هری پاتر نخستین مرجع فارسی زبان هواداران هری پاتر

هری پاتر نسخه موبایل


در حال دیدن این عنوان:   1 کاربر مهمان





پاسخ به: دادسرای عمومی جادوگران
پیام زده شده در: ۱۳:۰۱ جمعه ۲۱ شهریور ۱۳۹۹

شیلا بروکس


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۰:۱۶ سه شنبه ۳۰ اردیبهشت ۱۳۹۹
آخرین ورود:
۱۶:۰۲ چهارشنبه ۳۰ مهر ۱۳۹۹
از کیف ارزشمندم دور شو!
گروه:
شناسه های بسته شده
پیام: 93
آفلاین
اما لینی چنان از اینکه بطری های شیرش قرار است مفید واقع شوند هیجان زده بود که مغز ریونکلاوی اش یادآور اندازه بطری ها نمی شد. بنابراین با سرعت وارد لانه اش شد و با دو بطری شیر کمی کوچک تر از بند انگشت بیرون آمد.
-بفرمایید! شیر خوشمزه و عالی.

مرگخواران که با دیدن بطری هایی که دست لینی بود کاملا نا امید شده بودند بر طبق عادت قدیمی مشغول ترکیب "غر" و "راه حل" شدند.
-علافمون کردی لن؟!
-الان ما با این نیم قطره شیر چیکار کنیم؟
-معجون "شیر زیاد کن" بدم؟
-مامان الان برای اژی مامان شیر توت فرنگی، انبه،گلابی، پرتقال، شلیل درست میکنه!
-شیر مار بدم؟

با دیالوگ آخر همه مرگخوار ها به سمت صاحب سخن برگشتند.

-چیه خب؟ چرا همتون به من زل زدین؟ اصلا نمیدم!
-شیلا از کجای مار میتونی شیر بدوشی خب؟
-بله دیگه! معلومه که بلد نیستین! دانش تخصصیه! خب اول تخم مار مورد نظرو برمی داریم مثل پرتقال با آبمیوه گیری آبشو میگریم، بعدش با سه مدل زهر مار مختلف ترکیب میکنیم که اینا با هم واکنش نشون میدن و شیر بسیار بسیار خوشمزه ای رو پدید میارن!

البته لازم به ذکر است که کسی به آن شیر میگفت خوشمزه که خودش به جای نوشیدنی کره ای زهرمار می خورد و به همه هم پیشنهاد امتحان کردنش را میداد!


ویرایش شده توسط شیلا بروکس در تاریخ ۱۳۹۹/۶/۲۱ ۱۳:۲۳:۵۱

هیچکس حق نداره ازم دورش کنه!

"ONLY RAVEN"


پاسخ به: دادسرای عمومی جادوگران
پیام زده شده در: ۱۱:۳۸ جمعه ۲۱ شهریور ۱۳۹۹

ریونکلاو، مرگخواران

لینی وارنر


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۱:۵۳ شنبه ۳۰ خرداد ۱۳۸۸
آخرین ورود:
دیروز ۱۰:۳۲:۵۴
از رو شونه‌های ارباب!
گروه:
گردانندگان سایت
ناظر انجمن
مرگخوار
ریونکلاو
ایفای نقش
کاربران عضو
پیام: 5222
آفلاین
- من هر روز صبح شیر می‌خورم. برم بیارم؟

دقایقی بود که لینی بین صحبتای بقیه مرگخوارا هی اعلام می‌کرد که نیازی نیست شیری تهیه کنن یا بسازن، چون اون همیشه چند قوطی شیر تو لونه‌ش داره. اما شنیده نمی‌شد! این مشکلی بود که همیشه وقتی روی زمین مستقر بود وجود داشت. در این زمان مرگخوارا فقط صدا داشتن و نه تصویر، برای همین ترجیح می‌دادن صدایی که شنیدن رو هم نشنیده بگیرن.

- شیر دارما! چند بطری. نمی‌خواین؟

بالاخره اژدها که از هیکل بزرگش بعید بود هیکل کوچیک لینیو بین دست و پای مرگخوارا تشخیص بده، صدا و تصویر لینی رو با هم می‌بینه.
- ماما اون میگه شیر!

مرگخوارا رد بال اژدها رو می‌گیرن و به لینی می‌رسن که همچنان داشت می‌گفت "شیر می‌خواین بگین بیارم!".

