هری پاتر نخستین مرجع فارسی زبان داستان های شگفت انگیز هری پاتر

هری پاتر نسخه موبایل


در حال دیدن این عنوان:   1 کاربر مهمان





پاسخ به: تنبیه سرای هاگوارتز
پیام زده شده در: ۲۲:۱۹:۰۷ جمعه ۱۱ مهر ۱۳۹۹
#57

هافلپاف، محفل ققنوس

زاخاریاس اسمیت


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۱:۵۶:۱۴ دوشنبه ۱۱ فروردین ۱۳۹۹
آخرین ورود:
امروز ۱۹:۴۱:۵۷
از وقتی که ناظر بشم....
گروه:
کاربران عضو
هافلپاف
ایفای نقش
محفل ققنوس
مترجم
پیام: 308
آفلاین
دستانش را بالا برد. دوربین را از روی میله برداشت و گفت:
-این تصویر بردار هوایییمون کجاست؟بیا این دوربینتو جمع کن.

تصویر بردار هوایی با دهانی پر از دونات و چای وارد پشت صحنه شد و گفت:
-آقای اسمیت،به نظرتون بهتر نبود اول صحنه درگیری هری و لرد سیاه روی جارو رو بگیریم؟الان هوا خوبه و به نظرم اگه قبل از غروب...
-تو کی هستی که برای من تعیین تکلیف کنی؟مثل اینکه یادت رفته خودم تو رو به نون و نوایی رسوندم.حالا هم از جلوی چشمم خفه شو تا از صحنه اخراجت نکردم.

تصویر بردار دوربینش را برداشت و به سرعت از جلوی چشم کارگردان دور شد.کارگردان لبخندی زد و به پوستر فیلم «روزی روزگاری در هاگوارتز» نگاه کرد.نام زاخاریاس اسمیت در زیر عنوان فیلم می درخشید و چشمان زاخاریاس نیز با دیدن نامش برق میزد.همه چیز از روزی شروع شد که از جلوی هالی ویزارد رد شد و پوستر ثبت نام کلاس های کارگردانی به چشمش خورد.اما چیزی که او را ترغیب به شرکت در این کلاس کرد،عبارت با نظارت آقای...
بود.بالاخره بعد از مدت ها میتوانست نظارت کند.چه چیزی بهتر از فیلم برای نظارت؟زیر میزی های پدر و کروشیو های مادر بالاخره بعد از چند ماه کارخود را کرد و زاخاریاس اولین فیلمش را کارگردانی کرد اما از همان روز اول دعوا های او با عوامل صحنه و بازیگران شروع شد. در طول این مسیر بسیاری از عوامل صحنه و بازیگران استعفا کردند اما با زیر میزی های پدر او ماندند.اکنون نوبت به فیلم برداری صحنه شکنجه شدن هری پاتر توسط بلاتریکس در تنبیه سرای هاگوارتز بود.زاخاریاس بلندگویش را برداشت و گفت:
-جمع کنید مفت خورا. خدا تومن بهتون پول دادیم که بشینید یه گوشه برای من دونات بخورید؟

همه عوامل صحنه از ترس کروشیو های مادر زاخاریاس از بخش تدارکات صحنه خارج شدند و سریع به کار خود برگشتند.زاخاریاس دوباره میکروفن را برداشت و گفت:
-برداشت اول....صدا....دوربین....حرکت.

بلاتریکس چوبدستیش را کشید و گفت:
-زود باش پاتر!بگو مخفیگاه محفل ققنوس کجاست؟
-کاااااااات.چرا چوبدستیت رو موجی شکل کشیدی بیرون؟خدا تومن پول دادم بهتون که چوبدستی رو موجی بیرون بکشید؟برداشت دوم...

این بار بلاتریکس چوبدستیش را صاف بیرون کشید و گفت:
-زود باش پاتر!مخفیگاه محفل ققنوس کجاست؟
-نمیدونم.

زاخاریاس دوباره کات داد و گفت:
-پس اون موقعی که تو تدارکات دونات کوفت میکردی چرا دیالوگاتو حفظ نکردی؟حداقل برتی بات کوفت میکردید که ارزششو داشته باشه.برداشت سوم...

بلاتریکس دوباره دست راستش را روی سینه هری گذاشت و با دست چپش چوبدستی را به شکل صاف از توی جیبش بیرون آورد:
-زود باش پاتر.مخفیگاه محفل ققنوس کجاست؟
-فکر کردی که من به این راحتی ها اونجارو لو میدم بلا؟

اینبار بلاتریکس خودش با کروشیو زدن کات داد و گفت:
-بلا؟مگه اینجا خونه خاله پتونیاته که به من میگی بلا؟فقط ارباب حق دارن به من بگن بلا نه این پاتر ریزه میزه.

زاخاریاس اینبار با لگدی زیر چارپایه جلوی فیلم بردار زد و گفت:
-حیف نونا خداتومن بهتون میدم که بیاید تو صحنه جلوی رو من به همدیگه کروشیو بزنید و کات بدید؟حقوق این ماهتونم نمیدم بی عرضه ها.

