هری پاتر نخستین مرجع فارسی زبان داستان های شگفت انگیز هری پاتر

هری پاتر نسخه موبایل


در حال دیدن این عنوان:   1 کاربر مهمان





پاسخ به: كلاس ماگل شناسي
پیام زده شده در: ۱۴:۲۰:۰۶ یکشنبه ۲۶ مرداد ۱۳۹۹

گریفیندور، محفل ققنوس

لاوندر براون


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۹:۲۸:۰۲ دوشنبه ۱۶ تیر ۱۳۹۹
آخرین ورود:
دیروز ۱۰:۵۶:۵۱
از عشق من دور شو!
گروه:
محفل ققنوس
کاربران عضو
گریفیندور
ایفای نقش
پیام: 167
آفلاین
سلام پروفسور لسترنج!
یه خورده سخت بود هااا
****************************

لاوندر از کلاس ماگل باکمالات شناسی بیرون آمد.آن روز بر خلاف روز های دیگر موهایش را به زیبایی شانه زده بود و لباسی تمیز و اتوکشیده به تن داشت. از تکلیف دشوار آن روز و البته نقد استاد از تکلیف قبلی اش دلخور بود. دلخوری اش باعث می شد محکم قدم بردارد و پا به زمین بکوبد. موهای مواج و بلندش روی پشتش می رقصیدند.
این می توانست بدترین، نفرت انگیز ترین و اعصاب خرد کن ترین روز تحصیلش در هاگوارتز نام گذاری شود. حالش اصلا خوب نبود. دیگر آن تکنیک های فلسفی غیر مستقیم و مستقیم جواب نمیداد. باورش نمیشد که یک مرگخوار چشم چران بتواند چنان مغز باهوش و نکته سنجی داشته باشد.
تنها کسی که می توانست حالش را خوب کند، رونالد بود. اما وقتی نگاهش به او و هرماینی افتاد، با قدم هایی محکم تر و قلبی دلخور تر، از عشقش دور شد.

خوابگاه دخترانه ی گریفیندور

-خیلی امروز خوشگل شدی هااا!
-باز خالی بستی پروتی؟

اما از لحنش معلوم بود حسابی کیف کرده است.
-نه؛جدی میگم! همیشه دلم میخواست موهام مثل تو باشه. چرا همیشه شونه شون نمیکنی؟
-حالا امروز که شونه کردم چی شد مثلا؟
-امروز چی شد؟ هیچی، اینکه رون میخواد ببیندت که هر روز اتفاق میفته!
-راست میگی پروتی؟
-نه دروغ میگم.
-وای خداجون! الان میرم پایین!

انگار نه انگار که چند دقیقه پیش در امواج اقیانوس غم در حال غوطه خوردن بود. پله ها را هفت تا یکی کرد تا به سالن اجتماعات رسید.
-رون!
-اممم...سلام لاوندر!

لاوندر نگاهی به اطراف انداخت . هیچ مزاحمی در آن اطراف نبود.
-میخواستی منو...ببینی؟
-میخواستم بهت بگم که...
-چی؟
-وقتی موهات رو شونه میکنی، خیلی خوشگل میشن!
-واقعا؟

از شدت ذوق به نفس نفس افتاده بود.
-اممم.

رونالد از این شرایط معذب شده بود و این پا و آن پا میکرد.
-آره خوب... خیلی مواج و قشنگ میشن...
-وای جدا؟

و چند قدمبه رون نزدیک شد. رون بیشتر معذب شد.
-آره دیگه...فقط میخواستم بگم که... خیلی خوشگل شده بودی امروز...
-چه فایده از زیبایی؟ تو که همیشه با هرماینی می گردی!
-آره خب...راستش...

لاوندر او را در بر گرفت. نفس های رون تند شد. میخواست هرچه سریع تر رهایی یابد. لاوندر در گوش او نجوا کرد:
-من یه گریفیندوری ام...جسور وشجاع...هیچ چیز نمیتونه بهم آسیب بزنه..به جزتو...فقط تویی که بهم...آسیب میزنی...یه کمی..بیشتر...باهام..مهربون باش رون!

رون خودش را از او جدا کرد:
-سعی میکنم...شب بخیر!

و به سرعت هیپوگریف از پله ها بالا دوید. لاوندر همانجا ایستاد. سینه اش بالا و پایین میرفت. همه چیز، همه ی آن لحظات، برایش مثل جادو بود؛ مثل معجزه، مثل رویا...
چندین بار خودش را نیشگون گرفت تا از خواب بیدار شود. اما این خواب نبود. همه چیز واقعی بود. خودش را نمیدید. و سالن اجتماعات گریفیندور را...حتی آتشی که در شومینه میسوخت را حس نمیکرد. وجود خودش اهمیتی نداشت..آنچه برایش حقیقی بود، رونالد بود و آن لحظات قشنگی که کنار او گذرانیده بود. سعی میکرد لذت ببرد. با آنکه میدانست رونالد بیلیوس ویزلی متعلق به او نیست. رونالد صرفا برایش نقطه ضعفی بود که میتوانست سوژه تمسخر خیلی از بچه ها باشد.




تصویر کوچک شدهتصویر کوچک شده


پاسخ به: كلاس ماگل شناسي
پیام زده شده در: ۲۱:۴۶:۵۹ شنبه ۲۵ مرداد ۱۳۹۹

هافلپاف

گابریل ترومن old


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۰:۳۲ شنبه ۱۲ مرداد ۱۳۹۸
آخرین ورود:
۸:۵۹:۰۶ سه شنبه ۲۵ شهریور ۱۳۹۹
از ایران
گروه:
شناسه های بسته شده
پیام: 66
آفلاین
-پروفسور تنبیه چی هست حالا؟

دامبلدور:😂دمتون گرم
ترومن:😐
لیسا:😐
ایوان:😐
ترومن:😀یعنط تنبیه نمیشیم؟
دامبلدور حالت رییسانه میگیره
دامبلدور: اونکه میشین باید بخاطر این کارتون برین و تو پیدا کردن کتاب هایی که گابریل میخاد کمکش کنین
لیسا:کدوم گابریل
ایوانا:گابریل ترومن گابریل دلاکور یا گابریل تیت

ترومن:به نکته مهمی اشاره کردی

دامبلدور مرموضانه نگاشون میکنه :به حق ریش مرلین شوخی شوخی با دامبلدورم شوخی حالا منو ایسگاه میکنین برین سریع تیت تو کتابخونه منتظرتونه

کتابخانه هاگواردس
ساعت ۱۰ صبح


تیت:خب باید برین دنبال کتاب هیس غورباغه ها قار قار نمیکنن
،تاریخچه سیاه هاگواردس ،تاریخچه کوییدیچ درزمان قاجاریه
و‌...

