هری پاتر نخستین مرجع فارسی زبان داستان های شگفت انگیز هری پاتر

هری پاتر نسخه موبایل


در حال دیدن این عنوان:   1 کاربر مهمان





پاسخ به: قصر خانواده مالفوی
پیام زده شده در: ۱۸:۵۴:۵۷ پنجشنبه ۶ شهریور ۱۳۹۹

بیدل نقال


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۲:۰۳:۳۵ سه شنبه ۲۸ مرداد ۱۳۹۹
آخرین ورود:
۱۸:۱۸:۵۴ چهارشنبه ۲۳ مهر ۱۳۹۹
گروه:
شناسه های بسته شده
پیام: 51
آفلاین
اون ور

لوسیوس در حالی که عرق از سر رویش جاری شده بود و کلا سیستم تصمیم گیریش سوخته بود دنبال چاره ای می گشت .

که ناگهان صدایی به گوشش رسید . کمی که دقت کرد صدای پسرش دراکو بود البته اگه دقت میکرد بیشتر اشتباهات و دردسر ها توسط دراکو انجام شده بود .


- بابا !
-بابا !

- من یه فکری دارم .

- لوسیوس که دیگر تحمل دردسر نداشت به دراکو گفت : دیگه حرف نزن حرف نزنی سبک تری.

- اما بابا فکرم ممکن به کمکتون بیاد .

- لوسیوس که کمی فکر کرد باخود ش فکر کرد و گفت : ممکن فکر پسرش به کمکش بیاید و گفت : بگو

- بابا ! بابا ! چرا وام نگیریم بیدل نقال تو آگهی گفته وام بدون ضمانت مخصوص مرگخوار ها میده .

لوسیوس با خودش گفت : فکر بدی هم نیست و سپس دراکو را همراه با نارسیسا به دنبال بیدل فرستاد .

این طرف

- هلو انجیری مامان بیدار شو .
- اگه بیدار نشی مامان دق میکنه .

و سپس به آیوا را بوس بوس کنان به دنبال لوسیوس می فرستد .



پاسخ به: قصر خانواده مالفوی
پیام زده شده در: ۱۷:۵۶:۰۱ پنجشنبه ۶ شهریور ۱۳۹۹

گریفیندور، مرگخواران

الکساندرا ایوانوا


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۲۲:۳۸:۳۶ پنجشنبه ۱۹ تیر ۱۳۹۹
آخرین ورود:
امروز ۱۷:۴۸:۲۷
از نقاشی مرلین دور شو!
گروه:
کاربران عضو
گریفیندور
ایفای نقش
مرگخوار
ناظر انجمن
پیام: 141
آفلاین
ایوا با ذوق به مثلا آب قندی که قرار بود ذره ای از آن را بنوشد نگاه کرد. رنگ به چهره ی لوسوس مالفوی و نارسیسا نمانده بود. فکشان قفل کرده بود و هیچی نمیتوانستند بگویند. ایوا لیوان را بالا برد و یک قلپ از عرقِ شورِ مالفوی را قورت داد.
-اوخ...آخ...ایخ! این چیه؟! واهای! این چیه؟ جیش لک لک؟ چقدرهم تلخه!

مروپ که اصلا خوشحال به نظر نمیرسید، لیوان جهیزیه اش را از دست ایوانوا قاپید، بویید و اخم هایش در هم رفت. موهایش به یک باره پریشان شد. با دندان های به هم فشرده گفت:
-این جیش لک لک نیست... عرق یه آدمه... میدونم با شما دوتا چی کار کنم احمق های مامان! گردو ها بی مغز مامان! گوجه های گندیده ی مامان!

و در عین حال که چشم غره هایش را همراه با جملات زیبایش به طرف لوسیوس و نارسیسا شلیک میکرد، دستی بر سر ایوا کشید:
-آفرین ایوای مامان! مامان خوشش اومد. حال بعدا مامان با لوسیوس و نارسیسا کار داره! همین الان میرید و برای شلیل مامان آب قند می آرید! الان! دیگه هم نبینم برای عزیز مامان از این چیزا بیاریدها! بعدا سر وقتتون میرسم.

نارسیسا و مالفوی در حالی داشتند زیر نگاه های مروپ ذوب میشدند به سر عت دور شدند.
-خب ایوای مامان... بیا این لیوان رو بگیر و با محتواش هر کاری که میخوای بکن! حتی اگه میخوای بخورش!

