هری پاتر نخستین مرجع فارسی زبان داستان های شگفت انگیز هری پاتر

هری پاتر نسخه موبایل


در حال دیدن این عنوان:   1 کاربر مهمان





پاسخ به: کلاس اصول تغذیه و سلامت جادویی
پیام زده شده در: ۲۱:۲۵:۵۷ پنجشنبه ۳۰ مرداد ۱۳۹۹

هافلپاف

آیرین دنهولم (کج‌پا)


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۶:۳۳:۰۸ پنجشنبه ۲۶ تیر ۱۳۹۹
آخرین ورود:
۱۰:۳۲:۰۷ جمعه ۲۱ شهریور ۱۳۹۹
گروه:
کاربران عضو
هافلپاف
ایفای نقش
پیام: 14
آفلاین
ایرین دنهولم ملقب به کج پا قاضی مورد تایید جماعت جادوگری وارد میشود
رد میشود
رد میشود
رد میشود
همه تعظیم بالا بلندی میکنند
+میوووو
-عالیجناب میگن بنشینین
+میو میو
-عالیجناب میگن متهم را بیاورید
نه نه من بیگناهم نه نه اینکارو با من نکنین
هیس ساکت شو
+میو میو
-عالیجناب میگن پرونده را بخوانین
نام پیستا نه ببخشین پیتزا
جراعم: عاشق کردن ملت جادوگر،مدهوش کننده،بسیار خوشمزه اخرین جرم و بدترین جرم چاق کننده
هیییییی صدای جمعیتی بود که با گقتن اخرین جمله بلند شد
ایرین با صدایی اهسته گفت:
+میوووو
-عالیجناب میگویند به به
+میوووووووووووووووووووووووووووووو
ایرین انقدر محکم به سر مترجمش کوبید که از دماغ مترجم خون امد
-عالیجناب میگویند خاک تو سرت همه چیو که نباید ترجمه کنی
+میو
عالیجناب بخدا من بیگناهم. ایناهم تقصیر اشپز و سازندمه
خفه شو خوشمزه ی کثیف
این صدا صدای یکی از حضار توی جلسه بود
+میو میو میو میو میو میوووو
-عالیجناب میفرمایند طبق قانون ۱۲۳ کتاب جادوگران سفلا حکم غذا های چاق کننده اعدامه
ایشون افزودند که متاسفم من کاری نمیتونم بکنم
نهههه نههههههههههههه
-میو میو میو میو میو میو مو
+عالیجناب فرمودند که از اونجایی که من قاضی جلسه هستم من مشخص میکنم که اعدام چگونه انجام بشه ایشون گفتند ایشون به خورده شدن توسط من محکومند
اما عالیجناب پروفسور گفتن باید مجازات جادویی باشه
+اوه میو میو نیو میو
-عالیجناب گفتن اوه یادمان نبود اما ایرادی ندارع
+میو میو میو مادامرامادامرا
و پیتزا مرد
-عالیجناب گفتن با عشق اواداکاوادا
+میو میو میو میو
-عالیجناب گفتن حالا همه بیرون وقت خوردنه
دادگاه خالی شد ایلین به حال معمولی تغییر شکل داد و تمام پیتزا رو خورد



پاسخ به: کلاس اصول تغذیه و سلامت جادویی
پیام زده شده در: ۱۸:۰۸:۵۰ چهارشنبه ۲۹ مرداد ۱۳۹۹

گریفیندور، محفل ققنوس

فلور دلاکور


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۱:۰۱:۱۰ یکشنبه ۲۴ فروردین ۱۳۹۹
آخرین ورود:
دیروز ۲۳:۳۹:۴۹
گروه:
کاربران عضو
گریفیندور
ایفای نقش
محفل ققنوس
پیام: 128
آفلاین
تکلیف جلسه دوم



هوا بارانی بود و صاعقه شیشه های قلعه را می لرزاند. صداهای مختلف و وحشت آوری از جنگل ممنوعه به گوش می رسید اما در این میان درون قلعه هاگواتز و در کلاس سلامت و تغذیه، ماجرایی بزرگ در جریان بود. همه ی دانش اموزان روی صندلی هایشان نشسته بودند و با هم صحبت می کردند. تمام افراد حاضر در کلاس ماسک پوشیده بودند و بوی الکل و وایتکس های کریچر که با آن همه جا را سابیده بود، به مشام می رسید.


- دادگاه رسمی می باشد.لطفا سکوتو رعایت کنین و بیشتر از این وقت دادگاهو هدر ندید.

این صدای فلور دلاکور بود که روی یک صندلی که بر سکویی جلوی همه قرار داشت، نشسته بود و با گفتن این حرف سکوت را بر فضا حاکم کرد.

-خب، آقایان و خانم ها، غذا ها و جانوران. ما همه اینجا جمع شده ایم تا به جنایات آقای...یا شایدم خانم...اصلا مهم نیست، ما اینجا جمع شدیم تا به جنایات سوپ خفاش صادره از چین و با شماره شناسنامه"soup covid-19 " و ملقب به سوپ جرونا، رسیدگی کنیم. متهمو به جایگاه بیارید.

سوپ خفاش توسط چهار حبه سیر درشت هیکل به جایگاه آورده شد. با ورود متهم به جایگاه صدای جمعیت بلند شد.

-اعدامش کنید.
-یا مرلین این پرش جروناست.
- الکل هام کجان؟
-

فلور فریاد زد:
-سکوتو رعایت کنید. دو دقیقه و بیست ثانیه از وقت با ارزش دادگاهو گرفتید.

دوباره سکوت برقرار شد. فلور با لحن آرام تری ادامه داد:
- سوپ خفاش شما متهم به تولید ویروس جرونا، قتل ، کشور گشایی و مورد آزار قرار دادن بسیاری از خوراکی ها هستید. آیا به جرم های خودت اعتراف می کنی؟

سوپ خفاش مترجمش را روشن کرد و گفت:
_ باور کنین من کاری نکردم. اینا همش توطئه ست. خودتون همش می گفتید جنسهای چینی خوب نیست. مگه شما نبودید که خواستار جنسهای بهتر از چین بودید. حالا من بد کردم براتون بهترین ورژن ویروسهامو فرستادم.

_ اعدامش کنید.
_ اون یه قاتله.
_اگه نظارت اینجا دست من بود نمیذاشتم...

_سکوتو رعایت کنید...گفتم ساکت...پس به جرم های خودت اعتراف نمی کنی. یعنی می خوای بگی تو نبودی که ویروس های تولیدیتو بدون ویزا و مجوز وارد همه ی کشور ها می کردی و اونارو غارت و قتل عام می کردی؟
-ما به زور نمی رفتیم. خودشون راه میدادن. دلتون میاد منو اعدام کنید. چینی ها هنوز منو دوست دارن.هنوز منو به عنوان غذا قبول دارن...

-داره چرت و پرت می گه.
-نذارید زنده بمونه.
-بوی الکل داره میره. یکی دوباره الکل بزنه.

-سکوتو رعایت کنید.یه بار دیگه وقت دادگاه منو هدر بدید، همتونو بیرون می کنم...شما هم یه ذره دیگه دروغ به هم ببافی بی محاکمه اعدام میشی. الان سیزده دقیقه و چهل ثانیه از وقت دادگاه رفته ولی به هیچ جایی نرسیدیم.

