هری پاتر نخستین مرجع فارسی زبان داستان های شگفت انگیز هری پاتر

هری پاتر نسخه موبایل


در حال دیدن این عنوان:   1 کاربر مهمان





پاسخ به: بررسی پست های خانه ی ریدل ها
پیام زده شده در: ۱۶:۵۵:۲۹ دوشنبه ۳۱ شهریور ۱۳۹۹

دراکو مالفوی old


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۲:۵۹:۳۱ دوشنبه ۲۴ شهریور ۱۳۹۹
آخرین ورود:
۱۳:۲۰:۱۲ پنجشنبه ۱۰ مهر ۱۳۹۹
گروه:
شناسه های بسته شده
پیام: 16
آفلاین



...You must believe me to exist
...wait
God is busy
?Can i help you
***
آری، آن روز چو می رفت کسی
داشتم آمدنش را باور
من نمی دانستم
معنیِ «هرگز» را
تو چرا بازنگشتی دیگر؟


پاسخ به: بررسی پست های خانه ی ریدل ها
پیام زده شده در: ۱۵:۰۵:۲۶ یکشنبه ۳۰ شهریور ۱۳۹۹

اسلیترین، مرگخواران

لرد ولدمورت


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۳:۳۹ سه شنبه ۸ آبان ۱۳۸۶
آخرین ورود:
امروز ۱:۵۲:۵۹
از ما گفتن...
گروه:
کاربران عضو
اسلیترین
ناظر انجمن
مرگخوار
ایفای نقش
پیام: 6137
آفلاین
سلام دراکو!


بررسی پست شماره 350 آموزشگاه مرگخواری، دراکو مالفوی:


نقل قول:
دقایقی بعد آقای استکبار زاده با عینکی شکسته و لباس پاره از سر جایش بلند میشود .
اولین کاری که بعد از خوندن سوژه ها می تونیم انجام بدیم اینه که تصمیم بگیریم به چه روشی داستان رو ادامه بدیم.
بعضی وقتا داستان توی یه موقعیت جالب قرار داره. اصلا لازم نیست جلو بریم. مثلا یه مرگخوار و یه محفلی افتادن توی چاه! این جا می شه کلی در مورد این که چیکار می کنن و چی می گن، نوشت. اگه فورا یه طناب بندازیم و نجاتشون بدیم، سوژه های اون موقعیت رو از دست دادیم.
گاهی یه مسئولیتی به عهده مون گذاشته شده. مثلا قراره کار خاصی انجام داده بشه. این جا دیگه جالب نیست که درباره موقعیت بنویسیم. بهتره شجاعت به خرج بدیم و قدم اول رو برای پیش بردن سوژه برداریم.
گاهی هم لازمه اصلاح کنیم! توی سوژه مشکلی وجود داره و بهتره اصلاح بشه. که البته این معمولا کار ناظرهاست.
یه اصل کلی دیگه برای من وجود داره.
اسامی انسان، مکان، فیلم و سریال غیر هری پاتری، تا جایی که ممکنه نباید وارد داستان بشه. اگه لازم بود و وارد شد، در اولین فرصت بهتره حذف بشه. اولین فرصت به معنی سریع ترین زمان ممکن نیست. معنیش سریع ترین زمان مناسبه. آقای آستکبار زاده یکی از ایناست! تو سوژه قبلی بیل خورد توی سرش و من خوشحال شدم که از سوژه حذف شده... ولی اول پست شما دوباره بلند شد.


نقل قول:
- حتی خود مرگ خوار ها هم چیزی به زبان نمی اوردند ولی این شامل شکمشان نمیشد. پس تصمیم گرفتند از یکی از عجیب ترین سلاح هایشان را در این موقعیت استفاده کنند دراکو مالفوی .
اسم بردن از دراکو به عنوان یه سلاح عجیب، بد نبود. البته دراکو مرگخوار نیست. برای ما ملاک مرگخوار بودن یا محفلی بودن کسی، سایته، نه کتاب. مگه این که اون شخصیت توی سایت نباشه. مثلا لوسیوس رو توی سایت نداریم الان. موقع نوشتن می تونیم مرگخوار فرضش کنیم. ولی دراکو داریم. ولی گذشته از این موضوع، شکل ورودت به سوژه مشکلی نداشت.


نقل قول:
پس با یک همچین حرکتی ( ) مرگخوارن دراکو را به پیش اقای استکبار زاده فرستادند .
مورد بعدی استفاده از شکلک به جای توصیفه. این کار معمولا خوب نیست... ولی جایی که نشه خوب توصیف کرد، اشکالی نداره که از شکلک کمک بگیریم. این جا این صحنه رو به نظر من نمی شه خیلی خوب توضیح داد. شکلک بهتره. برای همین هم کار شما اشتباه نبود.


نقل قول:
- سلام اقای استکبار زاده !
- چه چیزی از جون من بدبخت میخوای مگه ؟!

