هری پاتر نخستین مرجع فارسی زبان داستان های شگفت انگیز هری پاتر

هری پاتر نسخه موبایل


در حال دیدن این عنوان:   1 کاربر مهمان





پاسخ به: کافه تفريحات سياه!
پیام زده شده در: دیروز ۸:۵۱:۲۳

هافلپاف، محفل ققنوس

گابریل تیت


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۰:۳۵:۴۶ چهارشنبه ۱۵ مرداد ۱۳۹۹
آخرین ورود:
امروز ۹:۳۹:۴۶
از خواب برخیز، برخیز و به اطراف نگاه کن
گروه:
کاربران عضو
ایفای نقش
هافلپاف
محفل ققنوس
پیام: 232
آفلاین
-من نمی تونم بیام!

بلاتریکس که از دست ربکا عصبانی بود، کففشش رو در اورد و به سمت ربکا رفت اما بعد متوجه شد که هکتور کنار خودش هستش و ایندفعه مشکل از ربکا هستش!

-واسه چی؟
-چون الان افتاب داره چشمام رو می سوزونه...من یه خفاشم!

صورت بلا در اون لحظه شبیه زغال معدن های مشنگی شده بود و مرگخوارا دو قدم دو قدم هماهنگ به عقب میرفتن...


-بلا جون؟...ولش کن اون پشت سر ما میاد...یه ذره لوس شده!

بلا دیگه عصاب نداشت پس به سمت تام رفت...

-تا شب باید با ربکا اینجا منتظر باشی وقتی که افتاب رفت ربکا و خودت برمی گردین به خونه ی ریدل ها!
-اما بلاتری...
-اما و زهر باسیلیسک!همین که گفتم!
-چشم،ببخشید سوال بی جا پرسیدم!
-بقیه هم دومنیک رو تو پاتیل هکتور بذارین بیارینش خونه ی ریدل ها!

مرگخوارا با اینکه میدونستن الان دومنیک سنگینتر از قدیم هاست،ولی میدونستن که اگه اطاعت نکنن بلا به پودر تبدیلشون میکنه!


thoughts could leave deeper scars than almost anything else

جای زخم افکار از هر زخم دیگری عمیق‌تر است

مادام پامفری👩‍⚕️👩‍⚕️👩‍⚕️🥼


تصویر کوچک شده


پاسخ به: کافه تفريحات سياه!
پیام زده شده در: دیروز ۸:۴۸:۰۹

هافلپاف، محفل ققنوس

گابریل تیت


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۰:۳۵:۴۶ چهارشنبه ۱۵ مرداد ۱۳۹۹
آخرین ورود:
امروز ۹:۳۹:۴۶
از خواب برخیز، برخیز و به اطراف نگاه کن
گروه:
کاربران عضو
ایفای نقش
هافلپاف
محفل ققنوس
پیام: 232
آفلاین

-من نمی تونم بیام!

بلاتریکس که از دست ربکا عصبانی بود، کففشش رو در اورد و به سمت ربکا رفت اما بعد متوجه شد که هکتور کنار خودش هستش و ایندفعه مشکل از ربکا هستش!

-واسه چی؟ پ
-چون الان افتاب داره چشمام رو می سوزونه...من یه خفاشم!

صورت بلا در اون لحظه شبیه زغال معدن های مشنگی شده بود و مرگخوارا دو قدم دو قدم هماهنگ به عقب میرفتن...


-بلا جون؟...ولش کن اون پشت سر ما میاد...یه ذره لوس شده!

بلا دیگه عصاب نداشت پس به سمت تام رفت...

-تا شب باید با ربکا اینجا منتظر باشی وقتی که افتاب رفت ربکا و خودت برمی گردین به خونه ی ریدل ها!
-اما بلاتری...
-اما و زهر باسیلیسک!همین که گفتم!
-چشم،ببخشید سوال بی جا پرسیدم!
-بقیه هم دومنیک رو تو پاتیل هکتور بذارین بیارینش خونه ی ریدل ها!

مرگخوارا با اینکه میدونستن الان دومنیک سنگینتر از قدیم هاست،ولی میدونستن که اگه اطاعت نکنن بلا به پودر تبدیلشون میکنه!


thoughts could leave deeper scars than almost anything else

جای زخم افکار از هر زخم دیگری عمیق‌تر است

مادام پامفری👩‍⚕️👩‍⚕️👩‍⚕️🥼


تصویر کوچک شده


پاسخ به: کافه تفريحات سياه!
پیام زده شده در: ۱۵:۱۴:۵۳ جمعه ۱۴ شهریور ۱۳۹۹

اسلیترین، مرگخواران

دومینیک ویزلی


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۴:۴۲:۱۵ سه شنبه ۱۱ شهریور ۱۳۹۹
آخرین ورود:
امروز ۹:۵۰:۲۴
گروه:
مرگخوار
مترجم
کاربران عضو
اسلیترین
ایفای نقش
پیام: 18
آفلاین
- من پاترو خوردم!

