هری پاتر نخستین مرجع فارسی زبان داستان های شگفت انگیز هری پاتر

هری پاتر نسخه موبایل


در حال دیدن این عنوان:   1 کاربر مهمان





پاسخ به: زندگی به سبک سیاه
پیام زده شده در: ۱:۱۲:۲۰ چهارشنبه ۳۰ مهر ۱۳۹۹

اسلیترین، مرگخواران

لرد ولدمورت


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۳:۳۹ سه شنبه ۸ آبان ۱۳۸۶
آخرین ورود:
امروز ۱۴:۳۹:۲۲
از ما گفتن...
گروه:
کاربران عضو
اسلیترین
ناظر انجمن
مرگخوار
ایفای نقش
پیام: 6144
آفلاین
خلاصه:

مرگخوارا دچار اضافه وزن شدن و به این دلیل نمی تونن ماموریت هاشونو به درستی انجام بدن. تصمیم می گیرن دور از چشم لرد، با رژیم و ورزش خودشونو لاغر کنن. بلاتریکس مسئولیت این کار رو به عهده گرفته و ضمن دادن تمرین های سخت به مرگخوارا، تصمیم داره آب کرفس هایی رو که اشتباهی(در اثر معجون هکتور) روی سر رکسان روییده بگیره و به خورد مرگخوارا بده که لاغر بشن.
ولی کرفس ها پژمرده شدن و مرگخوارا باید برای شاداب شدنشون رکسان رو خوشحال کنن.
رکسان ازشون خواسته که مجسمه شو توی وزارتخونه بسازن.
....................

مرگخواران و رکسانِ کرفس به سر، به وزارتخانه نزدیک و نزدیک تر شدند.

- اییییییست!

دستور ایست توسط بلاتریکس داده شد.
مرگخواران در برابر عظمت ساختمان وزارتخانه اصلا تحت تاثیر قرار نگرفتند. وزارت ندیده که نبودند.

مرگخواری که روابط عمومی اش بهتر از بقیه بود، جلو رفت.

- نمی تونم بگم!
- چی رو؟
نگهبان جلوی در، از لیسا یی که پشتش را به او کرده بود پرسید!
و لیسا جوابی نداد. به جای آن دست به سینه، اخم هایش را بیشتر در هم کشید.
مرگخواران، لیسا را عقب کشیدند.

- این همه آدم اینجاست... تو باید برای مذاکره بری جلو؟

تام در حال صحبت با پاهایش که برای وارد شدن عجله داشتند، بود و اگلانتاین از پشت سرش پاهایش را تشویق به دویدن و لگد زدن به نگهبان می کرد.

لینی که احساس هوش و ذکاوت و زیبایی و جذبه زیادی می کرد جلو رفت.
- سلام آقای نگهبان. ببخشید... وزیر سحر و جادو الان کیه؟

نگهبان با بی تفاوتی جواب داد.
- جناب جارو! دارن تشریف میارن.

لینی به جاروی مغروری که در حال نزدیک شدن بود نگاه کرد.
-زده به سرتون؟ جارو وزیر می شه آخه؟ به خود بیایین!

-چرا نشه؟ حشره مرگخوار شده... ولی جارو وزیر نمی شه؟ کلاه وزارت هم رو دسته شونه. چقدر هم برازنده هستن.




پاسخ به: زندگی به سبک سیاه
پیام زده شده در: ۱:۴۵:۰۳ پنجشنبه ۱۰ مهر ۱۳۹۹

هافلپاف، مرگخواران

رکسان ویزلی


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۲:۱۳ پنجشنبه ۱۷ مرداد ۱۳۹۸
آخرین ورود:
امروز ۱۷:۱۸:۰۱
از ش چندشم میشه!
گروه:
کاربران عضو
هافلپاف
ایفای نقش
مرگخوار
پیام: 217
آفلاین
کراب خواست بره، ولی برگشت و به بلاتریکس نگاهی انداخت.
- بلا؟ میشه با جارو برم حداقل؟

بلاتریکس نگاهی به قد و هیکل کراب انداخت، تقریبا غیر ممکن بود با جارو هم بتونه سه دور بره و برگرده.
- برو.

