هری پاتر نخستین مرجع فارسی زبان داستان های شگفت انگیز هری پاتر

هری پاتر نسخه موبایل


در حال دیدن این عنوان:   1 کاربر مهمان





پاسخ به: كلاس ماگل شناسي
پیام زده شده در: ۱۳:۳۴:۳۰ جمعه ۳۱ مرداد ۱۳۹۹

هافلپاف، محفل ققنوس

زاخاریاس اسمیت


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۲:۵۶:۱۴ دوشنبه ۱۱ فروردین ۱۳۹۹
آخرین ورود:
امروز ۱۱:۴۹:۴۱
از وقتی که ناظر بشم....
گروه:
کاربران عضو
هافلپاف
ایفای نقش
محفل ققنوس
مترجم
پیام: 242
آفلاین
تکلیف جلسه دوم


روزی نبود که زاخاریاس در مرکز توجه نباشد. بعد از فاجعه ای که در کلاس ماگل شناسی رخ داد و خطر ریز ریز شدن از بیخ گوشش گذشت، هر روز پسرانی از گروه های دیگر میامدند تا از او راز تغییر شکلش به زاخاریاسه را بپرسند. درست بود که بازدید از هاگزمید را از او گرفته بودند اما ارزشش را داشت. بعد از گذشت چند هفته دیگر کسی به سراغ زاخاریاس نمیامد تا او از آنها گالیون بچاپد و راز تبدیل به زاخاریاسه را بگوید. دیگر او تبدیل به دانش آموز معمولی شده بود، مانند دانش آموزان معمولی درس میخواند و تفریحات معمولی داشت. دیگر داشت زاخاریاس دیوانه میشد:
-من عادت ندارم کسی به من توجه نکنه. دیگه حتی هافلپافی ها هم به من توجه نمیکنن. دختری هم ندارم که جهیزیشو آتیش بزنن. آخه این درسته؟

دیگر حتی آنقدر هم نمره اش بد نمیشد که به خاطر آن در مدرسه سوژه شود.چند بار زاخاریاس سعی کرد امتحانش را بد بدهد تا باز هم سوژه شود اما انگار امتحانها به طرز عجیبی آسان شده بودند.
-بذار ببینم نمره امتحان ماگل شناسیم چند شده.

روی تابلوی اعلانات مدرسه کاغذی پوستی حاوی نمرات دانش آموزان کلاس ماگل شناسی گذاشته بودند و زاخاریاس دنبال نمره اش میگشت:
-پرنگ، دیگوری، پافت، آهان اسمیت!

طبق معمول نمره شانزده گرفته بود. نه خوب و نه بد. کاملا متوسط. اما اسمش روی تابلو توجهش را جلب کرد:
-زاخیار؟زاخیار اسمیت؟

اسمش را روی تابلو اشتباه نوشته بودند. بالاخره چیزی پیدا کرد که به خاطر آن در مرکز توجه باشد. از تک دانش اموزان میپرسید:
-اسم منو بخونید رو دیوار. ببینید چی نوشته؟
-نوشته زاخاریاس اسمیت.
-نه با دقت تر ببین.
-اهان نوشته زاخیار. هه هه.

همان خنده زورکی تنها چیزی بود که نصیب زاخاریاس شد. ناراحت شد. دوباره به سراغ چیزی رفت که با آن جلب توجه کند که ناگهان فکری در ذهنش جرقه زد:
-خیار.... آره خودشه. باید زاخیار اسمیت بشم. میوه نمای خیار.

کلاس اصول سلامت و تغذیه جادویی

-که گفتی میخوای میوه نما بشی زاخاریاس مامان؟
-آره لطفا یاد بدید چجوری من میوه نما بشم. میخوام خیار بشم.
-اما من بلد نیستم میوه نما بشم.زاخاریاس مامان.
-پس چرا دیروز دیدم تنهایی توی کلاس داشتین تبدیل به خربزه عسل میشدین؟

مروپ داشت وسایلی که برای محاکمه غذای مضر اورده بود جمع میکرد. از سیریشی زاخاریاس خوشش نیامد. به طور کاملا اتفاقی از روی قصد پایش به پاتیلی پر از آب جوش خورد و روی پای زاخاریاس ریخت.
-ای وای سوختی عزیز مامان؟ ببرمت پیش خانم پامفری؟

زاخاریاس انقدر مشتاق بود که با وجود آتش گرفتن پایش مدام به مروپ نزدیک و نزدیک تر شد:
-من میخوام میوه نما بشم. به هر قیمتی که شده. اگه نظارت این کلاسو داشتم...
-خیلی خب. پس باید مهمون میوه پارتی مامان بشی.

روز بعد

با این شکم زاخاریاس از میوه باد کرده بود اما به گفته خودش ارزشش را داشت. جلوی در حیاط هاگوارتز نشسته بود و منتظر طعمه بود. ناگهان دختری جست و خیز کنان دید که به سمت کلاسش میرفت. فرصت را غنیمت شمارد و تبدیل به خیار شد:
-آخ جون خیار. جیییییییییغ. یه دماغ روی خیار هست!

بار اول گند زده بود. حالا همگی میفهمیدند که خیار جلوی حیاط را نباید بخوردند چون دماغش را هنوز نتوانسته بود در خیار بیاورد. اینبار جلوی زمین کوییدیچ منتظر بازیکنان تیم رقیب ایستاد. ایندفعه بازیکنان تیم هافلپاف به سمت ززمین برای تمرین میرفتند که گربه ای که ردای کوییدیچ پوشیده بود او را دید.و از آنجایی که گربه ها از خیار به طرز نامعلومی میترسند، گربه به در زمین خورد و بیهوش شد.
-آیییییریییییین!
-بد بخت شدیم! جست و جو گرمون رو از دست دادیم.
-پس این زاخاریاس کجاست؟ مرلین لعنتش کنه.همیشه دیر میاد.

این بار بیشتر گند زده بود. ایندفعه او خودی را مصدوم کرده بود. پس بعد از اینکه بازیکنان سمت درمانگاه رفتند، زاخاریاس پاشد و ایندفه داخل قلعه رفت.
-مثل اینکه بدبختی های من تمومی نداره. نه حسن دسترسی منو میده نه مافلدا منو مدیریتو تقدیم من میکنه. حالا هم که زدم بازیکن کوییدیچ خودمونو مصدوم کردم. آخه این درسته؟

بالاخره زاخاریاس جایی مناسب در قلعه پیدا کرد. راهرویی شلوغ که در ان همه به راحتی او را میدیدند و میتوانست او آنها را سر کار بذارد. اولین کسی که او را دید فیلچ بود که گفت:
-امان از این بچه ها. خیار هاشونم که اینجا میریزن روی زمین تا منو اذیت کنن. پس کی اینا آدم میشن؟

فیلچ خیار را در سطل آشغالی انداخت و سطل آشغال هم حخیار را بلعید و در اعماق شکمش حبس کرد. با این که زاخاریاس از شکل میوه نمایش در آمده بود، اما هنوز هم در سطل گیر کرده بود. زاخاریاس فریاد زد، کمک خواست و اشک ریخت. اما کسی به داد او نرسید.


روز ها بعد بچه ها تمام درباره ناپدید شدن پسری هافلپافی حرف میزدند که عقده جلب توجه داشت.