تیت همینطور داست کتاب میگفت نزدیک به بیست تا کتاب که به سختی پیدا میشن روبه اونا سپرد

لیسا:خب این تاریخچه سیاه هاگواردس به چه دردش میخوره

ترومن خیلی یواش :بچه ها بیاین اینجا
همه رفتن و ادامه داد
-تیت میخواد حرصه ساعت ۴رو خالی کنه اینجوری گفته اذیت شیم

حالت مغرورانه گرفت به خودش و ادامه داد
-ازونجایی که تو کلاسای معجون سازی استادم دوتا معجون دارم همیشه
لیسا:چی میگی کاری نکن دوباره قهر کنم
ایوانا:لیسا
لیسا:خیله خب حالا ادامه بده

ترومن از جیبش درمیاره
یکدفعه صدای تیت میاد:پیدا کردین

همه مشغول گشتن شدن بعد تیت رفت و دوباره جمع شدن
-خب این معجون عشقه
لیسا:بعله در جریانم 😑😑
ترومن:ببخشید دیگه ،و اینم معجون تغییر شکل با موی گربه هرمیون موقع ناهار میشه و نوبت ماست بریم
چند ساعت گذشت موقعه ناهار شد ولی پیدا نکردن کتاب هارو
ترومن پیش تیت میره:گابریل موقعه ناهار به عنوان ارشد گروه باید باشم(با حالت مغرورانه)
تیت صورتشو کج میکنه:صبح که خوب نیشت باز بود چیشد
ترومن:خدافظ ،لیسا،ایوانا،بریم
لیسا:اه قهرم
همه رفتن ناهار و از دستی کنار ظرف تیت رفتن قبل اینکه تیت بیاد دو تا معجونو ریختن تو غذاش
و رفتن سر میز های خودشون
تیت نشست سر غذا و غذاشو خورد سرسرا خالی شد دوباره رفتن تو کتابخونه بعد ده دقیقه صدای جیغ بلند شد
ترومن:😂بزنین قدش
لیسا:دردسر نشه
ترومن :ن بابا

تیت:عَعععععععع چرا دستام پشمالوعه چرا دارم یجوری میشم

داشت با خودش حرف میزد و جیغ میکشید که پروفسور فیلت ویک از جلوش رد انگار عشقشو دیده بود از خود بی خود شد با همون وضع به سمت پروفسور میدوید
پروفسور از مرلین بی خبر ترسیده بود
پروفسور:هیوووولااااااا این چیه دنبالمه دارن منو ترور میکنن کمک

تیت:عزیزم ویک صبر کن🏃‍♀️🏃‍♀️
ویک:من عزیز تو نیستم نیااااا دنبالم من زن دارَعععععععم
خلاصه ویک یک گوشه گیر افتاد ترومن و لیسا و ایوانا دنبالشون بودنواز خنده خودشون گرفته بودنو که صداشون در نیاد
تیت پروفسور ویک رو بغل کرد
تیت:میدونی چقدر دنبالت بودم
ویک :تو کی هستی ؟ولم کن بابا به ریش مرلین زن دارم
تیت:منم گابریلت
ویک :یک لحظه صبر کن کدوم گابریل ترومن دلاکور یا تیت
تیت :چرا همه منو با اونا قاطی میکنن ،من تیتم گابریل تیت
پروفسور ویک صداشو خش دار کرد :دیگه بدتر ولم کن بابا
تیت صورتشو برد نزدیک پروفسور ویک رو ببوسه اون سه دیگه زمین گاز میزدند که مک گونوگال از راه رسید
مک گونوگال :پروفسور انتظار نداشتم اونم وسط سالن با یک ِغول پشمالو اههههوووم
پروفسور ویک :باور کنید چیزی که میبینید درست نیس بابا مرد حرمت داره نه لذت
تیت کم کم به حالت عادی برگشت اثر داروها از بین رفته بود همینطور که پروفسور ویک رو بغل کرده بود و حالت بوسه بود به خودش اومد
تیت:پروفسور شما بغل من چیکار میکنین؟
ویک:اینو تو باید بگی چت شده؟
مک گونوگال:فک کنم چند تا از بچه ها شوخی بیجایی کردند
ویک:😑😑یعنی پیداشون‌کنم
تیت:پروفسور رو گذاشت ز
زمین و ازش معذرت خواست دیگه سه تا بچه ها طاقت نیاوردن خنده هاشون درومد
تیت از عصبانیت قرمز شد :میدونم باهاتون چکار کنم
و با فریاد به سمتشون رفت :من شماروووووو گیر میارم
مک گونوگال:دیگه نیازی نیس شما به حسابشون برسین با این حجم عصبانیت اون حتی به دامبلدورم رحم نداره

ویک:امیدوارم😐کاری نکنه دردسر بدتری بیفته بخشیدمشون چون دست خودش نبود

خلاصه تیت اینارو گیر اورد و تا یک ماه هرروز ساعت ۴صبح که اینا خواب بودن فن ممنوعه ایمپریوس رو رو اینا اجرا میکرد و تمام کاراش ترومن و لیسا و ایوانا انجام میدادند
😂😂


ویرایش شده توسط گابریل ترومن در تاریخ ۱۳۹۹/۵/۲۵ ۲۱:۵۹:۴۲
ویرایش شده توسط گابریل ترومن در تاریخ ۱۳۹۹/۵/۲۵ ۲۲:۰۴:۴۴

روزی میرسد تمام جهان را تاریکی میگیرد و مرا میبینی که روشنایی را میاورم🖤🖤


تصویر کوچک شده




پاسخ به: كلاس ماگل شناسي
پیام زده شده در: ۱۵:۲۷:۲۰ شنبه ۲۵ مرداد ۱۳۹۹

هافلپاف، محفل ققنوس

گابریل تیت


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۰:۳۵:۴۶ چهارشنبه ۱۵ مرداد ۱۳۹۹
آخرین ورود:
امروز ۸:۰۷:۴۸
از کتابخونه ی هافلپاف!):
گروه:
کاربران عضو
ایفای نقش
هافلپاف
محفل ققنوس
پیام: 451
آفلاین
ساعت 4 صبح بود، صدای خرخر بچه ها کل فضای سالن عمومی رو پر کرده بود و بهترین موقع بود برای رفتن به زمین کوییدیچ.
گابریل خیلی ارام شروع کرد به پوشیدن لباس و بعد از چند ثانیه به راهرو ها رسید، اون باید میرفت به سمت طبقه ی سوم تا از انبار جاروها،جاروشو برداره و باز برگرده طبقه ی اول.
چهارشنبه قرار بود ازهافلپافی های داوطلب برای پست مدافع کوییدیچ تست بگیرن چون یکی از مدافعین مجروع شده بود.جاستین،ارنی،پومانا و گابریل جزو داوطلبین بودن گابریل در کوییدیچ عالی بود ولی ارنی و جاستین از اون یه ذره بهتر بودن،گابریل نمی خواست این شانس رو از دست بده.
پس صبح های زود به سمت زمین کووییدیچ میرفت تا اماده بشه؛یه هفته بود که برنامه ی گابریل همین بود! اما اون روزفرق داشت با روزهای دیگه !

