هری پاتر نخستین مرجع فارسی زبان داستان های شگفت انگیز هری پاتر

هری پاتر نسخه موبایل


در حال دیدن این عنوان:   1 کاربر مهمان





پاسخ به: کلاس اصول تغذیه و سلامت جادویی
پیام زده شده در: ۱۳:۵۱:۰۴ دوشنبه ۶ مرداد ۱۳۹۹

هافلپاف

کندرا دامبلدور


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۹:۳۹:۲۶ سه شنبه ۲ اردیبهشت ۱۳۹۹
آخرین ورود:
۲۰:۲۶:۳۵ سه شنبه ۱۴ مرداد ۱۳۹۹
گروه:
کاربران عضو
هافلپاف
ایفای نقش
پیام: 11
آفلاین
الستور
میشه بیام تو
-بیا تو ،کندرا
-الستور ،کله پاچه می خوری
-نه
- اگه کله پاچه بخوری بهت یک چشم سحر آمیز نو میدما
مودی بلند گفت :
- نه کندرا ! دیگه اصرار نکن
- باشه .یعنی یه چشم نو نمی خوای الستور
مودی این بار داد زد:
-نه کندرا !من کله ای که در پاچه پخته نمی خوام
این بار کندرا داد بلندی زد و گفت :
- پس باشه الستور ، حالا گه این را نمی خوری پس می زنمش روی صورتت


Only mi


پاسخ به: کلاس اصول تغذیه و سلامت جادویی
پیام زده شده در: ۹:۵۰:۲۰ دوشنبه ۶ مرداد ۱۳۹۹

ریونکلاو

جرمی استرتون


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۸:۰۱:۲۹ شنبه ۴ مرداد ۱۳۹۹
آخرین ورود:
۱۸:۱۳:۳۴ پنجشنبه ۱ آبان ۱۳۹۹
گروه:
کاربران عضو
ریونکلاو
ایفای نقش
مترجم
پیام: 34
آفلاین
سلام استاد!

تکلیف:
نقل قول:
طی یک رول تلاش کنین که اگر مرگخوارین به لرد سیاه و اگر محفلی هستین به مودی یک کاسه کله پاچه بدین.

افرادی که مرگخوار یا محفلی نیستن هم میتونن به انتخاب خودشون یکی از این دو شخصیت رو انتخاب کنن و تلاش کنن محتوای این کاسه دل انگیز رو به خورد یکی از این دو شخصیت بدن.


الان من به صورت روح هستم که دارم این متن رو می نویسم.

و اما ماجرای داستان:
«-ارباب این کلپچ دبش مامان پز رو براتون آوردم.
-نمی خوام!
-بخورین گوشت بشه به تنتون!
-زهر نجینی (زهر مار)! خفه شو!
-بخورین تا بتونین در مقابل خری به نام خری شوفر (هری پاتر) مقاومت کنین.
-مقاومت؟ زبونت رو ببر! یعنی تو میگی من از اون ضعیف ترم؟
-نه قربان! کلپچ نوعی جان پیچ است مفید، که در صورت خورده شدن به جان پیچ تبدیل می شود!
-یا گورت رو گم می کنی یا...
-ولی ارباب این دستور استاد گانته که این رو به شما بخورونم!
-پریدی وسط حرف من ک‍*افت آ*‍غال عو*‍ی! هیچ کس حق نداره به من دستور بده! عههههههههههه! آوراکاداورا!»

--------------------

درسته که خدانیامرز شدم ولی ارزششو داشت...


تصویر کوچک شده


پاسخ به: کلاس اصول تغذیه و سلامت جادویی
پیام زده شده در: ۱۷:۲۵:۲۲ یکشنبه ۵ مرداد ۱۳۹۹

شیلا بروکس


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۰:۱۶:۳۴ سه شنبه ۳۰ اردیبهشت ۱۳۹۹
آخرین ورود:
۱۶:۰۲:۴۴ چهارشنبه ۳۰ مهر ۱۳۹۹
از کیف ارزشمندم دور شو!
گروه:
شناسه های بسته شده
پیام: 93
آفلاین
سلام پروفسور گانت!

***


_فیس ارباب!
_شیلا؟ اجازه دادیم بیای تو که دیگه نیای اینجا روی اعصاب ما راه بری! دوباره که اومدی!
_ارباب زود میرم! یه غذای خوشمزه ای براتون آوردم.

شیلا خودش به خوبی میدانست حرفی که میزند دروغ محض است. کدام انسان عاقلی کله پاچه را غذای خوشمزه ای میدانست؟ یقینا هیچکس!

_ما عادت نداریم این موقع از روز غذا بخوریم. بعدا بیار شاید یه تستی کردیم.
_ارباب! از دستتون میره ها! اینو اگر داغ نخورید از دهن میوفته.
_خب از همون پنجره بیارش تو ببینیم چی داری.

شیلا نمیخواست به روی خودش بیاورد که آوردن کاسه کله پاچه ای با بوی نفرت انگیز که هر آن امکان ریختنش وجود داشت به داخل اتاق در حالت ماری کار چندان ساده ای نیست و ناچار است چند بار تغییر شکل دهد.
با هر زور و زحمتی که بود کاسه را به داخل اتاق آورد و روی میز اربابش قرار داد.

