هری پاتر نخستین مرجع فارسی زبان داستان های شگفت انگیز هری پاتر

هری پاتر نسخه موبایل


در حال دیدن این عنوان:   1 کاربر مهمان





پاسخ به: کارگاه داستان نویسی
پیام زده شده در: ۱۳:۵۶:۱۶ یکشنبه ۱۹ مرداد ۱۳۹۹

هافلپاف، مرگخواران

ایزابلا تینتوئیستل


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۹:۵۳:۴۶ شنبه ۱۸ مرداد ۱۳۹۹
آخرین ورود:
امروز ۷:۵۴:۰۲
از همسایتونو نمی شناسید؟ واقعا که
گروه:
کاربران عضو
هافلپاف
ایفای نقش
مرگخوار
پیام: 55
آفلاین
[url=تصویر شماره ۱۰ کارگاه داستان نویسی]
من یک جادوگر بودم‌.
مادر و پدرم هم همین طور‌‌.
اسم هاشون رو با خودم تکرار کردم‌‌.
لیلی و جیمز پاتر.
با صدای هاگرید به خودم اومدم‌:هی هری اینجا جای فکر کردن نیست، کوچه دیاگون جای عجایبه.
به زور خنده م رو خوردم. جای عجایب . هاگرید خوب تبلیغ می کرد.
ولی راست می گفت ، هر گوشه ی کوچه دیاگون عجیب بود.
توجه ام به مغازه ای جلب شد که بچه های زیادی دور ش جمع شدن.
هاگرید وقتی دید که دارن به اون مغازه نگاه می کنم گفت:اون مغازه جارو فروشیه. احتمالا جاروی نیمبوس دوهزار اورده.
پرسیدم :منم میتونم جارو داشته باشم؟.
_نه، نه . سال اولی ها مجاز به جارو داشتن نیستن.
غرغر کردم:چه افتضاح.
همین لحظه دو نفر از مغازه ردا فروشی بیرون اومدن و نگاهی مرگبار به من کردن. هاگرید در گوشم گفت:"اونا مالفوی ها بودن. دراکو مالفوی اون پسره، لوسیوس‌مالفوی پدر دراکو.اونا خطرناکن هری باهاشون درگیر نشو".
هی وایسا ببینم.هاگرید جوری حرف می زد که انگار من عاشق دعوا کردن بودم.
چشم غره ای به هاگرید رفتمو گفتم:من نمیخوام باشون دعوا کنم.
_اوه . منظورم این نبود . اخه میدونی فکر نکنم مالفوی ها از تو خوششون بیاد.
و دیگه ادامه نداد . منم از خدا خواسته سکوت کردم‌.
وقتی خریدمون تموم شد هاگرید و بلیت و ... اینا رو به من داد . توصیه ها رو بهم گوش زد کرد.و منو جلوی خونه دوروسلی ها گذاشت.
و من اماده بودم برای ماجراجویی هایی که در انتظارم بودن.

پایان


سلام. به کارگاه داستان نویسی خوش برگشتی.

خلاقیت های جالبی داری. دیالوگ هاتو دوست دارم. مثل خیلی ها این نیست که شخصیتا فقط یه چیزی بگن که گفته باشن. احساس پشتشه، دلیل و منطق داره؛ و این جذابه.
قبل از ادامه ی حرفام درمورد خود پست و محتوا، نکاتی درمورد ظاهر رو لازم دیدم بهت گوشزد کنم:

توجهم به مغازه ای جلب شد که بچه های زیادی دورش جمع شدن.
هاگرید، وقتی دید که دارم به اون مغازه نگاه می کنم، گفت:
- اون مغازه جارو فروشیه. احتمالا جاروی نیمبوس دوهزار اورده.
- منم میتونم جارو داشته باشم؟

هاگرید سرش رو به سمتم برگردوند. تاسف توی چهره‌ش به چشم می‌خورد.
- نه. سال اولی ها مجاز به جارو داشتن نیستن.

غرغر کردم.
- چه افتضاح.


برای نوشتن دیالوگ توی جادوگران، یه اینتر (Enter) می‌زنیم و با - دیالوگ رو شروع می‌کنیم تا هم از توصیف جدا شه هم خوانایی خوبی داشته باشه.
همچنین اگه قراره بعد از دیالوگ توصیف داشته باشیم، این بار دوتا اینتر می‌زنیم تا از لحاظ ظاهری پست تمیز تری داشته باشیم.

نکته ی دیگه‌ای که دوست داشتم بگم اینه که همیشه نیازی نیست بگیم "فلانی گفت"، "فلانی پرسید" و امثالهم.
می‌تونیم اگه فقط دو نفر توی صحنه هستن، اسم هارو نیاریم و دیالوگ پشت سر هم داشته باشیم. یا بهتر از اون، قبل از آوردن دیالوگ توصیفی از حالت اون شخصیت بدیم و دیالوگ رو بنویسیم تا خواننده هم بتونه بهتر باهاش ارتباط بگیره.

در نهایت، بازهم عجله توی پستت هست. همیشه نیازی نیست همه‌چی جلو بره. گاهی می‌تونیم روی یه صحنه و اتفاق درجا بزنیم و اونو بیشتر شرح بدیم.
ولی این ایرادات در حدی نیستن که برای ورود به ایفای نقش جلوت رو بگیرن و با نقد گرفتن و خوندن پست‌های دیگه مطمئنم خودت حرفم رو متوجه میشم.
پس جلوتو نمی‌گیرم...

تائید شد!
مرحله بعدی: گروهبندی


ویرایش شده توسط تام جاگسن در تاریخ ۱۳۹۹/۵/۱۹ ۱۴:۴۹:۲۰
ویرایش شده توسط تام جاگسن در تاریخ ۱۳۹۹/۵/۱۹ ۱۴:۴۹:۵۹

مرگخوار آینده.... (البته امیدوارم )


پاسخ به: کارگاه داستان نویسی
پیام زده شده در: ۲۳:۳۴:۴۸ شنبه ۱۸ مرداد ۱۳۹۹

هافلپاف، مرگخواران

ایزابلا تینتوئیستل


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۹:۵۳:۴۶ شنبه ۱۸ مرداد ۱۳۹۹
آخرین ورود:
امروز ۷:۵۴:۰۲
از همسایتونو نمی شناسید؟ واقعا که
گروه:
کاربران عضو
هافلپاف
ایفای نقش
مرگخوار
پیام: 55
آفلاین
تصویر10 کارگاه داستان نویسی

من یک جادوگرم.
این جمله رو با خودم تکرار کردم.
بلاخره این جمله رو درک کردم.
اینجا ، توی کوچه دیاگون
صد ها سوال توی ذهنم شکل گرفت.
چرا پدرو مادر من زنده موندن ؟
چرا من، نه بچه دیگه ای؟
صدای دختری رو از پشت سرم شنیدم که به مادرش میگفت: مامان. مامان. نگاه کن .هری پاتره،همون هری پاتر معروف.

