هری پاتر نخستین مرجع فارسی زبان داستان های شگفت انگیز هری پاتر

هری پاتر نسخه موبایل


در حال دیدن این عنوان:   1 کاربر مهمان





پاسخ به: زمان برگردان مرگخواران
پیام زده شده در: ۲۱:۰۲:۵۹ شنبه ۸ شهریور ۱۳۹۹

ریونکلاو، مرگخواران

اُفلیا راشدن


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۰:۴۳:۴۲ دوشنبه ۳ شهریور ۱۳۹۹
آخرین ورود:
امروز ۳:۱۱:۵۸
گروه:
ریونکلاو
ایفای نقش
کاربران عضو
مرگخوار
پیام: 16
آفلاین
-خب...
لرد هیچ ایده‌ای برای ادامه‌ی بحث نداشت و چهره‌ی زنی که رو به رویش زانو زده بود و حلقه‌ای از اشک چشمانش را خیس کرده بود گیج ترش میکرد. از طرفی هم اگر به چرت و پرت گفتن درباره‌ی کله زخمی ادامه میداد دستش رو میشد و همان چند گالیون را هم از دست میداد! باید سعی میکرد واقعا کف بینی کند!

لرد دوباره دست زن را گرفت. همانطورکه اخم کرده بود چشمانش را تنگ کرد و سعی کرد تا چیزی از ان خطوط دستگیرش شود.
-پناه بر خودمان! خطوط دستت از عینک آن کله زخمی هم بد شکل تر است! ما که چیزی نمی‌بینیم...البته مشکل از دست شماست وگرنه ما کف‌بین قهاری هستیم!

زن از تعجب دستانش را روی دهانش گذاشت و چشم هایش برق زد.
-این چطور ممکنه؟ شما واقعا بهترین کف بینی هستید که تا حالا دیدم! چطور تونستید بفمید اون عینکیه؟ چیزای بیشتری هم میتونید بگید؟ میشه از آیندمون بگید؟ خواهش میکنم ادامه بدید!

لرد مکثی کرد. متعجب و خشمگین به زن خیره شد و اگر دماغ داشت حتما به ان چینی میداد!
-چی؟! این معشوقه‌تان کله زخمی که هست! عینکی هم که هست! لابد میخواهی بگویی از یک آواداکداورا هم جان سالم به در برده!

زن در حالی که لبخند پر‌رنگی بر چهره داشت دستانش را درهم گره کرد. چن بار پلک زد و با حالت رویایی گفت:
-اوه بله! اون عاشق آووکادوئه! این شگفت انگیزه که میتونید فقط با نگاه کردن به خطوط دست این همه اطلاعات از یکی به دست بیارید!

-آووکادو نه احمق! آواداکداورا! چرا مثل یک تسترال کودن رفتار میکنی؟ تو چرا از ما کف بینی میخواهی؟! اگر جای تو بودیم میرفتیم و دنبال یک طلسم افزایش دهنده‌ی هوش برای کند ذهنی می‌گشتیم!

لرد نگاهی به آن زن که حالا بهت زده به او خیره شده بود انداخت . آهی کشید و چشمانش را در حدقه چرخاند.
-ما نمیتوانیم وقت خود را با این کودن جماعت بگذرانیم...باید به فکر راه دیگری برای درامد زایی باشیم!




پاسخ به: زمان برگردان مرگخواران
پیام زده شده در: ۲:۵۶:۲۰ پنجشنبه ۳۰ مرداد ۱۳۹۹

ریونکلاو، مرگخواران

تام جاگسن


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۹:۴۱ سه شنبه ۶ فروردین ۱۳۹۸
آخرین ورود:
امروز ۳:۰۵:۵۱
از تسترال جماعت فقط تفش به ما رسید.
گروه:
ریونکلاو
کاربران عضو
ایفای نقش
مرگخوار
ناظر انجمن
پیام: 469
آفلاین
- نه حالا آن‌گونه هم که نیست. منظورمان...

لرد همزمان که چشم هایش را در حدقه می‌چرخاند، جهت یافتن جمله‌ای امیدوار کننده ذهنش را گشت.