- خواست بگم چقدر شما لاکچری هستین از کجا لباس هاتون رو میخرید ؟
- اره همه همیشه اینو بهم میگن !
میگم شما که اینقدر لاکچری هستین میتوانید بزارید راحت ما این آب طلا تام رو بگیریم ؟
بذارید درسته.
گاهی علامت ها رو نمی ذاری. بهشون دقت کن. جمله بدون علامت نداریم. باید علامتشو بذاری که لحنش درست بشه.
این جا آقاهه خیلی زود قانع شده و در واقع گول خورده. این بحث رو باید کمی بیشتر طول می دادی. مورد بعدی اینه که جمله های ساده، خواننده رو خسته می کنن. باید به شکلی سعی کنی متفاوت باشی. مثلا "لباس هاتونو از کجا می خرین؟" خیلی ساده و معمولیه. سعی کن یه چیز عجیب تر یا مسخره تر و در صورت امکان جادویی تر رو جایگزینش کنی که این جمله، علاوه بر پیش بردن سوژه به یه درد دیگه هم بخوره. مثلا خنده دار بشه. جالب بشه.


نقل قول:
آقای استکبار زاده کمی با خودش فکر کرد و پس گفت

- به یک شرط
بین شخصی که دربارش توضیح دادی(این جا آقای استکبار زاده) و دیالوگش فاصله نذار.


آخر پست خوب بود. نفر بعدی می تونه در مورد شرط فکر کنه. این جا هم قسمتیه که مسئولیتی به عهده نفر بعدی گذاشتی. باید شجاعت به خرج بده و ادامه مسیر رو تعیین کنه.


شخصیت دراکو خوبه... ولی اگه قراره پاچه خواری کنه، باید این حالت رو خیلی پررنگ تر و غلیظ تر کنی! به حرفای دیگران هم توجه نکن. اگه کسی ایرادی از این کار گرفت یا مسخره کرد، معنی ایفای نقش رو نمی دونه. برای همین نباید به نظرش اهمیتی بدی. سعی کن از چیزای غیر عادی تعریف کنه. جمله هاش متفاوت باشن. تکراری نشه. عادی نشه. در عین حال، دراکوی کتاب رو هم در نظر بگیر. خیلی از چارچوبش دور نشو.


برای شروع، خوب بود.




پاسخ به: بررسی پست های خانه ی ریدل ها
پیام زده شده در: ۲:۰۲:۱۰ یکشنبه ۳۰ شهریور ۱۳۹۹

گریفیندور، مرگخواران

ملانی استانفورد


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۸:۱۸ چهارشنبه ۲۱ شهریور ۱۳۹۷
آخرین ورود:
دیروز ۸:۱۵:۲۳
از اینور
گروه:
مرگخوار
کاربران عضو
ایفای نقش
گریفیندور
ناظر انجمن
پیام: 179
آفلاین
به فکر ترین ارباب دنیا

خیلی وقت بود ازتون نقد نخواسته بودم.
لطف می کنید این رو نقد کنید؟
پست فسقلی ایه ولی خیلی روش فکر کردم!


?see

تصویر کوچک شده


پاسخ به: بررسی پست های خانه ی ریدل ها
پیام زده شده در: ۱۹:۰۲:۱۵ شنبه ۲۹ شهریور ۱۳۹۹

اسلیترین

پلاکس بلک


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۳:۰۸:۱۹ شنبه ۲۵ مرداد ۱۳۹۹
آخرین ورود:
امروز ۳:۴۹:۵۲
از بن بست اسپینر
گروه:
کاربران عضو
اسلیترین
ایفای نقش
پیام: 76
آفلاین
درود بزرگترین ارباب دنیا

میشه بی زحمت خواهشاً لطفاً اینو نقد کنید؟
ببخشید مزاحم شدما


سلام پلاکس!

چه درخواست فوق مودبانه ای بود این!
یاد درخواستایی افتادم که مثلا لینکو می ذاشتن و می گفتن اینو نقد کن! امروز نقد بشه!

نقد شما با تک شاخ بدون شاخ فرستاده شد.



ارباب یه وقت غصه نخورینا اونا بی ادبن.
شما خیلی لطف میکنید پست های مارو نقد میکنید

اصلا من چرا دارم میرم سفید بشم؟ می‌خوام بیام سیاه بشم.


ویرایش شده توسط لرد ولدمورت در تاریخ ۱۳۹۹/۶/۳۰ ۱۵:۱۱:۳۴
ویرایش شده توسط پلاکس بلک در تاریخ ۱۳۹۹/۶/۳۰ ۱۷:۲۲:۲۵

با نقاشی هام مهربون باش!


پاسخ به: بررسی پست های خانه ی ریدل ها
پیام زده شده در: ۱۱:۲۱:۱۱ شنبه ۲۹ شهریور ۱۳۹۹

دراکو مالفوی old


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۲:۵۹:۳۱ دوشنبه ۲۴ شهریور ۱۳۹۹
آخرین ورود:
۱۳:۲۰:۱۲ پنجشنبه ۱۰ مهر ۱۳۹۹
گروه:
شناسه های بسته شده
پیام: 16
آفلاین
سلام ارباب !

این نقد اول من اموزشگاه مرگخواری ارباب میشه نکات ضعف و قوت رو بگین؟ تا بتونم روش کار کنم .



