هری پاتر نخستین مرجع فارسی زبان داستان های شگفت انگیز هری پاتر

هری پاتر نسخه موبایل


در حال دیدن این عنوان:   1 کاربر مهمان





پاسخ به: افسانه لرد ولدمورت
پیام زده شده در: ۷:۲۶:۴۵ دوشنبه ۳۱ شهریور ۱۳۹۹

محفل ققنوس

سیریوس بلک


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۰:۳۹ پنجشنبه ۲۱ شهریور ۱۳۹۸
آخرین ورود:
دیروز ۲۰:۴۴:۱۵
از خونِ جوانان محفل لاله دمیده...
گروه:
کاربران عضو
ایفای نقش
محفل ققنوس
پیام: 74
آفلاین
پست پایانی

هرچقدر هم لرد ولدمورت جادوگر افسانه‌ای باشد اما اعتیاد بلایی‌ست خانمان سوز. اعتیاد همه چیز یک جادوگر را از او می‌گیرد. قدرت، ابهت و اقتدار را با خاک یکسان و تورا نسبت به همه چیز عالَم بیخیال می‌کند. مخصوصا اگر آن ماده مخدر، چیز باشد!
در همان حال که مرگخواران سرگرم استخدام در کمپ ترک اعتیاد اصیل‌زادگان بودند، لرد چهارزانو به گوشه‌ای از دیوار تکیه داده بود و با چوبدستی‌اش چیزی که رول کرده بود را روشن کرد. یک پک، دو پک و سه پک زد و رفت هوا. رفت بالا. اونقدر بالا که صورت خودش را در کهکشهان راه‌شیری میدید. با دیدن عظمتش در کرانه‌های هستی، لبخندی بر روی لبانش نشست.

چند قدمی آنطرف‌تر مرگخواران از هراستعدادی داشتند رونمایی کردند تا بلکه مدیر کمپ استخدام‌شان کند. یکی آشپزی میکرد، یکی با قمه‌هایش تردستی می‌کرد، یکی معجون میداد و خلاصه به همین ترتیب. همینطور که رودولف قمه‌هایش را به بالا و پایین مینداخت، یکی از قمه ها از دستش لیز خورد و صاف وسط فرق سر مدیر کمپ فرود اومد. هکتور که می‌خواست جلوی این اتفاق را بگیرد، پایش لیز خورد و دیگ معجون‌سازی هم روی جنازه مدیر بخت برگشته خالی شد. مروپ از شدت عصبانیت، ظرف غذایی که داشت تدارک می‌دید را به سمت رودولف پرتاب کرد اما او جاخالی داد و ظرف به جنازه مدیر اصابت کرد. خلاصه قیمه‌ها ریخته شد توی ماستا.

یکی از بروبچز کمپ ترک اعتیاد که داشت اتفاقی از اونجا رد می‌شد، تمام این صحنه هارا مشاهده کرد.
-

آژیر خطر به صدا درآمد! اتفاقی که معتادان کمپ مدت‌ها منتظرش بودند تا شورش خود را برای فرار از کمپ آغاز کنند. همینطور که همه جا شلوغ شده بود، لرد بی تفاوت و لنگان لنگان به سمت آینه حرکت کرد. گویی تمام اتفاقات پیرامون برای او صحنه آهسته شده بود. در آینه به خودش نگاهی انداخت و زیرلب آهنگ فرهاد را زمزمه می‌کرد:
- میبینم صورتمو تو آینه، با لبی خسته میپرسم از خودم
این غریبه کیه، از من چی میخواد؟!


مرگخواران که در استخدام رسمی کمپ موفق عمل نکرده بودند، به سمت اتاق پرسنل حرکت کردند تا هرطور شده لباس‌های آنان را بپوشند و مدیریت کمپ را به دست بگیرند. لرد همچنان زیر لب میخواند:
- اون به من یا من به اون خیره شدم؟
باورم نمیشه هرچی میبینم! چشامو یه لحظه رو هم میزارم...


آری! لرد لحظه‌ای به خودش آمده بود. وقت آن بود که دوباره قدرت دیرینه خود را بدست بگیرد. چشمانش را باز کرد و به سمت اتاق‌های کمپ حرکت کرد. با چوبدستی‌اش قفل تک تک اتاق‌هارا شکست و تمام معتادان را از بند آزاد کرد. معتادان دور لرد حلقه زدند، گویی که انگار منجی خود را دیده بودند و اینگونه شعار می‌دادند:
- روح منی ولدمورت، قفل شکنی ولدمورت!