کراب که قیافه مظلومی گرفته بود، آروم با جاروش پرواز میکرد، بلکه دل بلاتریکس به رحم بیاد و اجازه بده همراهشون حرکت کنه. آروم پرواز کرد... آروم...

- کراب.
- بله؟
- نمیخواد بری.

درست موقعی که کراب فکر کرد نقشه ش جواب داده، چشمش به جاروش افتاد که زیر وزنش تقریبا نصف شده. به جاروش قول داد اگه قبل از بلاتریکس جونشو نگیره، بهش چند روز مرخصی با حقوق بده.
جارو یه لحظه نفس نفس زنان به حرفی که کراب زده بود فکر کرد...

ویژژژژژژژژژژ

- چی شد؟
- چرا هنوز اینجا وایسادی کراب؟
- خب... نمیدونم راستش... فکر کنم سه دور رفتم وزارتخونه و برگشتم.

انتظار نداشت بلاتریکس باور کنه... ولی باور کرد! بلاتریکس ساحره با درکی بود. بلاتریکس میدونست این مرخصی چقدر برای کسی یا چیزی که چنین وزنی رو هر روز تحمل میکنه چقدر مهمه. ولی حتی باور کردن بلاتریکس هم ترسناک بود. کراب آب دهنشو قورت داد.

- خیلی خب مرگخوارا، بریم سمت وزارتخونه.


رکسان خالی... خالی خالی! بدون ویزلی!

تصویر کوچک شده




پاسخ به: زندگی به سبک سیاه
پیام زده شده در: ۱۳:۵۹:۱۰ چهارشنبه ۲ مهر ۱۳۹۹

هافلپاف، مرگخواران

ایزابلا تینتوئیستل


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۹:۵۳:۴۶ شنبه ۱۸ مرداد ۱۳۹۹
آخرین ورود:
امروز ۱۸:۳۶:۲۹
از ارباب دورم نکن
گروه:
کاربران عضو
هافلپاف
ایفای نقش
مرگخوار
پیام: 90
آفلاین
ولی به یاد ارزو دیرینه اش افتاد.
_باید مجسمه منو توی وزارت خونه بسازین.
_
_ خیل خب بسازین بعد زود خراب کنین.
__فقط به خاطر کرفس.

رکسان اب دهان ش را قورت داد.

_فقط به خاطر کرفس.

بلاتریکس صدا ش رو صاف کرد و تک تک مرگخوار های چاق و تپل رو زیر ذره بین نگاه کرد.

_مرگخواران پیش به سوی وزارت خانه.
_با جارو؟
_اخه احمق جارو با وزن تو بلند میشه
_نه نمیشه. اصلا باهات قهرم.
و این گونه بود که مرگخواران به سمت وزارت خانه راه افتادند.
در راه

_کراب تو تا ما می رسیم به سر پیچ باید سه بار تا اونجا رفته باشی و برگردی.
_اما ارایشم...
_چیزی گفتی؟

کراب نگاهی به ارایشش و سپس به چهره بلاتریکس که اماده کروشیو گفتن بود نگاه کردو با ارایشش خداحافظی کرد.

_الان می رم.




ویرایش شده توسط ایزابلا تینتوئیستل در تاریخ ۱۳۹۹/۷/۲ ۱۴:۰۳:۳۷

میخوای گازت بگیرم؟


پاسخ به: زندگی به سبک سیاه
پیام زده شده در: ۱:۴۹:۴۷ یکشنبه ۳۰ شهریور ۱۳۹۹

گریفیندور، مرگخواران

ملانی استانفورد


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۸:۱۸ چهارشنبه ۲۱ شهریور ۱۳۹۷
آخرین ورود:
امروز ۱۶:۲۱:۵۲
از اینور
گروه:
مرگخوار
کاربران عضو
ایفای نقش
گریفیندور
ناظر انجمن
پیام: 185
آفلاین
-چاره ای نیست. لینی... هم گروهی خوبی بودی.

