هری پاتر نخستین مرجع فارسی زبان داستان های شگفت انگیز هری پاتر

هری پاتر نسخه موبایل


در حال دیدن این عنوان:   1 کاربر مهمان





پاسخ به: خانه شماره دوازده گریمولد
پیام زده شده در: ۱۵:۳۵:۳۵ شنبه ۱۸ مرداد ۱۳۹۹

گریفیندور، محفل ققنوس

فلور دلاکور


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۰:۰۱:۱۰ یکشنبه ۲۴ فروردین ۱۳۹۹
آخرین ورود:
دیروز ۲۱:۳۷:۰۵
گروه:
کاربران عضو
گریفیندور
ایفای نقش
محفل ققنوس
پیام: 131
آفلاین
زاخاریس در یکی از کوچه های خلوت اطراف آن نقطه ظاهر شد. خیابان مثل همیشه شلوغ و پر هیاهو بود .زاخاریس نگاهی به آن نقطه که الان درست رو به رویش بود انداخت. جوزفین هنوز جلوی آن مغازه ایستاده بود و تکان نمی خورد.اما به نظر نمی آمد که برای خرید به آنجا رفته باشد.زاخاریس نمی توانست قدم بردارد و به سمت او برود.می ترسید او هم مانند پنه لوپه شده باشد و همه چیز را فراموش کرده باشد. حتی نام خودش را.اما تصمیمش را گرفت .باید می رفت و با او صحبت می کرد.باید همه ی اعضای محفل را دوباره دور هم جمع می کرد.پس آرام آرام به سمت او رفت اما برای لحظه ای ایستاد و به پشت سرش نگاهی انداخت.احساس کرد همان مردی را که روبه روی خانه گریمولد دیده بود دوباره دیده است.اما او آنجا نبود .پس دوباره برگشت و به حرکتش ادامه داد و درست در کنار جوزفین ایستاد.مغازه ای که جلویش ایستاده بود یک گل فروشی بود پر از گل ها و درختچه های زیبا.زاخاریس برای لحظه ای خوشحالی وجودش را گرفت.گمان می کرد که جوزفین حافظه اش را از دست نداده و هنوز علاقه اش به درختان را دارد.پس با خوشحالی و اندکی نگرانی او را صدا زد.
_جوزفین.

اما او سرش را برنگرداند .زاخاریس با خودش فکر کرد که شاید او نامش را فراموش کرده پس این بار به شکل دیگری او را صدا زد.
_ببخشید خانم .میشه باهاتون صحبت کنم؟

جوزفین برگشت و دقیقا همان چیزی که زاخاریس از آن می ترسید اتفاق افتاد.او به هیچ وجه همان جوزفین سابق نبود.دیگر نمی خندید و صورت زیبایش حالا افسرده و ناراحت بود و هیچ علاقه ای برای صحبت کردن نداشت.

_ شما کی هستین؟

_ من زاخاریس اسمیتم و ...

_من یه همچین کسی نمی شناسم.

جوزفین این حرف را زد و به راه افتاد.حتی نگذاشت حرفش تمام شود اما زاخاریس نمی خواست دست بردارد.او باید کاری که می خواست را انجام می داد.پس به دنبالش رفت.

_ می تونم فقط چند لحظه وقتتون رو بگیرم.
_ گفتم که شما رو نمی شناسم.
_ می دونم اما من شما رو می شناسم .فقط چند دقیقه.

اما او حتی برای پاسخ دادن نمی ایستاد.زاخاریس دوباره به دنبال او رفت.اما این بار مطمئن بود کسی تعقیبشان می کند.هر کسی که بود یا به دنبال جوزفین بود یا به دنبال او و جوزفین هم حاضر به حرف زدن با زاخاریس نمی شد و او باید در این باره کاری می کرد.


ویرایش شده توسط فلور دلاکور در تاریخ ۱۳۹۹/۵/۱۸ ۱۶:۰۱:۵۰

Happiness cannot be found But it can be made


پاسخ به: خانه شماره دوازده گریمولد
پیام زده شده در: ۱۴:۲۱:۱۷ شنبه ۱۸ مرداد ۱۳۹۹

هافلپاف، محفل ققنوس

زاخاریاس اسمیت


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۱:۵۶:۱۴ دوشنبه ۱۱ فروردین ۱۳۹۹
آخرین ورود:
دیروز ۲۲:۵۸:۵۰
از وقتی که ناظر بشم....
گروه:
کاربران عضو
هافلپاف
ایفای نقش
محفل ققنوس
مترجم
پیام: 256
آفلاین
-آهای! تنه لشتونو جمع کنید! برید بیرون.

آخرین مشتریان کافه که از شدت مستی حتی نمیتوانستند از جای خود پا شوند به زور از کافه بیرون انداخته شدند. صاحب کافه در را قفل کرد و رو به پنه لوپه کرد و با غرولندی گفت:
-یادت نره چراغارو خاموش کنی مارگارت. فردا صبح بیدار شدم نبینم زمین کثیف باشه.

پنه لوپه منتظر فرصتی بود تا بتواند نامه را بخواند. فانوس کوچکی را روشن کرد. نامه چروکی را باز کرد و نامه را خواند:
سلام پنه لوپه.
نمیدونم که چرا اسمت رو عوض کردی و تو این کافه مشغول به کار شدی. اما اسم تو پنه لوپه کلیر واتره. دختر ریونکلایی و محفلی. عاشق نوشابه ای و آرزو داری یه روز کارخونه نوشابه بزنی. یک روز با هم همراه پروفسور دامبلدور راهی ماموریتی برای مبارزه با مرگخوارا شدین و منو برای محافظت از خونه گریمولد گذاشتین. یادت نمیاد؟ گریمولد ؟ شماره دوازده؟ قرار گاه محفل!
شاید منو یادت نباشه. من زاخاریاسم. زاخاریاس اسمیت. هافلپافی و عاشق نظارت. یادت میاد؟ روزی که نوشابه هات به طرز عجیبی گم شدن؟ اون کار من بود.میخواستم باهاشم معجون درست کنم.
میخوام یه روز همگی با هم ملاقات کنیم. با اما، ریموند، جوزفین ....
دو هفته دیگه میتونی بیای پاتیل درز دار؟اونجا همه چی رو برات مفصل نوضیح میدم. اگه نتونستی ا ز دست صاحب کارت فرار کنی خودم میام دنبالت.
قربانت
زاخاریاس


چشمه هایی از گذشته در ذهنش پدیدار شد. نوشابه، پنه لوپه و محفل ققنوس. کم کم داشت طلسم فراموشی شکسته میشد.