تمام سالن در آرامش فرو رفت و فلور ادامه داد:
-شاکی رو به جایگاه احضار میکنم.

نان سنگکی قد بلند و بسیار خوش بو به سمت جایگاه رفت و روی صندلی نشست.
-من سنگک با نام کامل نان سنگک از طرف جامعه ی خوراکی ها اینجا حضور دارم. تمام جامعه ما داره از دست این ویروس پراکن می سوزه.
-من این اتهام رو قبول ندارم. من و ویروسام باعث سوختن هیچ کس نشدیم.

با این حرفِ سوپ خفاش، چند زغال (که بعدا طی آزمایشاتی معلوم شد خیار سوخته بوده اند) به سمت سوپ هجوم بردند ولی توسط سیر های نگهبان کنترل شدند. سنگک ادامه داد:
-به خاطر این نابشر همه ی ما رو تو حرارت بالا میذارن. بعضی وقتا پر دل و رودمون مایع ضد عفونی میشه. نسل بیشتر خوراکی ها داره می سوزه. این آقا آنتی ویروس هم نداره. داره کنترل همه چیو به دست می گیره. همه ی ما خواستار اعدام این سوپ هستیم.

سنگک با تشویق جمعیت و تحسین آنها به خصوص دانش آموزانی که هیچ گاه فکر نمی کردند سنگکی که هر صبح می خورند، چنین سخنرانی باشد از جایگاه خارج شد. پس از خروج شاکی فلور رای نهایی را اعلام کرد:
-سوپ خفاش ملقب به سوپ جرونا. با توجه به اینکه قتل های شما و کشور گشایی هاتون کاملا واضحه و همچنین شاکی های شما که 4.5 میلیارد نفر هستن و همچنین به جرم هدر دادن وقت تمام ملت های درگیر با ویروس صادراتی تان، گناهکار اعلام می شوید و از آنجایی که هیچ آنتی ویروسی به دادگاه ارائه ندادید، حکم شما اعدام خواهد بود. حرف آخری دارید؟

سوپ بلند شد و رو به جمعیت ایستاد. همه به او خیره شده بودند. سوپ پایش را بالا آورد تا کمی جلوتر برود و حضار نیز اسپری هایشان را بالا اوردند و به محض اینکه سوپ قدمش را روی زمین گذاشت تمام کلاس خالی شد. حالا فقط فلور ، نگهبانان و سوپ خفاش در دادگاه بودند.

-شما برای چی اونجا وایسادین و دارین وقتو هدر میدید. اعدامش کنید.

سیر های قوی هیکل، بازوهای سوپ خفاش را گرفتند و او را بالای سکویی بردند. سوپ خفاش گفت:
-مگه قرار نبود حرف آخرمو بزنم.
-برای دیوار می خوای حرف بزنی. غیر من و اینا کسی اینجا نیست. ما هم علاقه ای به شنیدن نداریم، چون وقتمون با ارزشه... نگهبانا اعدامش کنید.

سیرها، سوپ خفاش را در حالی که از ترس می لرزید، به درون سطل الکل انداختند. سوپ ذره ذره بخار شد و دیگر اثری از او باقی... ماند. البته هنوز آثارش باقیست اما ویروس ها تحت تعقیب قرار گرفته اند و به زودی حکم آنها نیز اجرا خواهد شد.


Happiness cannot be found But it can be made


پاسخ به: کلاس اصول تغذیه و سلامت جادویی
پیام زده شده در: ۱۵:۱۲:۰۹ چهارشنبه ۲۹ مرداد ۱۳۹۹

هافلپاف، محفل ققنوس

زاخاریاس اسمیت


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۲:۵۶:۱۴ دوشنبه ۱۱ فروردین ۱۳۹۹
آخرین ورود:
امروز ۰:۰۰:۴۹
از وقتی که ناظر بشم....
گروه:
کاربران عضو
هافلپاف
ایفای نقش
محفل ققنوس
مترجم
پیام: 248
آفلاین
تکلیف جلسه دوم


کلاه گیس بلند و سفیدش را روی کله اش گذاشت. با چکش بلندش ده بار روی میز زد و گفت:
-وااااای. چه حالی میده ضربه زدن. آقایون سکوتو رایت کنید.

اما همه در دادگاه ساکت بودند و حتی صدای سوزن هم نمی آمد. همه با نگاه «این بچه چی میگه اینجا!» به زاخاریاس نگاه کردند. زاخاریاس جدی شد و گفت:
-متهم رو بیارید.

دو کرفس دراز دست قورباغه ای را میگرفتند و داخل اتاق میاوردند. قورباغه اعتراض میکرد و میگفت:
-چرا منو میبرید؟ من گناهکار نیستم! از طرف نمک ها برام پاپوش دوختن.

قورباقه به صندلی بسته شد و میله هایی از دو طرف جلوی راه او را گرفتند. زاخاریاس با سر به یوآن علامت داد و او هم از روی برگه ای خواند:
-قورباقه شکلاتی، فرزند قند، اتهامات شما بدین شرح است:
1. افزایش انرژی بچه ها و بیش فعال کردن آنها که نتیجه آن آسیب رسیدن به اموال عمومی است.
2.بالا بردن قند جادوگران و ساحرگان و در نتیجه مبتلا شدن به دیابتیوس و مریض کردن دیگران.
3. چاق کردن بچه های مردم و در نتیجه آن به وجود آمدن ضرر ها و بیماری های ناشناخته و در نتیجه ضعیف شدن سیستم ایمنی بدن.
آیا اتهامات خود را میپزیرید؟

قورباغه شکلاتی فریاد زد:
-آقای قاضی من اعتراض دارم. این اتهامات همه مقرضانه است.اجازه صحبت میخوام.اصلا چه کسایی بر علیه من اعتراض کردن؟
-خفه... دنبال چی هستی شما آقا غورباقه؟ جو رو متشنج نکن.

لازم به ذکر بود که آنروز زاخاریاس از دنده چپ بلند شده بود و اعصاب نداشت.

صدای اعتراضات از همه جا بلند شد. مردم فریاد میزدند:
-غورباقه،حیا کن. قند مارو رها کن.
-بی غیرت، بی غیرت، دنبال قند ملت.
-غورباقه، غورباقه مرگ به نیرنگ تو، خون جوانان ما، میچکد از چنگ تو.

-ساکت، ساکت! ده بچه یه جا بتمرگ. اهههم. لطفا شاکیان رو بیاورید.

سه تا سبزی از دری وارد سالن شدند و روی صندلی های خود نشستند. کرفس،شلغم و هویج. اما جیزی که توجه زاخاریاس را جلب کرده بود این بود که مروپ مادر سبزی ها بود.
-عزیزای مامان از آقای شکلات غورباقه اس شکایت دارن. کرفس مامان صبح تا شب آب خودشو میگیره مردمو لاغر کنه ولی این آقا کاسبیشو به هم میزنه و مردمو مریض میکنه. شلغم مامان زمستونا به داد مردم میاد تا مردمو مقاوم کنه در برابر بیماری ولی آقای شکلات دوباره میاد مردمو ضغیف میکنه تا جرونا بگیرن بمیرن. هویج مامانم میاد آبشو بگیره بچه ها بخورن بکپن تو خونه ولی شکلات میاد بچه هارو پر انرژی میکنه تا خسارت اقتصادی به مردم وارد بشه. اخه این درسته عزیزای مامان؟ برم خونه سالمندان؟

دوباره صدای مردم بالا آمد. از هر طرف صدای اعتراض یا موافقتی میامد و دادگاه شلوغ شد.