بلاتریکس این بار به جای داس و اره موچینی برداشته و با ظرافت یک قاتل به سمت لینی که بر اثر ویبره های هکتور و احتمالا ترس می لرزید رفت.

-من رکسان خالی ام! نه رکسان حشره ای، اونجوری اصن نمیتونم.

سروصدای رکسان برای چندلحظه حواس مرگخواران رو از صحنه جذاب قتل لینی پرت کرد. همین چندلحظه کافی بود تا اونها متوجه اتفاق عجیبی بشن.
-بلا!

هیچ چیزی تمرکز بلا روی هدف و ماموریتش رو بر هم نمی زد.

-داره پژمرده میشه.

تمرکز بلا به هم خورد.
-دو دیقه حواسم بهش نبود. نمیشه یه کارو بهتون سپرد؟

کرفس روی سر رکسان از استرس و گرما پژمرده و بیحال شده بود. قطرات چربی و عرق از موهای رکسان ساقه نوردی کرده بودن و حالا با خوشحالی روی برگهاش نشسته بودن و ظاهری چرب و چیلی تر از هر غذایی به اون داده بودن.
ملانی مثل فشنگ به سمت رکسان رفت و با چیزی مثل دماسنج کرفس رو معاینه کرد.
-هر ساقه ش ۳۷۸ کیلو کالری داره.

رکسان قصد داشت آهی از سر آسودگی بکشه.
اما بلاتریکس کسی نبود که از خیر ماده ای که به چربی سوزی معروف بود بگذره.
-اینجوری نمیشه! تر و تمیز و خوشحالش کنید تا کرفس مثل روز اول بشه. هرکی شکست بخوره شام رژیمی امشبه.
درنتیجه آه رکسان به ناله ای تبدیل شد.

فرصت خوبی بود که هرچه دوست داشت از مرگخوارایی که قصد جونشو کرده بودن بخواد... اما اگر میخواس رکسان سالمی بمونه، نباید با اون چیزا خوشحال میشد!


ویرایش شده توسط ملانی استانفورد در تاریخ ۱۳۹۹/۶/۳۰ ۱:۵۵:۲۳
ویرایش شده توسط ملانی استانفورد در تاریخ ۱۳۹۹/۶/۳۰ ۱:۵۷:۰۲
ویرایش شده توسط ملانی استانفورد در تاریخ ۱۳۹۹/۶/۳۰ ۱:۵۹:۲۳

?see

تصویر کوچک شده


پاسخ به: زندگی به سبک سیاه
پیام زده شده در: ۱۷:۴۹:۵۹ پنجشنبه ۶ شهریور ۱۳۹۹

ریونکلاو، مرگخواران

لینی وارنر


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۱:۵۳ شنبه ۳۰ خرداد ۱۳۸۸
آخرین ورود:
امروز ۱۲:۰۴:۳۰
از رو شونه‌های ارباب!
گروه:
ناظر انجمن
مرگخوار
ایفای نقش
ریونکلاو
کاربران عضو
گردانندگان سایت
پیام: 4857
آفلاین
هکتور عادت داشت در هر مکان و زمان ممکن، لینی رو قربانی کنه. پس به جای این که با مرگخوارا همراه شه و از سنگینی سرش براشون ویبره بره، پای لینیو که بال‌بال‌زنان بالای سر اجتماع مرگخوارا بود و حرفاشونو دقیق زیر نظر داشت، می‌گیره و می‌کشدش پایین.

عجیب نیست اگه داد و هوار لینی به هوا بلند شه.
- این پای من بود که گرفتی کشیدیشا.

هکتور بر شدت ویبره‌ی خودش می‌افزایه.
- می‌دونم ولی به نظر میاد سرت سبکه!

مرگخوارا که تا اون لحظه سخت سرگرم داستان‌سرایی درباره سر سنگینشون بودن، با شنیدن "سر سبک" که اتفاقا هکتور از قصد بلند فریادش زده بود، ناگهان سکوت می‌کنن و به سمت گوینده دیالوگ برمی‌گردن.