- عه لینی خب چرا زودتر نگفتی!
- کی پاسخگوی این همه فسفریه که ما برا پیدا کردن شیر سوزوندیم؟
- یکم سریع‌تر پیشنهاداتو رو کن دیگه. مرگخوار ریونکلاوی هم مگه کند می‌شه؟

دوباره اژدها گفتگوی مرگخوارا رو قطع می‌کنه.
- بریم شیر بیاریم! من شیر می‌خوام.

و اینطوری می‌شه که جماعت مرگخوارا همراه اژدها، به دنبال لینی بال و پا می‌زنن تا به لونه‌ش می‌رسن. پرواز لینی به سمت لونه کمی برای مرگخوارا ایجاد نگرانی می‌کنه. ماتیلدا زودتر از بقیه به حرف میاد.
- بگو که بطریای شیر تو لونه‌ت نیست لینی!

ماتیلدا همزمان با گفتن این حرف سعی می‌کنه لونه‌ی لینی رو با دستش اندازه بگیره. خیلی کوچیک بود و قاعدتا بطری‌های شیر درونش از این هم کوچیک‌تر! شاید نباید شیر خوردن یه حشره کوچیک رو جدی می‌گرفتن!


🙋‍♀️ فقط اربـاااااااب! 🙋‍♀️

ماموریت او به پایان رسیده بود.
خودش را رها کرد.


پاسخ به: دادسرای عمومی جادوگران
پیام زده شده در: ۹:۱۲ جمعه ۲۱ شهریور ۱۳۹۹

ریونکلاو، مرگخواران

تام جاگسن


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۹:۴۱ سه شنبه ۶ فروردین ۱۳۹۸
آخرین ورود:
۰:۲۱:۴۱ جمعه ۱ مهر ۱۴۰۱
از تسترال جماعت فقط تفش به ما رسید.
گروه:
ناظر انجمن
ریونکلاو
کاربران عضو
ایفای نقش
مرگخوار
گردانندگان سایت
مترجم
پیام: 641
آفلاین
لرد نمی‌ترسید!
شاید در دل کمی احساس نگرانی می‌کرد، اما بزرگترین جادوگرسیاه تاریخ هیچ‌گاه ترس خود را نشان نخواهد داد. به همین دلیل با آرامش رو به اژدها کرد.
- تو چرا این‌گونه ما را نگاه می‌کنی؟

اژی که از اهمیت ندادن لرد اندوهگین شده بود، چشمانش را گرد کرده و به او زل زد.
- ماما... اژی شیر!

نگاه لرد بینِ اژدهای غول‌پیکر که اکنون مانند نوزادان درخواست شیر می‌کرد؛ رودولفی که هنوز ابروانش بالا و پایین میشد و لرد دوست داشت تا چوبدستی‌اش را میان آن‌ها فرو کند؛ و در نهایت سایر مرگخوار ها، می‌چرخید.

بالاخره تصمیمش را گرفت.
- شما که انتظار ندارید ما به این اژدها شیر بدهیم؟

رودولف ابروانش را سرجایش نگه داشت.
- خب... از لحاظ فنی که نمی‌شه... ولی شما ارباب اربابائید، چرا که نه؟
- رودولف؟
- تو از اون چیزایی که سالازار دفع نمی‌کردن میل نکن اگلا! برو پیپتو بکش تو کارای ارباب و جانشینشون دخالت بیجا نکن.

بالاخره کاسه صبر لرد لبریز شد و عمل مدنظرش در آن زمان، یعنی فرو کردن چوبدستی‌اش در میان ابروان رودولف، را انجام داد.
بعد از این کار، انتظار داشت تا مغز رودولف از هم بپاشد و به طرفین پرتاب شود.
لاکن، رودولف رودولف است! اصلاً از بزرگی نقل شده: رودولفی که رودولف نباشد، رودولف نیست.

به همین ترتیب، مغز رودولف از هم نپاشید. به واقع مغزی وجود نداشت و چوبدستی لرد از جلوی جمجمه وارد شده و از پشت آن خارج شد. لرد هم که از او ناامید شده بود به تکان دادن سر به نشانه تاسف قانع شد و به پیش اژدها برگشت تا بیش از این از دوری مامایش غصه نخورد.