-اخ...خداروشکر دیگه امروز روز اخره دیگه فردا می تونم تا ساعت 7 بخوابم اخیش!

اما ناگهان اتفاق عجیبی افتاد،صدای خنده هایی ترسناک میومد گابریل با اینکه میدونست کار اشتباهیه رد صدا رو گرفت...صدا از پشت پیچ سر راهرو میومد !

-هههه هههه هههه
-یا ریش مرلین ! این چه صدایی هست؟

ناگهان صدا شروع به حرف زدن کرد
-هههه هههه من میدونم اونجایی دختر کوچولو چیشده صبح به این زودی بلند شدی؟امدی به استقباله من ؟ هههه هههه

ترس تمام بدن ابریل رو دربرگرفته بود!
-چیشده چرا حرف نمی زنی میترسی؟

گابریل از اینکه کسی اونو ترسو خطاب کنه بدش میامد ولی نمی دونست چجوری اون صدا میدونست؛ بنابراین:
-من ترسو نیستم !
-خب پس بیا و با من روبهرو شو اگه ت-ر-س-و نیستی کوچولو !
-اینقدر بهم نگو کوچولو !
-باشه بابا ! باشه

گابریل تصمیمش رو گرفته بود مهم نبود براش که اون کیه یه اسلیترینیه بدجنسه یا ولدمورت !
وقتی برگشت صورت یه نفرو فقط دید"پرفسور وارنر"
-چیی؟پر...پرفسور وارنر شما اینجا چیکار میکنین؟
-هههه هههه این سوال رو من باید بپرسم نه ؟ اما حالا که خودت پرسیدی کارم راحتر شد ، ههههه هههه
-جریان چیه؟
-گابریل تیت...هههه هههه باید بهت بگم تو رد شدی!
-چییی؟ از کجا؟
-تو دیگه نمی تونی تو تست شرکت کنی،منظورم رو که میفهمی؟
-کدوم تست؟
-ههههه ههه خانمو... تست مهاجم جدید کوییدیچ!

این خبر مثل زلزله ای تو دل گابریل اشوب به پا کرده بود نمی تونست بفهمه چرا نمی تونه مگه چیکار کرده؟
کم کم دست و پاش سست شد و روی زمین افتاد. ناگهان یاد یک چیزی افتاد! باسرعتی سریع تر از نور چوبدستیشو بیرون اورد و فریاد زد:
-ریدیکلوس !

و پرفسور وارنر ناپدید شد و به جاش سه بچه که داشتن از خنده غش میکردند نمایان شدند!

-لیسا، ایوانا و ترومن!
-ههههه ههههه
- وایییییییییییییی
-بهترین نمایشی بود که تا حالا دیده بودم هههه ههه
-اصلا کار قشنگی نبود!
-چرا... بود ههه ههه


ناگهان از پشت مجسمه ی فینیاس نایجلوس پرفسور دامبلدور بیرون میاید!
-سلام
-پرفسور سسلام خیلی به موقع امدین.
-سلام گابریل
-پرفسور لیسا ایوان...
-بله گابریل شاهد تمام صحنه ها بودم،فقط یه لحظه حس کردم داری ناامیدم میکنی ولی دیدم اشتباه می کرد!
-ممنون پرفسور.
-خب خب اقای ترومن شیطان لیسا ی وروجک و ایوانا ی ساکت !
-پرفسور من میتونم توضیح بدم...
-ممنونم اقای ترومن کاملا برام مشخص کردی رییس این گروه کیه!
-اما،اما پرفسور دامبلدور...
-بسه شما قراره تنبیه بشین اون هم به این دلیل که دست روی نقطه ی ضعف خانم تیت گذاشتین!

پایان.


only Hufflepuff


پاسخ به: كلاس ماگل شناسي
پیام زده شده در: ۱۲:۵۷:۱۹ شنبه ۲۵ مرداد ۱۳۹۹

هلنا ریونکلاو


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۲۲:۵۸:۲۱ جمعه ۱۰ مرداد ۱۳۹۹
آخرین ورود:
۱۹:۳۷:۴۶ سه شنبه ۲۲ مهر ۱۳۹۹
از نا کجا آباد
گروه:
شناسه های بسته شده
پیام: 34
آفلاین


تکلیف جلسه دوم

چند وقتی بود که در راهرو های هاگوارتز، بچه ها بر روی هم جادو های مختلف را امتحان میکردند ،اما بیشترین اثر این جادو ها متعلق به ورد قلقلک بود زیرا لحظه ای صدای خنده از راهرو قطع نمیشد.
در یکی از این روز هاکن چند تا از دختر های سال اولی داشتند از راهرو می گذشتند ، ناگهان یکی از این ورد ها به یکی از آن دختر ها خورد. صدای خنده آن دختر آن قدر بلند شد که هیچ صدای دیگری شنیده نمی شد
.
_این ورد کوفتی چطور خنثیٰ میشه ؟
_نمی دونم .

همان طور آن دو نفر مشغول بحث بودند،صدای خنده کم کم داشت به جیغ تبدیل میشد ،که ناگهان صدا قطع شد و پروفسور لسترنج از سایه ته راهرو بیرون آمد.گوش یکی از پسر بچه ها را گرفت و در چشمان آن بنده خدا زل زد.

_بگو کار کی بود؟
_آخ!ولم کن . باشه میگم .کار تام بود.

پروفسور سمت تام رفت و با چشم غره ای به او فهماند که باید به دفتر او برود. در آن‌بین دختر ها دنبال یکی از دوستانشان میگشتند.

_پس هلنا کجاس؟
_بعد اینکه ورد قلقلک خنثیٰ شد ندیدمش.
_هر جا هست پیداش میشه ، بیاین بریم سر کلاسمون، داره دیر میشه.

چند دقیقه بعد
خوابگاه دختران گروه ریونکلاو



صدای گریه ای از یکی از اتاق ها می آمد.

_چرا ؟من که به هیچکس نگفته بودم . باید به حساب تام برسم. فردا سر کلاس ماگل شناسی حالش رو جا میارم.

هیچ کس هلنا را آن شب ندید تا فردا صبح که سر کلاس ماگل شناسی با چهره ای خسته و خواب آلود وارد کلاس شد.

_کجا بودی تو؟ همه جا رو دنبالت گشتیم.
_دروغ نگو . من تو کتاب خونه بودم اگه همه جا را گشته بودین پیدام میکردین.