هکتور قبل از این که نگاه مرگخوارا بیشتر روش سنگینی کنه، با تکون دادن دستش که پای لینی توش بود، بهشون می‌فهمونه که شخص اشتباهیو داشتن نگاه می‌کردن و باید به لینی زل بزنن. پس مرگخوارا زلشونو از هکتور برمی‌دارن و به لینی می‌ندازن!

- جثه‌ی کوچیک و سبک، سر سبک به همراه داره. کاندیدایی بهتر از لینی نداریم.
- معجون‌ساز حسابی، خب سرم واسه خودم که سنگینه. ببین از سنگینی افتاد!

همون موقع کله لینی کنده می‌شه و می‌خواد بیفته که لینی خودش ترجیح می‌ده دوباره سرشو تو هوا بقاپه و سرجاش برگردونه قبل از این که دست شخص دیگه‌ای بش برسه.

- ولی برا رکسان سبکه.

رکسان که دوست نداشت صاحب بدن انسانی و کله‌ی حشره‌ای بشه، به سرعت مخالفت خودشو اعلام می‌کنه.
- ولی این که حشره‌س! کله حشره می‌خواین رو تن من بذارین؟ اصن سایزش بهم نمی‌خوره حتی.

اما تصمیم‌گیری نه با هکتور مشتاق بود، نه با لینی شاکی و نه حتی با رکسان معترض. بلکه با بلاتریکس بود!


(یادداشت نویسنده: نبینم قبول کنینا. )




پاسخ به: زندگی به سبک سیاه
پیام زده شده در: ۲:۱۱:۲۸ پنجشنبه ۲۳ مرداد ۱۳۹۹

هافلپاف، مرگخواران

سدریک دیگوری


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۰:۳۳ دوشنبه ۲۸ خرداد ۱۳۹۷
آخرین ورود:
امروز ۱۸:۵۴:۵۰
از خواب بیدارم نکن!
گروه:
کاربران عضو
هافلپاف
ایفای نقش
مرگخوار
ناظر انجمن
پیام: 354
آفلاین
ولی دوست داشتن یا نداشتن رکسان هیچ اهمیتی برای بلاتریکس نداشت.
- خب، یکی که سرش سبکه بیاد جلو.

هیچ یک از مرگخواران از جایشان تکان نخوردند.

- گفتم یکی با یه سر سبک بیاد جلو!

مرگخواران تازه به وزن بسیار زیاد سرشان پی برده و مشغول بررسی و به اشتراک‌گذاری اندازه‌ی سرشان با یکدیگر بودند.
- آخ آخ...چند روزیه انقدر سرم بزرگ و سنگین شده که دیگه خیلی سخت می‌تونم راه برم.
- منو چی می‌گی پس؟ اون روز داشتم راه می‌رفتم که یهو سرم از شدت سنگینی افتاد جلوی پام کف خیابون!
- باورتون نمی‌شه دیشب چه اتفاقی برام افتاد؛ همین که سرمو گذاشتم رو بالشم، بالش نصف شد! انقد که سرم سنگین بود بهش فشار اومد.
- آی گردنم! آی حس می‌کنم داره می‌شکنه! سرم داره لهش می‌کنه از شدت سنگینی!

کم‌کم دمای بدن بلاتریکس بالا و بالاتر می‌رفت و رنگ چهره‌اش به قرمزی می‌گرایید. اما هیچ کدام از مرگخواران متوجه وضعیت وخیم بلاتریکس و انفجار خشمگینانه‌ش که چیزی به وقوعش نمانده بود، نبودند و همچنان درمورد مشکلات ناشی از سرهای سنگین‌وزن و حجیمشان، با یکدیگر مشغول صحبت بودند.


فقط ارباب!
هستم...ولی خستم!

تصویر کوچک شده



پاسخ به: زندگی به سبک سیاه
پیام زده شده در: ۲۳:۲۸:۰۸ شنبه ۲۶ بهمن ۱۳۹۸

مرگخواران

مروپ گانت


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۵:۲۸ شنبه ۲۷ مرداد ۱۳۹۷
آخرین ورود:
امروز ۱۶:۱۷:۱۷
از زیر سایه عزیز مامان
گروه:
کاربران عضو
ایفای نقش
ناظر انجمن
مرگخوار
گردانندگان سایت
پیام: 395
آفلاین
-داس!

