هری پاتر نخستین مرجع فارسی زبان هواداران هری پاتر

هری پاتر نسخه موبایل

مدرسه هاگوارتز

لیگ کوییدیچ


در حال دیدن این عنوان:   1 کاربر مهمان





پاسخ به: خانه شماره دوازده گریمولد
پیام زده شده در: ۱۷:۳۹ دوشنبه ۲۴ شهریور ۱۳۹۹

هری پاتر


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۶:۳۵ سه شنبه ۱۱ شهریور ۱۳۹۹
آخرین ورود:
۱۷:۵۸:۴۷ دوشنبه ۴ بهمن ۱۴۰۰
از سایه ها نترس، تو فانوسی! :shout:
گروه:
شناسه های بسته شده
پیام: 69
آفلاین
خلاصه: ماه ها پیش، و یا حتا سال ها، همه‌ی اعضای محفل ققنوس بجز زاخاریاس اسمیت رفتن به ماموریت، و دیگه برنگشتن. مشخص نیست چه بلایی سر اونا و زاخاریاس اومده، اما هیچ کدومشون محفل ققنوس رو به یاد نمیارن. زاخاریاس به زندگی نباتی خودش توی خونه‌ی گریمولد ادامه میده و دست سرنوشت هر یک از محفلی ها رو جای متفاوتی برده... تا این که یک روز، یک غریبه‌ی اسرار آمیز توی سینما به زاخاریاس درباره خانواده‌ش و اهمیت اونا براش می‌گه، و این باعث می‌شه زاخاریاس خانواده خودش رو به یاد بیاره و تصمیم بگیره دنبالشون بگرده، غافل از اینکه اون غریبه کسی نبوده جز لرد ولدمورت، که با هدف بررسی موقعیت اعضای تنها مونده و رها شده‌ی محفل سراغ زاخاریاس اومده، تا مطمئن شه هنوز به اندازه کافی ضعیفن، و اگر بخواد میتونه تو موقعیت مناسب کارشون رو تموم کنه. زاخاریاس حالا داره دونه دونه محفلی ها رو پیدا می‌کنه و نامه ای بهشون میده که توش نوشته اونا قبلا کی بودن، اما اونا مقاومت میکنن و عصبانی میشن. حالا هم داره روی جوزفین کار می‌کنه. در همین حین، یک سری فرد ناشناس و مشکوک اعضای محفل رو تعقیب میکنن.


فلش بک-"نه تنها حاضر به رفتن بود، بلکه حاضر بود بمیرد."

مهم نیست که باشی و کدام سمت ماجرا بایستی.
مرده باشی یا زنده، انسان باشی یا روح وصله و پینه‌ی به زمین بسته شده، زمانش که برسد، آنچه لازم است انجام خواهی داد تا خانواده‌ات را از میان شعله ها بیرون بکشی. خانه‌ی ریدل ها زبانه می‌کشید و آسمان سرخ بود و حرکت چوبدستی ها هوا را می‌شکافت و نور... روشن تر از آنچه فکرش را بکنی نور، تاریک تر از آنچه فکرش را بکنی شب.

"-ارباب شما قبلا منو بیشتر از الان دوست داشتین؟
-خیر!
-یعنی الان بیشتر دوستم دارین؟
-خیر!
-یعنی همیشه منو بیشتر دوست دارین؟ هر روز بیش از پیش دوست دارین؟"


روی پشت بام ایستاده بود و به فرو ریختن میراثش می‌نگریست. جیغ کشیدند، دستگیر شدند، مردند، اما کسی فرار نکرد. ساعت شنی دور گردنش میان دستانش چرخید؛ از این آتش هیچ ققنوسی برنمی‌خاست. هیچ یک بدون مبارزه سقوط نکرد، اما با مبارزه چرا، همه‌شان. خانه‌اش را محاصره کردند و خانواده‌اش را بردند، اما لرد سیاه هم حاضر نبود بدون مبارزه زمین را ترک کند. ساعت شنی توی دستانش می‌چرخید و شعله های آتش توی چشمانش می‌رقصید.

لرد سیاه را نمی شد چندان هم "مردِ خانواده" خطاب کرد. مرگخوارانش را دید که با طلسم هایشان کارآگاهان را از خانه دور نگه می‌داشتند، مرگخوارانش را دید که خلع سلاح می‌شدند، مرگخوارانش را دید که با مشت و لگد، با چنگ و دندان کارآگاهان را از خانه دور نگه می‌داشتند؛
از پشت بام.
اندیشید که نمی‌داند... شاید هم بشود خطاب کرد.

"-ارباب... چشم های قرمز خیلی قشنگن... ولی گفتم شاید خواستین گاهی یاد گذشته ها بیفتین."

لرد سیاه نبرد را باخت، اما جنگ هنوز باقی بود. زمان برگردان حالا با سرعتی بیشتر از طلسم های سرخ و سبزِ پیرامونش می‌چرخید. لرد سیاه تحملِ دو بار از دست دادن خانواده‌اش را نداشت، و می‌خواست به گذشته برگردد.

زمان حال-به یاد آوردن موهبت نیست.

"_جالب نیست پروفسور؟ خیلی خیلی شگفت انگیز نیست؟!
_نمی‌خوام برنجونمت بابا جان، اما حقیقتش رو بخوای-
_کاملا موافقم! خدای بزرگ، نگاه کن چطور شنا می‌کنن!"

پشت پلک هایش دختر نوجوان مو سرخی را می‌دید که با اشتیاق به رشته های الفبا در سوپ پیازش اشاره می‌کرد و میز غذا را روی سرش گذاشته بود، و زمانی که چشمانش را گشود، کلمات حک شده بر کاغذ توی دستانش هم پیش چشمانش غوطه می‌خوردند. لوسیندا بدنش را جایی بیرون از خودش یافته بود، و خاطراتش را در کسی که نمی‌شناخت. ورقه‌ی کاغذ توی دستش سنگینی می‌کرد، جریان خون زیر پوستش را احساس می‌کرد و مغزش می‌خواست از جمجمه‌اش فرار کند، چرا که تنها می‌توانست متعلق به یک نفر باشد.

"_خدای بزرگ، باید خیلی جالب باشه! کاش منم زخم داشتم!
_ساعت پنج صبحه جوزی، و من پروفسور رو صدا کردم.
_ها... آره.. ببخشید دیگه. می‌گم، حالا که تا اینجا اومدم، نمی‌خاره بعضی وقتا؟! جابجا و اینا نمی‌شه؟!
_خیر، فقط درد می‌کنه، و فقط هم زمان هایی که-
_آم...چرا... انقدر مشکوک نگاهم می‌کنی؟"


دست هایش به لرزش و نفسش به شماره افتاد، صداها به دیواره های جمجمه‌اش برخورد می‌کردند و پژواک می‌شدند. تصاویر با سرعتی دیوانه‌وار از پیش چشمانش می‌گذشتند. تابلوی متحرک یک زن، خانه ای نامرئی، جنگل. جنگل. جنگل.
چیزی در او آتش گرفت و از خاکسترش چیزی در او بیدار شد، انگشتانش نامه را در خود فشردند و عرق سرد روی پیشانی‌اش روی بینی‌اش چکید.
برای یک بار دیگر هم که شده، "جوزفین" می‌خواست باشد و ببیند.
جوزفین می‌خواست بداند.