_شیلامون؟ کله پاچه آوردی برای ما؟
_بله ارباب! باور کنید خیلی خوشمزست. فقط یکمی ازش بخورید! مطمئنم خوشتون میاد! (در حقیقت: )
_ما از کله پاچه متنفر بودیم، هستیم و خواهیم بود. ولی برایمان جالب است بدانیم چرا میخواهی به ما این غذای نفرت انگیز را بدهی.
_تکلیف هاگوارتزه ارباب!
_از کی تا حالا تکلیف هاگواتزتون کله پاچه دادن به ما شده؟
_از وقتی که بانو مروپ استاد شدن ارباب.
_این دستپخت مادرمونه؟ تصمیممون قطعی تر شد! لب بهش نمیزنیم! شک نداریم مادرمون خواسته با یک تیر چند نشان بزند و در یک زمان هم کله پاچه و هم میوه هایی از قبیل شلیل، آناناس و پرتقال به خورد ما بدهد!
_ارباب حالا نمیشه یه امتحانی بکنید؟
_همین الان فکری به ذهن ما رسید! خودت از این کله پاچه امتحان میکنی اگر سالم موندی ما نیز تست میکنیم!
_ارباب! ببخشید! اصلا نمره نمیخوام! معاف میکنید؟
_خیر! باید بخوری!
_چشم!

شیلا قاشق کوچکی از توی کیفش درآورد و مقدار خیلی کمی از کله پاچه رداشت و بر دهان برد! خوردن کله پاچه همانا و نابود شدن معده ی حساس شیلا همانا!
_ا...ر...با...ب... دوتا از مارهام به هم گره خوردن من باید برم کمک. با اجازه! اینم خیلی خوشمزه بود! نوش جان!

شیلا این را گفت و با بیشترین سرعت ممکن کیفش را به زمین انداخت و درون آن پرید و برای اولین بار با خودش آرزو کرد کاش مسیر های کیفش را انقدر مارپیچ نمی ساخت.

_فکر کرده است ما نفهمیدیم حالش داشت به هم میخورد!


هیچکس حق نداره ازم دورش کنه!

"ONLY RAVEN"


پاسخ به: کلاس اصول تغذیه و سلامت جادویی
پیام زده شده در: ۱۳:۰۰:۳۲ یکشنبه ۵ مرداد ۱۳۹۹

هافلپاف

پومانا اسپراوت


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۸:۱۸:۲۶ یکشنبه ۱۵ تیر ۱۳۹۹
آخرین ورود:
دیروز ۱۷:۵۴:۰۳
از سازمان حمایت از بلاهای طبیعی
گروه:
کاربران عضو
هافلپاف
ایفای نقش
پیام: 142
آفلاین
تق تق تق
_بله؟
_پرفسور من هستم.میشه بیام تو؟
_من؟من دیگه کیه؟
_اسپروات
_آه!تویی پومانا بیا تو.
_پرفسور ببخشید مزاحمتون شدم می خواستم بگم ....

مودی با حالتی تهاجمی به پومانا نزدیک شد و گفت:
_این بوی چیست؟چه بوی نفرت انگیزی دارد!نکند آدم کشته ای و این جنازه اش است؟
_نه این ....
_حتما یک حیوان را با ورد ممنوعه کشته ای!
_نه نه ....
_بدون ورد ممنوعه کشته ای؟!
_نه این فقط ....
_آها ! فهمیدم از روشه ماگل ها کشته ای!
_نه پرفسور![b]نه![/b]این فقط کمی کله پاچه است!
_کله پاچه!خب حالا برای چه آورده ای؟می خواهی مطمئن شوی سمی در آن نیست و آنرا بخوری یا می خواهی ....
_پرفسور!
_آری ؟ چه شده؟
_من این کله پاچه را برای شما آورده ام.
_برای من؟اما تو که می دانی من فقط از دست خودم چیزی می خورم.
_حالا شما این دفعه را بخورید. من دارم به شما میدهم به من اعتماد ندارید؟
_من از دستان خودم هم با شک و تردید می خورم چه برسد به تو. حال کی آنرا درست کرده؟
_شما چه کار دارید بخورید نوش جان!
_نه ،من باید بدانم.
_راستش را بخواهید مروپ درست کرده.
_مروپ؟ چی ! مروپ مادر ولدمورت؟!
_بله زنه خوبیست(شاید)
_تو واقعا توقع داری من این را بخورم هرگز.هرگز.
_پرفسور از این اخلاق گنده تون دست بکشین !بخورین بلکه منم به نمره ام برسم.
_تو می خواهی مرا به یک نمره بفروشی ؟واقعا که!از تو توقع نداشتم !

....

_چاره ای نیست مجبورم این کار را انجام دهم.
_واقعا می خورید پرفسور؟!
_چی رو؟
_کله پاچه رو دیگه الان گفتین چاره ای نیست.
_آها آنرا می گویی . نه منظورم از مجبورن این بود که تو را با طلسم فرمان از اتاقم بیرون و کله پاچه را به دور می ریزم.
_پرفسور شما حق استفاده از .....
_ایمپرویوس.

....

_آخیش ! حال که او را از اتاق بیرون کردم می توانم کله پاچه را با راحتی بخورم.اینطوری کسی هم نمی فهمد . آه مودی! تو چقدر دانایی!