لرد صدایش را صاف کرد و شروع به خواندن مانیفست جدید خود کرد. مرگخواران هم دسته‌جمعی وارد راهروی کمپ و نظاره‌گر ارباب خود شدند.
- ای فلاکت زدگان! ای اصیل‌زادگانی که به چُخ رفته‌اید! آیا یادتان رفته است آرمان‌های مارا؟ این بود آرمان‌های ما؟ تابه کجا سقوط؟ تابه کجا انحطاط؟ تا چیزمان رفتیم توی گِل!
- تا کمر ارباب.
- ها تا کمر! بله داشتیم می‌گفتیم...
- می‌فرمودید ارباب. (درحال دستمال کشیدن )
- صحبت مارا قطع نکن. بله خلاصه اینکه این چیز، عجب چیزی‌ست! ما فکری به ذهنمان رسیده است. باید دو ورژن از چیز در بازار موجود بشود. یکی برای اصیل‌زادگان و یکی برای مشنگ‌ها. ورژن اصیل‌زادگان باید مارا هرروز قوی تر و فضانوردتر کند و ورژن مشنگ‌ها باید هرروز بدبخت ترشان کند. اینطوری هم اقتصادمان تامین می‌شود، هم با اختلاف فاحشی پیروز میدان خواهیم بود.
مرگخواران و معتادان اصیل‌زاده:

اینگونه بود که همگی به خوبی و خوشی به سمت خانه ریدل حرکت کردند و تصمیم گرفتند بخش آزمایشگاهی و تحقیقات خانه ریدل‌ها به سرپرستی حاج مورفین الدوله گانت‌زادگان را تاسیس کنند. بخشی مخوف که قرار بود تحولات اساسی در دنیای جادویی به‌وجود بیاورد.


تصویر کوچک شده

We've all got both light and dark inside us. What matters is the part we choose to act on...that's who we really are


پاسخ به: افسانه لرد ولدمورت
پیام زده شده در: ۱۲:۱۱:۱۸ یکشنبه ۳۰ شهریور ۱۳۹۹

هافلپاف، محفل ققنوس

گابریل تیت


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۹:۳۵:۴۶ چهارشنبه ۱۵ مرداد ۱۳۹۹
آخرین ورود:
دیروز ۱۹:۵۷:۱۶
از کتابخونه ی هافلپاف! ):
گروه:
کاربران عضو
ایفای نقش
هافلپاف
محفل ققنوس
پیام: 355
آفلاین

-خب خواهرم...داشتم می گفتم...حالا از کجا باید این ادوی هارو پیدا کنی؟ خب خیلی ساده هستش اول باید بری کوه های الپ مشنگ ها، بعد وقتی برسی اونجا می تونی از اولین درختی که دیدی سماق کوهی جمع کنی بعدش برمیگردی پایین می ری تو خونت اونجا این سماق هارو توی سرکه میریزی و یه سه تا دونه الوی خشک شده اضافه میکنی...اه هکتور مامان اون پاتیلت رو بده بی زحمت!
-بفرمایید بانو!
-اهان...حالا یکم باید همش بزنی وگرنه اصلا خوشمزه نمیشه،بعد از یکم هم زدن شما باید از این خاکستر پیپ اگلانتین یکم به ادویت اضافه کنی و دوباره همش بزنی.اینقدر باید هم بزنی که معجونت به رنگ سبز لجنی در بیاد بعد ادویه رو روی بزت میریزی و می خوری!

بانو از معجونی که درست کرده بود روی فنریر ریخت و به دکتر نشون داد اما طاقت ایوا تموم شده بود پس پرید و درسته قورتش داد!


only Hufflepuff


پاسخ به: افسانه لرد ولدمورت
پیام زده شده در: ۱:۴۷:۳۸ شنبه ۸ شهریور ۱۳۹۹

گریفیندور، مرگخواران

الکساندرا ایوانوا


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۲۲:۳۸:۳۶ پنجشنبه ۱۹ تیر ۱۳۹۹
آخرین ورود:
امروز ۰:۲۰:۲۸
از نقاشی مرلین دور شو!
گروه:
کاربران عضو
گریفیندور
ایفای نقش
مرگخوار
پیام: 136
آفلاین
مدیر از بالای عینکش نگاهی به بانو مروپ انداخت که مشتاقانه منتظر بود دانسته هایش را در خصوص غذا ها در اختیار او بگذارد.
-خب نظرتون چیه که برای بررسی بیشتر توانایی های شما، طرز پختن یک بز درسته شکم پر و مخلفات کنارش رو برام شرح بدید؟

