هری پاتر نخستین مرجع فارسی زبان داستان های شگفت انگیز هری پاتر

هری پاتر نسخه موبایل


در حال دیدن این عنوان:   1 کاربر مهمان





پاسخ به: قصر خانواده مالفوی
پیام زده شده در: ۲۳:۴۳:۵۱ چهارشنبه ۲۶ شهریور ۱۳۹۹

هافلپاف، مرگخواران

ایزابلا تینتوئیستل


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۲۰:۵۳:۴۶ شنبه ۱۸ مرداد ۱۳۹۹
آخرین ورود:
۱۳:۳۴ جمعه ۱۴ آذر ۱۳۹۹
از ارباب دورم نکن
گروه:
کاربران عضو
هافلپاف
ایفای نقش
مرگخوار
پیام: 110
آفلاین
خانه مالفوی ها

_نارسیسا حالا اینکه به من تا حالا نگفتی عشقم به کنار. با این محفلیا چی کار کنیم؟
_من باید اینو از تو بپرسم ،نه تو از من .
_چه فرقی داره تو این موقعیت‌.
پس این دراکو کجاست؟

دراکو ، در راه برگشت به خانه

_بدبخت شدیم رفت ... خدا میدونه وقتی لرد بفهمه پولامون ته کشیده چی کارمون میکنه.
بابا مو میکشه.
مامانمم کیروشیو رو که دیگه داره.
منم...
دراکو سعی کرد به اتفاقی قرار بود برایش بیفتد فکر نکند.
بومب . تق . جیغ.(صدای بهم برخورد کردن دو نفر)
_ جلو تو نگاه کن مالفوی.
دراکو با تعجب به لاوندر نگاه کرد.
_یه محفلی؟
_یه نفر کجا بود . همه مون هستیم ، پروف. ویزلیا...
دراکو به حرف های لاوندر گوش نمی کرد بلکه به افق نگاه می کرد.(از اون حالت هایی که میشه از روش مجسمه ساخت)
سپس جرقه در ذهنش خورد.
_اره داشتم میگفتم دیگه. همه گشنمونه ولی من نرفتم چیزی بخورم.
_چرا؟
_چون من این غذا ها رو دوست ندارم.
_میخوای هر غذایی که دوست داری رو بخوری.
_اره.
_میخوای هر لباسی که میخوای رو بپوشی.
_اره دیگه رون به اون خرخونه نگاه نمیکنه.
_پس باید ضامنم بشی.
_ضامن دیگه چیه؟
_با کیا شدیم جادوگر.




پاسخ به: قصر خانواده مالفوی
پیام زده شده در: ۸:۱۷:۱۱ یکشنبه ۲۳ شهریور ۱۳۹۹

گریفیندور، محفل ققنوس

لاوندر براون


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۹:۲۸:۰۲ دوشنبه ۱۶ تیر ۱۳۹۹
آخرین ورود:
۸:۴۰ پنجشنبه ۱۳ آذر ۱۳۹۹
از عشق من دور شو!
گروه:
محفل ققنوس
کاربران عضو
گریفیندور
ایفای نقش
پیام: 167
آفلاین
خانه مالفوی ها

لوسیوس مثل درخت خشک شده بود. آیا باید خودش با کابوس مخارج آرایش زنش رو به رو می شد؟
-نارسیسا! بیا ببین این ضعیـ... خانم محترم چی میگن.

و پشت بندش کمی رو به مگان خم شد.اما نارسیسا درست پشت سرش ایستاده بود.
-عــــــــــــه! مگان جوووون! از این طرفا!
-الان وقت چاق سلامتی ندارم سیسی جون. پولمو بده من برم.

لبخند خوش آمد گویی روی لب "سیسی جون" ماسید.
-عشقم حالا چرا نمیای تو ؟
-تازه موهامو شنیون کردم .اون یه گله وحشی اون تو خرابش میکنن.
-مگان جون میشه دو روز وقت بدی؟ دراکو رفته وام بگیره خبر مرگش!
-سیسی جون فقط به خاطر گل روی خودت هااا!
-عشقی مگی جون!

و با عجله در را بست. لوسیوس گفت:
-نارسیسا ما بیست و پنج ساله که زن و شوهریم!
-خب که چی؟
-توی این مدت یه بار به من نگفتی عشقم!