زاخاریاس اینبار به درستی چکش را روی میز زد و گفت:
-اوهوی...یعنی سکوت را رعایت کنید. خانم ایوانوا بفرمایید از موکلتون دفاع کنید.

دختری بلغاری با کت دامن برخاست و گفت:
-تمام اتهامات وارد شد بر علیه موکل من کذبن. آقای اسمیت. زیاده روی در هر چیزی باعث میشه که اون چیز مضر باشه.همین آقای هویج. اگه زیاد از هم مصرفش کنیم ، باعث میشه که کبدمون از هم بپاشه.

آقای هویج که در جایگاه شاکیان ایستاده بود گفت:
-این ها همه کذبن. من هیچ ضرری ندارم. اعتراض دارم.
-اعتراض وارد نیست. ادامه بدین خانم ایوانوا.

الکس دوباره با انگشت به کرفس اشاره کرد:
- و اما تو آقای کرفس، میدونی اینقدر بد مزه ای که هیچکسی حتی منم نمیتونم تورو بخورم؟

ایندفعه جو دادگاه به سود شکلات بود. همه با الکساندرا موافت کردند و کرفس را هو کردند.

-و شما آقای شلغم، میدونستید در تحقیقات جدید ما مشخص شده که شلغم بر خلاف ظاهرش بسیار به سیستم ایمنی بدن آسیب میزنه لطفا کلیپو پخش کنید!

کلیپ پخش شد. در آن شلغم داشت با یکی از ویروس ها سر را دادن آنها در ازای پول به اعضای بدن صحبت میکرد. ناگهان قلب شلغم و مروپ در سینه فرو ریخت و مروپ گفت:
-من اعتراض دارم آقای قاضی. این ها همه اتهامات کذب علیه موکل منه.
زاخاریاس که از دعوا لذت میبرد گفت:
-اعتراض وارد نیست. ادامه بدید خانم ایوانوا.

الکساندرا با اعتماد به نفس بیشتر صحبت کرد و گفت:
-موکل من، در بعضی وقت ها میتونه فایده هم داشته باشه. بعضی از ساحره ها یا جادوگران در وقتی که از حال میرن، میتونن از موکل من برای به هوش اومدن استفاده کنن.

پیر زنی که در قسمت تماشاگران نشسته بود به حرف آمد و گفت:
-راست میگه ننه جان. منم چند بار بیهوش شده بودم. قورباغه شکلاتی منو به زندگی برگردوند.

جو عوض شد حالا همه بر علیه سبزیجاتی که در قسمت شاکیان نشسته بودند شعار میدادند.
-قورباغه، غورباقه، تو قهرمان مایی.
-مرگ بر سبزیجات، مرگ بر سبزیجات
-سبزی بی لیاقت اعدام باید گردد.

زاخاریاس دیگر عصبانی شد. با چکش صد بار روی میز زد و گفت:
-بس کنین دیگه بی نظارتا. صد بار به این ماروولو گانت گفتم من اصیل زادم این دسترسی منو بده. نداد که. گفت باید از نسل سالازار باشی. اگه من الان نظارت دادگاهو داشتم نمیذاشتم از اینا صدا در بیاد. سااااااکت.

دادگاه ساکت شد. زاخاریاس رو به یوآن خم شد و با او صحبت کرد و بعد از چند دقیقه گفت:
-بعد از مشورت با هیئت منصفه تصمیم گرفتیم که ، قورباغه را در سنت مانگو، بخش کمک به جادوگران از هوش رفته استخدام کنیم. ختم جلسه.

دادگاه تمام شد و بچه های عاشق قورباغه شکلاتی هورا کشیدند. غورباقه شکلاتی نیز به سمت الکساندرا پرید و او را در آغوش گرفت. سبزیجاتی که در جایگاه شاکیان ایستاده بودند دست از پا دراز تر رفتند . مروپ با عصبانیت آب پرتقالی که برای عزیز مامانش آماده کرده بود پرتاب کرد و به سمت خانه سالمندان رفت و زاخاریاس دم در با مردی یواشکی حرف میزد و میگفت:
-پیس پیس. کارت دامبلدور داری؟ فلامل میدم دامبلدور میگیرم.

شش ماه بعد

جغدی از در ساختمانی وارد شد و به دست شفا دهنده سنت مانگو رسید. نامه را باز کرد و گفت:
-آقای شکلات! آقای شکلات! یه پیرزن تنها توی خونش غش کرده. جغد خونگیش ترسیده و این جغد رو باری ما فرستاده لطفا سریع به محل اعزام بشید.
-همین الان خانم پرستار.

شکلات سوار بر جاروی کوچک خود شد و به سرعت به سمت خانه روانه شد. در برگشت میخواست برای وکیلش، الکساندرا نامه ای بفرستد.


ویرایش شده توسط زاخاریاس اسمیت در تاریخ ۱۳۹۹/۵/۲۹ ۲۲:۵۱:۲۸


هرکسی از ظن خود شد یار من

از درون من نجست اسرار من


تصویر کوچک شده


پاسخ به: کلاس اصول تغذیه و سلامت جادویی
پیام زده شده در: ۲۱:۲۹:۰۶ سه شنبه ۲۸ مرداد ۱۳۹۹

اسلیترین، مرگخواران

رابستن لسترنج


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۴:۰۹ پنجشنبه ۴ بهمن ۱۳۹۷
آخرین ورود:
۱۷:۳۵:۱۰ جمعه ۲۸ شهریور ۱۳۹۹
از سیرازو
گروه:
کاربران عضو
اسلیترین
مرگخوار
ناظر انجمن
ایفای نقش
پیام: 257
آفلاین
تکلیف جلسه ی دوم

*****

-آقای قاضی! قبل از اینکه جلسه رسمی بشه می تونم یه سوال بپرسم؟
-پرسیدن بشو!
-مگه قرار نیست این دادگاه برای چیزای مضر باشه؟ پس این دوتا اینجا چیکار می کنن؟
-صبر کردن بشو. همه چی توی دادگاه معلوم شدن می شه.

دادگاهی که همه منتظرش بودن، بالاخره داشت شروع می شد. دادگاه قتل شوهر زن خانه دار!
دادگاه علنی بود و صندلی های دادگاه پر شده بود از خبرنگارا و افرادی که می خواستن حقیقت رو در مورد این قتل بدونن.

-دادگاه رسمی بودن می شه. متهمین به جایگاه اومدن بشن.

دو متهم در جایگاه ایستادن و بقیه هم سر جای خودشون نشستن.

-وکیل شما کجا بودن می شه؟
-الاناست که برسه.

چند ثانیه بعد

-اووه! نفسم گرفت، تا اینجا رو دویدم! ببخشید که دیر رسیدم جناب قاضی. من وکیلشون هستم.
-خب پس تونستن می شیم که شروع کردن بشیم. دلیل تشکیل دادگاه رو خوندن بشین.
-داداگاه 138 به دلیل بررسی پرونده ی قتل شوهر زن خانه دار تکشیل شده.
-خب آقای وکیل. تونستن می شین، شروع کردن بشین.