از خدا میخواست! مروپ با گونه های گل انداخته شروع کرد:
-خب مدیر مامان...جونم برات بگه خواهرم... اول از همه باید بز رو با همه ی دل و روده اش داخل پوره ی بادمجان و "سیرریرسیرشمدیکنرن" بذاریم بیست و چهار ساعت طعم بگیره. یادت باشه بیرون از یخچال باشه وگرنه قشنگ طعم ترشیدگی خاص خودشو نمیگیره... حالا بعدش باید پاهاش رو به این صورت... اِه...اوه... وای فَنَرِ مامان چقدر سنگینی! اوه!

مروپ با چشمانی که کم پیش می آمد آن طور بدرخشند، به مدیر مات و مبهوت نگاه کرد. سپس پیروزمندانه، از مچ پایِ فنریر گرفت، بلند کرد، و در نهایت پیچاند تا طرز درست پیچاندن پای بزِ بخت برگشته ای که قرار است درسته بپزد را به صورت عملی به مدیر نشان بدهد.
.اِه... اوه... وای! اوه... ببین اینجوری که من پاهای اینو گرفتم... اینجور باید پاهای بز رو بگیری و بپیچونی... بعد بالای سرش خم کنی...اوه! وای! فنرِ مامان تو راستی راستی سنگینی! آره...

مروپ دریک حرکت پیروز مندانه دیگر، فنریر را روی زمین انداخت. فنریر که پاهایش در هم گره خورده بودند، صدای دردآلودی مانند صدای آکاردئونی که توسط شخصی نا بلد نواخته میشود از خود درآورد. مرگخواران با نگرانی به او خیره شدند.
مروپ که از هنر نمایی اش خشنود شده بود، ادامه داد:
-خب...خواهرم... در ادامه برات بگم... حالا که پاهای بزه رو پیچوندی و بالای سرش خم کردی، میای سراغ ادویه...ادویه هم که جونم برات بگه... هیچی بهتر از شلیل خشک شده و آسیباب شده نیست... دیگه جونم برات بگه! آها! از خاکستر پیپ خاموش یک عدد آگلانتاین هم میشه استفاده کرد... خربزه پودر شده هم خوبه...

هم مرگخواران و هم دکتران، با حیرت به آنچه که مروپ میگفت، گوش سپارده بودند و ایوا هم آن وسط مشغول یاد داشت برداری بود. کسی حواسش به لرد نبود که از فرصت استفاده کرده و گوشه ای نشسته و مشغول چیز کشیدن است.


ویرایش شده توسط الکساندرا ایوانوا در تاریخ ۱۳۹۹/۶/۸ ۱۵:۴۳:۳۰



پاسخ به: افسانه لرد ولدمورت
پیام زده شده در: ۲:۵۷:۳۶ جمعه ۷ شهریور ۱۳۹۹

هافلپاف، مرگخواران

سدریک دیگوری


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۰:۳۳ دوشنبه ۲۸ خرداد ۱۳۹۷
آخرین ورود:
امروز ۳:۳۲:۲۷
از خواب بیدارم نکن!
گروه:
کاربران عضو
هافلپاف
ایفای نقش
مرگخوار
ناظر انجمن
پیام: 352
آفلاین
- هرگز! چوبدستی ما به‌ هیچ وجه از ما جدا نخواهد شد.

مرگخواران به چهره‌ی سرسخت و جدی لرد نگاه کردند. حتی لردِ معتاد هم آنقدری جذبه داشت که جرعت مخالفت با حرفش را به مرگخواران ندهد.

- خیلی خب، چوبدستی اربابو که نمی‌تونیم ازشون بگیریم؛ باید برگردیم سراغ نقشه اولیه‌مون.
- کدوم نقشه؟
- استخدام شدن همینجا که بتونیم تا زمان مرخص شدن ارباب، از راه دور حواسمون بهشون باشه.