نارسیسا چپ چپ نگاهش کرد.اما حسرت یک جمله ی عشقولانه به دل لوسیوس مانده بود.
-من هم حتی یه بار تو رو سیسی صدا نکردم.
-خوشم نمیاد!

و با تنه ای به شوهرش به سمت اتاق لرد رفت.

محفلیا

-بدویین! طبق نقشه!

همه ی محفلی ها از راهرو به داخل دویدند به جز لاوندر. او مثل تکه سنگی بر جا ماند. دامبلدور گفت:
-بیا لاوندر!
-نمیخوام بیام! نمیام!
-

ده ثانیه بعد خودش وارد شد. اما مثل بقیه محفلی ها خشکش زد.کسی از بین جمعیت گفت:
-پروفسور مگه توی قصر نباید کلی غذا باشه؟
-چرا محفلی بابا!

پروفسورخم شد و دو تا پیاز و نصف نان را برداشت.
-همه ش همینه!

پیازها و نان را روی زمین انداخت و بلند گفت:
-ولی محفلی جماعت گشنه از این در بیرون نمیره!

همه هورا کشیدند جز لاوندر، که داشت گشنه از در بیرون میرفت.




تصویر کوچک شدهتصویر کوچک شده


پاسخ به: قصر خانواده مالفوی
پیام زده شده در: ۱:۴۳:۲۹ پنجشنبه ۲۰ شهریور ۱۳۹۹

اسلیترین، مرگخواران

مگان راوستوک


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۳:۰۸:۰۸ شنبه ۲۰ اردیبهشت ۱۳۹۹
آخرین ورود:
۱۱:۲۲:۴۹ جمعه ۳۰ آبان ۱۳۹۹
از ظاهر خودم متنفر نیستم، چون می دونم زیباترینم
گروه:
کاربران عضو
اسلیترین
ایفای نقش
مرگخوار
پیام: 115
آفلاین
همان لحظه که لوسیوس و نارسیسا خواستند بروند و دنبال راه چاره ای بگردند زنگ در دوباره به صدا در امد. لوسیوس دیگر تحمل این همه بدبختی را نداشت. اول نمی خواست در را باز کند تا شاید بگذارد و برود ولی دید که فایده ای ندارد و در را باز کرد. زنی با تاج گلی صورتی و لباسی بلند دم در بود. بسیار شاکی به نظر می رسید و چند برگه همراه خود داشت. با عصبانیت برگه ها را رو به لوسیوس گرفت.
- اقای لوسیوس مالفوی برید به همسرتون نارسیسا مالفوی بگید که بیاد دم در باید تصفیه حساب با من بکنه. می دونید چند ماهه که پول ارایشگاه رو نداده و گفته بعدا می ارم. تا الان شما ۶۰۰ گالیون به من بدهکارید. سریعا پرداخت کنید من وقت ندارم.

لوسیوس و نارسیسا بدبخت شده بودند. زیر چندین تا قرض تا حالا رفته بودند. لوسیوس دیگر موتور مغزش کار نمی کرد و نمی دانست چطور این مشکل را حل کند. فقط امیدوار بود که دراکو سریع تر با چند وام برگردد و انها را برای مدتی نجات دهد.
......
بانک:
دراکو روی صندلی نشسته بود و استرس داشت. استرس انکه وقتی نوبت به او برسد وام ها تمام بشوند و دیگر نتواند وام بگیرد. اخر نوبت ۳۴۴ بود. بلاخره بعد از ۲ ساعت تمام در صف نشستن به سمت باجه رفت. به ارامی روی صندلی نشست. حس نشستن روی صندلی با کیفیت را فراموش کرده بود. به ارامی چند برگه و کارت شناسی ها را در اورد و روی میز گذاشت. خیلی بد شانس بود چون نمی توانست وام بگیرد. باید ضامن گیر می اورد ولی از کجا. انگار هر دقیقه به بدبختی های انها اضافه می شد.