زاخاریاس صحنه را تعطیل کرد و سوار جاروی نیمبوس دو هزارش شد که ناگهان سیر کروشیو های تمام عوامل صحنه به سمتش سرازیر شد.بالاخره تلافی هفته ها و ماه ها حقوق ندادن زاخاریاس،سر کوفت ، داد و فریاد ها و بی عرضگی های او توسط بقیه بی پاسخ نماند .همانگونه که ظلم هیچوقت بی پاسخ نمی ماند.شاید برای اولین بار دانش آموزی به درستی در تنبیه سرای هاگوارتز،تنبیه شد.



هرکسی از ظن خود شد یار من

از درون من نجست اسرار من
تصویر کوچک شدهتصویر کوچک شده
تصویر کوچک شده


پاسخ به: تنبیه سرای هاگوارتز
پیام زده شده در: ۱۴:۰۶:۰۱ چهارشنبه ۲ مهر ۱۳۹۹
#56

هافلپاف، محفل ققنوس

گابریل تیت


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۹:۳۵:۴۶ چهارشنبه ۱۵ مرداد ۱۳۹۹
آخرین ورود:
امروز ۲۰:۰۶:۵۳
از کتابخونه ی هافلپاف! ):
گروه:
کاربران عضو
ایفای نقش
هافلپاف
محفل ققنوس
پیام: 371
آفلاین

-خیلی خب اقای فلیچ...خودم جریمش میکنم!

پرفسور اینو گفت و با نگاهی تیز به گابریل به سرعت از اونجا دور شد.

فلش بک

-باید برم کتابخونه تا همه چی برام روشن شه!
-احمق نباش! اخه تو کتابخونه میخوای گاراگاه بازی در بیاری؟
-خب اره!
-اخه اونجا چطوری می تونی بفهمی که به ایزابلا چه ماموریتی داده لرد؟
-ایزابلا معمولا تو کتابخونه به من کمک میکنه، این هفته هم که همش داره به من کمک میکنه!
-خب کجای این خطرناکه؟
-قبلا فقط یک روز تو هفته میومد کمک من، اما الان هر هفت روز کمکم میکنه!
-خب شاید چون الان وظیفش کمتره...
-نه اتفاقا عضویت تو مرگخوارا که از وظیفت کم نمی کنه!

پایان فلش بک

-خانم تیت، میشه یه توضیح قانع کننده بهم بدی؟
-بله پرفسور
-منتظرم...
-پرفسور اخه، اخه باید می فهمیدم چرا رفتار ایزابلا جدیدا اینقدر عجیب شده!
-به شما هیچ ربطی نداشت خانم تیت! اگه خودم صلاح میدیدم اینکارو میکردم.
-اما...
-اما بی اما! مجبورم بر خلاف میلم شمارو تنبیه کنم خانم تیت!
-پرفسور خواهش میکنم!
-متاسفم!

تنبیه سرا:

-برید داخل لطفا!
-پرفسور...یادم نمی یاد اینقدر شرور باشید!
-شرور نیستم خانم تیت؛ باید وظیفه ای که دارم رو انجام بدم.
-وظیفتون اینه که منو شکنجه بدین؟
-برید داخل.

پرفسور گابریل رو به داخل تنبیه سرا هل داد و در رو به روی گابریل بست.

-خوش امدی به تنبیه سرای هاگوارتز!
-آیلین؟
-درسته خانم تیت!
-اینجا چیکار میکنی؟
-مدتیه به دستور ارباب اینجام!
-فکر کردم قراره با لرد مواجه شم!
-قرار بود ارباب بیاد اما...اینجا یه ذره برای ارباب خطرناکه! اما من با اینجا خیلی اشنام!
-میخوای شکنجم بدی؟با بکشیم؟
-هیچ کدوم!...می خوام برای همیشه تمام خاطراتت رو پاک کنم!
-چی؟
-بدرود محفل!
-پس پرفسور می خواست که من؟
-هاهاهاهاها! کی دیدی دامبلی دورتون یه محفلی رو شکنججه بده؟ها؟
-لرد؟
-ارباب! ارباب خیلی توی نمایش بازی کردن واردن!
-پرفسور!
-چیشده؟ نگرانش شدی؟ حیف که تا دقایقی دیگر از اون پیرخرفت چیزی یادت نمی مونه!


only Hufflepuff


پاسخ به: تنبیه سرای هاگوارتز
پیام زده شده در: ۱۹:۲۱:۳۴ دوشنبه ۲۲ اردیبهشت ۱۳۹۹
#55

ربکا لاک‌وود


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۴:۲۷ چهارشنبه ۲۴ مهر ۱۳۹۸
آخرین ورود:
۱۲:۰۱:۱۶ دوشنبه ۲۸ مهر ۱۳۹۹
از هرجایی که تاریکه!
گروه:
شناسه های بسته شده
پیام: 315
آفلاین
بدنش میلرزید. دستانش میلرزید. حتی چشمانش هم در حدقه میلرزیدند.
درد داشت. چشمانش میسوخت. دیگر از اینکه دارد میمیرد مطمئن شد.
لحظه‌ای سرش را بلند کرد.
-خ‍... خفاش لع‍... خشن!

نمیتوانست به او چیزی بگوید.
دوستش بود... حداقل مغزش، هنوز دوستی را بینشان احساس میکرد.