جایی مایل ها آن طرف تر، تنها عضو باقی‌مانده از محفل ققنوس، ناامید و سرگردان بدنبال دیگر همرزمان گمشده‌اش می‌گشت، بی آنکه مطمئن باشد هیچ یک‌شان هرگز سراغش خواهد آمد.
به یاد آوردن موهبت نیست.


ویرایش شده توسط هری پاتر در تاریخ ۱۳۹۹/۶/۲۴ ۱۷:۴۳:۰۶
ویرایش شده توسط هری پاتر در تاریخ ۱۳۹۹/۶/۲۴ ۱۷:۴۳:۵۲


پاسخ به: خانه شماره دوازده گریمولد
پیام زده شده در: ۲۳:۵۹ سه شنبه ۱۸ شهریور ۱۳۹۹

نیوت اسکمندر old


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۹:۳۲ یکشنبه ۹ شهریور ۱۳۹۹
آخرین ورود:
۱۸:۵۷ یکشنبه ۲۰ مهر ۱۳۹۹
از رنجی خسته ام که از آن من نیست !
گروه:
شناسه های بسته شده
پیام: 127
آفلاین
فراموشی

کوچه های تنگ خیابان های لندن تاریک تر از قبل شده بود . بخار دودکش هایی که از پنجره های خونه ها بیرون زده بود کوچه رو پر کرده بود و وسایلو از دید خارج.چراغ نیم سوزی که کوچه رو روشن خاموش میکرد ، هر وقت روشن میشد بازتاب رنگ موهای جوزفین لای بخار های دودکش به چشم میخورد . زاخاریاس آهسته قدم بر میداشت کوچه از آشغال های نوشابه های فلزی پر شده بود ،همینطور که زاخاریاس با احتیاط راه میرفت که به چیزی برخورد نکنه ولی پاش به قوطیه نوشابه میخوره و توجه جوزفین به اون سمت جلب میشه . تا صورتشو سمت زاخاریاس برد چراغ نیم سوز هم روشن شد ، آره راست میگفت چشماش معلوم نبود چه رنگیه.

-کی هستی؟چرا تعقیبم میکنی؟

زاخاریاس مصمم ولی با احتیاط جلو رفت.
-اسمم زاخاریسه .منو میشناسی!باید بشناسی ! یادت نیس؟درختِ پشت خونه شماره دوازده گریمولد ؟اون خونه درختی که درست کرده بودی!

عجیب بود جوزفین اینبار فقط گوش میکرد ، حرفی نزد و به حرف های زاخاریاس گوش میکرد.

-جوزه؟یادته کتابای مشنگ ها رو بیشتر میخوندی تا درسای کلاسو؟

بغض گلوی زاخاریاسو گرفته بود، نمیتونست به خودش بفهمونه که دوستاش جلو چشماش دارن میرن ،نمیتونست ببینه که دارن از محفل دور میشن . اونا دوستاش بودن و به هر دلیلی شناخت زاخاریاس رو انکار میکردن ، لحظه دردناکی بود.زاخاریاس با بغض ادامه داد.
-لعنتی چط...چطور نمیتونی یادت بیاری؟

جوزفین بغض سنگین و پنهانی کرده بود ،هرچی بود زاخاریاس دوست اون بود و هست ، همزمان با زاخاریاس بغض دوبرابر سنگینی کرد و آخر این بغض با فریادی شکست.

-میتونی بس کنی؟هاااا؟این زندگیه منه ! آقای بقول خودتون اسمیت من جوزفین نیستم ! اسمِ من لوسینداس نه جوزفین.
-اما جوزِ....
-گفتم لوسیندا ! الانم سرم به اندازه کافی به درد آوردی .

قطره های اشک کم کم و ریز از چشم های آبیه دریا مانندش سرا زیر میشد انگار ابر داشت گریه میکرد و حرف های زاخاریاس رعدوبرقی در ذهن جوزفین و باعث اون اشک ها شده بود.زاخاریاس باید اون نامه رو میداد ، و نمیتونست دست خالی بره پس دست برنداشت.

-با با باشه مَ...مِن میرم آروم باش! فقط اینو از من قبول کن ! این همه راه اومدم نمیتونم اینو بهت ندم . هروقت آروم شدی بازش کن.

بارون مثل اشک های جوزفین و ابر ها مثل بغض غرور آمیز زاخاریاس ترکیدن و باریدن گرفت.جوزفین دربِ کاراگاهی که کار میکرد و یجورایی زندگی میکرد رو باز کرد و بی اهمیت داخل شد و درو بست ، زاخاریاس تنهایی را غنیمت شمرد ، نشست و به دیوار تکیه داد . او از لباس های مشنگی بیزار بود ولی کاپشن چرمِ مشکی که پوشیده بود زیر بارون برق میزد و اشک هاشو که خیلی مغرور پایین میومدند پنهان میکرد .ناگهان صدایی اومد .

-هی ! نمیخوای که زیر بارون سرما بخوری ؟

زاخاریاس لبخندی زد و نور امید در درونش دیده میشد و حس پایداری که طلسم در حال ضعیف شدن بود اونو خوشحال تر میکرد.

-چیه نگاه میکنی؟نمیخوای بیای؟
-باشه ،باشه ! اومدم.

راهی که داشت میرفت درست بود ، سخت و دردناک ولی درست. به داخل رفت و کنار شومینه ایی که جوزفین کنارش دوتا صندلی گذاشته بود نشست و در حال گرم کردنه خودش بود که جوزفین با دو لیوان چای داغ اومد‌.

-خب ! آقای اسسس...
-اسمیت! زاخاریاس اسمیت.
-نمیدونم ولی حسِ عجیبی دارم.
-نمیدونم ! خانم لوسیندا .

زاخاریاس ترسید که دوباره ناراحت بشه پس اونو خانم لوسیندا صدا میزد.

-خب ! اون نامه چیه؟

زاخاریاس چیزی نگفت و نامه رو با لبخندی تو دستای جوزفین گذاشت . بارون قطع شد و زاخاریاس خشک شده بود .

-خب ! من باید برم! باید به بقیه کار هام برسم. اگر چیزی در شما تغییر کرد میتونی منو پیدا کنی یا اینکه نه ! خودتو پیدا کنی!

جوزفین حرفی نزد انگار واقعا چیزی در حال تغییر بود .زاخاریاس با لبخندِ پیروزمندانه ایی از اونجا خارج شد.


ویرایش شده توسط نیوت اسکمندر در تاریخ ۱۳۹۹/۶/۱۹ ۰:۱۰:۵۹

چه قلب ها که شکسته نشد از زبان های بریده !
و چه حرف ها زده نشد از ذهن های پریده!
و چه چشم ها که پر از کشتی های در اشک بود .
و چه دل ها گرفته نشد از کشتی های غرق شده.


تصویر کوچک شده
[img تصویر کوچک شده


پاسخ به: خانه شماره دوازده گریمولد
پیام زده شده در: ۱۷:۳۳ دوشنبه ۲۷ مرداد ۱۳۹۹

آرتمیسیا لافکین


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۴:۵۳ پنجشنبه ۷ تیر ۱۳۹۷
آخرین ورود:
۴:۱۳:۴۷ سه شنبه ۱۳ اردیبهشت ۱۴۰۱
از زیرزمین هافلپاف و خانهٔ شمارهٔ ۱۲ گریمولد
گروه:
کاربران عضو
پیام: 72
آفلاین
ادامهٔ پشت صحنه

-بیاورشان داخل!