پروفسور لسترنج به کلاس آمد ،ولی خیلی زود همراه همسرش برای ماموریت مهمی رفتند و برای هلنا بهترین فرصت بود تا انتقامش را از تام بگیرد. به سمت میز پسرانی رفت که داشتند برای هم جک تعریف می کردند.

_هی ،تام !خیلی جالب بود رو نقطه ضعفم دست بزنی.کی بهت گفته بود ؟هان؟
_چی میگی تو؟نقطه ضعف چی؟

چشم های دانش آموزان رو آن دو نفر قفل شده بود.

_چرا کشش میدی ؟خب مثل آدم حرف بزن .
_معلومه چته؟
_پس حرف نمیزنی ؟خب منم دارم برات.

چوب دستی اش را درآورد ،آماده بود تا تام را شکنجه دهد . از دیروز در کتابخانه مشغول یاد گرفتن آن شده بود.

_خانم ریونکلاو ، دارید چی کار میکنی بابا جان؟

سریع چوب دستی اش را جمع کرد ، حالت عادی به خود گرفت و سعی کرد آثاری از خشم در چهره اش نباشد.

_کار؟من؟ مطمئنید پروفسور دامبلدور ؟
_من فرض میکنم چیزی ندیدم ، خب بچه ها پروفسور لسترنج تا کجا درس داده؟

پروفسور دامبلدور ادامه تدریس را آغاز کرد و با دست به هلنا اشاره کرد که سر جایش بنشیند. هلنا بر سر جایش برگشت اما هنوز خشمگین بود چرا که، انتقامش را از تام نگرفته بود اما مشکل دیگر این بود که تمام بچه های کلاس فهمیده بودند که نقطه ضعف او قلقلکی بودنش است‌.


Kind,Calm,smart
Be yourself and do not change your self in any way


پاسخ به: كلاس ماگل شناسي
پیام زده شده در: ۱۷:۳۹:۳۵ جمعه ۲۴ مرداد ۱۳۹۹

هافلپاف، محفل ققنوس

آرتمیسیا لافکین


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۴:۵۳ پنجشنبه ۷ تیر ۱۳۹۷
آخرین ورود:
۱۹:۳۹:۵۸ شنبه ۱۷ آبان ۱۳۹۹
از زیرزمین هافلپاف و خانهٔ شمارهٔ ۱۲ گریمولد
گروه:
کاربران عضو
هافلپاف
ایفای نقش
محفل ققنوس
پیام: 72
آفلاین
کلاس ماگل‌شناسی

وقتی پروفسور لسترنج آنگونه از کلاس خارج شد کلاس در همهمهٔ جادوآموزان فرو رفت! پسران او را مسخره کرده و ادایش را در می‌آوردند و دختران از طرز برخورد او با همسرش تعریف می‌کردند! در آنجا پیرزنی تک و تنها نشسته بود و سرش را میان دستانش می‌فشرد، کنار او پسر جوانی نشسته بود که او هم مثل بقیهٔ پسران با دوستانش مسخره‌بازی در می‌آورد. شکلات قورباغه‌ای می‌خورد و در همان حال سعی می‌کرد ادای پروفسور لسترنج را هنگامی که زنش وارد کلاس شد در بیاورد. تکه‌های شکلات از دهنش بیرون می‌ریختند و روی کاغذ پوستی‌اش که پر از اشکال درهم و برهم بود لک ایجاد می‌کردند، پیرزن با انزجار به پسر و دوستانش نگاه می‌کرد و تا حد ممکن وسایلش را از آنها فاصله داده بود...
کلاس بسیار شلوغ شده بود. جادوآموزان انواع طلسم‌ها را به شوخی بطرف یکدیگر پرتاب می‌کردند، داد می‌زدنند، جیغ می‌زدنند، دهانشان را تا آخر چاک داده و با صدای بلند قهقهه می‌زدنند! شلختگی‌ها، بی‌نظمی‌ها و سر و صداها بدجور اعصاب پیرزن بیچاره را تحریک می‌کردند. طفلی خودش هم نمی‌دانست که چرا در کلاس نشسته است. دیوانه شده بود! مثل اینکه روی نقطهٔ ضعفش با پوتین‌های سنگین و بزرگ هاگرید راه بروند!
دیگر کافی بود! بیشتر از این نمی‌توانست تحمل کند! با طلسم جمع‌آوری خیارک غده‌دار نویل را از جایش برداشت... کار راحتی بود... چون نویل به جمع بچه‌های خل و چل ملحق شده بود. دستکش مخصوصش را دست کرد و مشغول گرفتن چرک‌های خیارک شد. در آخر همهٔ آن چرک‌ها را با طلسمی رو جادوآموزان ریخت. جادوآموزان که انتظار چنین چیزی را نداشتن در شوک فرو رفته و سکوت مطلق برقرار شد. پیرزن سریع وسایلش را جمع کرد و از کلاس بیرون رفت؛ همین که در پشت سرش بسته شد جادوآموزانی که چرک روی آنها ریخته و پوستشان شروع به خارش، سوزش و دراوردن جوش‌های چرکی کرده بود، جد و آباد پیرزن را به فحش بستند. از آنطرف پیرزن با موهای آشفته و لباس لک شده از چرک و قورباغهٔ شکلاتی تصمیم گرفت برای آرام کردن اعصابش کمی جاروسواری کند.

حیاط هاگوارتز

پیرزن سوار جاروی کهنه‌اش بود، دور حیاط چرخ می‌زد و با دیدن منظره‌ها سعی در آرام کردن اعصابش داشت. هنوز از کلاس ماگل‌شناسی صدای وزوزهایی بیرون می‌آمد اما سعی می‌کرد آن را نادیده بگیرد. با چرخشی دیگر رو به پنجرهٔ کلاس قرار گرفت؛ می‌خواست دور بزند، نمی‌خواست صدای آنها را بشنود! ولی انگار کنترل خودش را نداشت و گوش‌هایش همهٔ اصوات را شناسایی می‌کرد!

بچه‌ها در کلاس دور هم نشسته بودند و هرکدام چیزی می‌گفتند:
-پیرزنه رو دیدی؟
-اَه دوباره گفتی؟! من حالم از پیرزن‌های بی اعصاب بهم می‌خوره!
-آخه یکی نیس بش بگه، پیری تو که مثه ترول هار می‌شی دیگه کلاس اومدنت برا چیه؟!