پاسخ به: کلاس اصول تغذیه و سلامت جادویی
پیام زده شده در: ۱۶:۴۵:۲۷ شنبه ۴ مرداد ۱۳۹۹

گریفیندور، محفل ققنوس

لاوندر براون


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۸:۲۸:۰۲ دوشنبه ۱۶ تیر ۱۳۹۹
آخرین ورود:
دیروز ۱۸:۳۱:۰۸
از عشق من دور شو!
گروه:
محفل ققنوس
کاربران عضو
گریفیندور
ایفای نقش
پیام: 159
آفلاین
سلام استاد گانت!(استاد گانت؟!)
لاوندرم و میخوام به مودی کله پاچه بدم!

در کله سحر، لاوندر مقابل درب اقامتگاه موقت مودی ایستاده بود و به ظرف کله پاچه ی درون دستش نگاه میکرد و بوی متعفن آن حالش را به هم میزد.اما باید این کار را می کرد.چاره ای نبود..نباید میگذاشت هرماینی از او جلو بزند.

-تق تق تق!
-تو کی هستی؟
-لاوندر
-کدوم لاوندر؟
-براون
-کدوم گروه هاگوارتز؟
-گریفیندور
-چیکار داری؟
-اومدم ببینمتون.
-منو ببینی؟
-براتون کله پاچه آوردم دوتایی باهم بزنیم جون بگیریم!

درب به نرمی باز شد.الستر مودی چوبدستش را غلاف کرد و روی بخار کاسه، نفس عمیقی کشید.
-به به!چه بوی خوبی!

او یک کله پاچه خور فوق حرفه ای بود.
-مناسبتش چیه؟
-تکلیف کلاس تغذیه مونه
-استادش؟
-مروپ گانت
-ننه ی لرد سیاه؟
-بله؛ولی تقصیر اون نیستت که...
-توهم ازش میخوری؟
-بله!به اتفاق هم میزنیم!
-به مرلین قسم بخور که به چوبدستیت دست نمیزنی
-به مرلین قسم میخورم
-که؟
-که به چوبدستیم دست نزنم
-از اول؟
-به مرلین قسم میخورم که به چوبدستیم دست نزنم
-بیا تو!

لاوندر وارد شد و روی یک صندلی کهنه نشست.مودی با دو تا قاشق برگشت.
-اول تو بخور!

لاوندر با انزجار به کاسه نگاه کرد.باید اینکار را میکرد.دوچشم ورقلمبیده از درون کاسه اورا می پاییدند.یکی از چشم ها را در دهان گذاشت و قرچ و قروچ آن حالش را بهم زد.مودی چشم دیگر را خورد.تا پیروزی تنها یک تغار بزرگ آب و پنج تا زبان و دو تا بناگوش و نصف یک مغز باقی مانده بود.

نیم ساعت بعد

حال لاوندر داشت بهم میخورد.مودی گفت:
-من برم یکم نوشابه بیارم حال میده.

و رفت.لاوندر میخواست خودش را زود تر به خانم پامفری برساند و بلند شد. پاورچین به سمت در رفت اما در پشت صندلی مودی چشمش خورد به یک عالمه آب کله پاچه و سه تا زبان و یک چشم و نصف مغز که روی زمین ریخته بود.فهمید چه اتفاقی افتاده است و خواست با افسون پاکیزگی تمیزشان کند اما یاد قسمش افتاد.


بدرود رود من!
بود و نبود من!
ای ناگرفته کام،
عروس خون نشان،
ای سرو سرخ فام...

مویه های خانم ایکس بر جنازه لاوندر

تصویر کوچک شده


پاسخ به: کلاس اصول تغذیه و سلامت جادویی
پیام زده شده در: ۱۰:۱۵:۵۵ شنبه ۴ مرداد ۱۳۹۹

ریونکلاو

آیلین پرینس


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۹:۳۲:۴۹ پنجشنبه ۲۴ بهمن ۱۳۹۸
آخرین ورود:
۱۹:۲۱:۴۱ چهارشنبه ۲۳ مهر ۱۳۹۹
از بالای سر ارباب
گروه:
کاربران عضو
ریونکلاو
ایفای نقش
پیام: 164
آفلاین
آیلین در اتاق لرد سیاه را می زد و منتظر جواب بود.

-بیا تو آیلین.

آیلین در حالی که ظرف بزرگی پر از کله پاچه های مروپ در دست داشت وارد اتاق لرد سیاه شد.

-این چیست که برای ما آوردی و اینقدر بوی گند می دهد؟

-ارباب کله پاچه ست. آوردم بخورین!

-ما از کله پاچه متنفریم.این را از اتاق ما بیرون ببر. بوی گند می دهد.

-ارباب کیکه! فقط قیافش شبیه کله پاچه ست!

-ما دروغت را فهمیدیم و بعدا شکنجه ات خواهیم کرد.

-خیلی ببخشید ارباب! فقط یه ذره ازش بخورین! خیلی خوشمزست! بانو مروپ درست کرده!

-ما غذا های مادرمان را می شناسیم. کله پاچه هایش آلوده به آب آناناس هستند.

لرد سیاه به هیچ وجه راضی نمی شد.