برای آخرین بار عرق‌هایش را خشک و دستمال لک‌شده را درون جیبش گذاشت، سیگار را در جاسیگاری شیشه‌ای که در میان باقالی‌های تابلو بود خاموش کرد، دستی به سر و رویش کشیده و لباس‌هایش را مرتب کرد، سپس، به انتظار همرزمانش ایستاد؛ همرزمان واقعی‌اش!
مدتی بعد آقای سالن‌دار به همراه زنی مو وزوزی و مردی تنومند با قمه‌ای در دست وارد شد و با اشارهٔ سر کادوگان از چادر خارج شده و او را با زن و مرد تنها گذاشت.
سکوت درون چادر را فرا گرفته بود. در نور آبی‌رنگ و کم‌سوی چادر چهرهٔ زن خالی از هرگونه شعف و بسیار عبوس بنظر می‌آمد، قمهٔ درون دست مرد نیز در نور برق تهدیدآمیزی می‌زد و رداهای سیاهشان آنها را با ابهت کرده بود!

سکوت توسط زن شکسته شد:
-خب؟!
-اوه بانو! می‌شود منظورتان را از خب کمی واضح‌تر بیان کنید؟
-اعضای محفل ققنوس...
-اوه بله، بله! آنها امروز به دیدن نمایش من آمده بودند و پیش پایتان مشغول گپ زدن بودیم!
-و؟
-جوزفین فردا هنگام غروب به مغازهٔ گل‌فروشی می‌ره، پنه‌لوپه هم برای امتحان کردن نوشابه‌های جدید در ساعت ۵ عصر به کافهٔ بگینز می‌ره و...
-کافیه!

کمی سکوت و سپس صدای شیه‍هٔ اسبچهٔ سر کادوگان بلند می‌شه؛ سر کادوگان با ببخشید زیر لبی می‌ره تا سری به اسبچه‌اش بزنه؛ از تابلو خارج شده و دوباره سکوت برقرار می‌شه...

-رودولف برو ببین ‌که طلسم فرمان شکسته نشده باشه؛ وگرنه همهٔ نقشه‌هامون بهم می‌ریزه!

رودولف با چوب‌دستی‌اش بطرف تابلوی خالی می‌ره و وردی زیر لب زمزمه می‌کنه، سپس بسوی زن بر می‌گرده.

-همه‌چی درسته!

زن بحرف می‌آد:
-دیگه زمان جدایی اعضای محفل رسیده!

با این حرف، چشمان زن برق زده و قهقه‌ای را سر می‌دهد.
ناگهان به قهقه‌اش پایان داده، می‌ایستد، و همراه با رودولف از چادر خارج شده و هردو در تاریکی شب محو می‌شوند...


ویرایش شده توسط آرتمیسیا لافکین در تاریخ ۱۳۹۹/۵/۲۷ ۱۷:۳۹:۲۱

در کشاکش شجاعت و اصالت، در هیاهوی هوش و ذکاوت، اتحاد و پشتکار سوسو می‌زنند... فرزندان هلگا می‌درخشند!
***

شادی رو می‌شه در تاریک‌ترین لحظات هم پیدا کرد، فقط اگه یه نفر یادش باشه که چراغ رو روشن کنه!


پاسخ به: خانه شماره دوازده گریمولد
پیام زده شده در: ۱۸:۱۴ دوشنبه ۲۰ مرداد ۱۳۹۹

روبيوس هاگريد


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۲۲:۵۵ جمعه ۲۸ شهریور ۱۳۹۳
آخرین ورود:
۱۴:۰۶ چهارشنبه ۶ مرداد ۱۴۰۰
از شهری که کودک نداشت.
گروه:
ایفای نقش
کاربران عضو
پیام: 459
آفلاین
ادامه‌ی فلش‌فوروارد

همه‌ی تماشاچی‌ها برگشتند و به هشت تا موجود عجیبی که حالا بی که دست خودشان باشد، به لبخند و یک جورهایی افتخار افتاده بودند - که یعنی: بله، ما رو می‌گه. ما رو می‌شناسه - نگاه کردند. واکنش زاخاریاس حتی فراتر از این لبخند ناخودآگاه بود. سرش را تکان داد و رو به همه‌ی غریبه‌هایی که داشتند نگاهشان می‌کردند گفت:
-بله. ما رو می‌گه.

بعد، سرش را به سمت همراهاش برگرداند و در حالی که از بین لب‌های به هم چسبیده‌اش هوا بیرون می‌داد گفت:
-خوش‌حالم که بالاخره یکی پیدا شد که فاز فراموشی و "من شما رو نمی‌شناسم آقا" بر نداشته.

اما خب، بدک هم نمی‌شد اگر این فازه را برداشته‌بود. چون یک کمکی اوضاع می‌رفت که عجیب‌تر بشود:
-بله همرزمان. بله. دلاوران محفلی. ای مردم ببینید این‌ها رو.

بالا و پایین می‌پرید و آکروبات و این چیزها.

-امشب نقالی داریم. نمایش امشب، روایت دلاوری‌های مردمانی‌ست که زندگی‌شان را وقف مبارزه با سیاهی کردند و آخرش هم... آخرش... آخرش نمی‌دانم چی شد.

حسابی سر کیف آمده‌بود سر کادوگان. سر سی ثانیه نشد که به نفس‌نفس افتاد از شدت ورجه وورجه، و اسبش یه وری افتاد توی باقالی‌های داخل قاب نقاشی. آمد پایین و چهارزانو نشست و نیم ساعتی راجع به کل جامعه‌ی جادوگری و محفل و مرگخوار و ال و بل، دایره‌ای از اسرار مگو را ریخت توی کله‌ی تماشاچی‌ها. نمایشش که تمام شد و پرده که افتاد، آقای موقرمز رو کرد به سمت همراهانش و در حالی که به آدم‌های بهت‌زده‌ی پیش رویشان اشاره می‌کرد، عاجزانه در آمد که:
-بچه‌ها!؟ طلسم پاک کردن حافظه رو هنوز یادتونه؟

پشت صحنه

سرکادوگان سیگاری آتش زده‌بود و داشت هم‌زمان با خشک کردن عرق‌هاش، توی آینه به خودش نگاه می‌کرد. سیگارش که تمام شد، نگاهی به ساعت انداخت و داد زد:
-دوست من؟ ای آقا سالنی زحمت‌کش؟ امشب کسی برای دیدار با من نیامده؟
-چن نفر اومده‌ن. ولی آشناهایی که هر شب می‌آن برای انجام معاملات نیستن. پرسیدم، امضا هم نمی‌خوان. و بله. الان دارن من رو تهدید می‌کنن که بذارم بیان تو. می‌شه بذارم بیان تو؟
-هم‌رزمان ما هستند. بگو بیان داخل.