مرگخواران که داشتند دور می‌شدند، دیگه دور نشدند و به طرف صدا برگشتند. صدایی که ادعا می‌کرد هری پاتر رو خورده، خودش رو از پشت درخت بیرون کشید؛ و مرگخواران با یک دختر مو قرمز که پوست سبز رنگی داشت ، مواجه شدند. و البته با هری پاتری که به وضوح درون شکمش دست و پا می‌زد.

- خب من یه دومینیک ویزلیِ گشنه بودم!

همه‌ی این اتفاق ها برای بلاتریکس بیش از حد بود. چوب دستیش رو از بین موهاش بیرون کشید تا یه طلسم ناقابل حرومِ ویزلی مزاحم کنه و پاترو بیرون بکشه که...
- جلو بیاید، هضمش می‌کنم!

گابریل دو تا پیس وایتکس روی دختر پاشید و گفت:
- خاله جون تف کن بیرون اونو ببینم!
- میتونم بهش یه معجون بدم که کله زخمیو بالا بیاره.

- منو با خودتون ببرین خونه و بهم جای خواب بدین. قول میدم تفش کنم. براتون باغچه‌ام بیل میزنم.


و مرگخواران هیچ ایده ای نداشتند که باید پاتر رو همون جا از شکم دومینیک ویزلی خارج کنن، یا اونو توی پاتیل هکتور بذارن و با خودشون به مقر برگردونن.


ویرایش شده توسط دومینیک ویزلی در تاریخ ۱۳۹۹/۶/۱۴ ۱۸:۵۸:۴۲


پاسخ به: کافه تفريحات سياه!
پیام زده شده در: ۱۲:۰۷:۲۶ جمعه ۳ مرداد ۱۳۹۹

گریفیندور، محفل ققنوس

فلور دلاکور


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۱:۰۱:۱۰ یکشنبه ۲۴ فروردین ۱۳۹۹
آخرین ورود:
امروز ۹:۳۵:۵۰
گروه:
کاربران عضو
گریفیندور
ایفای نقش
محفل ققنوس
پیام: 128
آفلاین
بلا با عصبانیت به آن دو نگاه می کرد.خون جلوی چشم هایش را گرفته بود. در این لحظه هیچ کس حرف نمیزد.بلا چوب دستی اش را بالا آورد و به هردوی آن ها برای مدت طولانی کروشیو زد.

سدریک با وحشت گفت:
_ چیه؟ چی شده ؟چرا اینطوری می کنی؟

_ بلا این چه طرز از خواب بیدار کردنه.می خواستی بکشیمون.

آن دو همینطور حرف می زدند و بلا همچنان با عصبانیت به انها نگاه می کرد.ناگهان بلا فریاد زد
_یه نگاه به اطرافتون بکنید .حس نمیکنید یه اتفاقی افتاده.

سدریک و رودولف به اطراف نگاهی انداختند.
_ آها ما نبودیم رفتید اونطرف تر خوابیدید.اگه جاش خوب بود چرا به ما نگفتید .

در واقع رودولف داشت به مرگخوارانی اشاره می کرد که از ترس بلا گوشه ای جمع شده بودند.

_ وقتی شما دونفر اینجا خواب بودید ،پاتر فرار کرده .مثلا قرار بود حواستون بهش باشه .دو نفر بودید و فقط یه کار برای انجام داشتید ولی اونم انجام ندادید.

بلا این بار رو به مرگخواران کرد و گفت :
_حالا همتون برید دنبالش بگردید.

مرگخواران از ترس بلا هر چه سریع تر از آنجا دور شدند تا دنبال پاتر بگردند.