چشمان براق و بنفش دخترک نیمه خفاش، وحشیانه به زخم‌هایش نگاه میکرد.
انگار زخم‌های او، آرامش را به نیمه خفاش هدیه میداد.
اما نمیدانست که دخترک هرگز آرامش ندارد. او هرگز آرامشی نداشت که ماندگار باشد.
او در تلاطم دریای مشکلاتش گم شده بود.
حداقل احساسی که قلب نداشته‌اش فریاد میزد، این را میگفت.
قلب... آن دختر قلب نداشت. وگرنه چرا باید بهترین دوستش را بزند؟
دلیلش چه بود؟

هرچه گشت دلیلی نیافت.
سعی کرد لب‌هایش را از هم جدا کند. خون را لابه‌لای دندان‌هایش احساس میکرد.
تلخ... نه ترش... هر طعمی بود، بدمزه بود!
-ر... ربکا، چ‍... چرا... م‍... من؟
-پس کی؟ لبخند بزن. مثل اولین روزی که همدیگه رو دیدیم. بخند ابیگل. بخند!
-نه! نمی‍... نمیتونم. نمیتونم ل‍... لبخند ب‍... بزنم. چون تو... تو داری...
-آره، من دارم انتقام میگیرم. انتقام ابی! انــتــقــام!

فریاد ربکا به خاموشی رفت. صداها گنگ شد. رفتارها تاریک شد. دیگر هیچ نمیدید و هیچ نمیشنید.
دردناک بود.
دختر صاعقه و گل‌های خانه ریدل‌ها، حالا توسط دوستش شکنجه میشود.
شکنجه‌ای به دردناکی‌خون زیر دندانش.

خون را زیر دندان‌هاش احساس میکرد. لخته‌های خون اذیت کننده بودند.
همان موقع که احساس کرد ربکا فریاد میزند، احساس سرما کرد.
در ذهنش حرف‌های زیادی میگذشت. حرف‌هایی گنگ و بی معنی، یا سوال‌هایی بی جواب و تلخ.
-چرا ربکا؟ چرا میزنی؟ چرا شلاقی که قرار بود باهاش سفیدا رو شکنجه کنی الان جاش روی صورت منه؟ چرا... اصلا چرا الان داری با اون قیافه مظلومت بهم زل میزنی؟ چرا به خودت فحش میدی؟ دِ حداقل بلدی یکم ذهن منو بخونی که! مثلا ما با هم دوستیم...

ربکا سرش را تکان داد. موهایش را از روی صورت خون‌آلودش کنار زد.
ابیگل فهمیده بود که حالا، خون را روی دستانش احساس میکند.
غم‌انگیز بود!
ربکا با دیدن ابیگل لرزید. شانه‌هایش تکان کمی خورد.
ربکا حالش بهتر از قبل بود.
او این را از نفس‌های آرام و لرزانش میفهمید.

دستانش را بلند کرد و طناب را به آرامی باز کرد.
هر دو افتادند. آنقدر بدنشان درد میکرد که تا به حال آن درد را احساس نکرده بودند.
حتی افتادن از چشم دیگران برایشان اینقدر دردناک نبود.

دو دوست گریه میکردند.
ربکا هق هق میکرد و شلاق را به گوشه اتاق پرتاب کرد.
ابیگل لرزید؛ او هم گریه میکرد. حتی دردهایش را هم فراموش کرد. فقط گریه میکرد.
حالا به جای خونی که زیر دندان هردو بود، گریه‌ها لبانشان را تر میکردند.
دیگر هیچ چیز مهم نبود...
همین که روبه روی یکدیگر بودند، برای آرام کردن دردشان کافی بود.


My Dark Great Lord
Fille française
♡Only Raven♡


پاسخ به: تنبیه سرای هاگوارتز
پیام زده شده در: ۲۲:۰۳ پنجشنبه ۹ آبان ۱۳۹۸
#54

محفل ققنوس

پنه‌ لوپه کلیرواتر


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۸:۵۱ چهارشنبه ۳۰ مرداد ۱۳۹۸
آخرین ورود:
۱۴:۳۹:۱۲ شنبه ۱۸ مرداد ۱۳۹۹
از فلکه آلیس، جنب کوچه گربه ملوسه، پلاک نوشابه
گروه:
ایفای نقش
کاربران عضو
محفل ققنوس
پیام: 204
آفلاین
چشمانم را باز کردم احساس میکردم هیچ کنترلی روی خودم ندارم. بدون هیچ آگاهی از اطرافم به اتاقی نگاه کردم که کنار دیوارش لکه خونی وجود داشت اما هیچ کسی از آن خبر نداشت. روی اون با شنل نا مرئی پوشانده شده بود. شنل رو سرم کردم و از پشت پنجره به بچه هایی نگاه کردم که با هم بازی میکردند. تنها در آن بین دو چهره برام آشنا بود. از پله ها پایین رفتم. تنها لوستر وسط تالار بود که نظرمو جلب کرد. با دقت بهش خیره شدم. با دیدن خفاش بنفش رنگ روی آن علت تکان ها را فهمیدم و بدون هیچ توجهی از تالار خارج شدم. به حیاط که رسیدم بید کتک زن شروع به تکان خوردن کرد. انگار میخواست منو از بچه های معصوم داخل حیاط دور کنه. نیشخندی رو لبم نشست و دندان های تیزم نمایان شد. در حالی که بسمت دو بچه در حرکت بودم اتش تشنگی بهم غلبه کرد. به سمت یکیشون رفتم و ...