-نه ارباب. این یکی فرق داره.

-خیر. ما کله پاچه نمی خوریم.

-اوه ارباب اسمش یادم رفته بود! اسمش شیرینی گوشتیه.کله پاچه نیست که!

-کمی امتحان می کنیم.

لرد سیاه با قاشق طلایی رنگی به اندازه یک میلی متر از کله پاچه برداشت و خورد.
-این چیست که به ما دادی؟ بلایمان؟

بلاتریکس در یک ثانیه کنار لرد سیاه ظاهر شد.
-بله ارباب!

-آیلین را به جرم دروغ گفتن و قصد برای مسموم کردن ما با آب آناناس های مادرمان از اینجا بیرون کن و نگذار تا چهار ماه دیگه بیاد تو!

-الان ارباب!

بلاتریکس این را گفت و آیلین را با یک اردنگی از خانه ریدل بیرون انداخت.


ارباب... میشه کروشیو بزنم؟


پاسخ به: کلاس اصول تغذیه و سلامت جادویی
پیام زده شده در: ۸:۰۵:۳۸ شنبه ۴ مرداد ۱۳۹۹

هافلپاف، محفل ققنوس

زاخاریاس اسمیت


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۱:۵۶:۱۴ دوشنبه ۱۱ فروردین ۱۳۹۹
آخرین ورود:
دیروز ۲۱:۵۸:۴۳
از وقتی که ناظر بشم....
گروه:
کاربران عضو
هافلپاف
ایفای نقش
محفل ققنوس
مترجم
پیام: 308
آفلاین
تکلیف کلاس اصول تغذیه و سلامت جادویی

نقل قول:
-بسیار خب دانش آموزای گل مامان...حالا که دیگه سوالی ندارین میریم سراغ تکالیف. کاسه های کله پاچه ای که رو به روتونه رو در دست بگیرین و سراغ "عزیز مامان" یا "آلستور مودی" برین. ازتون می خوام این دو شخصیت رو قانع کنین که این کله پاچه خوشمزه رو نوش جان کنن.


-گندش بزنن.

زاخاریاس در حالی که تلاش میکرد قابلمه کله پاچه را حمل کند لحضه ای خالش بهم خورد و بالا آورد. او در تمام زندگی اش از هیچ چیزی بیشتر از کله پاچه متنفر نبود. حتی بیشتر از تام جاگسن.
-این چه غذاییه آخه؟ این شکنجست! این توهینه! توهین به گوسفند،توهین به شعور ما، توهین به آشپزی. اگه ناظر آشپزخونه هاگوارتز شم جلوی تهیه این غذا رو میگیرم. نمیذارم در دولت جومونیستی .....
-آهای بچه جون اون قابلمه کله پاچه رو بکش کنار!خونه بو پشکل گرفت!

زاخاریاس با اکراه قابلمه را روی عقبی ترین قسمت جاروی خود گذاشت و به سمت خانه شماره 12 گریمولد پرواز کرد. بوی گند پر و پاچه گوسفند به علاوه سیرابی که پروفسور گانت اشانتیون در کنار کله پاچه گذاشته بود زاخاریاس را «یه طوری» میکرد. حرکات زیگزاگی و ضبدری و پرانتزی زاخاریاس روی جارو مردم را در خیابان به خنده انداخته بود طوری که مردی از پایین داد زد:
-خیلی حرکات موزون خوبی بود داداش.

بالاخره کله پاچه کار خود را کرد. زاخاریاس بیهوش شد و با جارو روی غرفه ای فرود آمد. سقف غرفه سوراخ شد و زاخاریاس با کله روی صاحب غرفه فرود آمد. صاحب غرفه خاکی پا شد و گفت:
-چه خبرته؟کی به تو گواهینامه داده؟
-ببخشید. بوی کله پاچه منو بیهوش کرد.
-اخ اخ اخ. چه بوی بدی میده! کدوم آشپزی اینو درست کرده؟
-استادمون.باید اینو بزور به یکی بخورونم.
-اوق. بیا این ماسکو بگیر. زود ترم از اینجا گم شو تا کله پاچه رو نکردم تو کلت.

اندکی بعد

زاخاریاس خرم و خوشحال از اینکه با ماسک گازی که غرفه دار به او داده بود حتی یک ذره از بوی کله پاچه را حس نمیکرد وارد میدان گریمولد شد. جارویش را پارک کرد و وارد خانه شد.در راهش به ریموند برخورد و گفت:
- مودی کجاست؟
-سلام، آه و وای از این بو! صور فلکی خبر از این می دهند که اتفاق ناگواری در راه است. میگویند که این کله پاچه آشوبی به پا خواهد کرد. مودی طبقه بالا راهرو سمت چپه.

زاخاریاس پشت در اتاق مودی رفت و در زد.
-بیا تو.

