هری پاتر نخستین مرجع فارسی زبان داستان های شگفت انگیز هری پاتر

هری پاتر نسخه موبایل


در حال دیدن این عنوان:   1 کاربر مهمان





پاسخ به: ماجراهای مرموز مدرسه هاگوارتز
پیام زده شده در: ۱۷:۰۰:۵۱ دوشنبه ۲۰ مرداد ۱۳۹۹

هافلپاف

پومانا اسپراوت


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۹:۱۸:۲۶ یکشنبه ۱۵ تیر ۱۳۹۹
آخرین ورود:
دیروز ۲۰:۵۵:۱۵
از میان سبد عشق
گروه:
کاربران عضو
هافلپاف
ایفای نقش
پیام: 103
آفلاین
مرگخوار ها و محفلی ها با سرعت تمام به سمت قلعه می دویدند بعد از چند شبانه روز وارد محوطه قلعه هاگوارتز شدند.

دامبلدور که حس می کرد به خانه برگشته است دستانش را باز کرد نفس عمیقی کشید و سپس گفت:
_اه!محفلی ها ما به خونه برگشتیم.نفس عمیق بکشید.

تمام محفلی ها نفس عمیقی کشیدند.مرگخوار ها که از این صحنه حالشان بهم می خورد رو به اربابشان کردند تا ببینند او چه دستوری می دهد.

_مرگخواران ما! ما امروز به جایی امده ایم که سالها پیش در ان شکست خورده ایم.اه ما نمی تونیم اینطوری صحبت کنیم.کلا می خواستیم به شما بگیم که گذشته رو ول کنید بچسبید به الان که مجانی می خوایم تفریح کنیم.

همه به به صورت همزمان به سمت در های هاگوارتز حرکت کردند تا این صحنه باشکوه تر جلوه دهد.اما قبل از ورودشان زمین لرزه ای رخ داد و همه پخش زمین شدند.

_همه خوبند؟
_از این بهتر نمی شد این چه وضع استقبال از مهمان....
همهمه به وجود امده قطع شد و جرج ترجیح داد حرفش را نیمه تمام بگذارد.درهای هاگوارتز به روی انها باز شد و مدیر هاگوارتز به سوی انها امد......


-بعد از این همه مدت؟
-همیشه.

سوروس اسنیپ یعنی ...
فداکاری برای عشق

رو عدالت یک هافلی حساب کن


پاسخ به: ماجراهای مرموز مدرسه هاگوارتز
پیام زده شده در: ۱۵:۴۴:۵۶ یکشنبه ۱۲ مرداد ۱۳۹۹

محفل ققنوس

آلبوس دامبلدور


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۱:۰۳ یکشنبه ۱۹ خرداد ۱۳۹۸
آخرین ورود:
امروز ۲:۴۵:۵۸
از دست شما
گروه:
ناظر انجمن
کاربران عضو
ایفای نقش
محفل ققنوس
مترجم
پیام: 323
آفلاین
خلاصه: محفلی‌ها و مرگخواران برای اثبات نحس نبودن هاگوارتز به اونجا می‌رن که توسط پلیس مشنگی دستگیر می‌شن. حالا توی زندان هستن و برای آزادی نیاز به سند دارن. اما در عوض می‌خوان از قابلیت خفاش شدن ربکا لاکوود استفاده کنن.

مرگخواران و محفلی‌ها در دو طرف ربکا صف کشیده و آخرین نکات را به او گوشزد کرده و او هم با تکان دادن سر تایید می‌کرد.

- ربکا، تا در باز شد می‌پری رو صورت ماموره چندتا چنگ می‌زنی تو چشاش که حسابی جیغ و دادش در بیاد! بعد گازش می‌زنی قشنگ خونش رو هورت می‌کشی‌! بعد می‌پری می‌ری اون گوشه کاور می‌گیری باباجان... فقط با عشق.

دامبلدور با توجه به نگاه‌های مبهوت آن نکته آخری را اضافه کرده، سپس خودش را عقب کشیده و ریش و ردایش را صاف کرد.
- عشقش رو فراموش نکنیا باباجان!

خفاش کوچک که تحت تاثیر استرس قبل از عملیات، مرگخوار بودن را فراموش کرده بود، انگشت شستش را به دامبلدور نشان داده و بعد له شد.

- خونخوار مامان این هندونه رو بخور خنک بشی.

پای ربکا که نوکش از زیر هندوانه بیرون زده بود، لرزش خفیفی کرد که لبخند را بر لبان مروپ نشان داد.

- باشه... باشه...باشه... واست قاچش می کنم گلم.