با این حرف جادوآموز آخر بقیه خندهٔ بلندی سر دادند. پیرزن بدبخت قلبش فشرده شد و قطرهٔ اشکی از چشمانش فرو چکید. به غیر شلختگی و سر و صدا انگار ضعف دیگری هم داشت و آن حرف مردم بود. به رویش نمی‌آورد اما حرف دیگران مثل خوره از درون او را می‌خورد، ضعیفش می‌کرد و کنترل خودش را نداشت! این بدترین نقطهٔ ضعفش بود! پیرزن وقتی به خود آمد که بر روی جارویش می‌لرزید. نمی‌خواست گوش دهد! نمی‌خواست نقطهٔ ضعفش برایش پررنگ شود! نمی‌خواست در اینجور مواقع ضعیف باشد! نمی‌خواست بخاطرش از جارو پایین بیفتد ولی... افتاد! از جارو پایین افتاد؛ همه جایش گلی شد و جارویش هم همان نزدیکی پرت شد. خودش را بزور از گل و لای بیرون کشید. جارویش را برداشت... می‌خواست برود... می‌خواست برود و همهٔ این کثیفی‌ها را بشوید! می‌خواست به حمام عمومی برود و در آنجا علاوه‌بر گل‌ها چیز‌های کثیفی را که شنیده و مانند گل و لای به روحش چسبیده بود را پاک کند؛ و این کار را هم کرد!


ویرایش شده توسط آرتمیسیا لافکین در تاریخ ۱۳۹۹/۵/۲۴ ۱۷:۴۴:۲۱
ویرایش شده توسط آرتمیسیا لافکین در تاریخ ۱۳۹۹/۵/۲۴ ۱۷:۴۷:۴۴
ویرایش شده توسط آرتمیسیا لافکین در تاریخ ۱۳۹۹/۵/۲۴ ۱۷:۴۷:۴۴

در کشاکش شجاعت و اصالت، در هیاهوی هوش و ذکاوت، اتحاد و پشتکار سوسو می‌زنند... فرزندان هلگا می‌درخشند!
***

شادی رو می‌شه در تاریک‌ترین لحظات هم پیدا کرد، فقط اگه یه نفر یادش باشه که چراغ رو روشن کنه!


پاسخ به: كلاس ماگل شناسي
پیام زده شده در: ۲:۰۹:۰۵ جمعه ۲۴ مرداد ۱۳۹۹

هافلپاف، مرگخواران

رودولف لسترنج


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۲۰:۴۷ شنبه ۱۲ مهر ۱۳۹۳
آخرین ورود:
۱۷:۲۴:۳۳ پنجشنبه ۲۹ آبان ۱۳۹۹
از مودم مرگ من در زندگیست... چون رهم زین زندگی پایندگیست!
گروه:
ناظر انجمن
ایفای نقش
هافلپاف
کاربران عضو
گردانندگان سایت
مرگخوار
پیام: 1226
آفلاین
جلسه دوم ماگل شناسی ترم 24ام هاگوارتز!


هميشه هاگوارتز در روزهاي پس از مسابقات هاگوارتز پر جنب و جوش بود. گروهی که تیم کوییدچ آن ها روز پیش برده بود، هنوز در حال کری خواندن برای دانش‌آموزان گروه بازنده بودند و گروه بازنده نیز وعده انتقام زودرس را می‌دادند.
در چنین روزی جلسه بعدی کلاس ماگل شناسی قرار بود برگزار شود...دانش‌آموزان نیز با سروصدا و خنده و داد و فریاد وارد کلاس شدند که رودولف لسترنج پیش ازآن‌ها آن‌جا حضور داشت...
_خب خب...جادوآموز‌های باکمالات...و بی‌کمالات زود بشینید که کلاس رو برگزار کنیم، من خیلی عجله دارم!
_ببخشید پروفسور...چرا عجله دارید؟
_به تو ربطی داره؟ باید به توی یه الف بچه جواب بدم؟پسربچه اینقدر پررو؟ بلند شو برو خودت رو از یه جای بلند پرت کن ببینم، حال ندارم بلند شم بکُشمت!
_چشم پورفسور!

دانش‌آموز مذکور از سر جایش بلند شد و به نزدیک‌ترین پنجره مراجعه کرد و سپس خود را از آن به سمت پایین پرت کرد!

_پورفسور...چرا عجله دارین؟
_کی بود؟ کی بود؟ عه؟ شما بودی باکمالات؟ به‌به....بله...عجله؟ اره دیگه...عجله دارم...قرار هست همسرم بیاد اینجا که از اینجا بریم یه جایی و...اممم...همین دیگه....بیخیال عجله‌ی من..شما سال چندمی؟
_همسر دارین پورفسور؟
_متاسفانه...ولی شما نگران نباش...همسر داشتن من تاثیری نداره در زندگیم...اصلا همسرم مهم نیست...هر روز یه دست کتکش میزنم و...

هنوز جمله رودولف تمام نشده بود که در کلاس باز شد و زنی با موهای وز پریشان در چارچوب نمایان شد!
_رودولف؟

رودولف همین که صدای آن زن را شنید، رنگش تغییر یافت.
_عزیزم؟
_هنوز آماده نشدی؟ چرا آدم نمیشی؟مگه قرارنبود آماده باشی بیام دنبالت بریم ماموریت؟ حتما باید باهات برخورد فیزیکی کنم!
_اماده‌ام والا...ببین...اصلا آماده به دنیا اومدم...فقط دو ثانیه بهم وقت بده من مشق این بندگان مرلین رو بدم!

قبل از اینکه بلاتریکس جوابی بدهد، رودولف در میان خنده‌های دانش‌آموزان وردی را روانه تخته کرد و تکلیف بر آن نقش بست...سپس پیش از انکه طلسم شکنجه ای از طرف همسرش به او برخورد کند، از کلاس خارج شد!

تکلیف:
رولی بنویسید که در اون نقطه ضعفتون مشخص باشه!

------------

توضیح: همه شخصیت ها نقطه ضعف دارن..این نقطه ضعف هست که یک شخصیت رو کامل میکنه...شما هم یک نقطه ضعف دارید...شاید از چیزی میترسید...شاید چیزی هست که نمیتونید باهاش مقابله کنید...شاید در مقابل وسوسه یک چیزی نمیتونید مقاومت کنید...اون چیز چیه؟ توی رول به این چیز که نقطه ضعفتون هست بپردازین...و توجه کنید مثل تکالیف هفته پیش نشه...من ازتون رول میخوام...یک داستان و روایت...محدودتون نمیکنیم، لکن ترجیحا از دید اول شخص روایت نکنید...