همان لحظه بیرون

زاخاریاس نقشه ای را از جیب خودش در آورد و چوبدستی را رو به آن گرفت. به آرامی گفت:
-ققنوس از خاکستر برمیخیزد.

پروفسور دامبلدور که میدانست روزی اعضای محفل از هم جدا خواهند شد، نقشه ای را به همه اعضا داده بود تا از هم با خبر باشند. زاخاریاس دوباره چوب دستی را رو به نقشه گرفت و گفت:
-جوزفین مونتگومری رو نشون بده.

نقشه زوم کرد و روی نقطه ای در لندن متوقف شد. جوزفین در خیابانی در لندن رو به روی مغازه ای ثابت ایستاده بود. چوبدستی را رو به نقشه گرفت و گفت:
-ققنوس خاکستر می شود.

لحضه ای بعد زاخاریاس غیب شد.



هرکسی از ظن خود شد یار من

از درون من نجست اسرار من


تصویر کوچک شده


پاسخ به: خانه شماره دوازده گریمولد
پیام زده شده در: ۲۱:۴۰:۱۸ جمعه ۱۷ مرداد ۱۳۹۹

ریونکلاو، محفل ققنوس

جوزفین مونتگومری


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۶:۱۵ چهارشنبه ۲۵ اردیبهشت ۱۳۹۸
آخرین ورود:
دیروز ۰:۱۴:۴۳
از بالای درخت!
گروه:
کاربران عضو
ریونکلاو
ایفای نقش
محفل ققنوس
پیام: 252
آفلاین
چهره‌ی زمخت و نگاه مصمم مرد که از زیر انبوه موهای ابرویش به مانند جرقه‌ی زیر خاکستر می‌مانست و امکانش می‌رفت که هر لحظه منفجر شود، زاخاریاس را قانع کرد تا فعلاً عقب‌نشینی کرده و به انتظار فرصت وعده داده شده برای گفت و گو با پیشخدمت کم سن و سال و خسته‌ی کافه بنشیند.

نگاهی به بطری نوشیدنی کره‌ای‌ خنک توی دستش انداخت. بی‌هدف به طرح و نقشه‌ها و نوشته‌های روی برچسب بطری خیره شده بود و سعی می‌کرد افکارش را مرتب کند. یک جورهایی هم مضطرب بود، هم حس می‌کرد قدری آرامش یافته.
کمی نسبت به قبل بیش‌تر احساس آرامش می‌کرد، چون قدمی، و یا حداقل نیم‌قدمی به هدفش نزدیک شده بود. سکه‌ای از گنج گرانی که به دنبالش می‌گشت جلوی چشمش بود. فقط کافی بود تا قدری دستش را دراز کند و آن را در مشت خود گیرد... نمی‌دانست. قسمت اضطراب‌آورش همین بود. شاید هیچ‌جوره دستش به آن سکه‌ نمی‌رسید. شاید اصلاً قرار نبود به آن گنجی که در پی‌اش بود برسد.

فکر کردن به این مسئله باعث می‌شد انگشت‌هایش محکم‌تر از پیش دور بطری جمع شوند. و ابروهایش درهم‌ کشیده‌تر.

ولی به هر حال قصد نداشت بی‌خیال این قضیه شود، پا پس بکشد یا هرچی. سعی کرد همان قیافه‌ی از خود مطمئن قدیمش را بگیرد. همان قیافه‌ای که به آن عادت داشت. و همینطور هم بقیه عادت داشتند.

نمی‌داست پنه‌لوپه همان پنه‌لوپه‌ی قدیم است یا نه. یا حتی اگر نیست، می‌تواند باشد یا بشود یا نه. مارگارت یا هر اسم مسخره‌ی دیگری که رویش گذاشته بودند قبول نبود. پنه‌لوپه کلیرواتر، از محفل ققنوس. همان کلیرواتری که گاهی به شوخی پپسی‌واتر نام برده می‌شد. لقبی نصفه نیمه که نشان از علاقه‌ی بی حد و حصر صاحب نام به نوشابه بود.

نمی‌دانست چند ساعت گذشته. یا اصلاً کار به ساعت کشیده یا نه. از آنجا که غرق افکار، پیش‌آمد‌های گذشته، حال و آینده بود نمی‌دانست زمان واقعی چگونه می‌گذرد.
صدای گفت و گو خنده‌های مردم داخل کافه نیز تبدیل شده بود به زمزمه‌ای محو کنار گوشش، که بالطبع مثل هر صدای پس‌زمینه‌ی دیگری، به آن عادت کرده بود و تقریباً نمی‌شنید.

صرفاً هر از گاهی نظرش به دخترک پیشخدمت جلب می‌شد. به چتری‌های وا رفته و چشم‌های گو افتاده و چهره‌ی بی‌حس و حالش. به چشم‌هایی که چیزی برق زدنش را در نطفه خفه می‌کرد. برق شادی را. چیزی درون ذهن و مغز دختر شاید.

به خودش آمد.
نوشیدنی کره‌‌ای توی دستش را که دیگر خنک نبود با پرتابی نرم و آرام در دست دیگرش انداخت، لیوان بزرگ روی میز را جا به جا کرد و جلوی خودش گذاشت. سعی کرد به جز صدای ریخته شدن نوشیدنی داخل لیوان صدای چیز دیگری را نشنود و نگاهش هم به چیز دیگری نباشد.


شب از نیمه گذشته بود و مشتری‌های داخل کافه خیلی کم و تک و توک بودند. بعضاً از شدت مستی همانجا ماندگار شده بودند، با صاحب کافه شوخی می‌کرند و بذله می‌گفتند.
دخترک نیز بی‌صدا گوشه‌ای لیوان‌ها را با دستمال تمیز می‌کرد. گاهی خوابش می‌برد و این قهقهه‌ی مردها بود که خوابش را می‌پراند و باعث می‌شد ناگهان سرش را بلند کند، نگاهی به اطراف بیاندازد و همین که دید کسی متوجه او نیست، به ادامه‌ی کارش مشغول گردد.

مشتری نشسته بر دورترین و گوشه‌ترین میز کافه زاخاریاس بود. سرش روی میز فرود آمده و در حالی لیوان نوشیدنی کره‌ای هنوز دستش بود، در خوابی سبک به سر می‌برد و نیمه‌هوشیار بود. هنوز منتظر بود تا کار دخترک تمام شود.