...You must believe me to exist
...wait
God is busy
?Can i help you
***
آری، آن روز چو می رفت کسی
داشتم آمدنش را باور
من نمی دانستم
معنیِ «هرگز» را
تو چرا بازنگشتی دیگر؟


پاسخ به: بررسی پست های خانه ی ریدل ها
پیام زده شده در: ۰:۱۹:۵۹ شنبه ۲۹ شهریور ۱۳۹۹

اسلیترین، مرگخواران

لرد ولدمورت


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۳:۳۹ سه شنبه ۸ آبان ۱۳۸۶
آخرین ورود:
امروز ۱:۵۲:۵۹
از ما گفتن...
گروه:
کاربران عضو
اسلیترین
ناظر انجمن
مرگخوار
ایفای نقش
پیام: 6137
آفلاین
بررسی پست شماره 610 باشگاه دوئل، گابریل تیت:


چوب دستی موقت... نه چوب دستیه موقت.
این جا هم برعکسه:
نقل قول:
-امروز روز سوم ها!
امروز روز سومه... اون "ه" نقش "است" رو بازی می کنه. ولی جایی که کسره داریم، تبدیل به "ه" نمی شه. مثلا چوب دستیِ موقت.


مشکل اصلی پست شما در نگاه اول هم مشخصه. گاهی با خوندن پست، این پیش داوری از بین می ره. ولی در مورد پست شما اینطور نیست. خیلی زیاد به دیالوگ ها تکیه کردین. دیالوگ های زیاد و پشت سر هم! بدون هیچ توضیحی.


نقل قول:
-امروز روز سوم ها!
-میدونم خودم،میدونم خودم پومانا!
-خب حالا به نظرت باید چیکار کنیم؟
-هیچی! فعلا نباید خطایی ازمون سر بزنه وگرنه از الان هم وضعمون بدتر میشه!
-گابریل،باید یه راهی باشه،باید اینقدر اینجارو بگردیم تا راهو پیدا کنیم.
-نه نه پومانا الان مشکلت با اینجا چیه؟ اینجا از طلوع تا غروب پرتوی خورشید هوارو روشن نگه میداره و شب نور مهتاب روشن میکنه فضارو، ولی اگه بریم تو عماق جنگل خب همه چی تاریک میشه!
-حداقل بهتر از اینجا موندنه!
این قسمت یه توضیح خوب و کافی لازم داشت. فرقی نمی کنه که قبل از دیالوگ ها بود یا بعدش. در مورد این که اینا کجا هستن...سرو وضعشون چطوریه. حالتشون چطوریه. رفتار و حرکاتشون چطوریه.


نقل قول:
-مثل اینکه فراموش کردی ها " چوبدستی هامون رو توی رداهامون گذاشته بودیم
- همین دیگه! ما بی دفاعیم گابریل!
-نه نیستیم ما باید یادبگیریم از طبیعت استفاده کنیک واسه ی بقا!
-تو که نمی خوای تا اخر عمرت اینجا بمونی؟
-معلومه که نه!
-خب بس باید دست به کار شیم و حداقل یه چوبدستی بسازیم!
-نکته ی بدی نبود.
-بدو دیگه گابریل!
این قسمت توضیح خاصی لازم نداشت. شاید بجز قسمت چوب دستی. چون ما نمی دونیم رداهاشون کجاست. بقیه دیالوگ ها شکلک لازم داشتن. حداقل چند تاشون. بدون شکلک خیلی بی احساس موندن.


نقل قول:
گابریل و پومانا سه روزبود که در داخل جنگل ممنوع گیر افتاده بودند، اونا نه چوبدستی داشتند نه لباس و نه خوراکی سه روز بود که لب به هیچی نزده بودند غیر از ساقه ی درختا!
توضیحی ک خیلی دیر رسید و کامل نبود. قسمت ساقه درخت ها هم باید اصلاح می شد. منطقی نیست. اینا که نمی تونن درخت بخورن. می تونستین با یه چیز غیر خوراکی ولی منطقی تر عوضش کنین. مثل علف...یا می گفتین حتی از شدت گرسنگی سعی کرده بودن ساقه یه درخت رو که خیلی هم خوشمزه به نظر می رسید گاز بزنن!


نقل قول:
-خب پومانا اینکار یه مزیتی هم داره ممکنه غذا پیدا کنیم!
-خب اره ممکنه...هی گب اون درخت رو نگاه کن!
-کدوم؟...ها اون خب ؟
-بیا یه نگاهی بکنیمش!
-باشه ضرر نداره.
قسمت های اضافه رو از پست حذف کنین. قسمت هایی که فایده ای ندارن. هدفی ندارن. طنزی ندارن. این یکی از اون قسمت هاست. توضیحات بعدی برای درخت کافی بود.


نقل قول:
-هرچی دیدی مگه نمی خوای چوبدستی بسازی؟...داری کجا میری؟ بین بوته ها؟ چه عجب!
اون "چه عجب" آخر جمله کاربردی نداره. چه عجب رو وقتی می گیم که یه نظر رفتاری داشته باشه که ازش بعیده. بین بوته ها رفتن از گابریل بعید بود؟


نقل قول:
پومانا همینطور به حرف زدن ادامه میداد بی توجه به گابریل انگار تو این سه روز بدترین ساعتهای زندگیش رو گذرونده و حالا نوبت تخلیه بودش!
توضیح ها واضح نیست. به سختی می شه منظور نویسنده رو فهمید. برای همینه که باید توضیح بدین. باید توضیح دادن رو تمرین کنین.