زاخاریاس با همان ماسک گاز وارد اتاق شد در حالی که قابلمه کله پاچه را در دستش گرفته بود.مودی که در حال تعمیر دشمن یابی بود برگشت و گفت:
-سلام زاخاریاس. این چه ماسکیه زدی؟!چرا دو تا فییلتراش سوراخاش مثلثی هستن؟ این نشانه های فراماسونی چیه به خودت بستی؟این کروات زرد و سیاه نشان استکبارو چرا به خودت بستی.....
-ببخشید که حرفتونو قطع میکنم اما الان وقت این حرفا نیست.
-راستی این بوی بد از کجا میاد؟نکنه از این قابلمست؟چرا نشان مار روی قابلمست؟ چرا چفت و بستش پیچ مثلثیه؟

زاخاریاس از حرکات مودی خسته شد. در قابلمه را باز کرد و کله پاچه را روی بشقابی که با خود آورده بود ریخت و گفت:
-لطفا بخورینش.

مودی جلو آمد . به کله پاچه نگاه کرد و گفت:
-مغز این گوسفند چرا بزرگتر از حد معموله ؟ چشم گوسفند چرا این رنگیه؟ زبون چرا اینقدر کج و موجه؟
-خواهش میکنم کاراگاه! شما رو به کله اژدهای یورتمه برو قسم میدم حداقل یه کاسه ازش بخورین. 20 نمره من به این وابستست! اینو نگیرم تجدید میشم.

مودی از کلمه کاراگاه خوشش آمد. رو به زاخاریاس کرد و گفت:
-فقط به شرطی میخورم که اول تو یه لقمه ازش بخوری.

زاخاریاس تکه ای کوچک از نان سنگک برداشت و چشم گوسفند را داخل آن گذاشت. سعی کرد دماغش را زمان خوردن کله پاچه بگیرد اما نمیتوانست ماسک را کامل بردارد. با اکراه لقمه را خورد. مزه چشم چیزی بین ان دماغ و چرک گوش بود. حال زاخاریاس به هم خورد اما تلاش کرد برای یک لحضه قیافه خود را خوب نشان دهد تا مودی را تشویق به خوردن کند.گفت:
-خیلی خوشمزست کاراگاه.
-خیلی خوب. به نظرم یه کاسه کله پاچه خیلی هم بد نیست.

در آخرین لحضات هوشیاری ، زاخاریاس مودی را میدید با با لذت لقمه های بزرگ کله پاچه را میخورد.20 نمره تضمین شده بود.



هرکسی از ظن خود شد یار من

از درون من نجست اسرار من
تصویر کوچک شدهتصویر کوچک شده
تصویر کوچک شده


پاسخ به: کلاس اصول تغذیه و سلامت جادویی
پیام زده شده در: ۲:۰۲:۰۲ پنجشنبه ۲ مرداد ۱۳۹۹

مرگخواران

مروپ گانت


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۵:۲۸ شنبه ۲۷ مرداد ۱۳۹۷
آخرین ورود:
دیروز ۲۱:۳۴:۱۹
از زیر سایه عزیز مامان
گروه:
کاربران عضو
ایفای نقش
ناظر انجمن
مرگخوار
گردانندگان سایت
پیام: 395
آفلاین
جلسه اول


-شنیدین میگن استاد این درس، مادر لرد سیاهه؟
-اینا می خوان محفلیارو بزنن زمین! مادر لرد سیاهم آوردن که روح و معده ما رو آلوده به تاریکی کنه. آهای ملت هوشیار باشید که جمونیسم...آی سوختــــــم!
-چرا وسط راه وایسادی نوگل باغ دانش مامان؟

نوگل باغ دانش مذکور که "کاملا اتفاقی" مورد اصابت قابلمه در حال جوشیدن مروپ قرار گرفته و بخشی از محتوای درون قابلمه بر روی ردایش ریخته بود، جیغ بنفش کشان شروع به طی کردن طول، عرض و حتی ارتفاع کلاس کرد.

مروپ با خونسردی چرخ دستی اش را که قابلمه بر روی آن قرار داشت به سمت میزش هول داد. قابلمه را بر روی میز گذاشت و لبخندی به شاگردانش زد.
-نیازی به معرفی مامان نمی بینم. خوشحالم که ترم جدید هاگوارتز رو قراره در کنار هم بگذرونیم. قبل از اینکه درس رو شروع کنم می خوام که یه دانش آموز نمونه مامان بیاد این کاسه هارو که پر می کنم بین بقیه پخش کنه.

مروپ ملاقه اش را از آستینش در آورد و در قابلمه را باز کرد و محتوای درون قابلمه را هم زد. بوی دل انگیزی به هوا برخاست. بویی که هوش از سر دانش آموزان می ربایید!

-پووووف!
-این بوی گوسفند داره از کجا میاد؟! من که دیگه نمیتونم نفس بکشم.

نوگل باغ دانش که همچنان به دلیل درد ناشی از سوختگی دور کلاس می دوید لحظه ای توقف کرد.
-یادتونه گفتم اینا می خوان محفلی هارو زمین بزنن؟ حالا میگم اینا می خوان هوای سالم رو هم پر بوی گوسفند کنن. اگر من مدیر هاگوارتز می شدم...

درد ناشی از سوختگی امان نداد تا جمله اش را کامل کند و دوباره شروع به دویدن دور کلاس کرد!

یکی از دانش آموزان که به سختی جلوی بینی اش را پوشانده بود با بی میلی کاسه های لبریز از کله پاچه تازه را از مروپ گرفت و بین دانش آموزان پخش کرد.

اکثر دانش آموزان نگاه هایی حاکی از دل بهم خوردگی به کاسه های روی میزشان انداختند.