- آقا.

زاخاریاس با چشمانی نیمه‌خواب‌آلود سرش را از روی میز بلند کرد و به چشمان صاحب صدا خیره شد.
پنه‌لوپه تقریباً نگاهش را برگرداند.
- کافه... نصفه شبه آقا. رئیس گفت داریم می‌بندیم.

زاخاریاس قدری گوشه‌ی دهانش پایین آمد و چشمانش به گوشه‌ای خیره، و تنگ شد. این چیزی نبود که به اون وعده داده شده بود.
- رئیستون بهم قول داده بود که بعد از تموم شدن کارتون می‌تونیم یه کم با هم صحبت کنیم... راستش. اگه اشکالی نداره.

دخترک کمی دستپاچه شد، ولی به روی خودش نیاورد.
- من... من نمی‌دونم می‌خواید چی بگید. و.. و خب علاقه‌ای هم به هم‌صحبت شدن با غریبه‌ها ندارم.

مثل یک ربات این‌ها را گفت. جمله‌هایی از پیش نوشته شده. به جز کمی لکنت در بیانش که حاصل دستپاچگی بود، هیچ حس دیگری را القاء نمی‌کرد. نمی‌شد گفت واقعاً این را از ته دل گفته یا نه.
از گوشه‌ی چشمش داشت صاحب کافه را دید می‌زد که مبادا توجهش به آن سمت جلب شود.

زاخاریاس نمی‌فهمید مشکل از کجاست، ولی به هر حال که اوضاع را این‌گونه دید، نقشه‌ی دومش را اجرا کرد. دست در جیب لباسش برد و پاکت‌نامه‌ی سرخ‌رنگی را از داخل آن بیرون آورد و روی میز گذاشت.

دخترک مردد بود که چکار کند. قدری این پا و آن پا کرد و در نهایت به همراه صورت حسابی که داده بود تا زاخاریاس امضاء کرده و بپردازد، آن را بر داشت و در جیب لباسش جای داد.
و در نهایت بدون کلمه‌ی اضافه‌ی حرف، راهش را کشید و همانجا در کنج آشپزخانه‌ی پشت پیشخوان مشغول تمیز کردن ظرف‌ها شد.

پاکت‌نامه‌ی درون جیبش حس خوبی برایش داشت. شاید چون نمی‌دانست درونش چیست. همینطور که برای خودش حدس می‌زد مشغول کارش شد. می‌خواست هرچه زودتر کارش را تمام کند تا زودتر زمان خواب فرا برسد و همچنین زودتر بتواند پاکت نامه را باز کند و بخواند.


ویرایش شده توسط جوزفین مونتگومری در تاریخ ۱۳۹۹/۵/۱۸ ۱:۰۵:۱۸

بسوز! شعله‌ور شو، با اشتیاق. چنان بسوز که گرمای وجودت رو بشه حس کرد..


پاسخ به: خانه شماره دوازده گریمولد
پیام زده شده در: ۱۶:۴۷:۲۴ جمعه ۱۷ مرداد ۱۳۹۹

گریفیندور، محفل ققنوس

اما دابز


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۵:۰۱ چهارشنبه ۶ شهریور ۱۳۹۸
آخرین ورود:
دیروز ۶:۴۵:۲۸
از کتابخانه مرکزی
گروه:
کاربران عضو
محفل ققنوس
گریفیندور
ایفای نقش
پیام: 171
آفلاین

- چه طور به این حال و روز افتادی پنی؟

زاخاریاس سریع و بدون معطلی رفته بود سر اصل مطلب.
پنه لوپه به کفش های قهوه ای اش چشم دوخت و آرام جواب داد:
- من... راستش...
- مارگارت کجا رفتی؟ کلی سفارش مونده که باید بگیری!

پنی که با شنیدن نام مارگارت سرش به سمت صاحب صدا چرخیده بود با گفتن جمله : (( اومدم ارباب.)) از زاخاریاس جدا شد و رفت تا سفارش های باقی مردم را بگیرد.
صورت کثیف و چشمان خسته ی پنی بدجور حال زاخاریاس را گرفته بود و و سوال هایی که جوابشان را نمی دانست اجازه درست فکر کردن را به او نمی داد.
- مارگارت؟... ارباب؟... اینجا چه خبره؟

از جایش بلند شد و به سمت پیشخوان رفت. مرد قد بلند و هیکلی روی صندلی جلوی پیشخوان نشسته بود و به پنه لوپه و چند نفر دیگر دستور می داد و هر از چند گاهی با مردمانی که می آمدند تا پول چیزی که خورده اند، حساب کنند گپ می زد.
زاخاریاس جلوی مرد ایستاد و با صدایی که سعی می کرد کاملا معمولی باشد گفت:
- روز بخیر آقا. من می تونم چند لحظه با پیشخدمتتون پنه لوپه کلیرواتر بزنم؟

مرد درحالی که با خلال دندان دندان هایش را تمیز می کرد جواب داد:
- ما اینجا پنه لوپه کلیرواتر نداریم، برو پی کارت پسر!
- خب پس اگه می شه می تونم چند لحظه با خانمی که بهش گفتین مارگارت صحبت کنم؟... فقط برای چند لحظه.

صاحب کافه دست از تمیز کردن دندان هایش برداشت و سر تا پای زاخاریاس را بر انداز کرد و بعد به دور دست ها خیره شد.
- معلوم که نمی تونی! اون دختر الان کار داره و من اجازه نمی دم از زیر کار در بره.
- اما این خیلی واجبه آقا...
- ببین تو فقط زمانی می تونی با اون حرف بزنی که کارش تموم بشه.
-باشه منتظر می مونم. گفتین کی کارش تموم می شه؟

مرد پوزخندی زد و گفت:
- معمولا اینجا خیلی شلوغه و تا نصف شب بازه، هر وقت اینجا تعطیل شد کارش تموم می شه.

زاخاریاس آرام از مرد تشکر کرد سپس به سمت صندلی خودش رفت و روی آن نشست ، باید منتظر می ماند تا کار پنی تمام شود، آن وقت می توانست سوال هایش را از او بپرسد و پاسخ آنها را بیابد.