"درون ذهن لرد"

"- شبیه کراب آرایش نکرده شده‌ای! "

لرد به محض ورود به ذهنش با اولین جمله‌ای که در بخش "جملات امیدوارکننده" موجود بود، مواجهه‌ی ناگهانی‌ای داشت.
- نه. این یکی اینجا به دردمان نمی‌خورد.

پس نیم‌لردی که جلویش ظاهر شده بود و تابلوی حاوی جمله را بالا گرفته بود را، با ضربه ای از سر راه برداشت و به عمق بیشتری از ذهنش رهسپار شد.

- آهان. اینجا دیگر باید پیدایش شود.

و دستش را درون قفسه برد و تابلوی حاوی جمله‌ی دیگری را درآورد.
"- حداقل مثل آن زخمِ کله‌زخمی نیست."

- از ذهنمان خوشمان آمد. این جمله بسیار کارآمد است. مانند همیشه بهترین انتخاب‌ها را داریم.

"خارج از ذهن لرد"

به چرخش چشم‌ هایش پایان داد و چشم به زن دوخت.
- حداقل مثل آن زخمِ کله‌زخمی نیست.

زن لحظه‌ای ایستاد و اشک در چشم‌هایش حلقه زد.
لرد با خود فکر کرد که شاید آن‌قدر ها هم نقشه‌اش کارساز نبوده و باید به فکر راهی دیگر باشد که ناگهان صدای زن بلند شد.
- چطوری؟! چطوری فهمیدی کسی که دوستش دارم سرش توی تصادف شکسته؟!
- تصادف؟ هان، تصادف! بله بله. می‌دانستیم. همه‌اش را از کف دستتان فهمیدیم.

زن که چشم‌هایش می‌درخشید در برابر لرد زانو زد.
- بیشتر برام بگو! قول میدم بیشتر پول بدم.

دردسر جدیدی پیدا شده بود... لرد باید این‌بار "واقعا" کف‌بینی می‌کرد!


ویرایش شده توسط تام جاگسن در تاریخ ۱۳۹۹/۵/۳۰ ۳:۲۰:۳۷

آروم آقا! دست و پام ریخت!



پاسخ به: زمان برگردان مرگخواران
پیام زده شده در: ۱:۴۴:۵۹ پنجشنبه ۳۰ مرداد ۱۳۹۹

اسلیترین، مرگخواران

مروپ گانت


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۶:۲۸ شنبه ۲۷ مرداد ۱۳۹۷
آخرین ورود:
امروز ۸:۲۶:۳۷
از زیر سایه عزیز مامان
گروه:
کاربران عضو
اسلیترین
ایفای نقش
ناظر انجمن
مرگخوار
پیام: 385
آفلاین
-کف بینی هم انجام میدین؟

لرد نگاهی به زنی که رو به رویش ایستاده بود انداخت.
-کف "بینی"؟ از اسمش چندان خوشمان نمی آید! علاقه ای به انجامش نداریم!

زن با ناامیدی نفس عمیقی کشید.
-حیف شد...اگر کف بینی بلد بودین و می تونستین بهم بگین این بخت لعنتیم کی باز میشه حاضر بودم پول خوبی بهتون بدم.
-بیشتر که می اندیشیم از اسم این دانش آن چنان هم بدمان نمی آید!

کف دستش را نزدیک لرد گرفت.

-چندان پاکیزه نیست.
-چیکار به پاکیزگیش دارین؟! خطوطش رو ببیند.

لرد چشمانش را کمی ریز کرد.
-کج و کوله می باشند.
-یعنی می خواین بگین از بس کج و کوله هستن که بختم هیچ وقت باز نمیشه؟

قطعا پول خوب در رضایت مشتری بود و بعید به نظر می رسید با ناامید شدن زن، پول خوبی نصیب لرد شود.

باید امیدوارش می کرد!