به تلخی اندیشیدم : اره من هری پاترم،پسری که زنده ماند.

اون موقع نمیدونستم که چند نفر بخاطر من میمیرن.
نمیدونستم که دوستایی پیدا می کنم که حاضرن جون شون رو برام فدا کنن.
نمیدونستم که توی سن چهارده سالگی با اژدهای دم شاخی روبرو میشم.
اره . من خیلی چیزا نمیدونستم.

پایان
پاسخ:
سلام! به کارگاه داستان نویسی جادوگران خیلی خوش اومدی.
این خلاقیت که یه جور خاطره گویی توسط هری رو شاهدیم رو خیلی دوست داشتم و می‌تونه خیلی بهتر از این‌ها هم پرداخته شه.
بزرگترین ایرادی که به پستت وارد بود اینه که از روی وقایع پریدی. همون صحنه ی برخورد دختر با هری، مشاهده ی مغازه ها توسط هری، صحبت هایی که توی مغازه ها پیش میاد، یا حتی خود وارد دیاگون شدن.

و مطمئنم با بیشتر پرداختن به توصیفات، حالات و احساسات داستانت می‌تونی خیلی بهتر هم بشی.
پس ازت می‌خوام از وقایع نپری، جمله ها رو خیلی ساده پیش نبری و بیشتر فضا رو توصیف کنی و پیشمون برگردی.
تا اون زمان...


تایید نشد.


ویرایش شده توسط sanaaa در تاریخ ۱۳۹۹/۵/۱۸ ۲۳:۳۸:۱۶
دلیل ویرایش: اشتباه تایپی
ویرایش شده توسط sanaaa در تاریخ ۱۳۹۹/۵/۱۸ ۲۳:۴۰:۰۱
ویرایش شده توسط تام جاگسن در تاریخ ۱۳۹۹/۵/۱۹ ۰:۰۲:۰۵

مرگخوار آینده.... (البته امیدوارم )


پاسخ به: کارگاه داستان نویسی
پیام زده شده در: ۱۲:۰۳:۴۳ شنبه ۱۸ مرداد ۱۳۹۹

هافلپاف، محفل ققنوس

گابریل تیت


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۹:۳۵:۴۶ چهارشنبه ۱۵ مرداد ۱۳۹۹
آخرین ورود:
امروز ۷:۵۸:۳۹
از خواب برخیز، برخیز و به اطراف نگاه کن
گروه:
کاربران عضو
ایفای نقش
هافلپاف
محفل ققنوس
پیام: 237
آفلاین
تصویر کوچک شده

چند ماه پیش داشتم تو کوچه های لندن قدم می زدم که یک دفعه به یک کافه رسیدم روی درش نوشته شده بود "پاتیل درزدار"

تا حالا اسمی به این عجیبی نشنیده بودم !
به ساختمان کافه که نگاه کردم دیدم که ساختمان کج ساخته شده گفتم حتما خیلی قدیمیه بهتر به یکی این موضوع را بگم ولی چرا هیچ کس نفهمیده بود ؟

از یه خانم معمولی پرسیدم در این باره و اونم بهم گفت"روی دوربین مخفیت بیشتر باید کار کنی عزیزم!" و گذاشت و رفت .

خیلی برام عجیب بود ساختمان به این بزرگی ! دوربین مخفیم کجا بود ؟

از یه مرد جوان پرسیدم اونم گفت " من تازه به این محل اومدم درضمن اونجا چیزی نیست !"

با خودم گفتم " حتما باید از اهالی اینجا بپرسم "

دیدم یه پیرزن مسن داره رد میشه نمی دونستم از اهالی اینجا یا نه ولی ازش در باره ی کافه پرسیدم اونم گفت "عزیزم اونجا تسخیر شده است انگار اونجا را یه روح تسخیر کرده هربار شهرداری میاد اینجا تا یه مغازه ای درست کنه یا جرثقیل خراب میشه یا مهندس ها مریض احوال میشن !" بعدش هم گذاشت و رفت .

خلاصه ! دل به دریا زدم و رفتم تو پاتیل درزدار . جای ارامی بود. می خواستم در را ببندم که یکهو دیدم خودش بسته شد !
خیلی ترسیده بودم اما بازم ادامه دادم.چند نفری نشسته بودن و داشتن چای یا قهوه می خوردن ولی انگشت سبابشون را بالای فنجان گذاشته بودن و بدون هیچ تماسی قاشق چایی خوریشون هم می زد !

خواستم برگردم تو خیابون که یکهو یه ادم عجیب غریب جلوم سبز شد . صورتش کج و ماوج بود و انگار که کله اش2 سایز از تمام کله های دنیا کوچکتر بود !

بدون هیچ حرفی دستمو گرفت و به حیاط پشتی بردم و در را محکم بست .

با خودم گفتم "یا خدا!
عجب غلطی کردم اومدم. اینجا الان احتمالا میخواد دخلمو در بیاره !"
دیدم چند تا سطل اشغال اون کنار هست سریع رفتم سمت اون ها تا اگه حمله کرد باهاشون بزنم تو سرش .

ولی درعوض از تو استینش یه چوب در اورد و روی چند تا اجر زد و دیوار تکان خورد و باز شد !
پشت دیوار یک کوچه پر از ادم های عجیب بود با رداهای رنگی.

و بالاخره اون مرد حرف زد گفت می تونم وسایلم را از اینجا بخرم .

وارد شدم و رفتم سمت بانکش تمام پولی که همراهم بود را تحویل اجنه دادم که مسولان اونجا بودن!و اون ها بهم چند تا سکه دادن با اون سکه ها رفتم و کلی وسیله خریدم .

وقتی برگشتم خونه بابام هنوز نیامده بود . می خواستم وسایلم را نشانش بدم که یه نامه روی تختم دیدم از طرف " مدرسه علوم و فنون جادوگری هاگوارتز " وقتی بعد از شش بار نامه را خوندم فهمیدم جریان چیه !

مادر من یه جادوگر بوده و قدرت جادوییش به من رسیده ولی متاسفانه وقتی من بچه بودم فوت کرده ! پدرم هم یک ماگله
و ازاین قضیه چیزی نمی دونسته .

وقتی بابام برگشت خودمو به خواب زدم . صبح زود بلند شدم و رفتم سمت "پاتیل درزدار " و توی اون کوچه بعدن فهمیدم اسمش کوچه دیاگون بود ! بقیه ی وسایل را خریدم و تمام پول هامو هم تبدیل به : گالیون_ سیکل و نات کردم .