ویرایش شده توسط اما دابز در تاریخ ۱۳۹۹/۵/۱۷ ۱۷:۰۸:۴۹

من این رویا را خیلی دورتر از موعود تحمل می کنم! فرقی نمی کند. من آرزو دارم آزادانه پرواز کنم. از طرق آسمان آبی در قلبم . آسمان آبی دور از ذهن که در فردا ها جاری می شود.

Blue Sky in My heart

فقط در سکوت- کلمات
فقط در تاریکی - نور
فقط در مرگ- زندگی
به مبارزه شاهین ها نگاه کن؛ در آسمان خالی.

مزاحم شدم؟ میشه سوال بپرسم؟
1،2

هرگز ناامید و دلسرد نمی شم!
معتقدم حتی کوچکترین جرقه ها هم می تونن آتشی بزرگ به پا کنن.


بسیار سفر باید تا پخته شود خامی!


پاسخ به: خانه شماره دوازده گریمولد
پیام زده شده در: ۱:۱۵:۲۴ جمعه ۱۷ مرداد ۱۳۹۹

ریونکلاو، محفل ققنوس

ریموند


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۳:۵۰ چهارشنبه ۱۴ فروردین ۱۳۹۸
آخرین ورود:
دیروز ۱۹:۵۷:۲۶
از اون شاخاش
گروه:
محفل ققنوس
کاربران عضو
ایفای نقش
ریونکلاو
پیام: 308
آفلاین
زاخاریس گوشه ی خیابان ایستاده بود و کاغذ کاهی و کهنه ای که به دست داشت را مقابل نور خورشید بالا گرفته بود.
زیر نور، نقطه های کرم رنگ محوی، روی کاغذ به نمایش درآمده بود، بعد از چند لحظه، که کاغذ کهنه، جلوی نور ظهر گاهی خورشید، گرم و گرم تر شد، خطهایی کشیده و اسم های طلایی رنگی رویش شروع به درخشیدن کرد.
مثل نقشه بود! نقشه ی راهنما!

زاخاریس نزدیکترین نقطه درخشان روی نقشه را زیر نظر گرفت، گردالی کرم رنگ ثابت بود و جا به جا نمیشد، برای شروع خوب بود، کافه بِگینز!

نقشه قدیمی را با احتیاط از روی خط های مشخص شده اش تا کرد و به آرامی در جیب پشت شلوارش جا داد.

بعد هم چوب دستی اش را بلند و کمی هم به چپ و راستش نگاه کرد، نگاهی هم به ساعت مچی اش انداخت، لحظه ای مکث کرده و بعد مثل تیری که از تفنگ شلیک شده از جا جست و چوب دستی اش را به شدت تکان داد.

اتوبوس شوالیه بی درنگ در مقابل زاخاریس متوقف شده بود.

از لحظه ای که پای زاخاریس در پله ی اول اتوبوس شوالیه گذاشته شد تا لحظه ای که با ترمز راننده نزدیک بود به بیرون پرت شود آنی بیشتر نگذشته بود!
زاخاریس که هنوز پایش روی پله اتوبوس محکم نشده بود، گالیونی در لیوان فلزی دم در انداخت و جفت پا به وسط پیاده رو پرید.

روبه روی زاخاریس تابلوی چشمک زن کافه به دنبال مشتری های خسته و کلافه اش بود.
کافه بگینز، کافه ای نه چندان با کیفیت در مرکز لندن، کافه ای که در این زمان از روز، جز کارگران ساختمانی برج های در حال ساخت اطرافش مشتری دیگری برای نوشابه های یخی و کره ایش نداشت.

زاخاریس درب کافه را هل داد و همراه با صدای زنگوله ی بالای در وارد شد، هیچ کس توجهی به ورود زاخاریس نداشت.
موسیقی جاز در سالن خنک کافه پخش میشد، بوی تند و زننده ای هم قاطی هوای خنک شده بود. پشت تنها میز پر کافه چند مرد تنومند با سبیل های تاب خورده و صورتی نتراشیده با انگشت اشاره ای که به سمت دخترک پشت بار نشانه گرفته بودند، بلند بلند میخندیدند و به پهلو و شانه ی هم سقلمه میزدند.

زاخاریس صندلی ای پیش کشید، گالیونی روی میز گذاشت و نقشه ی راهنما را روی بار پهن کرد. نقطه درخشان درست جلوی زاخاریس بود...

-شما چی میل دارین؟
-نوشیدنی کره ای ...

زاخاریس سرش را که بلند کرد انگار سطل اب یخی رویش ریختند.

پنه لوپه پشت بار بود، با موهایی کثیف و صورتی پف کرده و چشمانی خسته!
انگار چند وقتی میشد که نخوابیده بود.
هرکس دیگری که جای زاخاریس بود بی شک گمان هم نمیبرد که این دختر همان پنه لوپه باشد.
اما زاخاریس خوب به یاد داشت، چهره ی پرنسس نوشابه ای محفل به خوبی در خاطرش بود، ولی پنه لوپه واقعی جلویش...

پنه لوپه هم که در نگاه اول زاخاریس را به یاد نیاورده بود بعد از مکث کوتاهی، از خجالت صورتش را میان دستانش پنهان کرد و رویش را از زاخاریس برگرداند.

زاخاریس متوجه نمیشد.
دختری که آرزویش تأسیس شرکت تولید نوشابه های مهربانی بود حالا کارگری پریشان و اشفته بود که روی نگاه کردن به چهره ی هم جبهه ایش را نداشت.



ویرایش شده توسط ریموند در تاریخ ۱۳۹۹/۵/۱۷ ۱:۵۳:۲۶

تصویر کوچک شده


پاسخ به: خانه شماره دوازده گریمولد
پیام زده شده در: ۰:۱۶:۱۵ جمعه ۱۷ مرداد ۱۳۹۹

گریفیندور، محفل ققنوس

اما دابز


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۵:۰۱ چهارشنبه ۶ شهریور ۱۳۹۸
آخرین ورود:
دیروز ۶:۴۵:۲۸
از کتابخانه مرکزی
گروه:
کاربران عضو
محفل ققنوس
گریفیندور
ایفای نقش
پیام: 171
آفلاین
لبخند محوی روی لبان پسر نقش بست ولی خیلی زود پاک شد. آرام عکس را تا کرد و آن را داخل جیبش گذاشت. باید قدم اول را برمی داشت قدمی که باعث می شد محفل ققنوس دوباره مثل قبل بدرخشد.
پله های خانه را یکی دوتا پایین رفت و خود را به آشپزخانه خاک گرفته رساند. تمام وسایل مهم آن خانه داخل کابینت خراب و قدیمی کریچر جای گرفته بود. همین که پایش را داخل آشپزخانه گذاشت احساس درد مبهمی وجودش را فرا گرفت.