ویرایش شده توسط مروپ گانت در تاریخ ۱۳۹۹/۵/۳۰ ۱:۵۰:۵۱



پاسخ به: زمان برگردان مرگخواران
پیام زده شده در: ۲۳:۰۶:۰۰ سه شنبه ۱۴ مرداد ۱۳۹۹

اسلیترین، مرگخواران

لرد ولدمورت


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۴:۳۹ سه شنبه ۸ آبان ۱۳۸۶
آخرین ورود:
امروز ۴:۱۸:۱۷
از ما گفتن...
گروه:
کاربران عضو
اسلیترین
ناظر انجمن
مرگخوار
ایفای نقش
پیام: 6080
آفلاین
خلاصه:

لرد برای جبران قتل پدرش قصد سفر به گذشته داره. با زمان سرگردان(زمان برگردانی که خرابه)، به زمان و مکان‌های نامشخصی انتقال داده می‌شه. در حال حاضر لرد به دوران نوزادی دامبلدور منتقل شده و پرستاری دامبلدور رو به عهده گرفته. ولی دامبلدور توسط زن ناشناسی دزدیده می شه و در ازای پس دادنش درخواست مقدار زیادی پول می کنن. لرد مجبوره دامبلدور رو نجات بده و برای این کار احتیاج به پول داره!

......................

-ما پول در خواهیم آورد. ما چیزی می فروشیم! ما چیزهای بسیار باارزشی برای فروش داریم.

نگاهی به سر تا پایش کرد. ردایش در طی سفر به زمان های مختلف کهنه و مندرس شده بود و قابل فروش نبود. کفش هایش را لازم داشت. مویی هم نداشت که برای ساخت کلاه گیس به فروش برساند. بینی هم نداشت. البته کسی بینی نمی خرید. ولی به هر حال نداشت.
-ما دقت کردیم و متوجه شدیم که خیلی هم چیزهای زیادی برای فروش نداریم! غمگین شدیم.

بعد از کمی غم و اندوه، ایده جدیدی به ذهنش رسید.
- آیا علم و دانش و آگاهی خود را بفروشیم؟

فکر بدی به نظر نمی رسید. او جادوگری باهوش و مطلع بود و دانشش باید خریداران زیادی می داشت.

-ترفند های جدید جادویی! ایده های منحصر به فرد! فقط با صد گالیون. پشیمان نخواهید شد. به این سمت بیایید! اگر پول دارید بیایید.




پاسخ به: زمان برگردان مرگخواران
پیام زده شده در: ۱:۰۰:۵۸ چهارشنبه ۲۱ خرداد ۱۳۹۹

برایان سیندر فورد


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۲:۲۶ پنجشنبه ۱۳ تیر ۱۳۹۸
آخرین ورود:
۱۶:۳۱:۲۸ سه شنبه ۱۱ شهریور ۱۳۹۹
گروه:
شناسه های بسته شده
پیام: 24
آفلاین
خلاصه: لرد سیاه در جهت انتقام گرفتن بابت مرگ پدرش تصمیم می‌گیره به گذشته برگرده، اما "زمان سرگردان" که در واقع یک زمان برگردانِ مریضه باعث می‌شه اون تو زمان و مکان گم بشه. حالا اون برگشته به زمان نوزادی دامبلدور و پرستاری‌شو به‌عهده گرفته، اما یک لحظه غفلت یک عمر پشیمانی و دامبلدور نوزاد رو دزدیدن و نه تنها دارن باهاش پز میدن بلکه در ازای پس دادنش پول میخوان. از طرفی هم از عالم بالا خبر رسیده که دیگه از لرد قطع امید کردن و عمرش به پایان رسیده، و لرد می‌خواد پول زیادی دست و پا کنه که نوزاد رو در ازاش پس بگیره و به عالم بالا ثابت کنه که هنوز توانایی اصلاح شدن داره. حالا یکی رو تو خیابون گروگان گرفته و در ازای آزادیش پول میخواد و برایان پیداش شده و گفته بیا بریم گرینگوتز پول رو بدم.