و از اونجا به سمت ایستگاه کینکز کراس رفتم . بلیتم نشون میداد باید از سکو ی 3/4 9 رد بشم .

چند نفر داشتن از توی دیوار می رفتم پس منم همین کار را کردم اما اونور دیوار یه ایستگاه دیگه بود !
و اونجا قطار سریع السیر هاگوارتز هم بود ! سوار قطار شدم یک کوپه ی خالی پیدا کردم تا مدرسه کسی نیامد
پیشم و کوپه ام خالی بود. کم کم ردام و لباس هایم پوشیدم.

وقتی از قطار پیاده شدم دیدم یه مرد گنده داره سال اولی ها را صدا میزنه اسمش هاگرید بود .

اون ما را به سمت دریاچه برد و سوار قایق های جادویی کرد .
وقتی به خشکی رسیدیم یک خانم به اسم پرفسور مگ گونگال ما را راهنمایی کرد به سرسرای ورودی .

بعد با یک کلاه نخ نما شده برگشت . رو به ما کرد و گفت " شما به چهار گروه به نام های : گیریفیندور - هافلپاف-ریونکلاو و اسلیترین تقسیم میشین "

و یکی یکی اسم هایمان را صدا زد .

-دورا پتیل

ریونکلاو

درمورد این گروه ها شنیده بودم بهترین گروه گیریفیندور بود.
داشتم فکر می کردم که تو کدوم گروه دوست دارم برم که ...

-نیکا بونز

رفتم بالا و روی چهارپایه نشستم . دست و پام داشت می لرزید !

"اوهوم.. شجاع هستی ولی خیلی هم باهوشی .. تو کدوم گروه می خوای بری ؟"

منم گفتم" گیریفیندور لطفا !"

"خیلی خب هرجور مایلی "

-گیریفیندور!

اره من رفتم تو گیریفیندور!


پایان.


------
پاسخ:

سلام، خوش برگشتی به کارگاه داستان نویسی.

نقل قول:
از یه خانم معمولی پرسیدم در این باره و اونم بهم گفت"روی دوربین مخفیت بیشتر باید کار کنی عزیزم!" و گذاشت و رفت .

خیلی برام عجیب بود ساختمان به این بزرگی ! دوربین مخفیم کجا بود ؟

از یه مرد جوان پرسیدم اونم گفت " من تازه به این محل اومدم درضمن اونجا چیزی نیست !"

با خودم گفتم " حتما باید از اهالی اینجا بپرسم "


دیالوگ ها و توصیف ها رو به این شکل می نویسیم:

از یه خانم معمولی پرسیدم در این باره و اونم بهم گفت:
-روی دوربین مخفیت بیشتر باید کار کنی عزیزم!

و گذاشت و رفت. خیلی برام عجیب بود ساختمان به این بزرگی! دوربین مخفیم کجا بود؟

از یه مرد جوان پرسیدم اونم گفت:
-من تازه به این محل اومدم درضمن اونجا چیزی نیست.

با خودم گفتم:
-حتما باید از اهالی اینجا بپرسم.


بعد دیالوگ و قبل از شروع توصیف دوتا اینتر میزنیم و این دو بخش رو از هم جدا می کنیم. اما برای دیالوگ های پشت سر هم نیازی به این کار نیست.

نقل قول:
خلاصه ! دل به دریا زدم و رفتم تو پاتیل درزدار . جای ارامی بود. می خواستم در را ببندم که یکهو دیدم خودش بسته شد !

علائم نگارشی رو به آخر جمله قبلی می چسبونیم و بعد از علائم یه فاصله می ذاریم و جمله بعد رو می نویسیم. به این شکل:

خلاصه، دل به دریا زدم و رفتم تو پاتیل درزدار. جای ارامی بود. می خواستم در را ببندم که یکهو دیدم خودش بسته شد!

توصیفاتت نسبتا بهتر شد ولی هنوزم خیلی جای کار داری. مثلا لحن پستت گاهی محاوره ای میشه گاهی ادبی، و اینم بخاطر شکل کلماتی هست که استفاده می کنی.

به هر حال تلاش خوبی داری. اگر با همین تلاش ادامه بدی و توی ایفای نقش تمرین کنی و نقد بگیری و به نقد ها گوش بدی پیشرفت می کنی. پس جلوت رو نمی گیرم.


تایید شد!

مرحله بعد: گروهبندی


ویرایش شده توسط MELINAABEDI در تاریخ ۱۳۹۹/۵/۱۸ ۱۲:۰۸:۲۰
ویرایش شده توسط مروپ گانت در تاریخ ۱۳۹۹/۵/۱۸ ۱۹:۲۵:۴۲

کتاب اینجا...کتاب اونجا...کتاب همه جا!

تصویر کوچک شده


پاسخ به: کارگاه داستان نویسی
پیام زده شده در: ۲۱:۲۷:۵۸ پنجشنبه ۱۶ مرداد ۱۳۹۹

هافلپاف، محفل ققنوس

گابریل تیت


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۹:۳۵:۴۶ چهارشنبه ۱۵ مرداد ۱۳۹۹
آخرین ورود:
امروز ۷:۵۸:۳۹
از خواب برخیز، برخیز و به اطراف نگاه کن
گروه:
کاربران عضو
ایفای نقش
هافلپاف
محفل ققنوس
پیام: 237
آفلاین
[img align=left width=300]تصویر شماره 6

نههه ...نههه من دارم چیکار میکنم؟ چرا؟ چرا اخه باید تاوان بقیه را پس بدم ؟چرا باید تاوان کارای احمقانه ی بابام را پس بدم چراا؟ دامبلدور به تو چیکار داره مگه ؟ مگه تو هری را نمی خواستی ها ؟ چرا به دامبلدور کار داری؟ من خودم می تونم برات پاتر را بیارم.... می تونم .

چی شده چرا داری گریه می کنی ؟؟

ها ؟؟؟ کی اونجا است ؟؟ زود باش خودتو نشون بده !

منم ! اروم باش منم بهت هیچ کاری ندارم ! یعنی اگه هم داشتم نمی تونستم کاری انجام بدم !فقط ازت یه سوال پرسیدم

تو کی هستی؟ هان ؟ چقدر از حرف هام رو شنیدی ؟ ...... زودباش یه چیزی بگو دیگه !

فین فین .... می دونستم فین ..شما پسراا همتون با من بیچاره بدین اون از فین.. ویزلی فین .. اینم از تو فین فین..

ویزلی؟؟تو ویزلی را از کجاا میشناسی؟

من فین..تمام دوستان فین .. هری پاتر را فین .. میشناسم

پاتر!!!!! پس ..پس تو یه شبحی اره تو یه شبحی نه؟؟؟

چه عجب!!!