ویرایش شده توسط روبيوس هاگريد در تاریخ ۱۳۹۹/۵/۲۰ ۱۸:۱۸:۰۷
ویرایش شده توسط روبيوس هاگريد در تاریخ ۱۳۹۹/۵/۲۰ ۱۸:۱۹:۱۰

تصویر کوچک شده



«میشه قسمت کرد، جای اینکه جنگید، میشه عشقو فهمید، باهاش خندید
میشه سیاه نبود، سفید نکرد. میشه دنیا رو باهمدیگه ببینیم
رنگی
منو حس میکنی؟ نه؟ نه! تو سینه‌ت دیگه شده سنگی.
و سنگین. و سنگین‌تر بیا روی سطح برای روز بهتر...»



پاسخ به: خانه شماره دوازده گریمولد
پیام زده شده در: ۰:۰۸ یکشنبه ۱۹ مرداد ۱۳۹۹

سر کادوگان


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۲۲:۴۹ چهارشنبه ۳ آبان ۱۳۸۵
آخرین ورود:
۴:۱۸:۰۰ یکشنبه ۲۲ خرداد ۱۴۰۱
از این تابلو به اون تابلو!
گروه:
کاربران عضو
ایفای نقش
پیام: 342
آفلاین
فلش فوروارد

جایی در تپه‌های دلگیر انگلستان، چند کیلومتری دورتر از شهرستان کوچکی، سیرک عجایب خورشید چادر زده بود. جالب اینجاست که بر خلاف اسمش، در روشنی روز جلوه‌ای نداشت، اما همین که غروب رو به تاریکی می‌گذاشت، چادرهای رنگاوارنگ، لامپ‌های نئونی وسایل بازی و لباس‌های براق و غیر متعارف گردانندگان به مثال نگینی می‌درخشید و جوان‌های کنجکاو و نوجوان های مشتاق را از دهکده های اطراف به آنجا می‌کشاند.

اکثر جوان‌ها دست در دست هم وارد محوطه سیرک عجایب خورشید می‌شدند، پسرهای جوان به سمت غرفه‌های زورآزمایی و تیراندازی می‌رفتند تا برای همراهانشان عروسک‌های یادگاری برنده شوند و دختران جوان توی صف اتاقک کف‌بینی و بینش آینده که چادر بنفشی با بوی غلیظ عود و اکالیپتوس بود می‌ایستادند یا از غرفه‌های اغذیه فروشی، پشمک و بادوم بو داده می‌خریدند.

در قسمت انتهایی کمپ سیرک عجایب خورشید، چادر رنگ و رفته‌ای بود که به نسبت چادرهای براق و تازه نونوار شده قسمت جلویی سیرک، مخاطبان کمتری را به خود جلب می‌کرد. بالای ورودی چادر تابلوی چوبی قدیمی اویزان شده بود که این کلمات بر روی آن خودنمایی می کرد:
«تابلوی سحرآمیز شوالیه‌ی پهلوان»

آن روز به خصوص اما، بلیط های مشاهده‌ی تابلوی سحرآمیز به طرز غیرمعمولی فروش رفته بود. مرد جوانی چند ساعت قبل از شروع برنامه آمده بود و هشت بلیط برای اجرای آن شب تهیه کرده بود. همان مرد درست پنج دقیقه قبل از شروع نمایش، پیدایش شده بود و اینبار هیأت عجیب و غریبی تشکیل شده از چند دوشیزه، یک موجود چروکیده که کلاه بزرگی برسر داشت که کامل گوشهایش را می‌پوشاند، مرد جوانی که موقع راه رفتن خرامان می‌جهید و یک مرد موسرخ که تقریباً داشت طاس می‌شد، همراهی‌اش می‌کردند.

برنامه طبق روال هر شب با آمدن مردی با شنل قرمز به روی صحنه آغاز شد. مرد، پهلوان کادوگان، جادوی زنده، شگفتی قرن، شوالیه درون تابلو را معرفی کرد و پرده را از روی تابلوی مرد سرخرو و قد کوتاهی پایی کشید.

در کمال تعجب مشنگ‌ها، تصویر درون تابلو شروع به جست و خیز کرد، شمشیرش را بیرون کشید و چند حرکت نمایشی انجام داد و برای تماشاگران شاخ و شونه کشید، اما ناگهان نگاهش روی مردجوان و همراهانش قفل شد. آرواره پیرمرد از تعجب باز ماند و نگاه شوک زده اش از چهره یکی به دیگری به نوسان درآمد. او که گویی به یک باره نمایش و سایر تماشاگران را فراموش کرده بود، گفت:
-شما... شما... من شما رو میشناسم... همرزمان!



تصویر کوچک شده


پاسخ به: خانه شماره دوازده گریمولد
پیام زده شده در: ۲۳:۰۶ شنبه ۱۸ مرداد ۱۳۹۹

اما دابز


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۶:۰۱ چهارشنبه ۶ شهریور ۱۳۹۸
آخرین ورود:
۱۵:۲۴:۲۳ پنجشنبه ۲۶ خرداد ۱۴۰۱
از خون دل نوشتم نزدیک دوست نامه
گروه:
کاربران عضو
پیام: 171
آفلاین
رویداد ها، چیز هایی هستند که خاطرات ما را می سازند. آن ها چه خوب و چه بد در حافظه ما می مانند مگر اینکه چیزی یا کسی آن ها را پاک کند. البته زمان هم یکی از عوامل فراموشی خاطرات است طوری که با گذر زمان انسان های زیادی  خاطرات خود را فراموش می کند؛ ولی جوزفین از آن دسته افرادی نبود که بخواهد به راحتی و با گذر زمان خاطرات خود را فراموش کند.
زاخاریاس تا الان تقریبا مطمئن شده بود کسی حافظه محفلی ها را دستکاری کرده و حتی اکنون نیز دارد به فعالیتش ادامه می دهد.

- جوزفین صبر کن!
- ولم کن. من جوزفین نیستم! ... دنبالم نیا!
- ببین... ببین جوزفین، انگار یکی درحال تعقیب ماست؛ به حرفم گوش کن و لطفا بایست.

دختر لحظه ای ایستاد و زاخاریاس توانست خود را به او برساند. باد مو های سرخ رنگش را با خود حمل می کرد، چشمانش بی روحش حالت جدی ای به خود گرفته بود و حتی مصمم تر از زاخاریاس به نظر می رسید.
- ببین آقا...
- من زاخاریاس اسمیتم.
- حالا هر کی که هستی.من خیلی خوب خودم رو می شناسم و می دونم که اسمم جوزفین نیست! دلمم نمی خواد به داستان های تو در مورد اون محفل نمی دونم چی چی گوش بدم. در ضمن کسی هم دنبالم نیست! هیچ وقت هم دنبالم نبوده...

بعد خیلی آرام با خشمی آغشته به بغض ادامه داد :
- وگرنه وضعم این نبود!
 سپس دستش را مشت کرد و دویدن را از سر گرفت و زاخاریاس را تنها گذاشت. زاخاریاس با تمام وجود فریاد زد:

- هی صبر کن!

اما صدایش زمانی به جوزفین رسید که انتهای شنل او، پشت دیوار کوچه ای تاریک  محو می شد.