Happiness cannot be found But it can be made


پاسخ به: کافه تفريحات سياه!
پیام زده شده در: ۲۰:۳۳:۱۵ پنجشنبه ۲ مرداد ۱۳۹۹

اسلیترین، مرگخواران

ماتیلدا گرینفورت


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۵:۴۷ دوشنبه ۲۲ خرداد ۱۳۹۶
آخرین ورود:
۲۱:۲۳:۲۰ شنبه ۲۹ شهریور ۱۳۹۹
گروه:
کاربران عضو
ایفای نقش
اسلیترین
مرگخوار
مترجم
پیام: 45
آفلاین
بعد از نصف روز پیاده روی آفتاب آخرین پرتو های خود را بر زمین تاباند و سپس مهتاب نمایان شد. مرگخوران خسته و بی جان درحالیکه هنوز نصف راه را در پیش داشتند و دیگر نایی برجانشان نمانده بود برای شب همانجا در زیر درختی تنومند اتراق کردند. رودولف طنابی قطوری را از وسایلی که با خود داشتند بیرون آورد و هری را به درخت طناب پیچ کرد.

_بسیارخب حالا وقت تقسیم کار. راب و فنریر مسئول هیزم جمع کردن و روشن کردن آتش، بانو، ربکا و من مسئول تهیه غذا و پخت و پز. تام مسئول درست کردن جای خواب، سدریک و رودولف هم تا صبح نوبتی کشیک بدن و مراقب کله زخمی باشن. بقیه تون مرخصید.
_باشه بلا ولی...اممم میدونی راستش گمونم یه مشکلی هست...دقیقا قراره چجوری جای خواب رو درست کنم؟ ما که فول امکانات راهی سفر نشدیم که بخوایم تجهیزات خواب داشته باشیم.
_یعنی اینم باید من بهت بگم؟ خب نابغه الان وسط طبیعتیم برو یه برگی، چمنی، پوشالی چیزی پیدا کن دیگه.
_چشم بلا ببخشیدسئوال بی جا پرسیدم.
و هرکدام به سراغ مسئولیت های خود رهسپار شدند.

صبح روز بعد...

مرگخواران هرکدام در گوشه ای کنار شمع کوچکی که سو سو میزد و بر روی بالشت سنگی و پتویی از جنس برگ درحالیکه هر یک پوست سیب در دست داشتند به خواب رفته بودند با صدای خروسی بی محل ازخواب بیدار شدند. دقایقی طول کشید که به خود بیایند و بعد با صحنه ای شوکه کننده مواجه شدند که هضمش از هضم سیب کال درختی که شب گذشته در زیرش خوابیدند و به جای شام خوردند هم سخت تر بود.
هری پاتر در جایی که باید می بود، نبود و دو نگهبانی هم که بلاتریکس مسئول مراقبت از او کرده بود هم هنوز که هنوزه در خواب هفت پادشاه بودند که با فریاد بلا همچون جرقه از جایشان برخواستند.


He deals the cards as a meditation
And those he plays never suspect
He doesn't play for the money he wins
He don't play for respect

He deals the cards to find the answer


پاسخ به: کافه تفريحات سياه!
پیام زده شده در: ۲۰:۲۲:۴۴ شنبه ۱۴ تیر ۱۳۹۹

ریونکلاو، مرگخواران

لینی وارنر


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۲:۵۳ شنبه ۳۰ خرداد ۱۳۸۸
آخرین ورود:
۱۱:۵۲:۲۶ شنبه ۲۹ شهریور ۱۳۹۹
از رو شونه‌های ارباب!
گروه:
ناظر انجمن
مرگخوار
ایفای نقش
ریونکلاو
کاربران عضو
گردانندگان سایت
پیام: 4854
آفلاین
بلاتریکس که دیگه طاقت این همه وقت تلف کردنو نداشت، نگاه ترسناکی به رودولف می‌ندازه. رودولف اول وانمود می‌کنه متوجه نگاه خشمگین بلا به خودش نشده، اما سنگینی این نگاه بیشتر از چیزی بود که بتونه به انکار کردنش ادامه بده. پس تسلیم می‌شه!
- چیه خب من که دارم میام.
- مهم اینه که تو حرکت ما وقفه ایجاد شده. حلش می‌کنی یا خودم حلت کنم؟

رودولف لعنتی به بخت بد خودش می‌ندازه و به سمت جمعیت مرگخوارا و پاتیلی که ادعای سنگینیش می‌شد می‌ره.
تو راه کلی فکر می‌کنه که چطور می‌تونه مشکل سنگین بودن پاتیل رو حل کنه و هکتورو به حرکت وادار کنه؛ و به محض رسیدن به هکتور و پاتیلش راهکار نابی به ذهنش می‌رسه.