حالا اسمت چیه ؟؟

میرتل نالان !!فین فین

میرتل .... میرتل ؟... اهان تو فهمیدم کی هستی !!

حالا چرا داشتی گریه می کردی ؟؟

به تو مربوط نیست!!!

اسمت چیه ؟؟

دراکو مالفوی!

تو دشمنه هری پاتری !!!

اره ! اونم دشمنه منه !

از دستشویی من برو بیرون ! تو دشمن هری پاتری پس..... برو بیرون!

هی ! مگه نمی خواستی علت گریه کردم را بدونی ها ؟؟؟

نه !نه ! نه ! من برام مهم نیست دشمن هری پاتر گریه می کنه یا نه !!!!!!

خیلی خب میدونستی اصلا کی هستی؟؟یه گندزاده یه بی وجدان یه ادم سرد چون تو یه روحی و به درد هیچکی نمی خوری!

ت.ت.تو به من گفتی گگگندزااده ؟؟

اره گفتم خوب کردم !

ححرفتو پس بگیر !! همین االان .

من وقتی حرفمو پس می گیرم که تو به پاتر و رفقاش چیزی نگی !! فهمیدی؟؟

باشه قبوله .

خیلی خب. من حرفمو پس می گیرم !

حالا بهتر شد ...
راستی! نگفتی چرا داری گریه می کنی ؟؟

نمی تونم ! اگه هم بخوام نمی تونم به کسی چیزی در این باره بگم!!

نکنه فکر می کنی به اون پسر خوشگله چیزی می خوام بگم ...؟؟

برو بیرون ! لطفا برو !! می خوام تنها باشم ..
درضمن دیگه نبینم به پاتر بگی پسر خوشگله !!!

باشه !!! ولی بیرون نمیرم ...

دراکو زیر لب زمزمه می کند

گندزاده ی عوضی یکی از هم نوع های پاتره احتمالا !!
پسر خوشگله !! هان ؟ یه پسر خوشگله ای تحویلیت بدم بیا و ببین !! احتمالا اولش گرنجر گندزاده و ویزلی به درد نخور میان پای جسد بیچاره زار زار گریه می کنند . وای که چقدر دوست دارم اون صحنه ی هیجان انگیز را ببینم!

بعدشم یا پاتر شبح بودن انتخاب میکنه یا مرگ که احتمالا مرگ انتخابش هست .
ولی اگه یه درصد شبح هاگوارتز شد تقدیمش می کنم به بدترین شبح دختر عالم !!!

گندزاده ها !!!

هی چی داری میگی زیر لبی ؟؟

خفه شو !! فقط خفه شو !! اگه از پس اینکار هم بر نمیایی... پس برو پیش پسر خوشگله !!

دراکو با خشم و عصبانیت از دستشویی بیرون و به سمت سرسرای ورودی میرود .....


پاسخ:
سلام، و خوش‌برگشتی.
ببخشید انقدر صریح میگم... ولی اصلاً دقتی به حرف‌های ما کردی؟
توی سه پست قبلی کاملاً توضیح دادیم که چرا دیالوگ خالی کافی نیست و علامت های نگارشی چطور باشن، چطور داستان پرداخته شه... و در نهایت داریم همون کیفیت و حتی گُنگ تر رو ازت می‌بینیم.
متاسفانه خیلی گُنگه، طوری که بعد از چندبار هنوز هم یه جاهاییش برام قابل فهمیدن نیست و اول از همه به بدون گوینده بودن دیالوگ ها و دوم، نامرتب بودن ظاهر بر می‌گرده.
پس یک‌بار دیگه توصیه های زیر پستای قبلی‌ت مخصوصا پست دوم رو بخون. دقت کن و پیشمون برگرد.
فعلا...


تایید نشد.




ویرایش شده توسط MELINAABEDI در تاریخ ۱۳۹۹/۵/۱۷ ۰:۱۶:۲۱
ویرایش شده توسط MELINAABEDI در تاریخ ۱۳۹۹/۵/۱۷ ۰:۲۲:۳۲
ویرایش شده توسط تام جاگسن در تاریخ ۱۳۹۹/۵/۱۷ ۰:۳۲:۰۷

کتاب اینجا...کتاب اونجا...کتاب همه جا!

تصویر کوچک شده


پاسخ به: کارگاه داستان نویسی
پیام زده شده در: ۱۶:۴۱:۴۵ پنجشنبه ۱۶ مرداد ۱۳۹۹

هافلپاف، محفل ققنوس

گابریل تیت


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۹:۳۵:۴۶ چهارشنبه ۱۵ مرداد ۱۳۹۹
آخرین ورود:
امروز ۷:۵۸:۳۹
از خواب برخیز، برخیز و به اطراف نگاه کن
گروه:
کاربران عضو
ایفای نقش
هافلپاف
محفل ققنوس
پیام: 237
آفلاین
تصویر کوچک شده

هوم.. به به ... عالیه....

جیمز:هی ریموس یکم از اینا بخور خیلی خوبن ..به به

ریموس:نه مرسی جیمز میل ندارم .

سیریوس:پس بیا شکلات بخور شکلات همیشه حاله منو جا میاره !

ریموس:انگار متوجه نیستین ها ! بچه ها من نگرانم! نگران !

جیمز:نگران ؟ نگران چی ؟ اصلا نگرانی یعنی چی؟

ریموس:نگرا..

سیریوس:بابا جیمز تو چه ادم عجیبی هستی ها !بنده خدا نگران که تو کدوم گروه میره .

جیمز:هه هه هه

ریموس:جیمز .. داری مسخرم میکنی؟

جیمز:نه بابا منظوری نداشتم .ببخشید داری مثل بابام حرف میزنی واسه همین خندم گرفت .

ریموس:ای ! من نمی دونم چطوری می خوای تا اخر سال تحصیلی اخراج نشی!

سیریوس:بسه با هر دوتونم هنوز سال شروع نشوده یکی نگران درس اون یکیه .یکی هم بیخیال داره شکلات غورباغه ی میخوره با اب کدوحلوایی.

جیمز:باشه حالا ..

سیریوس:بیا .. بگیرش..اه بس کن فوقش میافتی اسلیترین دیگه! این همه نگرانی نداره که ! داره؟

جیمز:معلومه ....نه نه نه

ریموس:باشه فقط به خاطر شما ........ اون شکلات های بارتی با طعم همه چیز را بده ببینم چه شانسی دارم ؟

جیمز:موفق باشی .

سیریوس: همچنین !

