هری پاتر نخستین مرجع فارسی زبان داستان های شگفت انگیز هری پاتر

هری پاتر نسخه موبایل


در حال دیدن این عنوان:   1 کاربر مهمان





پاسخ به: کارگاه داستان نویسی
پیام زده شده در: ۹:۵۴:۰۸ دوشنبه ۶ مرداد ۱۳۹۹

Mainx


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۲۱:۰۹:۴۷ یکشنبه ۵ مرداد ۱۳۹۹
آخرین ورود:
امروز ۲۰:۴۷:۲۱
گروه:
کاربران عضو
پیام: 5
آفلاین
تصویر کوچک شده

ساعت از ۱۲ رد شده بود و همه خواب بودند غیر از هری.
هری یک نقشه پیدا کرد و به مقصد اون نقشه رفت روی نقشه شکل رد پا اومد و بالای اون رد پا نوشته بود اقای فلیچ هری فهمید که اقای فلیچ داره میاد و چادر نامریٔی رو روی خود کشید و گربه اقا فلیچ میو میو می کرد. هری فهمید اون نقشه واقعیه. گربه اقا فلیچ اومد پایین و رفت سمت هری.
هری بدون صدا پا گذاشت به فرار.
و اقا اسنیپ جلوی هری ظاهر شد و اقای اسنیپ هری رو پیش دامبلدور برد.
دامبلدور:هری معذرت می خوام ولی به خاطر تو 10 نمره از گروه گریفیندور کم میشه.
هری عصبانی به اتاق خود برگشت و دید دوباره نقشه و شنل روی میزش هست و یک کاغذ که نوشته بود
هری عزیز من این هارو بهت میدم ولی ازش درست استفاده کن از طرف دامبلدور.

------
پاسخ:

سلام، به کارگاه داستان نویسی خوش اومدی.

راستش انقدر تند تند و خلاصه وار پیش رفتی که حالت خبر داخل روزنامه به خودش گرفته بود!

داستان نویسی در درجه اول به حوصله نیاز داره. باید با حوصله، خلاقیتت رو به کار بگیری و سعی کنی داستان رو گسترش بدی. صحنه ها و شخصیت ها رو خام رها نکنی و کامل برای مخاطب توصیفشون کنی.

نقل قول:
و اقا اسنیپ جلوی هری ظاهر شد و اقای اسنیپ هری رو پیش دامبلدور برد.
دامبلدور:هری معذرت می خوام ولی به خاطر تو 10 نمره از گروه گریفیندور کم میشه.

بهتر بود این قسمت به این شکل نوشته بشه تا هم از تکرار مداوم کلماتی مثل اسنیپ و هری جلوگیری بشه و هم دیالوگت به شکل درست نوشته بشه:

"و اسنیپ جلوی هری ظاهر شد و اون رو پیش دامبلدور برد.

دامبلدور با ناراحتی نگاهی به هری انداخت.
-هری معذرت می خوام ولی به خاطر تو 10 نمره از گروه گریفیندور کم میشه."


اما اگر این قسمت رو از نظر ظاهری هم درست کنیم از نظر محتوایی مشکل داره. دامبلدور چرا باید از هری عذرخواهی کنه؟ مگه هری قانون شکنی نکرده؟ درسته که دامبلدور شخصیت مهربونیه اما در مقام مدیر مدرسه این حرکت کمی ازش بعیده. کم کردن امتیازم معمولا از اخلاقیات اسنیپ هست نه دامبلدور. از طرف دیگه هری رو می بینیم که هیچ اهمیتی به کاری که کرده نمیده و حتی ذره ای هم از قانون شکنیش جلوی دامبلدور شرمنده نیست.

این خیلی مهمه که چارچوب شخصیت ها رو بشناسیم و بدونیم در موقعیت های مختلف چطوری رفتار می کنن.

می تونستی بیشتر روی صحنه ای که اسنیپ، هری رو می بینه کار کنی‌. چطوری دستگیرش می کنه؟ چیا بهش میگه؟ توی مسیر بردنش به دفتر دامبلدور چه حرفایی بینشون رد و بدل میشه؟

توی دفتر دامبلدور هم می تونست خیلی اتفاق ها بیفته. اسنیپ چطوری قانون شکنی هری رو برای دامبلدور شرح میده؟ واکنش تابلو های دفتر دامبلدور به هری چیه؟ خود هری چه احساسی داره؟

به نظرم بهتره دوباره امتحان کنی. مطمئنم خلاقیتشو داری ولی این بار با حوصله بیشتری روی صحنه ها و شخصیت ها کار کن. سعی کن طوری توصیفشون کنی که مخاطبت بتونه مثل خودت اونارو تجسم کنه.

فعلا تایید نشد.


ویرایش شده توسط Mainx در تاریخ ۱۳۹۹/۵/۶ ۹:۵۷:۱۱
ویرایش شده توسط مروپ گانت در تاریخ ۱۳۹۹/۵/۶ ۱۲:۴۱:۳۳

خوب تموم شد.....


پاسخ به: کارگاه داستان نویسی
پیام زده شده در: ۱۵:۵۵:۴۱ یکشنبه ۵ مرداد ۱۳۹۹

اسلیترین

سدریلا ویزلی


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۵:۰۱:۵۴ یکشنبه ۵ مرداد ۱۳۹۹
آخرین ورود:
۱۳:۵۸:۵۱ یکشنبه ۱۲ مرداد ۱۳۹۹
گروه:
ایفای نقش
اسلیترین
کاربران عضو
پیام: 4
آفلاین
http://www.jadoogaran.org/uploads/img5f1881810f1b1.jpg

روز تولدم بود. مثل همیشه تنها بودم، عادت همیشه گی من بود که تنها باشم.امشب‌ انگار قرار نبود خواب به چشمانم بیاید برای همین از اتاق بیرون اومدم. غرق در خاطراتی بودم که تمام زندگیه من رو شکل داده بود...
هیچ وقت چهره معصوم لی‌لی رو وقتی مرده پیداش کردم، از یاد نمی‌برم. چقدر التماسش کردم که بیدارشه،ولی اون به درخواست من عمل نکرد، اون بیدار نشد و من رو تنها گذاشت.
به هرکسی هم که دروغ بگم به خودم نمیتونم. من واقعا هری رو دوست دارم چون اون تنها یادگار لی‌لی هستش.
وقتی به خودم اومدم نمیدونستم توی کدوم قسمت مدرسه هستم.
نگاهم به دری متفاوت افتاد دری که روش عکس گل ویکتوریون ارا کنده کاری شده بود ...
به سمت اون در قدم برداشتم و در را باز کردم، ولی هیچ چیز جز یک اینه ی قدیمیه خاک گرفته داخل اون نبود . میخواستم از در خارج شوم که برای یک لحظه عکس یک زن رو داخل آینه دیدم ،باورم نمیشد اون لی‌لی عزیز من بود که در کنار من ایستاده بود .
-لی‌لی تو واقعا اینجایی، تو واقعا در کنار منی؟!
اشک در چشمانم حلقه زد، هیچ چیز بیشتر از این نمیتوانست من رو خوشحال کند. اون اینجا بود درست کنارمن، درون اینه، با همان لبخند همیشه گرم و پر محبتش من رو نگاه میکرد... تا به حال انقدر خوشحال نبودم. امشب بهترین شب زندگی من بود.
تمام شب را درکنار آینه ماندم و چهره‌ی زیبا‌ی لی‌لی را تماشا کردم وقتی افتاب بالا امدم از ان اتاق بیرون امدم و درش را بستم و به سمت کلاس معجون سازی راه افتادم.از کنار دانش آموزان که رد میشدم نگاهم به هری افتاد.
پاتر جوان به راستی که شباهت زیادی به لی‌لی عزیز من داشت .