خانم گانت ساطوری از جیبش در آورده، صیفی را نصف کرده و بعد آن را در دهان وی فرو کرد که هر نصفش در یکی از لپ‌های وی جای گرفت تا ربکای له، به ربکای له ورم کرده تبدیل شود که حالا به سختی تلاش می‌کرد تعادل را میان دو لپش حفظ کند که نشد و در حالی که به یک طرف کج شده بود، رو به لرد. کرد.

- اربوب برم؟

ناگهان نگاه به سمت ولدمورت برگشت که چهارزانو رو به دیوار نشسته بود.

- نه... ما نمی‌خوایم. ما...
- جییییییییییییییییییییییییغ!

هاگرید نعره زنان به سمت ربکا دویده، او را از سطح زمین برداشته و از پنجره کوچک زندان به بیرون پرت کرده بود.
- گول گول زدم! ما بوردیم!

مرگخواران و محفلی‌ها در سکوت به هاگرید نگاه کردند، به پنجره و دیوار خرد شده نگاه کردند، به ربکایی که با سرعت زیاد به سمت افق می‌رفت و دست آخر به لردولدمورت.

- وسط نطق ما! مرگخوارمون رو! شوت نکنید! بگیر!

هاگرید از همه جا بی‌خبر به چربی‌هایی که با ولتاژ بالای طلسم لرد مرتعش می‌شدند نگاه کرد.

- جیغ بکش گنده. این چرا جیغ نمی‌کشه؟

لرد نگاهی به چوبدستی‌اش انداخته، باتری‌هایش را چرخانده و چند بار آن را به زانویش کوبیده و دوباره امتحان کرد.

- هان؟
- ارباب ربطی به چوبدستی نداره، این هاگرید کلا خرابه، همین رو روی تام امتحان کنید.
- آآآآخ! چرا من آخه؟

لرد لبخند رضایتی زده و چوبدستی را در جیبش جا داد.
- با اون محفلی‌های خرابه غیرفانشون.

سپس جلوی دیوار خرد شده ایستاد و به دوردست‌ها اشاره کرد.
- فرار می‌کنیم!




...Io sempre per te


پاسخ به: ماجراهای مرموز مدرسه هاگوارتز
پیام زده شده در: ۲۲:۳۰:۴۷ یکشنبه ۵ مرداد ۱۳۹۹

گریفیندور، محفل ققنوس

لاوندر براون


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۹:۲۸:۰۲ دوشنبه ۱۶ تیر ۱۳۹۹
آخرین ورود:
دیروز ۱۹:۱۹:۵۴
از یک جای قشنگ
گروه:
محفل ققنوس
کاربران عضو
گریفیندور
ایفای نقش
پیام: 122
آفلاین
فرد و جرج با قیافه های آویزان از راه رسیدند.

-چی شد؟

فرد با آستین عرقش را پاک کرد.
-هیچی!پدرمونو در آورد!
-اصلا با کی تماس گرفتین؟
-میرتل!
-کدوم میرتل؟
-مگه چند تا میرتل داریم؟
-میرتل نالان؟میرتل گریان؟
-آره

آرتور گفت:
-قبول کرد؟
-آره.به شرطی که...

دامبلدور گفت :
-چی؟چی؟
-گفت که هری رو بدین بهش!

هری نعره زد:
-یا مرلین!

دامبلدور گفت:
-چرا هری رو؟

جرج گفت:
-گفت از سال چهارم هاگوارتزعاشق هری بوده...از همون شب توی حموم ارشد ها..راستی هری قضیه حموم چیه؟

جینی جیغ زد:
-هری! حموم؟ با میرتل؟ تو حموم؟

هری گفت:
-بابا من کاریش نداشتم اون میومد مزاحم می شد!
-آره اون میومد! تو گفتی منم باور کردم! هری! میرتل،تو،حموم ارشدا...با هم جور در نمیان!
-جینی! چیزی نشده که!او عاشق منه من که عاشق اون نیستم!
-هری! مگه تو نگفتی فقط مال منی؟
-خب مال تو ام دیگه!
-پس با میرتل نصف شب تو حموم چیکار میکردی؟
-هیچ کار! یادت که نرفته میرتل یه روحه؟
-آره، ولی شما پسرا یه تخته تون کمه!

جرج گفت:
-بابا غلط کردم! بیخیال قضیه حموم! جینی!ول کن دیگه. حالا که دیگه هری مال توئه.
-نه مال من نیست!واسه اینکه از اینجا بریم بیرون میرتل اونو با خودش می بره. لابد اینا همش نقشه قبلی بوده آره؟ با میرتل قرار داشتی؟
-چی میگی جینی؟ کدوم قرار؟کدوم نقشه؟مرلین لعنتت کنه جرج!