وکیل از روی صندلیش بلند شد. دکمه ی کتشو باز کرد و رو به قاضی گفت:
-ممنون آقای قاضی! برای شروع، زن خانه دار رو به جایگاه فرا می خونم.

یه مامور، در دادگاه رو باز کرد و زن خانه دار وارد دادگاه شد.

-خب زن خانه دار، اولین سوالی که ازتون دارم اینه که صبح ها کی بیدار می شین؟
-بین 7 تا 8 صبح!
-شما از همه زودتر بلند می ‌شین؟
-آره!
-معمولا بعد از بیدار شدن چیکار می کنین؟
-خب! مثل همه دست و صورتم رو می شورم، میرم توی آشپزخونه و صبحونه رو آماده می کنم و بعد شوهرمو...

این کلمه رو تو چشم متهمین گفت.

-...بیدار می کنم. که خب انگار باید این مورد آخر رو از کارای همیشگیم حذف کنم.
-برای سوال بعدی، می خواستم بدونم که، برای صبحونه، معمولا چی می خورین؟
-چیزای عادی! کره، پنیر، مربا و چیزای دیگه!
-توی اون چیزای دیگه، عسل هم هست؟
-بعضی اوقات آره!

با این جواب، افراد داخل دادگاه شروع به پچ پچ کردن. رابستن برای برقراری نظم، چکششو روی میز کوبید.
-نظم دادگاه رو رعایت کردن بشین. آقای وکیل! شما ادامه دادن بشین.
-خب زن خانه دار! روز قتل، شما توی صبحونه‌تون از موکل بنده استفاده کردین؟
-آره اون روز عسل توی سفره بود.
-شوهرتون هم از اون خورد؟

عسل، زبون زبر شوهر زن خانه دار رو که اون روز بهش خورده بود تصور کرد. یکی از بدترین خاطراتش بود.

-آره فکر کنم خورد.
-برای آخرین سوال! شما برای شوهرتون، غذایی برای زمان ناهار تو محل کارش آماده می کنین؟
-نه! همیشه از سلف وزارتخونه غذا می گیره.
-خیلی ممنون که وقت گذاشتین.

زن خانه دار از جایگاه پایین اومد.

-خب آقای قاضی! برای نفر دوم و به احتمال زیاد آخر، من سرآشپز وزارت سحر و جادو رو به جایگاه فرا می خونم.

بعد از قرار گرفتن سرآشپز در جایگاه، آقای وکیل شروع به پرسیدن سوال کرد.
-آقای سرآشپز! شما در روز قتل، تو آشپزخونه بودین؟
-بله!
-می تونم بپرسم غذای اون روز چی بوده؟
-طبق روال هر هفته، سه شنبه ها قرمه سبزی داریم.
-دسر چطور؟
-پای خربزه!

دوباره پچ پچ ها شروع شد ولی ایندفعه به همراه گشادی بیش از حد چشم.

-خیلی ممنون بابت وقتی که گذاشتین آقای سرآشپز! خب آقای قاضی! توی پرونده ی قتل، علت مرگ، وجود موکلین من توی معده ی مقتوله! پس یعنی اون روز، شوهر زن خانه دار، پای خربزه هم خورده.
-بله درست بودن می شه. با این حرف ها خواستن می شین چیزی رو گفتن بشین؟
-بله آقای قاضی! همونطور که دیدین، مقتول یکی از موکلین من رو سر صبح و اون یکی رو موقع ناهار و به عنوان دسر خورده. پس یعنی موکلین من هم دست نبودن، بلکه به صورت جدا خورده شدن. این سوال من از اعضای داخل دادگاهه! آیا عسل و خربزه به طور جدا، برای بدن مضرره؟ اگه جوابتون نه هستش، پس طبق بند 134کتاب قانون که می گه، اگه دو ماده ی غذایی مفید که با هم برای بدن مضر هستن، در یک وعده ی غذایی خورده نشن، جرمی مرتکب نشدن و ضرر به پای خود فرده، موکلین من، یعنی عسل و خربزه جرمی محسوب نشدن...من دیگه حرفی ندارم آقای قاضی!
-خیلی ممنون آقای وکیل! ده دقیقه تنفس داشتن می شین و بعدش دادگاه رای خودش رو اعلام کردن می شه.

رابستن سرش رو به سمت بچه برد تا باهاش در مورد رای نهایی مشورت کنه.

-بابا! بنظرت نیازی به مشورت بودن می شه؟
-معلومه که نه بچه! ولی خب این جمله خیلی کلاس داشتن می شه.
-

فردا

نقل قول:
پیام امروز:
عسل و خربزه تبرئه شدن! همه به لطف آقای وکیل!


تا همیشه، لرد ولدمورت، ارباب من هستن می شن!

تو قلب من جا داشتن میشه!


پاسخ به: کلاس اصول تغذیه و سلامت جادویی
پیام زده شده در: ۱۹:۰۳:۴۰ سه شنبه ۲۸ مرداد ۱۳۹۹

اسلیترین

سوروس اسنیپ


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۲۱:۱۵ دوشنبه ۹ مهر ۱۳۹۷
آخرین ورود:
دیروز ۲۱:۴۳:۳۸
از هاگوارتز-تالار اسلیترین
گروه:
ایفای نقش
اسلیترین
کاربران عضو
مترجم
پیام: 177
آفلاین

تکلیف جلسه دوم


کلاس اصول تغذیه و سلامت جادویی

با تدریس پروفسور گانت


بیسکوییت پا نداشت که بتواند چند تا قرض بگیرد و فرار کند، اما بخاطر الطاف مرلین دایره ای شکل بود پس با غلتیدن میتوانست جا به جا شود.


-تالار اسلایترین-


خوراکی منظور می غلتید و سیوروس به دنبالش میدوید و وردهای *پِتریفیکوس توتالوس، لوکوموتور مورتیس، کروشیو و حتی سکتوم سمپرا*
او را مورد حمله قرار میداد.

-مردک ولم کن مگه مریضی!
-آره مریضم! مریض منم که تو رو میزدم تو چایی با این که میدونستم وا میدی.
وایسا روز تصویه حسابه!
-مردک دیوانه بیسکوییتم سنگ که نیستم ولم کن.
-این حرفا رو برا دادگاه نگهدار.
-دادگاه؟ سبوس هام!
ولم کن روانی خل مشنگ، اگرم قراره دادگاهی باشه فقط دادگاه ویژه تنقلات! من با تو جایی نمیام.
دست از سرم برداــــــــ


*خرت خورد خارد *
(آخرین اصوات بگوش رسیده از بسکوییت در هنگام تعقیب و گریز،تولیدی زیر پای بچه!)


بیسکویت بار ها و بار ها از حملات سیوروس جَست اما در آخر به طور اتفاقی زیر پای بچه رابستن دچار شکستگیه اندام شد و از حرکت باز ایستاد.

-استیوپفای!


-آشپز خانه شخصیه سیوروس(اتاقی تصرف شده با زور برای اعمال شیطانی)-


-فِرولا!