گابریل داس استرلیزه شده ای را در دست بلاتریکس گذاشت.

-بیل و کلنگ!

ربکا عرق پیشانی بلاتریکس را پاک کرد و بیل و کلنگی را به او داد.

-اره برقی!

اوضاع چندش آور تر از حد تحمل رکسان بود اما با وجود دینامیتی که در حلقش چپانده شده بود نمی توانست فریادی زده و تمرکز دکتر بلاتریکس را بر هم بزند.

بلاتریکس آهی کشید و اره برقی را پایین گذاشت.

-امیدی هست؟
-من تمام تلاشمو کردم اما کرفس ها کنده نشد. فعلا دو راه داریم. یا فقط سر رکسان رو با کرفساش جدا کنیم یا کلا رکسان رو بندازیم تو آب میوه گیری!
-بعد فرق این دوتا راه چیه خانم دکتر؟ مگه هر دوتاش رکسانو شهید نمی کنه؟!
-فرقش اینه که ممکنه با پیوند یه سر دیگه بجای سر رکسان بتونیم زنده نگه ش داریم اما با "آب کرفس/رکسان" دیگه نمی تونیم زنده نگه ش داریم. پس بهتره به فکر یه سر کم حجم و کم وزن باشیم تا وزن بیمار بیشتر از این نشه.

اما رکسان سرش را دوست داشت!




پاسخ به: زندگی به سبک سیاه
پیام زده شده در: ۲۱:۵۶:۱۳ جمعه ۲۵ بهمن ۱۳۹۸

اسلیترین، مرگخواران

لرد ولدمورت


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۳:۳۹ سه شنبه ۸ آبان ۱۳۸۶
آخرین ورود:
امروز ۱۴:۳۹:۲۲
از ما گفتن...
گروه:
کاربران عضو
اسلیترین
ناظر انجمن
مرگخوار
ایفای نقش
پیام: 6144
آفلاین
خلاصه:

مرگخوارا دچار اضافه وزن شدن و به این دلیل نمی تونن ماموریت هاشونو به درستی انجام بدن. تصمیم می گیرن دور از چشم لرد، با رژیم و ورزش خودشونو لاغر کنن. بلاتریکس مسئولیت این کار رو به عهده گرفته و ضمن دادن تمرین های سخت به مرگخوارا، تصمیم داره آب کرفس هایی رو که اشتباهی(در اثر معجون هکتور) روی سر رکسان روییده بگیره و به خورد مرگخوارا بده که لاغر بشن.


....................

رکسان وحشتزده به دایره مرگخواران که محاصره اش کرده بود نگاه کرد.
-ببینین...این یکی از وحشتناک ترین چیزاییه که تا حالا دیدم! مخصوصا قسمت اگلانتاینش! این چرا اینجوری نزدیک می شه؟ نیایین جلو...کرفس مضره...خیلی...

مروپ که ظاهرا منتظر همین فرصت بود، کاغذ لوله شده ای را از لای موهایش بیرون کشید و باز کرد. کاغذ به طول ده متر باز شد.
-خواص کرفسه...برات بخونم کنجد مامان؟

رکسان تمایلی نداشت. با وجود این، مروپ اشاره کرد که سه متر آخر مربوط به خواص چربی سوزی کرفس است.

بلاتریکس ماسکی به صورت زد و رو به رودولف کرد.
-داس!

جوابی نگرفت...و وقتی برگشت و رودولف را محو تماشای ربکا دید، با لبخندی شیرین رو به پالی کرد.
-داس!

پالی داس داشت! و آن را به بلاتریکس داد.
بلاتریکس اول با یک حرکت، سر رودولف را از بدنش جدا کرد. سر، قل قل خوران دور شد و بدن رودولف سراسیمه به دنبال سرش رفت و آن را گرفت که گم نشود. بدن، سر را لازم داشت.

و بلا با داسش به رکسان نزدیک شد.