جرج گفت:
-چه وضعیه آخه؟ ولش کن!میرتل هری رو واسه همیشه نمیخواد که!دوباره میاد مال تو میشه!

ولدمورت خودش را جلو انداخت:
-حالا بعدا سنگاتونو باهم وابکنین.دو تا سوال! یک: مگه میرتل نالان روح نیست؟ مگه مشنگا از روح نمی ترسن؟ دو: سند کجا رو میخواد بیاره؟

و با نگاهی پاسخ جویانه به فرد و جرج نگریست.فرد گفت:

-اولیش رو نمیدونم.گفته خودمون باید یه فکری بکنیم. دو اینکه گفتیم دو تا سند میخوایم؛گفت سند هاگوارتز و سند جنگل ممنوعه رو میاره.

دامبلدور نعره زد:
-چی؟ حالا دیگه باید سند جاهای مهم جادوگری رو بدیم دست مشنگا؟ بابا یه جادوگری گفتن،مشنگی گفتن! تازه اونا نمی پرسن هاگوارتز کجاست؟

ولد مورت گفت:
-شما محفلیا که با کشتن مخالفین. پس نمی کشیم.ولی چوبدستی که داریم.ببینین، ربکا لاک وود به خفاش تبدیل میشه؛ ما داد میزنیم که بیاین خفاشوبگیرین، اونا میان تو. ما هم چوبدستیمونو می چرخونیم و یه اپلیویت و تمام.نه سند می خواد، نه بد بختی، تشتمون هم برمیگرده بهمون، پاتر رو هم لازم نیست بدیم به میرتل!

مروپ گفت:
-آفرین ولدی مامان!

جینی گفت:
-هااا هری! نقشه هاتون به هم خورد؟
-کدوم نقشه؟ جینی؛ میشه یه دقیقه بیای تو بغلم یه چیزی در گوشت بگم؟

جینی سرخ شد و به نرمی درون آغوش هری قرار گرفت.هری چوبدستش را پشت سر جینی گذاشت و کنار گوش او زمزمه کرد:
-اپلیویت!
نوک چوبدستی روشن شد. جینی داد زد:
-چیکار داری...

اما در پی اصلاح شدن حافظه اش و فراموش کردن قضیه میرتل،دوباره لبخند به لبش آمد و همان جینی سابق شد.
حالا زمان اجرای نقشه بود؛البته اگر محفلی ها موافقت می کردند


ویرایش شده توسط لاوندر براون در تاریخ ۱۳۹۹/۵/۵ ۲۳:۴۶:۱۵

عشق یه طرفه زندگیتو به فنا میده.
اینو وقتی فهمیدم که به فنا رفته بودم.


پاسخ به: ماجراهای مرموز مدرسه هاگوارتز
پیام زده شده در: ۱۶:۱۹:۰۰ شنبه ۴ مرداد ۱۳۹۹

هافلپاف

پومانا اسپراوت


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۹:۱۸:۲۶ یکشنبه ۱۵ تیر ۱۳۹۹
آخرین ورود:
دیروز ۲۰:۵۵:۱۵
از میان سبد عشق
گروه:
کاربران عضو
هافلپاف
ایفای نقش
پیام: 103
آفلاین
-من ماندم تنهای تنهااا من ماندم...
-یک ذره جمع و جور بشین مهمون داری.
-افسر، کدوم جوانمردی رو آوردی.
-یکی نه یک لشکر آوردن!
-برین کنار، برین کنار، ارباب داره میاد.
-ارباب کیه؟ نکنه این بی دماغ کچلو می گی!
-به من میگی بی دماغ کچل! الان حسابتو می رسم
آواداکدا...
-ولدی!شیطونو لعنت کن اینجا زندانه ماگل هاست ها!
-دامبلی، آخه ببین چی می گه!
-آقا ،ببخشید ما الان هممون اعصابامون داغونه لطفا سر به سر ما نذارین.