*چند دقیقه بعد*

-اینجا کجاست؟من چرا اینجام؟ چرا من آتل بندی شدم؟
-اینجا فقط من سوال میپرسم آقای بیسکوییت!
-
-به اطرافتون نگاه کنید این جایی که ایستادید،جایگاه متهمین هست!
بنده سیوروس اسنیپ حاکم این محکمه هستم.
(و دستی به کلاه گیس سفید و روغن مال شده اش میکشد)
جناب کاتب چنگال لطفا بنویسید!
جناب وکیل لطفا اتهامات متهم رو به ایشون تفهیم کنید.
-جناب بیسکوییت ملقب به بیسکوتارت سبوس دار با لایه کاکائو نوتلا، فرزند گندم !
شما به اتهام میزان قند غیر مجاز، کمبود کیفیت و نرمیه بیش از حد، دارا بودن چربی بیش از حد در کاکائو فاقد کیفیتی که پوشیدید و آب شدن در چایی کمتر از پنج ثانیه در دادگاه شماره یک ویژه اعضای میز عصرانه و میان وعده احضار شدید.
-هن؟
-به عنوان حاکم میپرسم،آیا اتهامات وارده را میپذیرید؟
-خیر!
-غلط میکنی بایـــــ بذاریــــ دهنمو ولــــ
-جناب بیسکوییت کنجدی لطفا نظم دادگاه رو رعایت کنید!
-
-چرا اتهامات رو نمیپذیرید؟
-تواناییشو دارم!
-توانایی های منم خیلی زیادن آقای بیسکوتارت! باید عملا نشونتون بدم؟
-تو فقط غلدری بلدی خایــــ
-چی فرمودین؟
-خایالات خام ناکون!آره میخواستم بگم خایالات خام نکن که به این آسونی بپذیرم،تهدید میکنید میتونم شکایت کنم.
-که این طور! شاهدین رو به جایگاه بیارید!

...

-جناب استکان چای،شما شهادت میدید ایشون وامیدن؟
و جناب نوتلا شما به نامرغوبی کاکائو ایشون شهادت میدید؟
جناب بیسکوییت اعظم شما چطور؟شما به قند و چربی غیر مجاز ایشون شهادت میدید؟
-بله
-بله
-بله
-از کجا معلوم تهدیدشون نکردی؟ مدرک بیارین!
-مدرک رو به حاکم ارائه کنید.

-خب اینطور که روی جلد شما نوشته شده.... صبر کن عینکمو بزنم.
عینک من کو؟
-جناب اسنیپ اجازه بدید جیب هاتون رو کمکتون بگردیم .
-باشه بیا کمک، نه نه اونجا رو گشتم،جیب پشتیو یه نگاه کن ،اون نه اون که از داخله اره نه نه دستتو بکش اون جیبه سوراخه.
خاک بر سرا رو چشمم بود،به هیچ دردی نمیخورید.


*بعد از اخراج خاک بر سر منظور از محکمه*


-داشتم میگفتم! آیا شما قبول دارید که این پوست شماست؟
-بله!
-طبق این اطلاعاتی که روی این پوست نوشته چربی و قند بیش از حد شما تایید میشه.
-
-همین برای مجازات شما کافیه!
و حکم ما اعدامه!
-مجرم اعدام باید گردد.
-مجرم اعدام باید گردد.
-چی؟
-آوادا کِداـــ
-نه صبر کنید یه چیز بهتر براتون آوردم.
-گابریل! درسته رئیس گروه اسلی هستی ولی کی به تو اجازه داد وارد آشپز خونه من بشی؟
-نشنیده میگیرم دفعه بعد شفافت میکنم!
الانم به عنوان ارشدت ازت میخوام دوتا تبصره به حکمت اعمال کنی،اول اینکه بدی من شفافش کنم!
-دومی لطفا!
-ساکت شو مجرم نظر نمیده.
-دومی هم این که اصلاحش کنیم.
-
*بلوب*

-این چرا پرید تو تشت وایتکس؟
-مهم نیست ختم دادگاه رو اعلام میکنیم.


ویرایش شده توسط سوروس اسنیپ در تاریخ ۱۳۹۹/۵/۲۸ ۱۹:۰۹:۲۷

به طلا همچو سنگ بنگر...
se.sn_sli


پاسخ به: کلاس اصول تغذیه و سلامت جادویی
پیام زده شده در: ۱۷:۲۹:۲۲ دوشنبه ۲۷ مرداد ۱۳۹۹

هافلپاف

پومانا اسپراوت


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۹:۱۸:۲۶ یکشنبه ۱۵ تیر ۱۳۹۹
آخرین ورود:
دیروز ۲۰:۵۵:۱۵
از میان سبد عشق
گروه:
کاربران عضو
هافلپاف
ایفای نقش
پیام: 103
آفلاین
_نام؟
_نوشابه
_فامیل؟
_کدوم فامیلمو می خواین؟
_مگه چند تا فامیل داری؟
_با توجه به تعداد زیادی از کارخانه های مختلف که مرا تولید می کنند حسابش از دستم در رفته.
_خب باشه.جرم؟
_به دلیل ضرری که دارم به اینجا فرستاده شدم.
_اها!پس خودت اعتراف میکنی که ضرر داری؟!
_من همیشه اعلام کردم لطفا به کمرم نگاه کنین نوشته شده.
_ا...خب میریم سر اصل مطلب شما با توجه به قانون جدید که باید مواد مضر اعدام بشوند اعدام می شوید.

تمام اتاق پر شد از اعتراض جادواموزا که از اینکه باید نوشابه اعدام می شد ناراضی بودند.
_یعنی چی؟نوشابه یار غار منه!
_من نمی تونم نوشابه رو ترک کنم!
_بچه ها بیاین به قاضی نشون بدیم که نوشابه تنها نیست و ما رو داره!
_نوشابه!نترس نترس ما با توییم!

همه بچه هایی که اونجا بودند شعار ها رو از سر دادند.گانت که هم تعجب کرده بود هم عصبانی شده بودفریاد زد تا جادواموزا رو ساکت کنه.
_ساکت!ساکت!چرا اینقدر شما احمقانه رفتار می کنید؛این نوشابه پس فسرت داره جون شما ها رو می گیره!

اما بچه ها که خشمگین بودن و به حرفهای گانت گوش نمی کردند.فریاد هایشان را دوباره شروع کردند و به سکوت گفتن های گانت اهمیت ندادند.
سروصدا همین طور ادامه داشت تا اینکه در اتاق باز شد.همه ساکت شدند و به فرد بر افروخته جلوی در خیره شدند.
_اینجا چه خبره؟پرفسور گانت!از شما توقع نداشتم!قلعه رو گذاشتین رو سرتون!
_ا...ا...چیزه...میدونین چی شده...
_نمی خواد بگی.معلومه دیگه باز محاکمه راه انداختی.همه رو جمع کردی اینجا نمی گی شاید اینا کار داشته باشن مثلا من از تعدادی از این کسانی که اینجان برای تمیز کردن لجن گیاه کیادو کمک خواسته بودم ولی انگار نه انگار.

