هری پاتر نخستین مرجع فارسی زبان داستان های شگفت انگیز هری پاتر

هری پاتر نسخه موبایل


در حال دیدن این عنوان:   1 کاربر مهمان





پاسخ به: مغازه ی بورگین و بارکز
پیام زده شده در: ۹:۴۱:۵۵ یکشنبه ۳۰ شهریور ۱۳۹۹

هافلپاف، محفل ققنوس

گابریل تیت


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۰:۳۵:۴۶ چهارشنبه ۱۵ مرداد ۱۳۹۹
آخرین ورود:
دیروز ۱۷:۰۵:۴۵
از کتابخونه ی هافلپاف! ):
گروه:
کاربران عضو
ایفای نقش
هافلپاف
محفل ققنوس
پیام: 374
آفلاین
اما رودولف اصلا به حرف های لرد توجهی نداشت.اون از همه ی اون زنها خوشش امده بود ولی باید خیلی فلسفی حرف میزد تا کسی متوجه ی این اتفاق نشه!
اما بلاتریکس اصلا روحش هم خبردار نبود لرد همون رودولف خودش هستش!

-بفرمایید ارباب...راستش ارباب من یک سوال داشتم!
-بپرس بلا!
-شما که یکهویی به دنبال ساحره ها افتادین چرا از بین خود ما مرگخوارا کسی رو انتخاب نمی کنین؟
-هووومم...بلا برو و مزلحم وقت شریف اربابت نشو!
-رودولف؟ میشه بپرسم اینجا پیش ارباب چه غلطی میکنی؟نکنه چشمت به این دخترا افتاده!
-اهممم...ما ناسللامتی در اینجا حضور داریم بلا! حالا می خواهم جواب سوالت را بدهم"ما دقیقا کی رو باید انتخاب کنیم از بین شما مرگخوارا؟"
-خب ارباب من...دیگه امم...

لرد عصبانی شده بود. رودولف داشت گند میزد به سال هایی که او ارباب مرگخواران بود!

-رودولف به بلا بگو چه اتفاقی افتاده! بگو که این شهاب سنگ بی خرد مارا از بدن هایمان جدا کرد! بگو.
-ارباب...نکنه اون شهاب سنگ بازیگوش...ببخشید ارباب سرتون داد زدم!


ویرایش شده توسط گابریل تیت در تاریخ ۱۳۹۹/۶/۳۰ ۹:۵۲:۱۶

only Hufflepuff


پاسخ به: مغازه ی بورگین و بارکز
پیام زده شده در: ۲۳:۰۹:۲۰ جمعه ۲۸ شهریور ۱۳۹۹
#99

محفل ققنوس

سیریوس بلک


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱:۳۹ پنجشنبه ۲۱ شهریور ۱۳۹۸
آخرین ورود:
امروز ۴:۱۰:۲۷
از خونِ جوانان محفل لاله دمیده...
گروه:
کاربران عضو
ایفای نقش
محفل ققنوس
پیام: 77
آفلاین
با وجود اینکه روح لرد هنوز به جسم رودولف عادت نکرده بود، اما از زور و بازوی این جسم خوشش اومده بود.
- هوووم... آنقدرها هم بد نیست! البته ما تنها به میزان نیرویی نیاز داریم که بتواند چوبدستی را بلند کند، بقیه‌ش اضافی ست.

همینطور که لرد به طرف اتاقش حرکت می‌کرد تا به حساب رودولف برسه، تام جاگسن را دید. تام با دیدن رودولف (درواقع جسم رودولف)، بسیار خودمونی و یکهو پسرخاله شد.
- امشبو که یادت نرفته؟
- امشب؟ اممم... چیزه... خیر یادمان نرفته!
- پس میبینمت. راستی اون محموله یادت نره!

و بعد رفت. همینطور که تام آهنگ «این شبی، که می گم شب نیست، اگه شبه، مثه اون شب، نیست.» رو زیرلب میخوند و آروم آروم دور میشد، لرد به فکر فرو رفت. شاید فرصتی پیدا کرده بود تا یکبار برای همیشه متوجه فعالیت‌های رودولف بشه. اما از طرفی رودولف می‌تونست تمام حیثیت و ابهت لرد را یک شبه به فنا بده و این برای لرد اهمیت بسیاری داشت. به همین دلیل مجددا به سمت اتاقش حرکت کرد تا اول این قضیه را حل کنه.