زندانی که از ترس زبونش بند اومده بود گفت:
-ها!چی؟آها!بله من غلط بکنم توهین بکنم شوخی بود. آقا، ببخشید من غلط کردم منو ببخشین.
-حالا که خیلی اصرار می نمایی باشد می بخشمد ولی دیگر اینکار را نکن.
-گروه عجیب غریب بیاین بیرون.
...
-ببینید شما تخلفات کمی نکردین اما به دلیل اینکه ما متوجه شدیم شما مال اینجا ها نیستین و از خیلی از قوانین خبری نداشتین.اگر دو سند بیارین همگی آزادین.
-واقعا پلیس مامان ؟! خب پس مشکل حل دیگه .
لرد مامان پاشو،پاشو برو سند رو بیار.
-ببخشین خانم،باید یک نفر از بیرون برای شما سند رو بیاره.
-ما کسی رو نداریم هممون اینجاییم.
-من نمی دانم بروید فکر کنید شاید کسی رو به خاطر آوردین.

بعد از ساعت ها فکر فرد و جرج پاشدن و گفتن:
-ما یه نفر رو سراغ داریم میریم بهش زنگ بزنیم.

همه خیلی خوشحال شده بودند آرتور پرسید:
-کی بچه ها؟!
-یه نفری. فقط یکم بد قلقه.

دامبلدور که خیلی از هوش دوقلوها خوشحال بود گفت:
-برین بهش زنگ بزنین.افتخار می کنم که گروهی به این خوبی داریم

ولدمورت که خیلی عصبانی شده بود فریاد زد:
-اینقدر گروهتو به رخ نکش ! همه می دونن که مرگخوار ها بهتر از محفلیان.

بعد از جروبحثی طولانی میان محفلی ها و مرگخوار ها فرد و جرج از راه رسیدن همه ساکت شدند تا ببینن چی شده.....

آیا فرد و جرج موفق شدند یا اون نفری که مد نظرشون بود قبول نکرده؟اصلا اون نفر کی بوده؟



پاسخ به: ماجراهای مرموز مدرسه هاگوارتز
پیام زده شده در: ۱۴:۰۸:۰۳ جمعه ۲۹ فروردین ۱۳۹۹

گریفیندور، مرگخواران

پیتر جونز


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۳:۵۳:۳۴ دوشنبه ۲۶ اسفند ۱۳۹۸
آخرین ورود:
۲۰:۰۸:۱۰ سه شنبه ۱۱ شهریور ۱۳۹۹
از محله ی جادوگران جوان تحت آموزش هاگوارتز
گروه:
کاربران عضو
گریفیندور
ایفای نقش
مرگخوار
پیام: 143
آفلاین
_ولی آقا مشنگه....... چیز آقا پلیسه اما ی ما یکم خوابالو عه و زود خوابش میبره جنازه که نیست.

دامبلدور همین طور که سعی میکرد پلیس ببره اینو گفت ولی پلیس گوشش بدهکار نبود. رفت بدن اما رو بلند کرد.
_وای بدنش خیلی سرده باید همین الان برین زندان تا بفهمین نباید جنازه با خودتون حمل کنین.

یهو خیلی از افراد حاضر زدن زیر گریه:
- نه ازکابان نه من میترسم ببخشید..

پلیس این جوری شده بود( )
_نمیدونستم انقد از یه شب خوابیدن تو پاسگاه پلیس میترسین

دامبلدور که داشت جلوی آبروریزی رو بگیره زیرلب به دیگران گفت:
_باباجان... زندان مشنگی با ازکابان فرق داره ساکت باشین..

یهو لرد بلند شد.
مرگخوارا میترسیدن چون وقتی اعصاب لرد ته بکشه به کسی که عصبانی بشه یه آوادای محکم میزنه

یهو دامبلدور جلوشو گرفت.
زیرلب به لرد گفت:
_تام بابا جان... اصلا فکر خوبی نیست حساب اینو بزنی ما محفلیا رو کشتن ادما حساسیم
مرگخوارا:(هوففف....)

پلیس همینجور ایراد میگرفت:
_این چرا انقد مو داره (فنریر)این چرا انقد گندس(هاگرید) این چرا مو نداره (لرد) این چرا انقد پیره(دامبلدور) این چرا انقد میگه عزیز مامان(مروپ جونی)و....

دیگه دامبلدور دلش میخواست به یارو آوادا بزنه ولی دید فرزندان روشنایی دارن نگاش میکنن پس یه کاغذ ورداشت آدرس نخود سیاه رو توش نوشت و داد به پلیس:
-بابا جان... این ادرس خونه منه فردا بیا این جا با هم حرف میزنیم ....

پلیس حرفشو قطع کرد:
_نه بابا جان الان پلیسا اومدن ببرنتون زندان واقعی
_به خاطر چی؟؟
_همون حرفا که گفتم به اضافه عجیب بودن...

دامبلدور به ماشین های مجهز پلیس با اسلحه مشنگی نگاه کرد.
انتخاب خودشون بود که برن یا نرن.
البته لرد یه نقشه فرار از زندان عالی داشت...