همه جادواموزا به زمین چشم دوخته بودند و سعی می کردند پشت هم قایم بشوند.گانت چندبار سعی کرد دهانش رو باز کنه و حرف بزنه اما صدایی از گلوش خارج نشد انگار تمام صدایش رو برای ساکت کردن بچه ها خرج کرده بود و صدایی نداشت.نوشابه که فکری به ذهنش رسیده بود سکوت را شکست و گفت:
_خانم شما گفتین می خواهین لجن ها رو تمیز کنین و تمیز کردنش سخته؟
_بله خیلی سخته و با جادو نمی شه.خب که چی؟
_من...من می تونم با اسیدی که درونم دارم پاک کنم من می تونم.
_واقعا؟
_بله الان به دوستامم میگم بیان کمک تا زودتر تموم شه.
_این عالیه!پس چرا معطلی زنگ بزن دیگه.

نوشابه با سر به گانت اشاره کرد.اسپروات به گانت نگاه کرد.گانت که متوجه شده بود منظور او چیست گفت:
_خب،اگه نوشابه قول بده که بیشتر به جای رفتن به معده مردم و سابوندن اون به بقیه کمک کنه و باعث راحتی مردم بشه و سعی کنه کمی از قند و اسید و مضرراتش کم کنه و.....
_واه!واه!واه!چقدر قانون میزاری برای بدبخت بسه دیگه.بیا بریم نوشابه.

نوشابه خوشحال و خندان همراه با اسپروات به سمت گلخانه ها رفت.جادواموز ها هم که خیالشان راحت شده بود که نوشابه را از دست نداده اند به سمت بیرون در روانه شدند.


-بعد از این همه مدت؟
-همیشه.

سوروس اسنیپ یعنی ...
فداکاری برای عشق

رو عدالت یک هافلی حساب کن


پاسخ به: کلاس اصول تغذیه و سلامت جادویی
پیام زده شده در: ۱۴:۵۸:۲۴ دوشنبه ۲۷ مرداد ۱۳۹۹

اسلیترین

هوریس اسلاگهورن


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۴:۵۴:۵۴ دوشنبه ۱۶ تیر ۱۳۹۹
آخرین ورود:
۲۳:۱۶:۳۳ پنجشنبه ۲۷ شهریور ۱۳۹۹
گروه:
کاربران عضو
اسلیترین
ایفای نقش
پیام: 30
آفلاین
_بله؟
_پرفسور من هستم.میشه بیام تو؟
_من؟من دیگه کیه؟
_اسپروات
_آه!تویی پومانا بیا تو.
_پرفسور ببخشید مزاحمتون شدم می خواستم بگم ....

مودی با حالتی تهاجمی به پومانا نزدیک شد و گفت:
_این بوی چیست؟چه بوی نفرت انگیزی دارد!نکند آدم کشته ای و این جنازه اش است؟
_نه این ....
_حتما یک حیوان را با ورد ممنوعه کشته ای!
_نه نه ....
_بدون ورد ممنوعه کشته ای؟!
_نه این فقط ....
_آها ! فهمیدم از روشه ماگل ها کشته ای!
_نه پرفسور!نه!این فقط کمی کله پاچه است!
_کله پاچه!خب حالا برای چه آورده ای؟می خواهی مطمئن شوی سمی در آن نیست و آنرا بخوری یا می خواهی ....
_پرفسور!
_آری ؟ چه شده؟
_من این کله پاچه را برای شما آورده ام.
_برای من؟اما تو که می دانی من فقط از دست خودم چیزی می خورم.
_حالا شما این دفعه را بخورید. من دارم به شما میدهم به من اعتماد ندارید؟
_من از دستان خودم هم با شک و تردید می خورم چه برسد به تو. حال کی آنرا درست کرده؟
_شما چه کار دارید بخورید نوش جان!
_نه ،من باید بدانم.
_راستش را بخواهید مروپ درست کرده.
_مروپ؟ چی ! مروپ مادر ولدمورت؟!
_بله زنه خوبیست(شاید)
_تو واقعا توقع داری من این را بخورم هرگز.هرگز.
_پرفسور از این اخلاق گنده تون دست بکشین !بخورین بلکه منم به نمره ام برسم.
_تو می خواهی مرا به یک نمره بفروشی ؟واقعا که!از تو توقع نداشتم !

....

_چاره ای نیست مجبورم این کار را انجام دهم.
_واقعا می خورید پرفسور؟!
_چی رو؟
_کله پاچه رو دیگه الان گفتین چاره ای نیست.
_آها آنرا می گویی . نه منظورم از مجبورن این بود که تو را با طلسم فرمان از اتاقم بیرون و کله پاچه را به دور می ریزم.
_پرفسور شما حق استفاده از .....
_ایمپرویوس.

....

_آخیش ! حال که او را از اتاق بیرون کردم می توانم کله پاچه را با راحتی بخورم.اینطوری کسی هم نمی فهمد . آه مودی! تو چقدر دانایی!



پاسخ به: کلاس اصول تغذیه و سلامت جادویی
پیام زده شده در: ۱۳:۴۶:۲۴ یکشنبه ۲۶ مرداد ۱۳۹۹

گریفیندور، محفل ققنوس

لاوندر براون


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۹:۲۸:۰۲ دوشنبه ۱۶ تیر ۱۳۹۹
آخرین ورود:
دیروز ۱۹:۱۹:۵۴
از یک جای قشنگ
گروه:
محفل ققنوس
کاربران عضو
گریفیندور
ایفای نقش
پیام: 122
آفلاین
سلام پروفسور گانت!
************************

-نظم جلسه رو رعایت بفرمایید! سکوت اختیار بنمایید! سکوت را رعایت کنید!

این صدای لاوندر بود که به صورت داوطلبانه قاضی شده بود و حالا از پس جماعت خروشان پیش رویش بر نمی آمد.
-ساکت باشید! لطفا نظم جلسه را به هم نزنید! آقایان، خانم ها و خوراکی های محترم لطفا...

نه؛این جماعت را تنها لاوندر واقعی می توانست ساکت کند. پس برای لحظاتی به خودش تبدیل شد:
-خفه شین!

سکوت دادگاه را در بر گرفت. آن قدر که تنها صدایی که به گوش می رسید صدای مگسی بود که بی دعوت وارد شده بود. لاوندر دوباره به قاضی تبدیل شد.
-لیدیز اند جنتلمن اند فودز!

در قیافه ی مخاطبانش خواند که گیج شده اند. اصلاح کرد:
-خانم ها، آقایان و غذا ها! امروز ما اینجا گرد هم آمده ایم تا...
صدای جمعیت دوباره سخنش را برید:

-من مضر نیستم! من مضر نیستم!
-خیلی هم مضری!
-لواشکِ ملعون، اعدام باید گردد!

دوباره چاره ای نبود. بلند شد، کلاه گیسش را به سوی جمعیت پرتاب کرد ونعره زد:
-گفتم خفه شین زبون نفهما!

سکوت جلسه را فرا گرفت؛ حداقل موقتا. لاوندر ادامه داد:
-امروز اینجا جمع شدیم تا به پرونده ی لواشک رسیدگی کنیم.

سپس رو به لواشکِ در غل و زنجیر پرسید:
-لواشک آلوچه ترشک؟
-بله.
-فرزند آلو و زردآلو؟
-بله.
-مادر آزردگی معده؟
-نه عالیجناب. آزردگی بچه من نیست.

از میان جمعیت غذا ها صدایی بلند شد:
-دروغ میگه!

لاوندر با اشاره دست معترض را ساکت کرد.
-ما قبول می کنیم.