پاسخ:
سلام، دوباره خوش‌برگشتی به کارگاه.
متاسفانه همون ایراداتی که توی پست‌های قبلی بهش اشاره شده دوباره تکرار شده. همش دیالوگ بود پست، این ایراد بزرگی نیست اما به شرطی که دیالوگ به تنهایی بتونه بار پست رو به دوش بکشه، که اینجا نتونسته بود.
همچنین، هربار مجبور نیستی بگی "جیمز:" "سیریوس:" یا امثالهم، بلکه می‌تونی با آوردن یه توصیف از اونا، یه اینتر بزنی و با - دیالوگت رو بنویسی.
و اینکه علامت نگارشی به کلمه ی قبلش می‌چسبه و ما علامتی به این شکل "......" نداریم و تعدد نقطه تاثیر خاصی جز نامنظم کردن پست نداره.
شکل درست "حاله منو جا میاره" هم "حالِ منو جا میاره" هستش، که برای اینکه چنین مشکلی پیش نیاد کافیه شکل کتابی جمله رو توی ذهنت تصور کنی، و هر جا "هست" و "است" داشت با "ه" جایگزین کنی.

نکته ی جدید دیگه‌ای نیست که بخوام بگم، ازت می‌خوام یه بار دیگه به نکاتی که مروپ توی پست قبلی و من توی این پست بهت گفتم دقت کنی و یه بار دیگه سعیت رو بکنی.

تا اون زمان...


تایید نشد.


ویرایش شده توسط تام جاگسن در تاریخ ۱۳۹۹/۵/۱۶ ۱۹:۱۰:۱۴
ویرایش شده توسط تام جاگسن در تاریخ ۱۳۹۹/۵/۱۶ ۱۹:۱۲:۳۵

کتاب اینجا...کتاب اونجا...کتاب همه جا!

تصویر کوچک شده


پاسخ به: کارگاه داستان نویسی
پیام زده شده در: ۸:۳۵:۳۹ پنجشنبه ۱۶ مرداد ۱۳۹۹

هافلپاف، محفل ققنوس

گابریل تیت


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۹:۳۵:۴۶ چهارشنبه ۱۵ مرداد ۱۳۹۹
آخرین ورود:
امروز ۷:۵۸:۳۹
از خواب برخیز، برخیز و به اطراف نگاه کن
گروه:
کاربران عضو
ایفای نقش
هافلپاف
محفل ققنوس
پیام: 237
آفلاین
تصویر کوچک شده

واو اینجا کجاست ؟ چقدرر اینجا قشنگه ! اینجا خیلی باحاله

هاگرید : هریبه کوچه دیگون خوش امدی !

هری : عه پس اینجا کوچه ی دیاگونه !

ذهن هری :
خب اینم از این اینجا چند تا مغازه هست ولی توش چی میفروشن عه نگاه کن جغد چقدر هم زیادن!

هری: هاگرید بیا بریم من خیلی کنجکاوم ببینم تو مغازه ها چی میفروشن .

بعد از گذشت 2 ساعت :
هری: اوف بالاخره تموم شد نه اینکه خسه کننده بود نه عالی بود ولی خیلی سنگین بودن وسایلم مخصوصا جغدم
نمیدونم چطوری می خوام تا همون مدرسه که گفتی ببرم ؟؟

هاگرید: غر نزن بچه جون بیا بریم که تا اخر عمرت از امدن به اینجا لذت می بری !

پایان .

------
پاسخ:

سلام، به کارگاه داستان نویسی خوش برگشتی.

برای لینک کردن صحیح عکس ها میتونی به این پست مراجعه کنی.


نقل قول:
واو اینجا کجاست ؟ چقدرر اینجا قشنگه ! اینجا خیلی باحاله

هیچ جمله ای در هیچ حالتی نباید بدون علامت تموم بشه. علامت ها لحن مورد نظر نویسنده رو به خواننده ها نشون میدن. با نذاشتنشون امکان خوانش صحیح نوشته های خودتو از خواننده ها می گیری.

شیوه صحیح گذاشتن علائم نگارشی هم به این نحو هست:

"-واو اینجا کجاست؟ چقدر اینجا قشنگه! اینجا خیلی باحاله!"

همونطور که ملاحظه می کنی علامت ها رو به کلمه یا فعل آخر جمله مون می چسبونیم و بعد از علامت یه فاصله ایجاد می کنیم و جمله بعدی رو شروع می کنیم.

نکته بعدی اینه که ما اول دیالوگ ها از این (-) علامت استفاده می کنیم تا دیالوگ ها از توصیف ها متمایز بشن. اگر از دید خواننده به نوشته ت نگاه کنی میبینی سه جمله ابتدایی پستت اصلا مشخص نیست که دیالوگ هست یا توصیف! ولی با گذاشتن - اول دیالوگ هات مشخصشون می کنی تا چنین اشتباهاتی رخ نده.


یه نکته دیگه که میخوام بهت بگم اینه که باید روی توصیف هات خیلی کار کنی. بهترین راهکاری که می تونم بهت در حال حاضر پیشنهاد کنم اینه که بجای نوشتن اسم ساده شخصیت ها و گذاشتن علامت نقل قول جلوشون بیای و یه توصیف ساده از حالتشون در زمان گفتن دیالوگ ارائه بدی. دوتا مثال برات می زنم:

"هری با خود فکر کرد.
-خب اینم از این. اینجا چند تا مغازه هست ولی توش چی میفروشن؟ عه نگاه کن جغد! چقدر هم زیادن!"


"قفس هدویگ را محکم در دستان عرق کرده اش گرفته بود و به شدت نفس نفس می زد.
-اوف بالاخره تموم شد. نه اینکه خسته کننده بود...نه...عالی بود ولی خیلی سنگین بودن وسایلم مخصوصا جغدم. چطوری می خوام تا همون مدرسه که گفتی ببرمشون؟!"



نکته آخرم اینه که:

نقل قول:
بعد از گذشت 2 ساعت :

تیتر های اینطوری رو که معمولا زمان و مکان رو مشخص می کنن لازم نیست جلوشون علامت دو نقطه نقل قول رو بذاری. بعد از نوشتنشون هم با دوتا اینتر از بقیه مطالبت جداشون کن.


به نظرم یه بار دیگه هم تلاش کن. این دفعه سعی کن به تمام نکاتی که گفتم توجه کنی و تا حد ممکن رعایتشون کنی‌. انتظار دارم توی داستان بعدیت توصیف های بیشتری ببینم. منتظرت هستیم.


فعلا تایید نشد.


ویرایش شده توسط مروپ گانت در تاریخ ۱۳۹۹/۵/۱۶ ۱۳:۰۹:۳۸
ویرایش شده توسط مروپ گانت در تاریخ ۱۳۹۹/۵/۱۶ ۱۳:۱۱:۲۲
ویرایش شده توسط مروپ گانت در تاریخ ۱۳۹۹/۵/۱۶ ۱۳:۱۱:۲۲

کتاب اینجا...کتاب اونجا...کتاب همه جا!