مرگخواران پس از به یاد آوردن نقشه‌شان به سمت دفتر مدیر سرازیر شدند.
- سلام. ما برای استخدام اومدیم.
- متاسفم. ما نیروی کار اضافی نمی‌خوایم. کادرمون تکمیله.
- ولی اگه ما رو استخدام نکنید ضرر می‌کنیدا! هر کدوم از ما توی یه زمینه‌ توانایی‌های ویژه‌ای داریم.
- همونطور که گفتم جامون پره...ولی حالا بگین هر کدومتون تو چه موردی مهارت دارین تا ببینم چی میشه.

مرگخواران به یکدیگر نگاه کردند. هیچ یک به خاطر نمی‌آوردند که در زمینه‌ای تخصص داشته باشند. تا این که بالاخره مروپ جلو رفت و شروع به حرف زدن کرد.
- سلام بر مدیر مامان. من علاوه بر مادرِ "گیلاسِ مامان" بودن که خودش به تنهایی افتخار بزرگی محسوب میشه، توانایی فوق‌العاده‌ای در زمینه آشپزی دارم.

بقیه مرگخواران چنان سرهایشان را به نشانه تایید تکان دادند که هر کس دیگری جای مدیر بود متوجه غیرعادی بودن آن میشد. اما سر مدیر به شدت گرمِ بررسی توانایی‌های دیگر بانو مروپ و سایر مرگخواران بود.


فقط ارباب!
هستم...ولی خستم!

تصویر کوچک شده



پاسخ به: افسانه لرد ولدمورت
پیام زده شده در: ۱۸:۳۵:۱۸ دوشنبه ۲۰ مرداد ۱۳۹۹

اسلیترین، مرگخواران

مگان راوستوک


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۲:۰۸:۰۸ شنبه ۲۰ اردیبهشت ۱۳۹۹
آخرین ورود:
دیروز ۱۱:۰۳:۱۰
از هاگوارتز
گروه:
کاربران عضو
اسلیترین
ایفای نقش
مرگخوار
پیام: 111
آفلاین
خلاصه:لرد ولدمورت معتاد شده و مرگ خواران می خوان ترکش بدن برای همین تصمیم می گرین لرد رو به کمپ ترک اعتیاد ببرن و اونجا بستریش کنن
......
مرگ خواران لرد را به داخل کمپ حل دادند و سپس خود هم به داخل کمپ رفتند.
لرد ولدمورت بلند شد و رو به مرگ خواران کرد.
-این چه کاری بود که کردید؟
و سپس خود را تکاند.
-مگر با شما نبودم چه کسی به شما گفت که من را به کمپ بیاورید ؟
هیچ یک از مرگ خواران جرات پاسخ دادن را نداشتن ولی یکی از مرگ خواران به ارامی جلو امد.
-ارباب جان با تمام احترام شما باید اعتیاد خود را ترک کنید.
-ارباب و زهر نجینی. اکنون می خواهم کمی به شما ورد بزنم برای این نقشه هایتان.کروشیو.
مرگ خوار از طلسم جا خالی داد.

-با چه جراتی از کروشیو ما جا خالی می دهی؟
در همین حین دکتر ان کمپ می اید.
-سلام جناب شما برای ترک اعتیاد اومدید؟
-بله جناب ارباب ما برای ترک اعتیاد اومدن و ما هم برای استخدام.
دکتر به ارامی و به همراه تعجب به اون همه مرگ خوار نگاه کرد.
-همتون؟!
-بله جناب فقط این چوب رو ازشون بگیرید.
-چی؟ تو به چه جراتی می خواهی چوب دستی ما را بگیری؟ ای، خائن
-هلوی مامان، می گم اون چوب دستیتون بده. مامان به قربونت بشه اوکادوی مامان.



پاسخ به: افسانه لرد ولدمورت
پیام زده شده در: ۱۵:۴۷:۰۰ یکشنبه ۱۹ مرداد ۱۳۹۹

اسلیترین، مرگخواران

لرد ولدمورت


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۳:۳۹ سه شنبه ۸ آبان ۱۳۸۶
آخرین ورود:
امروز ۲:۰۲:۴۳
از ما گفتن...
گروه:
کاربران عضو
اسلیترین
ناظر انجمن
مرگخوار
ایفای نقش
پیام: 6135
آفلاین
خلاصه:

لرد سیاه معتاد شده و مرگخوارا خیال دارن توی کمپ ترک اعتیاد بستریش کنن و ترکش بدن.

...................

مرگخواران برای بردن لرد به کمپ بسیار مصمم بودند. ولی جایی از نقشه ناقص بود!