پاسخ:
سلام، به کارگاه داستان نویسی خوش اومدی.
چیزی که اینجا برای ما مهمه آشنایی با اصول اولیه ی نوشتن و خلاقیته، که اولی رو داشتی و دومی... کمتر دیده میشد. این عکس و این دید بارها اینجا نوشته شده و از دید خلاقیت خیلی چیز جدیدی برای ارائه نبود، اما مشخصه با اصول اولیه ی نوشتن آشنایی.
قبل از ادامه، یک‌سری نکات ظاهری رو بهت بگم:

"به سمت اون در قدم برداشتم و در را باز کردم؛ ولی هیچ چیز جز یک اینه ی قدیمیه خاک گرفته داخل اون نبود.
میخواستم از در خارج شوم که برای یک لحظه عکس یک زن رو داخل آینه دیدم، باورم نمیشد. اون لی‌لی عزیز من بود که در کنار من ایستاده بود.

-لی‌لی تو واقعا اینجایی، تو واقعا در کنار منی؟!

اشک در چشمانم حلقه زد، هیچ چیز بیشتر از این نمیتوانست من رو خوشحال کند. "


همونطور که دیدی، با زدن اینتر و ایجاد فاصله سطری می‌تونیم نوشته‌مون رو خوانا تر و زیبا تر بکنیم.
و نکته ی دوم هم اینکه وقتی دیالوگ رو می‌نویسیم، دو تا اینتر برای جدا کردنش از توصیف می‌زنیم تا مشکل فشردگی و ناخوانایی متن پیش نیاد.

در نهایت، از لحاظ احساسی پست زیبایی بود. روند نسبتاً سریعی رو دیدیم اما نمیشه خیلی هم بهش خرده گرفت چون به حد کافی پرداخته بودی به داستان.
میشد از دید خلاق‌تری نوشت اما همین مقدار هم برای شروع کافیه و با ورود به ایفای نقش بهتر هم میشه.
پس دیگه بیشتر از این منتظرت نمی‌ذارم...


تائید شد!

مرحله بعدی: گروهبندی


ویرایش شده توسط هرمانی در تاریخ ۱۳۹۹/۵/۵ ۱۶:۰۲:۳۰
ویرایش شده توسط تام جاگسن در تاریخ ۱۳۹۹/۵/۵ ۱۷:۱۱:۴۳


پاسخ به: کارگاه داستان نویسی
پیام زده شده در: ۱۹:۳۸:۵۱ شنبه ۴ مرداد ۱۳۹۹

ریونکلاو

جرمی استرتن


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۹:۰۱:۲۹ شنبه ۴ مرداد ۱۳۹۹
آخرین ورود:
امروز ۱۶:۵۳:۲۱
گروه:
کاربران عضو
ریونکلاو
ایفای نقش
پیام: 15
آفلاین
تصویر شماره ۱۱
-هری! هری!
هری پشت سرش رو نگاه کرد. خدای من! اون یک جن خانگیه!
هری که از ترس همراه با تعجب زبونش بند اومده بود با صدایی نسبتا بلند بریده بریده پرسید:
-تو... تو... دیگه کی هستی؟
دابی با صدایی یواش و لرزون گفت:
-هیس! یواش تر! نکنه می خوای اون مشنگ چاق که داره میاد سمت اتاقت صدامو بشنوه؟
هری پرسید:
-کی رو میگی؟
دابی خواست حرفش رو ادامه بده که ناگهان صدای ورنون دورسلی، شوهر خاله ی بدجنس هری، در حالی که فریاد می زد موجب ترس هری و دابی شد:
-هری! باز با پسرم چیکار کردی؟ می کشمت!
هری گفت:
-وای! حالا باید چیکار کنم؟
دابی که انگار از قبل بیشتر ترسیده بود با همان صدای ترسان گفت:
-من در رو با جادو قفل می کنم.
آقای دورسلی وقتی دید در قفل شده، سعی کرد در رو بشکنه...
-دابی یک کاری کن!
-دستت رو بده به من هری.
-برای چی؟
-گفتم دستت رو بده!
هری دست های لرزونش رو گذاشت توی دست های دابی و اونها در کمتر از حتی یک ثانیه به یه جای خیلی دور منتقل شدن...

------
پاسخ:

سلام، به کارگاه داستان نویسی خوش اومدی.

یکم سریع پیش رفتی. کاشکی کمی اتاقی که توش قرار داشتن و ظاهر هری و دابی رو بیشتر برامون توصیف می کردی تا بتونیم بیشتر داستانت رو توی ذهنمون تجسم کنیم.

یه نکته مهمی که به نظرم اومد باید بهت بگم اینه که دابی معمولا خیلی به هری احترام می ذاره. مثلا اون دیالوگ که به هری میگه:
نقل قول:
-هیس! یواش تر! نکنه می خوای اون مشنگ چاق که داره میاد سمت اتاقت صدامو بشنوه؟

کمی با شخصیت مطیع دابی که اکثرا به هری میگه "قربان" در تضاده. یکی از علت های این تضاد میتونه امری بودن جملاتت باشه.

نه تنها دابی بلکه اکثر جن های خونگی شخصیتی مطیع دارند و عادت ندارند به جادوگر ها دستور بدن.

این اشکال با توجه بیشتر به شخصیت های مختلف و دقت روی گفتار و رفتارشون حل میشه.

ولی در کل خلاقیتت توی جا به جایی روند ماجرا خوب بود. توی ایفای نقش میتونی بیشتر تمرین کنی و نکات بیشتری هم یاد بگیری.

تایید شد!

مرحله بعد: گروهبندی


ویرایش شده توسط مروپ گانت در تاریخ ۱۳۹۹/۵/۴ ۲۰:۳۷:۲۶


پاسخ به: کارگاه داستان نویسی
پیام زده شده در: ۲۳:۱۲:۲۵ چهارشنبه ۱ مرداد ۱۳۹۹

اسلیترین

مافلدا


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۰:۱۷:۳۰ شنبه ۲۰ اردیبهشت ۱۳۹۹
آخرین ورود:
امروز ۲۰:۰۱:۱۸
گروه:
کاربران عضو
اسلیترین
ایفای نقش
پیام: 4
آفلاین
تصویر کوچک شده