تصویر کوچک شده


پاسخ به: کارگاه داستان نویسی
پیام زده شده در: ۱۶:۱۶:۴۷ چهارشنبه ۱۵ مرداد ۱۳۹۹

هافلپاف، محفل ققنوس

گابریل تیت


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۹:۳۵:۴۶ چهارشنبه ۱۵ مرداد ۱۳۹۹
آخرین ورود:
امروز ۷:۵۸:۳۹
از خواب برخیز، برخیز و به اطراف نگاه کن
گروه:
کاربران عضو
ایفای نقش
هافلپاف
محفل ققنوس
پیام: 237
آفلاین
تصویر کوچک شده

لیلی منو ببخش .

من نمیخواستم به تو اسیب برسانم فقط میخواستم جون تورو نجات بدم

ولی افسوس که با این کارم تو را به نابودی کشاندم .

درسته من تو را و خانوادت را نابود کردم ولی من را ببخش.

برای جبران بدی هام قول می دم از پسرت تا اخر عمرم محافظت کنم

اصلا میدونستی شبه اولی که اتفاقی از اینجا سر دراوردم و تو اینه تو را دیدم
چقدر برام سخت بود که ببینم تو را در اغوش خودم

لبخند های تو برای من فقط به معنی لبخند نبود برای من هزاران معنا داشت .

من همیشه می خواستم با تو باشم لیلی ولی اسلیترین دید من را عوض کرد
و همین شد که به تو گندزاده گفتم .

من همیشه پشیمانم که قدرت را بر محبت و دوستی تو ترجیح دادم .

من سوروس اسنیپ برای همیشه یاد تو را به یاد خواهم داشت و سوگند می خورم از پسرت مثل یک پدر مراقبت کنم.

پاسخ:
سلام، به کارگاه خوش اومدی.
یه موضوع احساسی رو انتخاب کردی و این باعث میشه بتونی خیلی توصیف‌های قشنگی استفاده کنی اما با اول شخص کردن داستان این از بین رفت. چرا؟ چون توی حالت اول شخص عملاً توصیف حالات شخصیتی که داری از زبونش داستان رو میگی از دست میدی. مثلا اینجا میشد با حال و حوای سوروس، خود آینه و توصیفش، و در کل فضای حاکم اونجا توصیف های قشنگی به وجود آورد.
و این اتفاق توی همین حالت اول شخص که انتخاب کردی هم می‌تونست بیشتر بیفته. می‌تونست یه خاطره رو تعریف کنه. یه چیزی که ازش پشیمون باشه.
برای همین ازت می‌خوام یبار دیگه تلاش کنی، از وقایع سریع رد نشی، به احساسات شخصیتا یکمی بیشتر دقت کنی و پیشمون برگردی.
تا اون زمان...



تایید نشد.


ویرایش شده توسط تام جاگسن در تاریخ ۱۳۹۹/۵/۱۵ ۱۷:۱۳:۱۱

کتاب اینجا...کتاب اونجا...کتاب همه جا!

تصویر کوچک شده


پاسخ به: کارگاه داستان نویسی
پیام زده شده در: ۱۰:۲۷:۲۶ چهارشنبه ۱۵ مرداد ۱۳۹۹

Hermion.G


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۹:۵۹:۴۹ چهارشنبه ۱۵ مرداد ۱۳۹۹
آخرین ورود:
۲:۲۶:۳۲ پنجشنبه ۱۶ مرداد ۱۳۹۹
گروه:
کاربران عضو
پیام: 1
آفلاین
تصویر شماره ۵

خیلی استرس دارم. ماه پیش یکی که اسمش یه چیزی تو مایه های دامبلی دور بود اومد یه نامه ای به ما داد. اون گفت من میتونم جادو کنم. شاید برای همینه که همش برام اتفاقای عجیب میافتاد.

هفته پیش رفتم تو مهمون خونه ای. اسم مسئولش تام بود. مارو برد تو حیاط پشتی و با چوبش روی بعضی آجر ها زد. یهو دیوار باز شد و پشتش یه کوچه خیلی بزرگ بود. وسایلم رو از اونجا خریدم.

الان تو قطار نشستم. توی کوپه تنها هستم. ورود به ایستگاه نه و سه چهارم کار هیجان انگیزی بود. از ساحره فروشنده شکلات قورباغه ای خریدم ولی چندشم شد نتونستم بخورمش.
راستی میدونستی اینجا آدم های تو عکس تکون میخورن؟ خودم دیدم که عکس پشت کارت شکلاته برام دست تکون داد.
ردامو پوشیدم . قطار داره توقف میکنه. الان باید پیاده بشوم.
بیرون قطار وایسادم . آهان! یکی اونجا داره سال اولی ها رو صدا میکنه.
سوار قایق روی دریاچه جلو میرویم. منظره قلعه واقعا قشنگه!! خیلی دوست دارم زود تر برسیم.
به صف منتظر وایسادیم تا نوبتمون بشه کلاه رو روی سرمون بذاریم. یعنی تو کدوم گروه میافتم؟؟؟ اسلیترین که نیست من ماگل زاده ام. هافلپاف... خب نمیدونم ولی ترجیح میدم توش نباشم. گریفیندور و ریونکلا جفتشون خوبن.
کلاه:
-جیمز پاتر

وای یه پاتر همکلاس ماست!! خدای من! درباره هری پاتر تو کتابا خوندم.
-گریفیندور

وای میشه منم باهاش هم گروه بشم؟
-هلن آبوت

وای آلان باید برم. خیلی استرس دارم. چرا کلاهه اینقدر بزرگه ؟ هیچ جا رو نمیبینم.
-خب خیلی باهوشی. شجاع هم که هستی. مهربونیت که خیلی زیاده. حالا کجا برات بهتره؟

-گریفیندور باشه. خواهش میکنم.
- که گریفیندورو میخوای. خب باشه
گریفیندور

آه. بالاخره همون شد که میخواستم.
-سلام. من جیمز سیریوس پاترم.
-منم هلن هستم.

من عاشق اینجام. اینجا فوق العاده است.

پاسخ:
سلام، به کارگاه داستان نویسی جادوگران خوش اومدی.
سبک نوشتنت از لحاظ ظاهری خیلی جادوگرانیه. نمی‌دونم از پست‌های قبلی یاد گرفتی یا قبلاً عضو بودی. اگه قبلاً عضو بودی می‌تونی یه بلیت بزنی و نیازی به گروه‌بندی دوباره نداری.