نقل قول:
-گابریل تیت تو چطوری جرعت میکنی سرم داد بکشی؟ منی که تو این سه روز دو شب کامل نخوابیدم و نگهابانی دادم و جنابعالی در خواب هفت پادشاه داشتی میرقصیدی!
-پومانا،لطفا ساکت باش!
-نمی تونم گب! نمی تونم دیگه گابریل تیت!
-پومانا اسپراوت،میشه بس کنی من لای بوته ها انعکاس نور دیدم و تو فقط داری سرم داد میزنی! به نظرت من تو خواب هفت پادشاه بودم؟ نه نبودم! من بیدار بودم، تمام این دوشب رو بدار بودم! داشتم نقشه میکشیدم برای نجاتمون! برگهایی که اورده بودی همه خیس بودن و من تمام لباسام خیس شد؛ داشتم یخ میزدم.حالا هم تمام کارایی که میکنم برای نجات جون توئه!
-جونه من؟
-اره...اره جونه تو!
-معذرت میخوام!
-اوههه... عیبی نداره حق داشتی!
-اممم...
-بیا ببینیم این چیه حالا.
احساسات شخصیت ها خیلی سریع و عجیب عوض می شه. برای دو نفری که سه روز توی جنگل بودن، این اتفاق ممکنه بیفته، ولی احتیاج به توضیح داره. باید برای خواننده توضیح بدیم که این شخصیت چه فکری کرد که اینو گفت.


نقل قول:
-اخخیششششششششششششم!
-تموم شد!
-خب حالا باید کنده کاریش کنیم.
-بذارش واسه فردا الان من جون ندارم!
-خب استراحت کن من کنده کاری میکنم!
-باشه،ممنون از لطفت!
-...خواهش میکنم!
این قسمت هم اضافه بود. بدون بحث می تونست شروع به کنده کاری بکنه. برای اون کنده کاریا هم احتیاج به دلیل کافی داشتیم. مثلا می شد گفت روی کیفیت چوب دستی تاثیر می ذاره. وگرنه خیلی منطقی نبود که دو نفری که رو به مرگ هستن به فکر کنده کاری و ظاهر چوب دستی باشن.


نقل قول:
-هی هی گب نگاه کن موی دم تک شاخ!
شما باید یه چوب دستی درست کنین و توی یه جنگل هستین. پیدا کردن چوب، نه کار سختیه و نه جالب. شما روی قسمت اشتباهی تمرکز کردین. تقریبا کل پستتون در مورد چوبه! مغزش جالب تر و سوژه دار تر بود. اولا می تونستین همین جریان پیدا کردن تک شاخ و رام کردنش رو بنویسین... ولی بهتر از اون، می تونستین یه چیز جدید و ابتکاری بذارین توی چوب دستی. چوب دستی هم طبق همون کار می کرد. در مورد سوژه ها فکر کنین. منظورم فقط سوژه های دوئل نیست. سوژه های ادامه دار هم همینطورن. قسمت جالب رو بکشین بیرون و درباره همون بنویسین.


پست شما خام بود. خام برای من یعنی از خیلی نظرا ایراد داشت... ولی این ایرادا اصلا عمیق و غیر قابل حل نیستن. خام رو می شه پخت دیگه. در مورد سوژه های ادامه دار، به سوژه دقت کنین. تصمیم بگیرین که الان بهتره جلو برین یا در جا بزنین. درجا زدن یعنی درباره همون موقعیت موجود نوشتن. مثلا گابریل و پومانا توی جنگل هستن و قراره بخوابن. در مورد جای خوابشون، حشرات مزاحمشون، آتیشی که روشن کردن و اینجور چیزا می شه نوشت. در مورد پست دوئل هم فکر کنین. ایده های جدید پیدا کنین. ببینین با کدوم قسمت سوژه می شه یه چیز جدید و جالب نوشت.
نکته بعدی شخصیت ها هستن. هر شخصیتی باید ویژگی های خودش رو داشته باشه. منظورم این نیست که فورا و توی هر دیالوگی به ویژگی اصلی شخصیت اشاره کنین. ولی طرز حرف زدن، جمله ها، احساساتش باید با شخصیت دیگه فرق داشته باشه. طوری که نشه یه شخصیت رو برداشت و یکی دیگه رو جاش گذاشت. شناخت شخصیت ها برای همینه که مهمه.

و توضیح بدین! دیالوگ ها رو کمتر کنین که مجبور بشین توضیح بدین. می تونین در مورد فضای اطراف بنویسین یا احساسات و حالت و رفتار و افکار شخصیت ها. ولی موقع نوشتن هم دقت کنین. قسمت های نکته دار رو انتخاب کنین.

"ه" های جای کسره رو هم حذف کنین. نذارین حواس خواننده به چیزی غیر از داستان جلب بشه.

........................................