ایوا همه چیز خوار بود، ولی آخه غرقِ شور و چندش ناکِ لوسیوس... بله! حتی عرق چندش ناک لوسیوس! ایوا لیوان را گرفت و تا آخرین قطره اش را سر کشید...

در مغز لرد...
در مغز لرد هیاهویی برپا بود! سلول های بینایی، آنچه را دیده بودند، باور نمیکردند! باور نمیکردند که یک نفر بتواند یک لیوان پر از عرق لوسیوس مالفوی را تا آخر سر بکشد! سلول های بینایی آنچه را دیده بودند، در چند کابین "انتقال اطلاعات دید شده" گذاشتند و به قسمت های مختلف مغز لرد، از جمله مرکزِ تعجب، مرکزِ خواب ها، و مرکزِ سنجش میزان احمقانه بودن هر چیز فرستادند. سلول های به جنبش افتاده بودند. از اینور به آن ور میپریدند. اطلاعات را ذخیره میکردند و نام گذاری میکردند. خدا میدانست لرد قرار بود چقدر "تعجب" کند و چه خواب هایی ببیند. و آیا امکان داشت از شدت احمقانه بودن این اتفاق به هوش آید؟!






پاسخ به: قصر خانواده مالفوی
پیام زده شده در: ۲۲:۳۵:۱۲ چهارشنبه ۵ شهریور ۱۳۹۹

مرگخواران

مروپ گانت


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۵:۲۸ شنبه ۲۷ مرداد ۱۳۹۷
آخرین ورود:
امروز ۱۶:۱۷:۱۷
از زیر سایه عزیز مامان
گروه:
کاربران عضو
ایفای نقش
ناظر انجمن
مرگخوار
گردانندگان سایت
پیام: 395
آفلاین
سلول ها قبل از قانع سازی یکدیگر نیاز به از بین رفتن ضعفشان داشتند و مروپ به خوبی این موضوع را درک می کرد.
-به عزیز مامان آب قند بدین!

لوسیوس و نارسیسا به سرعت به بهانه آوردن آب قند از محضر لرد بی هوش و حضار نگران خارج شدند.
-حالا چیکار کنیم نارسیسا؟ آب قند از کجا بیاریم؟

در همان لحظه فکری به ذهن نارسیسا رسید.
-من دیگه از این زندگی خسته شدم. چندین هزار پست از این تاپیک فقط روایتگر نداری و فلک زدگی ما بوده! دیگه نمیتونم پسرم دراکو رو با تشویق به فتوسنتز کردن زنده نگه دارم. همین امروز میرم مهریه م رو می ذارم اجرا!

لوسیوس فقط همین یک بدبختی را کم داشت. از شدت فشار گالیون های طلایی مهریه، پیشانی اش پر از قطرات عرق شد. با لرزش، گوشه آستین ردایش را برای پاک کردن قطرات عرق بالا آورد. هنوز دستش را پایین نیاورده بود که نارسیسا لیوانی را با احتیاط زیر آستین لوسیوس گرفت و پارچه مندرس ردا را چلاند!
-اینم از آب!
-بجای آب قند، آب نمک ببریم برای ارباب؟!
-ارباب که بی هوش هستن و طعمی رو متوجه نمیشن. بیا تا بانو مروپ شک نکردن که لیوان جهیزیه دلبندشون از توی جیبشون غیب شده بریم و محتوای این لیوانو به ارباب بدیم.

لوسیوس و نارسیسا دوباره به اتاقی که در آن لرد بی هوش شده بود برگشتند.

-چرا عقب عقبکی راه میرین انگور یاقوتی های مامان؟
-آممم...نارسیسا میگه پیاده روی به سمت عقب بیشتر از پیاده روی عین آدم باعث تناسب اندام میشه بانو.

سپس لیوان را طوری که مروپ نتواند مشاهده کند نزدیک دهان لرد برد.

-خیر! نمیشه! اول من باید محتوای داخل لیوان و حتی خود لیوان رو تست کنم تا اگر سالم و بی خطر بود بعد ارباب نوش جانش کنن.

لوسیوس و نارسیسا با نگرانی نگاهی به الکساندرا که دستش را بر روی دهانه لیوان نگه داشته بود انداختند. قطعا پیش مرگ لرد سیاه طعم شور عرق را تشخیص می داد!