- چرا؟... چه طور این اتفاق واسه شما افتاده آخه؟

زاخاریاس نمی فهمید. نمی فهمید که چه طور چنین چیزی ممکن است. فراموش کردن افرادی که زمانی خانواده نام داشتند و یا جایی که زمانی خانه بود؛ به همین راحتی ها که نمی شد از دوستان و خانواده گذشت.

- من... من باید چی کار کنم؟

همین که سرش را بالا گرفت قطره ی بارانی روی پیشانی اش افتاد و این برایش حس خوشایندی به ارمغان آورد. مدتی همانطور زیر باران ماند ولی با شدت گرفتن آن، خود را به گوشه ای امن رساند و با چوبدستی خود (دور از چشم مشنگ ها) چتری نامرئی ظاهر کرد. مردم اطرافش نیز مثل او شروع کردند  به  دنبال سرپناهی امن گشتن.
باران باعث شده بود که اکثر مردم به تکاپو بیفتند و به سمت خانه های خود روانه شوند. جمعیتی که داخل آنجا بود هر لحظه کم تر و کم تر می شد ولی  زاخاریاس  هنوز همه جا را زیر نظر داشت که مبادا به او شبیخون بزنند.
 همانطور که مردم را می نگریست دست راستش را به آرامی داخل جیبش فرو برد و درون آن به جستو جوی برتی باتز پرداخت.
برای لحظه ای دستش به پاکت نامه های خورد که درون آن نامه هایی برای تمام اعضا محفل (که اطمینان داشت پیدایشان می کند) نوشته  و تا الان یکی از آن ها را به پنی داده بود. لبخند تلخی زد و با خودش گفت:
- یعنی این نامه ها می تونن کاری کنن و  بچه ها رو به محفل برگردونن؟
- بعید نیست!

زاخاریاس با شدت از جا پرید.
- کی بود؟... پرسدیم کی بود؟

کسی آن اطراف نبود!
زاخاریاس با آشفتگی شروع به گشتن کرد. جز صدای باران و زوزه ی سگی ولگرد صدای کس یا چیز دیگری نمی آمد.

- حتما خیالاتی شدم.... به خاطر استرسه. آره به خاطر اونه. ولی...

  گویا شنیدن چنین صدایی آن هم در آن لحظه کمی او را  دلگرم ساخته بود.
 و همین باعث شد تصمیم بگیرد نامه ها را به دست صاحبانش برساند تا شاید بتواند در روز قرار برای دوستانش کاری کند. از جایش برخاست و ردایش را تکاند. سپس بی توجه به باران با قدم های استوار وارد کوچه ای شد که مدتی پیش جوزفین داخلش شده بود.


ویرایش شده توسط اما دابز در تاریخ ۱۳۹۹/۵/۱۹ ۱۱:۱۲:۱۷

مزه خونه به همینه... همیشه می دونی درش به روت بازه... می تونی سر تو بندازی پایین و بیای تو و لازم نباشه توضیح بدی به کسی که چیکاره ای اونجا... چون جوابش معلومه... خونت اونجاست... حتی اگه فقط گهگداری بهش سر بزنی!


پاسخ به: خانه شماره دوازده گریمولد
پیام زده شده در: ۲۱:۲۴ شنبه ۱۸ مرداد ۱۳۹۹

کریچر


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۰:۵۷ پنجشنبه ۷ مرداد ۱۳۹۵
آخرین ورود:
۱۹:۴۳:۱۷ چهارشنبه ۱۰ فروردین ۱۴۰۱
از میدان گریمولد، خانه شماره 12
گروه:
کاربران عضو
پیام: 118
آفلاین
فلش بک

مهم نیست مشغول چه کاری باشید، گاهی چنان هوس انجام کاری به سرتان می زند که حاضرید برای رسیدن به هدف تان هرکاری بکنید. حال این کار می تواند هرچیزی باشد؛ از خواندن چند صفحه کتاب یا گوش دادن به موزیکی خاص گرفته تا نوشیدن مقداری از نوشیدنی های کره ای اعلای مادام رزمرتا.

زاخاریاس از لباس های مشنگی متنفر بود. معتقد بود در ردای مشنگ ها ظاهر احمقانه ای پیدا می کند. در تمام عمرش سعی کرده بود حدالامکان از پوشیدن ردای مشنگی خودداری کند. عصر آن روز زاخاریاس ردای مشنگی پوشیده بود. بعد ها از آن روز به عنوان معدود روزهایی یاد می کرد که با رضایت خود این کار را کرده است.

آن روز زاخاریاس ناگهان میل شدیدی درون خود حس کرد. میل شدید رفتن به سینما! در واقع خودش هم نمی دانست این احساس از کجا نشات می گرفت، فقط ناگهان احساس کرده بود دلش می‌خواهد وارد سالن تاریکی شود و تصاویر متحرک را روی پرده غول پیکری ببیند. این بود که ردای مشنگی پوشیده بود تا به سینما برود.

اکنون در سالن بسیار بزرگی نشسته بود. با اینکه تنها چند دقیقه به شروع فیلم مانده بود اما نصف سالن خالی مانده بود. زاخاریاس درست در ردیفی نشسته بود که تا دو ردیف جلوتر و پشت سرش کسی ننشسته بود. این را به خوش شانسی اش نسبت داد زیرا می توانست کاملا راحت باشد و مجبور نباشد جلوی مشنگ ها طبیعی رفتار کند. هنگامی که مشغول خرید بلیت بود، به دلیل آشنا نبودن با پول مشنگی توجه زیادی برانگیخته بود. سپس وارد ساختمان سینما شد و برای آن که همرنگ جماعت شود مقداری پف فیل خریده بود.

اکنون که کسی دور و برش نبود به کمک چوبدستی اش که داخل آستین لباس پنهان کرده بود محتویات ظرف پف فیل را با کیسه خوراکی های خودش که حاوی شکلات و مقدار زیادی برتی بارت با طعم همه چیز بود عوض کرد. چیزی به شروع فیلم نمانده بود که مرد عجیبی وارد سالن شد. قد بلندی داشت، پالتوی بلندی هم پوشیده بود که او را بیش از پیش بلند نشان می‌داد. بنظر می رسید که چند نفر داخل پالتو پنهان شده باشند تا قد مرد عجیب را بلندتر نشان دهند. با این فکر، زاخاریاس نتوانست جلوی پوزخند زدنش را بگیرد.
مرد کلاه لبه دار سیاهی به سر داشت. عصای نقره ای بزرگی هم در دست داشت که سرش به شکل یک افعی بود اما در دست دیگرش -زاخاریاس دیگر نمی توانست مقاومت کند، سرش را روی صندلی جلویی گذاشت و خندید- یک ظرف پف فیل گرفته بود. ظرف را طوری نگه داشته بود که گویی درون آن پر از عقرب است و هر لحظه ممکن است از ظرف بیرون بیایند و او را نیش بزنند. مرد درست صندلی کنار زاخاریاس نشست.

اگر زاخاریاس کمی هم شک داشت، اکنون مطمئن بود که این آقا نیز خود جادوگر است چرا که آقا عینک سیاهی به چشم زده بود و با اینکه چراغ ها خاموش شده بودند و فیلم در حال پخش بود حاضر نبود عینک را از چشم بردارد. شیطنت زاخاریاس گل کرد. ظرف پف فیل را به طرف آقا گرفت. آقا سرش را به طرف زاخاریاس برگرداند. دستش را با ترس لرز درون ظرف برد....زاخاریاس حس کرد آقا قصد خوردن چیزی ندارد اما اگر آقا نیز مثل خودش جادوگر بود چاره ای جز خوردن نداشت تا طبیعی رفتار کرده باشد. بالاخره آقا آن را خورد و ناگهان به زاخاریاس خیره شد.