Im not just a witch that was put in slytherin. They were always jelous to me but the know im better that them. Im the future of slytherin

تصویر کوچک شده


تصویر کوچک شده

هالوینتون ترسناک تر از همیشه و پر از ترس و سیاهی.
هالوین مبارک


پاسخ به: قصر خانواده مالفوی
پیام زده شده در: ۲۳:۱۳:۴۱ سه شنبه ۱۸ شهریور ۱۳۹۹

محفل ققنوس

آلبوس دامبلدور


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۱:۰۳ یکشنبه ۱۹ خرداد ۱۳۹۸
آخرین ورود:
دیروز ۲۳:۵۹:۵۸
از دست شما
گروه:
ناظر انجمن
کاربران عضو
ایفای نقش
محفل ققنوس
مترجم
پیام: 399
آفلاین
ولدمورت آرام آرام ابروهایش را پایین آورده و گره زد، لب‌هایش را جمع کرد و سعی کرد جدال سلول‌های عصبی را که با مشعل و چنگک به سمت قسمت صاف سرش حرکت می‌کردند را نادیده گرفته و خاطره‌ای محو از واقعه‌ای مشمئز کننده را کنار بزند و دلیلی برای خشمش از لوسیوس پیدا کند.

دینگ دونگ...دینگ دونگ...

- اِ! ارباب دارن زنگ در رو می‌زنن! بریم درو باز کنیم ارباب؟ ارباب...؟

دینگ دونگ...دینگ دونگ...

- برید.

دینگ دونگ...دینگ دونگ...

لرد ولدمورت حتم داشت تا رفتن و برگشتن مالفوی‌ها دلیل خشمش را به خاطر خواهد آورد.

دینگ دونگ...دینگ دونگ...

همان زمان، جلوی در خانه ریدل‌ها:

- خب... یه بار دیگه مرور می‌کنیم! ریموند و فلور و جوزی، میوه‌ها! آرتی و زاخی و رز، پلو و خورشت، سِر و کریچر و پنه‌لوپه، سوپ و کباب و مایعات، هری هر چیزی دلش خواست، بقیه چیزا رو هم هاگرید پوشش می‌ده، بچه‌ها دقت کنید یک جوری بخورید که تا یک ماه دیگه سیر باشید. یک دو سه، محفل!

حلقه محفلی‌ها بعد از مرور نقشه‌شان از هم گسسته شده.

- چـــــه خـــــبــــــــرتونه! اومدم!

با شنیده شدن صدای مالفوی‌ها، رز که از لحظه رسیدن دستش را روی زنگ گذاشته بود، پا به فرار گذاشت.

- باباجان کجا؟
- پروف خودت گفتی هر موقع صداشون اومد بدوییم، تا نشنیدیمم کسی بگه لعنت بر پدر و مادر مردم‌آزار واینسیم.
- اون مال یه جای دیگه بود، الان اومدیم مهمونی، پلو، خورشت، آجییییل!

با به زبان آورده شدن کلمه آجیل رز به وجد آمده و با شدّت بیشتری لرزید.

- پسته هم داره؟!

دامبلدور با حرکت سر تایید کرد، در همان لحظه در خانه مالفوی ها باز شد و قبل از آن که نارسیسا متوجه چیزی شود، موجودی شبیه به یک طوفان مرتعش از کنار او عبور کرد.

- هووووی! کجا؟!
- به‌به آقای مالفوی عزیز، ببین کی اومده دیدنت! پسرخالهِ عمویِ برادرخوندهِ شوهرعمهِ خانومت، سیریوس!

مالفوی‌ها به یکدیگر نگاهی کرده و به صدای محفلیون که حالا با سر و صدا وارد سرسرا می‌شدند و با همه سلام علیک می‌کردند، گوش سپردند.
- بدبخت شدیم.
- نه عزیزم... بدبخت‌تر شدیم.

نارسیسا این را گفت و دستش را به دور شانه‌های لوسیوس انداخت.




...Io sempre per te


پاسخ به: قصر خانواده مالفوی
پیام زده شده در: ۱۵:۵۷:۰۱ سه شنبه ۱۸ شهریور ۱۳۹۹

گریفیندور، مرگخواران

الکساندرا ایوانوا


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۲۳:۳۸:۳۶ پنجشنبه ۱۹ تیر ۱۳۹۹
آخرین ورود:
امروز ۱:۰۹:۰۱
از نقاشی مرلین دور شو!
گروه:
کاربران عضو
گریفیندور
ایفای نقش
مرگخوار
ناظر انجمن
پیام: 163
آفلاین
البته لوسیوس که اشک در چشمانش حلقه زده بود، بحران موقعیت را درک نکرده بود و میخواست از مشکلات زندگی و بی پولی هایش بگوید.
-ارباب! نمیدونید که شما! نمیدونید این چند وقت من چه سختی هایی کشیدم! این چند شب به جز نون و پیاز...