هرکسی از ظن خود شد یار من

از درون من نجست اسرار من


تصویر کوچک شده


پاسخ به: كلاس ماگل شناسي
پیام زده شده در: ۲۱:۰۴:۵۰ چهارشنبه ۲۹ مرداد ۱۳۹۹

اسلیترین

سوروس اسنیپ


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۲۱:۱۵ دوشنبه ۹ مهر ۱۳۹۷
آخرین ورود:
امروز ۰:۱۸:۵۵
از هاگوارتز-تالار اسلیترین
گروه:
ایفای نقش
اسلیترین
کاربران عضو
مترجم
پیام: 174
آفلاین
*ارائه تکلیف جلسه دوم*


■کلاس ماگل|باکمالات|شناسی■

●با تدریس پروفسور لسترنج●


گاهی در زندگی روز هایی میرسند روایت گر تلخی، با خود میگوییم امروز روز من نیست.
این روز من نیست ها میشود،ماه،ماه من نیست و یا حتی سال سال من نیست.
البته لازم نیست حتما تلخ باشند، همین که ناخوشایند باشند یا حامل اتفاقات و لحظاتی که کاممان شیرین نباشد ،کفایت میکند.

-داری اینجا چیکار میکنی؟
-عه! چه زود اومدی سیوروس.
-یادم میاد ازت فقط پرسیدم اینجا چیکار میکنی؟
-من؟
-آره دقیقا تو.
-خوب من، من چیز دیگه!
-چیز؟
-چیز،چیز ینی چیز خب...آها چیز دیگه.
-دارم خسته میشم.
-نه، نه، ببین خب تو دیر کردی گفتم من بجات چند خطی بنویسم تا برسی، قلم پر و کاغذ هم که بود، منم خَیر!
-لازم نکرده! برو بیرون.

*و شخص مورد نظر سوسکی وار پیش از آنکه مورد اصابت ترکش های خشم و غضب سیوروس قرار گیرد، از صحنه خارج میشود.*

کاغذ نوشته های پسرک پاچه خار را از روی میز بر میدارد.
در همین حین که پیش از مچاله کردنش با چشم های تیز بینش سطل زباله را هدف میگیرد کنجکاوی عنان از دست داده و بر سیوروس چیره میشود برای خواندن تکلیف نیمه نوشته شده.

*چند دقیقه بعد*

-زیبا بود اما برازنده ی سطل زباله. حالا میتونی به نگاه کردن پنهانی از درز در و زمین دست بکشی چون من واکنشی برای خزعبلاتت نخواهم داشتم.
-

پس از برخورد کاغذ مچاله شده به سطح تهتانیه سطل، پسرک ناامیدانه مسیر راه رو را در پیش گرفت و در افق ناپدید شد.
سیوروس خسته تر از پیش روی صندلی نشست و سرش را روی دست های گره خورده اش که میز را تکیه گاهی محکم یافته بودند گذاشت.
فکر کردن به اتفاقات امروزش کلمات کاغذ مچاله شده را برایش ملموس تر میکرد.

*فلش بک: چند ساعت پیش - حیاط هاگوارتز *

دانش آموزان، با جنب و جوش و ذوق و شوق فراوان جیغ میکشیدند و ابراز خوشحال میکردند.
صف دانش آموزانی که برای خواندن تابلو اعلانات جمع شده بودند به قدری زیاد بود که سیوروس وقت و حوصله پیوسطن به آن ها را نداشته باشد.

- هی سیو میخوای بدونی اونجا چخبره؟
- برام اهمیتی نداره. شاید بعدا برای خوندنش بیام الان فرصت ندارم.
-نمیخواد خودم بهت میگم. برای اولین بار مدیریت مدرسه میخواد که با خانواده هامون به اردو بریم. این خیلی خوبه مگه نه؟
- نه.

دانش آموز لرزان با بهت به مسیر رفتن سیوروس خیره شد. با خود فکر میکرد حتی این خبر هم سیوروس سرد را به وجد نیاورده، آیا او اصلا میتواند خوشحال شود؟
در سوی دیگر سیوروس با غبار سیاهی از افسردگی که اطرافش را فرا گرفته بود با قدم هایی بی هدف بی اختیار به سمت تپه های اطراف بید کتک زن میرفت.
کلمه خانواده احتمالا درد ناک ترین زخم را به روح او وارد میکرد.
نقطه ضعفی که از نداشتن ها بر انگیخته شده بود،
از حسرت ها.

*پایان فلش بک*

باید تکلیف این جلسه را مینوشت!
سرش را از روی میز بلند کرد و قلم پرش را در دست گرفت.

*پایان*


ویرایش شده توسط سوروس اسنیپ در تاریخ ۱۳۹۹/۵/۲۹ ۲۱:۱۱:۴۴
ویرایش شده توسط سوروس اسنیپ در تاریخ ۱۳۹۹/۵/۲۹ ۲۱:۱۷:۱۸
ویرایش شده توسط سوروس اسنیپ در تاریخ ۱۳۹۹/۵/۳۰ ۳:۵۷:۴۲

به طلا همچو سنگ بنگر...
se.sn_sli


پاسخ به: كلاس ماگل شناسي
پیام زده شده در: ۲۰:۴۵:۴۲ چهارشنبه ۲۹ مرداد ۱۳۹۹

اسلیترین

ماریوس بلک


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۲:۰۷:۳۱ دوشنبه ۱۳ مرداد ۱۳۹۹
آخرین ورود:
دیروز ۲۱:۲۶:۰۱
گروه:
کاربران عضو
اسلیترین
ایفای نقش
پیام: 15
آفلاین
تکلیف 2


به حرکت انگشتان کشیده اش روی بدن گربه خیره شد. مالکانه نوازشش می کرد. عادتش بود. خودش را مالک همه چیز و همه کس می دانست... مالک این خانه، این ثروت و این خاندان.

- میدونی چرا اینجایی مگه نه؟

می دانست. ولی آدمی است دیگر. اعتقادی به توضیح دادن خودش ندارد.

-از اول نحس بودی. مشئوم و نامبارک. الان هم آبرومون رو به بازی گرفتی طالع نحس! اونا میگن من یه فشفشه بزرگ کردم. یه موجود بدیمن و بی استعداد. البته بدیمن که هستی، ولی بی استعداد هم هستی ماریوس؟

نبود. ولی استعداد هایش توی زمینه ای نبودند که فینیاس بپسندد.

- چرا با آبروی من بازی می کنی؟

- داشتن یکم انسانیت باعث میشه با آبروتون بازی کرده باشم؟

بالاخره سرش را بالا آورد. برق ناخوشایندی توی چشم های روشن بلک مسن تر بود.

- تو یه بلکی یا یک ماگل؟

جواب های واضح را هم باید با صدای بلند بیان کرد؟
***


آدم ها به دو دسته تقسیم می شوند. دسته ی اول آدم هایی هستند که عجیب بودنشان کاملا واضح و مبرهن است و دسته ی دوم، سعی می کنند تفاوت هایشان را پنهان کنند. کلا چیزی به نام انسان عادی وجود ندارد.