پاسخ به: قصر خانواده مالفوی
پیام زده شده در: ۰:۰۵:۳۰ پنجشنبه ۳۰ مرداد ۱۳۹۹

گریفیندور، مرگخواران

ملانی استانفورد


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۸:۱۸ چهارشنبه ۲۱ شهریور ۱۳۹۷
آخرین ورود:
امروز ۱۶:۲۱:۵۲
از اینور
گروه:
مرگخوار
کاربران عضو
ایفای نقش
گریفیندور
ناظر انجمن
پیام: 185
آفلاین
در همان هنگام که نارسیسا با بیچارگی به دنبال دمنوشی می رفت که در قصرشان وجود نداشت، در مغز لرد سیاه غوغایی به پا بود.

-هوی! دستت را تا آرنج فرو کردی در پهلویمان.
-اول خودت پایت را از شکممان کنار بکش گستاخ!

در اثر کوبیدن مکرر سر لرد ولدمورت به کف اتاق، جای سلولهای عصبی بسیار تنگ تر از قبل شده بود و آنها درحالی که غافلگیر شده بودند با تقلای بسیار سعی در بهتر کردن وضعیتشان داشتند.

یکی از آنها درحالی که هنوز حالت چهره متکبرانه اش را حفظ کرده بود گفت:
-ناسلامتی ما بهترین جادوگر قرن هستیم، چرا اینجا را نمی کوبند یک دوطبقه اش را بسازند؟
-شاید دلیل این خفقان هم همین باشد.

سلول عصبی دیگری درحالی که سعی می کرد از زیردست و پای بقیه بیرون بیاید با خوشحالی گفت:
-دقت کردید یهو چقدر همه به ما توجه میکنند و نگرانند؟
-یعنی میگویی ما به توجه دیگران نیاز داریم؟
-یالا بی مصرف ها، تلاش کنید تا جایگاهمان را پس بگیریم!

سلول ها به دیواره ها فشار آوردند ولی هیچ اتفاقی نیفتاد.
-اونا حیاط پشتی مان را از بین بردند. ما عصبانی ایم و عمرا به هوش بیاییم.

چندین سلول دیگر هم با سروصدا این حرف را تایید کردند.
سلول های مقتدر و متکبر غرغر کردند. آنها به تعویق افتادن به هوش آمدن را نشانه ضعف می دانستند. یک گروه باید گروه دیگر را قانع می کرد.


?see

تصویر کوچک شده


پاسخ به: قصر خانواده مالفوی
پیام زده شده در: ۲۲:۲۵:۳۶ چهارشنبه ۲۹ مرداد ۱۳۹۹

گریفیندور، محفل ققنوس

اما دابز


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۵:۰۱ چهارشنبه ۶ شهریور ۱۳۹۸
آخرین ورود:
۹:۰۱:۴۰ چهارشنبه ۲ مهر ۱۳۹۹
از کتابخانه مرکزی
گروه:
کاربران عضو
محفل ققنوس
گریفیندور
ایفای نقش
پیام: 171
آفلاین
- چه بلایی سر هلو انجیری مامان آوردین؟

توجه نارسیسا و لوسیوس به مروپ جلب شد.

- بانو شما خوبین؟

مروپ خوب نبود! به هیچ وجه!
رنگ از صورتش پریده بود و دست و پایش می لرزید.

- بانو؟... بانو مروپ؟
- با... با... قق... قند... عسل مامان... چی... چی کار... کردین؟
- چیزی نیست بانو! اصلا نگران نباشین همه چیز زود درست می شه. ببینین!... ببینین ارباب الان به هوش میان.

نارسیسا با تمام وجودش دعا می کرد.
دعا می کرد لرد سیاه سریع به هوش بیاید و حال بانو مروپ زود خوب شود.
ولی نه لرد سیاه به هوش آمد و نه مروپ گانت خوب شد.

- ای... ای وای!... بچم... بچم... از...زز... دست... ر... ر... فت. ای... این... همه... بر...رای... بزرگ... کر... دنش... تل...لاش... کردم... اون... وققققت... .

مروپ شروع کرد به گریه کردن ولی صدایش در لابه لای فریاد های بلاتریکس گم شد.
لوسیوس و نارسیسا برای بار چندم نگاهی به همدیگر انداختند تا شاید بتواند با هم راه حل دیگری بیابند ولی چنین اتفاقی نیفتاد. به خاطر همین نارسیسا خودش دست به کار شد و رفت تا بانو مروپ را دلداری بدهد.

