روح خشمگین دختر ناپدید شد. حال نوبت آن بود تا بلاتریکس جمجمه ی جایگزین را به لرد تقدیم کند.

_تام؟
_من؟ بلا فکر کنم یکی صدام کرد.
_کسی صدات نکرد خیالت جمع.
_اما بلا من...
_تو چی؟ تازه زیادم زحمت نداره جدا کردنت نگران بعدشم نباش دوباره میدیم رودولف با تف بچسبونت.
_بلا.
_حرف نزن. تکونم نخور. فنر توهم از پشت بگیرش که یوقت در نره.

و در یک چشم به هم زدن جمجمه را از سرش بیرون کشید و بقیه ی تام را تحویل رودولف داد تا دوباره سرش را به تنش بچسباند!
و بعد جمجمه را به هکتور و سدریک داد.
_حالا برید دنبال آب بگردید. بیشتر از این ارباب رو منتظر نذارید.

هکتور و سدریک نگاهی به یکدیگر انداختند و به راه افتادند. مسلما پیدا کردن آب در آن جنگل وسیع و پر پیچ و خم کار ساده ای نبود.


He deals the cards as a meditation
And those he plays never suspect
He doesn't play for the money he wins
He don't play for respect

He deals the cards to find the answer


پاسخ به: جانورنماها
پیام زده شده در: ۲۳:۳۴:۲۲ جمعه ۲ خرداد ۱۳۹۹

ریونکلاو، مرگخواران

شیلا بروکس


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱:۱۶:۳۴ سه شنبه ۳۰ اردیبهشت ۱۳۹۹
آخرین ورود:
امروز ۰:۰۹:۴۸
از کیف ارزشمندم دور شو!
گروه:
کاربران عضو
ریونکلاو
ایفای نقش
مرگخوار
پیام: 84
آفلاین
شنیدن صدایی که ورد کروشیو را به زبان آورده بود و پس از آن صدای جیغ بلند یک دختر حواص لوسیوس را از وردی که میخواست به زبان بیاورد پرت کرد پس به سمت صدا برگشت و بلاتریکس را دید که داشت یک دختر را شکنجه می کرد
_چیکار میکنی بلا؟این بیچاره کیه؟
_داشت یواشکی منو تعقیب می کرد
_اه نکن بابا منم مرگخوارم

بلاتریکس دست از شکنجه دختر برداشت وگفت:
_پس چرا منو تعقیب می کردی
_می خواستم یه چیزی بگم
_چی بگی؟
_خب می خواستم بگم شما که دنبال یه جمجمه برای ارباب میگشتین خب میتونین از جمجمه اون دختره که یه ساعت پیش کشتیش استفاده کنین

بلاتریکس و لوسیوس با این حرف به فکر فرو رفتند
بلاخره بعد از دو مین بلاتریکس به خودش آمد و گفت:
_اینم فکر بدی نیستا
_اما پس میمونی که من شکار کردم چی ؟
_با چه طلسمی شکارش کردی ؟
_با پتریفیکوس توتالوس
_خب پس چرا ولش کردی
_صدای شما رو شنیدم اومدم ببینم چه خبره
_پس احتمالا تا حالا طلسمش خنثی شده و رفته

لوسیوس با شنیدن این حرف به سمت درخت دوید تا ببینه میمون اونجا هست یا نه

_بلا این میمونه که هنوز اینجاست
_اما باید تا حالا طلسمش خنثی شده باشه!

لوسیوس نشست تا از نزدیک میمون را برسی کنه که ناگهان میمون با پرش بلندی خود را روی گردن لوسیوس انداخت و همزمان دست هایش را روی چشمان او گذاشت لوسیوس که دیگر نمیدید فقط صدای خنده بلاتریکس را میشنید
لوسیوس متوجه شد که دیگر امیدی به بلاتریکس و اینکه او کمکش کند نیست پس خودش باید دست به کار می شد و خودش را از دست این میمون زیرک نجات میداد
پس با این استدلال دستش را به جیبش برد و چوبدستی اش را بیرون کشید
ولی تا میخواست به این فکر کند که از چه طلسمی استفاده کند چوبدستی از دستش بیرون کشیده شد میمون که انگار چیزی گیر آورده بود که بیشتر از اتقام گرفتن از لوسیوس به دردش میخورد پس دستش را گرفت به شاخه یکی از درخت ها و خودش را بالا کشید لوسیوس که حال از دست میمون روی گردنش راحت شده بود ولی نگرانی مهم تری داشت اونم این بود که حالا چوبدستی اش به دست میمون افتاده بود و او هم نمیدانست که باید چجوری چوبدستی اش را پس بگیرد پس نگاهی به بلاتریکس کرد به این امید که او میمون را خلع سلاح کند اما بلاتریکس گفت :
_من باید برم جمجمه اون دختره رو در بیارم تو هم هر وقت چوبدستیتو پس گرفتی بیا
_حالا نمیشه تو میمونه رو خلع سلاح کنی؟
_نه نمیشه خودت چوبدستیتو دادی دستش حالا هم باید خودت پسش بگیری