دومینیک و پیشی:


نقل قول:
پستم رو کول کردم و آوردم این جا همونطور که گفتین.
کول کرده آورده اینجا!


بررسی پست شماره 555 خاطرات مرگخواران دومینیک و پیشی:


نقل قول:
پس از سال‌ها زندگی در میان خانواده‌ای پرجمعیت، دومینیک ویزلی با سر و صدا و شلوغی خو گرفته بود. عادت داشت که همیشه، میانِ مردابی از ویزلی‌های شبیه به خودش، شناور باشد و مادرش به جای او، اشتباهی یک دخترعمو ویزلی از میانشان بیرون بکشد و به خانه ببرد. و با آن میزان زیادِ هیاهو در سبک زندگی سابقش، سکوتِ خانه‌ی ریدل ها برایش سنگین و غلیظ بود؛ همانند عسلی که از کوزه بیرون می‌ریزد.
پاراگراف اول عالی بود. برای شروع عالی بود. خود توضیحات کامل و خیلی خوب بودن. اگه من جای شما بودم(منظورم اینه که اینجاش بیشتر از جاهای دیگه نقد سلیقه ایه) اول یه تیتر می زدم. مثلا:

دومینیک ویزلی به سرو صدا و شلوغی عادت داشت!
پس از سال‌ها زندگی در میان خانواده‌ای پرجمعیت، با سر و صدا و شلوغی خو گرفته بود. عادت داشت که همیشه، میانِ مردابی از ویزلی‌های شبیه به خودش، شناور باشد و مادرش به جای او، اشتباهی یک دخترعمو ویزلی از میانشان بیرون بکشد و به خانه ببرد.


جمله ها گاهی طولانین، ولی اصلا گیج کننده نیستن... خیلی قشنگن. خواننده رو خیلی راحت دنبال خودشون می کشن.


نقل قول:
دومینیک چمدانش را کمی دور تر از محوطه‌ی جلوی خانه، روی زمین گذاشته بود و تمام وزنش را روی آن انداخته‌بود. صبح آن روز، برای ترک خانواده و پیوستن به لرد سیاه، خیلی مصمم به نظر می‌رسید؛ طوری که لباس هایش را به سرعت درون چمدان ریخته بود و بدون این که به زیپ بازِ آن و بیرون ریختن تدریجی لباس‌ها از چمدان توجه کند، مسیر طولانی‌ای تا خانه ریدل‌ها طی کرده‌بود.
دومینیک با کارای ساده ای که می کنه، جمله های ساده و عمیقی که می گه، می تونه حتی قلب لرد سیاه رو هم تسخیر کنه. انگار از کتاب شازده کوچولو بیرون اومده. همونقدر ساده، ولی متفاوت و غافلگیر کننده و تاثیر گذار. این چیزای ساده رو اونقدر راحت پیدا می کنی و می نویسی که آدم شک می کنه دومینیک یه شخصیت واقعی باشه. باز شدن زیپ چمدون و بیرون ریختن تدریجی لباسا اونقدر مسخره و در عین حال غم انگیزه که احساسات خواننده رو با هم قاطی می کنه. این دقیقا حسیه که در مورد دومینیک پیدا می کنیم. آدم نمی دونه براش دلسوزی کنه، دوسش داشته باشه، تحسینش کنه، کمکش کنه یا ازش کمک بخواد!


نقل قول:
حال کمی از نیمه‌شب گذشته‌بود و دومینیک زیر نورِ ماه به تماشای عمارتِ به سیاهی جوهر، که از میان باغ سر بر آورده‌بود، نشسته بود. درست نمی‌دانست که تردیدش را باید به کدام سرچشمه وصل کند. ترس؟ خجالت؟ هر دو؟ شاید هم فقط نمی‌دانست چطور، میمون پرنده‌‌ی مزاحمش را که در چمدان دست و پا می‌زد، به آن ها معرفی کند.
توی تاریکی چمدونشو گذاشته زیرش... نشسته و خانه ریدل ها رو تماشا می کنه. در حالی که توی چمدونش یه میمون پرنده به اسم پیشی داره!
یه شخصیت، دیگه چقدر می تونه منحصر به فرد باشه؟
گذشته از صحنه و احساسات، زیبایی جمله ها هم به تاثیرگذار بودن وضعیت دومینیک کمک کرده.


نقل قول:
اگر خانه بود، به راحتی با دو پسرعمو ویزلی تبانی می‌کرد تا یک پسرعمو ویزلیِ بخت برگشته را کباب کنند.
همون سادگی و غافلگیرکنندگی خاص دومینیک! معلوم نیست یه بچه معصومه یا یه نابغه!


نقل قول:
- ایوا! دهنتو باز کن بذار بیام بیرون!

دومینیک با کنجکاوی به بالا نگاه کرد. چراغِ یکی از طبقه ها روشن شده بود و صدای جر و بحث به گوش می‌رسید.

- اگه بیای بیرون، دوباره گشنم میشه!
- منِ حشره، کجای معدتو می‌گیرم آخه؟
این صحنه رو بامزه تر از این نمی شد توصیف کرد. جمله های کوتاه و ساده... ولی خیلی درست و قشنگ.


نقل قول:
- دارم میام بیلتون بزنم!
بیا همه رو بیل بزن!