- پسر... پپپر... ابهت... ما...ما مامان.
- لطفا آروم باشین بانو وگرنه لکنتتون بد تر میشه.
- م... من... با... باید... دمنوش... بخور...رم. بر... رام... دم...نوش... بیار... نارسیسا.
- چشم.

گویا بدبختی مالفوی ها تمام شدنی نبود.


من این رویا را خیلی دورتر از موعود تحمل می کنم! فرقی نمی کند. من آرزو دارم آزادانه پرواز کنم. از طرق آسمان آبی در قلبم . آسمان آبی دور از ذهن که در فردا ها جاری می شود.

Blue Sky in My heart

فقط در سکوت- کلمات
فقط در تاریکی - نور
فقط در مرگ- زندگی
به مبارزه شاهین ها نگاه کن؛ در آسمان خالی.

مزاحم شدم؟ میشه سوال بپرسم؟
1،2

هرگز ناامید و دلسرد نمی شم!
معتقدم حتی کوچکترین جرقه ها هم می تونن آتشی بزرگ به پا کنن.


بسیار سفر باید تا پخته شود خامی!


پاسخ به: قصر خانواده مالفوی
پیام زده شده در: ۲۲:۴۱:۳۰ شنبه ۴ مرداد ۱۳۹۹

اسلیترین، مرگخواران

لرد ولدمورت


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۳:۳۹ سه شنبه ۸ آبان ۱۳۸۶
آخرین ورود:
امروز ۱۴:۳۹:۲۲
از ما گفتن...
گروه:
کاربران عضو
اسلیترین
ناظر انجمن
مرگخوار
ایفای نقش
پیام: 6144
آفلاین
خلاصه:

مالفوی ها ورشکست شدن و تمام اموالشون توقیف شده. نه وسایل زندگی دارن و نه چیزی برای پذیرایی. ولی نمی خوان لرد و مرگخوارهایی که توی خونشون تشکیل جلسه دادن متوجه این موضوع بشن.
جلسه تموم می شه. ولی لرد خیال نداره قصر رو ترک کنه و تصمیم می گیره قسمت های مختلف قصر رو ببینه. ولی اشتباها ماده بیهوشی می خوره و بیهوش می شه و بلاتریکس این صحنه رو می بینه.

.............................

نارسیسا دستپاچه شده بود... لوسیوس دستپاچه تر!

بلاتریکس سراسیمه بالای سر لرد رفت. شانه های لرد را گرفت و به شدت تکان داد.
-ارباب... با من حرف بزنین. بگین که نمردین. بگین که این دو تا شما رو نکشتن. بگین که نام خانوادگی ما تا ابد با قتل شما گره نخواهد خورد. بگین... بگیییین!

با هر تکان، سر لرد به شکل خطرناکی به زمین می خورد.

لوسیوس جلو رفت و تلاش کرد از آسیب های احتمالی پیشگیری کند.
-نکن بلا... نکوبشون خب! الان سر از تنشون جدا می شه می گی شما کردین. د نکوب! می گم... سیسی... پسِ کله ارباب قبلا هم اینجوری صاف بود؟

نارسیسا با حالتی غم زده رد کرد.

بلاتریکس همچنان داشت برای به هوش آوردن لرد سیاه، فریاد می زد. کسی هنوز متوجه مروپ گانت که با چهره ای بهت زده، در اتاق حضور داشت نشده بود.




پاسخ به: قصر خانواده مالفوی
پیام زده شده در: ۱۳:۵۵:۲۱ شنبه ۲۱ تیر ۱۳۹۹

اسلیترین

نیکلاس مالفوی


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۱:۲۱:۲۷ سه شنبه ۱۷ تیر ۱۳۹۹
آخرین ورود:
۲۳:۰۹:۴۸ جمعه ۷ شهریور ۱۳۹۹
از تبریز
گروه:
اسلیترین
کاربران عضو
ایفای نقش
پیام: 19
آفلاین
لوسیوس از ترس حتی نای راه رفتن هم نداشت. در آن دو اتاق چیزی بود که حتی نارسیسا و دراکو هم نباید آن را ببینند حالا چه برسد به لرد سیاه. لوسیوس دنبال راه چاره بود که نارسیسا و دراکو رشته افکارش را پاره کردند.

- عزیزم، ما خیلی مشتاقیم که آن دوتا راهرو را ببینیم.