اتاق لرد
رودولف در مدت کوتاهی دکوراسیون اتاق را به کلی تغییر داده بود. پرده‌های قرمز، نورهای قرمز و قلب‌های قرمز در سرتاسر اتاق نصب شده بودند. تخت یک نفره لرد، دو نفره شده و دود و بوی عود فضارا گرفته بود. چیزهایی که اگر لرد متوجه آن می‌شد، بدون شک کلک رودولف را همانجا می‌کَند. از قضا اولین نفری که وارد اتاق شد، خود لرد بود:
- چه غلطی می‌کنی؟
- اتاق‌تون رو مرتب کردیم لرد.
- همین الان مارا از شر این سنگ لعنتی خلاص می‌کنی. فهمیدی؟ کادو پیچش میکنی و می‌بریش محفل!
- یعنی الان با جسم مبارک شما پاشم برم محفل؟
- بله! ما اینجا با جسم جنابعالی کمی کار داریم. و اگر یک تار مو از جسم ما کم بشه، پوستت را خواهیم کند.
- تار مو؟

در همین لحظه بلاتریکس وارد اتاق میشه، چند قدمی برمی‌داره و خیلی شق و رق می‌ایسته. چند لحظه بعد تعدادی ساحره زیبا، مانیکور و بوتاکس کرده که گویا ژل زیادی هم به سرتاپای خودشون تزریق کرده بودند، وارد اتاق می‌شند و به ردیف می‌ایستند:
- ارباب، این هم از ساحره‌هایی که تقاضا کرده بودید.

لرد در گوش رودولف: خودت این گند رو جمعش میکنی.


ویرایش شده توسط سیریوس بلک در تاریخ ۱۳۹۹/۶/۲۸ ۲۳:۱۶:۴۷

تصویر کوچک شده

We've all got both light and dark inside us. What matters is the part we choose to act on...that's who we really are


پاسخ به: مغازه ی بورگین و بارکز
پیام زده شده در: ۱۷:۱۴:۳۵ چهارشنبه ۲۶ شهریور ۱۳۹۹
#98

هافلپاف، محفل ققنوس

گابریل تیت


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۰:۳۵:۴۶ چهارشنبه ۱۵ مرداد ۱۳۹۹
آخرین ورود:
دیروز ۱۷:۰۵:۴۵
از کتابخونه ی هافلپاف! ):
گروه:
کاربران عضو
ایفای نقش
هافلپاف
محفل ققنوس
پیام: 374
آفلاین

همان موقع رودولف در بدن لرد:

رودولف شاد و سرحال به خودش می نازید که در بدن لرد قرار داره و همینطور به این فکر میکرد که الان بلاتریکس ازش فرمانبردار خواهد بود!

-به به...به به اخه تورو مرلین ببین! این بدن با قد رعنا و انگشت های کشیدههه،ببین چی بشه!
-ارباب؟اربابا؟
-هان...چیه ها؟
-ارباب شما رو پشت بوم چیکار میکنین؟
-امم...

رودولف کمی فکر کرد،باید مثل ارباب از حالا به بعد حرف میزد،باید دستور میداد و غیره!

-ارباببب؟
-چه شده بلا؟کرمان کردی!
-پوزش ارباب...فقط میخواستم بدونم این بالا چه میکنید؟
-هوممم؟...به شما ربطی ندارد بلا!
-...بله کاملا درسته،اما این بالا هوا بسیار سرده ارباب...بهتر نیست بیاین داخل؟
-بی خرد اخر ما مگر امده ایم این بالا تا باز برگردیم پایین؟
-نه ارباب!
-خب دیگر چه میخواهی بپرسی؟
-ارباب بالاخره اون شهاب سنگ بازیگوش جسم لیسا و تام رو برگردند!
-خب به ما چه؟ چرا وقت با ارزش مارا گرفتی؟
-امم...ارباب ما پوزش می طلبیم...چیزی میل ندارید ارباب؟
-امم...خیر اما خواهشی داشتیم!
-درخدمتم!
-تعدادی ساحره زیبا برایمان بیاور میخواهیم بخت خود را بسنجیم!