حدود نصفه شب بود.
مهتاب در اسمان عین یک چراغ میدرخشید،خوابم نمیبرد تصمیم گرفتم در قلعه غرق در سکوت قدم بزنم و به معجونی که فردا میخوام درس بدم فکر کنم.
با خودم مشغول بودم که ناگهان به یک در خوردم ،من کجای این قلعه بودم؟ با گذشت حدود 15 سال هنوز گم میشدم.
صدای خانوم نورس هم نمی اومد یا فلیچ اون فشفشه مزاحم.
از داخل اتاق زمزمه ای شنیدم که به طرز عجیبی برام اشنا بود.صدای لیلی بود !محال بود من خودم جسدش رو دیدم و التماس کردم برگرده.
اونم وقتی که هری با اون زخم بهم نگاه میکرد. هنوز هم عین همون موقع یادمه،با شک درو باز کردم و چیزی رو دیدم که بعد 15 سال قلبم رو به لرزه در اورد، لیلی کنار من داخل یک اینه خاک گرفته بود .
هنوز هم به زیبایی 11 سالگیش بود،پاهام سست بود واشک تو چشمام جمع شده بود با بهت گفتم لیلی برگشتی؟ و تا خواستم دست گرمش رو لمس کنم متوجه شدم اون زنده نیست ولی چرا به زیبایی 15 سالگیش که باد تو موج موهاش میزد میخند؟ تو اتاق که بادی نبود . متوجه یک چیز دیگه ای شدم من کنارش تو اینه بودم،من شاد بودم و خندان.
محو دیدن لیلی بودم که صدای یک گربه شنیدم هول شدم پام به اینه خورد و جلوی چشمم اینه به هزار و هزارن تیکه تبدیل شد و قلب منم همراه با اون، دیگه لیلی ای نبود و اون برق زیبای موهاش یا اون خنده دلنشینش.
چوب دستیم رودر اوردم تا اینه رو درست کنم، تیکه های ریز عرق پیشونیم رو پوشونده بود و موهام به هم ریخته شده بود ، اینه درست نشد .
خم شدم تا شیشه ها را جمع کنم که دستم برید ناگهان یک صدایی اومدم، روح یک زن به سمتم می اومد اون لیلی بود اینبار حرف زد.
ارام سمتم اومد و با پارچه ای دستم را بست صورتم را نوازش کرد و زمزمه وار گفت از خواب بیوار شو سِوروس
از جام پریدم، صبح شده بود در بهت بودم یعنی همه چی محال بود؟ به دستم نگاه کردم زخمی نبود و از پارچه هم خبری نبود با کلی خشم و کلافگی اماده شدم که برم سر کلاس سر ساعت همه اومدن و یک بار دیگه دلم لرزید
پاتر بود اون پسر گستاخ ولی با یک پارچه در دستش با سردی پرسیدم این چیه گفت قربان زخمی شدین و به دستم اشاره کرد.
دستم زخمی بود وبا لرزش دستش که معلوم بود ازم میترسه دستم رو بست یک لبخند شیرین زد و برقی در چشماش نمایان شد روح لیلی درست پشت سر ش بود و اروم گفت من هنوز نرفتم از پسرم مواظبت کن درست مثل من.
وقلب من بعد 15 سال اروم شد.

پاسخ:
سلام، خیلی خوش اومدی به کارگاه داستان نویسی.
خیلی قشنگ بود! ایده و اجرای قشنگی داشتی، در مورد این عکس چندین بار اینجا پست نوشته شده اما با این وجود، باز هم تونستی خلاق باشی و یه دید قشنگ بهمون بدی.
قبل از ادامه، یسری نکات ظاهری درمورد پستت با یه مثال بهت توضیح میدم:

"از جام پریدم، صبح شده بود. در بهت بودم، یعنی همه چی محال بود؟ به دستم نگاه کردم، زخمی نبود و از پارچه هم خبری نبود.
با کلی خشم و کلافگی اماده شدم که برم سر کلاس؛ سر ساعت همه اومدن و یک بار دیگه دلم لرزید.
پاتر بود. اون پسر گستاخ, ولی با یک پارچه در دستش. با سردی پرسیدم:
- این چیه؟
- قربان زخمی شدین.

و به دستم اشاره کرد. "


اول از همه، اینکه در پست هایی مثل این که پر از توصیف هستن باید با زدن اینتر و پاراگراف بندی، از فشرده شدنشون جلوگیری کرد.
نکته ی دوم اینکه، بازهم توی پستای فشرده ای مثل این، مهم‌ترین چیزها علائم نگارشی هستن، چون به خواننده میگن کجا بایسته، کجا ادامه بده و در کل، چجوری باید این پست رو بخونه.
همچنین، ما توی جادوگران، به همین شکلی که بالاتر نشون دادم دیالوگ رو می‌نویسیم، یعنی اگر دیالوگ مربوط به توصیف بالاست، یک اینتر می‌زنیم و با - دیالوگ رو شروع می‌کنیم. همچنین اگر توصیفی قرار نیست اضافه کنیم، دوباره یه اینتر می‌زنیم و دیالوگ بعدی رو می‌نویسیم.

در نهایت، پست احساسی و قشنگی بود. می‌بینم که مقدمات نوشتن و توصیف رو بلدی.
یه سری اشکالات ریز هستن که با ورود به ایفای نقش و نقد گرفتن مسلماً قابل حل شدن هستن.
پس بیشتر از این منتظرت نمی‌ذارم...


تائید شد!

مرحله بعدی: گروهبندی


ویرایش شده توسط تام جاگسن در تاریخ ۱۳۹۹/۵/۱ ۲۳:۲۵:۵۱


پاسخ به: کارگاه داستان نویسی
پیام زده شده در: ۲۰:۰۷:۵۲ دوشنبه ۳۰ تیر ۱۳۹۹

ranjbar


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۶:۲۹:۵۱ جمعه ۱۳ تیر ۱۳۹۹
آخرین ورود:
۱۲:۲۷:۱۲ یکشنبه ۵ مرداد ۱۳۹۹
گروه:
کاربران عضو
پیام: 10
آفلاین
تصویر کوچک شده



سوروس یه خورده غمگین، به یاد لیلی در حال پرسه زدن در قلعه‌ی هاگوارتز بود.از ناراحتی چشمانش را بست و اشک چهره‌ی زیبایش را شستو داد؛ دیگر تحمل ندیدن لیلی را نداشت. (آخی... )

به دو تا از ستون های قلعه تکیه داد و در حالی که با صدا گریه می کرد، درب‌های اتاق‌های آن طبقه را از دیده گذراند؛ اما ناگهان با دربی مواجه شد که قبلا آن را ندیده بود.
آن درب می توانست به کجا راه داشته باشد؟

سوروس با قدم هایی آرام، به طرف آن درب حرکت کرد. دستگیره ی درب را با موفقیت چرخاند و به آرامی وارد آن اتاق شد و مجددا درب آن اتاق را بست.
اتاق، بسیار بسیار کوچک بود و آرامش خاصی هم داشت؛ به گونه‌ای که تنها چیزی که در آن اتاق جلب توجه می کرد، یک آینه‌ی طلایی طلاکاری شده بود که در وسط اتاق قرار داشت.

سوروس برای اینکه هوای اتاق کوچک تازه شود، پرده های مخملی قرمز رنگ پنجره را کنار زرد و پنجره را باز کرد؛ سپس نفسی تازه کرد و اتاق را از نظر گذراند و چه زیبا بود اتاق.
توجه سوروس به آینه ی جواهرکاری شده جلب شد. جلو رفت و از نزدیک به آن نگاه کرد.
آیا آنچه می دید حقیقت داشت؟ آری...
آیا باید آن را باور می کرد؟ خیر... نه حقیقت داشت و نباید آن را باور می کرد... خود او هم این نکته را خوب می دانست، اما کمی شک داشت.

تصویر، لیلی را نشان می داد که در آغوش سوروس بود و هر دو با اشتیاق به هم نگاه می کردند.
سوروس، خسته اما با لبخند، از آینه طلایی طلاکاری شده دور شد و دستگیره ی درب را چرخاند و درب را پشت سر خود بست.

پایان تلخ!

پاسخ:
پست خوبی بود. پاراگراف بندی ها به جا بود و از علائم نگارشی در حد کافی استفاده شده بود.
جای کار بیشتری توی تعلیق داستان و توصیف بیشتر شخصیت ها و اتفاقات بود، اما به همین اندازه برای کارگاه کافیه.
پس....


تائید شد!

مرحله بعدی: گروهبندی


ویرایش شده توسط تام جاگسن در تاریخ ۱۳۹۹/۵/۱ ۳:۳۳:۴۸
ویرایش شده توسط تام جاگسن در تاریخ ۱۳۹۹/۵/۳ ۱:۳۷:۳۸


پاسخ به: کارگاه داستان نویسی
پیام زده شده در: ۱۸:۲۷:۲۲ یکشنبه ۲۹ تیر ۱۳۹۹

گریفیندور

الکساندرا ایوانوا


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۲۳:۳۸:۳۶ پنجشنبه ۱۹ تیر ۱۳۹۹
آخرین ورود:
امروز ۱۷:۱۶:۲۰
گروه:
کاربران عضو
گریفیندور
ایفای نقش
پیام: 23
آفلاین
تصویر شماره 8 کارگاه داستان نویسی


ظهرهای هاگوارتز همیشه خیلی شلوغ و پر رفت و آمد است اما این یکی از همه بد تر بود!