Darkness can be found in the happiest moments, only if one remembers turning off the lights.

تاریکی رو میشه تو شاد ترین لحظات پیدا کرد، فقط اگه یه نفر یادش باشه که چراغو خاموش کنه.


پاسخ به: ماجراهای مرموز مدرسه هاگوارتز
پیام زده شده در: ۰:۲۹:۵۱ پنجشنبه ۲۸ فروردین ۱۳۹۹

گریفیندور، محفل ققنوس

اما دابز


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۶:۰۱ چهارشنبه ۶ شهریور ۱۳۹۸
آخرین ورود:
دیروز ۵:۱۸:۰۱
از کتابخانه مرکزی
گروه:
کاربران عضو
محفل ققنوس
گریفیندور
ایفای نقش
پیام: 169
آفلاین
- ایست!

همین یک کلمه کافی بود تا کنجکاوی مرگخواران و محفلیون را بر انگیزد و به خاطر تکان های شدید اعضا هردو گروه؛ تشت را واژگون سازد.
خانم فیگ که توانسته بود زود تر از بقیه خود را از زیر دست و پای مرگخواران و محفلی ها نجات دهد از جایش برخاست.
- چی شده پلیس جونی؟ چرا فریاد می زنی؟
- تشت شما تا اطلاع ثانوی توقیف می شه.

مروپ که با شنیدن کلماتی چون توقیف و تشت به زور هم که شده بود خود را از زیر دست و پای جماعت بیرون کشید.
- چرا پلیس مامان می خواد تشت مامان رو توقیف کنه؟
- چون تو این وضعیت کرونا از منزل خارج شدین و تازشم شما نه تنها طرح فاصله گذاری اجتماعی رو رعایت نکردی بلکه بیش از حد مجاز هم مسافر سوار کردی!
- پلیس مامان می دونی داری من رو ترغیب می کنی که برم خانه سالمندان؟

ولی پلیس به حرف های مروپ گوش نمی کرد. او در حال برسی تشت بود.
- ای وای بر من! پلاک هم که ندارین و این یعنی رعایت نکردن طرح ترافیک( زوج و فرد )... باید از همه تون هم تست بگیریم تا ببینیم تب ندارین!

پرفسور دامبلدور که دید وضع دارد خراب می شود سریع وارد عمل شد.
- می گم بابا جان انقدر خودت رو درگیر این مسائل نکن. بیا تا با عشق مسئله...
- وای جنازه! شما با خودتون جنازه حمل می کنید؟


من این رویا را خیلی دورتر از موعود تحمل می کنم! فرقی نمی کند. من آرزو دارم آزادانه پرواز کنم. از طرق آسمان آبی در قلبم . آسمان آبی دور از ذهن که در فردا ها جاری می شود.

Blue Sky in My heart

فقط در سکوت- کلمات
فقط در تاریکی - نور
فقط در مرگ- زندگی
به مبارزه شاهین ها نگاه کن؛ در آسمان خالی.

مزاحم شدم؟ میشه سوال بپرسم؟
1،2

هرگز ناامید و دلسرد نمی شم!
معتقدم حتی کوچکترین جرقه ها هم می تونن آتشی بزرگ به پا کنن.


بسیار سفر باید تا پخته شود خامی!


پاسخ به: ماجراهای مرموز مدرسه هاگوارتز
پیام زده شده در: ۱۸:۵۵:۳۳ چهارشنبه ۲۷ فروردین ۱۳۹۹

گریفیندور، مرگخواران

پیتر جونز


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۳:۵۳:۳۴ دوشنبه ۲۶ اسفند ۱۳۹۸
آخرین ورود:
۲۰:۰۸:۱۰ سه شنبه ۱۱ شهریور ۱۳۹۹
از محله ی جادوگران جوان تحت آموزش هاگوارتز
گروه:
کاربران عضو
گریفیندور
ایفای نقش
مرگخوار
پیام: 143
آفلاین
اما دابز در حالی که نزدیک بود گریه اش بگیرد دوباره گفت:
_پروفسور من خیلی درد دارم. ماره نیشم زده
_فرزندم خیلی درد داره؟
_بله پروفسور
_فرزندان روشنایی بیاین پایین که یه فکری به حال اما بکنیم

چندین ساعت بعد

محفلی ها پیاده شدن و سعی کردن به قیافه خوشحال لرد جواب ندن چون یه عالمه مرگخوار دورشون بود تازه لرد کم چیزی نبود.

_خب فرزندان اما خوابش برده؟
_ببخشید پروفسور ولی انگار بیهوش شده.