نارسیسا که برخلاف لوسیوس بحران موقعیت را درک کرده بود سقلمه هایی دردناک به پهلوی لوسیوس میزد. ولی شوهر احمقش همچنان ناله میکرد:
-... ارباب! حالا اینا به درک! آخ... چند وقت دیگه وقت زن گرفتن پسرمونه! آخ... ولی این زن چی کار میکنه؟ هیچی...آخ... فقط پی مُده! آخ! چی کار میکنی؟!

لوسیوس که تا ان موقع با چشمان بسته مشغول سخنرانی مفصلش بود، با تعجب نگاهی به نارسیسا انداخت. سپس حالت صورتش تغییر کرد و درحالی که با عصبانیت با انگشت نارسیسا را نشان اربابش میداد فریاد زد:
-میبینید؟! حتی الان هم در محضر شما هم قصد آزار دادن من رو داره! میبینید ارباب؟! دیدید؟! راست میگفتم یا نه؟

لرد هیچی نمیگفت... هیچی... حالت صورتش لحظه به لحظه خطرناکتر میشد و نگاهش بین لوسیوس و نارسیسا که در کشمش بودند، در حرکت بود.
نارسیسا مِن مِن کنان و با دستپاچگی سعی در بستن دهان شوهرش را داشت:
-نه...نه... نَ...کُ...ن...اَ...ح...مق... نِ...می...بی...نی؟!
-میبینید ارباب؟! داره ویز ویز میکنه! میبیند چقدر موذی...

نارسیسا که زیر نگاه های سنگین اربابش در حال له شدن بود، دیگر تحمل نکرد و جیغ کشید:
-احمق! مگه نمیبینی ارباب چجوری نگامون میکنن؟! پس خفه شو و بشین!
-میبیند ارباب؟! داره جیغ میکشه! داره تمارض می... چی؟

لوسیوس چشمانش را باز کرد و لرد را دید که با انگشتانش روی دسته ی صندلی ای که مروپ برایش آورده بود ضرب گرفته است.




پاسخ به: قصر خانواده مالفوی
پیام زده شده در: ۱۴:۱۷:۳۳ سه شنبه ۱۸ شهریور ۱۳۹۹

اسلیترین، مرگخواران

دومینیک ویزلی


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۴:۴۲:۱۵ سه شنبه ۱۱ شهریور ۱۳۹۹
آخرین ورود:
۲۱:۲۹:۰۵ دوشنبه ۱۲ آبان ۱۳۹۹
گروه:
مرگخوار
مترجم
کاربران عضو
اسلیترین
ایفای نقش
پیام: 30
آفلاین
- حوصله‌مان سر رفت! ترجیح می‌دهیم به‌هوش بیاییم.

لرد چشمانش را باز کرد و به حالت نشسته در آمد. ردایش را تکاند و ادامه داد:
- دفعه بعد که بیهوش شدیم، دستانمان را روی سینه بگذارید و گل رزی سیاه میانشان قرار دهید. می‌خواهیم زیبای خفته باشیم.

- سَروِ مامان، بالاخره به‌هوش اومدی؟ نارسیسا بدو تو آشپزخونه یه آپ پرتقال مخلوط با کرفس بگیر! پسرم نیاز داره تقویت شه.

و نارسیسا دیگه نمی‌دونست این دفعه چه گِلی به سرش بگیره.

لرد شروع به غرغر کرد.
- آب پرتقال نمی‌خواهیم! دو ساله که ما رو علاف کردین تو این تاپیک! ما برای مرگخوارانمان، اربابی هستیم بسیار فهیم و درک کننده! اگه مشکلی هست، با ما در میان بگذارید.

اشک در چشمانِ خانواده‌ی مالفوی حلقه زد. شاید باید زود تر قضیه رو با لرد در میون می‌ذاشتن. هر چه نباشد، اربابشان بسیار زلال سیاه دل و پاک پلید طینت بود!