و رو به لواشک ادامه داد:
-شما همسر نمک هستید؟
-وقتی فهمیدم اون مرتیکه باعث میشه مضر باشم، طلاق گرفتم.
-شما در خونه ی مادربزرگ ها در انباری زیر پله لای دو ورقه پلاستیکی زندگی می کنید؟
-بله.
-این دادگاه برای بررسی خواص غذایی شما تشکیل شده. به ما گزارش رسیده که شما باعث آزردگی معده و افت فشار خون می شید. دفاعی دارید؟
-عالیجناب اینا دروغه. وقتی یه نفر یه ذره از من بخوره مگه من مرض دارم کاری کنم غش کنه؟ این آدما به یه ذره قانع نمیشن که. هی میان یه ذره میکَنَن می خورن کسی هم نیست جلوشون رو بگیره. حتی دیدم که یه جا میذارن گوشه لپشون. خود شما عالیجناب، اگه یه نفر براتون خواب و خوراک نذاره هی بیاد مزاحم تون بشه، یه آوداکداورا به سمتش نمیفرستید که راحت بشید؟ خب ما که چوبدستی نداریم.

هویج داد زد:
-عالیجناب! ما خوراکی ها باید رعایت حال آدما رو بکنیم. ما رو برای اونا ساختن. نمیتونیم که هی کلافه بشیم. این لواشک با آدما خوب رفتار نمیکنه. هی ترشرویی میکنه.

لواشک پاسخ داد:
-خب اونا همین ترشرویی منو دوست دارن.

لاوندر با چکش روی میزش کوبید:
-ساکت، ساکت! بله، اگه آدما زیاده روی نکنن خوب دل درد نمیگیرن. اما خانم لواشک! یه مبحث دیگه هم هست و اون اینه که شما اسم میوه ها رو خراب کردین.
-عالیجناب! من خودم یه روزگاری میوه بودم. چطوری میتونم اسم اونا رو خراب کنم؟ عالیجناب، من یه عالمه ویتامین دارم! خب بچه های آدما که میوه نمیخورن؛ من باید بهشون ویتامین برسونم. اگه من رو اعدام کنین، کی میخواد بهشون ویتامین برسونه؟ تازه، از لحاظ معنوی هم من یه خاطره از مادربزرگم. مگه خاطرات خوش برای آدما لازم نیست؟
-بله درست ی فرمایید. حقیقتا که خیلی از بچه ها میوه نمیخورن. لواشک یه فراورده ی پرویتامین و خوش طعمه.

جمعیت به جوش و خروش افتاد:
-عالیجناب! نکنه میخواین تبرئه کنیدش؟
-عالیجناب اون باعث آزردگی میشه!
-اون فشارخون رو کم میکنه!
-دندونا رو خراب میکنه!

لاوندر با چکش روی میز کوبید:
-همه ی اینها درسته. اما اگه لواشک به اندازه مصرف بشه، هیچ خطری نداره. اگر به اندازه مصرف بشه، نه فشار خون رو پایین میاره، نه دندونا رو خراب میکنه، نه معده رو آزار میده. بدین وسیله، من لواشک آلوچه ترشک رو از تمام اتهامات مبرا اعلام میکنم. علاوه بر اون، برای تمام اون بچه های بیماری که انتهای سالن ایستاده ن و احتیاجی به شهادت دادنشون نداریم، یک دوره ده جلسه ای مصرف به اندازه را برگزار میکنم!
-عالیجناب این دوره آزمایشیه؟
-بله؛ اگر بچه ها با مصرف درست باز هم بیمار شدن، لواشک اعدام خاهد شد. اما تا اون موقع، خانم لواشک، شما آزادید تا به زندگیتون بپردازید!


ویرایش شده توسط لاوندر براون در تاریخ ۱۳۹۹/۵/۲۶ ۱۳:۵۰:۲۱

عشق یه طرفه زندگیتو به فنا میده.
اینو وقتی فهمیدم که به فنا رفته بودم.


پاسخ به: کلاس اصول تغذیه و سلامت جادویی
پیام زده شده در: ۱۳:۰۶:۱۵ یکشنبه ۲۶ مرداد ۱۳۹۹

اسلیترین، مرگخواران

مگان راوستوک


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۳:۰۸:۰۸ شنبه ۲۰ اردیبهشت ۱۳۹۹
آخرین ورود:
دیروز ۱۲:۴۹:۰۱
از هاگوارتز
گروه:
کاربران عضو
اسلیترین
ایفای نقش
مرگخوار
پیام: 111
آفلاین
سلام پروفسور گانت.
تکلیف جلسه دوم.
*****
هاگوارتز به خاطر یک سری مشکلات تا دو روز بسته بود و همه ی ما رو فرستاد خونه هامون. وقتی از قطاری که من رو از لندن به ایرلند اورد پیاده می شدم دیدم که مامان و بابا چون بهشون اطلاع نداده بودم نیومده بودن. خوش شانس بودم که هنوز چند تا تاکسی مونده بود که من روی برسونه. وقتی به خونه رسیدم خونه هیچ تغییری نکرده بود همون‌جوری بود که یادم میومد. وقتی در رو باز کردم نات با صورتی پر از جوش های قرمز اومد بغلم کرد.
- اخ جون اجی اومد. اخ جون اجی اومد. سلام اجی.
-سلام نات (من بهش می گم نات در واقع اسمش ناتانائیل هست و من حوصله گفتن اسم کاملش رو ندارم.).ممنون تو خوبی؟. صورتت رو ببینم چی خوردی که اینجوری شد؟
نات زد زیر گریه.
- خواهری صورتم می سوزه درد داره. یکی از اون خوراکی های توی اون بسته خوردم یهو صورتم این جوری شد.
- گریه نکن. از کدومشون خوردی؟
نات به یک ظرف کوجک روی میز اشاره کرد. وقتی در ظرف رو باز کردم یک لقمه کوچک کالباس رو دیدم که نات ازش خورده بود.
- نات تو چرا کالباس خوردی؟. مگه تو به کالباس حساسیت نداری؟
- حساسیت چیه؟
- خب حساسیت یعنی بدنت به یه چیزی حساس باشه. مثل من که روی موهام حساسم و صورت تو به این کالباس ها.
- یعنی بدن منم دوست نداره بهش کالباس بدم.
- اره.
نات دستش رو روی صورت کشید.
- ببخشید اقای صورت که ناراحتت کردم.
- خب نات بزار این پماد رو بزنم به صورتت.
- باشه فقط اقای صورتت دردش نگیره.
- باشه
وقتی پماد رو به صورت نات زدم رفتم تا به مامانم زنگ بزنم. وقتی گوشی رو قطع کردم به نات گفتم که مامان و بابا قراره یکم دیر بیان پس باید خوش بگذرونیم وقتی این کلمه رو گفتم نات خیلی خوشحال شد.
- خواهری بیا اقای کالباس رو محاکمه کنیم.
- باشه پس برو توی اتاق تا من بیام.
*******
اتاق نات.
- اهم، اهم. ادویه ها و وسایل اشپزخانه ما امروز اینجا جمع شدیم تا محاکمه ی اقای کالباس رو انجام بدیم به دلیل ناراحت کردن صورت جناب اقای نات راوستوک. . محاکمه شونده رو بیاورید.
نات دو ملاقه را کنار ساندویچ قرار داد تا او را بیاورند.
- خب اقای کالباس شما چیزی برای دفاع از خودتون دارید؟ دروغ نگید اقای کالباس. ایا کسی در اینجا حرف اقای کالباس را تایید می کند؟. بله شما اقای ادویه فلفل تند. بله درست می گویید این یک جرم غیر قابل بخشش است. پس اعدامش می کنم. جلاد بیا و این کالباس رو ببر و اعدام کن.
نات چند تا چاقو را به عنوان جلاد اورد و من نان را تکه تکه کردم.
- پایان محاکمه