-لعنتی! این یکی رو فراموش کرده بودم... با این که خودش نیست ولی تله هاش هنوز فعاله.

زاخاریاس تله متحرک را که کریچر مدت ها پیش در آشپزخانه قرار داده بود (تا جلوی ورود مزاحم ها را بگیرد) از پایش جدا کرد و بدون اهمیت دادن به خونی که از پایش جاری بود به راه خود ادامه داد.

-لوموس!

به کمک نور ضعیفی که از نوک چوبدستی اش خارج می شد توانست وسایل داخل کابینت را ببیند: چند جفت جوارب، طناب های بلند، کیف قهوه ای که داخلش هیچ وقت پر نمی شد، فنجان هایی با طرح خاندان بلک، شنل نامرئی رنگ و رو رفته و... .
لوازم مورد نیازش را از داخل کابینت برداشت و به سمت تابلو خانم بلک رفت گویا تنها کسی که در این مدت درد هایش را می فهمید او بود.

- لجن زاده های خائن...
- اومدم بگم خداحافظ.

صدای خانم بلک لحظه ای لرزید.
- تو هم داری می ری؟... اصلا چه بهتر! برو گند زاده! برو این خونه رو از آلودگی پاک کن! برو...
- من بر می گردم خانم بلک اما بعد از پیدا کردن اعضا محفل!
- واقعا می خوای بری پیششون؟.... یعنی می خوای بری پیش اون خائن به اصل و نسب های...

بدون توجه به ادامه صحبت های خانم بلک پرده را کشید و به فکر فرو رفت؛ او باید آنها را پیدا می کرد، باید محفل را به دوران اوج خودش برمی گرداند، باید به مرگخواران ثابت می کرد که محفلی ها بی عرضه نیستند و به این راحتی خانه خود را ترک نمی کنند. با این فکر ها انرژی گرفت و با لبخند خانه را که حالا تبدیل به ویرانه ای شده بود ترک کرد.


ویرایش شده توسط اما دابز در تاریخ ۱۳۹۹/۵/۱۷ ۱۱:۳۴:۱۸

من این رویا را خیلی دورتر از موعود تحمل می کنم! فرقی نمی کند. من آرزو دارم آزادانه پرواز کنم. از طرق آسمان آبی در قلبم . آسمان آبی دور از ذهن که در فردا ها جاری می شود.

Blue Sky in My heart

فقط در سکوت- کلمات
فقط در تاریکی - نور
فقط در مرگ- زندگی
به مبارزه شاهین ها نگاه کن؛ در آسمان خالی.

مزاحم شدم؟ میشه سوال بپرسم؟
1،2

هرگز ناامید و دلسرد نمی شم!
معتقدم حتی کوچکترین جرقه ها هم می تونن آتشی بزرگ به پا کنن.


بسیار سفر باید تا پخته شود خامی!


پاسخ به: خانه شماره دوازده گریمولد
پیام زده شده در: ۲:۰۹:۲۰ پنجشنبه ۱۶ مرداد ۱۳۹۹

محفل ققنوس

آلبوس دامبلدور


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۰:۰۳ یکشنبه ۱۹ خرداد ۱۳۹۸
آخرین ورود:
امروز ۰:۱۴:۴۲
از دست شما
گروه:
ناظر انجمن
کاربران عضو
ایفای نقش
محفل ققنوس
مترجم
پیام: 325
آفلاین
بسمه تعالی



سوژه جدید:


صدای باد گرم تابستانه که با ملالت این طرف و آن طرف می‌رفت و بعضه تکه پلاستیکی را هم به دنبال خودش می‌کشید، تنها صدایی بود که شنیده می‌شد. چمن‌ها از فرط گرما پلاسیده بودند و در عوض تک و توک درخت‌های خیابان لباسی از برگ‌های سبز تیره به تن داشتند که در تعارض به نور سرخ خورشید در حال غروب جلوه‌گری می‌کردند. مردک بی‌خانمانی هم زیر سایه یک تابلو، روی یک نیمکت درازکشیده بود. پیرهنی تنش نبود و تنها چیزی که شاید باعث می‌شد کسی حضورش را بعدها به خاطر بیاورد خالکوبی روی ساعد دستش بود؛ افعی که از دهان یک جمجمه بیرون زده.

بنگ!

مرد از جا پریده و به سرعت به رو به رویش خیره شد. به خیالش چیزی دیده بود، یک چیزی که در خودش فرو می‌رفت یا شاید هم چیزی که ناگهان به اندازه یک کاغذ لاغر شده بود، هر چه که بود اکنون دیگر ناپدید شده و اثری از آن در بین خانه شماره سیزده و یازده میدان گریمولد دیده نمی‌شد. مرد دوباره روی نیکمت دراز کشیده و دستش را سایه چشمانش کرد و بعد از آنکه زیرلب «به خشک شانسی» گفت، دوباره به خواب رفت.

اما درست همان جا؛ بین شماره های سیزده و دوازده، پسری نوجوان چند دقیقه قبل وارد همان خانه‌ای شده بود و یک کیسه هم با خودش داشت که درونش شکلات، بسته‌های برتی باتز با تمام مزه‌ها و بسته‌هایی از رشته‌های مزه دار که کافی بود در آب بجوشند، و بعد که آن‌ها را می‌خوردی هر بار طعمی جدید داشتند. دست کم این چیزی بود که از تصویر روی بسته بندی آن‌ها دستگیر پسرک شده بود.یک بسته برتی باتز برای خودش برداشت و در کیسه را در به یک گوشه‌ی راهرو پرت کرد. با پاهایی که روی زمین می‌کشید از پله ها بالا رفته و در میان راه با شیطنت پرده‌هایی که روی یک تابلو بودند را کشید.

- خرِ بیشعورِ بزِ کصافت.