- کدوم تسترالی باعث شده پَسِ کله‌ی ما، از خط چشم کراب هم صاف تر بشه؟

البته شاید هم الآن زمان مناسبی برای در میان گذاشتن مسائل مالی‌شان با ارباب نبود!


همتونو بیل می‌زنم!


پاسخ به: قصر خانواده مالفوی
پیام زده شده در: ۱۹:۵۴:۵۷ پنجشنبه ۶ شهریور ۱۳۹۹

بیدل نقال


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۳:۰۳:۳۵ سه شنبه ۲۸ مرداد ۱۳۹۹
آخرین ورود:
۱۷:۳۹:۱۳ سه شنبه ۶ آبان ۱۳۹۹
گروه:
شناسه های بسته شده
پیام: 51
آفلاین
اون ور

لوسیوس در حالی که عرق از سر رویش جاری شده بود و کلا سیستم تصمیم گیریش سوخته بود دنبال چاره ای می گشت .

که ناگهان صدایی به گوشش رسید . کمی که دقت کرد صدای پسرش دراکو بود البته اگه دقت میکرد بیشتر اشتباهات و دردسر ها توسط دراکو انجام شده بود .


- بابا !
-بابا !

- من یه فکری دارم .

- لوسیوس که دیگر تحمل دردسر نداشت به دراکو گفت : دیگه حرف نزن حرف نزنی سبک تری.

- اما بابا فکرم ممکن به کمکتون بیاد .

- لوسیوس که کمی فکر کرد باخود ش فکر کرد و گفت : ممکن فکر پسرش به کمکش بیاید و گفت : بگو

- بابا ! بابا ! چرا وام نگیریم بیدل نقال تو آگهی گفته وام بدون ضمانت مخصوص مرگخوار ها میده .

لوسیوس با خودش گفت : فکر بدی هم نیست و سپس دراکو را همراه با نارسیسا به دنبال بیدل فرستاد .

این طرف

- هلو انجیری مامان بیدار شو .
- اگه بیدار نشی مامان دق میکنه .

و سپس به آیوا را بوس بوس کنان به دنبال لوسیوس می فرستد .



پاسخ به: قصر خانواده مالفوی
پیام زده شده در: ۱۸:۵۶:۰۱ پنجشنبه ۶ شهریور ۱۳۹۹

گریفیندور، مرگخواران

الکساندرا ایوانوا


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۲۳:۳۸:۳۶ پنجشنبه ۱۹ تیر ۱۳۹۹
آخرین ورود:
امروز ۱:۰۹:۰۱
از نقاشی مرلین دور شو!
گروه:
کاربران عضو
گریفیندور
ایفای نقش
مرگخوار
ناظر انجمن
پیام: 163
آفلاین
ایوا با ذوق به مثلا آب قندی که قرار بود ذره ای از آن را بنوشد نگاه کرد. رنگ به چهره ی لوسوس مالفوی و نارسیسا نمانده بود. فکشان قفل کرده بود و هیچی نمیتوانستند بگویند. ایوا لیوان را بالا برد و یک قلپ از عرقِ شورِ مالفوی را قورت داد.
-اوخ...آخ...ایخ! این چیه؟! واهای! این چیه؟ جیش لک لک؟ چقدرهم تلخه!

مروپ که اصلا خوشحال به نظر نمیرسید، لیوان جهیزیه اش را از دست ایوانوا قاپید، بویید و اخم هایش در هم رفت. موهایش به یک باره پریشان شد. با دندان های به هم فشرده گفت:
-این جیش لک لک نیست... عرق یه آدمه... میدونم با شما دوتا چی کار کنم احمق های مامان! گردو ها بی مغز مامان! گوجه های گندیده ی مامان!

و در عین حال که چشم غره هایش را همراه با جملات زیبایش به طرف لوسیوس و نارسیسا شلیک میکرد، دستی بر سر ایوا کشید:
-آفرین ایوای مامان! مامان خوشش اومد. حال بعدا مامان با لوسیوس و نارسیسا کار داره! همین الان میرید و برای شلیل مامان آب قند می آرید! الان! دیگه هم نبینم برای عزیز مامان از این چیزا بیاریدها! بعدا سر وقتتون میرسم.