_ساکت،فرزند،گفتیم که اما خوابش برده
_بله چشم

مروپ که می دید رز قشنگش در حال خسته شدن است دوباره همان لحن عصبانیو به کار گرفت و گفت:
_یا بپرین بالا یا از یه تشت دیگه سواری بگیرین

_چشم مروپ جونی

چند ساعت بعد
محفلیا سوار تشت شدن و اماده حرکت بودن آرتور ویزلی هم اما رو تو بغل خودش گرفته بود.
مروپ که آماده حرکت بود دید با کمک فنریر هم نمیتونه حرکت کنه پس گفت:
_سفیدای مامان. من نیاز به یکی دیگه دارم برای هل دادن تشت

محفلیا همین جور به همدیگه میگفتن بره تشتو هل بده تا اینکه دامبلدور گفت:
_من یه فکری دارم. یه دیقه ساکت باشین فرزندان

بعد بلند داد زد:
_هااااگگگگگرییییددددددددد

صدا تا حدی بلند بود که یه عالمه کلاغ از درختای اطراف بلند شدن
_اما پروفسور....

دامبلدور ساکتش کرد و گفت:
_5،4،3،2،1

یهو هاگرید از ناکجا اباد حاضر شد و بایه لبخند ژکوند گفت:
_من حاضرم پروفسور

بعد از اینکه هاگرید و فنریر دست به کار شدن سفر شروع شد.

3هفته بعد...

بالاخره از دور قلعه نمایان شد مرگخوارا و محفلیا جیغ و دست و هورا کشیدند.
تا اینکه...


Darkness can be found in the happiest moments, only if one remembers turning off the lights.

تاریکی رو میشه تو شاد ترین لحظات پیدا کرد، فقط اگه یه نفر یادش باشه که چراغو خاموش کنه.


پاسخ به: ماجراهای مرموز مدرسه هاگوارتز
پیام زده شده در: ۲۲:۲۰:۳۷ دوشنبه ۲۵ فروردین ۱۳۹۹

ریونکلاو، مرگخواران

تام جاگسن


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۹:۴۱ سه شنبه ۶ فروردین ۱۳۹۸
آخرین ورود:
امروز ۳:۰۴:۳۱
از تسترال جماعت فقط تفش به ما رسید.
گروه:
ریونکلاو
کاربران عضو
ایفای نقش
مرگخوار
ناظر انجمن
مترجم
پیام: 473
آفلاین
- اونارو سوار نکنیم گوجه سبز مامان؟
- محفلیون؟ پناه بر خودمان مادر! شما را چه شده؟
- واسه ی خودت میگم توت درختی مامان. این‌جوری سود بدست می‌آریم توی هاگوارتز به دردمون میخوره.
- باشه مادر... فقط گفته باشیم ما کنار آن ریش سفید نمی‌شینیم.
- خیالت راحت باشه آفتاب‌گردون مامان!

مروپ گانت این را گفت و به محفلی ها نزدیک تر شد.
- برسونم سفیدای مامان!

مروپ، که با تلاش های فراوانش و عرق ریختن هایش و کمک خیلی کوچک فنریر که صرفا شامل هول دادن همه تا رسیدن به مقصد میشد، به مقصد رسیده بود؛ این را به محفلی ها گفت.
محفلی ها اما، مسلما به مرگخوارانی که در تشتی با ابعاد 4*5 روی یکدیگر نشسته بودند و در راس آنها، لرد سیاه جاخوش کرده بود، اعتمادی نداشتند.
- نیازی نیست؛ الان تاکسی‌مون میرسه.

جوزفین مونتگومری، با دهن کجی این را به مرگخواران گفت.

- کدوم تاکسی فرزند؟ اگه تاکسی داریم پس چرا 6 ساعته که اینجا ایستادیم؟
- ... دارم خودکفایی‌مون رو به مرگخوارا نشون میدم پروف.
- دروغ فرزند روشنایی؟ این بود آموزه های‌ محفل؟

مروپ که آفتاب را بر روی سر "عزیز مامان" را می‌دید، برای سوخته نشدن پوست "عزیزش" گفت:
- بالاخره سوار می‌شین یا نه؟
- معلومه که سوار می‌شیم مروپ جونی! بیاین بالا رفقا!
- مطمئنی فیگ؟
- بسپارش به من پروفسور.

خانوم فیگ با اطمینان خاطر دادن به دامبلدور، محفلی هارا برای سوار شدن درون تشت به صف کرد.

- کجا؟! 15 گالیون میشه.

لرد ولدمورت این را به محفلیون در حال تلاش برای سوار شدن گفت.