-جوز... جوزفین مونتکومری چت شده؟ چرا یهو بیهوش شدی؟

یهو فروغ چشمام از بین رفت. دوباره همون چشمای معصوم آسمانیم پیدا شد ولی اتشم از بین نرفته بود با دیدن ریموند دوباره به حالت خلسه رفتم و بهش حمله ور شدم...
دقایقی گذشت. اتشم از بین رفت. صورتم آغشته به خون بود. این اشکام بود که صورتمو میشست.


ویرایش شده توسط پنه‌ لوپه کلیرواتر در تاریخ ۱۳۹۸/۸/۹ ۲۲:۱۴:۵۵
ویرایش شده توسط پنه‌ لوپه کلیرواتر در تاریخ ۱۳۹۸/۸/۹ ۲۲:۱۶:۰۳
ویرایش شده توسط پنه‌ لوپه کلیرواتر در تاریخ ۱۳۹۸/۸/۹ ۲۲:۲۸:۵۱
ویرایش شده توسط پنه‌ لوپه کلیرواتر در تاریخ ۱۳۹۸/۸/۹ ۲۲:۳۲:۴۰

به ریونی و محفلی و جوز و ری و اما و پروفمون نگاه چپ کنی چشاتو از کاسه در میارم.
من و اما همین الان یهویی
تصویر کوچک شدهتصویر کوچک شده


پاسخ به: تنبیه سرای هاگوارتز
پیام زده شده در: ۱۹:۲۷ پنجشنبه ۹ آبان ۱۳۹۸
#53

آندریا کگورت


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۳:۱۳ دوشنبه ۲۸ اسفند ۱۳۹۶
آخرین ورود:
۱۹:۵۱:۳۱ سه شنبه ۲۱ مرداد ۱۳۹۹
از کوچه دیاگون پلاک شیش
گروه:
ایفای نقش
کاربران عضو
پیام: 144
آفلاین
تصویر کوچک شده


صدای پاهای پنه لوپه که بر روی برگ های خشک و مرده جنگل کوبیده میشد، سکوت وهم برانگیز جنگل را میشکست. ولی هیچ توجهی نمی کرد که با هرقدم ترسان و وحشت زده اش حشرات مقیم زیر برگ ها را له میکرد و آنهایی که زنده می گذاشت را بیدار میکرد تا برای له شدگان عزاداری کنند.
هیچکس نمیدانست در آن موقع سال پس از هشدار های پیاپی مدیر هاگوارتز درمورد منع بعد از ساعت ده خارج شدن از تالار پنه لوپه برای چه بیرون آمده بود و به چه دلیل فرد سیاه پوش را تعقیب کرده بود تا جایی که جای شکار و شکارچی تغییر کرده و پنه لوپه درحال فرار و فرد سیاه پوش به دنبالش بود.
ترس تمامی وجودش را تسخیر کرده بود. پاهایش از فرط هیجان سست شده و میلرزید و آنقدر حواسش پرت مجبور کردن پاهایش به دویدن بود که متوجه نشد مستقیم به سمت جنگل ممنوعه می رفت. فردی که دنبالش کرده بود مشخص بود مهارت زیادی در این کار دارد، البته با قتل های اخیری که پنه لوپه احتمال میداد کار خود او باشد باید هم مهارت میداشت.
هفته اخیر بوی خون تمامی هاگوارتز را در بر گرفته و هر شب جیغ هایی کر کننده از هر تالار شنیده میشد که خواب را از چشمان میربایید و نفس را در سینه ها حبس میکرد. قتل ها یکی پس از دیگری ذهن هارا آشفته کرده و بار دیگر تدابیر امنیتی هاگوارتز را زیر سوال برده بود. مشخص نبود قاتل کیست یا حتی چیست ویا چه هدفی از ریختن خون دارد ولی تمامی جنازه های قربانی های پیدا شده خالی از خون بودند. قاتل هرکه بود همچنان در قلعه بود، در میان دانش آموزان و اساتید و به دنبال شکار بعدی بود، شکاری که با پای خودش پیش اون آمده بود و هوس مرگ کرده بود.

پنه لوپه متوقف نمیشد با چشمانی خیس از اشک و نفس های صدا دارش تلاشی برای مخفی شدن نمیکرد. میدانست او را دیده و بالاخره پیدا خواهد کرد پس فقط میدوید تا در میان جنگل دستی به دورش حلقه شده و او را به سمت خودش کشید. دستش را محکم روی دهانش گذاشته تا مانع جیغ کشیدنش شود. پنه لوپه با وحشت سر برگرداند و آندریا رادید که مانند خودش وحشت زده به او زل زده بود. پنه لوپه هیچ فرضیه ای برای حضور آندریا در آن مکان نداشت، ولی اکنون زمان خوبی برای سوال و جواب نبود. آندریا نجوا کرد:
_هیس! داره میاد!