- سریعاً شیری برای این اژدها دست و پا کنید تا شیرتان نکردیم!
- ارباب جسارتاً اگه می‌تونید شیرمون کنید دیگه چرا زحمت بکشیم خب؟

و این مرگخوار از آن‌جایی که سوژه خاصی نداشت و حضورش در ادامه اجباری نبود؛ برخلاف رودولف، با ضربه ای از اصطبل، خانه ریدل‌ها و به‌کل لیتل هنگلتون خارج شد!

مرگخواران باید شیری برای اژدها می‌یافتند... یا حتی می‌ساختند!


ویرایش شده توسط تام جاگسن در تاریخ ۱۳۹۹/۶/۲۱ ۹:۲۱:۴۸
ویرایش شده توسط تام جاگسن در تاریخ ۱۳۹۹/۶/۲۱ ۹:۲۳:۴۴
ویرایش شده توسط تام جاگسن در تاریخ ۱۳۹۹/۶/۲۱ ۹:۲۵:۰۳
ویرایش شده توسط تام جاگسن در تاریخ ۱۳۹۹/۶/۲۱ ۹:۲۸:۴۹

آروم آقا! دست و پام ریخت!


پاسخ به: دادسرای عمومی جادوگران
پیام زده شده در: ۳:۱۵ جمعه ۲۱ شهریور ۱۳۹۹

ماروولو گانت


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۲:۳۵ چهارشنبه ۲۲ مرداد ۱۳۹۹
آخرین ورود:
۱۵:۲۵:۵۸ جمعه ۱۷ تیر ۱۴۰۱
از من بپرس اصیلم اون لخت و پتی مشنگ پرسته نه عیب نداره چیه!
گروه:
شناسه های بسته شده
پیام: 117
آفلاین
- می‌شه یکم دقیق‌تر بگین چه تسترالی می‌خواین؟
- گفتم که! نه خیلی پیر باشه نه خیلی جوون.
- چه رنگی باشه؟
- تسترال رنگ‌بندی داره مگه؟ زرد باشه!
- می‌شه یکم دقیق‌تر بگین چه تسترالی می‌خواین؟ یه وقت به اشتباه نیفتیم تسترالی سر ببریم که باب میل نباشه!
- تسترالی باشه که رام نشده و شخم نزده و بار نبرده!
- می‌شه رنگ‌بندیشو واضح‌تر بگید؟
- زرد! زرد خالص! بدون هیچ خالی با رنگای دیگه!
- آم ... می‌شه ... حله! الان خیالمون راحت شد که تسترال موردنظر رو سر می‌بریم.

مرگخواران همگی دست در دست هم دادند به مهر تا اژدهای ارباب را سیر کنند. ماروولو با یک فن «جفت‌پای سالازاری» رفت توی صورت تسترال تا گیج شود و نتواند مقاومت کند. سپس رودولف آن را سر برید و ادوارد تکه تکه‌اش کرد و مروپ در پاتیل هکتور آن را لای ادویه و پیاز و کیوی خواباند و مورفین آن را به سیخ و سنگ کشید و اگلانتاین ذغال آورد و تام آن را کباب کرد و ایوا آن را ... عه! خورد!

- ماما!
- چیز ... اصلا جای نگرانی نیست ارباب. شما فقط ساکتش کنید ما یک تسترال دیگه براش کباب می‌کنیم.

لرد مطابق آن‌چه از رابستن آموخته بود، سر اژدها را بر شانه‌ی خود گذاشت و پشتش را نوازش کرد تا آرام شود.

مرگخواران دوباره همگی دست در دست هم دادند به مهر تا اژدهای ارباب را سیر کنند. ماروولو با یک فن «جفت‌پای سالازاری» رفت توی صورت تسترال تا گیج شود و نتواند مقاومت کند. سپس رودولف آن را سر برید و ادوارد تکه تکه‌اش کرد و مروپ در پاتیل هکتور آن را لای ادویه و پیاز و کیوی خواباند و مورفین آن را به سیخ و سنگ کشید و اگلانتاین ذغال آورد و تام آن را کباب کرد و ایوا آن را ... نه دیگه! این دفعه بلاتریکس او را مهار کرده بود و نخورد.

- آماده شد؟ بدین ببینم ... خوب آره. مثل این که یه دونه رو می‌تونم بخورم. پس یه دونه تسترال برام کباب کنید.