- حالا با مروپ جونی به توافق می‌رسیم ما.

چندساعت بعد

محفلی ها با تلاش های چندین ساعته، بالاخره موفق به سوار شدن درون تشت بانو مروپ شدند.
- این مارِ نیشم زد پروفسور!

تازه دردسر اصلی شروع شده بود!


ویرایش شده توسط تام جاگسن در تاریخ ۱۳۹۹/۱/۲۵ ۲۲:۲۶:۳۰
ویرایش شده توسط تام جاگسن در تاریخ ۱۳۹۹/۱/۲۵ ۲۲:۲۷:۲۸
ویرایش شده توسط تام جاگسن در تاریخ ۱۳۹۹/۱/۲۵ ۲۲:۲۷:۵۰

آروم آقا! دست و پام ریخت!



پاسخ به: ماجراهای مرموز مدرسه هاگوارتز
پیام زده شده در: ۲۱:۳۷:۱۵ دوشنبه ۲۵ فروردین ۱۳۹۹

اسلیترین، مرگخواران

مروپ گانت


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۶:۲۸ شنبه ۲۷ مرداد ۱۳۹۷
آخرین ورود:
امروز ۰:۴۰:۵۸
از زیر سایه عزیز مامان
گروه:
کاربران عضو
اسلیترین
ایفای نقش
ناظر انجمن
مرگخوار
پیام: 388
آفلاین
مرگخواران که بر اثر دود اگزوز اتوبوس همچنان سرفه می کردند با ناامیدی به بالا و پایین خیابان نگاهی انداختند.

همان لحظه، جلوی در خانه ریدل ها

مروپ همچنان با تشتی از آب منتظر ایستاده و با نگاهی بیخیال به افق زل زده بود. بلاخره با ناله مچ دستش به خودش آمد.

-بابا بسه دیگه مروپ مامان! بچه هات رفتن و تموم شد! داری برا کی یه ساعت منو تکون میدی؟ مگه نمیدونی من آرتروز دارم؟
-واقعا رفتن مچ مامان؟! فرزندان مامان رفتن و منو با یه تشت آب توی دستم جا گذاشتن؟ مادری هستم فراموش شده؟ انگار نه انگار سالمندان هم دل دارن...دلشون می خواد برن تعطیلات خب.

اما مروپ، زن روزهای سخت بود و به این سادگی ها قصد تسلیم شدن نداشت. سوار تشت مذکور شد و کشان کشان به سمت هاگوارتز به راه افتاد.

شاید فکر کنید تشت وسیله حمل و نقل مناسبی نیست، اما اشتباه می کنید؛ تشت بسیار هم برای حمل و نقل مناسب است! مثلا مروپ توانست در مدت یک ساعت یک متر از مسیر را طی کند و این خود موفقیتی شگفت در این عرصه به شمار می آید! بلاخره پس از یک هفته سر خوردن با تشت، مروپ به نزدیک فرزندان آواره اش در گوشه خیابان رسید. در حالی که عینک آفتابی اش را در می آورد از تشت آلبالویی اش پیاده شد.
-مامانو جا گذاشتین و رفتین! ولی یه مامان هیچ وقت فرزندانشو ول نمیکنه بره. برسونمتون فرزندان مامان؟
-مادر جان، دقیقا ما کجای این تشت سوار شده تا شما، ما را برسانید؟
-دو پیازه مامان، اصلا نگران جا نباش. تمام میوه هامو توی همین تشت می شورم. تا الان یک بار هم برا میوه هام جا کم نیاورده و ناامیدم نکرده!
-خیالمان آسوده شد مادر! نه اینکه ما و یارانمان میوه می باشیم، قطعا جا خواهیم شد.

مرگخواران که دیگر از آمدن وسیله حمل و نقل دیگری به آن منطقه ناامید شده بودند، با اکراه سوار تشت شدند و بر روی کله یک دیگر نشستند. در آخر نیز لرد سوار شد و بر روی کوهی از مرگخواران نشست.

صدای مروپ در بین کوهی از مرگخواران به صورت ضعیفی به گوش رسید.
-اممم...کلم بروکلی مامان؟ راستش یکم تعداد بیشتر از انتظار مامان بود برای همین تشت مامان قابلیت سر خوردن خودکارش رو از دست داده. ولی اصلا نگران نباشی ها، یه مرگخوار از خود گذشته مامان از پشت هولمون بده راه میوفته!
-فنر؟

و فنریر بود که ساعت ها و ساعت ها عرق ریزان و خسته، تشت و کوهی از مرگخواران را به سمت هاگوارتز هول می داد تا اینکه به جماعتی عظیم با مو های قرمز در گوشه ای از خیابان رسید.