با اینکه زاخاریاس نمی توانست چشمان آقا را ببیند حاضر بود قسم بخورد که احتمالا چشم هایش از تعجب اندازه بلاجر شده اند.
-درست فهمیدی. برتی بارته. با طعم همه چیز.

ناگهان آقا از جایش بلند شد و جایش را با صندلی کناری عوض کرد تا از زاخاریاس دور باشد. زاخاریاس دوباره خندید.

یک ساعت بعد فیلم به پایان رسیده بود. جمعیت به سمت در های خروجی سالن هجوم بردند. زاخاریاس به سرعت بلند شد تا خود را به آقا برساند اما او بین جمعیت گم شده بود. زاخاریاس چندبار سرک کشید اما آقا را پیدا نکرد. از سالن خارج شد، وارد راهروی بزرگی شد و ناگهان آقا را دید که روی نیمکت نشسته است. لبخندی زد و کنارش نشست. آقا کمی خودش را جمع کرد و دستش را به روی عصایش فشرد.

زاخاریاس گفت:
-فیلم قشنگی نبود.

آقا ابتدا کمی لب هایش تکان خورد، گویی در کشمکش بود که پاسخ بدهد یا نه. سرانجام گقت:
-ما... یعنی من هم خوشم نیومد.

صدایش سرد و بی روح بود. زاخاریاس تصمیم گرفته بود ضربه نهایی را بزند.
-چه عصای قشنگی! چوبدستیت رو توش جاساز کردی نه؟

ٱقا همچون فنر از جا پرید.

زاخاریاس پوزخند زد.
-نترس خودی ام. فکر کردی مامور مخفی وزارت سحر جادوئم؟ مال خودم اینجاست.

و آستینش را نشان داد. آقا نه تنها آرام نشد که مضطرب تر بنظر می رسید.
-ما می با... یعنی... من می بایست برم. یاران وفادار ما... خانواده ام...منظورمه... همسرم.... منتظره.

لحن آقا عجیب بود. طوری بریده بریده حرف می‌زد که گویی با هرکلمه شمشیری به بدنش فرو می کنند. سپس با قدم های بلند از آنجا دور شد.
زاخاریاس خندید. آقا را حسابی ترسانده بود. هرچه بیشتر ظاهر و حرکات و لحن آقا را به یاد می آورد لبخند روی صورتش وسیع تر و وسیع تر می شد. ناگهان لبخندش محو شد. کلمات یاران وفادار همچون پتک بر سرش فرود آمدند.
یاران وفادار... خانواده... تصویری در ذهنش تداعی شد... عمارتی بزرگ و اربابی اما کثیف... تابلوی جیغ جیغو... جن خانگی که چقدر ازش متنفر بود... دوستانش... خنده ها و شادی ها و دعواهایشان... از همه مهم تر پیرمردی مهربان که ریش بلند سفیدی داشت....

تصاویر یک به یک و به سرعت از ذهنش می گذشتند... گویی فیلمی در حال پخش بر روی پرده ذهن زاخاریاس بود. ناگهان همه چیز را به یاد آورد... پروفسور دامبلدور، پنه لوپه، اما، فلور، ژوزفین، کریچر، آرتور، سرکادوگان، مودی، ریموند و خیلی های دیگر را به یاد آورد. همه شان را خیلی خوب می شناخت. چقدر دلتنگ تک تک شان بود...حتی تابلوی خانم بلک! چه اتفاقی افتاده بود؟ چه بلایی سر محفل ققنوس آمده بود؟ ناگهان همه جدا شده بودند؟ اما زاخاریاس هیچ چیز به یاد نمی آورد... چرا ناگهان همه چیز عوض شده بود؟

تصمیمش را گرفت. باید خود را به شماره دوازده میدان گریمولد می رساند. کیسه خوراکی هایش را در جیب گذاشت و ظرف پف فیل را در نزدیک ترین سطل آشغال انداخت. آنگاه رفت تا خود را به خلوت ترین مکان ممکن برساند و بتواند غیب شود.


***


ولدمورت وارد اتاقش شد. پالتو بلند و کلاهش را با نفرت به کناری انداخت. چوبدستی اش را از عصای نقره ای خارج کرد. عینک را که با افسون چسب دائمی به چشمش چسبانده بود جدا کرد. نجینی فش فش کنان به استقبالش آمد.

-نه نجینی... فیلم خوبی نبود. ما از فیلم متنفریم. ما از سینما هم متنفریم. فقط رفته بودیم موقعیت دشمن رو بسنجیم!

پایان فلش بک


وایتکس!



پاسخ به: خانه شماره دوازده گریمولد
پیام زده شده در: ۱۶:۳۵ شنبه ۱۸ مرداد ۱۳۹۹

فلور دلاکور


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۱:۰۱ یکشنبه ۲۴ فروردین ۱۳۹۹
آخرین ورود:
۱۹:۲۵:۳۸ جمعه ۳۱ تیر ۱۴۰۱
گروه:
کاربران عضو
پیام: 196
آفلاین
زاخاریس در یکی از کوچه های خلوت اطراف آن نقطه ظاهر شد. خیابان مثل همیشه شلوغ و پر هیاهو بود .زاخاریس نگاهی به آن نقطه که الان درست رو به رویش بود انداخت. جوزفین هنوز جلوی آن مغازه ایستاده بود و تکان نمی خورد.اما به نظر نمی آمد که برای خرید به آنجا رفته باشد.زاخاریس نمی توانست قدم بردارد و به سمت او برود.می ترسید او هم مانند پنه لوپه شده باشد و همه چیز را فراموش کرده باشد. حتی نام خودش را.اما تصمیمش را گرفت .باید می رفت و با او صحبت می کرد.باید همه ی اعضای محفل را دوباره دور هم جمع می کرد.پس آرام آرام به سمت او رفت اما برای لحظه ای ایستاد و به پشت سرش نگاهی انداخت.احساس کرد همان مردی را که روبه روی خانه گریمولد دیده بود دوباره دیده است.اما او آنجا نبود .پس دوباره برگشت و به حرکتش ادامه داد و درست در کنار جوزفین ایستاد.مغازه ای که جلویش ایستاده بود یک گل فروشی بود پر از گل ها و درختچه های زیبا.زاخاریس برای لحظه ای خوشحالی وجودش را گرفت.گمان می کرد که جوزفین حافظه اش را از دست نداده و هنوز علاقه اش به درختان را دارد.پس با خوشحالی و اندکی نگرانی او را صدا زد.
_جوزفین.

اما او سرش را برنگرداند .زاخاریس با خودش فکر کرد که شاید او نامش را فراموش کرده پس این بار به شکل دیگری او را صدا زد.
_ببخشید خانم .میشه باهاتون صحبت کنم؟

جوزفین برگشت و دقیقا همان چیزی که زاخاریس از آن می ترسید اتفاق افتاد.او به هیچ وجه همان جوزفین سابق نبود.دیگر نمی خندید و صورت زیبایش حالا افسرده و ناراحت بود و هیچ علاقه ای برای صحبت کردن نداشت.