پاسخ به: زندگی به سبک سیاه
پیام زده شده در: ۲۲:۳۵:۰۹ پنجشنبه ۱۴ آذر ۱۳۹۸

اسلیترین، مرگخواران

نجینی


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۷:۱۸ دوشنبه ۸ آبان ۱۳۹۶
آخرین ورود:
۳:۲۸:۵۲ دوشنبه ۲۸ مهر ۱۳۹۹
گروه:
کاربران عضو
ایفای نقش
اسلیترین
مرگخوار
پیام: 242
آفلاین
لردسیاه و نجینی با نفرت به رکسان خیره شده بودند:

-

-

لرد که به آرامی در حال نوازش دُم نجینی بود، با خروشیدن موجی از خشم از برنامه‌ی رژیمی - ورزشیِ بلاتریکس، ناخن‌هایش را در دُم نجینی فرو کرد. نجینی که درد در دُم‌ش پیچیده بود کله‌ی زیبایش را از کله‌ی لرد بلند کرد و بر فرق سر لرد کوبید:

- پرنسس!

- فس!

- ما در حال کشیدنِ نقشه بودیم. برای بلاتریکس برنامه‌ی ویژه‌ای داریم! این ساحره قصد جان ما رو کرده!

- فسسسسسس!

- به پاپا کمک می‌کنی دخترم؟

- شسسس فیسسس! تصویر کوچک شده


- نجینی! پیتزا؟!

- هسسس سس خس! تصویر کوچک شده
تصویر کوچک شده


- و اصلن همبرگر هم؟! از ما باج می‌خوای؟!

-

- فرزندِ سیاهی داریم!


"...And you, my friend, must stay close"

for you
"ما از رگِ دُم بهت نزديکتريم."


پاسخ به: زندگی به سبک سیاه
پیام زده شده در: ۲۰:۲۶:۱۲ پنجشنبه ۱۴ آذر ۱۳۹۸

اسلیترین، مرگخواران

ماتیلدا گرینفورت


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۴:۴۷ دوشنبه ۲۲ خرداد ۱۳۹۶
آخرین ورود:
۱۷:۰۷:۲۳ دوشنبه ۲۱ مهر ۱۳۹۹
گروه:
کاربران عضو
ایفای نقش
اسلیترین
مرگخوار
مترجم
پیام: 45
آفلاین
خلاصه: مرگخوارا اضافه وزن پیدا کردن و نمیتونن ماموریت هاشونو به درستی انجام بدن و تصمیم گرفتن با رژیم و ورزش لاغر بشن. ولی با برنامه رژیمی و ورزشی طاقت فرسای بلاتریکس رو به رو میشن.