مرگخواران با حیرت به اژدها که تسترال را یک لقمه‌ی چپ کرده بود خیره شدند.

- ها؟
- چیه؟ این اولین وعده‌ی غذایی زندگیم بود! بنا به کدوم تجربه‌ی قبلی باید می‌دونستم که چقدر می‌تونم غذا بخورم؟ الان دستم اومد. یه دونه رو اوکیم.

مرگخواران سه‌باره همگی دست در دست هم دادند به مهر تا اژدهای ارباب را سیر کنند. ماروولو با یک فن «جفت‌پای سالازاری» رفت توی صورت تسترال تا گیج شود و نتواند مقاومت کند. سپس رودولف آن را سر برید و ادوارد تکه تکه‌اش کرد و مروپ در پاتیل هکتور آن را لای ادویه و پیاز و کیوی خواباند و مورفین آن را به سیخ و سنگ کشید و اگلانتاین ذغال آورد و تام آن را کباب کرد و اژدها آن را خورد.

- آره. پس دو تا رو هم اوکیم.

مرگخواران چهارباره دست در دست هم دادند به مهر تا ...

- بیخود! کسی دست به کسی ندهد ببینیم! همه‌ی تسترال‌های ما را می‌خواهید بدهید بخورد؟
- خودتون ...
- حاضرجوابی نکن! راه دیگری برای سیر کردن شکمش پیدا کنید.
- ماما!
- ارباب چرا ما؟ ناسلامتی ماما شمایید. برای نوزاد هم که هیچی جایگزین ...

نگاه خشمگین لرد رودولف را ساکت کرد. نگاه حاکی از موافقت اژدها لرد را ترساند.


ما نباشیم، کی باشه؟!


پاسخ به: دادسرای عمومی جادوگران
پیام زده شده در: ۲:۰۰ جمعه ۲۱ شهریور ۱۳۹۹

هافلپاف، مرگخواران

سدریک دیگوری


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۰:۳۳ دوشنبه ۲۸ خرداد ۱۳۹۷
آخرین ورود:
امروز ۰:۴۵:۱۱
از خواب بیدارم نکن!
گروه:
کاربران عضو
هافلپاف
ایفای نقش
مرگخوار
ناظر انجمن
گردانندگان سایت
پیام: 584
آفلاین
لرد سیاه با نارضایتی دستش را دراز کرد و توله تسترالی را از گردن گرفت و با خشونت درون حلق اژدها فرو برد.
- حالا سیر شدی؟

چشمان اژدها پر از اشک شدند.
- استخوناشو در نیاورده بودین. گلوم درد گرفت. من فقط گوشت خالص می‌خورم.

مرگخواران پیش از این که اربابشان از شدت عصبانیت کنترل خود را از دست بدهد، پا پیش گذاشتند.
- می‌خوای من برات استخوناشو دونه دونه دربیارم؟
- چجوری دوست داری تسترالتو بخوری اژی؟
- با چندتا تسترال سیر میشی اصلا؟

اژدها نگاهی به مرگخواران انداخت. دقایقی به دوردست‌ها زل زد و فکر کرد. تا این که با چهره‌ای حق به جانب و پر افاده، شروع به حرف زدن کرد.
- تسترالی که قراره بخورم، باید نه خیلی پیر باشه و نه خیلی بچه. سن متوسط داشته باشه. اینجوری خوشمزه‌تره. سایزشم خیلی ریز یا درشت نباشه. هیکلش باید متناسب باشه تا بتونم بخورم. استخوناشم تک به تک، ریز و درشت باید جدا کنین. گوشتش هم باید کبابی شده باشه. نه خیلی خام و نه خیلی سوخته. کاملا برشته بشه. حواستون باشه وسطش هم قشنگ مغزپخت شده باشه. ادویه رو هم به مقدار لازم فراموش نکنین. قبل از پخت هم باید تو مخلوط پیاز و آبلیمو بخوابونینش.

مرگخواران با چهره‌ای متعجب به او زل زده بودند.
- امر دیگه‌ای نداری احیانا؟
- یه سطل شربت خنک هم می‌خوام برای کنارش.


فقط ارباب!
هستم...ولی خستم!