اما غیر از اون، داستان قشنگی بود. این حسی که یه نامه به یه دوست بود رو پسندیدم. دید جالبی بود. نکات ظاهری درست و به جا بودن.
جا داشت که دیالوگ ها انقدر ساده نباشن، اما در همین حد برای کارگاه کافیه و توی ایفای نقش بهتر میشه.
پس بیشتر از این نیاز نیست صبر کنی...


تائید شد!

مرحله بعدی: گروهبندی


ویرایش شده توسط تام جاگسن در تاریخ ۱۳۹۹/۵/۱۵ ۱۶:۰۹:۵۴


پاسخ به: کارگاه داستان نویسی
پیام زده شده در: ۱۰:۵۹:۲۱ سه شنبه ۱۴ مرداد ۱۳۹۹

Mata


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۵:۱۶:۴۹ شنبه ۲۷ اردیبهشت ۱۳۹۹
آخرین ورود:
۱۴:۱۰:۳۷ جمعه ۲۸ شهریور ۱۳۹۹
گروه:
کاربران عضو
پیام: 7
آفلاین
تصویر شماره ۵

درون مغز الیسا:

خب ،ریونکلا که نمیرم من هوشم کجا بود".

هافلپاف که اصلا حرفشم نباید بزنم منی که ساعت ۹صبح بلند میشم پشتکارم کجا بود حالا مهربونی شاید بعضی وقتا ها
بدجنس بشم ولی خب مهربونم
ولی از هر لحاظ که فکر می کنم، نه هافلپاف هم نمیشه."

میمونه گریفیندور و اسلیترین ."

خب اسلیترین که نه، من که اصیل زاده نیستم ، مادرم بدون جادو هستش....ولی
مگه سوروس اسنیپ پدرش بدون جادو نبود .ولی من از نار می ترسم علامت گروه اسلیترین هم که ماره پس باید پرونده ی اسلیترن رو ببندم."

میمونه گریفیندور ،که......وای نکنه اصلا تو هیچ گروهی گروهبندی نشم

تو قایق:

رز (گرنجرویزلی):الیسا الیسا.

رز ارام به پشت الیسا میزنه و اونو صدا میزنه ولی الیسا غرق در افکار خودشه


الیسا :
ای بابا پس این قایق لعنتی کی میرسه ..ها چی شده چرا اینجوری نگاه میکنی ."

رز :
هیچی ،فقط داشتی به چی فکر میکردی .

-داشتم فکر میکردم نکنه اصلا گروهبندی نشم



-نگران نباش امکان نداره گروهبندی نشی توی این چند هزار سال کسی نبوده که نامه ی هاگزوارتز براش بیاد ولی کلاه گروهبندیش نکنه،من کلی مطالعه کردم ...اِِ نگاه کن داریم میرسیم

الیسا که اضطراب همه جاشو از موی سر تاناخن پاشو فرا گرفته بود و دوباره غرق در افکارش شده بود اروم گفت:

ولی اگر من فرق داشته باشم



سالن عمومی:

کلاه گروهبندی :البوس سوروس پاتر


یک پسر چشم سبز با مو های بهم ریخته که کاملا معلوم بود استرس داره به سمت کلاه رفت وواونو گذاشت رو سرش بعد از حدود یک دقیقه کلاه فریاد زد :

-اسلیترین."


جمعیت:


همه جمعیت خشک شون زده بود اون پسر هری پاتر بود و به طور عادی باید می رفت تو گریفیندور.ناگهان یک نفر از گروه اسلیترین دست زد و گفت :

-بیا اینجا ."


اون پسر مالفوی بود ،البوس پاتر که کاملا متعجب بود کلاه رو از سرش برداشت و به سمت میز اسلیترین رفت.

ناگهان کلاه فریاد زد:
رز گرنجر ویزلی .

رز که هنوز متعجب بود خودشو جمع و جور کرد و با اعتماد به نفس به طرف کلاه رفت و اونو گذاشت رو سرش حدود ۵ تا ۶ دقیقه گذشت و تمام جمعیت حوصلشون سر رفته بود
جمعیت:
که کلاه فریاد زد:
گریفیندور ."

جمعیت گریفیندور با جیغ و هورا اونو به طرف میز راهنمایی کردند.

الیسا ارزو کرد که بره تو گریفیندور اون بهترین گزینه بود.

کلاه:
پالی چاپمن."


یک دختر مو مشکی با اعتماد به نفس رفت و کلاه رو گذاشت رو سرش."چند ثانیه بیشتر نگذشته بود که کلاه فریاد زد:
اسلیترین."

اسلیترین ها اونو بادست و هورا به طرف میز خودشون راهنمایی کردند.

کلاه:
الیسا مارچ."

الیسا که کل وجودشو استرس فرا گرفته بود به سمت کلاه رفت و اونو گذاشت روسرش ."


الیسا:


کلاه:
الیسا مارچ .اوهوم پس نمی خوای بری تو ریونکلا ولی خانواده ی تو تو اون گروه گروهبندی شدن ."

الیسا :
نه.

کلاه:
باشه ، پس ریونکلا نه ،هافلپاف هم که به درد تو نمی خوره ،واقعا از مار می ترسی ولی می خواستم تو اسلیترین گروهبندی ت کنم ،باشه مطمئنی می خوای بری تو گریفیندور

الیسا:
ترجیح میدم برم گریفیندور

کلاه :
پس تو میری به

الیسا:

کلاه :
گریفیندور

الیسا:

الیسا واقعا خوشحال بود اون تو گریفیندور گروهبندی شده بود
اون با خوشحالی کلاه رو برداشت و به طرف میز گریفیندور که داشتن اونو با خوشحالی تشویق می کردن رفت و کنار رز نشست رز تو گوش اون گفت:
دیدی گفتم نترس

الیسا:

من یه گریفیندوری هستم ، فکر نکنم ترسیده باشم

اون بهترین شامی بود که الیسا تا اون لحظه به عمرش خورده بود



پا یان


سلام. به کارگاه داستان نویسی خوش اومدی.

ازلحاظ خلاقیت و جدید بودن داستان پست قشنگ و جالبی بود. بخش خوددرگیری الیسا با خودش سر گروهی که میفته رو مخصوصاً دوست داشتم.
ولی نکته‌ای که توی پستت به چشم می‌خورد به هم ریختگی ظاهری بود که واقعاً خوندن اون رو برای خواننده سخت می‌کرد. قسمت اول همش دیالوگ های الیساست که اول از همه نباید اینتر بینش می‌زدی چون باعث به هم ریختگی و جدا شدن دیالوگ ها از هم میشه و اتفاق جالبی نیست.
بعد از اون، با آوردن چند تا توصیف می‌تونستی برای خوندن سبک‌ترش کنی و مهم تر از اون، جذاب‌تر. چون یه دیالوگ خیلی طولانی برای خواننده خیلی خوش‌آیند نیست.