- فینیاس باهاش حرف زده. دیشب. لزومی نداره تو دخالت کنی!
- یه جوری صحبت نکن انگار این مسله به ما ربط نداره!

با شنیدن صدای جر و بحث عموزاده هایش متوقف شد . وقتی آنقدر بلند صحبت می کردند که صدایشان در تمام خانه پیچیده بود هم کارش استراق سمع محسوب می شد؟

***


- تا حالا شده احساس کنی از اطرافیانت متنفری؟ انقدر متنفر که میخوای تنها باشی و هیچکس رو نبینی ولی بخوای یکی باشه که در مورد این تنفر باهاش حرف بزنی؟


انتظار جواب نداشت. هنوز موفق نشده بود گیاهان سخنگو پرورش دهد.

- میدونی مشکل چیه ماری؟ اینه که مهم نیست چه بلایی سرت میاد. مهم اینه که چجوری از پسش برمیای. راهکارت براشون مهم تره.

برگ های سبز رنگ گیاه را نوازش کرد. رشد کرده بود و به مرحله ی بهره برداری نزدیک می شد. برعکس خودش خواهان هم زیاد داشت. برعکس خودش که توسط بزرگ خاندان بلک حمایت نمی شد و طرد شده بود. برعکس خودش که وقتی حسابش در گرینگوتز بسته شد مجبور شد دنبال یک راهکار جدید برای کسب درآمد برود و گویا راهکار تازه اش مورد پسند خانواده اش نبود.

- می دونی چیه... من یه دسته جدید از آدم ها کشف کردم. متاسفانه این دسته فکر می کنن متفاوت بودن یه ضعفه! چون باعث میشه توسط جامعه طرد بشی و آبروی خانوادتو ببری. نمی فهمم چرا یه همچین تفکری دارن. موجودات متحجر!


قیچی کوچکی برداشت و برگ های قابل استفاده ی گلدان را برید. اینکه او با گلدانش درد و دل می کرد به دلیل صمیمیت بین شان نبود. از سر ناچاری بود.

- ولی می دونی چیه... هر چقدر هم که ذهنم رو درگیر کنه به نظرم تفاوت داشتن بد نیست و اینم می دونم که نباید طبق الگوی بقیه پیش برم ولی...

سکوت کرد. جمله ی بعد از این "ولی" از فهم گلدان خارج بود. گلدان خانواده نداشت. گلدان درک نمی کرد که چگونه ممکن است از اطرافیانت متنفر باشی و در عین حال احساس مسئولیت کنی. گلدان نمی دانست که خون، خون را می کشد... که ماریوس هر چقدر هم با اصول خانواده اش مخالف باشد باز هم پسر کیگانوس بلک است. و باز هم نام این خاندان را یدک می کشد.


.Even if a snake is not poisonous, it will always act as if it carries venom in its fangs.


.Estoy orgulloso de ser un Slytherin.


پاسخ به: كلاس ماگل شناسي
پیام زده شده در: ۱۶:۴۵:۵۶ چهارشنبه ۲۹ مرداد ۱۳۹۹

گریفیندور، مرگخواران

الکساندرا ایوانوا


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۲۳:۳۸:۳۶ پنجشنبه ۱۹ تیر ۱۳۹۹
آخرین ورود:
امروز ۱:۴۳:۴۴
گروه:
کاربران عضو
گریفیندور
ایفای نقش
مرگخوار
پیام: 90
آفلاین

سلام پروفسور لسترنج.

تکلیف جلسه دوم کلاس ماگل"باکمالات"شناسی:

ایوانوا با آن موها پَلَشت و چشمان از حدقه بیرون زده اش از کلاس ماگل شناسی بیرون آمد. خسته و گرسنه بود. البته گرسنه بودنش چیز جدیدی به حساب نمی آمد. نگاهی به بچه های اطراف کرد که تا او وارد میشد، خود را پس میکشیدند. سری تکان داد.
-برام مهم نیست.

برایش مهم نبود.
وارد خوابگاه دختران شد. نگاهی به اطراف انداخت. عجیب بود تا حالا دقت نکرده بود... همه ی آنها محدوده ی مربوط به تخت و وسایلشان را تزئین کرده بودند. به محدوده ی لاوندر نگاهی انداخت. کمد کوچکی را مخصوص لباس های مدرسه اش گذاشته بود و روی کمد برچسبی چسبانده بود که رویش نوشته بود: "لباس های مدرسه". صندوقچه ای هم مخصوص قلم پر ها گذاشته بود. آینه ی کوچک و زیبایی هم روی یک میز کوچک قرار داشت.
به محدوده ی خودش نگاهی انداخت... وقتی بیدار شده بود به خود زحمت جمع کردن تختش را نداده بود و به همین منظور ملحفه و رو تختی اش در هم پیچیده شده بودند. در ضمن تعدادی قلم پر شکسته هم میان ملحفه ها به چشم میخورد.
آهی کشید و روی کپه ی ملحفه ها نشست. بعد از چند دقیقه خم شد تا لباسش را که طی کلاس ماگل شناسی بوی عرق گرفته بود، عوض کند. اگر کس دیگری بود با باز کردن در کمدش به وحشت می افتاد. تمام لباس ها، از رداها گرفته تا لنگه کفش هایش با هم در کمد چپانده شده بودند. به زور ردایی کهنه را از میان لباس ها بیرون کشید.
دوباره روی تختش نشست منتها این بار صدای شکستن چیزی به گوشش خورد. بلند شد و آینه اش را که شکسته بود از زیر ملحفه ها بیرون کشید. در آینه نگاهی به خودش کرد. به صورت دراز و موهای کثیف و دهان گشاد و چشمان از حدقه بیرون زده اش نگاه کرد.
خودش را دوست داشت. خیلی. ولی این مهم نبود. مهم این بود که دیگران دوستش داشته باشند.
-مهم نیست.

برایش مهم بود. خیلی. میخواست دیگران دوستش داشته باشند. ولی او عجیب بود. مثل بقیه نبود. یا حداقل مثل اکثریت. میخواست مثل بقیه دختران نگران موها و ناخن هایش باشد. و نگران رنگ لباس شبش.
از خوابگاه بیرون آمد و به سوی حیاط مدرسه به راه افتاد. تا وارد شد جمعی از دختران کنار کشیدند.
-اَه اَه! باز این دختر شلخته پیداش شد!

حس بدی پیدا کرد.
-شلخته!

بر خلاف همیشه که سرش را بالا میگرفت و بدون اعتنا میگذاشت، درخودش فرو رفت. او شلخته به معنای واقعی بود! همه اورا به خاطر شلختگی اش مسخره میکردند. ولی او همینطوری به دنیا امده بود و نا مرتب بودن و شلختگی تو وجودش بود. ولی اگر میخواست دیگران دوستش داشته باشند، باید تغییر میکرد. ولی خودش را با همین ویژگی هایش دوست داشت نه جور دیگری.
وسط حیاط ایستاد. نیم ساعت به شروع کلاس اصول تغذیه و سلامت جادویی مانده بود. ساندویچی از توی کیفش برداشت و شروع به خوردن کرد. چند دقیقه بعد چشمش افتاد به تام و آگلانتاین که با هم به سوی او می آمدند.
چشمانش برق زد.
-سلام الکس.
-سلام چطوری؟

نگاهی به آگلانتاین، پیر مرد ژولیده و کثیفی که موهایش را شانه نزده بود انداخت. و یک نگاه به تام که اعضای بدنش را با تف غلیظ رودولف سر جایش نگه داشته بود. جای دو تا دست تام با هم عوض شده بود. لبخندی به پهنای صورت کج اش زد.
-ارباب کارت دارن. برو خونه ریدل ها. گفتن عجله کن. من به بانو مروپ میگم چرا سر کلاس حاضر نشدی. حتما میفمن.
-اوهوم... باشه مرسی.