خانم بلک درون تصویر حتی به دنبال کسی که پرده را کنار زده بود نگشته و در حالی که به دور دست‌ها خیره بود، نخستین فحش‌هایی که به ذهنش رسیده بود را به زبان آورده بود. شاید اگر این باور وجود نداشت که یک تابلوی طلسم شده برای رنجاندن پسر ارشد و تمام هم مسلکانش است، می‌شد تصور کرد که لحنش کمی متالم و یا حتی غمگین است. غمگین از سکوتی که حتی با کوبیده شدن پاهای زاخاریاس به پله‌های چوبی هم شکسته نمی‌شد.
بالای پله‌ها خودش را روی یک صندلی انداخت و با اشاره چوبدستی تلویزیون را روشن کرد تا چیزی تماشا کند، اما قبل از آن که تلویزیون روشن شود، پریزش را از برق کشید. بسته برتی باتز را باز کرد و یک مشت از آن را به دهنش گذاشت، چهره در هم کشید، ولی بازهم خودش را مجبور کرد هر چه که بود قورتش بدهد.
قورت دادن چیزی که همزمان مزه پرتقال، کرفس، شکلات، گِل و سوپ پای مرغ بدهد، آسان نبود.

- آخه من اینجا چه غلطی می‌کنم؟

کلافه از تنها رها شدن، از سرجایش بلند شد و به سمت در اتاقی رفت، دستش را روی دستگیره گذاشت و تا نیمه باز کرد، همانطور رهایش کرد و مسیر آمده را تا بالای صندلی برگشت، سپس دوباره به سمت همان در نیمه باز رفته و وارد اتاق شد. چهار دیواری کوچکی بود که تنها یک میز تحریر فکسنی که سطحش پر از خط و خش بود آنجا به چشم می‌خورد و یک صندلی که برای نشستن چندان مطمئن به نظر نمی‌رسید. نفسش را بیرون داد و از اتاق بیرون آمد، در را بست و یک گوشه کنار دیوار زانو زد؛ کسل، کلافه و خسته.
دست کرد توی جیبش و تکه کاغذی را که چند بار تا شده بود باز کرد.عکس بود؛ عکسی دسته جمعی از افرادی که در روزگاری نه چندان دور شب و روزش را کنار آن‌ها می‌گذراند. با آن‌ها غذا می‌خورد، حرف می‌زد از دست بعضی‌هایشان عاصی بود و بعضی دیگر از دست خودش، کنارشان جنگیده بود، فرار کرده بود، به دنبال کسی یا چیزی رفته... زندگی کرده بود.حالا همه درون تصویر به او لبخند زده برایش دست تکان می‌دادند، البته همه به جز جن خانگی پیر که غرزنان گوشه‌ای از دیوار را می‌سابید یا شوالیه‌ای که از درون یک تابلو تهدید آمیز شمشیرش را تکان می‌داد. چیزی درون ذهنش جرقه زد، عکس را بلند کرد و آن را رو به روی خودش گرفته، لبخندی زد.
- خب حالا بگید ببینم... کدومتون مهمون می‌خواد؟




...Io sempre per te


پاسخ به: خانه شماره دوازده گریمولد
پیام زده شده در: ۲۲:۵۰:۱۲ پنجشنبه ۲۱ فروردین ۱۳۹۹

ریونکلاو، محفل ققنوس

ریموند


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۳:۵۰ چهارشنبه ۱۴ فروردین ۱۳۹۸
آخرین ورود:
دیروز ۱۹:۵۷:۲۶
از اون شاخاش
گروه:
محفل ققنوس
کاربران عضو
ایفای نقش
ریونکلاو
پیام: 308
آفلاین
پست پایانی!



به نظر فکر خوبی می اومد.
یعنی می شد گفت منطقی بود.
بذارید واضح تر بگیم! برای دلهای ساده و بی دوز و کلک محفلی ها این ایده ی قشنگی بود.

-جمع کنیم بریم باو، چشم محافظ از اولشم تو خود محفل بود!

جوزفین که احساس میکرد با اینکه چشم محافظ مدت ها کنار خودش بوده ولی هیچ وقت متوجه اش نمیشده، کمی پوکر فیس شده بود و با همون پوکریت گوشه خیابون منتظر تاکسی دربستی به سمت محفل شد.
-در بست...

وییژژژ(افکت رد شدن ماشین وکنف شدن محفلی ها)

-مونت اصل اول برای گرفتن تاکسی داشتن لبخنده! من و نیگا!

گوزن خوش بر و رو، دستی به سر وصورتش کشید و لبخندی به پهنای باند فرودگاه ریچارد به لب بست و دست شو برای تاکسی نارنجی رنگی که از دور، دود کنان و با ناز و عشوه می او مد بالا گرفت.
-دربستتت!

قیژژژژ(افکت ترمز شدید ماشین)

با کله ی گرد و قلمبه ای که راننده داشت و اهنگی که همون کله رو به تکون خوردن وادار کرده بود محفلی ها به شیوه ی همیشگی که در بست میگرفتن به سمت ماشین حمله ور شدن...

-هویییییییی! کجا؟ کجا؟ طرح فاصله گذاری اجتماعیه! فقط سه نفر!

نیم ساعت بعد جلوی محفل سه محفلی که از شدت اهنگ گوش دادن داخل تاکسی حالت تهوع گرفته بودن سینه خیز وارد مخروبه های محفل شدن!
هیچکس خونه نبود!
خبری از پروفسور هم توی اشپزخونه نبود! حتی هنوز خبری از شام هم نبود!

فقط یک عدد هری پاتر، به شکلی کاملا کیوت و در صلح وارامش کامل، روی کاناپه ی مخصوص خودش دراز کشیده وسخت مشغول گوش دادن به نوار صوتی چگونه با لبخند کیوت تر باشیم بود و اصلا متوجه ورود تازه وارد ها نبود.

-خب فکر میکنم اینکه یهویی کارمون و انجام بدیم خود هری هم کمتر درد بکشه! هاگرید تو پاهاش و میگیری، ری تو دستاش و میگیری، منم چشمش و در میارم!

آرتور چاقوی جیبی ظریفی رو بیرون کشید وضامن فینگولی شو جلوی چشمای هاگرید باز کرد. برق تیزیه چاقو، هاگرید و دو به شک کرد!
-میگم هری گوناه نداره؟ میخواین اول به خودش بیگیم؟

-دیگه دیره دیگه دیره دلم داره...
-ری!
-تخصیر راننده تاکسیه خو! با اون اهنگاش! ایششش...
- یک دو سه..
-همه بی خیال غصه...
-

لحضاتی بعد هری بی خبر از خبر، جیغ کشون، عربده زنون،حنجره پاره کنون در مقابل چاقوی ارتور که گوشه ی چشمش ومیشکافت مقاومت میکرد.
-ارتور دستم به موهات، تو رو به ریش مرلین قسمت میدم فقط بگو چیشده؟
-د اروم بگی بچه، خودت میفهمی...