هکتور با دیدن رودولف که به سمت پاتیلش در حرکت بود ویبره شدیدی می‌زنه.
- هی می‌خوای با پاتیلم چی کار کنی؟

رودولف پاتیلو برمی‌داره و مث کلاه می‌ذاره رو سرش.
- می‌ذارم رو سرم! خب این مشکلم که حل شد. حالا راه بیفتین تا بلا نزده حلم کنه.

مرگخوارا که موجودات سوء استفاده کننده‌ای بودن بلافاصله شروع می‌کنن به سوء استفاده از موقعیت.

- آخ کمرم شکست از بس این کوله‌پشتی سنگینو حمل کردم. دیگه نمی‌تونم راه بیام!
- حس می‌کنم پاهام سنگین شدن و منو همراهی نمی‌کنین.
- بالام به تنم سنگینی می‌کنن. دیگه چطوری بال بزنم و همراهتون بیام؟

قبل از این‌که همه چیز و همه کس رو کول رودولف سوار شن، بلاتریکس نگاه خشمگینشو این‌بار روی تک‌تک مرگخوارای ناراضی می‌چرخونه و طولی نمی‌کشه که همه به این نتیجه می‌رسن که خیلیم سبکن و بهتره به حرکتشون ادامه بدن!




پاسخ به: کافه تفريحات سياه!
پیام زده شده در: ۱۶:۰۴:۱۲ چهارشنبه ۴ تیر ۱۳۹۹

اسلیترین، مرگخواران

هکتور دگورث گرنجر


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۲۱:۴۲ سه شنبه ۲۴ تیر ۱۳۹۳
آخرین ورود:
امروز ۱:۱۵:۵۸
از روی شونه های آریانا!
گروه:
مرگخوار
ایفای نقش
اسلیترین
کاربران عضو
پیام: 824
آفلاین
- من نمیتونم بیام!

ملت مرگخوار وایسادن. دیگه ربکا داشت شورش رو در میاورد. حتی داشت به تلخی میزد! همه چشم های خشمگین به سمت ربکا چرخید!

- من یه خفاشم، آرزو دارم تو خونم باشی!

مرگخوار ها نگاهش میکردن بلکه از رو بره!

- من یه جا میخوام تنگ و تاریکه! کاشکی تو بیای خون بدی بهم!
اما گویا ربکا از رو نمیرفت! بنابراین مرگخوار ها از رو رفتن و به راهشون ادامه دادن!


- من گفتم نمیتونم بیام!

صبر و تحمل مرگخوار ها هم حدی داشت.
- زهر باسیلیسک و نمیام! درد کروشیو و نمیام! خستمون کردی! هی نمیام! هی سوال! هی چالش! ما رو به مسخره گرفتی؟

ربکا با دهانی باز و مبهوت خیره به مرگخوار ها بود!

- چیه؟ چته؟ چرا الان حرف نمیزنی؟ دیگه مشکل چیه؟
- من بودم، ربکا نبود!

همه کله ها به سمت هکتور چرخید که نیشش تا بناگوشش باز بود و پاتیلی پر از خرت و پرت رو دنبال خودش میکشید!
- پاتیلم سنگینه نمیتونم بیارم!


ارباب یه دونه باشن... واسه ی نمونه باشن!




پاسخ به: کافه تفريحات سياه!
پیام زده شده در: ۱۸:۱۸:۳۰ سه شنبه ۲۷ خرداد ۱۳۹۹

اسلیترین، مرگخواران

لرد ولدمورت


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۴:۳۹ سه شنبه ۸ آبان ۱۳۸۶
آخرین ورود:
امروز ۲:۵۱:۲۸
از ما گفتن...
گروه:
کاربران عضو
اسلیترین
ناظر انجمن
مرگخوار
ایفای نقش
پیام: 6086
آفلاین
خلاصه:

لرد به دلیل گرفتن مقداری خون از مورفین معتاد شده. ولی مشخص نیست به چی.
لرد که بطور ناگهانی فلج هم شده ادعا می کنه به یه سفید(محفلی) معتاد شده و باید برن براش یه جادوگر سفید بیارن. مرگخوارا برای پیدا کردن یه سفید، به پیازستان(واقع در ناکترن) می رن و هری پاتر رو می گیرن.
هری پاتر زیاد حرف می زد و مرگخوارا به دهنش چسب زدن.

......................

-خب... اینم که ساکت شد. پیش به سوی ارباب!

همه به راه افتادند. بجز...ربکا!

-من نمی تونم بیام!

مرگخواران که حرکت نکرده متوقف شده بودند، کل ذوق و شوقشان را از دست دادند و دنیا روی سرشان خراب شد.