ویرایش شده توسط مروپ گانت در تاریخ ۱۳۹۹/۱/۲۵ ۲۱:۴۰:۴۲
ویرایش شده توسط مروپ گانت در تاریخ ۱۳۹۹/۱/۲۵ ۲۱:۴۹:۴۴



پاسخ به: ماجراهای مرموز مدرسه هاگوارتز
پیام زده شده در: ۲۰:۳۶:۲۹ دوشنبه ۲۵ فروردین ۱۳۹۹

اسلیترین، مرگخواران

ماتیلدا گرینفورت


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۵:۴۷ دوشنبه ۲۲ خرداد ۱۳۹۶
آخرین ورود:
دیروز ۲۱:۲۳:۲۰
گروه:
کاربران عضو
ایفای نقش
اسلیترین
مرگخوار
مترجم
پیام: 45
آفلاین
هنوز 100متر هم از خانه دور نشده بودند که از کاپوت ماشین، دود سیاهی بیرون زد. از قرار معلوم نشانه ی خوبی نبود. جماعت مرگخوار که به دلیل کمبود جا خیلی فشرده خودشان را در ماشین جا داده بودند برای تعمیر پراید لوکسشان مجبور به پیاده شدن، شدند. اولین کسی که کنار در بود، دستگیره را کشید تا پیاده شود، به دلیل حجم بالای نفرات، انفجاری از همه نقاط آن خودرو رخ داد که باعث شد به قبرستان ماشین ها در کنار دیگر دوستان خود بشتابد.
مرگخواران که از قبل هم به دلیل چپاندن وسایلشان در ماشین به قدر کافی کلافه بودند با سکوت از وسایل و قطعات منهدم شده که زمانی اسمش ماشین بود خداحافظی کردند.
همه در افکار خود به دنبال چاره ای میگشتند که ناگهان ...

_عه ارباب، اتوبوس گرفتن بشیم؟

با این حرف همه ی سر ها به طرف رابستن برگشت.
_فقط نظر دادن شدم تصمیم با ارباب بودن میشه.

و باز همه ی سرها به طرف لرد برگشت همه منتظر تصمیم نهایی او برای ادامه ی سفر بودند اما تا برگشتند با جای خالیه او مواجه شدند.
لرد جلوتر از همه و خیلی ریلکس درحال رفتن به سمت اتوبوس بود و بدین ترتیب بقیه ی مرگخواران نیز پشت سر او راه افتادند. هنوز نرسیده بودند که اتوبوس به راه افتاد و با وجود فریاد های مرگخواران برای ایستادنش دور و دور تر شد و تنها دود های اگزوزش را به خورد مرگخواران داد.


ویرایش شده توسط ماتیلدا گرینفورت در تاریخ ۱۳۹۹/۱/۲۵ ۲۱:۰۵:۲۴

He deals the cards as a meditation
And those he plays never suspect
He doesn't play for the money he wins
He don't play for respect

He deals the cards to find the answer







شما می ‌توانید مطالب را بخوانید
شما نمی توانید عنوان جدید باز کنید
شما نمی توانید به عنوان‌ها پاسخ دهید
شما نمی توانید پیام‌های خودتان را ویرایش کنید
شما نمی توانید پیام‌های خودتان را حذف کنید
شما نمی توانید نظر سنجی اضافه کنید
شما نمی توانید در نظر سنجی ها شرکت کنید
شما نمی توانید فایل‌ها را به پیام خود پیوست کنید
شما نمی توانید پیام بدون نیاز به تایید بزنید
شما نمی توانید از نوع تاپیک استفاده کنید.
شما نمی توانید از HTML در نوشته های خود استفاده کنید
شما نمی توانید امضای خود را فعال/غیر فعال کنید
شما نمی توانید صفحه pdf بسازید.
شما نمی توانید پرینت بگیرید.

[جستجوی پیشرفته]


هرگونه نسخه برداری از محتوای این سایت تنها با ذکر نام «جادوگران» مجاز است. ۱۳۹۹-۱۳۸۲
جادوگران اولین وبسایت فارسی زبان هواداران داستان های شگفت انگیز هری پاتر است. به عنوان نخستین خاستگاه ایرانی ایفای نقش مبتنی بر نمایشنامه نویسی با محوریت یک اثر داستانی در فضای مجازی، پرورش و به ارمغان آوردن آمیزه ای از هنر و ادبیات برجسته ترین دستاورد ما می باشد.