رودولف اروم و قرار داشت،حالا با اینکار میتونست باهمه ازدواج کنه...همه ارباب سیاه رو دوست دارن خب دیگه!

-بله ارباب؟
-ساحرههه!...میخواهیم با کمالات شویم!


only Hufflepuff


پاسخ به: مغازه ی بورگین و بارکز
پیام زده شده در: ۲۲:۱۹:۴۶ جمعه ۲۷ تیر ۱۳۹۹
#97

ریونکلاو، مرگخواران

تام جاگسن


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۹:۴۱ سه شنبه ۶ فروردین ۱۳۹۸
آخرین ورود:
امروز ۱:۴۵:۴۱
از تسترال جماعت فقط تفش به ما رسید.
گروه:
ریونکلاو
کاربران عضو
ایفای نقش
مرگخوار
ناظر انجمن
گردانندگان سایت
مترجم
پیام: 501
آفلاین
به سمت خانه ریدل ها به راه افتاد تا رودولف را پیدا کند؛ اما بدین منظور اول باید از سد در می‌گذشت!
شاید با خود بگویید "از سد در گذشتن، چه دشواری‌ای می‌تواند داشته باشد؟"
حق هم دارید. زیرا تا به حال با شهاب‌سنگی که از ناکجا آباد آمده است جسم‌تان عوض نشده‌است تا بفهمید!

لردسیاه عادت به جسمِ با قدِ رعنا و دست های استخوانی خود داشت که به راحتی می‌توانست درها را با آن بگشاید و از هر سدی عبور کند.
اما جسم رودولف، جسمی چاق و کریه بود که با چاشنی دو قمه در دست، باز کردن در ها را سخت‌تر هم می‌کرد. لرد، اول به روش همیشگی دستگیره ی در را امتحان کرد.
- اول این‌گونه بود، بعد آن‌گونه می‌کردیم. سپس بدان‌شکل...

لرد همانطور که زیرلب راهکار بازگشاییِ در با استفاده از دستگیره را، که در دوران طفولیت با چاشنیِ "شنبلیله ی مامان می‌خواد اولین درشو باز کنه! " های مادرش آموخته بود، زمزمه می‌کرد؛ سعی در باز کردن آن داشت.
- لعنت! این درِ بی‌مقدار به این صورت باز نمی‌شود.

بعد نگاهش را به دور تا دور اتاق برای وسیله‌ای که کمکش کند انداخت، اما در اتاق رودولف هر چیزی غیر از وسیله ای برای باز کردن در دیده میشد.
دیوار ها با پوستر هایی از کمالات، که با طلسم هایی پاره و پوره گشته بودند و زننده ی طلسم هم کاملاً مشخص بود، پوشیده شده بود و تختی نارنجی رنگ در انتهای این دالان به چشم می‌خورد.

لرد به زیر تخت دقیق‌تر شد؛ کُنده ی تقریباً بزرگی از یک درخت به چشم می‌خورد.
لرد به این فکر افتاد که با کنده به در بکوبد تا آن را از هم گسسته و خارج شود. پس به سمت کنده خیز برداشت و با قدرت آن را کشید.
اما قدرت او به مقدار لازم نبود... به واقع، بسیار بیشتر از مقدار لازم بود!

همانطور که بالاتر ذکر شد، رودولف جسمی چاق داشت، و آن جسم چاق به بالاتر بودن قدرت بدنی‌اش هم منجر میشد.
به همین دلیل، لرد که هنوز به جسم رودولف عادت نکرده بود قدرت بسیار زیادی به کنده وارد کرد و این باعث شد تا خود از انرژی برگشتیِ حاصله از این اتفاق به عقب پرت شود.
این پرت شدن او را با کمر به در برخورد داد و لحظه ای بعد، خود را پهن شده در وسط چمن‌های بیرون کلبه می‌دید.
کسی آنجا نبود تا این واقعه را به تماشا بنشیند، لرد هم علاقه‌ای به این اتفاق نداشت.
پس از جایش بلند شد و با دشنامی بر لب به سمت خانه، به دنبال رودولف، به راه افتاد.