یه سری نکته ظاهری دیگه هم با یه نقل قول از پستت بهت میگم:

تو قایق:

رز آرام به پشت الیسا میزنه و اونو صدا میزنه.
- الیسا الیسا!

ولی الیسا غرق در افکار خودشه.
- ای بابا پس این قایق لعنتی کی میرسه ... ها چی شده چرا اینجوری نگاه میکنی؟ "

رز جواب میده:
- هیچی، فقط داشتی به چی فکر میکردی؟ .
-داشتم فکر میکردم نکنه اصلا گروهبندی نشم.


همون‌طور که خودت هم می‌تونی ببینی، با جدا کردن توصیف ها و دیالوگ، خیلی پست راحت تر میشه برای خوندن.
همچنین، نیازی نیست همیشه اسم گوینده قبل از دیالوگ بیاد. بلکه میشه با یه توصیف از اون دیالوگش را آورد که زیبا تر هم هست.
و بین توصیف معمولا از شکلک استفاده نمیشه، چون باید توصیف خودش کار شکلک رو انجام بده.
در نهایت، خلاقیت خوبی داری. اینکه می‌تونی با استفاده از ذهن خودت بنویسی خیلی مهم و خوبه.
پس ازت می‌خوام به نکاتی که گفتم گوش کنی و یک‌بار دیگه پیشمون بیای.
تا اون زمان...


تایید نشد.


ویرایش شده توسط Mata در تاریخ ۱۳۹۹/۵/۱۴ ۱۱:۰۹:۵۷
ویرایش شده توسط تام جاگسن در تاریخ ۱۳۹۹/۵/۱۴ ۱۱:۳۷:۳۰
ویرایش شده توسط تام جاگسن در تاریخ ۱۳۹۹/۵/۱۴ ۱۱:۳۸:۴۴


پاسخ به: کارگاه داستان نویسی
پیام زده شده در: ۲۳:۲۴:۲۱ دوشنبه ۱۳ مرداد ۱۳۹۹

اسلیترین

ماریوس بلک


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۱:۰۷:۳۱ دوشنبه ۱۳ مرداد ۱۳۹۹
آخرین ورود:
۲۰:۲۶:۰۱ پنجشنبه ۲۷ شهریور ۱۳۹۹
گروه:
کاربران عضو
اسلیترین
ایفای نقش
پیام: 15
آفلاین
تصویر شماره ی پنج

در حالی که احساس می کرد دست و پاهایش سست شده اند ، به سمت چهارپایه ی چوبی قدم برداشت .
به سختی نفس می کشید و قلبش داشت قفسه ی سینه اش را سوراخ می کرد . وقتی حقیقت را می فهمیدند چه می شد؟
چگونه تا الان نفهمیده بودند؟
لب هایش را به هم فشار داد و ملتمس به چهره ی جدی زنی که کلاه را در دست داشت ، خیره شد . حرف دلش در چشمانش پیدا نبود؟
از جانش چه می خواستند؟
نگاهش را درون تالار چرخاند . نه ، کسی را در اینجا نمی شناخت . فشار انگشتان یخ زده اش روی سطح ناصاف چهار پایه باعث شده بود پوست دستش خراش بردارد؛ ولی مهم نبود . تنها چیز مهم در این لحظه ، حضورش در این مکان بود. یا به عبارتی ، علت حضورش در این مکان بود. چرا کسی چیزی نمی گفت؟
با سیاه شدن فضای جلوی چشمانش و سنگینی جسمی روی سرش ، فهمید کلاه روی سرش قرار گرفته .
همان بلایی که از آن وحشت داشت به سرش آمده بود .
یک دقیقه گذشت یا صد سال؟ درک اش از زمان و مکان را،
از دست داده بود . طعم آهن را در دهانش حس می کرد. خونریزی کرده بود ؟
نمی دانست کلاه هم صدای ضربان قلبش را می شنود یا نه؛ فکر می کرد همه چیز یک کابوس یا شاید شوخی مضحک است تا زمانی که کلاه شروع به حرف زدن کرد :

- مینروا ، واقعا انتظار داری من یک فشفشه ی بی استعداد رو ، در چه گروهی قرار بدم ؟

او را با برادر دوقلویش اشتباه گرفته بودند ، چرا هیچکس حرفش را باور نکرده بود ؟

------
پاسخ:

سلام، به کارگاه داستان نویسی خوش اومدی.

نسبتا خوب فضا و احساسات شخصیت ها رو توصیف میکنی. البته نوشته ت جای کار زیاد داره و بعضی جاها کمی گنگ میشه ولی با تمرین بیشتر و نقد گرفتن داخل بخش ایفای نقش سایت بهتر می شی.

تایید شد!

مرحله بعد: گروهبندی



ویرایش شده توسط Nadinka در تاریخ ۱۳۹۹/۵/۱۳ ۲۳:۲۸:۳۵
ویرایش شده توسط Nadinka در تاریخ ۱۳۹۹/۵/۱۳ ۲۳:۲۹:۴۱
ویرایش شده توسط مروپ گانت در تاریخ ۱۳۹۹/۵/۱۴ ۱:۰۶:۱۷

.Even if a snake is not poisonous, it will always act as if it carries venom in its fangs.


.Estoy orgulloso de ser un Slytherin.







شما می ‌توانید مطالب را بخوانید
شما نمی توانید عنوان جدید باز کنید
شما نمی توانید به عنوان‌ها پاسخ دهید
شما نمی توانید پیام‌های خودتان را ویرایش کنید
شما نمی توانید پیام‌های خودتان را حذف کنید
شما نمی توانید نظر سنجی اضافه کنید
شما نمی توانید در نظر سنجی ها شرکت کنید
شما نمی توانید فایل‌ها را به پیام خود پیوست کنید
شما نمی توانید پیام بدون نیاز به تایید بزنید
شما نمی توانید از نوع تاپیک استفاده کنید.
شما نمی توانید از HTML در نوشته های خود استفاده کنید
شما نمی توانید امضای خود را فعال/غیر فعال کنید
شما نمی توانید صفحه pdf بسازید.
شما نمی توانید پرینت بگیرید.

[جستجوی پیشرفته]


هرگونه نسخه برداری از محتوای این سایت تنها با ذکر نام «جادوگران» مجاز است. ۱۳۹۹-۱۳۸۲
جادوگران اولین وبسایت فارسی زبان هواداران داستان های شگفت انگیز هری پاتر است. به عنوان نخستین خاستگاه ایرانی ایفای نقش مبتنی بر نمایشنامه نویسی با محوریت یک اثر داستانی در فضای مجازی، پرورش و به ارمغان آوردن آمیزه ای از هنر و ادبیات برجسته ترین دستاورد ما می باشد.