پاسخ به: كلاس ماگل شناسي
پیام زده شده در: ۱۹:۴۱:۰۷ یکشنبه ۱۲ مرداد ۱۳۹۹

هافلپاف، مرگخواران

رودولف لسترنج


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۲۰:۴۷ شنبه ۱۲ مهر ۱۳۹۳
آخرین ورود:
۱۷:۲۴:۳۳ پنجشنبه ۲۹ آبان ۱۳۹۹
از مودم مرگ من در زندگیست... چون رهم زین زندگی پایندگیست!
گروه:
ناظر انجمن
ایفای نقش
هافلپاف
کاربران عضو
گردانندگان سایت
مرگخوار
پیام: 1226
آفلاین
نمرات جلسه اول ماگل شناسی

قبل از تصحیح تکالیف و وارد کردن نمره، یه نکته هست که باید توجه کنید...تمرکز ما و این کلاس و کلا هاگوارتز بر روی رول نویسی و آموزش رول نویسی هست...در تکلیفی که داده شد هم صراحتا گفته شده بود که "یک رول بنویسید" و لذا هرچند که خلاقیت جای خودش رو داره، ولی برای این تکلیف مثلا من نمیخواستم چیزی مثل معرفی شخصیت بنویسید...بلکه منتظر یک رول، یک داستان بودم که عموما انجام ندادین...پس کمی از کسری نمره بابت این امر هست...نکته‌ی دیگر هم اینکه لازم نیست حتما رول شما در کلاس ماگل شناسی باشه یا ادامه تدریس من باشه و از لحظات مکان و زمان رخ دادن واقیع در رول آزاد هستین...امیدوارم در تکالیف بعدی دقت کنید که حتما رول بنویسید..




لاوندر براون

نقل قول:
تصمیم گرفته بود غیر مستقیمانه خوش را به صورتی غیر مستقیم معرفی کند که غیر مستقیم در غیرمستقیم بشود و حاصل نهایی برابر شود با مستقیم. درست مثل ریاضی که منفی در منفی برابر است با مثبت. این فلسفه ی سنگین می توانست دهان استاد مرگخوار را از حلق گره بزند.
به سرعت کاغذ پوستی و قلم پرش را به سالن گریفیندور برد.قلمش را به دست گرفت و شروع به نوشتن کرد

خب خب خب...اینجا چی می‌بینم؟ یه تازوه وارد باهوش...که می‌خواد به صورت خلاقانه تکلیفش رو انجام بده و البته ماست مالی کنه...اما نمیدونه استاد این درس خودش سلطان این کارها بوده توی هاگوارتز!
ببین لاوندر...عالی بود...من این قسمت رو دوست داشتم...چون خودمم از این کارها میکردم وقتی اولین سال هاگم بود..ولی باید این رو بدونی...امتیاز آوری و نمره گرفتن برای گروه در هاگ اولویت دومه...اولویت اول یادگیری رول نوشتن هست...
همونطور که توی توضیحات قبل از تصحیح تکالیف این بالا گفتم، من نمیخواستم که بیایی و معرفی شخصیت کنی...میخواستم بیایی و رول بنویسی..و توی یک داستان سعی کنی که ویژگی های شخصیتت رو بروز بدی تا من بعدا بتونم در حین تصحیح بگم که چطوری این کار رو بهتر کنی...برای همین من الان نمیتونم زیاد کمکت کنم با اینجور توصیف کردن پیشینه‌ات!

نقل قول:
چیزی که ازش متنفرم اون دختره ی مو وزوزی خودنماست که هی خودش رو به رون می چسبونه.هرماینی رو میگم.

شاید این مهمترین داستان زندگی لاوندر باشه...که ما میدونیم البته...خب...پس لاوندر یه دختر نوجوان بود که شیطون بود و عاشق بود و این ها...خب...میتونی با همین ویژگی شخصیتت بسیار داستان درست کنی...میتونی کلی ویژگی های دیگه که منطبق باشه بر این ویژگی اصلی برای خودت در نظر بگیری...خلاصه لاوندر...خیلی جا داری برای پیشرفت و بازپرورندن شخصیتت!

نمره: 14



الکساندرا ایوانوا

نقل قول:
استاد لسترنج! او به هیچ وجه با کمالات نبود، متاسفم! به بزرگی خود ببخش.

جدا؟

نقل قول:
دهانی گشاد، صورتی کشیده، چشمان شیطان و موهای قهوای روشن. در کل اصلا دختری نبود که به چشم کسی قشنگ بیاید!

خب من نظر دیگه ای دارم!

شروع رولت خیلی خوب بود الکساندرا...ایده شروع با تولدت خوب اصلا...دیالوگ‌ها بد نبودن....بهتر از این هم می‍شد باشه یعنی دیالوگ ها...روند خوبی رو داشتی طی میکردی....تا اینکه:
نقل قول:
دهانی گشاد، صورتی کشیده، چشمان شیطان و موهای قهوای روشن. در کل اصلا دختری نبود که به چشم کسی قشنگ بیاید!

بهتر بود نمیگفتی الکساندرا اینطوری یا اونطوری...بلکه بهمون نشون میدادی...مثلا یه روز از هاگوارتز رو تعریف میکردی که یکهو عصبی میشه...نه اینکه مستقیما بگی فلانی یکهو پاچه میگرفت!

در کل....از نظر شخصیت خیلی خوب پیش رفتی و خیلی هم شخصیتت پتانسل داره....به پرورشش ادامه بده!

اما یک نکته در مورد رول..راوی بسیار در طول رول دخالت میکرد...و این خوب نیست معمولا...توی این رول هم اینطور بود..غیر از همون قسمت "استاد لسترنج او به هیچ وجه..." بقیه قسمت هایی که راوی دخالت میکرد اضافه بود...و قسمت های داخل پرانتز هم همچنین و بهتر بود نباشه...دقت کن به این امر!

نمره:18



جرمی استرتن

خب جرمی..همونطور که گفتم من ازتون رول خواستم...و این رو نمیتونم به عنوان رول قبول کنم...تو برای من معرفی شخصیت نوشتی...دقت کن که تکالیف بعدیت رو حتما در غالب رول بنویسی!
در مورد ویژگی های شخصیتت...ببین جانورنما بودن ویژگی خوبی هست که میشه بسیار ازش استفاده کرد و خیلی ها دنبال اینکه شخصیتشون جانورنما باشه میرن...فقط اینو یادت باشه...استفاده از هر پتانسلی در شخصیت اندازه داره...نباید طوری باشه که دیگه لوس بشه و دم به دقیقه تغییر قیافه بده جرمی و پرواز کنه...
امیدوارم هفته دیگه ازت یه رول ببینم!

نمره:10




آرتمیسیا لافکین

آرتمیسیا....قبل از هر چیزی...بعد از تموم شدن دیالوگ ها، برای زیبایی ظاهری پست و بهتر خونده شدن، یه اینتر دیگه هم بزن!

خب...خوب بود...تقریبا همون چزی بود که میخواستم...روایت از اول شخص ایده‌ی بدی نبود واقعا...بهتر از این هم میشد که باشه...ولی خب توی این رول متوجه شدیم که این شخصیت چه پیشینه ای داره...و این کافی و خوبه!
قدیمی و تاریخی بودن شخصیت ایده ای هست که قبلا هم انجام شده و نمونه های خوبی هم از این نوع شخصیت پردازی داریم...مطمئنم با کمی تلاش و نوشتن بیشتر، بهتر از اینها هم میتونی باشی!