لبخندی بین آن سه نفر رد و بدل شد.

خانه ریدل ها...

-ارباب؟!
-کیه؟!
-منم. الکساندرا ایوانوا.
-اها! بیا تو کج و کوله.

لحظه ای درنگ کرد...ارباب به او میگفت کج و کوله. با این حال اورا احضار کرده بود تا ماموریتی به او بدهد. مرگخواران او را در خانه ریدل ها کنار نمیزدند. خیلی از آنها عجیب و نا متعارف بودند و همین ویژگی هایشان آنها را دوست داشتنی میکرد.
کج و کوله؟ آره او کج و کوله و بی نهایت شلخته بود! این ویژگی اش بود. و او خودش را به همین صورت دوست داشت.

"ایوا"




پاسخ به: كلاس ماگل شناسي
پیام زده شده در: ۱۴:۲۰:۰۶ یکشنبه ۲۶ مرداد ۱۳۹۹

گریفیندور، محفل ققنوس

لاوندر براون


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۹:۲۸:۰۲ دوشنبه ۱۶ تیر ۱۳۹۹
آخرین ورود:
۱۸:۲۶:۳۲ چهارشنبه ۲۶ شهریور ۱۳۹۹
از یک جای قشنگ
گروه:
محفل ققنوس
کاربران عضو
گریفیندور
ایفای نقش
پیام: 122
آفلاین
سلام پروفسور لسترنج!
یه خورده سخت بود هااا
****************************

لاوندر از کلاس ماگل باکمالات شناسی بیرون آمد.آن روز بر خلاف روز های دیگر موهایش را به زیبایی شانه زده بود و لباسی تمیز و اتوکشیده به تن داشت. از تکلیف دشوار آن روز و البته نقد استاد از تکلیف قبلی اش دلخور بود. دلخوری اش باعث می شد محکم قدم بردارد و پا به زمین بکوبد. موهای مواج و بلندش روی پشتش می رقصیدند.
این می توانست بدترین، نفرت انگیز ترین و اعصاب خرد کن ترین روز تحصیلش در هاگوارتز نام گذاری شود. حالش اصلا خوب نبود. دیگر آن تکنیک های فلسفی غیر مستقیم و مستقیم جواب نمیداد. باورش نمیشد که یک مرگخوار چشم چران بتواند چنان مغز باهوش و نکته سنجی داشته باشد.
تنها کسی که می توانست حالش را خوب کند، رونالد بود. اما وقتی نگاهش به او و هرماینی افتاد، با قدم هایی محکم تر و قلبی دلخور تر، از عشقش دور شد.

خوابگاه دخترانه ی گریفیندور

-خیلی امروز خوشگل شدی هااا!
-باز خالی بستی پروتی؟

اما از لحنش معلوم بود حسابی کیف کرده است.
-نه؛جدی میگم! همیشه دلم میخواست موهام مثل تو باشه. چرا همیشه شونه شون نمیکنی؟
-حالا امروز که شونه کردم چی شد مثلا؟
-امروز چی شد؟ هیچی، اینکه رون میخواد ببیندت که هر روز اتفاق میفته!
-راست میگی پروتی؟
-نه دروغ میگم.
-وای خداجون! الان میرم پایین!

انگار نه انگار که چند دقیقه پیش در امواج اقیانوس غم در حال غوطه خوردن بود. پله ها را هفت تا یکی کرد تا به سالن اجتماعات رسید.
-رون!
-اممم...سلام لاوندر!

لاوندر نگاهی به اطراف انداخت . هیچ مزاحمی در آن اطراف نبود.
-میخواستی منو...ببینی؟
-میخواستم بهت بگم که...
-چی؟
-وقتی موهات رو شونه میکنی، خیلی خوشگل میشن!
-واقعا؟

از شدت ذوق به نفس نفس افتاده بود.
-اممم.

رونالد از این شرایط معذب شده بود و این پا و آن پا میکرد.
-آره خوب... خیلی مواج و قشنگ میشن...
-وای جدا؟

و چند قدمبه رون نزدیک شد. رون بیشتر معذب شد.
-آره دیگه...فقط میخواستم بگم که... خیلی خوشگل شده بودی امروز...
-چه فایده از زیبایی؟ تو که همیشه با هرماینی می گردی!
-آره خب...راستش...

لاوندر او را در بر گرفت. نفس های رون تند شد. میخواست هرچه سریع تر رهایی یابد. لاوندر در گوش او نجوا کرد:
-من یه گریفیندوری ام...جسور وشجاع...هیچ چیز نمیتونه بهم آسیب بزنه..به جزتو...فقط تویی که بهم...آسیب میزنی...یه کمی..بیشتر...باهام..مهربون باش رون!

رون خودش را از او جدا کرد:
-سعی میکنم...شب بخیر!

و به سرعت هیپوگریف از پله ها بالا دوید. لاوندر همانجا ایستاد. سینه اش بالا و پایین میرفت. همه چیز، همه ی آن لحظات، برایش مثل جادو بود؛ مثل معجزه، مثل رویا...
چندین بار خودش را نیشگون گرفت تا از خواب بیدار شود. اما این خواب نبود. همه چیز واقعی بود. خودش را نمیدید. و سالن اجتماعات گریفیندور را...حتی آتشی که در شومینه میسوخت را حس نمیکرد. وجود خودش اهمیتی نداشت..آنچه برایش حقیقی بود، رونالد بود و آن لحظات قشنگی که کنار او گذرانیده بود. سعی میکرد لذت ببرد. با آنکه میدانست رونالد بیلیوس ویزلی متعلق به او نیست. رونالد صرفا برایش نقطه ضعفی بود که میتوانست سوژه تمسخر خیلی از بچه ها باشد.


عشق یه طرفه زندگیتو به فنا میده.
اینو وقتی فهمیدم که به فنا رفته بودم.


پاسخ به: كلاس ماگل شناسي
پیام زده شده در: ۲۱:۴۶:۵۹ شنبه ۲۵ مرداد ۱۳۹۹

هافلپاف

گابریل ترومن old


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۰:۳۲ شنبه ۱۲ مرداد ۱۳۹۸
آخرین ورود:
۸:۵۹:۰۶ سه شنبه ۲۵ شهریور ۱۳۹۹
از ایران
گروه:
شناسه های بسته شده
پیام: 66
آفلاین
-پروفسور تنبیه چی هست حالا؟

دامبلدور:😂دمتون گرم
ترومن:😐
لیسا:😐
ایوان:😐
ترومن:😀یعنط تنبیه نمیشیم؟
دامبلدور حالت رییسانه میگیره
دامبلدور: اونکه میشین باید بخاطر این کارتون برین و تو پیدا کردن کتاب هایی که گابریل میخاد کمکش کنین
لیسا:کدوم گابریل
ایوانا:گابریل ترومن گابریل دلاکور یا گابریل تیت

ترومن:به نکته مهمی اشاره کردی

دامبلدور مرموضانه نگاشون میکنه :به حق ریش مرلین شوخی شوخی با دامبلدورم شوخی حالا منو ایسگاه میکنین برین سریع تیت تو کتابخونه منتظرتونه

کتابخانه هاگواردس
ساعت ۱۰ صبح


تیت:خب باید برین دنبال کتاب هیس غورباغه ها قار قار نمیکنن
،تاریخچه سیاه هاگواردس ،تاریخچه کوییدیچ درزمان قاجاریه
و‌...