از شانسش معجونهای سقوط کرده باعث شده بود روی سر رکسان بوته ی بزرگ کرفس سبز شود. رکسان با وحشت دستش را به سرش نزدیک کرد ثانیه ای طول نکشید تا جیغش به هوا برود حال دیگر چاره جز کرفس خوردن نداشت. از طرفی ماتیلدا با خود یک فلاکس قهوه آورده بود و در گوشه ای از سالن نشسته بودتا دیدن این لحظات ناب را از دست ندهد. البته او فقط به آوردن قهوه که برای جلوگیری از به خواب رفتنش بود، بسنده نکرده بود و کاملا مجهز و با کلی خوراکی آمده بود آنها را تماشا میکرد. اصلا هم قصد آب کردن دل مرگخواران تحریم شده از غذا را نداشت. بلا که در حال چک کردن درست اجرا شدن برنامه هایی که به مرگخوارا داده شده بود، بود. ناگهان برق خاصی در چشمانش ظاهر شد. قمه ی رودولف را قاپید و با قدم های بلند و سریع به سراغ بوته ی بزرگ مقابلش رفت و فریاد زد.
_اون بوته ی متحرک رو بگیریدش. بانز برو اون آبمیوه گیر رو بردار بیار. منم میرم طناب بیارم ببندمش. حواستون باشه از جاش جم نخوره.
گابریل نزدیکتر شد و گیاه مورد نظر رو از همه طرف وارسی کرد.
_نچ نمیشه... این اصلا بهداشتی نیست فنر تو برو شلنگ رو بیار. سو، بیا اینجا تو هم برو شامپو... نه... مایع ظرفشویی...نه. آهههه با چی بشورمش اصلا؟! بیخیال همون وایتکس خودمو میزنم فنر فقط تو برو شلنگ رو بردار بیار واسه آبکشیش. شما ها هم محکم نگهش دارید.
مرگخوارا درحالیکه دسته جمعی ریخته بودند و داشتند وایتکس های روی کرفس های کله ی رکسان را چنگ میزدند بعد از چند دقیقه متوجه شدند که رکسان که تا چندی پیش درحال ناله و دست و پا زدن بود حال دیگر نه صدایی از او می آمد و نه حرکتی از او مشاهده میشد. همه با حس گناه هم دیگر را نگاه کردند.
_به احترام عزیز تازه از دست رفته یک دقیقه سکوت.
در این بین که مرگخوران در سکوت فرو رفتند فنریر از دور با شلنگه آب آمد و آن را با شدت روی کله ی رکسان گرفت.
کمی بعد رکسان چشمانش را باز کرد و صدایی رعب آور سکوت را شکست.
_خوبه هنوز زنده س.
بلا با لبخندی روی صورت از پشت رکسان درحالیکه قمه ی رودولف در دستش بود ظاهر شد.
_با اون میخوای چیکار کنی؟
_الان میفهمی.
_بانز آبمیوه گیر رو بذار زمین من از این طرف میبرم تو از اون طرف اگرم چیزی نداری با دست خالی بکنش.
_باشه. ولی یه چیزی بلا کرفس به چه درد میخوره؟!
_به نکته ی ظریفی اشاره کردی. به درد ما که الان اضافه وزن داریم میخوره. لاغر کننده س.

ملت مرگخوار با شنیدن سخنان بلاتریکس با لبخند های دل انگیزی به رکسان نگاه کردند.

_کرفس؟ حالا نمیشه کرفس لاغر کننده نباشه؟ حداقل کرفس های روی سر من لاغر کننده نباشه؟

رکسان با دیدن قمه های رودولف شروع به جیغ کشیدن و دست و پا زدن کرد.
_ کمک...یکی منو از دست این جماعت بی رحم سنگدل نجات بده!

اما بلاتریکس و جماعتی پشت سرش با قساوت قلب در حال نزدیک شدن به رکسان بودند.


He deals the cards as a meditation
And those he plays never suspect
He doesn't play for the money he wins
He don't play for respect

He deals the cards to find the answer







شما می ‌توانید مطالب را بخوانید
شما نمی توانید عنوان جدید باز کنید
شما نمی توانید به عنوان‌ها پاسخ دهید
شما نمی توانید پیام‌های خودتان را ویرایش کنید
شما نمی توانید پیام‌های خودتان را حذف کنید
شما نمی توانید نظر سنجی اضافه کنید
شما نمی توانید در نظر سنجی ها شرکت کنید
شما نمی توانید فایل‌ها را به پیام خود پیوست کنید
شما نمی توانید پیام بدون نیاز به تایید بزنید
شما نمی توانید از نوع تاپیک استفاده کنید.
شما نمی توانید از HTML در نوشته های خود استفاده کنید
شما نمی توانید امضای خود را فعال/غیر فعال کنید
شما نمی توانید صفحه pdf بسازید.
شما نمی توانید پرینت بگیرید.

[جستجوی پیشرفته]


هرگونه نسخه برداری از محتوای این سایت تنها با ذکر نام «جادوگران» مجاز است. ۱۳۹۹-۱۳۸۲
جادوگران اولین وبسایت فارسی زبان هواداران داستان های شگفت انگیز هری پاتر است. به عنوان نخستین خاستگاه ایرانی ایفای نقش مبتنی بر نمایشنامه نویسی با محوریت یک اثر داستانی در فضای مجازی، پرورش و به ارمغان آوردن آمیزه ای از هنر و ادبیات برجسته ترین دستاورد ما می باشد.