آروم آقا! دست و پام ریخت!



پاسخ به: مغازه ی بورگین و بارکز
پیام زده شده در: ۰:۵۵:۵۵ یکشنبه ۸ تیر ۱۳۹۹
#96

مرگخواران

مروپ گانت


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۶:۲۸ شنبه ۲۷ مرداد ۱۳۹۷
آخرین ورود:
امروز ۴:۱۳:۳۸
از زیر سایه عزیز مامان
گروه:
کاربران عضو
ایفای نقش
ناظر انجمن
مرگخوار
گردانندگان سایت
پیام: 397
آفلاین
خلاصه تا پایان همین پست:

یه شهاب سنگ از مغازه بورگین و بارکز به خانه ریدل ها آورده شده که هر دفعه دو نفر رو انتخاب و روحشونو با هم جا به جا می کنه. این دفعه روح لرد سیاه و رودولف رو با هم جا به جا کرده. لرد که نمی خواد کسی متوجه بشه رودولف شده و از طرفی هم نمیخواد رودولف آبروی چندین ساله اربابانه ش رو ببره تصمیم می گیره زودتر پیداش کنه و تا درست شدن اوضاع، آداب و رسوم ارباب بودن رو بهش بیاموزه!

نکته: شهاب سنگ تا وقتی روح دو نفر رو سر جاش برنگردونده، روح بقیه رو جا به جا نمی کنه.
* * *


-چه خبرتونه؟! چه خبــــرتونه؟ چرا همتون کانکت شدین به سرور جا به جایی شهاب سنگی من؟ الان سرور من بسوزه دلتون خنک میشه؟
-
-اما این بر خلاف حقوق شهاب سنگی منه!

شهاب سنگ بشکنی زد و تمام روح های جا به جا شده به جسم های خود بازگشتند.

-جسمت خیلی چندش آور بود لیسا.
-به جسم من گفتی چندش آور؟ روح و جسمت دیگه نزدیک من نشن و با من حرف نزنن ها!

یک ساعت بعد

شهاب سنگ که روی شیروانی خانه ریدل ها نشسته بود و پاهایش را تکان تکان می داد، شدیدا حوصله اش سر رفته بود.
-اینطوری هم نمیشه که روح هیچکسی رو جا به جا نکنم. حوصله م سر میره خب! باید تک به تک روحاشونو جا به جا کنم تا هم سرم شلوغ نشه و هم حوصله م سر نره.

اینگونه بود که خودش را از شیروانی پرتاب کرد و بر سر رودولفی که در حال دید زدن ساحره های خانه ریدل ها از پشت پرچین های باغ بود افتاد. در همان لحظه روح رودولف به پرواز در آمد و به سمت خانه ریدل ها رفت و در اولین جسمی که دید ساکن شد. آن جسم کسی نبود جز...لرد سیاه!

روح لرد سیاه هم که بی خانه و کاشانه مانده بود در جسم رودولف حلول کرد!
-ما اینجا پشت پرچین ها چه می کنیم؟ چرا نیمه برهنه مانده ایم؟ ما کی انقدر تتو بر بدن مبارکمان داشتیم که خودمان خبر نداشتیم؟

لرد نگاهی به دکه رودولف انداخت و داخل آن رفت. آینه ای پیدا کرد و خودش را در آن دید.
-پناه بر خودمان! نکند رودولف نیز شکل ما شده باشد؟! باید او را از داخل خانه ریدل ها پیدا کنیم تا آبروی اربابانه ما را بر باد نداده است! شاید هم ناچار شویم تا روشن شدن قضیه، کمی آداب و رسوم "ما" بودن را به او بیاموزیم.

به سمت خانه ریدل ها به راه افتاد تا رودولف را پیدا کند.