نامه ها توسط جغد ها میرسیدند، بچه ها به هم تنه میزدند، نگران گرفته شدن میزغذایشان در
تالار بزرگ بودند و صدای فحاشی و زد و خورد گه گاهی از کناره های های راهرو به گوش میرسید
که البته فیلچ همیشه زودتر از بقیه در آنجا حضور داشت و بچه ها را به کندن انگشتهایشان تهدید میکرد.

در آن ظهر طاقت فرسا دامبلدور روی میزش ایستاده بود و فریاد میزد ولی انقدر کوچک شده بود

که کسی صدایش را نمی شنید! از فرط خستگی گوشه ی کتاب روی میزش نشست و به کلماتی که حالا
اندازه خودش بودند نگاه کرد. البته از داروهای فرد و جرج انتظار دیگه ای نمی توان داشت
_میدونم با اون دوتا هویج چی کار کنم!

جغدی که که قرار بود ساعت نه از طرف وزارتخانه برایش برسد هنوز نرسیده بود و روز همچنان ادامه داشت...

تا اینکه بالاخره صدای بال زدن ازپشت پنجره به گوش رسید.
جغد وارد اتاق شد، با تکانی نامه را ازدور پایش جدا کرد و با چشمان تیزش اتاق را از نظر گذراند و
نگاهش روی دامبلدور ثابت ماند...
دامبلدور خوشحال از رسیدن نامه اش دستی برای جغد تکان داد و جغد هم با شیرجه ای زیبا روی میز
فرود امد. نیشخندی گوشه نوک جغد بود که تنها توسط موجودی کوچک قابل تشخیص بود...
ودر مقابل چشمان وحشت زده دامبلدور، جغد جیغ بلندی کشید و گفت:
_الان میخورمت!

وبا پاهای کوتاهش دنبال دامبلدور دوید.
بعد از اینکه چند بار میز را دور زدند دامبلدورپشت جلد کتابی پنهان شد .
جغد سفید گرسنه که شکارش را گم کرده بود با غصه از آنجا رفت.

دامبلدور به نامه روی زمین خیره شد...
حالا چه جوری باید بازش میکرد؟
اول سعی کرد با چوب دستی بازش کند ولی چوب دستی خیلی بزرگ بود و او خیلی کوچک.
بعد سعی کرد کاغذش را پاره کند ولی کاغذ خیلی ضخیم بود. (اشک در چشمانش حلقه زد)
بعد هم با دندانش به جان نامه افتاد ولی یکی از دندان هایش کنده شد(البته بعدا با جادو درستش کرد).
خسته و درمانده به دست های کوچکش نگاه کرد.
_آخه چرا؟!

ولی بعد...احساس کرد تمام سلول هایش قل قل میکند، مغزش میسوزد و پوستش ورم کرده است ...
و دامبلدور با تعجب دید که به اندازه عادی خودش برگشته است.
بعد درحالی که هم خوشحال و هم عصبانی بود شمشیر گیریفیندور را از غلافش درآورد تا نامه را با
روشی که خودش دوست داشت باز کند. نگین روی شمشیر برقی زد و دامبلدورنوک شمشیر را در پاکت
نامه فرو کرد و آن را باز کرد:
یک چیزی عادی نبود...
از کی تا حالا وزارتخانه نامه هایش را با قلب های صورتی تزیین میکرد؟!
به آرامی نامه را باز کرد.....

متن نامه:

امی عزیز
حالت چطوره؟ امید وارم خوب باشی.
اویل داره عروسی میکنه. نگو مبارک باشه چون اصلا نیست! زنش یه مشنگ زاده است.
ولی تو جشن شرکت میکنم چون میخواهم بهترین لباس شبمو بپوشم. میدونی برای یه خانوم هیجده ساله
هیچی بهتر از یه مهمونی نیست!
البته بعضی ها خلافشو میگن مث همون دختره آنا پینت. الان یه کارآگاهه نه؟
یه خبر خوب! اویل تو رو هم دعوت کرده. تو هم همون پیرن صورتی ات رو بپوش که تور های بنفش
و آبی داره. البته یکم داهاتیه ولی خوبه.(دامبلدور با دندان های به هم فشرده گفت که دلم نمیخواد درگیر
تورهای بنفش و آبی لباس ها بشم)
وای! وای! وای!
امی مامانم لباس شبمو داده به انجمن خیریه ی جادوگران !
الان که داشتم این نامه رو مینوشتم به هم گفت.
ولی یه فکری به سرم زد.
خاله تو خیاط بود دیگه؟ خاله گابریل.
من طرح لباسی که تو مجله "ساحره ی مد" بود رو برات میفرستم بده خالت برام بدوزه میدونم که خاله
تو انقدر حریصه که دوختن یه دست لباسم از دست نمیده حتی اگه دنیا بخواد به پایان برسه.

اویل انقدر پول دارشده که زنشو به چه جاها که نمیبره!
مرداب آوازه خوان، جنگل بوته ها ی عشق، دیگه برات بگم....کافه ساحره قناری! گرون ترین کافه
دنیای جادوگری.

من نمیدونم ولی فکر کنم اون دخترک مو نارنجی بد ترکیب به اویل معجون عشق درجه یک با مغز
خروحشی داده!
وگرنه کی حاضره برای یه زرد انبو مارمولک چنین پولیو خرج کنه؟! همه که مث من و تو خوشگل
نیستن امی. هستن؟

یادت نره به خالت بگی لباس شبمو بدوزه!
خیلی برام مهمه. تورهای اطراف کمر لباس هم توضیحش تو مجله ساحره مد هست، نشونش بده.

به نامزدت هم سلام برسون ( در ضمن به نامزدت بگو اون ردا سورمه ای اش رو هم دیگه نپوشه به
تنش زار میزنه! بگو انقدرمشنگ صفت نشهَ! امی به نظرم درمورد نامزدت زود انتخاب کردی ها!)

دوست تو: نینا پارکر

ناگهان تمام اتفاقاتی که ان روز برای دامبلدور افتاده بود (از کوچک شدن جسه اش تا رسیدن نامه ی
خاله زنکی دو زن وراج به جای نامه وزارتخانه) رویش فشار اورد و او با خشمی مهار نشدنی شمشیر
گیریفندور را برداشت و در نامه ای که با قلب های صورتی تزیین شده بود فرو کرد .
نامه به هزاران تکه تبدیل شد و بعد از چند ثانیه تنها اثری که ازش باقی ماند پودری صورتی رنگ
معلق در هوا بود.

دامبلدور روی صندلی پشت میزش نشست و سرش را به دستانش تکیه داد و سعی کرد ارامش خود را
برای باقی روز حفظ کند.
البته او تا حدی در حفظ ارامشش موفق بود فقط یکبار کاغذ های پروفسور مک گونگال را اتش زد و
دوبار هم سر بچه ای فریاد زد و یکبار هم به هگرید گفت :
_ توهمیشه انقدر احمق و گنده ای؟

البته او حالش خوب شد، به لطف پروفسور مک گونگال که حافظه او را به مدت سه ماه پاک کرد.