پنه لوپه آرام سر برگرداند و به رو به رو خیره شد سایه ای سیاه از میان درختان پیدا بود و هرلحظه نزدیک تر میشد. تا جایی که دقیقا رو به روی آنها قرار گرفته بود. قلب هایشان به سینه میکوبید و صدای نبض نامرتبشان گوش جنگل را پر کرده بود، ولی شکارچی فقط یک چیز را میشنید صدای جریان خون در رگ های پنه لوپه که از چند ساعت پیش او را به سمت خودش می خواند.
سیا پوش قدم هایش را آهسته تر کرد و از میان درختان بیرون آمد زیر نور ماه ایستاد تا چشمان کنجکاو و حیرت زده پنه لوپه به خوبی اورا ببیند.
فرد سیاه پوش فاقد سر، گردن و یا اندام دیگری بود. او یک شنل بود. ولی نه تنها یک شنل ساده، شنل ابزاری بود که بدون مجبور کردن شکارچی به تعقیب و گریز های خسته کننده شکار را به او میرساند.
پنه لوپه رو بر گرداند و مقابل چشمان متحیرش این آندریا بود که با نیش های تیز و براقش لبخند میزد. چشمانش سرشار از حس پیروزی بود و عاری از هر رحمی. با چشمان نافذش به درون چشمان ترسیده و پر از اشک پنه لوپه زل زد و زمزمه کرد:
_صدات در نیاد.
و با فرو کردن نیش های تیزش به درون شاهرگ پنه لوپه فریاد را در گلویش خفه کرد. با ولع تا آخرین قطره خونش را بلعید و دخترک بی جان را روی زمین رها کرد.
اشک در چشمانش حلقه میزد و قطرات کوچکش را به سمت گونه هایش روانه می کرد. حال زمانی بود که وجدانش بیدار میشد و عذابش شروع. انسانیت آخرین چیزی بود که در آن لحظه به کارش می آمد و تنها چیزی بود که در درونش شعله می کشید.
از درد روی زمین کنار پنه لوپه افتاد که صورتش بی رنگ شده بود و چشمانش بی فروغ. خون را از روی لبانش پاک و اشک هایش را جایگزینشان میکرد.
هرکس برای هرچیزی بهایی می پرداخت. بهای بهار زمستان بود و بهای زندگی مرگ. ولی بهایی که آندریا برای زنده بودنش می پرداخت بیشتر از مردن بود، او بود که میکشت و مردن می دید. مردن تک تک کسانی که برایش عزیز بودند به دست خودش. این تنبیه او برای زندگی کردن بود.



پاسخ به: تنبیه سرای هاگوارتز
پیام زده شده در: ۱۷:۳۲ یکشنبه ۳ شهریور ۱۳۹۸
#52

محفل ققنوس

پنه‌ لوپه کلیرواتر


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۸:۵۱ چهارشنبه ۳۰ مرداد ۱۳۹۸
آخرین ورود:
۱۴:۳۹:۱۲ شنبه ۱۸ مرداد ۱۳۹۹
از فلکه آلیس، جنب کوچه گربه ملوسه، پلاک نوشابه
گروه:
ایفای نقش
کاربران عضو
محفل ققنوس
پیام: 204
آفلاین
2ماه است که همه پنه لوپه رادر این مقام بلند بالای ارشدی خشن میبینند و هیچی نمیگن میدونی چرا چون پس از این سخنان سیاه باید سرود بای بای را سر دهند .
پنه لوپه : باید خودمو روسرش خالی کنم .
همون لحظه با غرور همیشگیش از کنارش رد شد و به برج گیریفیندور رفت.

3ساعت بعد

ماه چند ماه هست که اجارش عقب افتاده در نتیجه خورشید اومد و اونو از خونش پرت کرد پایین .
- بای بای
یهو یک لامپ کم مصرف بالا سر پنه روشن شد
با جادوی همیشگی چشماش جلو پرسی سبز شد و اورا به اتاق مخصوص خود برد :
خب به به جناب مشتر خائن.
+ خانم کلیرواتر از جون من چی میخواین؟
- اه از کی تا حالا پنی کوچولو رو به فامیل میشناسی نکنه اون گندی که بالا آوردی و باعث شدی 50 امتیاز از گروهم کم بشه از یاد بردی تازه حرفتم دروغ بود .

2ماه قبل

پنی : - پرفوسور این قسمت رو میشه دوباره بگید؟
پرفوسور : چرا ؟
- چون.....
پرسی : پرفوسور این پنی کوچولو ما یکم دیر فهم تشریف دارن اگر هم دقت کرده باشید از بازی کردن های زیر میزی اش معلوم است.
+ چی سر کلاس من زیر میز بازی میکنی ؟ 50 امتیاز از ریونکلاو کم میشه .
- پرفوسور دروغ میگه در خاست کردم تا تو جزوه بنویسم

بازگشت به حال

+ خوب راستش منم از روی شوخی گفتم پرفسور جدی جدی باور کرد
- تو اشتباهی کردی که باید تاوانشو همون لحظه پس میدادی کروشیو

2 ساعت بعد

پنی با حالتی کاملا خسته و خواب آلود 369 امین کروشیئ رو گفت و پرسی دعوت حق را لبیک گفت.

خلاصه حواستون باشه پا رو دم پنی خانم نذارین




به ریونی و محفلی و جوز و ری و اما و پروفمون نگاه چپ کنی چشاتو از کاسه در میارم.
من و اما همین الان یهویی
تصویر کوچک شدهتصویر کوچک شده


پاسخ به: تنبیه سرای هاگوارتز
پیام زده شده در: ۲۱:۵۶ چهارشنبه ۱۵ خرداد ۱۳۹۸
#51

دراكو مالفوى old


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۶:۱۹ پنجشنبه ۵ مهر ۱۳۹۷
آخرین ورود:
۱۰:۰۲:۳۸ سه شنبه ۱۳ اسفند ۱۳۹۸
گروه:
کاربران عضو
پیام: 37
آفلاین
شبی تاریک و توفانی در هاگوارتز بود.