تق تق تق

-کیه کیه در می زنه من دلم میلرزه...
-ریییی! بسه دیگه! حواست به کارت باشه!
-

تق تق تق


-کیه کیه؟
-منم تهی... نه اقا اشتب شد... مامور بیمه ام تشریف بیارین دم در...

هاگرید و ری مات ومبهوت از شنیدن اسم بیمه به همدیگه نگاه میکردن!
-مامور صیغه چه بیمه ایه؟
-اوم هاگ فکر میکنم بیمه رو قبلا شنیدم! یه رسم مشنگیه که هر چند وقت یه بار پول میدن به یه ادمی اونم میگه شما بیمه شدین! احتمالا یه لفظ لاکچریه که ماگل ها برای شنیدنش پول میدن! ماگلا کلا مشنگن!

ارتور سرش پایین انداخت وبا خجالت گفت:
-خب فک کنم رسم مسخره ایه ولی منم خودم و بیمه کردم!
-جون من؟
-...
هری که شاهد ابراز نظر های احمقانه چاقو به دست های بالای سرش بود، به تفصیل پرده از هویت انواع بیمه برداشت!


چند ماه بعد!

هری دفترچه خاطراتش وباز کرده بود وقلم دراز و بد رنگی رو محکم روی صفحه ی زمخت کاغذ کاهی دفترش میکشید!

به نام مرلین
امروز اولین روزیه که از بیمارستان مرخص شدم!
هنوز زندگی قشنگیای خودش و داره! مطمعنم زندگی با یه چشم هم زیباست!
البته خونه ی جدیدمون واقعا زیباست وافسوس میخورم که کاش با جفت چشام میتونستم این همه زیبایی رو ببینم!
خونه ی کوچیک و نقلی ایه ها ولی از اون وضع سابق که یه سقف درست ودرمون هم بالای سرمون نداشتیم بهتره!
هعیی! هنوز درست به یاد دارم! وقتی مامور بیمه به ارتور گفت بیمه هزینه ی خرید خونه جدیدی رو متقبل شده، و اینکه بیمه اتش سوزی به همین دردا میخوره برق خوشحالی توی چشم های ما حلقه میزد! خیلی لذت بخش بود! شنیدن یه خبر خوب، درست توی اوج بدبختی هامون!
ولی کی فکرش و میکرد!
کی فکرش و میکرد برق نگاه ما به هم اتصالی کنه و چش و چار مون از کار بیفته!
هعی! حالا به ما میگن چهار ذوق کن یه چشم! اسم ضایعیه میدونم!
به هر حال زندگی زیباست!
لبخند پروفسور زیباست!
نگاه ناز ومعصوم گربه ی پنی زیباست!


-چخههه توله سگ!
-فیششششش(افکت و دیالوگ اعتراض شدید گربه)

جیغ و داد توله ها... چیزه بچه های ارتور زیباست!
صدای شکستن شاخه های درخت زیر پای جوزفین زیباست!
البته شاید باید برای جوزفین توضیح بدم که شاخه های گل رز توی بالکن طبقه ی پنجم یه اپارتمان پنجاه متری تحمل وزنش و نداره.
اوم داشتم میگفتم!
داشتن یه اتاق خواب اشتراکی با شونصد نفر محفلی زیباست!
خوابیدن روی تخت خواب یه نفره ولی سه تایی زیباست!
اره زندگی هنوز زیبایی هاش و داره! حتی همین الان!
پایان


هری دفترچه خاطرات شو بست! با افسوس از این همه زیبایی، از بین دست و پای محفلی های تو اتاق راهش و باز کرد، به سمت بالکن رفت، نیم نگاهی به جوزفین انداخت! نفس عمیقی کشید!
و به دلیل اینکه دیگه تحمل این همه زیبایی رو نداشت از بالا... به پایین پرید!







ویرایش شده توسط ریموند در تاریخ ۱۳۹۹/۱/۲۲ ۱۱:۱۵:۳۶

تصویر کوچک شده


پاسخ به: خانه شماره دوازده گریمولد
پیام زده شده در: ۲۲:۲۱:۳۷ سه شنبه ۱۹ فروردین ۱۳۹۹

گریفیندور، محفل ققنوس

اما دابز


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۵:۰۱ چهارشنبه ۶ شهریور ۱۳۹۸
آخرین ورود:
دیروز ۶:۴۵:۲۸
از کتابخانه مرکزی
گروه:
کاربران عضو
محفل ققنوس
گریفیندور
ایفای نقش
پیام: 171
آفلاین
چند ساعت بعد!

- مسیر... پیدا کردن... چشم محافظ... کدوم وره؟
- از... این وره... از... اون وره.

محفلی ها که دیگر نایی برایشان نمانده بود؛ وارد غاری شدند تا کمی در آن استراحت بکنند.

اما استراحت آنها زیادی طول کشید و وقتی بیدار شدند فهمیدند سیصد سال گذشته و به سرنوشت اصحاب کهف دچار شده اند و اینگونه بود که افسردگی شدید گرفته و به خواب ابدی فرو رفتند و سوژه رو هم به کلی از یاد بردن.
پایان!

- پایان؟ یعنی چی؟ چه جور پایانی که واسه سوژه رقم زدی! اگه بلد نیستی بنویسی خب بگو بلد نیستم!
- ماندانگاس داری با کی حرف می زنی؟
- با راوی دیگه!

ماندانگاس نگاهی به جماعتی که با تعجب به او خیره شده بودند انداخت.
- مثل این که زیاد زیر آفتاب موندی قاطی کردی. راوی دیگه کیه؟
- یعنی نمی دونید راوی کیه؟ جدی صداش رو نمی شنوید؟
- نچ!... ولی اگه تو می تونی صداش رو بشنوی ازش بپرس کجا می تونیم چشم محافظ رو پیدا کنیم.