ویرایش شده توسط مروپ گانت در تاریخ ۱۳۹۹/۴/۸ ۱:۰۰:۵۶



پاسخ به: مغازه ی بورگین و بارکز
پیام زده شده در: ۰:۲۶:۲۵ سه شنبه ۱۷ دی ۱۳۹۸
#95

گریفیندور، محفل ققنوس

اما دابز


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۶:۰۱ چهارشنبه ۶ شهریور ۱۳۹۸
آخرین ورود:
۱۰:۰۱:۴۰ چهارشنبه ۲ مهر ۱۳۹۹
از کتابخانه مرکزی
گروه:
کاربران عضو
محفل ققنوس
گریفیندور
ایفای نقش
پیام: 171
آفلاین
- تا سه می شماریم و اگر نگفتید نجینی را صدا می زنیم!

مرگخواران به اضافه فرد و جرج، بین دو راهی سختی قرار گرفته بودند; یا باید حقیقت را می گفتند و یا باید خوراک نجینی می شدند.
- زود تصمیم بگیرید...یک!...

مرگ خواران:
-... دو!...

مرگخواران:
- دو و بیست و پنج... دو و نیم!...

مرگخواران به علاوه فرد و جرج به یکدیگر نگاه کردند; کارشان تمام بود!
- دو و هفتاد و پنج!... شد که بشه...سس...
- فس فس پاپا فس! :nagini:

نجینی که سرزده وارد اتاق شده بود، نگاه معصومانه ای به لرد انداخت.
- پاپا فس!؟ :nagini:
- نه نجینی!... برو... فعلا کار های مهم تری دارم.
- ولی پاپا فس! تو قول دادی فس پیتزا فس! :nagini:
- من قول دادم تو را به آن پیتزا فروشی گران فروش ببرم؟!
- فس پاپا فس!
- ای بابا! الان ما کار داریم. باشد برای زمان دیگری فرزندم.
- پاپا تو قول دادی فس! :nagini:
- ارباب می خواین من پرنسس رو اونجا ببرم؟

لرد به لیسا که رکسان شده بود خیره شد.
- بد فکری هم نیست! من چشمانم را می بندم و از بین شما یک نفر را انتخاب می کنم تا پرنسسمان را به پیتزا فروشی ببرد; ولی بقیه باید بمانند و توضیح دهند که چه چیزی را از ما مخفی می کردند!


من این رویا را خیلی دورتر از موعود تحمل می کنم! فرقی نمی کند. من آرزو دارم آزادانه پرواز کنم. از طرق آسمان آبی در قلبم . آسمان آبی دور از ذهن که در فردا ها جاری می شود.

Blue Sky in My heart

فقط در سکوت- کلمات
فقط در تاریکی - نور
فقط در مرگ- زندگی
به مبارزه شاهین ها نگاه کن؛ در آسمان خالی.

مزاحم شدم؟ میشه سوال بپرسم؟
1،2

هرگز ناامید و دلسرد نمی شم!
معتقدم حتی کوچکترین جرقه ها هم می تونن آتشی بزرگ به پا کنن.


بسیار سفر باید تا پخته شود خامی!


پاسخ به: مغازه ی بورگین و بارکز
پیام زده شده در: ۲۱:۲۸ شنبه ۲۵ آبان ۱۳۹۸
#94

آلکتو کرو old


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۱:۵۴ جمعه ۲۷ مرداد ۱۳۹۶
آخرین ورود:
۰:۰۰ سه شنبه ۵ آذر ۱۳۹۸
از ما هم شنفتن...
گروه:
کاربران عضو
پیام: 204
آفلاین
- نه ارباب دروغ می گه! ما هیچی رو از شما پنهون نمی کنیم!

رکسان که لیسا شده بود حرف لیسای رکسان شده را تایید کرد.
- درست می گه ارباب. فنریر کلا دوست دار زیرآب ما رو بزنه. به خاطر همینه که من همیشه باهاش قهرم.

لرد سیاه نگاه دقیقی به رکسان انداخت.
- تو باید ازش می ترسیدی رکسان! یک چیز اینجا درست نیست.

رکسان و لیسا آب دهانشان را قورت دادند.