مغزی چرب...زبانی دراز...پاچه ای دلربا...

-پروفسور؟ قراره اینارو بخوریم؟
-خیر دانش آموز مامان...قراره اینارو ببرین! درس امروزمون قالب کردن تغذیه و سلامتی به ملت هست. از نظر مامان تغذیه سالم و به تبع سلامتی که نتیجه اون هست، اجباریه! فرزندان مامان یا با میل ظاهری و باطنی این اجبار رو می پذیرن یا این اجبار رو مامان تو حلقشون می چپونه! سوالی نیست؟
-ولی کله پاچه که بخاطر کلسترول بالا تغذیه سالم به حساب نمیاد! میاد؟
-صداتو نمی شنوم دانش آموز مامان. لطفا بلند تر جمله ت رو تکرار کن.

با صدایی بلند تر تکرار کرد.
-گفتم که کـــله پاچــــه بخاطر کلســـترول بـــــالا...
-متاسفانه بازم نمی شنوم دانش آموز مامان.
-هیچی پروفسور. سوالم رفع شد. کله پاچه هیچ مشکلی نداره اصلا!
-آفرین دانش آموز مامان. با چه صدای واضح و زیبایی به چه نکته بسیار درستی اشاره کردی.
-

به هر حال سالمند بودن و سن بالا مشکلات شنوایی در پی داشت!

-بسیار خب دانش آموزای گل مامان...حالا که دیگه سوالی ندارین میریم سراغ تکالیف. کاسه های کله پاچه ای که رو به روتونه رو در دست بگیرین و سراغ "عزیز مامان" یا "آلستور مودی" برین. ازتون می خوام این دو شخصیت رو قانع کنین که این کله پاچه خوشمزه رو نوش جان کنن.

نگاهی به چهره های نگران دانش آموزان انداخت.
-امیدوارم جلسه بعدی صحیح و سالم ببینمتون جویندگان دانش مامان!

------
تکلیف:

همونطور که بالا توضیح دادم، تکلیف این جلسه اینه:

نقل قول:
طی یک رول تلاش کنین که اگر مرگخوارین به لرد سیاه و اگر محفلی هستین به مودی یک کاسه کله پاچه بدین.

افرادی که مرگخوار یا محفلی نیستن هم میتونن به انتخاب خودشون یکی از این دو شخصیت رو انتخاب کنن و تلاش کنن محتوای این کاسه دل انگیز رو به خورد یکی از این دو شخصیت بدن.


مهمترین نکته برام اینه که چارچوب شخصیت هارو بشناسین. به یه شخصیتی مثل لرد سیاه که از کله پاچه متنفره مسلما دادن این غذا کار ساده ای نیست و همچنین شرایط برا مودی هم که به همه چیز مشکوکه و هر چیزی رو به راحتی نمیخوره هم همینطوره.

مهم نیست آخر رول بلاخره موفق میشین یا موفق نمیشین که این کار رو انجام بدین...تنها نکته ای که برام خیلی مهمه رعایت چارچوب شخصیت ها در عین خلاقیته. هر اتفاقی ممکنه براتون رخ بده. ممکنه بتونید با تعریف و تمجید یا جلب اعتمادشون قانعشون کنید یا حتی نتونید و کشته بشین!

از 4 مرداد تا ساعت 23:59 روز 10 مرداد برای ارسال تکلیف این جلسه فرصت دارین. تکالیفتونو توی همین تاپیک ارسال کنید.

در آخر جا داره اشاره ای هم به سخن آقای مدیر داشته باشم:
نقل قول:
این کلاس‌ها ویژه دانش آموزان سال اولی (اعضایی که تاریخ ورود اولین شناسه‌شان به ایفای نقش از ابتدای شهریور 1397 به بعد است) می‌باشد و سایر دانش آموزان حق شرکت در آن را ندارند.


مثل کله پاچه محبوب قلب ها باشین!


ویرایش شده توسط مروپ گانت در تاریخ ۱۳۹۹/۵/۲ ۲:۵۷:۴۷



پاسخ به: کلاس آشپزی سفید مرلینی!
پیام زده شده در: ۲۲:۱۸ جمعه ۱۳ شهریور ۱۳۹۴

گریفیندور، محفل ققنوس

روبيوس هاگريد


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۲۱:۵۵ جمعه ۲۸ شهریور ۱۳۹۳
آخرین ورود:
۱۶:۲۸:۲۴ پنجشنبه ۱ آبان ۱۳۹۹
از شهری که کودک نداشت.
گروه:
ایفای نقش
کاربران عضو
گریفیندور
محفل ققنوس
پیام: 439
آفلاین
ریونکلاو 40

آنتونین دالاهوف 30

گلرت پرودفوت 30

اوتو بگمن 28

آرگوس فیلچ 26

هافلپاف 30

اسپلمن 22

لاکرتیا بلک 29

رز زلر 18


هرگونه درخواست نقد، سوال و ... داشتین در خدمتم!
اگه به نمراتتون هم اعتراض داشتین به صورت عمومی اعلام کنید تا بررسی بشه!
موفق باشید


تصویر کوچک شده



«میشه قسمت کرد، جای اینکه جنگید، میشه عشقو فهمید، باهاش خندید
میشه سیاه نبود، سفید نکرد. میشه دنیا رو باهمدیگه ببینیم
رنگی
منو حس میکنی؟ نه؟ نه! تو سینه‌ت دیگه شده سنگی.
و سنگین. و سنگین‌تر بیا روی سطح برای روز بهتر...»