نارسیسا و مالفوی در حالی داشتند زیر نگاه های مروپ ذوب میشدند به سر عت دور شدند.
-خب ایوای مامان... بیا این لیوان رو بگیر و با محتواش هر کاری که میخوای بکن! حتی اگه میخوای بخورش!

ایوا همه چیز خوار بود، ولی آخه غرقِ شور و چندش ناکِ لوسیوس... بله! حتی عرق چندش ناک لوسیوس! ایوا لیوان را گرفت و تا آخرین قطره اش را سر کشید...

در مغز لرد...
در مغز لرد هیاهویی برپا بود! سلول های بینایی، آنچه را دیده بودند، باور نمیکردند! باور نمیکردند که یک نفر بتواند یک لیوان پر از عرق لوسیوس مالفوی را تا آخر سر بکشد! سلول های بینایی آنچه را دیده بودند، در چند کابین "انتقال اطلاعات دید شده" گذاشتند و به قسمت های مختلف مغز لرد، از جمله مرکزِ تعجب، مرکزِ خواب ها، و مرکزِ سنجش میزان احمقانه بودن هر چیز فرستادند. سلول های به جنبش افتاده بودند. از اینور به آن ور میپریدند. اطلاعات را ذخیره میکردند و نام گذاری میکردند. خدا میدانست لرد قرار بود چقدر "تعجب" کند و چه خواب هایی ببیند. و آیا امکان داشت از شدت احمقانه بودن این اتفاق به هوش آید؟!






پاسخ به: قصر خانواده مالفوی
پیام زده شده در: ۲۳:۳۵:۱۲ چهارشنبه ۵ شهریور ۱۳۹۹

مروپ گانت old


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۶:۲۸ شنبه ۲۷ مرداد ۱۳۹۷
آخرین ورود:
امروز ۰:۵۹:۴۲
از زیر سایه عزیز مامان
گروه:
شناسه های بسته شده
پیام: 407
آفلاین
سلول ها قبل از قانع سازی یکدیگر نیاز به از بین رفتن ضعفشان داشتند و مروپ به خوبی این موضوع را درک می کرد.
-به عزیز مامان آب قند بدین!

لوسیوس و نارسیسا به سرعت به بهانه آوردن آب قند از محضر لرد بی هوش و حضار نگران خارج شدند.
-حالا چیکار کنیم نارسیسا؟ آب قند از کجا بیاریم؟

در همان لحظه فکری به ذهن نارسیسا رسید.
-من دیگه از این زندگی خسته شدم. چندین هزار پست از این تاپیک فقط روایتگر نداری و فلک زدگی ما بوده! دیگه نمیتونم پسرم دراکو رو با تشویق به فتوسنتز کردن زنده نگه دارم. همین امروز میرم مهریه م رو می ذارم اجرا!

لوسیوس فقط همین یک بدبختی را کم داشت. از شدت فشار گالیون های طلایی مهریه، پیشانی اش پر از قطرات عرق شد. با لرزش، گوشه آستین ردایش را برای پاک کردن قطرات عرق بالا آورد. هنوز دستش را پایین نیاورده بود که نارسیسا لیوانی را با احتیاط زیر آستین لوسیوس گرفت و پارچه مندرس ردا را چلاند!
-اینم از آب!
-بجای آب قند، آب نمک ببریم برای ارباب؟!
-ارباب که بی هوش هستن و طعمی رو متوجه نمیشن. بیا تا بانو مروپ شک نکردن که لیوان جهیزیه دلبندشون از توی جیبشون غیب شده بریم و محتوای این لیوانو به ارباب بدیم.

لوسیوس و نارسیسا دوباره به اتاقی که در آن لرد بی هوش شده بود برگشتند.

-چرا عقب عقبکی راه میرین انگور یاقوتی های مامان؟
-آممم...نارسیسا میگه پیاده روی به سمت عقب بیشتر از پیاده روی عین آدم باعث تناسب اندام میشه بانو.

سپس لیوان را طوری که مروپ نتواند مشاهده کند نزدیک دهان لرد برد.

-خیر! نمیشه! اول من باید محتوای داخل لیوان و حتی خود لیوان رو تست کنم تا اگر سالم و بی خطر بود بعد ارباب نوش جانش کنن.