فقط یه سوال باقی میمونه:
چه بلایی سرلباس شب خانم نینا پارکر امد؟

پاسخ:
سلام، به کارگاه داستان نویسی جادوگران خیلی خوش اومدی.
داستانت دقیقاً سرشار از چیزی بود که ما اینجا انتظار داریم؛ خلاقیت! خیلی خوشحالم که خودت رو محدود به کتاب و اتفاقات درونش نکردی و با خلق یه موقعیت جدید، هم به خوبی طنز ماجرا رو نگه داشتی، هم نشون دادی که می‌تونی از خلاقیتت استفاده کنی. قبل از بررسی بیشتر پستت، یه سری نکات نگارشی هست که با یه مثال از پستت توضیح میدم:

"دامبلدور، روی صندلی پشت میزش نشست و سرش را به دستانش تکیه داد و سعی کرد ارامش خود را برای باقی روز حفظ کند.
البته او تا حدی در حفظ آرامشش موفق بود که فقط یکبار کاغذ های پروفسور مک گونگال را اتش زد و دوبار هم سر بچه ای فریاد زد و یکبار هم به هگرید گفت:
_ توهمیشه انقدر احمق و گنده ای؟

البته او حالش خوب شد، به لطف پروفسور مک گونگال که حافظه او را به مدت سه ماه پاک کرد. "


اولین نکته اینکه نیازی نیست وسط جمله اینتر بزنی، چون باعث به هم ریختگی پست میشه و خواننده گیج میشه.
نکته ی دوم که خیلی هم حائز اهمیته علامت های نگارشیه که حتما باید رعایت بشن و اگر هم جایی جا افتادن اضافه کنی و این با یکی دوبار از روی پستت خوندن قابل انجامه.

در نهایت، پست قشنگی بود. اتفاقات جالبی رو بهش اضافه کرده بودی و این خیلی مهمه که از ذهن خودت استفاده کردی.
یه جاهایی داشتی از چارچوب شخصیت ها خارج می‌شدی که از کم تجربگی میاد و با یکم فعالیت توی ایفای نقش و نقد گرفتن چارچوب ها و مرز هاشون رو یاد می‌گیری.
پس بیشتر از این منتظرت نمی‌ذارم...


تائید شد!

مرحله بعدی: گروهبندی


ویرایش شده توسط تام جاگسن در تاریخ ۱۳۹۹/۴/۲۹ ۱۸:۳۸:۳۷

احمقه ولی خوش اومده!


پاسخ به: کارگاه داستان نویسی
پیام زده شده در: ۲۲:۵۱:۰۰ پنجشنبه ۲۶ تیر ۱۳۹۹

هافلپاف

آیرین دنهولم (کج‌پا)


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۶:۳۳:۰۸ پنجشنبه ۲۶ تیر ۱۳۹۹
آخرین ورود:
۱۶:۲۱:۰۷ دوشنبه ۱۳ مرداد ۱۳۹۹
گروه:
کاربران عضو
هافلپاف
ایفای نقش
پیام: 9
آفلاین
اسنیپ در اینه ی نفاق انگیز:
_______________________________________________
ارام به سمت دفتر دامبلدور حرکت میکرد.صدای تلپ تلپ ارام پاهایش در راهروی طونل مانند میپیچید
به کوییرل فکر میکرد. چقدر مشکوک!یعنی الان چیکارمیکرد؟یعنی الان خوابیده بود یا مثل یک خفاش شب را بیدار میماند که برای کارهای خبیثش نقشه بکشد؟
فکرش به پسره هم بود
ایا امروز با او زیاد تند صحبت نکرده بود؟نه نه نباید
مثل گربه های ناناز مامانی لوس با او برخورد میکرد شاید بقیه فکر میکردن که او بین هری و بقیه فرق میدارد بخاطر.....
نه نباید به اون موضوع فکر میکرد و گرنه عضلات منقبض میشد و چانه اش شروع به لرزش میکرد نباید کسی باز او را میدید مخصوصا دامبلدور اما حالا که به
فکراو افتاده بود نمیتوانست بهش فکر نکند
به چشم های سبزش
موهای قهوه ای روشنش
صورت زیبا و بدون لکش
نه نه بسه دیگه .... اون رفته....چرا نمیتونی باور کنی اون تورو دوست نداشتتتتت
او لحظه ای ایست کرد باور نمیشد که دارد سر خودش داد میکشد دارد با خود حرف میزند ناگهان خود را در راهروی دستشویی دختران یافت
انقدر فکر او مغزش را درگیر کرده بود که راه را اشتباه امده بود
برای یک لحظه از عظمت و پیچ در پیچ بودن راهروهای هاگوارتز به رنج امد
تمام راه به دنبال راه هایی میگشت تا فکر اورا از مغزش دراور ولی اینکار نشدنی بودخداخدا میکرد که زود تر به دفتر دامبلدور برسد
لحظه ای بعد خود را جلوی مجسمه ای یافت که با گفتن کلمه ی رمز میتوانست به دفتر او برسد بدون مقدمه گفت "آبنبات لیمویی"ولی صدایی ازش درنیومد احساس کرد بغز گلویش را حسابی گرفته است
صدایش را صاف کرد
به خود گفت الان نه حداقل الان نه وبعد با صدایی رسا بلند گفت"آبنبات لیمویی"مجسمه چرخید او سوار شد و مجسمه شروع به بالا رفتن کرد
برای اولین بارم که شد بود بدنش به میل او عمل کرده بود
تق تق
-بیا تو
+سلام جناب رییس کاری با من داشتین؟
-اوه سوروس تویی کل شب منتظر بودم که بیای چرا اینقدر دیر؟
سوروس لبخند تلخی تحویل به دامبلدور داد
-اوووو حالا ایردی نداره خوب بریم سراغ اصل ماجرا
من گفتم بیای اینجا که کار ایینه ی نفاق انگیز را تموم کنی نه که از بین ببریش فقط میخوام به جایی ببریش که هیچکدوم از دانش اموز نتونن پیداش کنن اخه همین چند روز پیش یکی از دانش اموزارو شیفته ی خودش کرده بود
+حتما همون هری پاتر معروف
-اوه سوروس تو خیلی باهوشی ولی خوب بهتره که رفتارت با اون پسر بچه ملایم تر کنی میدونی که چی میگم یعنی اون پسر خیلی تو این سال ها رنج و سختی کشیده میدونی که....
+جناب رئیس من قبلا درمورد این موضوع با شما گفتگو کردم فکر کنم یادتون بیاید که گفتم من رفتارمناسبی با اون پسر دارم و اگر هنوزم ناراحت شده و یا مثل بچه های مامانی اومده پیش شما و گله ی منو کرده باید بگم که این نشونه ی رفتار بد نیست نشونه ی لوس بودن است نشونه ی اینه که دوست داره فقط همه ی توجه ها برای اون باشه من.....
-اوه سوروس فک کنم توی این موضوع نظر های بسیار مختلفی داریم و بهتره که بعدا درمورد بحث و جدال داشته باشیم چون الان خیلی دیر و کار هم باید زودتر تموم شه نمیخوام هیچکدوم از دانش اموز متوجه این موضوع بشن خب تو میتونی برای جابجا کردن ایینه از ورد های مختلفی استفاده کنی مثل....
+جناب رئیس من که دانش اموز شما نیستم که ندونم باید چه کار کنم چه کار نکنم
-سوروس ایا از حرف من ناراحت شدی؟
+نه نه جناب رئیس هرکسی از هر طرفی هر کار و حرفی که خواسته زده و حرف شما برای من مثل قربون صدقه بود همین که این سوال از من پرسید باید سپاسگزار شما باشم
-سوروس....
+ببخشید که حرفت را قطع میکنم جناب رییس ولی طبق گفته ی شما باید زودتر کارو انجام بدم
-اوو باشه ....موفق باشی
اسنیپ لبخند بی رمق و مصنوعی به او زد و از در بیرون رفت
فکرش اشوب بود چرا اینقدر به اون پسر اهمیت میده؟ چرا همیشه به یک دلیلی اونو به دفتر خودش می‌کشونه؟ایا حرفی داره که میخواد بگه؟ایا منتظر یه موقع خوب که به من بگه؟ چرا واینیسادم که حرف هاشو گوش کنم
تمام راه سوال های بیجوابی از ذهنش رد میشد
چند دقیقه بعد خود را جلوی ایینه دید سعی کرد به ایینه نگاه نکند زیرا حوصله ی خیال های محالی که به ذهنش میاورد را نداشت
"میمپلیوس"
آیینه به سمت بالا حرکت کرد و در هوا معلق شد و به فرمان چوبدستی اسنیپ دراومده بود
او تصمیم گرفت بود که ایینه را به داخلی ترین سالن هاگوارتز ببرد
در تمام طول راه پشتش به سمت ایینه بود
بالاخره به انجا رسید سالن تاریک و سرد بود
ایینه را زمین گذاشت و زیر لب زمزمه کرد "لوموس" نور خفیفی از توی چوبدستی بیرون امد میخواست برود که صورت او را دید
خودش بود
صورتی بی لک و بی نقصش
چشم های سبز کهربایی اش
لبخند زیبایش
موهای قهوه ای کم رنگش
او لی لی بود که داشت برایش دست تکون میداد
نه نه اینا واقعی نیستند همش فکر و خیاله همش رویاهای محال اما تا میخواست پایش را تکان دهد حس کرد نیرویی پایش را به زمین چسبانده بود مانند اهن روبا
نه نه نهههههههه
سرش شروع به درد کرد حس کرد دیگه نمیتونه خوشحال باشه اصلا بعد اون دیگه روز خوش نداشت انگار یک دیوانه ساز به صورت نامرئی اونجا بود اما معلوم بود که در انوقت شب هیچ دیوانه سازی در هاگوارتز چرخ نمیزند
-سوروس
این صدای دامبلدور بود
-میدونستم میدونستم که فریب این آیینه دامن تورا هم میگیره
سوروس عشق چیزی نیست که بشه از کسی گرفت یا به کسی داد اون عاشق یکی دیگه بود
حالا که اون رفت زندگیتو تباه نکن زندگی هنوز زیبایی های خودشو داره....
+نه نه اشتباه نکنین بعد اون دیگه همه چیز برای من تموم شد شاید اون رفته باشه اما هنوز توی قلب منه ملکه ی قلب منه وجوده منه هیچکس نمیتونه این احساس را ازم بگیره هیچکس
ارام پاشد تموم راه فکرش پیش او بود دیگه هیچ فکر و زکری نمیتوانست جای فکر کردن به او را در ان لحظه برای او بگیره اون صحنه ی غم انگیز یادش افتاد لحظه ای که جلوی خونه ی درب داغونش بود
لحظه ای که بدن بی جون جیمز را روی زمین دید
لحظه ای که😢😢دست سردش را دور کردن سرد و بی حس لیلی گذاشت لحظه ی گریه کردن هری ....
قطره اشک بسیار سرد از روی گونه های شلش داشت به سمت پایین می امد
دیگه نمیتوانست جلوی گریه اش را بگیرد
او همیشه ملکه ی قلبه منه سوروس این را گفت و به ارامی و ریلکسی راهش را ادامه داد بعضی وقت ها فکر کردن به او باعث ارامش میشد
راهرو هارا یکی یکی از بعد هم رد میکرد و به دفترش رسید
اون هیچ وقت از توی وجود من نمیره هیچوقت و در را پشت سرش بست
راهرو ها ساکت شدند
دیگه صدای قدم زدن نمیام خدا میدونه که چقدر اسمیپ هری را دوست داشت اما از اول ورود هری به مدرسه با خود احد بسته بود که هیچوقت به او این راز را نگوید تا دم مرگش هیچ وقت