_ شما کی هستین؟

_ من زاخاریس اسمیتم و ...

_من یه همچین کسی نمی شناسم.

جوزفین این حرف را زد و به راه افتاد.حتی نگذاشت حرفش تمام شود اما زاخاریس نمی خواست دست بردارد.او باید کاری که می خواست را انجام می داد.پس به دنبالش رفت.

_ می تونم فقط چند لحظه وقتتون رو بگیرم.
_ گفتم که شما رو نمی شناسم.
_ می دونم اما من شما رو می شناسم .فقط چند دقیقه.

اما او حتی برای پاسخ دادن نمی ایستاد.زاخاریس دوباره به دنبال او رفت.اما این بار مطمئن بود کسی تعقیبشان می کند.هر کسی که بود یا به دنبال جوزفین بود یا به دنبال او و جوزفین هم حاضر به حرف زدن با زاخاریس نمی شد و او باید در این باره کاری می کرد.


ویرایش شده توسط فلور دلاکور در تاریخ ۱۳۹۹/۵/۱۸ ۱۷:۰۱:۵۰

Happiness cannot be found But it can be made


پاسخ به: خانه شماره دوازده گریمولد
پیام زده شده در: ۱۵:۲۱ شنبه ۱۸ مرداد ۱۳۹۹

محفل ققنوس

زاخاریاس اسمیت


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۲:۵۶ دوشنبه ۱۱ فروردین ۱۳۹۹
آخرین ورود:
۲۱:۴۵ دوشنبه ۱۸ مرداد ۱۴۰۰
از وقتی که ناظر بشم پدر همتونو درمیارم.
گروه:
کاربران عضو
پیام: 349
آفلاین
-آهای! تنه لشتونو جمع کنید! برید بیرون.

آخرین مشتریان کافه که از شدت مستی حتی نمیتوانستند از جای خود پا شوند به زور از کافه بیرون انداخته شدند. صاحب کافه در را قفل کرد و رو به پنه لوپه کرد و با غرولندی گفت:
-یادت نره چراغارو خاموش کنی مارگارت. فردا صبح بیدار شدم نبینم زمین کثیف باشه.

پنه لوپه منتظر فرصتی بود تا بتواند نامه را بخواند. فانوس کوچکی را روشن کرد. نامه چروکی را باز کرد و نامه را خواند:
سلام پنه لوپه.
نمیدونم که چرا اسمت رو عوض کردی و تو این کافه مشغول به کار شدی. اما اسم تو پنه لوپه کلیر واتره. دختر ریونکلایی و محفلی. عاشق نوشابه ای و آرزو داری یه روز کارخونه نوشابه بزنی. یک روز با هم همراه پروفسور دامبلدور راهی ماموریتی برای مبارزه با مرگخوارا شدین و منو برای محافظت از خونه گریمولد گذاشتین. یادت نمیاد؟ گریمولد ؟ شماره دوازده؟ قرار گاه محفل!
شاید منو یادت نباشه. من زاخاریاسم. زاخاریاس اسمیت. هافلپافی و عاشق نظارت. یادت میاد؟ روزی که نوشابه هات به طرز عجیبی گم شدن؟ اون کار من بود.میخواستم باهاشم معجون درست کنم.
میخوام یه روز همگی با هم ملاقات کنیم. با اما، ریموند، جوزفین ....
دو هفته دیگه میتونی بیای پاتیل درز دار؟اونجا همه چی رو برات مفصل نوضیح میدم. اگه نتونستی ا ز دست صاحب کارت فرار کنی خودم میام دنبالت.
قربانت
زاخاریاس


چشمه هایی از گذشته در ذهنش پدیدار شد. نوشابه، پنه لوپه و محفل ققنوس. کم کم داشت طلسم فراموشی شکسته میشد.

همان لحظه بیرون

زاخاریاس نقشه ای را از جیب خودش در آورد و چوبدستی را رو به آن گرفت. به آرامی گفت:
-ققنوس از خاکستر برمیخیزد.

پروفسور دامبلدور که میدانست روزی اعضای محفل از هم جدا خواهند شد، نقشه ای را به همه اعضا داده بود تا از هم با خبر باشند. زاخاریاس دوباره چوب دستی را رو به نقشه گرفت و گفت:
-جوزفین مونتگومری رو نشون بده.

نقشه زوم کرد و روی نقطه ای در لندن متوقف شد. جوزفین در خیابانی در لندن رو به روی مغازه ای ثابت ایستاده بود. چوبدستی را رو به نقشه گرفت و گفت:
-ققنوس خاکستر می شود.

لحضه ای بعد زاخاریاس غیب شد.



هرکسی از ظن خود شد یار من

از درون من نجست اسرار من

تصویر کوچک شده


پاسخ به: خانه شماره دوازده گریمولد
پیام زده شده در: ۲۲:۴۰ جمعه ۱۷ مرداد ۱۳۹۹

جوزفین مونتگومری


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۷:۱۵ چهارشنبه ۲۵ اردیبهشت ۱۳۹۸
آخرین ورود:
۲۱:۴۲ شنبه ۱۳ شهریور ۱۴۰۰
از بالای درخت!
گروه:
کاربران عضو
پیام: 261
آفلاین
چهره‌ی زمخت و نگاه مصمم مرد که از زیر انبوه موهای ابرویش به مانند جرقه‌ی زیر خاکستر می‌مانست و امکانش می‌رفت که هر لحظه منفجر شود، زاخاریاس را قانع کرد تا فعلاً عقب‌نشینی کرده و به انتظار فرصت وعده داده شده برای گفت و گو با پیشخدمت کم سن و سال و خسته‌ی کافه بنشیند.

نگاهی به بطری نوشیدنی کره‌ای‌ خنک توی دستش انداخت. بی‌هدف به طرح و نقشه‌ها و نوشته‌های روی برچسب بطری خیره شده بود و سعی می‌کرد افکارش را مرتب کند. یک جورهایی هم مضطرب بود، هم حس می‌کرد قدری آرامش یافته.
کمی نسبت به قبل بیش‌تر احساس آرامش می‌کرد، چون قدمی، و یا حداقل نیم‌قدمی به هدفش نزدیک شده بود. سکه‌ای از گنج گرانی که به دنبالش می‌گشت جلوی چشمش بود. فقط کافی بود تا قدری دستش را دراز کند و آن را در مشت خود گیرد... نمی‌دانست. قسمت اضطراب‌آورش همین بود. شاید هیچ‌جوره دستش به آن سکه‌ نمی‌رسید. شاید اصلاً قرار نبود به آن گنجی که در پی‌اش بود برسد.

فکر کردن به این مسئله باعث می‌شد انگشت‌هایش محکم‌تر از پیش دور بطری جمع شوند. و ابروهایش درهم‌ کشیده‌تر.

ولی به هر حال قصد نداشت بی‌خیال این قضیه شود، پا پس بکشد یا هرچی. سعی کرد همان قیافه‌ی از خود مطمئن قدیمش را بگیرد. همان قیافه‌ای که به آن عادت داشت. و همینطور هم بقیه عادت داشتند.