***

لرد سیاه قربانی را روی زمین انداخت. جمعیت لندن یک‌جا گرد آمدند و درحالی‌که برایان در میان پرتوهای نورانیِ معرفت و احسان بال‌هایش را باز می‌کرد و لرد سیاه به بغل آهسته دور می‌شد، برای او کف زدند و‌اشک شوق ریختند. برایان درحالی‌که به لبخندش زندانیان از بند لردهای سیاه رها می‌شدند و دامبلدورهای نوزاد از چنگال دزدهای زنِ ناشناس می‌گریختند و دیگر توصیف‌های بیش از حد دقیقِ این‌چنینی، در دل با خودش تکرار کرد.
تو ثروتمندی.تصویر کوچک شده

تو در حسابت بیشتر از ده گالیون داری. تصویر کوچک شده

تو میدونی داری چه غلطی میکنی.تصویر کوچک شده


او درحالی‌که با هر قدمش سبزه‌ها و گل‌ها از میان سنگ‌فرش‌های خیابان جوانه می‌زدند و موزیک متنِ حماسی پشت سرش پخش می‌شد، زیرچشمی‌به لردی نگاه کرد که پشت سرش به راه افتاده بود و به‌نظر نمی‌رسید آن سبک موسیقی را دوست داشته باشد.
این بابا اصلا بی‌نهایت خطرناک به‌نظر نمی‌رسه. تصویر کوچک شده


حقیقت این‌جاست که برایان روی هدایت کردنِ لرد حساب کرده بود و می‌دانست اگر هدایت نشده به گرینگوتز برسند، لرد همان‌جا کلیه‌اش را غنیمت خواهد برداشت و سپس به خودِ او خواهد فروخت و از آنجا که برایان پول نداشت این یکی کلیه‌اش را بخرد لرد احتمالا آن یکی کلیه‌اش را هم غنیمت خواهد برداشت. برای همین هم نفس عمیق و لذت‌بخشی کشید و دست‌هایش را از هم باز کرد.
_هوای بی‌نظیریه... این‌طور نیست... ممکنه اسم شریف شما رو بدونم؟

هوای بی‌نظیری نبود و لرد سیاه از دوست جدیدش نفرت داشت.
_تو ما رو نمی‌شناسی؟
_الان تقریبا پنجاه سال با اولین باری که اسمت به گوش عموم رسید فاصله داریم، پس قاعدتا نه.
_ببخشید؟! تو از کجا-

برایان این بار با شدت بیشتری هوا را داخل کشید.
_من توی یکی از همین روز‌های بهاری بود که بدنیا اومدم... ممکنه اسم شریف شما رو بدونم؟!
_چه مرگت-آه... ما لرد سیاه هستیم.
_می‌تونم تام صدات کنم؟!
_تو از کج-
_مــــیتـــو-
_خیر!

برایان یک تیر چراغ برق را در آغوش گرفت و پیش از به راه ادامه دادن، با او گرم احوال‌پرسی نمود. لرد سیاه کم کم داشت شک می‌کرد که دیگران هم برایان را می‌بینند یا نه... هر چه نباشد هوا واقعا گرم بود و لرد سیاه مویی نداشت که از مغزش محافظت کند.

_داشتم می‌گفتم... یکی از همین روز‌های بهاری تام.
_اسم کوفتی ما رو از کجا می‌دونی؟
_درخت‌ها نفس می‌کشیدند و پرنده‌ها می‌خوندند و نمی‌دونم درک می‌کنی یا نه تام... ولی جهان...

صدای برایان در بغضی کاملا غیر تصنعی شکست و او درحالی‌که با عابرین پیاده دست می‌داد و سهمیه عشق روزانه‌شان را به آن‌ها تقدیم می‌کرد، برای لحظه‌ای سکوت کرد.
_جهان... زیباتر از چیزی بود که بتونی فکرش رو بکنی.
_ما متوجه نمی‌شیم چرا به حرف یک دیوانه اعتماد کردیم.
_تابه‌حال فکر کردی تام...
_اسم کوفتی ما رو از کجا می‌دونی؟
_...که این دنیا زیادی برای بد بودن زیباست؟ منظورم اینه که... تو پر از نور الهی هستی! تو کاملا با کائنات همسویی! بزودی زندگیت پر از شور و شوق می‌شه! و همه ی این‌ها رو از دست بدی فقط برای یه کم پول؟

لرد سیاه نمی‌فهمید. مطمئنم که شما هم نمی‌فهمید. حقیقت اینجاست که برایان هم نمی‌فهمد و فقط ادای فهمیدن را در می‌آورد و فعلا که ده پست به همین منوال پیش دادیم.
_گوش کن، آقای...