تیت همینطور داست کتاب میگفت نزدیک به بیست تا کتاب که به سختی پیدا میشن روبه اونا سپرد

لیسا:خب این تاریخچه سیاه هاگواردس به چه دردش میخوره

ترومن خیلی یواش :بچه ها بیاین اینجا
همه رفتن و ادامه داد
-تیت میخواد حرصه ساعت ۴رو خالی کنه اینجوری گفته اذیت شیم

حالت مغرورانه گرفت به خودش و ادامه داد
-ازونجایی که تو کلاسای معجون سازی استادم دوتا معجون دارم همیشه
لیسا:چی میگی کاری نکن دوباره قهر کنم
ایوانا:لیسا
لیسا:خیله خب حالا ادامه بده

ترومن از جیبش درمیاره
یکدفعه صدای تیت میاد:پیدا کردین

همه مشغول گشتن شدن بعد تیت رفت و دوباره جمع شدن
-خب این معجون عشقه
لیسا:بعله در جریانم 😑😑
ترومن:ببخشید دیگه ،و اینم معجون تغییر شکل با موی گربه هرمیون موقع ناهار میشه و نوبت ماست بریم
چند ساعت گذشت موقعه ناهار شد ولی پیدا نکردن کتاب هارو
ترومن پیش تیت میره:گابریل موقعه ناهار به عنوان ارشد گروه باید باشم(با حالت مغرورانه)
تیت صورتشو کج میکنه:صبح که خوب نیشت باز بود چیشد
ترومن:خدافظ ،لیسا،ایوانا،بریم
لیسا:اه قهرم
همه رفتن ناهار و از دستی کنار ظرف تیت رفتن قبل اینکه تیت بیاد دو تا معجونو ریختن تو غذاش
و رفتن سر میز های خودشون
تیت نشست سر غذا و غذاشو خورد سرسرا خالی شد دوباره رفتن تو کتابخونه بعد ده دقیقه صدای جیغ بلند شد
ترومن:😂بزنین قدش
لیسا:دردسر نشه
ترومن :ن بابا

تیت:عَعععععععع چرا دستام پشمالوعه چرا دارم یجوری میشم

داشت با خودش حرف میزد و جیغ میکشید که پروفسور فیلت ویک از جلوش رد انگار عشقشو دیده بود از خود بی خود شد با همون وضع به سمت پروفسور میدوید
پروفسور از مرلین بی خبر ترسیده بود
پروفسور:هیوووولااااااا این چیه دنبالمه دارن منو ترور میکنن کمک

تیت:عزیزم ویک صبر کن🏃‍♀️🏃‍♀️
ویک:من عزیز تو نیستم نیااااا دنبالم من زن دارَعععععععم
خلاصه ویک یک گوشه گیر افتاد ترومن و لیسا و ایوانا دنبالشون بودنواز خنده خودشون گرفته بودنو که صداشون در نیاد
تیت پروفسور ویک رو بغل کرد
تیت:میدونی چقدر دنبالت بودم
ویک :تو کی هستی ؟ولم کن بابا به ریش مرلین زن دارم
تیت:منم گابریلت
ویک :یک لحظه صبر کن کدوم گابریل ترومن دلاکور یا تیت
تیت :چرا همه منو با اونا قاطی میکنن ،من تیتم گابریل تیت
پروفسور ویک صداشو خش دار کرد :دیگه بدتر ولم کن بابا
تیت صورتشو برد نزدیک پروفسور ویک رو ببوسه اون سه دیگه زمین گاز میزدند که مک گونوگال از راه رسید
مک گونوگال :پروفسور انتظار نداشتم اونم وسط سالن با یک ِغول پشمالو اههههوووم
پروفسور ویک :باور کنید چیزی که میبینید درست نیس بابا مرد حرمت داره نه لذت
تیت کم کم به حالت عادی برگشت اثر داروها از بین رفته بود همینطور که پروفسور ویک رو بغل کرده بود و حالت بوسه بود به خودش اومد
تیت:پروفسور شما بغل من چیکار میکنین؟
ویک:اینو تو باید بگی چت شده؟
مک گونوگال:فک کنم چند تا از بچه ها شوخی بیجایی کردند
ویک:😑😑یعنی پیداشون‌کنم
تیت:پروفسور رو گذاشت ز
زمین و ازش معذرت خواست دیگه سه تا بچه ها طاقت نیاوردن خنده هاشون درومد
تیت از عصبانیت قرمز شد :میدونم باهاتون چکار کنم
و با فریاد به سمتشون رفت :من شماروووووو گیر میارم
مک گونوگال:دیگه نیازی نیس شما به حسابشون برسین با این حجم عصبانیت اون حتی به دامبلدورم رحم نداره

ویک:امیدوارم😐کاری نکنه دردسر بدتری بیفته بخشیدمشون چون دست خودش نبود

خلاصه تیت اینارو گیر اورد و تا یک ماه هرروز ساعت ۴صبح که اینا خواب بودن فن ممنوعه ایمپریوس رو رو اینا اجرا میکرد و تمام کاراش ترومن و لیسا و ایوانا انجام میدادند
😂😂


ویرایش شده توسط گابریل ترومن در تاریخ ۱۳۹۹/۵/۲۵ ۲۱:۵۹:۴۲
ویرایش شده توسط گابریل ترومن در تاریخ ۱۳۹۹/۵/۲۵ ۲۲:۰۴:۴۴

روزی میرسد تمام جهان را تاریکی میگیرد و مرا میبینی که روشنایی را میاورم🖤🖤


تصویر کوچک شده




پاسخ به: كلاس ماگل شناسي
پیام زده شده در: ۱۵:۲۷:۲۰ شنبه ۲۵ مرداد ۱۳۹۹

هافلپاف

گابریل تیت


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۰:۳۵:۴۶ چهارشنبه ۱۵ مرداد ۱۳۹۹
آخرین ورود:
امروز ۱۰:۴۴:۳۰
از خواب برخیز، برخیز و به اطراف نگاه کن
گروه:
کاربران عضو
ایفای نقش
هافلپاف
پیام: 218
آفلاین
ساعت 4 صبح بود، صدای خرخر بچه ها کل فضای سالن عمومی رو پر کرده بود و بهترین موقع بود برای رفتن به زمین کوییدیچ.
گابریل خیلی ارام شروع کرد به پوشیدن لباس و بعد از چند ثانیه به راهرو ها رسید، اون باید میرفت به سمت طبقه ی سوم تا از انبار جاروها،جاروشو برداره و باز برگرده طبقه ی اول.
چهارشنبه قرار بود ازهافلپافی های داوطلب برای پست مدافع کوییدیچ تست بگیرن چون یکی از مدافعین مجروع شده بود.جاستین،ارنی،پومانا و گابریل جزو داوطلبین بودن گابریل در کوییدیچ عالی بود ولی ارنی و جاستین از اون یه ذره بهتر بودن،گابریل نمی خواست این شانس رو از دست بده.
پس صبح های زود به سمت زمین کووییدیچ میرفت تا اماده بشه؛یه هفته بود که برنامه ی گابریل همین بود! اما اون روزفرق داشت با روزهای دیگه !