-اگه ارباب بخوان از کمپ فرار کنن چی؟ حتی بدون چوب دستی هم ایشون بسیار باهوش و زیرک می باشند!

مرگخوار مذکور خودشیرینی کرده بود، ولی واقعیت را هم گفته بود. برای همین تصمیم بعدی گرفته شد.

-یاران ارتش سیاه. تا مرخص شدن ارباب از کمپ هممون توی همون کمپ مشغول به کار می شیم. هر کاری که بهمون بدن انجام می دیم. حالا پیش به سوی ارباب!

مرگخواران به سراغ لرد سیاه رفتند. پیتر قیافه بسیار بدحالی به خودش گرفت.
-ارباب...منم حالم خوب نیست. همراه من بیایین. یه جایی سراغ دارم پر از مواد مرغوب! بیایین و اجازه ندین که من به این مواد خانمانسوز آلوده بشم.

لرد از مرلین خواسته از جا پرید. البته در حدی که بدن و نیروی یک معتاد اجازه می داد. همراه پیتر به سمت کمپ رفتند.

هکتور با چهره ای مبدل جلوی در کمپ ایستاده بود.
-مواد دارم... مواد ترک دهنده... مواد ارباب قوی کننده... مواد بدم؟

حتی یک لرد معتاد هم متوجه شباهت غیر قابل انکار فروشنده و هکتور می شد. برای همین مرگخواران به لرد فرصت فکر کردن و متوجه شدن ندادند و همگی با هم لرد را به داخل کمپ ترک اعتیاد هل دادند! خودشان هم به دنبال لرد به داخل کمپ سرازیر شدند.




پاسخ به: افسانه لرد ولدمورت
پیام زده شده در: ۱۲:۰۶:۳۲ سه شنبه ۹ اردیبهشت ۱۳۹۹

گریفیندور، مرگخواران

پیتر جونز


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۲:۵۳:۳۴ دوشنبه ۲۶ اسفند ۱۳۹۸
آخرین ورود:
دیروز ۱۶:۵۲:۴۵
از محله ی جادوگران جوان تحت آموزش هاگوارتز
گروه:
کاربران عضو
گریفیندور
ایفای نقش
مرگخوار
پیام: 143
آفلاین
بلا در حالی که از فکر جدیدش سرحال آمده بود گفت:
_ایده ی من اینه که ارباب رو به بهونه گرفتن مواد ببریم بیرون و توی یه کمپ ترک اعتیاد بستریش کنیم.

مرگخواران کمی به یکدیگر نگاه کردند. آخه اگه ارباب بعد از فهمیدن این که مرگخواران وفادارش اونو توی کمپ آوردن خیلی عصبانی می شد.
_خب؟
_چی خب؟
_خب الان باید موافقتتون رو اعلام کنید دیگه.
_خب ما...

بلا که کلافه شده بود به مرگخوارا نگاهی کرد و دنبال کسی بود که عصبانیتش رو روش خالی کنه.
_پیتر!
او یقه پیت رو گرفت وگفت:
_یا موافقتتون رو اعلام می کنین. یا به این کروشیو میزنم.
_بزن خب...
_من هنوز نمی شناسمش.
_زیاد برام مهم نیست...

پیتر تازه وارد بود. و برای هیچ کس آشنا نبود.بلا که اوضاع رو دید گفت:
_الان یا موافقت میکنین یاخودم میرم و حال ارباب رو خوب میکنم و بهش میگم که شما اصلا نمیخواستین این کار انجام بشه.
یهو همه آوای موافقت سر دادند!

بلا که راضی به نظر می رسید شروع به کشیدن نقشه کرد.
_پیتر!تو بازیگر خوبی هستی. باید نشون بدی که حال تو هم بده وباید با ارباب بری و مواد پیدا کنی.
_هکتور!تو یه معجون مرکب درست می کنی تا شکل فرشنده مواد شی.
_بانز!تو ارباب رو از پشت هل می دی توی کمپ.
_فنریر!تو...

به هرکس یه نقشه ای داد.
اونا آماده بودن که اربابشون رو نجات بدن...


Darkness can be found in the happiest moments, only if one remembers turning off the lights.

تاریکی رو میشه تو شاد ترین لحظات پیدا کرد، فقط اگه یه نفر یادش باشه که چراغو خاموش کنه.