- راست گفتن میشن ارباب همه چی مرتبه!
- کراب؟ چرا اینجوری حرف می زنی؟
- چیزه ارباب یه خورده آب روغن قاطی کرده فقط همین چیزیش نیست! مگه نه رابستن؟!

رابستن درحالی که رویش را بر می گرداند تا لرد قیافه اش را نبیند گفت:
- راست می گه ارباب!
- تو چرا روت رو اونوری کردی؟ برگرد می خوایم ببینیمت!
- نه ارباب این رو از من نخواین.

لرد نگاه خشنی نثار تک تک آن ها کرد.
- راب برگرد! این یه دستوره!

رابستن با اکراه آرام آرام برگشت.
- چرا خودت رو این ریختی کردی؟
- از تاثیرات نشست و برخاست با کرابه ارباب؛ گفتم که چیزیش نیست.
- همه این رفتار های عجیب که شما دارین به کنار، چرا دو تا ویزلی که از قضا محفلی هستن تو خونه ما هستن؟

مرگخواران برای این سوال لرد جوابی نداشتند.

- اومده بودیم دخترمو ببینیم!
- دخترت؟ خالی؟!
- ارباب دروغ می گه من هیچ نسبتی با اینا ندارم. من خالیم خالی!

لیسا در حالی فریاد می زد گفت:
- نخیر من خالیم!

فرد جرج شده که از رفتار دخترش عصبانی شده بود، جامه درید.
- یعنی انقد چشم سفید شدی که دیگه پدرت رو قبول نداری؟

جرج فرد شده گفت:
- اگه تو باباشی پس من کی شم؟
- خب دیگه اگه من جرج باشم تو فردی.
- اگه عموشم پس چرا همش فکر می کنم که باباشم؟

لرد سیاه دیگر طاقت نداشت.
- یا همین الان میگید چه خبره یا همه تون شام نجینی می شید!


ویرایش شده توسط آلکتو کرو در تاریخ ۱۳۹۸/۸/۲۵ ۲۱:۴۳:۱۹

اگر بار گران بودیم رفتیم!


پاسخ به: مغازه ی بورگین و بارکز
پیام زده شده در: ۱۴:۵۶ شنبه ۲۵ آبان ۱۳۹۸
#93

اسلیترین

سوروس اسنیپ


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۲۱:۱۵ دوشنبه ۹ مهر ۱۳۹۷
آخرین ورود:
امروز ۳:۱۱:۰۸
از هاگوارتز-تالار اسلیترین
گروه:
ایفای نقش
اسلیترین
کاربران عضو
مترجم
پیام: 188
آفلاین
فنر نعره ای به منظور اظهار وجود و قدرت نمایی کشید و با حالتی گوریل وار وارد اتاق شد!
افراد حاضر نه تنها بخاطر ابهت فنر دچار تغییر حالت نشدند،بلکه حتی متعجب نیز هم نشدند.
در عوض همه عصبانی و حتی داری حالت تدافعی شدند.
فنر بسیار ناراحت شد از اینکه کسی از او حساب نبرده و حتی جا نخورده.
البته که هیچ وقت کسی جا نمیخورد اما فنر همیشه انتظار داشت کسی از دیدنش جا بخورد و خب این همیشه امیدی بود که نا امید میشد ولی همچنان در دل امید وار بود دفعه بعد کسی از آمدنش جا بخورد.
فنر درگیر این فکر ها بود که ناگهان با هجوم حضار روبه رو شد.
-بابا محکم نشستن کن باید بیرونش کردن بشیم!
-فردی من از چپ میرم تو از راست برو.
-هرچند با این شهاب سنگ قهرم وبا تو هم قهرم رکسان ویزلی...
-خالیم خالیییی رکسان خالییی.
-اه حالا همون اصلا باهات قهرم،ولی بیا از دست فنر لا اقل دورش کنیم! این فنر یکم خویش تن داره ولی تضمینی نیس اگر کس دیگه ای گرگ بشه هم خویش تن دار باشه!

-ایش،هرچند منم با تو قهرم ولی باشه.

جماعت متفرق شده از حوضه اولیه و متجمع شده در حوضه ثانویه که حد مرز ورود فنر به اتاق بود،به منظور دور کردن فنر هر کدام دست به کاری زدند اما احتمالا این درد سر قرار بود خیلی جدی تر از این حرف ها باشد!