-چی شده خب؟ لابد انتظار داری تو رو هم کول کنیم.
-می خوای چهار تا چرخ برات بذارم با اونا بیای؟
-این چه قیافه ایه به خودت گرفتی؟

ربکا از جایش تکان نخورد.
-دست و پام سالمه... خودم هم می تونم راه برم. فقط سوالی برام پیش اومده. بپرسم؟

-خیر! در صورت امکان فقط راه بیفت!

ربکا با جدیت مخالفت کرد.
-نمی تونم. وقتی ذهنم اینقدر درگیره، نمی تونم! اغتشاشات مغزی مانع ارسال دستور حرکت به پاهام می شه. حالا بپرسم؟ ... می پرسم! ما چرا کله زخمی رو با طلسم ساکت نکردیم و دو ساعت دنبال چسب گشتیم؟ آیا هوشمون کمه؟

به مرگخواران برخورد... به مرگخواران ریونی بیشتر! ... و به لیسا از همه بیشتر! طوری که درخت تنومندی را که کنارش قرار داشت از جا کند و بین خودش و ربکا قرار داد که چشمش به قیافه او نیفتد.

-نخیر! چون سفیدی که برای ارباب می بریم باید طلسم نخورده باشه. سالم و کامل باشه. حل شد؟


چنین قانونی وجود نداشت...ولی قبول کردنش فعلا به نفع مرگخواران بود. ربکا هم قانع شده به نظر می رسید. همگی در حالی که هری پاتر را حمل می کردند به طرف خانه ریدل ها حرکت کردند.




پاسخ به: کافه تفريحات سياه!
پیام زده شده در: ۲:۵۶:۳۳ یکشنبه ۴ خرداد ۱۳۹۹

ریونکلاو

شیلا بروکس


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱:۱۶:۳۴ سه شنبه ۳۰ اردیبهشت ۱۳۹۹
آخرین ورود:
امروز ۹:۴۵:۴۶
از کیف ارزشمندم دور شو!
گروه:
کاربران عضو
ریونکلاو
ایفای نقش
پیام: 90
آفلاین
ربکا که حوصله چندانی برای جر و بحث نداشت چوبدستی را در آورد و در برابر فروشنده گفت:
_سیلنسیو
_چیکار میکنی ربکا؟
_هیچی فقط ساکتش کردم که امون بده ما هم دو کلمه حرف بزنیم...خب آقای فروشنده چسب نواری کلفت محکم مناسب برای بستن دهن آدما داری یا نه لطفا فقط در یک کلمه جواب بده!

و با چوبدستی طلسم را خنثی کرد

_بله داریم
_خب برو برامون بیار
_اسپانیایی بدم , آلمانی بدم , چینی بدم کدومو بدم؟
_هر کدوم دل تنگت میخواهد بده! تو فقط بده!
_نباید اینو بگی ربکا چینی که بنجله !آلمانی هم همیشه زیادی گرونه ! آقا همون اسپانیایی بده
_الان میارم

پس از چند دقیقه

_متاسفانه متوجه شدم که اسپانیایی و آلمانی تموم کردیم ! چینی بدم؟
_باشه بده
_بفرمایید میشه یک گالیون قابل شما رو هم نداره

دو دقیقه بعد پس از خروج از مغازه:
_خوبه دو گالیون هم اضافه اومد بستنی میخوری تام
_اوه زود باش ربکا وقت برای این کارها نداریم میترسم صبر بلا تموم شده باشه
_اوه باشه

***


_چقدر دیر کردین کم کم داشتم به این نتیجه میرسیدم که وقتی برگشتید بهتون کروش بزنم
_بلا ما فقط داشتیم با یه فروشنده سمج سر و کله میزدیم
_خب حالا چسبو بدین بیاد
_بفرما
_خب خب خب حالا میرسیم به هری پاتر کوچولمون حالا پسر خوبی باش با زبون خوش بزار این چسبو بزنم به دهنت که کل این مدتی که این دو تا نبودن داشتی مغز منو با حرف های احمقانت می خوردی
_یعنی دلت میاد من پدر و ما...