------
پاسخ:

سلام، به کارگاه داستان نویسی خوش اومدی.

توصیفاتت از احساسات شخصیت ها، افکار و فضای مکانی که توش قرار دارند رو خیلی دوست داشتم.

درگیری فکری اسنیپ و احساسات متناقضش در برابر "پاتری که پسر لیلی هست" رو به زیبایی توصیف کردی.

ولی چندتا نکته مهم وجود داره.

نقل قول:

سوروس لبخند تلخی تحویل به دامبلدور داد
-اوووو حالا ایردی نداره خوب بریم سراغ اصل ماجرا
من گفتم بیای اینجا که کار ایینه ی نفاق انگیز را تموم کنی نه که از بین ببریش فقط میخوام به جایی ببریش که هیچکدوم از دانش اموز نتونن پیداش کنن اخه همین چند روز پیش یکی از دانش اموزارو شیفته ی خودش کرده بود

یه نوشته هر چقدرم که دارای توصیفات خوبی باشه وقتی علائم نگارشی نداره نمیتونه به شیوه صحیح توسط دیگران خونده بشه. این درست خونده نشدن خواننده رو خیلی جاها گیج می کنه. باعث میشه برگرده و دوباره جملات رو بخونه تا ببینه جایی که براش مبهم مونده دقیقا چه اتفاقی افتاده و این برگشت اصلا خوب نیست. تمرکزش رو از بین می بره.

در واقع این علائم نگارشی نذاشتن ها مثل اینه که با دست خودت ارتباط خواننده رو با نوشته ت قطع کنی و باعث بشی که بخاطر این عدم ارتباط نتونه پستت رو دنبال کنه. پس لطفا رعایتشون کن. با ویرگول"،" و نقطه "." و بقیه علائم نگارشی آشتی کن!

"سوروس لبخند تلخی تحویل دامبلدور داد.

-اوووو حالا ایرادی نداره. خب بریم سراغ اصل ماجرا...من گفتم بیای اینجا که کار آینه ی نفاق انگیز رو تموم کنی. نه که از بین ببریش...فقط میخوام به جایی ببریش که هیچکدوم از دانش آموزا نتونن پیداش کنن، آخه همین چند روز پیش یکی از دانش آموزا رو شیفته ی خودش کرده بود!"


و یه اشکال خیلی خیلی مهم دیگه هم اینه که لحن پستت اصلا یک دست نیست. توی یه جمله هم کلمات محاوره ای استفاده می کنی و هم کلمات ادبی. این باعث میشه جملاتت عجیب به نظر برسه.

یه اصل کلی وجود داره...ما موقع توصیف از لحن ادبی استفاده می کنیم، موقع دیالوگ نویسی از لحن محاوره روزمره.

نقل قول:
بدون مقدمه گفت "آبنبات لیمویی"ولی صدایی ازش درنیومد احساس کرد بغز گلویش را حسابی گرفته است

مثلا فعل "نیومد" محاوره ای هست. شکل ادبیش میشه "نیامد".

اشکالات املایی و تایپی هم خیلی زیادن. اشکالات تایپی با دو بار با دقت خوندن قبل از ارسال پست رفع می شن اما اشکالات املایی نیاز به مطالعه بیشتر و تمرین و تکرار شکل درست کلمات دارند.

اشکالات املایی که دیدم رو میگم تا بتونی شکل صحیحشون رو تمرین کنی:

تونل بجای طونل، بغض بجای بغز، عهد بجای احد، آهن ربا بجای اهن روبا، ذکر بجای زکر.


موفق باشی.

تایید شد!