برایان که انگار منتظر این لحظه بوده باشد، ایستاد و به سمت لرد سیاه چرخید. چشمانش از رئفت و عرفان می‌درخشیدند.
_میتونی من رو برایان صدا کنی تام... اما نه چیزی بجز این. می‌دونی... من قهرمان نیستم. من فقط یک شهروند مسئولم.

برایان جلو تر آمد و لرد عقب تر رفت.
_قهرمان تویی... و همه ی کسانی که شجاعتش رو دارن که سیاهی رو زیر پا-

در همین لحظه، چشمان برایان که روی نقطه‌ای در پشت سر لرد ثابت مانده بودند از چیزی شبیه به اضطراب تغییر کردند و او چند قدم عقب رفت.
_قهرمان تویی تام.

سپس چرخید و در جهت مخالف با تمام قدرت دوید، و آخرین چیزی که لرد سیاه از او شنید صدای فریادش بود.
_تو قدرت فکر بالایی داری! تصویر کوچک شده


بدنبال او، تیمی ‌متشکل از چندین پرستار که همگی لباس آسایشگاه روانی سنت مانگو را به تن داشتند به لرد سیاه تنه زدند و دوان دوان دور شدند.

در میان جمعیت و در زمان و مکان ناشناسی وسط شهر بزرگِ لندن، لرد سیاه که حالا دیگر مرگخواری نداشت و اگر زودتر نمی‌جنبید دیگر دشمنی هم نمی‌داشت و "یک لرد بی دشمن یک لردِ مُرده است،" به تنهایی ایستاد و به روش‌های دیگرِ درآمد زایی فکر کرد.


ویرایش شده توسط برایان سیندر فورد در تاریخ ۱۳۹۹/۳/۲۱ ۲:۰۳:۱۵
ویرایش شده توسط برایان سیندر فورد در تاریخ ۱۳۹۹/۳/۲۱ ۲:۰۴:۰۸
ویرایش شده توسط برایان سیندر فورد در تاریخ ۱۳۹۹/۳/۲۱ ۲:۰۴:۳۹
ویرایش شده توسط برایان سیندر فورد در تاریخ ۱۳۹۹/۳/۲۱ ۲:۱۳:۳۸
ویرایش شده توسط برایان سیندر فورد در تاریخ ۱۳۹۹/۳/۲۱ ۶:۰۳:۰۸


پاسخ به: زمان برگردان مرگخواران
پیام زده شده در: ۲۰:۱۹:۰۴ سه شنبه ۲۰ خرداد ۱۳۹۹

ریونکلاو، مرگخواران

تام جاگسن


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۹:۴۱ سه شنبه ۶ فروردین ۱۳۹۸
آخرین ورود:
امروز ۳:۰۵:۵۱
از تسترال جماعت فقط تفش به ما رسید.
گروه:
ریونکلاو
کاربران عضو
ایفای نقش
مرگخوار
ناظر انجمن
پیام: 469
آفلاین
یا اگر بخواهیم بهتر بگوییم، هیچکس اهمیتی به گروگان نمی‌داد، اما برایان سیندرفوردی آنجا موجود بود که به تنهایی میانگین عشق و محبت جمع را 300برابر بالا برده بود. او تا صدای "می‌کشیم" را شنید، ناخودآگاه عشق ورز درونش فعال شد.
- یک نفر می‌خواد دیگری رو بکشه. نباید اینطور شه. تو بهترین تقدیر رو رقم می‌زنی برایان. تصویر کوچک شده


و از حالت یوگایش در گوشه ای از خیابان خارج شد و به سمت لردسیاه آمد.