دراکو مالفوی پسر اصیل زاده و مایه دار مدرسه در حالی که تمام پارتی بازی های دامبلدور برای امتیاز دادن به گریفیندور و خودنمایی های هری پاتر همه و همه روی اعصابش راه میرفت و او را آزار میداد ناگهان در همان موقع لبخند ملیح و سیاهی روی لبش ظاهر شد و به اتاق ضروریات رفت.

اتاق تاریک و نمور بود دراکو به گوشه اتاق رفت درست جایی که هری پاتر را بیهوش و غیر هوشیار به صندلی بسته بود.

او چوبدستی هری پاتر را برداشته و به دو تیکه تقسیم می‌کند.

چند دقیقه صبر میکند هری کم کم به هوش می آید؛و میگوید: مالفوی من کجام؟

مالفوی:یه جایی که هیچکس صداتو نشنوه.

_بذار من برم لعنتی.

_وقتی که کارم باهات تموم شد میتونی بری پاتر.پس گفتن این جمله مالفوی شروع به شکنجه‌ هری پاتر با چند ورد کروشیو میکند تا جایی که تمام بدن پاتر خونین و مالین میشود،سپس مالفوی با ورد ابلیویت تمام خاطرات این اتفاق را از ذهن پاتر پاک میکند و او را بیهوش کرده و همان‌جا رها می‌کند.



پایان






JUST SLYTHRIN


انتقام
پیام زده شده در: ۱۹:۴۱ شنبه ۱۱ خرداد ۱۳۹۸
#50

گیلدروی لاکهارت


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۲:۴۵ شنبه ۲۳ دی ۱۳۹۶
آخرین ورود:
۶:۴۷ پنجشنبه ۳۱ مرداد ۱۳۹۸
از جهنم
گروه:
کاربران عضو
پیام: 33
آفلاین
+ با چه جرعتی این حرف رو زد؟؟؟
همانطور که گیلدروی لاکهارت،معلم هاگوارتز،یا حداقل معلم سابق هاگوارتز نعره میکشید ،در حال بستن چمدانش هم بود.
+حقش و میزارم کف دستش.با بد کسی در افتادی آلبوس دامبلدور
_________________
2 ساعت قبل:
+ اصلا رو درست تمرکز نداری اقای مالفوی.تو اخراجی!
ناگهان کلاس ساکت شد.همه با خود میگفتند چطور جرعت کرد مالفوی رو اخراج کنه.اون پدرش تو وزارت خونه یه مافیای خیلی خفن داره و از این جور قبایل فکر ها.
مالفوی: باشه!میرم ولی بدون توی آزکابان ملاقاتی نخواهی داشت.
این را گفت و بلند شد و رفت از کلاس بیرون.لاکهارت خواست ادامه درس را بدهد که دوباره در باز شد و دراکو دوباره اومد تو.
- هه!فکر کردی میخوام عذر خواهی کنم؟فقط کلاسورمو جا گذاشتم.
+ ~ نویسینیتو ..
وقتی لاکهارت این ورد رو خوند ناگهان مالفوی تبدیل به یک بز شد.کل کلاس داشتن میخندیدن و اون بز به همه جا میدوید و از خودش صدا در میاورد.
در همان لحظه زنگ به صدا درامد ولی بچه ها در کلاس ماندند و به مالفوی میخندیدن.

ظاهرا یکی از بچه ها به مدیر خبر داد و دامبلدور وارد کلاس شد.وقتی نگاه دامبلدور به مالفوی افتاد گفت: پروفسور لاکهارت!این یه دانش آموزه؟
و بعد گویل گفت: پروفسور.اون دراکو مالفوی هست..
و کلاس دوباره منفجر شد.

پروفسور دامبلدور با عصبانیت دراکو را به حالت اول خود برگرداند و رو به لاکهارت گفت: تو اخراجیـــــی!وسایلت و جمع کن و برو.


______________________
لاکهارت با سختی فراوان یک گالن بنزین را تا جلوی در اتاق دامبلدور به طور مخفیانه کول کرد.سپس رمز را گفت: شربت لیموناد .
همه جا تاریک و غرق در سکوت بود.شروع کرد به خال کردن بنزین در گوشه و کنار اتاق.هنگامی که به تخت دامبلدور رسید بنزینش تموم شد.چوبدستی اش را بلند کرد و خواست آتیش را روشن کند.
بعد دید چشم های دامبلدور باز هستند.دامبلدور گفت: نه گیلدروی.تو قاتل نیستی.نه!
اما گیلدروی لاکهارت از او دور شد و در همان لحظه آتش را روشن کرد.
از پشت سرش صدای فریاد های آلبوس دامبلدور و گرمای ناشی از آتش را حس میکرد و یک پوذخند روی لبانش بود!!!



گیلدروی لاکهارت عظیم


تصویر کوچک شده


تصویر کوچک شده






پاسخ به: تنبیه سرای هاگوارتز
پیام زده شده در: ۲۰:۴۱ یکشنبه ۱۱ شهریور ۱۳۹۷
#49

جینی ویزلی


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۲:۳۰ یکشنبه ۲۵ مرداد ۱۳۹۴
آخرین ورود:
۲۳:۳۷:۳۲ یکشنبه ۲۰ مهر ۱۳۹۹
از سرزمین تنهایی
گروه:
کاربران عضو
ایفای نقش
پیام: 336
آفلاین
- باید تلافی کنم! باید تلافی کنم! باید تلافی کنم!