نمره:17



آیلین پرینس

قبل از هر چیز....دیالوگ‌های پشت سر هم نیاز به دوتا اینتر نداره...پست رو الکی طولانی نکن!
ببین آیلین...ما توی کتاب‌ها شخصیتت رو داشتیم...میدونیم طرف کیه...ازش نمیدونم زیاد...ولی میدونیم طرف کیه...و تو باید با توجه به این داستان بیایی و بقیه خصوصیت ها رو بسازی برای این شخصیت...مادر ایلین جادوگر سفید و محفلی بود؟ خوبه...به این خاطر آیلین خشنه؟هوم...منطقیه...خب!
بقیه رول چی؟ یکی دو جا خنده‌دار بود، لکن ادامه اش و پایانش عجیب بود و نامفهوم...نیاز به اینقدر پیچیدگی نداشت.
برای شخصیتت ولی صرف همین خشونت هم میتونه کافی باشه...اما نیاز داری به مرور خصوصیت های دیگه‌ی آیلین رو هم کشف کنی و به خواننده معرفیش کنی...

نمره :15



سوروس اسنیپ

رولی که همه‌اش دیالوگ باشه ایده فوقالعاده خوب و فوقالعاده سختی هست سوروس...و شاید نباید این روش سخت برای روایت رو الان اینجا انتخاب میکردی...چون بیشتر شبیه مجله شایه سازی شده پستت!
هرچند که خب...سعی کردی که اون پیشینه شخصیتت رو تعریف کنی توش...ولی برای چنین شخصیتی، خیلی بهتر از این میتونستی کار کنی...شخصیت سوروس کلی داستان جالب داره از گذشته اش...هرکدوم از اونها رو میتونستی انتخاب کنی و صرفا روایت کنی اون حادثه رو....خیلی بهتر از این شیوه ای که الان نوشتی نتیجه میداد.
دفعه بعد سعی کن با دقت بیشتری فرم و ایده ای که برای رولت داری رو انتخاب کنی!

نمره:13



زاخاریاس اسمیت

خوب بود زاخاریاس...هم از نظر ظاهری و هم از نظر رسوندن مطلب...تنها اشکالش که اشکال بزرگی هست اینه که سعی میکنی یه جاهایی خیلی طنز بنویسی...و زور میزنی یه جاهایی خنده دار باشه...که خب نتیجه عکس میده...و این روی کل رول تاثیر میذاره...
کاری که باید بکنی این هست که بازم بنویسی، ولی هر بار سعی کنی شوخی های مختلف دیگه ای رو امتحان کنی، تا بلاخره اون طنز رو پیدا کنی که هم به دل خودت بشینه و هم خواننده.

نمره:16



نمرات گروه ها:
گریفندور: (14+18) ÷ 3 = 10.66
ریونکلاو: ( 15+10) ÷ 3 = 8.33
هافلپاف: (17+16) ÷ 3 = 11
اسلیترین: (13) ÷ 3 = 4.33




پاسخ به: كلاس ماگل شناسي
پیام زده شده در: ۱۵:۴۷:۱۶ پنجشنبه ۹ مرداد ۱۳۹۹

هافلپاف، محفل ققنوس

زاخاریاس اسمیت


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۲:۵۶:۱۴ دوشنبه ۱۱ فروردین ۱۳۹۹
آخرین ورود:
امروز ۱۲:۵۰:۳۶
از وقتی که ناظر بشم پدر همتونو درمیارم.
گروه:
کاربران عضو
هافلپاف
ایفای نقش
محفل ققنوس
مترجم
پیام: 331
آفلاین
سلام پروفسور لسترنج.

ادامه پست تدریس.

زاخاریاس که بسیار به دنبال جلب توجه بود، بلند شد و گفت:
-استاد، اگه اجازه بدید میخوام شجره نامه خانوادگی خودم رو بر همه کلاس آشکار بسازم.
رودولف لسترنج قمه خود را بالا آورد و گفت:
-کدوم بوووقی حرف زد؟ همه شما رو با قمه نصف کنم؟ شما نه دخترم. کی دلش میاد ساحر های با کمالاتی مثل شمارو نصف کنه؟

بعد از حرف پروفسور، جادوگران کلاس به درون میز خود فرو رفتند البته به جز زاخاریاس.
زاخاریاس دوباره بلند شد و گفت:
-استاد بزارید حرفمو بزنم.

دوباره رودولف لسترنج قمه خود را بلند کرد و گفت:
-چی گفتی؟ بیرون همگی بیرون تا با قمه نصفتون نکردم. شما نه دخترم. شما ساحره های با کمالات روی سر منید.

تمام جادوگران کلاس با تهدید رودولف لسترنج بیرون رفتند و به سمت خوابگاهای خود رهسپار شدند. زاخاریاس که دنبال فرصتی برای خود نمایی بود، به هیچ وجه تسلیم نشد و تمام سعی خود را داشت تا شجره نامه خود را در کلاس بخواند. اما پروفسور لسترنج فقط به ساحره ها اجازه حرف زدن می داد. خوش بود! باید به شکل ساحره ای در میامد تا بتواند هفته دیگر در کلاس تکلیفش را بخواند. در طی این مدت تمام سعی خود را کرد تا خود را به زاخاریاسه اسمیت تبدیل کند. تا توانست از رختشور خانه لباس های فرم دخترانه کش رفت ، کلاه گیس درست کرد و حتی برای امتحان یک روز به شکل زاخاریاسه اسمیت سر کلاس ها رفت و اعلام میکرد برادرش مریض است و او به جای برادرش در کلاس ها شرکت میکند.
همه چیز اماده ارائه شجره نامه بود. راهی کلاس ماگل شناسی شد و منتظر ماند تا تکلیفش را بیان کند. پروفسور آنروز از تکلیف همه جادوگران ایراد های بنی اسرائیلی میگرفت و 50 امتیاز از هر گروهی کم میکرد اما در عوض برای ساحره ها سنگ تمام میگذاشت و 100 امتیاز به گروه ساحره اضافه میکرد. نوبت زاخاریاس رسید. بلند شد و گفت:
-سلام پروفسور لسترنج. امروز میخوام شجره نامه خانوادگی خودم و برادرم رو برای شما بیان کنم.
-اشکال نداره عزیزم. تو هم جای برادرت. هر وقت خواستی شروع کن.

زاخاریاس با صدایی رسا و البته کمی دخترانه گفت:
-من و برادرم در خانواده ای اصیل در لندن متولد شدیم. پدرمان جیکوب اسمیت از نوادگان هلگا هافلپاف و مادرمان ماریا پارکینسون، یکی از اصیل زاده های اسلایترینی بود. خانه ما پر از جن های خانگی بود و میشود گفت بیشتر از 5 جن خانگی برای ما کار میکردند و طبیعتا نظارت بر این جن های خانگی کار مشکلی بود. اما برادرم با هنر خود در نظارت بر جن های خانوادگی ، خانه مارا به یکی از منظم ترین عمارت های کشور تبدیل کرد. اما نظارت های او به اینجا ختم نشد. او سابقه نظارت بر توپ های کوییدیچ محله، حزب کمونیست بچه های هاگوارتز، گروه نظارت خواهان نظارت و تیم کوییدیچ هافلپاف را نیز دارد. اما....