- اخطار آخر است! دیگر‌ می‌کشیمش! کسی نبود؟

تا آن لحظه کسی برای نجات گروگان پیش‌قدم نشده بود و برایان باید کاری می‌کرد.
- فرزند روشنایی، چجوری می‌تونم اون گروگان رو آزاد کنم؟
- فرزند روشنایی و مرگ ملعون! گالیون بدهید!
- چقدر؟
- 300گالیون.
- تو گنده دوزی نمی‌کنی. تصویر کوچک شده


لردسیاه تصمیم گرفت تا این حرف را نشنیده باشد، پول اکنون مهم تر بود.
- نشنیدیم. می‌دهی یا نه؟

برایان کمی با خود فکر کرد. 300گالیون درست تمام پول پس انداز زندگی او بود. قصد داشت تا با این پس انداز ها روشنایی را به سرتاسر جهان منتشر کند. اما امان از تورم! چون اکنون با این پول تا دیاگون هم نمی‌رسید. در نهایت تصمیمش را گرفت.
- بریم تا گرینگوتز برات گنجینه به گنجینه کنم.

لردسیاه با شنیدن این حرف، گروگان را به کناری انداخت و با برایان همراه شد.
برایان اما قصد داشت تا رسیدن به گرینگوتز، لردسیاه را به روشنایی فرابخواند؛ دقایق سردرد آوری برای لردسیاه در پیش بود.


ویرایش شده توسط تام جاگسن در تاریخ ۱۳۹۹/۳/۲۰ ۲۰:۲۲:۱۹

آروم آقا! دست و پام ریخت!



پاسخ به: زمان برگردان مرگخواران
پیام زده شده در: ۱۱:۴۶:۲۴ یکشنبه ۱۸ خرداد ۱۳۹۹

ریونکلاو، مرگخواران

ربکا لاک‌وود


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۵:۲۷ چهارشنبه ۲۴ مهر ۱۳۹۸
آخرین ورود:
۱۱:۴۶:۳۶ یکشنبه ۲۳ شهریور ۱۳۹۹
از تاریک‌ترین قسمت سایه‌ی ارباب!
گروه:
مرگخوار
ایفای نقش
ریونکلاو
کاربران عضو
پیام: 296
آفلاین
-به نظرم یکم علیل‌تر و ذلیل‌تر حرف بزنی، بهت گالیون بدن.

گدای مذکور دوباره سرش را وارد سوژه کرده و باز هم می‌خواست وارد شود.
اما لرد دستانش را به پاهایش گره زده و او را دورتر از این سوژه، به سوژه‌ی دیگری پرتاب نمود.
-به ما گالیون بدهید.

همچنان رهگذران بی‌اهمیت به لرد از آنجا می‌گذشتند.

-به ما گالیون نمی‌دهید؟

لرد این بار فریاد زد و باعث شد رهگذران با ترس فرار کنند.
بعد با خشم فراوانی دست یکی از رهگذران بدبخت را گرفت و او را بی‌هوش کرد.
سپس با جدیت چوبدستی‌اش را بالای سر رهگذر گرفت و مردم متعجب و متحر نگاه کرد.
-اگر گالیون ندهید وی را می‌‎کشیم.

مردم آنجا بسی دل‌رحم بوده و به فکر رهگذر مذکور بودند تا او را نجات دهند.


My Dark Great Lord
Fille française
♡Only Raven♡


پاسخ به: زمان برگردان مرگخواران
پیام زده شده در: ۱۵:۰۶:۳۵ پنجشنبه ۱۵ خرداد ۱۳۹۹

اسلیترین، مرگخواران

مروپ گانت


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۶:۲۸ شنبه ۲۷ مرداد ۱۳۹۷
آخرین ورود:
امروز ۸:۲۶:۳۷
از زیر سایه عزیز مامان
گروه:
کاربران عضو
اسلیترین
ایفای نقش
ناظر انجمن
مرگخوار
پیام: 385
آفلاین
-فقیرم...علیلم...ذلیلم...بده گالیون تا نمیرم!

رهگذران با دیدن گدای مذکور، گالیون گالیون سکه در کاسه رو به رویش می انداختند. لرد به سمت گدا به راه افتاد.

به هر حال چه کسی از پول مفت بدش می آمد؟

-ما می خواهیم به جای شما باشیم.
-عمرا...ببین حاجی...کل این محله قرق منه. هیچ گدای دیگه ای حق نداره پای خودشو اینجا بذاره مگر اینکه برای من کار کنه.