این چیزی بود که جینی ویزلی حدود سه روز با خودش تکرار میکرد. اما هیچکس خبر نداشت که او چه چیزی را میخواهد تلافی کند.

فلش بک، سه روز قبل

پروفسور مک گونگال جمله را نوشت و گفت:
- خب، کسی جواب این سوال رو میدونه؟

جینی دستش را بلند کرد و گفت:
- پروفسور، میشه جواب این سوال رو من بدم؟

اما قبل از اینکه پروفسور بتواند پاسخی دهد، گرگوری گویل گفت:
- مگه یه ویزلی هم توانایی جواب دادن به سوالات رو داره؟

و به دنبال این حرف، تمامی اعضای اسلیترین شروع کردند به خندیدن. اما جینی هیچ چیز نگفت و تنها زیر لب زمزمه کرد:
- جواب این کارت رو میگیری، گویل.

پایان فلش بک

- پیدا کردم!

جینی همانطور که از پله ها پایین میرفت، جیغ میکشید و با خودش این جمله را تکرار میکرد.

چند روز بعد، جلوی در مخفی تالار خصوصی اسلیترین

گویل در حالی که از تالار خارج میشد، چشمش به تکه کیکی افتاد. با خوشحالی به طرفش حرکت کرد.
اما کیک تکان خورد.
دوباره به سمتش رفت، اما باز هم کیک از جای خود حرکت کرد و به سمت انتهای دخمه، و دور از او رفت.
گویل با تعجب و گرسنگی، به دنبال کیک رفت تا اینکه به اتاقی رسید که بالای در آن نوشته شده بود: "اتاق کیک".

گویل با دیدن این نام بر بالای در اتاق، بسیار ذوق زده شد و به سرعت وارد اتاق شد.
وقتی وارد شد، با مقدار زیادی از انواع کیک ها رو به رو شد. پس به سمت آن ها رفت و شروع کرد به خوردن، به طوری که هر دو لپش باد کرده بود و حتی نمیتوانست نفس بکشد.

پس از چند دقیقه، گویل که کبود شده بود و خیس عرق، و البته تمام کیک ها را خورده بود، عزمش را جزم کرد تا از اتاق خارج شود، اما ناگهان در پنجره کنار در، تصویر خودش را دید. پس با وحشت نعره زد:
- نهههه! این من نیستم!

ناگهان در اتاق با شدت باز شد و جینی با پوزخند معروف خودش وارد شد و گفت:
- وقتی یک ویزلی رو مسخره میکنی، منتظر عواقبش هم باش. حالا که تا یه هفته تمام، شبیه خوکِ دوتا موندی، مطمئن میشم که یادت نمیره. مخصوصا که اون ویزلی، یک دختر باشه.

گویل که فهمیده بود کیک ها با معجون مرکب پیچیده و مقداری دم خوک درست شده اند، مثل خوک ها خر خر کرد، اما دیگر راهی برای بازگشت نبود.
جینی هم از اتاق خارج شد و گویل را که مثل خوک ها خر خر میکرد و سعی میکرد دُم پیچ خورده اش را در شلوارش مخفی کند، تنها گذاشت.


قدم قدم تا روشنایی، از شمعی در تاریکی تا نوری پرابهت و فراگیر !
میجنگیم تا آخرین نفس !!
میجنگیم برای پیروزی !!!
برای عـشـــق !!!!
برای گـریـفـیندور.


هیچ وخ یه ویزلی رو دست کم نگیر. مخصوصا اگه از نوع تک دختر خاندان باشه

تصویر کوچک شده


پاسخ به: تنبیه سرای هاگوارتز
پیام زده شده در: ۱:۵۹ شنبه ۱۰ شهریور ۱۳۹۷
#48

گریفیندور

آستریکس


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۹:۱۹ شنبه ۱۸ شهریور ۱۳۹۶
آخرین ورود:
دیروز ۱۴:۲۰:۲۵
از شبانگاه توی سایه ها.
گروه:
ایفای نقش
کاربران عضو
گریفیندور
پیام: 176
آفلاین
کم کم خورشید خانم داشت گورشو گم میکرد و خانم مهتاب جاشو می گرفت.
راه رو ها پر از صدای گوش خراش سکوت بود. همه ملت تو خوابگاهاشون مشغول کارت بازیو تاس انداختنو مشق نوشتن بودن جز دو نفر که بعد از هاگرید به شکارچیان هاگوارتز معروف بودن.

جنگل ممنوعه

خش خش! خش خش! خش خش!

تو تاریکی جنگل ، آستریکس با ردای سیاهش تقریبا قابل دیدن نبود ولی صدای برگا برای همه حضورشو اعلام میکرد.
کم کم آستریکس همراه یه کیسه بزرگ که توش چیزی وول میخورد از کنار جنگل نزدیک دریاچه شد.
بلاخره وقتی آستریکس بجای مورد نظرش رسید کیسرو به زمین پرت کرد و بعد کمی وول خوردن , باز شد و از توش فنریر بیرون پرید. حال روزش دست کمی از حالت گرگ بودنش نداشت , کمی اطرافو نگاه کرد...