دقایقی پیش!

-چشم ارباب ،فقط بذارید قبل اومدنتون برم به رکسان قضیه رو تفهیم کنم!
-خیله خب ماهم چند دقیقه دیگر خواهیم آمد. نجینی نخور اون پیتزاها رو!

و سپس فنریر به سمت اتاق رکسان رفت و صحنه خارج شد!

پایان فلش بک

-اینجا چخبره!

این جمله کافی بود تا عمق فاجعه کمی رخ بنماید!
حال چه کسی جرئت داشت ارباب را دست به سر کند؟
همه در شوک بودند که فنریر از فرصت استفاده کرد و خط دفاعی را شکست و به سمت لیسا و رکسانی که رکسان و لیسا بودند و لبخند های مضطربی به پهنای صورت داشتند، رفت و شامه اش را به کار انداخت.

-ارباب ظاهرا اینجا یکی یچیزی رو از ما داره پنهان میکنه!




نه چون مومم نه چون سنگم،نه از رومم نه از زنگم،همان بی رنگ بی رنگم.....
به طلا همچو سنگ بنگر...
se.sn_sli

تصویر کوچک شده


پاسخ به: مغازه ی بورگین و بارکز
پیام زده شده در: ۴:۵۲ جمعه ۲۴ آبان ۱۳۹۸
#92

فرد ویزلی old


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱:۱۷ پنجشنبه ۱۶ آبان ۱۳۹۸
آخرین ورود:
۲۰:۳۱:۵۱ شنبه ۲۱ تیر ۱۳۹۹
از این حرفا گوشم پره
گروه:
شناسه های بسته شده
پیام: 8
آفلاین
-تق تق تق!
-کیه؟!

صدایی نیامد. در نتیجه رکسان با ترس شدید به سمت دستگیره در حرکت کرد. آرام آرام آن را چرخاند و با سرعت هرچه تمام تر درب خانه را گشود.
-تاداااااام!
-ای مرگ! ای درد! ای کوفت!

رکسان که در قالب لیسا بود با وحشت به فرد و جرج پدرش نگاه میکرد. فرد که به تازگی شروع به ساختن چماغ پرنده کرده بود تا در مسابقات کوییدیچ آن را با قیمت گزافی بفروشد و پول خوبی به جیب بزند، میخواست آن را به برادر زاده عزیزش هدیه بدهد ولی گویا زده بانو تورپین - که فرد با شناسه قبل خود یعنی پیوز پدر کفش های پاشنه بلندش را دراورده بود و ناخن هایش را کنده بود - را ناراحت کرده. از این جهت با آرامش گفت:
-بانو تورپین! بسیار شرمنده ام که موجب ترس و دلهره شما شده ام ولی ناموصا تو اتاق رکسان چیکار میکنی؟
-من خود رکســـــــــانم!

جرج، فرد، لیسا، رکسان، رابستن و کراب، با تعجب به یک دیگر نگاه میکردند. با این تفاوت که کراب رابستن بود و رابستن کراب بود و رکسان لیسا بود و در نتیجه لیسا رکسان بود.
-عمو، بابا، بیاید تو... باید همه چیو تعریف کنم.

5 دقیقه بعد

-اونجوری نگام نکن!

فرد و جرج که از رکسان به خاطر حمایت نکردن از کالای ویزلی به شدت ناراحت شده بودند، دست به چماغ ایستاده بودند و به مانند بسیجیان مقیم لندن به او و دوستانش نگاه میکردند...
-یه راه حل بدین بهمون!
-همینکه به خاطر خرید کردن از مغازه بورگین عاقت نکردم برو مرلینو شکر کن بچه!
-خجالت نمیکشین؟ واسه ولدی میرین شهاب سنگ میگیرین میمون ها؟

ولی در همین لحظه که فرد داشت سخن میگفت دست چپش به اشتباه به شهاب سنگ خورد و...
-ع منم تغییر کردم؟
-نه...
-راستی فرد چرا لباسای منو پوشیدی؟

رابستن با شور شوق تمام گفت:
-عه شت، فرد مانند جرج کرده کرد!