از این بدتر نمیشد. لوسیوس دوباره به تفکر پرداخت که ناگهان از وسط خانه یک درخت خرما ی خیلی بزرگ رشد کرد‌‌.

- این چیست لوسیوس؟

لوسیوس تازه یادی آمده بود که به دراکو گفته بود هسته خرما را بکارد.

- قربان خرماست. برای شما کاشتمش.
- پس اول خرما بخوریم بعد به بقیه کار برسیم.
- آفرین عزیز مامان، برات خیلی خوبه.


خیال لوسیوس راحت شد. هنوز دیدن اتاق به تعویق افتاده بود. ارباب که داشت خرما میخورد دراکو هم داشت دوباره دردسر میساخت آخ آخ. لرد که انگار زیاد خرما خورده بود ناگهان بیهوش شد.

- ای وای چه بلایی سر عزیز مامان اومده ؟

لوسیوس نگاهی به دراکو از خود راضی انداخت. اورا به اتاق خود برد.

- ایندفعه چه گندی زدی دراکو؟
- پدر جان به خرما ها ماده ی بیهوش کننده تزریق کردم.
- چرااااا؟ قصد مردن باباتو داری؟؟
- نه پدر الان اونو به جای دیگری منتقل میکنیم.

ناگهان صدای در آمد، نارسیسا رفت در را باز کند که با بدترین کسی که میتوانست ببیند مواجه شد؛ بلاتریکس. !

- تو اینجا چه میکنی بلا؟
- اومدم اخه لرد صدام کرد.
- نه لازم نکرده بیای، برو.

بلا خم شد و دید که لرد دراز به دراز روی زمین افتاده.

- شما لرد سیاه را کشتید!!!

و بلاتریکس یک قشقرقی به پا کرد که نگو. عجب قاراشمیشی.


فقط لرد
زنده باد لردسیاه🥰
زنده باد اسلایترین🤪
زنده باد شرارت واقعی😍


پاسخ به: قصر خانواده مالفوی
پیام زده شده در: ۱۰:۵۳:۵۰ سه شنبه ۱۷ تیر ۱۳۹۹

هافلپاف، محفل ققنوس

زاخاریاس اسمیت


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۱:۵۶:۱۴ دوشنبه ۱۱ فروردین ۱۳۹۹
آخرین ورود:
امروز ۱۸:۴۰:۲۹
از وقتی که ناظر بشم....
گروه:
کاربران عضو
هافلپاف
ایفای نقش
محفل ققنوس
مترجم
پیام: 308
آفلاین
-لوسیوس؟
-بله ارباب.
-میخواهیم دو اتاق جانبی دو سمت راهرو را ببینیم.
-ارباب؟
-چه شده؟
-مایل نیستید چای سیلانی رو که دیروز برامون اوردن بچشید؟
-تو فکر میکنی که ما مستر تیستر هستیم لوسیوس؟
-خیر من کی چنین جسارتی کردم ارباب.
-خوب پس میرویم و چای را میچشیم.

لوسیوس لحضه ای آسوده خاطر شد ولی یادش افتاد که چای سیلان را هم برای بدهی هایشان داده اند پس گفت:
-همان اتاق های جانبی دو سر راهرو را ببینیم ارباب.
-لوسیوس؟
-بله ارباب.
-ما را احمق فرض کرده ای؟

لوسیوس جلوی چشم اربابش ذره ذره آب میشد که مروپ از توی خانه فریاد زد:
-نارسیسای مامان. میوه از یخچال بیارید برای آووکادوی مامان.خسته شده پسر سیاه و سنگدلم.

ناگهان به نارسیسا حالتی شبیه به حمله قلبی دست داد و همان جا روی پله ها ولو شد.در همین حین لرد گفت:
-ما به اتاق مجاور راهرو میرویم.چای سیلان و میوه های مارا همان جا بیاورید.