لرد سیاه، اصلا از حرف گدا خوشش نیامده بود. بنابراین دست و پای علیلش را بهم گره زد و به بیرون از سوژه پرتاب کرد و به جایش نشست.
-به ما گالیون بدهید.

رهگذران بی توجه به لرد از خیابان گذر می کردند.

-فرمودیم به ما گالیون بدهید!

فایده نداشت. باید کمی بیشتر بر روی لحنش کار می کرد.




پاسخ به: زمان برگردان مرگخواران
پیام زده شده در: ۱۶:۴۴:۰۳ دوشنبه ۵ خرداد ۱۳۹۹

اسلیترین، مرگخواران

لرد ولدمورت


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۴:۳۹ سه شنبه ۸ آبان ۱۳۸۶
آخرین ورود:
امروز ۴:۱۸:۱۷
از ما گفتن...
گروه:
کاربران عضو
اسلیترین
ناظر انجمن
مرگخوار
ایفای نقش
پیام: 6080
آفلاین
خلاصه:

لرد که به نیت جبران قتل پدرش قصد سفر به گذشته داره، با زمان سرگردان(زمان برگردانی که خرابه)، به زمان و مکان‌های نامشخصی انتقال داده می‌شه. در حال حاضر لرد به دوران نوزادی دامبلدور منتقل شده و پرستاری دامبلدور رو به عهده گرفته. ولی دامبلدور توسط زن ناشناسی دزدیده می شه و در ازای پس دادنش درخواست مقدار زیادی پول می کنن. لرد توی پارک نشسته که یه لک لک هوریس نوزاد رو براش میاره.

............................

-هوریس؟

لرد دوباره پرسید و هوریس پستانک به دهان، جوابی نداد.
لرد از این همه گستاخی خشمگین شد. چوب دستی اش را روی پیشانی هوریس گذاشت.
-می خواهی کاری کنیم که زندگیت در همین نوزادی به پایان برسد؟

هوریس عکس العملی نشان نداد... و به نظر لرد سیاه، این نشان دهنده رضایتش بود.

-آواداکداورا!

نور سبزی درخشید و طلسم به صورت هوریس برخورد کرد.

لرد سیاه برای یک لحظه نگران شد. ممکن بود مادر هوریس هم به او عشق می ورزید و حالا هوریس تبدیل به هری پاتر دوم می شد.
ولی نشد!

نه صاعقه ای روی پیشانی هوریس نقش بست و نه لرد سیاه نابود شد.
هوریس بچه ناپدید شد و به جایش مرلین ظاهر شد.

لرد نگاهی به سر تا پای مرلین انداخت.
-تو که هنوز همین شکلی هستی!

مرلین آنقدر پیر بود که این همه سال عقبگرد کردن، تاثیری در ظاهرش نگذاشته بود.
-وای بر من ارباب...بچه کشی در روز روشن؟ پرونده تون سیاهه!

-و این خوب است!

-نه دیگه ارباب...خوب نیست. جلسه گذاشتن که هر چه سریع تر شما رو ببرن عالم بالا...

لرد سیاه مایل نبود بمیرد. آرزوهای زیادی در سر داشت.
-ما چه کنیم؟

مرلین هم تمایلی نداشت که در عالم بالا هم صاحب یک لرد سیاه شوند.
-دامبلدور ارباب! کلید این ماجرا دامبلدور نوزاده. الان زیر سایه شما دزدیده شده. باید پیداش کنین و سالم برگردونین به آغوش مادرش. اینجوری عالم بالاییا گیج می شن که شاید برای شما هم راه اصلاح و نجاتی باقی مونده باشه. از کشتنتون صرفنظر می کنن.

لرد سیاه برای پس گرفتن دامبلدور کوچک، احتیاج به پول داشت!