-اخ...خداروشکر دیگه امروز روز اخره دیگه فردا می تونم تا ساعت 7 بخوابم اخیش!

اما ناگهان اتفاق عجیبی افتاد،صدای خنده هایی ترسناک میومد گابریل با اینکه میدونست کار اشتباهیه رد صدا رو گرفت...صدا از پشت پیچ سر راهرو میومد !

-هههه هههه هههه
-یا ریش مرلین ! این چه صدایی هست؟

ناگهان صدا شروع به حرف زدن کرد
-هههه هههه من میدونم اونجایی دختر کوچولو چیشده صبح به این زودی بلند شدی؟امدی به استقباله من ؟ هههه هههه

ترس تمام بدن ابریل رو دربرگرفته بود!
-چیشده چرا حرف نمی زنی میترسی؟

گابریل از اینکه کسی اونو ترسو خطاب کنه بدش میامد ولی نمی دونست چجوری اون صدا میدونست؛ بنابراین:
-من ترسو نیستم !
-خب پس بیا و با من روبهرو شو اگه ت-ر-س-و نیستی کوچولو !
-اینقدر بهم نگو کوچولو !
-باشه بابا ! باشه

گابریل تصمیمش رو گرفته بود مهم نبود براش که اون کیه یه اسلیترینیه بدجنسه یا ولدمورت !
وقتی برگشت صورت یه نفرو فقط دید"پرفسور وارنر"
-چیی؟پر...پرفسور وارنر شما اینجا چیکار میکنین؟
-هههه هههه این سوال رو من باید بپرسم نه ؟ اما حالا که خودت پرسیدی کارم راحتر شد ، ههههه هههه
-جریان چیه؟
-گابریل تیت...هههه هههه باید بهت بگم تو رد شدی!
-چییی؟ از کجا؟
-تو دیگه نمی تونی تو تست شرکت کنی،منظورم رو که میفهمی؟
-کدوم تست؟
-ههههه ههه خانمو... تست مهاجم جدید کوییدیچ!

این خبر مثل زلزله ای تو دل گابریل اشوب به پا کرده بود نمی تونست بفهمه چرا نمی تونه مگه چیکار کرده؟
کم کم دست و پاش سست شد و روی زمین افتاد. ناگهان یاد یک چیزی افتاد! باسرعتی سریع تر از نور چوبدستیشو بیرون اورد و فریاد زد:
-ریدیکلوس !

و پرفسور وارنر ناپدید شد و به جاش سه بچه که داشتن از خنده غش میکردند نمایان شدند!

-لیسا، ایوانا و ترومن!
-ههههه ههههه
- وایییییییییییییی
-بهترین نمایشی بود که تا حالا دیده بودم هههه ههه
-اصلا کار قشنگی نبود!
-چرا... بود ههه ههه


ناگهان از پشت مجسمه ی فینیاس نایجلوس پرفسور دامبلدور بیرون میاید!
-سلام
-پرفسور سسلام خیلی به موقع امدین.
-سلام گابریل
-پرفسور لیسا ایوان...
-بله گابریل شاهد تمام صحنه ها بودم،فقط یه لحظه حس کردم داری ناامیدم میکنی ولی دیدم اشتباه می کرد!
-ممنون پرفسور.
-خب خب اقای ترومن شیطان لیسا ی وروجک و ایوانا ی ساکت !
-پرفسور من میتونم توضیح بدم...
-ممنونم اقای ترومن کاملا برام مشخص کردی رییس این گروه کیه!
-اما،اما پرفسور دامبلدور...
-بسه شما قراره تنبیه بشین اون هم به این دلیل که دست روی نقطه ی ضعف خانم تیت گذاشتین!

پایان.


thoughts could leave deeper scars than almost anything else

جای زخم افکار از هر زخم دیگری عمیق‌تر است

مادام پامفری👩‍⚕️👩‍⚕️👩‍⚕️🥼


تصویر کوچک شده


پاسخ به: كلاس ماگل شناسي
پیام زده شده در: ۱۲:۵۷:۱۹ شنبه ۲۵ مرداد ۱۳۹۹

ریونکلاو

هلنا ریونکلاو


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۲۲:۵۸:۲۱ جمعه ۱۰ مرداد ۱۳۹۹
آخرین ورود:
۱:۰۷:۴۲ دوشنبه ۲۴ شهریور ۱۳۹۹
از نا کجا آباد
گروه:
ریونکلاو
ایفای نقش
کاربران عضو
پیام: 30
آفلاین


تکلیف جلسه دوم

چند وقتی بود که در راهرو های هاگوارتز، بچه ها بر روی هم جادو های مختلف را امتحان میکردند ،اما بیشترین اثر این جادو ها متعلق به ورد قلقلک بود زیرا لحظه ای صدای خنده از راهرو قطع نمیشد.
در یکی از این روز هاکن چند تا از دختر های سال اولی داشتند از راهرو می گذشتند ، ناگهان یکی از این ورد ها به یکی از آن دختر ها خورد. صدای خنده آن دختر آن قدر بلند شد که هیچ صدای دیگری شنیده نمی شد
.
_این ورد کوفتی چطور خنثیٰ میشه ؟
_نمی دونم .

همان طور آن دو نفر مشغول بحث بودند،صدای خنده کم کم داشت به جیغ تبدیل میشد ،که ناگهان صدا قطع شد و پروفسور لسترنج از سایه ته راهرو بیرون آمد.گوش یکی از پسر بچه ها را گرفت و در چشمان آن بنده خدا زل زد.

_بگو کار کی بود؟
_آخ!ولم کن . باشه میگم .کار تام بود.

پروفسور سمت تام رفت و با چشم غره ای به او فهماند که باید به دفتر او برود. در آن‌بین دختر ها دنبال یکی از دوستانشان میگشتند.

_پس هلنا کجاس؟
_بعد اینکه ورد قلقلک خنثیٰ شد ندیدمش.
_هر جا هست پیداش میشه ، بیاین بریم سر کلاسمون، داره دیر میشه.

چند دقیقه بعد
خوابگاه دختران گروه ریونکلاو



صدای گریه ای از یکی از اتاق ها می آمد.

_چرا ؟من که به هیچکس نگفته بودم . باید به حساب تام برسم. فردا سر کلاس ماگل شناسی حالش رو جا میارم.

هیچ کس هلنا را آن شب ندید تا فردا صبح که سر کلاس ماگل شناسی با چهره ای خسته و خواب آلود وارد کلاس شد.

_کجا بودی تو؟ همه جا رو دنبالت گشتیم.
_دروغ نگو . من تو کتاب خونه بودم اگه همه جا را گشته بودین پیدام میکردین.