مرحله بعد: گروهبندی


ویرایش شده توسط مروپ گانت در تاریخ ۱۳۹۹/۴/۲۷ ۰:۲۴:۵۲
ویرایش شده توسط مروپ گانت در تاریخ ۱۳۹۹/۴/۲۷ ۰:۲۸:۵۶


پاسخ به: کارگاه داستان نویسی
پیام زده شده در: ۱۵:۱۵:۳۲ چهارشنبه ۲۵ تیر ۱۳۹۹

ریونکلاو

ایزابل مک دوگال


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۴:۳۶:۱۵ چهارشنبه ۲۵ تیر ۱۳۹۹
آخرین ورود:
۲۱:۱۵:۴۱ دوشنبه ۱۳ مرداد ۱۳۹۹
گروه:
کاربران عضو
ریونکلاو
ایفای نقش
پیام: 6
آفلاین
ماجرا ی گروه بندی اما:
به مجسمه نگاه کردم عکس پدربزرگم بود که خیلی خیلی معروف بود.پدربزرگم هری پاتر، کسی بود که باعث پایان دوران سیاه و رهبری ولدمورت شد و بخاطر همین مجسمش جلوی ورودی هاگوارتز بود.
ولی من خیلی می ترسیدم چون اون خیلی خوب بود و ممکن بود من به خوبی اون نشم چون تو کوییدیچ
هیچ استعدادی نداشتم. چون پدرم چند بار سعی کرده بهم کوییدیچ یاد بده ولی خب من فقط روی جارو سواری خوب بودم نه میتونستم مهاجم باشم نه دروازه بان
نه جستجوگر و نه بقیه نقش ها.
پس از فکر کردن به همه ی اینا رفتم داخل برای گروه بندی، ولی برعکس برادرم که وقتی میخواست گروه بندی بشه خیلی نگران بود و خدا خدا میکرد تو اسلایترین نیفته من نگران نبودم . بلاخره منو صدا زدن. اِما پاتر! همه تا فامیلی پاتر رو شنیدن توجهشون جلب شد و ساکت شدن. کلاه گروهبندی گفت: چه عجب یکی براش فرقی نمیکنه ! تو اولین کسی هستی که برات مهم نیست تو کدوم گروه بیفتی!
گفتم: اره هرطور خودت صلاح میدونی... بعد یهو داد زد : ریونکلا
همه ی اعضای ریونکلا تعجب کردن ولی با صدای بلند دست زدن چون انتظار می رفت تو گریفیندور بیفتم
یا اسلایترین . خلاصه پس از گروهبندی و غذا خوردن
باید می رفتیم به سالن عمومی ریونکلا مجسمه ورودی گفت: آن چیست که اگه جاری شه به نشانه ی غم و شوق تبدیل میشه؟
همه گفتن : اشک
ولی برخلاف تصور همه گفت نچ نچ نچ یکم بیشتر فکر کنین. یهو من ی چیز بی ربط گفتم غم و شوق با هم نمیاد! یهو مجسمه چرخید و در باز شد ....
پایان❤

------
پاسخ:

سلام، به کارگاه داستان نویسی خوش اومدی.

جالب بود. خوشم اومد.

نقل قول:
 کلاه گروهبندی گفت: چه عجب یکی براش فرقی نمیکنه ! تو اولین کسی هستی که برات مهم نیست تو کدوم گروه بیفتی! 
گفتم: اره هرطور خودت صلاح میدونی... بعد یهو داد زد : ریونکلا 

فقط بهتره دیالوگاتو به این شیوه بنویسی:

"کلاه گروهبندی گفت:
-چه عجب، یکی براش فرقی نمیکنه! تو اولین کسی هستی که برات مهم نیست تو کدوم گروه بیفتی!

گفتم:
-آره هرطور خودت صلاح میدونی...

بعد یهو داد زد:
-ریونکلا!"



موفق باشی.

تایید شد!

مرحله بعد: گروهبندی


ویرایش شده توسط مروپ گانت در تاریخ ۱۳۹۹/۴/۲۵ ۱۷:۴۶:۳۷


پاسخ به: کارگاه داستان نویسی
پیام زده شده در: ۱۴:۴۸:۴۳ سه شنبه ۲۴ تیر ۱۳۹۹

هافلپاف

پومانا اسپراوت


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۹:۱۸:۲۶ یکشنبه ۱۵ تیر ۱۳۹۹
آخرین ورود:
امروز ۱۷:۳۶:۲۴
از مشهد
گروه:
کاربران عضو
هافلپاف
ایفای نقش
پیام: 42
آفلاین
_ وای چقدر هوا گرمه! سیریوس،میشه اون پنجره رو باز کنی.
_البته که میشه ریموس.
جیمز در حالی که داشت کتاب کوییدیچ و هیجان قهرمانی رو ورق می زد گفت:

_وای بچه ها! من خیلی دوست دارم هرچه سریع تر مسابقات کوییدیچ شروع بشه؛ تصمیم گرفتم امسال حسابی تمرین کنم و اسلایترینی ها رو در هم بشکنم.
_آخ! آخ! جیمز اگه این کارو بکنی ممنونت می شم. هی! سیریوس تو چیزی نمی خوای بگی؟ سیریوس با توام.
_ها؟ چی؟ ببخشید بچه ها چی گفتین نشنیدم؟
_بابا می گم جیمز امسال می خواد توی کوییدیچ گرد و خاک کنه، اصلا وایسا ببینم تو حواست کجاست؟ ها؟ به چی فکر می کردی؟
_هیچی. چیز مهمی نیست.
_نه، حتما یه چیز مهمی هست که تو صدای ما رو نشنیدی.
اشکهای سیریوس سرازیر شد و گفت:

_یادتونه بچه ها پارسال که گروهبندی شدیم مامانم هر هفته یک نامه ی عربده کش می فرستاد؟
_اره، من که خوب یادمه.
جیمز با خنده گفت:

_منم یادمه؛مخصوصا اون دفعه ای رو که مامانت پنج تا رو باهم فرستاد و همشون منفجر شدن.
سیریوس ادامه داد:

_من فکر کردم با اون همه نامه ی عربده کش دیگه عصبانیتش فرو کش کرده، اما وقتی وارد خونه شدم گفت که باید توی زیرزمین زندگی کنم. من در طول تعطیلات فقط سوپ کلم بروکلی می خوردم و هر روز صبح هم فلکم می کردند.
به اینجای حرفش که رسید شدت گریش بیشتر شد.ریموس که کنارش بود بقلش کرد و گفت:

-ببخشید سیریوس، ولی مامانت واقعا دیوونست بخاطر این چیز به این کوچیکی تو رو هلاک کرده!
جیمز کتابش را بست و گفت:

_سیریوس من یه فکری دارم؛حالا که مامانت این همه بلا سرت آورده، من بعید می دونم امسال یا سال های دیگه باهات مهربون تر باشه پس چطوره که تو دیگه به خونتون نری.
_نرم! پس کجا برم؟ توی خیابون بخوابم؟
ریموس که منظور جیمز رو فهمیده بود گفت:

_نه. منظور جیمز این نیست که توی خیابون بخوابی، منظورشاینه که بیای خونه ی ما یا خونه ی جیمز.
_نه، نمی شه.پدر و مادرتون چی میگن؟ ...
جیمز حرف سیریوس رو قطع کرد و گفت:

_پدر و مادرمون راضی اند، تو خیالت راحت. حالا بگو میای یا نه؟
_پس اگه اینطوریه با کمال میل میام.
ریموس که خیلی خوشحال بود گفت:

-حالا بیاین به خاطر این تصمیم خوب شکلات قورباغه ای بخوریم.
عکس انتخاب شده

پاسخ:
سلام، به کارگاه داستان نویسی خوش برگشتی.
این بار از دفعه های قبلی داستان اورجینال تر و خلاق تری ازت می‌دیدیم و این نکته ی خیلی حائز اهمیتیه برای ما و انجامش دادی. نکات ظاهری و نحوه ی نوشتن دیالوگ ها و جدا کردنشون از توصیف رو برات توی پستای قبلی هم توضیح داده بودم، اما اینجا باز هم این نکته مشاهده میشد که بعد از دیالوگ یه اینتر برای جدا کردن از توصیف زده بودی و این اشتباهه. چون باعث فشرده شدن و قاطی شدن پست میشه.