تصویر کوچک شده


پاسخ به: دادسرای عمومی جادوگران
پیام زده شده در: ۱:۳۶ جمعه ۲۱ شهریور ۱۳۹۹

مرگخواران

رودولف لسترنج


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۹:۴۷ شنبه ۱۲ مهر ۱۳۹۳
آخرین ورود:
۰:۲۴ یکشنبه ۲۰ تیر ۱۴۰۰
از مودم مرگ من در زندگیست... چون رهم زین زندگی پایندگیست!
گروه:
ایفای نقش
کاربران عضو
مرگخوار
پیام: 1272
آفلاین
سدریک پس از تایید ایده‌ی لینی دوباره خوابید!
_زمان سالازار کسی تا لنگ ظهر نمیخوابید...همه سحرخیز بودن...یه بار یکی خیز نبود سحرش، سالازار کبیر با آرنج...
_عذر میخوام مارولو که حرفت رو قطع میکنم...ولی به نظرم زودتر یه کلنگی، پتکی چیزی پیدا کنیم و دیوار رو خراب کنیم...این اژدها بازم بزرگتر شد، فکر نکنم ارباب بیشتر از این بتونن...
_ما میتونیم...ما بر همه چیز تواناییم...ولی خب به حرف الکساندرا گوش بدین و زودتر دست‌بکار بشید!

مرگخواران با سرعت ادوات تخریب را فراهم کردند و سپس به وسیله آن ادوات به جان دیوار افتادند. دیوار اتاق تسترال‌ها زیاد محکم نبود...چرا که بلاخره بعد از چند ضربه، فرو ریخت و تام متهوع و تسترال‌ها نمیان شدند!
_
_تام؟ خجالت نمیکشی جلو ارباب؟
_
_مامان...حالم بهم خورد!
_تام...ارباب حالا هیچی...خجالت نمیکشی حال اژی رو هم بهم زدی!
_ما هیچی مگان؟
_نه...چیزه..ارباب...منظورم یه چیز دیگه بود!

در همین گیرودار، اژدها بار دیگر رشد کرد، به طوری که دیگر در بغل لرد جا نمی‌شد!
_خب...الان گشنمه‌ام شد!

لرد که فرصت را مناسب دید اژدها را که دیگر پایش به زمین رسیده بود را رها کرد و رو به مرگخواران گفت:
_خب یاران ما...برای این اژدها غذای درخوری پیدا کنید و سیرش کنید...یادتون باشه که باید حسابی حواستون بهش باشه!

لرد این را گفت و به قصد فرار استراحت خواست تا به سمت اتاقش برود، که اژدها فریاد زد:
_میخوام تو غذا رو بذاری دهنم مامان!
_حیف که ابهت اربابی‌مان مانع از این می‌شود که سرمان را به دیوار بکوبیم!




پاسخ به: دادسرای عمومی جادوگران
پیام زده شده در: ۱:۰۸ جمعه ۲۱ شهریور ۱۳۹۹

ماتیلدا گرینفورت


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۴:۴۷ دوشنبه ۲۲ خرداد ۱۳۹۶
آخرین ورود:
۱۷:۰۷ دوشنبه ۲۱ مهر ۱۳۹۹
گروه:
کاربران عضو
پیام: 45
آفلاین
اژی درحالی که به شانه های لرد چسبیده بود و پاهایش بر زمین کشیده میشد به همراه سایر مرگخواران درحال رفتن به سمت اتاق تسترال ها بود.

جلوی درب اتاق

_این جانور چرا رد نمیشه؟

لرد درحالیکه تا نیمه از چارچوب در رد شده و رگ های سرش از عصبانیت بیرون زده بود این حرف را زد. اژدها آنقدر کنه وار به او چسبیده بود که حتی اگر میخواست هم نمیتوانست نیمه ی دیگرش را به آن طرف در برساند.

_ارباب میخواین از پشت هول بدیم؟ شاید اینطوری بشه رد شه.
_بدین. فقط به دل و روده ای، جاییش دست نزنین جرقه بزنه. ما هنوز جوانیم. به بقیه هورکراس هایمان نیاز داریم.
_چشم. یاران ارباب با شمارش من از بغل هول بدین. 1...2...3...نشد. دوباره. 1...2...3...

یک ربع بعد.

_هیـــــــــــــــــــــــــــــــــــــن!
_آه هوووف هاه. نمیشه چرا... هاه...نمیشه؟ آه.