می رسیم به ایرادهای پست که کم هم نبود. ایرادای مهم و اساسی!

خب... سعی کردیم برسیم... ولی هر کاری می کنیم، نمی رسیم... هیچ ایرادی نداشت.

خلاقیت عالی، طنز عالی، توصیف های عالی، دیالوگ های عالی، و شخصیت فوق العاده دومینیک.


نقد خواستی...پستت جای نقد نداشت. من فقط نظر دادم. شما هر کی که باشی، چه واقعا تازه وارد و چه قدیمی دوباره برگشته، خیلی چیزا داری که به دیگران یاد بدی. من اول از شخصیت دومینیک خوشم اومد. با خودم گفتم شخصیت پردازیش عالیه... ولی کم کم دیدم تنها قسمت عالی دومینیک شخصیت پردازیش نیست. جمله هاش هم عالین... خلاقیتش هم عالیه... حسی که نوشته هاش به خواننده منتقل می کنه هم عالیه.
جایی نرو... توی سایت شدیدا لازمت داریم.


برو... ولی نه زیاد دور!




پاسخ به: بررسی پست های خانه ی ریدل ها
پیام زده شده در: ۲۲:۳۸:۰۴ پنجشنبه ۲۷ شهریور ۱۳۹۹

اسلیترین، مرگخواران

دومینیک ویزلی


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۳:۴۲:۱۵ سه شنبه ۱۱ شهریور ۱۳۹۹
آخرین ورود:
دیروز ۲۳:۴۲:۳۰
از م نخواه که بیل نزنم.
گروه:
مرگخوار
مترجم
کاربران عضو
اسلیترین
ایفای نقش
پیام: 29
آفلاین
دوباره سلاااام ارباب!
پستم رو کول کردم و آوردم این جا همونطور که گفتین.


همتونو بیل می‌زنم!


پاسخ به: بررسی پست های خانه ی ریدل ها
پیام زده شده در: ۸:۴۱:۵۴ چهارشنبه ۲۶ شهریور ۱۳۹۹

هافلپاف، محفل ققنوس

گابریل تیت


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۹:۳۵:۴۶ چهارشنبه ۱۵ مرداد ۱۳۹۹
آخرین ورود:
دیروز ۱۹:۲۹:۰۹
از کتابخونه ی هافلپاف! ):
گروه:
کاربران عضو
ایفای نقش
هافلپاف
محفل ققنوس
پیام: 361
آفلاین
سلام به همه

ممنون میشم نقدش کنید


only Hufflepuff


پاسخ به: بررسی پست های خانه ی ریدل ها
پیام زده شده در: ۹:۳۵:۰۸ چهارشنبه ۱۹ شهریور ۱۳۹۹

اسلیترین

پلاکس بلک


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۳:۰۸:۱۹ شنبه ۲۵ مرداد ۱۳۹۹
آخرین ورود:
امروز ۳:۴۹:۵۲
از بن بست اسپینر
گروه:
کاربران عضو
اسلیترین
ایفای نقش
پیام: 76
آفلاین

نقل قول:
تنبلی نکن پلاکس! لینک بده. تو درخواست قبلیت لینک پست رو دادی و می دونیم که بلدی!

پلاکس خوش شانسی هستی. امتیازای بالای 26 رو نقد نمی کنیم. ولی یادمون رفته بود توی پست نتیجه اینو بنویسیم. در نتیجه نقد می کنیم.

من تا همین پست فکر می کردم پلاکس پسره! چرا عکس رو عوض نمی کنین؟ پلاکس سوروس رو دوست داره. این قابل قبوله. ولی بهتر نیست عکس دختر بذارین؟



چشم ارباب
گوشی من اندروید نیست برای همین لینک دادن خیلی خیلی سخته.
پروفایلم هم به همین دلیل نتونستم عوض کنم.
باید از گابریل کمک بگیرم.
ممنون از نقد کاملتون.


با نقاشی هام مهربون باش!


پاسخ به: بررسی پست های خانه ی ریدل ها
پیام زده شده در: ۱:۰۴:۴۲ چهارشنبه ۱۹ شهریور ۱۳۹۹

اسلیترین، مرگخواران

لرد ولدمورت


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۳:۳۹ سه شنبه ۸ آبان ۱۳۸۶
آخرین ورود:
امروز ۱:۵۲:۵۹
از ما گفتن...
گروه:
کاربران عضو
اسلیترین
ناظر انجمن
مرگخوار
ایفای نقش
پیام: 6137
آفلاین
تنبلی نکن پلاکس! لینک بده. تو درخواست قبلیت لینک پست رو دادی و می دونیم که بلدی!

پلاکس خوش شانسی هستی. امتیازای بالای 26 رو نقد نمی کنیم. ولی یادمون رفته بود توی پست نتیجه اینو بنویسیم. در نتیجه نقد می کنیم.