_ سوپریز!

فنریر نگاهش به آستریکس پرت شد و همزمان با کشیدن دندوناش روی هم با عصبانیت حمله ور شد ولی چون آستریکس قبلش یه بطری خون رو کاملا سر کشیده بود , حمله فنریر با ناخونای تیز آستریکس مواجه شد.
آُستریکس گردن فنریر رو گرفته بود و کم کم از زمین جدا کرد و بالا برد , فنریر هم به دستش چنگ مینداخت و تقالا میکرد.
در اخر فنریر بوسیله مشت محکم آستریکس با صدای ناله گرگ مانند به زمین پرت شد.
آستریکس از ناکجا اباد یه صندلی چوبی اورد و فنریر رو با میله های نقره ای به صندلی بست. و هیمنطور از نقاط صعب العبور بطری های نوشابه نیم لیتری , یک لیتری و یکو نیم لیتری دراورد و جلوش روی شنو ماسه ها گذاشت و با ژست شرلوک هلمز مانند دستکش های چرمی رو از جیبش در اورد و درحالی که اونارو می پوشید شروع به قدم زدن کرد.
_ خو حاجی , پپسی , یا کولا ؟
_ آستریکس کاری نکن بطری نوشیدنی های هوریس رو بکنم... تو چشت.
_ حاجی توهم کاری نکن بطری نیم لیطری با یک لیطری رو همزمان بکنم تو دهنت.

فنریر با زور دستشو از لابه لای طناب های نقره ای بیرون میاره و به نشانه تهدید رو به آستریکس می کنه و میگهک
_ بچه جون دستم بهت برسه بلایی سرت میارم که سر شنل قرمزی و ننه بزرگش نیاوردم...
زاارت
دست فنریر توی یه چشم بهم زدن به زمین افتاد و همینطوری دهنش باز موند. آستریکس که قسمتی از دستش خون الود بود دست فنریرو بر میداره و نزدیکش میشه. قسمتای خون الود دستشو با دست فنریر تمیز میکنه... دهنشو کجو کوله میکنه و با چند تا:
_ خخخت , خوووت... تف!

با چند تا تف زدن دست فنریرو به بازوش وصل می کنه و فنریر که از این کار چندش اور آستریکس حالش بهم خورده بود و کاری نمیتونست بکنه حس خشم و ناتوانیو باهم تجربه می کرد.
_ کثافط مادر سیریوسی بگو ببینم از جونم چی می خوای؟! من عضو الف دال نیستم.
_ از کجا معلوم هوم؟...

فنریر ساکت شد , ابرو بالا زد و منتظر حرفای بعدی آستریکس شد.
_ فک میکنی وقتی نصف شبی میرفتی اتاقش کسی نمیفهمید دوتایی چیکار میکنید؟! تا وقتی که من اینجام نمیزارم جاسوسی هم گروهاتو بکنی بعد نصف شبی بری همه چیو بهش بگی امارمونو لو بدی.
_ تو چطور جرات می کنی...

دییییش


مشت آستریکس روی دوتا از دندونای فنریر به زیبایی هک شد و فنریر از گفتن اینکه فقط بخاطر ضعیف بودن تو درس تغییر شکل شب ها پیش دامبلدور میرفت و هیچ گونه هدف دیگری نداشت عاجز موند. 

آستریکس با فنریر تا صبح باهم دیگه کلنجار رفتن و به دلیل جمعه بودن فردا و نبودن کلاس کسی از وجودشون مطلع نشد حتی کسی از وجود اون بطری هاهم با خبر نشد.


ویرایش شده توسط آستریکس در تاریخ ۱۳۹۷/۶/۱۰ ۱۲:۰۰:۳۴

•♤•Love Me Or Hate Me. You're Gonna Watch Me•♤•


تصویر کوچک شده









شما می ‌توانید مطالب را بخوانید
شما نمی توانید عنوان جدید باز کنید
شما نمی توانید به عنوان‌ها پاسخ دهید
شما نمی توانید پیام‌های خودتان را ویرایش کنید
شما نمی توانید پیام‌های خودتان را حذف کنید
شما نمی توانید نظر سنجی اضافه کنید
شما نمی توانید در نظر سنجی ها شرکت کنید
شما نمی توانید فایل‌ها را به پیام خود پیوست کنید
شما نمی توانید پیام بدون نیاز به تایید بزنید
شما نمی توانید از نوع تاپیک استفاده کنید.
شما نمی توانید از HTML در نوشته های خود استفاده کنید
شما نمی توانید امضای خود را فعال/غیر فعال کنید
شما نمی توانید صفحه pdf بسازید.
شما نمی توانید پرینت بگیرید.

[جستجوی پیشرفته]


هرگونه نسخه برداری از محتوای این سایت تنها با ذکر نام «جادوگران» مجاز است. ۱۳۹۹-۱۳۸۲
جادوگران اولین وبسایت فارسی زبان هواداران داستان های شگفت انگیز هری پاتر است. به عنوان نخستین خاستگاه ایرانی ایفای نقش مبتنی بر نمایشنامه نویسی با محوریت یک اثر داستانی در فضای مجازی، پرورش و به ارمغان آوردن آمیزه ای از هنر و ادبیات برجسته ترین دستاورد ما می باشد.