مرگخوران انقدر زور زده بودند که دیگر نای حرف زدن هم نداشتند.

_آها چطوره که کلا از بغل دیوار رو خراب کنیم. اینم که دیگه انقدر بزرگ شده که تا فردا هلش هم بدیم از این چارچوب عمرا رد بشه.

_من کاملا با لینی موافقم. در مصرف انرژیمون هم صرفه جویی میشه.

مرگخوران درحالیکه چپ چپ به سدریک که تا همین الان خواب بود خیره شدند، در ذهنشان با پیشنهادش موافقت کردند.


ویرایش شده توسط ماتیلدا گرینفورت در تاریخ ۱۳۹۹/۶/۲۱ ۱:۲۳:۰۴

He deals the cards as a meditation
And those he plays never suspect
He doesn't play for the money he wins
He don't play for respect

He deals the cards to find the answer


پاسخ به: دادسرای عمومی جادوگران
پیام زده شده در: ۰:۱۵ جمعه ۲۱ شهریور ۱۳۹۹

ریونکلاو، مرگخواران

تام جاگسن


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۹:۴۱ سه شنبه ۶ فروردین ۱۳۹۸
آخرین ورود:
۰:۲۱:۴۱ جمعه ۱ مهر ۱۴۰۱
از تسترال جماعت فقط تفش به ما رسید.
گروه:
ناظر انجمن
ریونکلاو
کاربران عضو
ایفای نقش
مرگخوار
گردانندگان سایت
مترجم
پیام: 641
آفلاین
- حالا مادر... می‌خواهید انقدر عجله هم نکنیم... آه! آنجا را ببینید مادر! ماتیلدا دارد پفک میل می‌کند!

همان یک‌لحظه غفلت مروپ و برگرداندن سرش به سمت ماتیلدا همراه با فریاد "چشم مامان روشن! " کافی بود تا لرد تمام محتویات بشقاب را در حلق اولین فردی که دستش به او رسید، یعنی تام، خالی کند.

- آم... پرتقال تامسون مامان، ماتیلدا که فقط داره لبخند ژکوند می‌زنه.
- پوشش است مادر. قبلش داشت می‌خورد. ما دیدیم.

اما در این گیر و دار، اتفاقی به مراتب مهم‌تر در حال به وقوع پیوستن بود!
معده تام که گنجایش این همه میوه یک‌جا را نداشت ناگهان گریپاژ کرده و چهره‌اش به رنگ سبز تغییر حالت داد.
- ارباب من دارم می‌ترکم ارباب. ارباب من میرم پیش تسترالا بترکم اینجا کثیف نشه ارباب.

و تام رفت.
اما همین یک کلمه کافی بود تا نظر اژی جلب شود.
- تسترال؟ مـــــامـــــا! من تسترال می‌خوام! منو ببر پیش تسترالا!

تام حتی با خروجش هم دردسری جدید پیش‌ آورده بود!
لرد آرزو می‌کرد ای کاش تام دم دستش می‌بود و می‌توانست با ضربه‌ای سر از تنش جدا کند. اما تام آنجا نبود و لرد اکنون، باید برای برآورده کردن خواسته اژدهایی که مایه خراب شدن آخر هفته‌اش شده بود، تلاش می‌کرد.


آروم آقا! دست و پام ریخت!


پاسخ به: دادسرای عمومی جادوگران
پیام زده شده در: ۲۳:۲۶ پنجشنبه ۲۰ شهریور ۱۳۹۹

مروپ گانت


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۵:۲۸ شنبه ۲۷ مرداد ۱۳۹۷
آخرین ورود:
۳:۵۴:۱۳ جمعه ۵ فروردین ۱۴۰۱
از زیر سایه عزیز مامان
گروه:
کاربران عضو
شناسه های بسته شده
پیام: 425
آفلاین
-مادر؟
-مامان میره خانه سالمندان.
-ما که هنوز دعوایتان نکردیم مادر!
-پس مامان تا نصف راه میره خانه سالمندان.

نگاه لرد سیاه بین اژی و مروپ در رفت و آمد بود. به راستی کدامشان را باید انتخاب می کرد؟

چاره ای نداشت!
-مادر چرا اژدهای ما را می ترسانید؟!
-ماما!
-خانه...
-می خواستیم بگوییم وعده میوه عصرمان را بیاورین بخوریم مادر. همراهش هر چی بیارین هم خواهیم خورد. خیلی پسر حرف گوش کنی شدیم!
-زیتون پرورده مامان.