Im not just a witch that was put in slytherin. They were always jelous to me but the know im better that them. Im the future of slytherin

تصویر کوچک شده


پاسخ به: کلاس اصول تغذیه و سلامت جادویی
پیام زده شده در: ۱۱:۲۹:۲۸ شنبه ۲۵ مرداد ۱۳۹۹

ریونکلاو

هلنا ریونکلاو


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۲۲:۵۸:۲۱ جمعه ۱۰ مرداد ۱۳۹۹
آخرین ورود:
۲۳:۱۵:۱۱ جمعه ۲۸ شهریور ۱۳۹۹
از نا کجا آباد
گروه:
ریونکلاو
ایفای نقش
کاربران عضو
پیام: 30
آفلاین
تکلیف جلسه دوم


روز سختی در پیش بود .هلنا برای اولین با در عمرش به عنوان قاضی یک ماجرا باید به دادگاه میرفت وحکم میداد.لباس هایش را پوشید و به سمت محل دادگاه به راه افتاد.چند دقیقه بعد ،روبه روی درب کلاس اصول تغذیه و سلامت جادویی بود. دادگاه آنجا برگزار میشد.داخل سالن دادگاه رفت .نزدیک بود از خنده منفجر شود ،زیرا دادگاه بجای صندلی ها منظم، از لوازم آشپز خانه پر شده بود. خودش را کنترل کرد و بر روی صندلی کهنه ی مخصوص قاضی نشست. چهره ای جدی به خود گرفت و شروع به قرائت کاغذ روی میز کرد.

_ما اینجا جمع شدیم تا در مورد اتهام آقای بستنی ملقب به عروسکی بپردازیم.اتهام از این قرار است که آقای بستنی ملقب به کیم ادعا میکنند ،آقای عروسکی چهره خود را دست کاری کرده اند تا به این زشتی در بیاید. آقای عروسکی شما میتوانید از خود دفاع کنید.

بستنی که در جایگاه متهم بود،شروع به گریه کرد و قطرات بستنی آب شده از چشمانش سرازیر میشد.

_شما هم بجای من توی دمای صد درجه زیر صفر میرفتین ،صورتتون کج میشد ‌. به زور توی پاکت میرفتین، صورتتون کج میشد . توی یه بسته بندی به زور میرفتین ،صورتتون کج میشد.آخه من و دست کاری صورت ؟

بستنی همین جور ادامه میداد و صدای گریه اعضا ی دادگاه بلند تر میشد . تنها کسی که گریه نمی کرد ،بستنی کیم بود،وقتی سخنرانی جگر سوز بستنی تمام شد ، قاضی که هنوز قانع نشده بود، اشک هایش را پاک کرد و دوباره چهره ای جدی به خود گرفت.

_آقای عروسکی آیا شما شاهدی هم دارید؟
_بله ، رئیس کارخانه .

در کمال ناباوری مودی وارد شد و در جایگاه شاهد ایستاد. کاغذ پوستی بلندی را از جیب ردایش در آورد و اما هنوز شروع نکرده بود که قاضی ملاقه ای را که کاربرد چکش داشت را بر روی میز کوبید‌.

_آقای مودی چون وقت کمه ، من مختصر از شما میپرسم ،آیا آقای عروسکی خودش صورتش را دست کاری کرده است؟

مودی قیافه ترسناکی به خود گرفت و با صدای خوف انگیزی گفت:

_شما فکر کردید من اجازه همچین کاری رو به بستنی های کارخانه ام میدم‌؟این بلایی که سر صورت این بستنی امده یک اشتباه بود که ما برای جبران، فردا این بستنی را پیش مادام پامفری میبریم تا صورتش روبه حالت اول برگردونه.

سپس آرام از دادگاه بیرون رفت.بعد از حرف های مودی، دیگر حرف نمی ماند .پس هلرو به ه‍یئت منصفه کرد و مشغول صحبت شدند.
پس از چند لحظه رای صادر شد و هلنا شروع به خواندن حکم کرد.

_با توجه به سخنان جناب آقای مودی و سخنان خود مهتم، آقای عروسکی در تغییر شکل صورت خود دست نداشته اند و به این ترتیب ما ایشان را تبرئه میکنیم و اما به دلیل اتهام نادرستی که آقای کیم به آقای عروسکی زده اند ،ما آقای کیم را به ده ساعت حمام آفتاب محکوم می کنیم. با تشکر از صبر و شکیبایی شما.

در آن هنگام دو دیوانه ساز وارد دادگاه شدندو بستنی کیم را که لب به اعتراض باز کرده بود را به پنجره کلاس اصول تغذیه و سلامت جادویی بستند. او زیر آفتاب ظهر تابستان کم کم داشت، آب میشد. هلنا که از اجرای حکم مطمئن شد به طرف در رفت و به خوابگاهش برگشت تا خستگی قاضی بودن را با خواب دلپذیری به در کند.


ویرایش شده توسط هلنا ریونکلاو در تاریخ ۱۳۹۹/۵/۲۵ ۱۱:۳۴:۰۲
ویرایش شده توسط هلنا ریونکلاو در تاریخ ۱۳۹۹/۵/۲۵ ۱۱:۳۹:۰۴

اگه چشمات رو دوست داری
نگاه چپ به ریونی ها کردی نکردیا







شما می ‌توانید مطالب را بخوانید
شما نمی توانید عنوان جدید باز کنید
شما نمی توانید به عنوان‌ها پاسخ دهید
شما نمی توانید پیام‌های خودتان را ویرایش کنید
شما نمی توانید پیام‌های خودتان را حذف کنید
شما نمی توانید نظر سنجی اضافه کنید
شما نمی توانید در نظر سنجی ها شرکت کنید
شما نمی توانید فایل‌ها را به پیام خود پیوست کنید
شما نمی توانید پیام بدون نیاز به تایید بزنید
شما نمی توانید از نوع تاپیک استفاده کنید.
شما نمی توانید از HTML در نوشته های خود استفاده کنید
شما نمی توانید امضای خود را فعال/غیر فعال کنید
شما نمی توانید صفحه pdf بسازید.
شما نمی توانید پرینت بگیرید.

[جستجوی پیشرفته]


هرگونه نسخه برداری از محتوای این سایت تنها با ذکر نام «جادوگران» مجاز است. ۱۳۹۹-۱۳۸۲
جادوگران اولین وبسایت فارسی زبان هواداران داستان های شگفت انگیز هری پاتر است. به عنوان نخستین خاستگاه ایرانی ایفای نقش مبتنی بر نمایشنامه نویسی با محوریت یک اثر داستانی در فضای مجازی، پرورش و به ارمغان آوردن آمیزه ای از هنر و ادبیات برجسته ترین دستاورد ما می باشد.