پروفسور لسترنج به کلاس آمد ،ولی خیلی زود همراه همسرش برای ماموریت مهمی رفتند و برای هلنا بهترین فرصت بود تا انتقامش را از تام بگیرد. به سمت میز پسرانی رفت که داشتند برای هم جک تعریف می کردند.

_هی ،تام !خیلی جالب بود رو نقطه ضعفم دست بزنی.کی بهت گفته بود ؟هان؟
_چی میگی تو؟نقطه ضعف چی؟

چشم های دانش آموزان رو آن دو نفر قفل شده بود.

_چرا کشش میدی ؟خب مثل آدم حرف بزن .
_معلومه چته؟
_پس حرف نمیزنی ؟خب منم دارم برات.

چوب دستی اش را درآورد ،آماده بود تا تام را شکنجه دهد . از دیروز در کتابخانه مشغول یاد گرفتن آن شده بود.

_خانم ریونکلاو ، دارید چی کار میکنی بابا جان؟

سریع چوب دستی اش را جمع کرد ، حالت عادی به خود گرفت و سعی کرد آثاری از خشم در چهره اش نباشد.

_کار؟من؟ مطمئنید پروفسور دامبلدور ؟
_من فرض میکنم چیزی ندیدم ، خب بچه ها پروفسور لسترنج تا کجا درس داده؟

پروفسور دامبلدور ادامه تدریس را آغاز کرد و با دست به هلنا اشاره کرد که سر جایش بنشیند. هلنا بر سر جایش برگشت اما هنوز خشمگین بود چرا که، انتقامش را از تام نگرفته بود اما مشکل دیگر این بود که تمام بچه های کلاس فهمیده بودند که نقطه ضعف او قلقلکی بودنش است‌.


اگه چشمات رو دوست داری
نگاه چپ به ریونی ها کردی نکردیا


پاسخ به: كلاس ماگل شناسي
پیام زده شده در: ۱۷:۳۹:۳۵ جمعه ۲۴ مرداد ۱۳۹۹

هافلپاف، محفل ققنوس

آرتمیسیا لافکین


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۴:۵۳ پنجشنبه ۷ تیر ۱۳۹۷
آخرین ورود:
امروز ۱۱:۵۸:۱۶
از زیرزمین هافلپاف و خانهٔ شمارهٔ ۱۲ گریمولد
گروه:
کاربران عضو
هافلپاف
ایفای نقش
محفل ققنوس
پیام: 65
آنلاین
کلاس ماگل‌شناسی

وقتی پروفسور لسترنج آنگونه از کلاس خارج شد کلاس در همهمهٔ جادوآموزان فرو رفت! پسران او را مسخره کرده و ادایش را در می‌آوردند و دختران از طرز برخورد او با همسرش تعریف می‌کردند! در آنجا پیرزنی تک و تنها نشسته بود و سرش را میان دستانش می‌فشرد، کنار او پسر جوانی نشسته بود که او هم مثل بقیهٔ پسران با دوستانش مسخره‌بازی در می‌آورد. شکلات قورباغه‌ای می‌خورد و در همان حال سعی می‌کرد ادای پروفسور لسترنج را هنگامی که زنش وارد کلاس شد در بیاورد. تکه‌های شکلات از دهنش بیرون می‌ریختند و روی کاغذ پوستی‌اش که پر از اشکال درهم و برهم بود لک ایجاد می‌کردند، پیرزن با انزجار به پسر و دوستانش نگاه می‌کرد و تا حد ممکن وسایلش را از آنها فاصله داده بود...
کلاس بسیار شلوغ شده بود. جادوآموزان انواع طلسم‌ها را به شوخی بطرف یکدیگر پرتاب می‌کردند، داد می‌زدنند، جیغ می‌زدنند، دهانشان را تا آخر چاک داده و با صدای بلند قهقهه می‌زدنند! شلختگی‌ها، بی‌نظمی‌ها و سر و صداها بدجور اعصاب پیرزن بیچاره را تحریک می‌کردند. طفلی خودش هم نمی‌دانست که چرا در کلاس نشسته است. دیوانه شده بود! مثل اینکه روی نقطهٔ ضعفش با پوتین‌های سنگین و بزرگ هاگرید راه بروند!
دیگر کافی بود! بیشتر از این نمی‌توانست تحمل کند! با طلسم جمع‌آوری خیارک غده‌دار نویل را از جایش برداشت... کار راحتی بود... چون نویل به جمع بچه‌های خل و چل ملحق شده بود. دستکش مخصوصش را دست کرد و مشغول گرفتن چرک‌های خیارک شد. در آخر همهٔ آن چرک‌ها را با طلسمی رو جادوآموزان ریخت. جادوآموزان که انتظار چنین چیزی را نداشتن در شوک فرو رفته و سکوت مطلق برقرار شد. پیرزن سریع وسایلش را جمع کرد و از کلاس بیرون رفت؛ همین که در پشت سرش بسته شد جادوآموزانی که چرک روی آنها ریخته و پوستشان شروع به خارش، سوزش و دراوردن جوش‌های چرکی کرده بود، جد و آباد پیرزن را به فحش بستند. از آنطرف پیرزن با موهای آشفته و لباس لک شده از چرک و قورباغهٔ شکلاتی تصمیم گرفت برای آرام کردن اعصابش کمی جاروسواری کند.

حیاط هاگوارتز

پیرزن سوار جاروی کهنه‌اش بود، دور حیاط چرخ می‌زد و با دیدن منظره‌ها سعی در آرام کردن اعصابش داشت. هنوز از کلاس ماگل‌شناسی صدای وزوزهایی بیرون می‌آمد اما سعی می‌کرد آن را نادیده بگیرد. با چرخشی دیگر رو به پنجرهٔ کلاس قرار گرفت؛ می‌خواست دور بزند، نمی‌خواست صدای آنها را بشنود! ولی انگار کنترل خودش را نداشت و گوش‌هایش همهٔ اصوات را شناسایی می‌کرد!

بچه‌ها در کلاس دور هم نشسته بودند و هرکدام چیزی می‌گفتند:
-پیرزنه رو دیدی؟
-اَه دوباره گفتی؟! من حالم از پیرزن‌های بی اعصاب بهم می‌خوره!
-آخه یکی نیس بش بگه، پیری تو که مثه ترول هار می‌شی دیگه کلاس اومدنت برا چیه؟!

با این حرف جادوآموز آخر بقیه خندهٔ بلندی سر دادند. پیرزن بدبخت قلبش فشرده شد و قطرهٔ اشکی از چشمانش فرو چکید. به غیر شلختگی و سر و صدا انگار ضعف دیگری هم داشت و آن حرف مردم بود. به رویش نمی‌آورد اما حرف دیگران مثل خوره از درون او را می‌خورد، ضعیفش می‌کرد و کنترل خودش را نداشت! این بدترین نقطهٔ ضعفش بود! پیرزن وقتی به خود آمد که بر روی جارویش می‌لرزید. نمی‌خواست گوش دهد! نمی‌خواست نقطهٔ ضعفش برایش پررنگ شود! نمی‌خواست در اینجور مواقع ضعیف باشد! نمی‌خواست بخاطرش از جارو پایین بیفتد ولی... افتاد! از جارو پایین افتاد؛ همه جایش گلی شد و جارویش هم همان نزدیکی پرت شد. خودش را بزور از گل و لای بیرون کشید. جارویش را برداشت... می‌خواست برود... می‌خواست برود و همهٔ این کثیفی‌ها را بشوید! می‌خواست به حمام عمومی برود و در آنجا علاوه‌بر گل‌ها چیز‌های کثیفی را که شنیده و مانند گل و لای به روحش چسبیده بود را پاک کند؛ و این کار را هم کرد!