پاسخ به: کلاس آشپزی سفید مرلینی!
پیام زده شده در: ۱۵:۵۴ جمعه ۱۳ شهریور ۱۳۹۴

اوتو بگمن old


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۲۲:۲۵ چهارشنبه ۲۶ فروردین ۱۳۹۴
آخرین ورود:
۱۶:۲۵ یکشنبه ۹ اسفند ۱۳۹۴
از آنجا که عقاب پر بریزد...
گروه:
شناسه های بسته شده
پیام: 212
آفلاین

اوتو سرش را به دیوار می کوبید. اوتو خودش را نصف کرد. اوتو پدرش در آمد. اوتو در افق محو شد و... آخه من نمی دونم چرا باید مشق جلسه پیشو با جلسه چهارم قاطی کنم؟ یکی بیاد توضیح بده!

1-خوب دوستان! برای این جلسه به گروه های دو یا چند نفره تقسیم بشین و یک کیک درست کنید. میتونید یک کیک خوب بسازید یا اینکه خرابکاری کنید و آخرش آش کیک یا خیلی شیرین شه یا خیلی بی شکر!(30 نمره)(به صورت رول) سعی کنید از قوه طنزتون استفاده کنید. هر هم گروهی ای که دوست داشتین رو انتخاب کنید. بدون محدودیت! هم گروهیتون میتونه ولدمورت باشه حتی ...

تقریبا نزدیک های غروب بود و هوا رو به سردی می زد. همه جا ساکت بود و فقط صدای ورق زدن هایی آرام، روی مغز آدم راه می رفت. اوتو بلاخره با خمیازه ای سرش را از روی میز بلند کرد، نگاهی به اطراف انداخت و ناگهان خود را در کتابخانه دید. تقریبا همه مثل تسترال داشتند برای عذاب های آسمانی که قرار بود معلمانشان بر آن ها نازل کنند، آماده می شدند و سخت مشغول مطالعه روش های تقلب در هاگوارتز، نوشته خودم، بودند.
- اوتـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــو! کلاس آشپــــــــــــــــــــــــــــــزی! دیــــــــــــــــــرت شده بوقی!

اوتو برگشت و تراورز را دید که داشت مثل چیز دوان دوان به سویش می آمد. عرق از سر و رویش می ریخت و به شدت نفس نفس می زد، با این حال همچنان تلاش می کرد تا هر چه زودتر خود را به او برساند.
- بوقعلی بلند شو! مگه تو کلاس نداری... گلرت... گلرت گفت بتازی بیای! چون درسش خیلی مهمه!
- الان؟ من؟ کی؟ چی؟ کجا؟

تراورز که آمپر چسبانده بود، با یک حرکت حاجیانه، او را در گونی کرد و دوان دوان به سمت کلاس ریشوی ساحره کش برد.

کلاس آشپزی سفید مرلینی!

تراورز در گونی را باز کرد و نور چراغ های کلاس به درون دل تاریک گونی راه یافت. تراورز اوتو را از یقه گرفت و بیرون آورد. کلاس پر از دانش آموزانی بود که داشتند همچون برادران عزیز افغان کار می کردند و هیچ کس حتی لحظه ای را از دست نمی داد. تراورز بعد از نیم ساعت نگاه کردن به اطراف و سرویس کردن نویسنده برای فضا سازی، کتابی که پهنایش به اندازه پهنای... بود را جلوی او گذاشت و گفت:
- ببین یه مسابقس و ما باید با هم بشینیم یه کیک بپزیم. حله؟
- حاجی بیا این تسبیحو بگیر به جا این کارا!

تراورز بعد از اجرای چند فن گشت ارشادی بر روی مرحوم ناکام، بلاخره به او فهماند باید چه کار کند.
- خوب، پس بلاخره فهمیدی؟
- آره حاجی کاملا... من غلط بکنم دیگه نفهمم!
- بهتر شد. حالا چی بپزیم؟!
- کیک تسترال!

تراورز لحظه ای فنون اجرا شده را مرور کرد و دید در هیچ کدام آن ها فنی که مغز فرد را دچار اختلال کند، نزده. پس با تعجب پرسید:
- چی هست؟ کیکه؟
- بی خیال الان وقت حرف زدن نیس، وقت عمله!
- بوقیه عملی!
- خوب، دستورالعملش رو حفظم. من میگم، شما اجرا می کنی.
- باشه، شروع کن ولی بعد این بهت قول میدم بندازمت جلو دمنتورا که خیلی دوس دارن ماچت کنن، بوقیه مرجع نما!

اوتو لبخند سردی زد و به آینده اش که خالی از هر گونه عشق، عاطفه، زن، ماشین و... بود، فکر کرد. بعد از چند ثانیه محو شدن در افق های بی کران افکارش، سرانجام چوبدستی اش را در آورد و چیزی زیر لب گفت که حاصل آن یک برگه کهنه و رنگ و رو رفته بود. سپس رو به حاجی کرد و گفت:
- مواد لازم: تسترال، آرد، فر با فضای لازم برای تسترال، وانیل، شیر، شکر...