لوسیوس و نارسیسا با نگرانی نگاهی به الکساندرا که دستش را بر روی دهانه لیوان نگه داشته بود انداختند. قطعا پیش مرگ لرد سیاه طعم شور عرق را تشخیص می داد!




پاسخ به: قصر خانواده مالفوی
پیام زده شده در: ۱:۰۵:۳۰ پنجشنبه ۳۰ مرداد ۱۳۹۹

گریفیندور، مرگخواران

ملانی استانفورد


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۹:۱۸ چهارشنبه ۲۱ شهریور ۱۳۹۷
آخرین ورود:
دیروز ۱۹:۵۴:۳۴
از اینور
گروه:
مرگخوار
کاربران عضو
ایفای نقش
گریفیندور
ناظر انجمن
پیام: 216
آفلاین
در همان هنگام که نارسیسا با بیچارگی به دنبال دمنوشی می رفت که در قصرشان وجود نداشت، در مغز لرد سیاه غوغایی به پا بود.

-هوی! دستت را تا آرنج فرو کردی در پهلویمان.
-اول خودت پایت را از شکممان کنار بکش گستاخ!

در اثر کوبیدن مکرر سر لرد ولدمورت به کف اتاق، جای سلولهای عصبی بسیار تنگ تر از قبل شده بود و آنها درحالی که غافلگیر شده بودند با تقلای بسیار سعی در بهتر کردن وضعیتشان داشتند.

یکی از آنها درحالی که هنوز حالت چهره متکبرانه اش را حفظ کرده بود گفت:
-ناسلامتی ما بهترین جادوگر قرن هستیم، چرا اینجا را نمی کوبند یک دوطبقه اش را بسازند؟
-شاید دلیل این خفقان هم همین باشد.

سلول عصبی دیگری درحالی که سعی می کرد از زیردست و پای بقیه بیرون بیاید با خوشحالی گفت:
-دقت کردید یهو چقدر همه به ما توجه میکنند و نگرانند؟
-یعنی میگویی ما به توجه دیگران نیاز داریم؟
-یالا بی مصرف ها، تلاش کنید تا جایگاهمان را پس بگیریم!

سلول ها به دیواره ها فشار آوردند ولی هیچ اتفاقی نیفتاد.
-اونا حیاط پشتی مان را از بین بردند. ما عصبانی ایم و عمرا به هوش بیاییم.

چندین سلول دیگر هم با سروصدا این حرف را تایید کردند.
سلول های مقتدر و متکبر غرغر کردند. آنها به تعویق افتادن به هوش آمدن را نشانه ضعف می دانستند. یک گروه باید گروه دیگر را قانع می کرد.


?see

تصویر کوچک شده







شما می ‌توانید مطالب را بخوانید
شما نمی توانید عنوان جدید باز کنید
شما نمی توانید به عنوان‌ها پاسخ دهید
شما نمی توانید پیام‌های خودتان را ویرایش کنید
شما نمی توانید پیام‌های خودتان را حذف کنید
شما نمی توانید نظر سنجی اضافه کنید
شما نمی توانید در نظر سنجی ها شرکت کنید
شما نمی توانید فایل‌ها را به پیام خود پیوست کنید
شما نمی توانید پیام بدون نیاز به تایید بزنید
شما نمی توانید از نوع تاپیک استفاده کنید.
شما نمی توانید از HTML در نوشته های خود استفاده کنید
شما نمی توانید امضای خود را فعال/غیر فعال کنید
شما نمی توانید صفحه pdf بسازید.
شما نمی توانید پرینت بگیرید.

[جستجوی پیشرفته]


هرگونه نسخه برداری از محتوای این سایت تنها با ذکر نام «جادوگران» مجاز است. ۱۳۹۹-۱۳۸۲
جادوگران اولین وبسایت فارسی زبان هواداران داستان های شگفت انگیز هری پاتر است. به عنوان نخستین خاستگاه ایرانی ایفای نقش مبتنی بر نمایشنامه نویسی با محوریت یک اثر داستانی در فضای مجازی، پرورش و به ارمغان آوردن آمیزه ای از هنر و ادبیات برجسته ترین دستاورد ما می باشد.