ویرایش شده توسط آرتمیسیا لافکین در تاریخ ۱۳۹۹/۵/۲۴ ۱۷:۴۴:۲۱
ویرایش شده توسط آرتمیسیا لافکین در تاریخ ۱۳۹۹/۵/۲۴ ۱۷:۴۷:۴۴
ویرایش شده توسط آرتمیسیا لافکین در تاریخ ۱۳۹۹/۵/۲۴ ۱۷:۴۷:۴۴

در کشاکش شجاعت و اصالت، در هیاهوی هوش و ذکاوت، اتحاد و پشتکار سوسو می‌زنند... فرزندان هلگا می‌درخشند!
***

شادی رو می‌شه در تاریک‌ترین لحظات هم پیدا کرد، فقط اگه یه نفر یادش باشه که چراغ رو روشن کنه!


پاسخ به: كلاس ماگل شناسي
پیام زده شده در: ۲:۰۹:۰۵ جمعه ۲۴ مرداد ۱۳۹۹

هافلپاف، مرگخواران

رودولف لسترنج


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۲۰:۴۷ شنبه ۱۲ مهر ۱۳۹۳
آخرین ورود:
امروز ۴:۱۴:۵۰
از مودم مرگ من در زندگیست... چون رهم زین زندگی پایندگیست!
گروه:
کاربران عضو
هافلپاف
مرگخوار
ناظر انجمن
ایفای نقش
گردانندگان سایت
پیام: 1210
آفلاین
جلسه دوم ماگل شناسی ترم 24ام هاگوارتز!


هميشه هاگوارتز در روزهاي پس از مسابقات هاگوارتز پر جنب و جوش بود. گروهی که تیم کوییدچ آن ها روز پیش برده بود، هنوز در حال کری خواندن برای دانش‌آموزان گروه بازنده بودند و گروه بازنده نیز وعده انتقام زودرس را می‌دادند.
در چنین روزی جلسه بعدی کلاس ماگل شناسی قرار بود برگزار شود...دانش‌آموزان نیز با سروصدا و خنده و داد و فریاد وارد کلاس شدند که رودولف لسترنج پیش ازآن‌ها آن‌جا حضور داشت...
_خب خب...جادوآموز‌های باکمالات...و بی‌کمالات زود بشینید که کلاس رو برگزار کنیم، من خیلی عجله دارم!
_ببخشید پروفسور...چرا عجله دارید؟
_به تو ربطی داره؟ باید به توی یه الف بچه جواب بدم؟پسربچه اینقدر پررو؟ بلند شو برو خودت رو از یه جای بلند پرت کن ببینم، حال ندارم بلند شم بکُشمت!
_چشم پورفسور!

دانش‌آموز مذکور از سر جایش بلند شد و به نزدیک‌ترین پنجره مراجعه کرد و سپس خود را از آن به سمت پایین پرت کرد!

_پورفسور...چرا عجله دارین؟
_کی بود؟ کی بود؟ عه؟ شما بودی باکمالات؟ به‌به....بله...عجله؟ اره دیگه...عجله دارم...قرار هست همسرم بیاد اینجا که از اینجا بریم یه جایی و...اممم...همین دیگه....بیخیال عجله‌ی من..شما سال چندمی؟
_همسر دارین پورفسور؟
_متاسفانه...ولی شما نگران نباش...همسر داشتن من تاثیری نداره در زندگیم...اصلا همسرم مهم نیست...هر روز یه دست کتکش میزنم و...

هنوز جمله رودولف تمام نشده بود که در کلاس باز شد و زنی با موهای وز پریشان در چارچوب نمایان شد!
_رودولف؟

رودولف همین که صدای آن زن را شنید، رنگش تغییر یافت.
_عزیزم؟
_هنوز آماده نشدی؟ چرا آدم نمیشی؟مگه قرارنبود آماده باشی بیام دنبالت بریم ماموریت؟ حتما باید باهات برخورد فیزیکی کنم!
_اماده‌ام والا...ببین...اصلا آماده به دنیا اومدم...فقط دو ثانیه بهم وقت بده من مشق این بندگان مرلین رو بدم!

قبل از اینکه بلاتریکس جوابی بدهد، رودولف در میان خنده‌های دانش‌آموزان وردی را روانه تخته کرد و تکلیف بر آن نقش بست...سپس پیش از انکه طلسم شکنجه ای از طرف همسرش به او برخورد کند، از کلاس خارج شد!

تکلیف:
رولی بنویسید که در اون نقطه ضعفتون مشخص باشه!

------------

توضیح: همه شخصیت ها نقطه ضعف دارن..این نقطه ضعف هست که یک شخصیت رو کامل میکنه...شما هم یک نقطه ضعف دارید...شاید از چیزی میترسید...شاید چیزی هست که نمیتونید باهاش مقابله کنید...شاید در مقابل وسوسه یک چیزی نمیتونید مقاومت کنید...اون چیز چیه؟ توی رول به این چیز که نقطه ضعفتون هست بپردازین...و توجه کنید مثل تکالیف هفته پیش نشه...من ازتون رول میخوام...یک داستان و روایت...محدودتون نمیکنیم، لکن ترجیحا از دید اول شخص روایت نکنید...









شما می ‌توانید مطالب را بخوانید
شما نمی توانید عنوان جدید باز کنید
شما نمی توانید به عنوان‌ها پاسخ دهید
شما نمی توانید پیام‌های خودتان را ویرایش کنید
شما نمی توانید پیام‌های خودتان را حذف کنید
شما نمی توانید نظر سنجی اضافه کنید
شما نمی توانید در نظر سنجی ها شرکت کنید
شما نمی توانید فایل‌ها را به پیام خود پیوست کنید
شما نمی توانید پیام بدون نیاز به تایید بزنید
شما نمی توانید از نوع تاپیک استفاده کنید.
شما نمی توانید از HTML در نوشته های خود استفاده کنید
شما نمی توانید امضای خود را فعال/غیر فعال کنید
شما نمی توانید صفحه pdf بسازید.
شما نمی توانید پرینت بگیرید.

[جستجوی پیشرفته]


هرگونه نسخه برداری از محتوای این سایت تنها با ذکر نام «جادوگران» مجاز است. ۱۳۹۹-۱۳۸۲
جادوگران اولین وبسایت فارسی زبان هواداران داستان های شگفت انگیز هری پاتر است. به عنوان نخستین خاستگاه ایرانی ایفای نقش مبتنی بر نمایشنامه نویسی با محوریت یک اثر داستانی در فضای مجازی، پرورش و به ارمغان آوردن آمیزه ای از هنر و ادبیات برجسته ترین دستاورد ما می باشد.