پاسخ به: افسانه لرد ولدمورت
پیام زده شده در: ۱۱:۱۰:۰۹ سه شنبه ۹ اردیبهشت ۱۳۹۹

گریفیندور، محفل ققنوس

اما دابز


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۵:۰۱ چهارشنبه ۶ شهریور ۱۳۹۸
آخرین ورود:
۹:۰۱:۴۰ چهارشنبه ۲ مهر ۱۳۹۹
از کتابخانه مرکزی
گروه:
کاربران عضو
محفل ققنوس
گریفیندور
ایفای نقش
پیام: 171
آفلاین
- عه، خب اگه اینطوره من برم واسه قندعسل مامان سرنگ پر از میوه بیارم.

بعد از جمله بانو مروپ همزمان سه چهار تا مرگخوار خود را روی او انداختند تا از رفتنش به سوی سرنگ جلوگیری کنند.
- بانو لازم نیست شما خودتون رو نگران کنین ما خودمون ترتیب کار ها رو می دیم.
- یعنی چی مرگخوارای مامان؟ یعنی به غیر از من کس دیگه ای هم به فکر زردآلو مامان هست؟
-معلومه که هست! ما برگ چغندر نیستیم که!

مروپ خودش را از زیر دست و پای مرگخواران بیرون کشید.
- پس موندن من تو این خونه واسه شما چه فایده ای داره؟! من می رم خونه سالمندان تا از دستم راحت شید.

بلاتریکس به مرگخوار که جمله بالا را گفته بود کروشیو یی زد.
- بانو به این تازه وارد زیاد توجه نکنین. موندن شما برای ما خیلی هم مفیده اگه فقط لطف کنید دیگه سراغ اون سرنگ نرین.
- آخه بلا مامان تو روشی بهتر از روش من سراغ داری؟

بلاتریکس کمی فکر کرد.
داشت!
-یه فکر خوب به ذهنم رسیده.


من این رویا را خیلی دورتر از موعود تحمل می کنم! فرقی نمی کند. من آرزو دارم آزادانه پرواز کنم. از طرق آسمان آبی در قلبم . آسمان آبی دور از ذهن که در فردا ها جاری می شود.

Blue Sky in My heart

فقط در سکوت- کلمات
فقط در تاریکی - نور
فقط در مرگ- زندگی
به مبارزه شاهین ها نگاه کن؛ در آسمان خالی.

مزاحم شدم؟ میشه سوال بپرسم؟
1،2

هرگز ناامید و دلسرد نمی شم!
معتقدم حتی کوچکترین جرقه ها هم می تونن آتشی بزرگ به پا کنن.


بسیار سفر باید تا پخته شود خامی!


پاسخ به: افسانه لرد ولدمورت
پیام زده شده در: ۲۱:۴۷:۴۰ چهارشنبه ۱۸ دی ۱۳۹۸

هافلپاف، مرگخواران

رکسان ویزلی


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۲:۱۳ پنجشنبه ۱۷ مرداد ۱۳۹۸
آخرین ورود:
دیروز ۲۳:۲۰:۵۸
از ش چندشم میشه!
گروه:
کاربران عضو
هافلپاف
ایفای نقش
مرگخوار
پیام: 215
آفلاین
- پیتزا؟!

وقتی لرد برای لحظه ای به خودش اومد و قیافه مرگخواراش رو ديد، متوجه شد قیافه شون خیلی سرحال تر از اينه که معتاد باشن... اگر معتاد بودن مرگخوارا واقعیت نداشت...

- ما گول مواد رو نمیخوریم. مواد نمیتونه کاری کنه ما توهم بزنیم یه پیتزا فروش دم در ایستاده.
- اون توهم فس پاپا. اون پیتزای منو فس.

پیتزا فروش که با مشاهده وضعیت لرد و مرگخواراش، در حال عقب نشینی بود، با دیدن ماری که به سمتش شیرجه زد، پیتزا رو به عقب پرتاب کرد، دو تا پا داشت، دوتای دیگه هم از تسترال ناشناسی قرض گرفت و فرار کرد.

در حالی که نجینی با پیتزاش، قلب های سیاه رد و بدل میکرد، بلاتریکس مرگخوارا رو جمع کرد.
- خب، الان باید چیکار کنیم؟ ارباب معتاد شدن...
- خب پس باید مواد براشون بیاریم.

بلاتریکس کروشیویی نثار مرگخوار مذکور کرد.
- نه، باید از شر این بلای خانمان سوز، اربابمون رو نجات بدیم.