ناگفته پیداست که هری نتوانست بقیه جمله اش را بگوید چون چسب بزرگی با خشونت روی دهنش خورده بود

_آباریکلا حالا خفه شدی و میتونیم با خیال راحت و مغزی آسوده از ورور های تو بریم پیش ارباب


ویرایش شده توسط شیلا بروکس در تاریخ ۱۳۹۹/۳/۴ ۲:۵۹:۵۶


پاسخ به: کافه تفريحات سياه!
پیام زده شده در: ۷:۵۳:۰۴ شنبه ۳ خرداد ۱۳۹۹

گریفیندور، محفل ققنوس

فلور دلاکور


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۱:۰۱:۱۰ یکشنبه ۲۴ فروردین ۱۳۹۹
آخرین ورود:
امروز ۹:۳۵:۵۰
گروه:
کاربران عضو
گریفیندور
ایفای نقش
محفل ققنوس
پیام: 128
آفلاین
ربکا و تام به دنبال مغازه چسب فروشی در کوچه ناکترن پیش می رفتند . ناگهان ربکا به مغازه ای که در آن حیوانات عجیبی می فروختند اشاره کرد و گفت
_ هی تام فکر کنم اونجا داشته باشه.

_هر وقت چسب جزو جانداران شد اونجا می فروشنش.

آن دو بالاخره بعد از گذشتن از چندین مغازه به جایی رسیدند که به نظر می آمد بتوانند در آنجا چسب پیدا کنند.بالای مغازه نوشته بود
چسب فروشی
(انواع چسب از اولیش تا آخریش)

پشت شیشه مغازه پر بود از جعبه هایی که روی آن نوشته بود چسب.

تام با خوشحالی گفت
_ ببین خودشه .بالخره پیداکردیم.این یکی دقیقا همونیه که می خوایم.

تام و ربکا داخل مغازه شدند ، اما کسی آنجا نبود .تمام مغازه را فقط یک چراغ زرد رنگ کوچک روشن می کرد و به شدت بوی عجیبی همه جا را فرا گرفته بود .تام به سمت پیشخوان مغازه رفت و زنگی که روی آن بود را چند بار فشار داد.اما کسی نیامد.
_ بده من امتحان کنم.
ربکا زنگ را به سمت خود کشید و نزدیک به صد بار روی آن کوبید.
_ خیلی حال میده.

_ چه خبره اومدم.
بالاخره مغازه دار از راه رسید .او مردی قد بلند با ریشی متوسط بود و ظاهرا تازه از خواب بیدار شده بود .
_ بفرمایید .چسب می خواستید ؟

_ نه اومدیم چسب فروشی معجون مو بخریم .

مغازه دار حرف ربکا را نادیده گرفت و به تام نگاه کرد.
_ما اومدیم که چسب ..

_چسب موش ، چسب جن گیر ، چسب دو طرفه ،...

_ نه چسب ن..

_چسب نورگیر ؟

ربکا با تعجب گفت
_ چسب نورگیر دیگه چیه ؟

_ چسب نورانی ، چسب نارنجی ، چسب ناخن ...

مغازه دار با هر حرف تام لیستی از چسب هایش را برای او بیان می کرد و اجازه نمیداد او حرفش را تمام کند. تام تصمیم گرفت راه دیگری برای بیان چیزی که می خواهد پیدا کند.


Happiness cannot be found But it can be made







شما می ‌توانید مطالب را بخوانید
شما نمی توانید عنوان جدید باز کنید
شما نمی توانید به عنوان‌ها پاسخ دهید
شما نمی توانید پیام‌های خودتان را ویرایش کنید
شما نمی توانید پیام‌های خودتان را حذف کنید
شما نمی توانید نظر سنجی اضافه کنید
شما نمی توانید در نظر سنجی ها شرکت کنید
شما نمی توانید فایل‌ها را به پیام خود پیوست کنید
شما نمی توانید پیام بدون نیاز به تایید بزنید
شما نمی توانید از نوع تاپیک استفاده کنید.
شما نمی توانید از HTML در نوشته های خود استفاده کنید
شما نمی توانید امضای خود را فعال/غیر فعال کنید
شما نمی توانید صفحه pdf بسازید.
شما نمی توانید پرینت بگیرید.

[جستجوی پیشرفته]


هرگونه نسخه برداری از محتوای این سایت تنها با ذکر نام «جادوگران» مجاز است. ۱۳۹۹-۱۳۸۲
جادوگران اولین وبسایت فارسی زبان هواداران داستان های شگفت انگیز هری پاتر است. به عنوان نخستین خاستگاه ایرانی ایفای نقش مبتنی بر نمایشنامه نویسی با محوریت یک اثر داستانی در فضای مجازی، پرورش و به ارمغان آوردن آمیزه ای از هنر و ادبیات برجسته ترین دستاورد ما می باشد.