فرد ناگهان از یقه خویش به بدن خود نگاه کرد و دید که سیکس پک ندارد، پس رو به جرج کرد و گفت:
-جونز، چ بدن صافی داری جیگر...
-فلا ک سیکس پکات مال منه، پس خفه شو!

ول در همین لحظه، فنریر گری بک وارد اتاق رکسان میشود...



بدانيد و آگاه باشيد... حماسه ويزلى را پايانى نيست..!

تصویر کوچک شده


پاسخ به: مغازه ی بورگین و بارکز
پیام زده شده در: ۱:۳۷ جمعه ۲۴ آبان ۱۳۹۸
#91

ریونکلاو، مرگخواران

لیسا تورپین


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۶:۱۶ چهارشنبه ۱ دی ۱۳۹۵
آخرین ورود:
امروز ۱:۵۹:۵۹
از من فاصله بگیر! نمیخوام ریختتو ببینم.
گروه:
کاربران عضو
ایفای نقش
ریونکلاو
مرگخوار
پیام: 494
آفلاین
تا الان رکسان، کراب، لیسا تغییر کرده بودند و حالا رابستن هم اضافه شده بود.

- انقدری که من با این سنگه قهرم خود لیسا هم قهر نبوده!

لیسا بودن برای رکسان خیلی سخت بود.
رکسان تصمیم گرفت دوباره شهاب سنگ را پیش لیسا ببرد تا خودشان دوتایی این مسئله را حل کنند.

پیش لیسا

- حالا با این چیکار کنیم؟

لیسا با نگرانی چند قدم عقب رفت.
- اونو ببر اون ور... خیلی میترسم ازش!
- منم باهاش کاری ندارم ولی باید فکری کنیم. نباید کسی دیگه هم این بلا سرش بیاد.
- برای خودمونم باید یه فکری کنیم!

چند ثانیه سکوت بین هر دوتای آن ها بود.

- شاید اگر اَزَمون دور باشه دوباره خودمون بشیم. مثلا اثرش موقت باشه.

رکسان سرش را به نشانه مخالفت تکان داد.
- امتحان کردم. نمیشه.

دوباره هم شروع کردند به فکر کردن.

- با اینکه دلم نمیخواد ولی خودمون که نمیدونیم؛ پس مجبوریم از کسایی دیگه کمک بگیریم.
- آخه اونا هم تبدیل میشن!
- اگر راه درست کردنش پیدا بشه، دوباره همه خوب میشن.

راه دیگری نبود. به خطرش می ارزید.


!Don't talk to me







شما می ‌توانید مطالب را بخوانید
شما نمی توانید عنوان جدید باز کنید
شما نمی توانید به عنوان‌ها پاسخ دهید
شما نمی توانید پیام‌های خودتان را ویرایش کنید
شما نمی توانید پیام‌های خودتان را حذف کنید
شما نمی توانید نظر سنجی اضافه کنید
شما نمی توانید در نظر سنجی ها شرکت کنید
شما نمی توانید فایل‌ها را به پیام خود پیوست کنید
شما نمی توانید پیام بدون نیاز به تایید بزنید
شما نمی توانید از نوع تاپیک استفاده کنید.
شما نمی توانید از HTML در نوشته های خود استفاده کنید
شما نمی توانید امضای خود را فعال/غیر فعال کنید
شما نمی توانید صفحه pdf بسازید.
شما نمی توانید پرینت بگیرید.

[جستجوی پیشرفته]


هرگونه نسخه برداری از محتوای این سایت تنها با ذکر نام «جادوگران» مجاز است. ۱۳۹۹-۱۳۸۲
جادوگران اولین وبسایت فارسی زبان هواداران داستان های شگفت انگیز هری پاتر است. به عنوان نخستین خاستگاه ایرانی ایفای نقش مبتنی بر نمایشنامه نویسی با محوریت یک اثر داستانی در فضای مجازی، پرورش و به ارمغان آوردن آمیزه ای از هنر و ادبیات برجسته ترین دستاورد ما می باشد.