با شنیدن این جمله فکری به سر ماندانگاس زد.
ماندانگاس می توانست بالاخره بعد از گذشت این همه وقت از او انتقام بگیرد.
- محفلیا گوش کنید! راوی میگه می دونه چشم کی واسه چشم محافظ شدن خوبه.
- خب چشم کی؟ :confundo:

ماندانگاس از این که نقشه اش به این راحتی گرفته بود خیلی خوش حال شد و لبخند شیطانی زد.
- بیاین از اول شروع کنیم؛ می دونید چرا ما اینجاییم؟
- چون دنبال چشم محافظ می گردیم؟
-اون که آره ولی یه دلیل دیگه بگین.
- چون پرفسور دامبلدور دستور دادن؟
- نه.
- چون خونه گریمولد به فنا رفته؟
- اونم نه!
- چون خسته ایم؟
- نه خیر! هیچکس جواب درست رو نداد! ما به خاطر بلایی که معجون هکتور سر خونه گریمولد آورد اینجا...
- اه. می دونستم جواب اینه!
-منم می دونستم!... کاش زودتر می گفتم.

ماندانگاس دیگر داشت جوش می آورد.
- الان اینکه کی می دونست و کی نمی دونست مهم نیست! مهم این که مرگخوارا همیشه دنبال یه نفر بودن! فردی که به خاطر نجات اون ما جونمون رو به خطر انداختیم. فردی که باعث شد ما اینجا باشیم. فردی که الکی... چیز... یعنی با کلی تلاش و کوشش مشهور شد. فردی که پرفسور دامبلدور سعی کرد از اون محافظت کنه...
- ماندانگاس حرف حسابت چیه؟
- خب چیزه... منظورم این که ما تمام این چند سال از هری پاتر محافظت کردیم و چی میشه اونم یه چند سالی با چشم هاش از ما محافظت کنه؟






من این رویا را خیلی دورتر از موعود تحمل می کنم! فرقی نمی کند. من آرزو دارم آزادانه پرواز کنم. از طرق آسمان آبی در قلبم . آسمان آبی دور از ذهن که در فردا ها جاری می شود.

Blue Sky in My heart

فقط در سکوت- کلمات
فقط در تاریکی - نور
فقط در مرگ- زندگی
به مبارزه شاهین ها نگاه کن؛ در آسمان خالی.

مزاحم شدم؟ میشه سوال بپرسم؟
1،2

هرگز ناامید و دلسرد نمی شم!
معتقدم حتی کوچکترین جرقه ها هم می تونن آتشی بزرگ به پا کنن.


بسیار سفر باید تا پخته شود خامی!


پاسخ به: خانه شماره دوازده گریمولد
پیام زده شده در: ۱۲:۲۵:۱۴ جمعه ۲ اسفند ۱۳۹۸

ریونکلاو، محفل ققنوس

ریموند


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۳:۵۰ چهارشنبه ۱۴ فروردین ۱۳۹۸
آخرین ورود:
دیروز ۱۹:۵۷:۲۶
از اون شاخاش
گروه:
محفل ققنوس
کاربران عضو
ایفای نقش
ریونکلاو
پیام: 308
آفلاین
نشد! نشد که نشد!
محفلی چِش قشنگ دیگه اون طرفها پیداش نشد!

محفلی ها هم که در به در دنبال چشم محافظ میگشتن! به هر گوشه ای سرک میکشیدن!

توی کشوی شخصی پروفسور، مابین ریش های پروفسور، لا به لای موژه های پروفسور، زیر پای پروفسور، زیر ناخن پروفسور، گوشه چشمه پروفسور، توی جیب پیژامه پروفسور...
-دِدددددهَهههه! اینقد من و دست مالی نکنین! چشم محافظ میخوایین چرا منو میجورین؟

ناگهانی، خعلی یهویی، پنه لوپه دستش و بالا گرفت!
-پروف میجورین یعنی چی!
-میجورین دیگه! از مصدر جوریدن! یعنی زیر و رو کردن، ته و توش و در آوردن... دِههههَ الان چه وقت سوال پرسیدنه؟

پروفسور با اوقات تلخی ابروهای کَت و کلفتش و در هم کشید و صریحا اعلام کرد که:
-که دست به گلااا، نزنین... نه چیزه... چشم محافظ و امشب به دست من نرسونین خبری از شام نیست! گوفته باشم!

پنه لوپه دوباره با جهشی بلند، دستش و همراه با خودش به هوا پرتاب کرد!
-پروف شام چی داریم؟

لبخند موذیانه ای که خعلی از دامبلدورِ با شخصیت بعید بود به چهره ی گوگولیش نشست!(گوگولی از دید یک محفلی)
-سوپِ...
-پیاز؟
-نه بابا جانیا، اون دوران دیگه تموم شد! سوپ نوشابه! کلی از نوشابه های چند پست قبل هنوز مونده!

اعضای محفل که دست پخت پنه لوپه رو قبلا هم چشیده بودن، به سرعت مسیر پیدا کردن چشم محافظ رو در پیش گرفتن!
- مسیر پیدا کردن چشم محافظ از کدوم وره؟
-از این وره و از اون وره!

نصف محفل از این ور رفت نصف محفل از اون ور!

نصفه ی اونوری دوباره دست هم و گرفتن و با یورتمه رفتن تو کوچه های لندن گفتن:
-مسیر پیدا کردن چشم محافظ کدوم وره؟
-از این وره و از اون وره!
.
.
.


تصویر کوچک شده







شما می ‌توانید مطالب را بخوانید
شما نمی توانید عنوان جدید باز کنید
شما نمی توانید به عنوان‌ها پاسخ دهید
شما نمی توانید پیام‌های خودتان را ویرایش کنید
شما نمی توانید پیام‌های خودتان را حذف کنید
شما نمی توانید نظر سنجی اضافه کنید
شما نمی توانید در نظر سنجی ها شرکت کنید
شما نمی توانید فایل‌ها را به پیام خود پیوست کنید
شما نمی توانید پیام بدون نیاز به تایید بزنید
شما نمی توانید از نوع تاپیک استفاده کنید.
شما نمی توانید از HTML در نوشته های خود استفاده کنید
شما نمی توانید امضای خود را فعال/غیر فعال کنید
شما نمی توانید صفحه pdf بسازید.
شما نمی توانید پرینت بگیرید.

[جستجوی پیشرفته]


هرگونه نسخه برداری از محتوای این سایت تنها با ذکر نام «جادوگران» مجاز است. ۱۳۹۹-۱۳۸۲
جادوگران اولین وبسایت فارسی زبان هواداران داستان های شگفت انگیز هری پاتر است. به عنوان نخستین خاستگاه ایرانی ایفای نقش مبتنی بر نمایشنامه نویسی با محوریت یک اثر داستانی در فضای مجازی، پرورش و به ارمغان آوردن آمیزه ای از هنر و ادبیات برجسته ترین دستاورد ما می باشد.