نمی‌داست پنه‌لوپه همان پنه‌لوپه‌ی قدیم است یا نه. یا حتی اگر نیست، می‌تواند باشد یا بشود یا نه. مارگارت یا هر اسم مسخره‌ی دیگری که رویش گذاشته بودند قبول نبود. پنه‌لوپه کلیرواتر، از محفل ققنوس. همان کلیرواتری که گاهی به شوخی پپسی‌واتر نام برده می‌شد. لقبی نصفه نیمه که نشان از علاقه‌ی بی حد و حصر صاحب نام به نوشابه بود.

نمی‌دانست چند ساعت گذشته. یا اصلاً کار به ساعت کشیده یا نه. از آنجا که غرق افکار، پیش‌آمد‌های گذشته، حال و آینده بود نمی‌دانست زمان واقعی چگونه می‌گذرد.
صدای گفت و گو خنده‌های مردم داخل کافه نیز تبدیل شده بود به زمزمه‌ای محو کنار گوشش، که بالطبع مثل هر صدای پس‌زمینه‌ی دیگری، به آن عادت کرده بود و تقریباً نمی‌شنید.

صرفاً هر از گاهی نظرش به دخترک پیشخدمت جلب می‌شد. به چتری‌های وا رفته و چشم‌های گو افتاده و چهره‌ی بی‌حس و حالش. به چشم‌هایی که چیزی برق زدنش را در نطفه خفه می‌کرد. برق شادی را. چیزی درون ذهن و مغز دختر شاید.

به خودش آمد.
نوشیدنی کره‌‌ای توی دستش را که دیگر خنک نبود با پرتابی نرم و آرام در دست دیگرش انداخت، لیوان بزرگ روی میز را جا به جا کرد و جلوی خودش گذاشت. سعی کرد به جز صدای ریخته شدن نوشیدنی داخل لیوان صدای چیز دیگری را نشنود و نگاهش هم به چیز دیگری نباشد.


شب از نیمه گذشته بود و مشتری‌های داخل کافه خیلی کم و تک و توک بودند. بعضاً از شدت مستی همانجا ماندگار شده بودند، با صاحب کافه شوخی می‌کرند و بذله می‌گفتند.
دخترک نیز بی‌صدا گوشه‌ای لیوان‌ها را با دستمال تمیز می‌کرد. گاهی خوابش می‌برد و این قهقهه‌ی مردها بود که خوابش را می‌پراند و باعث می‌شد ناگهان سرش را بلند کند، نگاهی به اطراف بیاندازد و همین که دید کسی متوجه او نیست، به ادامه‌ی کارش مشغول گردد.

مشتری نشسته بر دورترین و گوشه‌ترین میز کافه زاخاریاس بود. سرش روی میز فرود آمده و در حالی لیوان نوشیدنی کره‌ای هنوز دستش بود، در خوابی سبک به سر می‌برد و نیمه‌هوشیار بود. هنوز منتظر بود تا کار دخترک تمام شود.

- آقا.

زاخاریاس با چشمانی نیمه‌خواب‌آلود سرش را از روی میز بلند کرد و به چشمان صاحب صدا خیره شد.
پنه‌لوپه تقریباً نگاهش را برگرداند.
- کافه... نصفه شبه آقا. رئیس گفت داریم می‌بندیم.

زاخاریاس قدری گوشه‌ی دهانش پایین آمد و چشمانش به گوشه‌ای خیره، و تنگ شد. این چیزی نبود که به اون وعده داده شده بود.
- رئیستون بهم قول داده بود که بعد از تموم شدن کارتون می‌تونیم یه کم با هم صحبت کنیم... راستش. اگه اشکالی نداره.

دخترک کمی دستپاچه شد، ولی به روی خودش نیاورد.
- من... من نمی‌دونم می‌خواید چی بگید. و.. و خب علاقه‌ای هم به هم‌صحبت شدن با غریبه‌ها ندارم.

مثل یک ربات این‌ها را گفت. جمله‌هایی از پیش نوشته شده. به جز کمی لکنت در بیانش که حاصل دستپاچگی بود، هیچ حس دیگری را القاء نمی‌کرد. نمی‌شد گفت واقعاً این را از ته دل گفته یا نه.
از گوشه‌ی چشمش داشت صاحب کافه را دید می‌زد که مبادا توجهش به آن سمت جلب شود.

زاخاریاس نمی‌فهمید مشکل از کجاست، ولی به هر حال که اوضاع را این‌گونه دید، نقشه‌ی دومش را اجرا کرد. دست در جیب لباسش برد و پاکت‌نامه‌ی سرخ‌رنگی را از داخل آن بیرون آورد و روی میز گذاشت.

دخترک مردد بود که چکار کند. قدری این پا و آن پا کرد و در نهایت به همراه صورت حسابی که داده بود تا زاخاریاس امضاء کرده و بپردازد، آن را بر داشت و در جیب لباسش جای داد.
و در نهایت بدون کلمه‌ی اضافه‌ی حرف، راهش را کشید و همانجا در کنج آشپزخانه‌ی پشت پیشخوان مشغول تمیز کردن ظرف‌ها شد.

پاکت‌نامه‌ی درون جیبش حس خوبی برایش داشت. شاید چون نمی‌دانست درونش چیست. همینطور که برای خودش حدس می‌زد مشغول کارش شد. می‌خواست هرچه زودتر کارش را تمام کند تا زودتر زمان خواب فرا برسد و همچنین زودتر بتواند پاکت نامه را باز کند و بخواند.


ویرایش شده توسط جوزفین مونتگومری در تاریخ ۱۳۹۹/۵/۱۸ ۲:۰۵:۱۸

بسوز! شعله‌ور شو، با اشتیاق. چنان بسوز که گرمای وجودت رو بشه حس کرد..







شما می ‌توانید مطالب را بخوانید
شما نمی توانید عنوان جدید باز کنید
شما نمی توانید به عنوان‌ها پاسخ دهید
شما نمی توانید پیام‌های خودتان را ویرایش کنید
شما نمی توانید پیام‌های خودتان را حذف کنید
شما نمی توانید نظر سنجی اضافه کنید
شما نمی توانید در نظر سنجی ها شرکت کنید
شما نمی توانید فایل‌ها را به پیام خود پیوست کنید
شما نمی توانید پیام بدون نیاز به تایید بزنید
شما نمی توانید از نوع تاپیک استفاده کنید.
شما نمی توانید از HTML در نوشته های خود استفاده کنید
شما نمی توانید امضای خود را فعال/غیر فعال کنید
شما نمی توانید صفحه pdf بسازید.
شما نمی توانید پرینت بگیرید.

[جستجوی پیشرفته]


هرگونه نسخه برداری از محتوای این سایت تنها با ذکر نام «جادوگران» مجاز است. ۱۴۰۰-۱۳۸۲
جادوگران اولین وبسایت فارسی زبان هواداران داستان های شگفت انگیز هری پاتر است. به عنوان نخستین خاستگاه ایرانی ایفای نقش مبتنی بر نمایشنامه نویسی با محوریت یک اثر داستانی در فضای مجازی، پرورش و به ارمغان آوردن آمیزه ای از هنر و ادبیات برجسته ترین دستاورد ما می باشد.