من تا همین پست فکر می کردم پلاکس پسره! چرا عکس رو عوض نمی کنین؟ پلاکس سوروس رو دوست داره. این قابل قبوله. ولی بهتر نیست عکس دختر بذارین؟


بررسی پست شماره 611 باشگاه دوئل، پلاکس بلک:


نقل قول:
پلاکس نگاهی به پزشک حاذق انداخت، بدجور غیر ممکن به نظر میرسید.
بوسیدن عشقش! اما عشق او به حدی غیر طبیعی بود که حاضر بود بمیرد، اما نه! حاضر نبود بمیرد. شاید هم فرصت خوبی بود برای اینکه به احساس درونش اعتراف کند؛ به هر حال باید راهی پیدا میکرد.
اینو که خوندم گفتم احتمالا با یه پست ضعیف سروکار داریم. یه رول عاشقانه و آبکی!
به خاطر شروع پست نبود... کمتر پیش میاد که رول های عاشقانه، قشنگ نوشته بشن... و شما موفق شدین جزو اون "کمتر" ها باشین.


نقل قول:
بوسیدن عشقش! اما عشق او به حدی غیر طبیعی بود که حاضر بود بمیرد، اما نه! حاضر نبود بمیرد. شاید هم فرصت خوبی بود برای اینکه به احساس درونش اعتراف کند؛ به هر حال باید راهی پیدا میکرد.
بلند شد و چند گالیون به دکتر مخوف داد، شنل سیاهش را برداشت و از آن دخمه بیرون زد.
شروع داستان می تونست کمی مفصل تر باشه. شاید کمی از عقب تر شروع می شد. مثلا از ورود پلاکس برای گرفتن جواب از دکتر. اینجوری هم بد نشده. جمله اول ضربه لازم رو می زنه و خواننده پست رو دنبال می کنه.


نقل قول:
بوسیدن عشقش! اما عشق او به حدی غیر طبیعی بود که حاضر بود بمیرد، اما نه! حاضر نبود بمیرد. شاید هم فرصت خوبی بود برای اینکه به احساس درونش اعتراف کند؛ به هر حال باید راهی پیدا میکرد.
فاصله ها و سر خط رفتنا گاهی برای رسوندن لحن جمله بهمون کمک می کنن:

بوسیدن عشقش!
اما عشق او به حدی غیر طبیعی بود که حاضر بود بمیرد...
اما نه! حاضر نبود بمیرد. شاید هم فرصت خوبی بود برای اینکه به احساس درونش اعتراف کند؛ به هر حال باید راهی پیدا میکرد.



نقل قول:
بلند شد و چند گالیون به دکتر مخوف داد، شنل سیاهش را برداشت و از آن دخمه بیرون زد.
چرا مخوف؟
دکتر برای خواننده توصیف نشده. یا باید توصیف می شد و یا از صفت "مخوف" صرفنظر می کردین. اینجوری ذهن خواننده رو درگیر می کنه.


نقل قول:
- اصلا همش تقصیر اوناست، اگه نمیخواستن ورد سیاه رو به سمت اون هافلی بدبخت بفرستن منم نمی رفتم که جلوشونو بگیرم، وردشون هم نمیخورد وسط سینه ام.

از آن روز زخم بزرگی روی سینه اش؛ درست جایی که قلبش قرار داشت به وجود آمده بود و درد های بدی به سمت قلبش هجوم می آورد؛ دکتر گفته بود این زخم در شبی که ماه کامل شود جانش را میگیرد، مگر آن که در همان شب قبل از نیمه شب عشق واقعی اش را ببوسد.
این قسمتش خوب بود. دلیلی که برای ایجاد زخم آوردین و توضیحی که در مورد بعدش دادین. خلاصه بود؛ ولی ناقص نبود.


نقل قول:
جمله غریبی نبود، پلاکس عشق واقعی اش را میشناخت؛ دل او فقط و فقط یک بار آن هم برای پرفسور قد بلند هاگوارتز و موهای روغن زده اش لرزیده بود.
در تمام شش سال تحصیلش این عشق را غیر ممکن و گاه احمقانه توصیف میکرد؛ اما حالا... حالا جانش به این عشق بسته بود.
این جاش هم قشنگ بود.


نقل قول:
او سال اولی خوش شانسی بود زمانی که وارد قدح اندیشه اسنیپ شد. چون بعد از شش سال هنوز هم کسی این موضوع را نمی دانست.
پلاکس تنها کسی بود که از همان ابتدا میدانست پشت چهره عبوس و چشمان سرد سوروس چه میگذرد، اگر نمیدانست هم سوروس آنقدر برایش جذاب و با وقار بود که عاشقش میشد.
با فکر کردن به او لبخند پهنی روی صورتش نقش بست
عشق پلاکس رو خوب و متعادل توصیف کردین. این کار سختیه. خیلی راحت می تونست لوس بشه... اغراق آمیز بشه... زننده بشه. ولی شما تعادلش رو خوب حفظ کردین.


نقل قول:
قاب عکس را در دست گرفت و از جیب ردایش گیاهی را بیرون آورد؛ همان گیاهی که صد گالیون برای به دست آوردنش پرداخت کرده بود. بوی خیلی بدی میداد، چشمانش را بست و به سختی گیاه را بلعید.
جمله هایی که قراره روشون تاکید بشه و جلب توجه کنن رو جدا کنین. وگرنه خواننده سریع و سرسری ازش رد می شه. جمله تاثیرش رو نمی ذاره:

قاب عکس را در دست گرفت و از جیب ردایش گیاهی را بیرون آورد.
گیاهی که صد گالیون برای به دست آوردنش پرداخت کرده بود!
بوی خیلی بدی میداد، چشمانش را بست و به سختی گیاه را بلعید.