ویرایش شده توسط زاخاریاس اسمیت در تاریخ ۱۳۹۹/۴/۱۷ ۱۲:۲۴:۱۵


هرکسی از ظن خود شد یار من

از درون من نجست اسرار من
تصویر کوچک شدهتصویر کوچک شده
تصویر کوچک شده


پاسخ به: قصر خانواده مالفوی
پیام زده شده در: ۶:۴۴:۱۵ دوشنبه ۱۶ تیر ۱۳۹۹

ریونکلاو، مرگخواران

تام جاگسن


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۸:۴۱ سه شنبه ۶ فروردین ۱۳۹۸
آخرین ورود:
امروز ۱۶:۵۸:۵۶
از تسترال جماعت فقط تفش به ما رسید.
گروه:
ریونکلاو
کاربران عضو
ایفای نقش
مرگخوار
ناظر انجمن
گردانندگان سایت
مترجم
پیام: 501
آفلاین
دراکو به نشانه ی احترام و عادت دیرینه ی بریتانیاییون، هنگامی که پدرش در را برای لردسیاه باز می‌کرد، به سمت لرد برگشت.
- ارباب می‌موندین درخدمت باشیم.

لرد دستی به چانه‌اش کشید.
- حال که اصرار می‌کنید باشد. می‌مانیم.
- آفرین به پسرم که مهمان نوازی بلده. آفرین!

نارسیسا، در حالی که خارج از دید لردسیاه با نیشگون و مشت و لگد در حال نوازش فرزندش بود، رو به دراکو کرد و این را گفت.

- مرگخوارانمان رو فراموش کرده‌این؟! به سوی آنها می‌رویم.

لرد این را گفت و بدون منتظر ماندن برای واکنش مالفوی ها، به سمت پایین به راه افتاد.
لوسیوس نیز، در دل دعا می‌کرد که اربابش توجهی به اتاق های جانبیِ دو سمت راهرو نداشته باشید...


آروم آقا! دست و پام ریخت!



پاسخ به: قصر خانواده مالفوی
پیام زده شده در: ۱۵:۵۶:۲۶ دوشنبه ۱۹ خرداد ۱۳۹۹

ریونکلاو

آیلین پرینس


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۹:۳۲:۴۹ پنجشنبه ۲۴ بهمن ۱۳۹۸
آخرین ورود:
۱۹:۲۱:۴۱ چهارشنبه ۲۳ مهر ۱۳۹۹
از بالای سر ارباب
گروه:
کاربران عضو
ریونکلاو
ایفای نقش
پیام: 164
آفلاین
-تو دیگه کی هستی؟
- مامور برق.

نارسیسا زیر لب گفت:

-مامور برق دیگه چی چیه؟

-خودمم نمی دونم

-حالا چطوری از دستش راحت شیم؟

-کروشیو! خب حالا بهتر شد

-آن مرد که بود لوسیوس؟

-کس مهمی نبود. مشنگ بود.

-پدر لوسیوس مشنگ است؟

-خیر ارباب.

-ما حوصله ی بحث کردن نداریم. فعلا از اینجا می رویم و فردا از شما در باره ی کار های عجیبتان باز جویی میکنیم. بعد از بازجویی در صورت لزوم به شما کروشیو زده و در دریاچه ی کنار خانمان غرقتان می کنیم!

لوسیوس و نارسیسا نمی دانستند چکار کنند اما فهمیده بودند که در همچین مواقعی نباید کاری بکنند.


ارباب... میشه کروشیو بزنم؟







شما می ‌توانید مطالب را بخوانید
شما نمی توانید عنوان جدید باز کنید
شما نمی توانید به عنوان‌ها پاسخ دهید
شما نمی توانید پیام‌های خودتان را ویرایش کنید
شما نمی توانید پیام‌های خودتان را حذف کنید
شما نمی توانید نظر سنجی اضافه کنید
شما نمی توانید در نظر سنجی ها شرکت کنید
شما نمی توانید فایل‌ها را به پیام خود پیوست کنید
شما نمی توانید پیام بدون نیاز به تایید بزنید
شما نمی توانید از نوع تاپیک استفاده کنید.
شما نمی توانید از HTML در نوشته های خود استفاده کنید
شما نمی توانید امضای خود را فعال/غیر فعال کنید
شما نمی توانید صفحه pdf بسازید.
شما نمی توانید پرینت بگیرید.

[جستجوی پیشرفته]


هرگونه نسخه برداری از محتوای این سایت تنها با ذکر نام «جادوگران» مجاز است. ۱۳۹۹-۱۳۸۲
جادوگران اولین وبسایت فارسی زبان هواداران داستان های شگفت انگیز هری پاتر است. به عنوان نخستین خاستگاه ایرانی ایفای نقش مبتنی بر نمایشنامه نویسی با محوریت یک اثر داستانی در فضای مجازی، پرورش و به ارمغان آوردن آمیزه ای از هنر و ادبیات برجسته ترین دستاورد ما می باشد.