رکسان خالی... خالی خالی! بدون ویزلی!

تصویر کوچک شده




پاسخ به: افسانه لرد ولدمورت
پیام زده شده در: ۳:۱۱:۳۷ شنبه ۲۳ آذر ۱۳۹۸

محفل ققنوس

سیریوس بلک


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۰:۳۹ پنجشنبه ۲۱ شهریور ۱۳۹۸
آخرین ورود:
دیروز ۲۰:۴۴:۱۵
از خونِ جوانان محفل لاله دمیده...
گروه:
کاربران عضو
ایفای نقش
محفل ققنوس
پیام: 74
آفلاین
- مواد پیدا کنیم؟ بام؟ شیب دار درست میکنن؟
- ای اربابا! ای خرمالو! ای که دورت بگردم که دنیا داره دور سرم میچرخه و من با چرخش ساعتگردم میتونم چرخش پادساعتگرد دنیارو خنثی کنم! ما علیلیم. ذلیلیم. رحمی بنما !
- هرچی مواد از قبل توی این خونه بوده، از صدقه سر مورفینه. ما برای تهیه مواد باس بریم در دنیای مشنگا و با این سر وضعمون امکانش هست ببرنمون کمپ!

مرگخوارها یکی پس از دیگری مشغول بهانه‌گیری بودند که ناگهان صدایی توجه همگی‌شان را جلب کرد...
- تـــــــــــــــققققققق! [ افکت باز شدن در ]

مرد مرموزی جلوی در خانه ایستاده بود. خورشید تابان، چهره او را به طور کلی محو کرده بود. آرام آرام قدم برداشت و وارد خانه شد.
- شلام ژیگرا ! عمو براتون چیژ اورده.

و این صدای کسی جز مورفین گانت نبود که در گوششان طنین انداز شده بود. مرگخوارها از شدت خوشحالی خشتک دریدندی و به این طرف و آن طرف رفتندی. کمی که گذشت، اثرات آخرین موادی که مصرف کرده بودند، کم رنگ تر شد. لحظه به لحظه خمارتر می‌شدند و از سبک سورئال به سبک رئالیسم غیرجادویی تغییر حالت می‌دادند.

- صبر کنید ببینم. اینکه مورفین نیست! اون چیزیم که دستشه، چیز نیست!

اولین کسی که متوجه این توهم بزرگ شد، لرد سیاه بود. مرگخوارها لحظه ای مکث و دوباره به آن شخصی که احساس کرده بودند منجی‌شان است، نگاه کردند. البته اینبار دقیق تر. شخصی لاغر اندام، با یک کلاه چپکی و پیتزا به دست وسط خانه ریدل ایستاده بود و همه را متعجبانه نگاه می‌کرد.
- پیتزاتونو اوردم!


تصویر کوچک شده

We've all got both light and dark inside us. What matters is the part we choose to act on...that's who we really are







شما می ‌توانید مطالب را بخوانید
شما نمی توانید عنوان جدید باز کنید
شما نمی توانید به عنوان‌ها پاسخ دهید
شما نمی توانید پیام‌های خودتان را ویرایش کنید
شما نمی توانید پیام‌های خودتان را حذف کنید
شما نمی توانید نظر سنجی اضافه کنید
شما نمی توانید در نظر سنجی ها شرکت کنید
شما نمی توانید فایل‌ها را به پیام خود پیوست کنید
شما نمی توانید پیام بدون نیاز به تایید بزنید
شما نمی توانید از نوع تاپیک استفاده کنید.
شما نمی توانید از HTML در نوشته های خود استفاده کنید
شما نمی توانید امضای خود را فعال/غیر فعال کنید
شما نمی توانید صفحه pdf بسازید.
شما نمی توانید پرینت بگیرید.

[جستجوی پیشرفته]


هرگونه نسخه برداری از محتوای این سایت تنها با ذکر نام «جادوگران» مجاز است. ۱۳۹۹-۱۳۸۲
جادوگران اولین وبسایت فارسی زبان هواداران داستان های شگفت انگیز هری پاتر است. به عنوان نخستین خاستگاه ایرانی ایفای نقش مبتنی بر نمایشنامه نویسی با محوریت یک اثر داستانی در فضای مجازی، پرورش و به ارمغان آوردن آمیزه ای از هنر و ادبیات برجسته ترین دستاورد ما می باشد.