پاسخ به: زمان برگردان مرگخواران
پیام زده شده در: ۱۵:۱۳:۰۹ شنبه ۲۰ اردیبهشت ۱۳۹۹

گریفیندور، محفل ققنوس

اما دابز


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۶:۰۱ چهارشنبه ۶ شهریور ۱۳۹۸
آخرین ورود:
امروز ۰:۱۵:۳۷
از کتابخانه مرکزی
گروه:
کاربران عضو
محفل ققنوس
گریفیندور
ایفای نقش
پیام: 169
آفلاین
یک ساعت بعد

لرد روی نیمکت پارک نشسته بود و غصه می خورد.

- ما غصه می خوردیم؟!

لرد روی نیمکت پارک نشسته بود و پسته می خورد.
- پسته می خوردیم؟ حواست هست که ما چه کسی هستیم؟

لرد روی صندلی پارک نشسته بود و بستنی می خورد؟
- بستنی؟ ابهت ما را زیر سوال می بری؟

اصلا لرد ولدمورت روی نیمکت پارک نشسته بود و نه غصه می خورد نه پسته و نه بستنی! اصلا هم به دامبلدور کوچک فکر نمی کرد و زنده بودنش برای او اهمیتی نداشت.
- حالا خوب شد.

هیچ کاری نمی کرد که ناگهان لک لکی در آسمان دید.
- این دیگر از کجا پیداش شد؟

لک لک آرام کنار لرد فرود آمد و پارچه سفیدی را درون دستانش قرار داد. لرد بی معطلی گره پارچه را باز کرد.
- پناه بر خودمان باز یک کودک دیگر!... چقدر هم چاق و سنگین است.

لک لک کودک را تحویل داده و از آنجا دور شد.

- پاپا؟
- انتظار این یکی را نداشتیم! ما پاپا ی تو نیستیم.
- پاپا!
- اصلا تو کدوم یکی از مرگخواران ما هستی که اینگونه ما رو صدا می کنی؟

لرد شروع کرد به برسی کودک.
او چاق بود، در دهانش پستانک داشت، در دستش شیشه شیر داشت و بوی... و بوی نوشیدنی کره ای می داد!

- هوریس!؟


من این رویا را خیلی دورتر از موعود تحمل می کنم! فرقی نمی کند. من آرزو دارم آزادانه پرواز کنم. از طرق آسمان آبی در قلبم . آسمان آبی دور از ذهن که در فردا ها جاری می شود.

Blue Sky in My heart

فقط در سکوت- کلمات
فقط در تاریکی - نور
فقط در مرگ- زندگی
به مبارزه شاهین ها نگاه کن؛ در آسمان خالی.

مزاحم شدم؟ میشه سوال بپرسم؟
1،2

هرگز ناامید و دلسرد نمی شم!
معتقدم حتی کوچکترین جرقه ها هم می تونن آتشی بزرگ به پا کنن.


بسیار سفر باید تا پخته شود خامی!







شما می ‌توانید مطالب را بخوانید
شما نمی توانید عنوان جدید باز کنید
شما نمی توانید به عنوان‌ها پاسخ دهید
شما نمی توانید پیام‌های خودتان را ویرایش کنید
شما نمی توانید پیام‌های خودتان را حذف کنید
شما نمی توانید نظر سنجی اضافه کنید
شما نمی توانید در نظر سنجی ها شرکت کنید
شما نمی توانید فایل‌ها را به پیام خود پیوست کنید
شما نمی توانید پیام بدون نیاز به تایید بزنید
شما نمی توانید از نوع تاپیک استفاده کنید.
شما نمی توانید از HTML در نوشته های خود استفاده کنید
شما نمی توانید امضای خود را فعال/غیر فعال کنید
شما نمی توانید صفحه pdf بسازید.
شما نمی توانید پرینت بگیرید.

[جستجوی پیشرفته]


هرگونه نسخه برداری از محتوای این سایت تنها با ذکر نام «جادوگران» مجاز است. ۱۳۹۹-۱۳۸۲
جادوگران اولین وبسایت فارسی زبان هواداران داستان های شگفت انگیز هری پاتر است. به عنوان نخستین خاستگاه ایرانی ایفای نقش مبتنی بر نمایشنامه نویسی با محوریت یک اثر داستانی در فضای مجازی، پرورش و به ارمغان آوردن آمیزه ای از هنر و ادبیات برجسته ترین دستاورد ما می باشد.