اما در مورد محتوا، برای پست کارگاه کافی بود. عالی نبود و یه سری جاها جای توصیف بیشتر احساسات شخصیت ها بود، اما با وارد شدن به ایفای نقش و نقد گرفتن این مشکل برطرف میشه.
فقط این نکته رو گوشزد کنم که توی توصیف از شکلک استفاده نمی‌کنیم، چون باید توصیف خودش به تنهایی بتونه احساسات و حالت شخصیت ها و اتفاقات رو منتقل کنه.
در نهایت...


تائید شد!

مرحله بعدی: گروهبندی


ویرایش شده توسط تام جاگسن در تاریخ ۱۳۹۹/۴/۲۴ ۱۵:۴۸:۲۷


پاسخ به: کارگاه داستان نویسی
پیام زده شده در: ۳:۴۴:۳۵ یکشنبه ۲۲ تیر ۱۳۹۹

Maryamft


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۳:۰۶:۰۵ یکشنبه ۲۲ تیر ۱۳۹۹
آخرین ورود:
۲۳:۴۱:۵۵ دوشنبه ۲۳ تیر ۱۳۹۹
گروه:
کاربران عضو
پیام: 2
آفلاین
تصویر کوچک شده

از نیمه های شب گذشته ولی هری و رون بیدارن و قایمکی و با کم ترین سر و صدایی شنل نامرئی کننده رو ازچمدون هری میارن بیرون..
هری شنل رو میپوشه و رون چراغ رو بهش میده و هری از اتاقشون میاد بیرون و وارد راهرو ها میشه..
توی راهرو آقای فیلچ رو میبینه ک داره ب همراه گربش ب طرفش میاد..
آقای فیلچ شک میکنه ب وجود کسی اونجا بخاطر همینم دستاشو باز میکنه و توی هوا دنبال اون چیزی ک شکش رو برانگیخته میگرده و هری خیلی اروم از کنارش رد میشه و وارد اتاق اینه ارزو ها میشه..
چند وقتی بود ک هری هر شبش رو کنار اینه میگذروند و با لبخند بهش خیره میشد چون بهش پدر و مادرش رو نشون میداد...هری اون شب خیلی دلش پدر و مادرش رو میخواست پاشد و دستش رو ب اینه نزدیک کرد و دستش وارد اینه شد..مادرش با نگرانی بهش نگاه میکرد و پدرش دستاش رو ب علامت نه بالا اورد ولی دیگه دیر شده بود و هری کشیده شد توی اینه..وارد ی جنگل شد..پر از درختای بلند..روبروی اون شخصی بود با شنل سیاه بلند..هری تا اون رو دید شناخت...پشت سرش رو نگاه کرد اینه ازش چند متری دور شده بود..هری ب طرف اینه دوید ولی هرچقدر ب طرفش میدوید اینه دور تر میشد...ولدمورت با خنده های شیطانیش ب دنبالش اومده بود..هری سرجاش وایساد و خیره شد ب ولدمورت..ولدمورت چوب دستیش رو بالا اورد و با خوندن وردی ب طرف هری حمله ور شد،در نظر هری همه جا سفید شد و توی اون سفیدی فقط مادرش رو دید ک با لبخندی مهربان ب اون نگاه میکنه و دیگه چیزی یادش نمیاد..ب هوش ک میاد دامبلدور رو بالای سرش میبینه..دامبلدوربعداز پرسیدن حالش براش توضیح میده ک تو ساعت ها کنار اون اینه بیهوش افتاده بودی و خاصیت اون آینه اینِه ک چیزی ک توی ذهنت میگذره رو بهت نشون میده..ولدمورت هم ذهن تورو خوند و خواست از اون طریق ب تو شوک وارد کنه و موفق هم شد..ما اون آینه رو ب جای امنی بردیم تا بیشتر ازین برای دانش اموزان هاگوارتز مشکل ب وجود نیاره...
تمام😁

------
پاسخ:

سلام، به کارگاه داستان نویسی خوش اومدی‌.

خلاقیتت خوب بود. فقط راستش فلسفه اون دو نقطه هارو چندان درک نکردم!

در پایان جملات، گذاشتن "یک نقطه" کافیه‌. برای نشون دادن مکث طولانی از سه تا نقطه استفاده می کنیم.

نقل قول:
هری سرجاش وایساد و خیره شد ب ولدمورت..ولدمورت چوب دستیش رو بالا اورد و با خوندن وردی ب طرف هری حمله ور شد،در نظر هری همه جا سفید شد و توی اون سفیدی فقط مادرش رو دید ک با لبخندی مهربان ب اون نگاه میکنه و دیگه چیزی یادش نمیاد..ب هوش ک میاد دامبلدور رو بالای سرش میبینه..

خیلی فکر کردم که چرا به و که رو به این شیوه می نویسی اما بازم به نتیجه ای نرسیدم!

حتی توی جملات محاوره ای هم به و که رو به شکل ب و ک نمی نویسیم. بهتر بود این قسمت به شکل زیر نوشته می شد:

"هری سرجاش وایساد و به ولدمورت خیره شد. ولدمورت چوب دستیش رو بالا آورد و با خوندن وردی به طرف هری حمله ور شد.

در نظر هری همه جا سفید شد و توی اون سفیدی فقط مادرش رو می دید که با لبخندی مهربون بهش نگاه میکنه و بعدش دیگه چیزی یادش نمیاد.

به هوش که میاد دامبلدور رو بالای سرش میبینه."



موفق باشی.

تایید شد!

مرحله بعد: گروهبندی


ویرایش شده توسط مروپ گانت در تاریخ ۱۳۹۹/۴/۲۲ ۵:۳۳:۰۱







شما می ‌توانید مطالب را بخوانید
شما نمی توانید عنوان جدید باز کنید
شما نمی توانید به عنوان‌ها پاسخ دهید
شما نمی توانید پیام‌های خودتان را ویرایش کنید
شما نمی توانید پیام‌های خودتان را حذف کنید
شما نمی توانید نظر سنجی اضافه کنید
شما نمی توانید در نظر سنجی ها شرکت کنید
شما نمی توانید فایل‌ها را به پیام خود پیوست کنید
شما نمی توانید پیام بدون نیاز به تایید بزنید
شما نمی توانید از نوع تاپیک استفاده کنید.
شما نمی توانید از HTML در نوشته های خود استفاده کنید
شما نمی توانید امضای خود را فعال/غیر فعال کنید
شما نمی توانید صفحه pdf بسازید.
شما نمی توانید پرینت بگیرید.

[جستجوی پیشرفته]


هرگونه نسخه برداری از محتوای این سایت تنها با ذکر نام «جادوگران» مجاز است. ۱۳۹۹-۱۳۸۲
جادوگران اولین وبسایت فارسی زبان هواداران داستان های شگفت انگیز هری پاتر است. به عنوان نخستین خاستگاه ایرانی ایفای نقش مبتنی بر نمایشنامه نویسی با محوریت یک اثر داستانی در فضای مجازی، پرورش و به ارمغان آوردن آمیزه ای از هنر و ادبیات برجسته ترین دستاورد ما می باشد.