تنها راه راضی کردن دو طرف همین بود. لرد با ناامیدی به بشقاب میوه ای که به سمتش روانه بود نگاه کرد.



پاسخ به: دادسرای عمومی جادوگران
پیام زده شده در: ۲۲:۳۹ پنجشنبه ۲۰ شهریور ۱۳۹۹

ریونکلاو، مرگخواران

تام جاگسن


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۹:۴۱ سه شنبه ۶ فروردین ۱۳۹۸
آخرین ورود:
۰:۲۱:۴۱ جمعه ۱ مهر ۱۴۰۱
از تسترال جماعت فقط تفش به ما رسید.
گروه:
ناظر انجمن
ریونکلاو
کاربران عضو
ایفای نقش
مرگخوار
گردانندگان سایت
مترجم
پیام: 641
آفلاین
- چیه؟ چرا همچین نگاه می‌کنین؟ چشاتونو از کاسه دربیارم؟ ... البته با شما نیستم ارباب نازنینم. ... ولی شماها! فکرشم نکنید. کشکه مگه موهای منو آتیش بزنید واسه این گنده‌بک؟

فنریر که تا اینجای کار پشت مرگخواران نشسته بود و با کالباس های ورقه‌ورقه‌اش بازی می‌کرد؛ با شنیدن ندای بک سریعاً خود را به میان صحنه انداخت.
- ها؟ چی؟ چی‌شده؟

اژی که در انتظار انفجار، یا لااقل شعله کوچیکی از آتش بود؛ با ورود ناگهانی فنریر شوکه شد.
- نـــــه! من آتیش می‌خوام ماما! این ترسناکه رو ببر ماما!
- ترسناک؟ فکر می‌کنی. من انقدر قلب رئوفی دارم.

فنر این را می‌گفت و به قصد یک‌لقمه کردن توله اژدها نزدیک و نزدیک‌تر میشد که لرد فریاد زد:
- چکار می‌کنی فنر؟! دستت به این اژدها بخوره کالباستو تو چشمات فرو می‌کنیم!

اژی با دیدن حمایت "ماما"یش جرقه از جرقه‌اش شکفت و با چشمانی قلبی شده به لرد خیره شد.
- مرسی که انقدر دوستم داری مامایی. اونو هم برام دعوا کن، ترسناکه!

دست اژی به سمت مروپ دراز شده بود و مقصودش از "اون" مروپ بود.
لرد باید راهکاری می‌اندیشید تا هم مادرش را به خانه سالمندان راهی نکند؛ و هم اژی را ناامید نکند!


آروم آقا! دست و پام ریخت!







شما می ‌توانید مطالب را بخوانید
شما نمی توانید عنوان جدید باز کنید
شما نمی توانید به عنوان‌ها پاسخ دهید
شما نمی توانید پیام‌های خودتان را ویرایش کنید
شما نمی توانید پیام‌های خودتان را حذف کنید
شما نمی توانید نظر سنجی اضافه کنید
شما نمی توانید در نظر سنجی ها شرکت کنید
شما نمی توانید فایل‌ها را به پیام خود پیوست کنید
شما نمی توانید پیام بدون نیاز به تایید بزنید
شما نمی توانید از نوع تاپیک استفاده کنید.
شما نمی توانید از HTML در نوشته های خود استفاده کنید
شما نمی توانید امضای خود را فعال/غیر فعال کنید
شما نمی توانید صفحه pdf بسازید.
شما نمی توانید پرینت بگیرید.

[جستجوی پیشرفته]


هرگونه نسخه برداری از محتوای این سایت تنها با ذکر نام «جادوگران» مجاز است. ۱۴۰۰-۱۳۸۲
جادوگران اولین وبسایت فارسی زبان هواداران داستان های شگفت انگیز هری پاتر است. به عنوان نخستین خاستگاه ایرانی ایفای نقش مبتنی بر نمایشنامه نویسی با محوریت یک اثر داستانی در فضای مجازی، پرورش و به ارمغان آوردن آمیزه ای از هنر و ادبیات برجسته ترین دستاورد ما می باشد.