اوتو بعد از تمام کردن خواندنش، رو به تراورز کرد که بگوید باید این ها را تهیه کند که دید همه مواد لازم از جمله تسترال که به صورت دست و پا بسته در مقابل چشم های تا چیز در آمده ملت روی میز است، آماده است.
- چجوری این ها رو حاضر کردی؟!
- حاجیت کارشو بلده...!(مراجعه شود به امضای حاجی ترا!)

و سپس بعد از شستن دست ها و به دست کردن دستکش های ضد عفونی شده برای جلوگیری از مسمومیت استاد گرام، شروع به کار کردند.
- اون آرد رو با شیر قاطی کن... بدو آب بیـــــــــــار... نه اونجوری نصف نمی کنن تسترالو احمق!... هم بزن بدو... فر روشنه دیگه؟... اون نمـــــــــــــــــــــــکه، شکر اون یکــــــــــــــــــــــیه!...

نیم ساعت بعد...

حاجی در حالی که داشت با استین عمامه اش پیشانی اش را پاک می کرد، با خوشحالی به اوتو مرجع نما نگاه کرد و سرش را به نشانه تایید تکان داد. اوتو بعد از احساس سنگینی بیش از حد نگاه های غیر منطقی حاجی به حرف آمد و گفت:
- حاضره حاضر نیس، هنو یه مرحله دیه مونده. باید بزاریم فر بپزه!
- اوتو، به نظرت یه همچین چیزی رو چه مدلی می خوای تو فر جا کنی؟
- خیلی راحت! به کمک...

هر دو به هم خیره شدند و لبخند خبیثانه ای بر لبان آن ها جاری شد!(چقدر رومانتیک شد لامصب! ) سپس هر دو چهره هایشان در هم رفت و با هم فریاد زدند:
- فر رو آوردی؟
- شما حاجی ای و کارتو بلدی!
- الان می کنمت تو گونی تا بفهمی کی کارشو بلده!
- غلـــــــــــــــــــــــــط کردم... ولم کن نامـــــــــــــــــــرد...

ده دقیقه دیگر هم بعد...

اوتو همچنان که گردنش را می مالید تا جای زخم های دردناک تسبیح حاجی آرام شود، رو به حاجی ترا نعره زد:
- برو فر یه شیرینی فروشی رو بیار! یعنی اینقدر سخته برات! آستاکباریسته بوقی!

تراورز به جمعیت مات و مبهوت نگاهی گذرا کرد و در یک چشم به هم زدن ناپدید شد. بعد از چند ثانیه به همراه تعداد زیادی جن خانگی بازگشت که پشتشان فر عظیم الجثه ای را حمل می کردند.
- بیا عزیزم، این فر!

اوتو به دلیل نداشتن زمان برای ادامه رول، سریع در فر را باز کرد و کیک را با چوبدستی درون آن گذاشت.

اتمام وقت و زمان بررسی کیک ها

- این چه زهرماریه درست کردین؟
- استاد کیک تستراله!

ناگهان قیافه جدی هاگرید در هم رفت و اشک از کنار ریش های پر پشتش به زمین چکید. دانش آموزان با تعجب به هم نگاه کردند و کلاس در این حین به سکوتی مرگ بار، فرو رفت. تا اینکه بلاخره هاگرید رو به آن دو کرد و گفت:
- شما... شما... یه تسترال... رو برای یه کیک... فقط یه کیک قربانی کردید؟!

آنگاه اشک هایش را پاک کرد و هر دو آن ها را از پنجره کلاس به بیرون از مدرسه علوم و فنون جادوگری هاگوارتز راهنمایی کرد.


Only Raven

تصویر کوچک شده



.:.بالاتر از مرگ را هم تجربه خواهم کرد.:.







شما می ‌توانید مطالب را بخوانید
شما نمی توانید عنوان جدید باز کنید
شما نمی توانید به عنوان‌ها پاسخ دهید
شما نمی توانید پیام‌های خودتان را ویرایش کنید
شما نمی توانید پیام‌های خودتان را حذف کنید
شما نمی توانید نظر سنجی اضافه کنید
شما نمی توانید در نظر سنجی ها شرکت کنید
شما نمی توانید فایل‌ها را به پیام خود پیوست کنید
شما نمی توانید پیام بدون نیاز به تایید بزنید
شما نمی توانید از نوع تاپیک استفاده کنید.
شما نمی توانید از HTML در نوشته های خود استفاده کنید
شما نمی توانید امضای خود را فعال/غیر فعال کنید
شما نمی توانید صفحه pdf بسازید.
شما نمی توانید پرینت بگیرید.

[جستجوی پیشرفته]


هرگونه نسخه برداری از محتوای این سایت تنها با ذکر نام «جادوگران» مجاز است. ۱۳۹۹-۱۳۸۲
جادوگران اولین وبسایت فارسی زبان هواداران داستان های شگفت انگیز هری پاتر است. به عنوان نخستین خاستگاه ایرانی ایفای نقش مبتنی بر نمایشنامه نویسی با محوریت یک اثر داستانی در فضای مجازی، پرورش و به ارمغان آوردن آمیزه ای از هنر و ادبیات برجسته ترین دستاورد ما می باشد.