لوسیوس با شنیدن این حرف از کمک او ناامید شد و بلاتریکس هم با این که متوجه این موضوع شده بود رفت بعد از این که کاملا دور شد لوسیوس نگاهی به دخترک انداخت و گفت:
_تو خلع سلاحش کن
_من نمی تونم
_ چرا؟
_چون چوبدستی ندارم
_چی ؟ منظورت چیه ؟
_من از وقتی درسم تموم شد چوبدستیمو گذاشتم کنار
_مگه میشه ؟ یه ساحره اونم بدون چوبدستی ؟
_من همیشه کار با چوبدستی برام بی مزه بود چون فقط کافیه یه ورد مسخره رو بگی
_یعنی من الان باید چیکار کنم ؟
_من میتونم کمک کنم.
_چه کمکی ؟ تو که گفتی چوبدستی نداری!
_من میتونم دو تا از مار هام رو بفرستم تا اونو برات پس بگیرن
_دو تا از مارهات رو بفرستی؟ مگه مار داری؟
_خب معلومه که دارم

بعد از گفتن این حرف یک کیف کوچک را باز کرد و وارد آن شد و پس از مدتی با دو تا مار بیرون اومد
مار ها بدون معطلی از درخت بالا رفتند و با چوبدستی از آن پایین آمدند لوسیوس دستش را دراز کرد که چوبدستی را بگیرد اما آنها چوبدستی را به دست دختر دادند و دختر سریعا اونو به لوسیوس داد و با هم به سمت جایی که لرد به سر می برد رفتند
که با صحنه ای مواجه شدند که اصلا فکرش را هم نمی کردند همه مرگخوار ها به هم ریخته بودند هرکسی به طرفی میدوید حتی لرد!
لوسیوس یک نفر را گرفت و پرسید:
_اینجا چه خبره؟!
_اون روحه از این که جمجمه جسدشو در آوردیم عصبانیه و همه جارو به هم ریخته

دختر که کنار لوسیوس ایستاده بود با شنیدن این حرف به شکل نا مشخصی ناپدید شد
***

حالا باید روح را آروم میکردند اما چجوری؟


فیس فیسوی ارباب

هیچکس حق نداره ازم دورش کنه!

"ONLY RAVEN"


پاسخ به: جانورنماها
پیام زده شده در: ۲۲:۰۸:۲۲ دوشنبه ۸ اردیبهشت ۱۳۹۹

هافلپاف، محفل ققنوس

زاخاریاس اسمیت


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۲:۵۶:۱۴ دوشنبه ۱۱ فروردین ۱۳۹۹
آخرین ورود:
امروز ۱:۱۰:۵۲
از وقتی که ناظر بشم....
گروه:
کاربران عضو
هافلپاف
ایفای نقش
محفل ققنوس
پیام: 179
آفلاین
لوسیوس در جنگل زمزمه می کرد:

-پس این میمونا کجان؟موقعی که داریم به ارباب خدمت میکنیم هی میان بالای درخت و اوقاتشو تلخ میکنن،اما الان که بهشون نیاز دارم یکیشون پیدا نمیشه.

ناگهان میمونی را پشت درهای دید که در حال کوفت کردن پنیری بود.

-خودشه .میمون و دسر ارباب

پس به سمت میمون رفت و گفت:

به به چقدر زیبایی،چه سری،چه دمی عجب پایی

اما میمون خر نشد و گفت:

-فک کردی من خرم؟من دوم رهنماییما!

_نه میمونه با اون کلاغه بودم

-کدوم کلاغ؟

و تا میمون رویش را برگرداند لوسیوس گفت:

-پتریفیکوس توتالوس

و میمون خشک شد

-به به اینم از میمون حالا سکتوم....

-کروشیو....



هرکسی از ظن خود شد یار من

از درون من نجست اسرار من









شما می ‌توانید مطالب را بخوانید
شما نمی توانید عنوان جدید باز کنید
شما نمی توانید به عنوان‌ها پاسخ دهید
شما نمی توانید پیام‌های خودتان را ویرایش کنید
شما نمی توانید پیام‌های خودتان را حذف کنید
شما نمی توانید نظر سنجی اضافه کنید
شما نمی توانید در نظر سنجی ها شرکت کنید
شما نمی توانید فایل‌ها را به پیام خود پیوست کنید
شما نمی توانید پیام بدون نیاز به تایید بزنید
شما نمی توانید از نوع تاپیک استفاده کنید.
شما نمی توانید از HTML در نوشته های خود استفاده کنید
شما نمی توانید امضای خود را فعال/غیر فعال کنید
شما نمی توانید صفحه pdf بسازید.
شما نمی توانید پرینت بگیرید.

[جستجوی پیشرفته]


هرگونه نسخه برداری از محتوای این سایت تنها با ذکر نام «جادوگران» مجاز است. ۱۳۹۹-۱۳۸۲
جادوگران اولین وبسایت فارسی زبان هواداران داستان های شگفت انگیز هری پاتر است. به عنوان نخستین خاستگاه ایرانی ایفای نقش مبتنی بر نمایشنامه نویسی با محوریت یک اثر داستانی در فضای مجازی، پرورش و به ارمغان آوردن آمیزه ای از هنر و ادبیات برجسته ترین دستاورد ما می باشد.