نقل قول:
چشمانش را باز کرد، به تصویر لیلی خیره شد، اگر جای او بود هرگز سراغ پاتر نمیرفت. مگر سوروس چه چیزی کم داشت؟ از لیلی هم بدش می آمد، چون دلیل تمام غصه های سوروس عشق لیلی بود.
احساسات پلاکس رو ساده و قشنگ توصیف کردین. اونقدر اغراق آمیز یا قهرمان گونه نیست که خواننده باورش نکنه. ساده و قابل باوره. همین قشنگش کرده.


نقل قول:
نفس عمیقی کشید و به سمت سوروس دوید...
ایستاد تا نتیجه کارش را ببیند، لباسش خیس شده بود. سوروس در حالی که از تعجب ابرو هایش بالا رفته بود نگاهی به پلاکس انداخت:
-عجله داشتی بلک؟
-شـ...شب...بخیر...پـ..پرفسور.
صحنه رو سانسور نکنین. توضیح بدین. اون پرش یهویی از روی صحنه، خواننده رو یه لحظه گیج می کنه که چه اتفاقی افتاد.


نقل قول:
پودر گیج کننده را درون آن ریخت، مرلین را شکر کسی آن اطراف پرسه نمیزد. نوشیدنی را به لیوان اضافه کرد و آن را بویید(!) همه چیز مرتب بود. به سمت سوروس رفت و لیوان را به دستش داد.
"مرلین را شکر" زیاد با حال و هوای این قسمت هماهنگ نیست. کمی بار طنز داره. به جاش می شد گفت خوشبختانه. علامت تعجب هم ضروری نبود. بهتره خواننده رو بیخودی درگیر مفهوم اون علامت نکنین.


نقل قول:
منتظر جواب نماند و از تالار خارج شد. هرچه زمان جلوتر میرفت سوزش زخم و درد قلبش بیشتر میشد.
به خوابگاه رفت تا لباس کثیفش را عوض کند و کمی وقت تلف کند که معجون گیج کننده تاثیر خودش را بگذارد.
لباس طوسی رنگی که تا بالای زانو هایش میامد به تن کرد، برای پلاکس کمی بزرگ بود ولی برای جثه لیلی کاملا اندازه!
به قیافه جدیدش نگاهی انداخت، لیلی بودن آنقدر ها هم بد نبود.
این قسمت خیلی قشنگ و کامل بود. تاریکی و ناامیدی درون پلاکس رو خیلی خوب می شه احساس کرد. این که نمی دونه نگران بیماریش باشه یا وضعیتی که توش گیر کرده.


نقل قول:
سوروس از جا پرید، انتظار هر چیزی را داشت بجز این جمله! برای او جمله غریبی بود. سال ها بود کسی دوستش نداشت!
تاثیر گذار و غم انگیز بود.


داستان قشنگ و خطرناکی بود. هر لحظه ممکن بود خراب بشه. با احساسات اغراق آمیز. با عالی و بی نقص جلوه دادن قهرمان داستان. با تلخی بی دلیل و بی منطق... با تغییراتی که روی شخصیت ها تاثیر می ذاشتن. ولی خوشبختانه شما از این مراحل به خوبی عبور کردین. داستان رو با ایرادهای کوچیک و قابل چشم پوشی به آخر رسوندین. موقع نوشتن پست جدی، همیشه مواظب این تعادل و مرز باشین.


خوب بود.









شما می ‌توانید مطالب را بخوانید
شما نمی توانید عنوان جدید باز کنید
شما نمی توانید به عنوان‌ها پاسخ دهید
شما نمی توانید پیام‌های خودتان را ویرایش کنید
شما نمی توانید پیام‌های خودتان را حذف کنید
شما نمی توانید نظر سنجی اضافه کنید
شما نمی توانید در نظر سنجی ها شرکت کنید
شما نمی توانید فایل‌ها را به پیام خود پیوست کنید
شما نمی توانید پیام بدون نیاز به تایید بزنید
شما نمی توانید از نوع تاپیک استفاده کنید.
شما نمی توانید از HTML در نوشته های خود استفاده کنید
شما نمی توانید امضای خود را فعال/غیر فعال کنید
شما نمی توانید صفحه pdf بسازید.
شما نمی توانید پرینت بگیرید.

[جستجوی پیشرفته]


هرگونه نسخه برداری از محتوای این سایت تنها با ذکر نام «جادوگران» مجاز است. ۱۳۹۹-۱۳۸۲
جادوگران اولین وبسایت فارسی زبان هواداران داستان های شگفت انگیز هری پاتر است. به عنوان نخستین خاستگاه ایرانی ایفای نقش مبتنی بر نمایشنامه نویسی با محوریت یک اثر داستانی در فضای مجازی، پرورش و به ارمغان آوردن آمیزه ای از هنر و ادبیات برجسته ترین دستاورد ما می باشد.