ناگهان عقابی از وارد کلاس شد و پس از بال زدن های بسیار روی صندلی زاخاریاس نشست و گفت:
-ببخشید استاد یکم دیر رسیدم. راستش شیلا...

اما تمام حواس ها به زاخاریاس بود که کلاه گیسش از سرش افتاده بود. رودولف تاب نیاورد. قمه را در اورد و کل کلاس را دنبال زاخاریاس دوید و فریاد زد:
-به مرلین گیرت بیارم تام جاگسنت میکنم زاخاریاس.



هرکسی از ظن خود شد یار من

از درون من نجست اسرار من
تصویر کوچک شدهتصویر کوچک شده
تصویر کوچک شده


پاسخ به: كلاس ماگل شناسي
پیام زده شده در: ۱۵:۰۹:۱۳ پنجشنبه ۹ مرداد ۱۳۹۹

اسلیترین

سوروس اسنیپ


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۲۱:۱۵ دوشنبه ۹ مهر ۱۳۹۷
آخرین ورود:
امروز ۱۰:۳۹:۲۸
از هاگوارتز-تالار اسلیترین
گروه:
ایفای نقش
اسلیترین
کاربران عضو
مترجم
پیام: 196
آفلاین
ارائه تکلیف کلاس ماگل باکمالات شناسی :

*جلسه اول*


با تدریس : پروفسور لسترنج



تکلیف:
یک رول بنویسید و در اون به طور غیر مستقیم پیشینه و گذشته‌ی خانوادگی یا شخصیتون رو معرفی کنید.


پچ پچ دانش آموزان:
-یعنی اگه توتکلیفم بیشتر کمالت رو بزرگ کنم به گروهمون امتیاز اضافه میشه؟
-عجب پروفسوری!
-اینا رو بیخیال،ببینید چه فیضی نصیبمون شده با اون احمق مادر عقاب تو یک کلاس افتادیم!ادعای اصالتش هم میشه.
-درموردش شنیدید؟
-چیو؟
-کلا حرف پشت سرش زیاده!
میگن پدرش یه ماگل بوده که خودشو مادرشو از خونه انداخته بیرون، اونم وقتی فهمیده جادوگرن.
-
-منم شندیدم سیوروس یه خواهر و برادر مشنگ داره،درواقع مادرشون متفاوته و همین باعث شده سیوروس انقدر منظوری باشه چون پدرش برخلافه نفرتی که به اون و مادرش داره خانواده جدیدش رو خیلی دوست داره.
-
- و میدونستید مادرش هم رهاش کرده؟اون الان یه خونه تو دنیا ماگلی داره که فقط خودش توش زندگی میکنه و به عمارت پرینس نمیره.

- خب وقت کلاس تموم شده تا جلسه بعد شمارو به کمالات میسپارم.


نه چون مومم نه چون سنگم،نه از رومم نه از زنگم،همان بی رنگ بی رنگم.....
به طلا همچو سنگ بنگر...
se.sn_sli

تصویر کوچک شده


پاسخ به: كلاس ماگل شناسي
پیام زده شده در: ۱۲:۲۱:۰۹ پنجشنبه ۹ مرداد ۱۳۹۹

ریونکلاو

آیلین پرینس


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۲۰:۳۲:۴۹ پنجشنبه ۲۴ بهمن ۱۳۹۸
آخرین ورود:
۱۷:۵۲:۵۹ جمعه ۷ آذر ۱۳۹۹
از بالای سر ارباب
گروه:
کاربران عضو
ریونکلاو
ایفای نقش
پیام: 164
آفلاین
-این دختره چرا اینجوری نگاهم می کنه؟

-اسمش آیلین پرینسه. از وقتی مادرش رفته محفل اینجوری شده. دیشب یه نفر رو هم کور کرده!

-حالا بدو که بریم برسیم به ماگل شناسی.

-اومدم.

دو دانش آموز هاگوارتز، لحظه ای به آیلین چپ چپ نگاه کردند و دویدند که به کلاسشان برسند. آیلین هم دنبالشان دوید. وقتی به کلاس رسیدند، روی صندلی هایشان نشستند و منتظر آمدن استاد شدند. رودولف در را باز کرد و وارد کلاس شد. او گفت:
-سلام دانش آموزان! امروز درس کمالات شناسی داریم!

-رودولف!یعنی چیزه استاد لسترنج! تو کتاب چیزی درباره این درس ننوشته!

-اشکال نداره دانش آموز!

کاملا معلوم بود که رودولف اولین جلسه تدریسش است.

-خب. بنویسید. با کمالات ها کروشیو نمی زنند، کتک نمی زنند...

همان موقع دستی محکم روی گردن رودولف فرود آمد. دست متعلق به آیلین بود. آیلین دستش را که انگار به گردن رودولف چسبیده بود، کند و از کلاس بیرون رفت.همه این رفتار او را می شناختند؛ اما فقط آن دو دانش آموز قضیه را می دانستند.


ارباب... میشه کروشیو بزنم؟







شما می ‌توانید مطالب را بخوانید
شما نمی توانید عنوان جدید باز کنید
شما نمی توانید به عنوان‌ها پاسخ دهید
شما نمی توانید پیام‌های خودتان را ویرایش کنید
شما نمی توانید پیام‌های خودتان را حذف کنید
شما نمی توانید نظر سنجی اضافه کنید
شما نمی توانید در نظر سنجی ها شرکت کنید
شما نمی توانید فایل‌ها را به پیام خود پیوست کنید
شما نمی توانید پیام بدون نیاز به تایید بزنید
شما نمی توانید از نوع تاپیک استفاده کنید.
شما نمی توانید از HTML در نوشته های خود استفاده کنید
شما نمی توانید امضای خود را فعال/غیر فعال کنید
شما نمی توانید صفحه pdf بسازید.
شما نمی توانید پرینت بگیرید.

[جستجوی پیشرفته]


هرگونه نسخه برداری از محتوای این سایت تنها با ذکر نام «جادوگران» مجاز است. ۱۳۹۹-۱۳۸۲
جادوگران اولین وبسایت فارسی زبان هواداران داستان های شگفت انگیز هری پاتر است. به عنوان نخستین خاستگاه ایرانی ایفای نقش مبتنی بر نمایشنامه نویسی با محوریت یک اثر داستانی در فضای مجازی، پرورش و به ارمغان آوردن آمیزه ای از هنر و ادبیات برجسته ترین دستاورد ما می باشد.