هری پاتر نخستین مرجع فارسی زبان داستان های شگفت انگیز هری پاتر

هری پاتر نسخه موبایل


در حال دیدن این عنوان:   1 کاربر مهمان





پاسخ به: اتوبوس شووالیه
پیام زده شده در: ۹:۵۴:۰۲ یکشنبه ۱۳ مهر ۱۳۹۹

گریفیندور، محفل ققنوس

لاوندر براون


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۹:۲۸:۰۲ دوشنبه ۱۶ تیر ۱۳۹۹
آخرین ورود:
۱۰:۵۶:۵۱ شنبه ۸ آذر ۱۳۹۹
از عشق من دور شو!
گروه:
محفل ققنوس
کاربران عضو
گریفیندور
ایفای نقش
پیام: 167
آفلاین
-نجینی ما کدام را میخواهد؟

نارسیسا یک سیخ بلند را از نوک دم نجینی گرفت. سر سیخ درست به سینه ی ویلبرت خورد.

-بیا اینجا، اسلینکرد! نجینی ما تو را انتخاب کرد!

اسلینکرد نگاه وداع گونه ای به دوستانش انداخت و به سمت لرد رفت.

-نهههههههه!

زاخاریاس خودش را روی ویلبرت انداخته بود.
-نه برادر! نههههههه ای دوست قدیمی! تو نباید بمیری! من از کودکی با تو بزرگ شدم.... من همیییشه با تو بودممم... نههههه!

ویلبرت خودش را خلاص کرد.
-چیکار میکنی زاخار؟من تازه یه هفته ست تو رو دیدم!
-نهههههه نرووووو ای دووووست من!

و به پهنای صورت اشک ریخت. این صحنه قیافه ی مرگخواران را این شکلی( )لرد را این شکلی( ) و محفلیان را این شکلی ( )کرده بود.لرد گفت:
-بسیارخب. بی! تو، زاخاریاس! بیا و اینجا دراز بکش.

زاخاریاس سریع شلیک شد آنجا و دراز کشید. محفلیان با چشم های اشک آلود نگاهش کردند. نارسیسا پیش بند نجینی را بست...




تصویر کوچک شدهتصویر کوچک شده


پاسخ به: اتوبوس شووالیه
پیام زده شده در: ۲:۰۴:۰۴ یکشنبه ۱۳ مهر ۱۳۹۹

ریونکلاو، مرگخواران

تام جاگسن


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۹:۴۱ سه شنبه ۶ فروردین ۱۳۹۸
آخرین ورود:
دیروز ۲۲:۴۸:۲۶
از تسترال جماعت فقط تفش به ما رسید.
گروه:
ریونکلاو
کاربران عضو
ایفای نقش
مرگخوار
ناظر انجمن
گردانندگان سایت
مترجم
پیام: 520
آفلاین
خلاصه:

اتوبوس شوالیه تصمیم می‌گیره مردم رو آزار بده! به همین دلیل یه ترمز ناگهانی می‌گیره و باعث میشه جیگرِ تام جاگسن پرت شه بیرون و نجینی، هوسِ پیتزای جیگر کنه.
مرگخوارا و لرد سیاه هم، به دنبال جیگر می‌گردن و تصمیم می‌گیرن جیگرِ هری‌پاتر رو تبدیل به پیتزا برای نجینی کنن؛ که نجینی مخالفت می‌کنه و با دُمش به طرف محفلی‌ها، به عنوانِ غذای مورد نظر، اشاره می‌کنه.

***


داوطلبی... افتخار... شهرت... توجه... مگر میشد فرصت به دست آوردن این‌ها را از دست بدهد؟!
زاخاریاس این‌را در ذهنش تکرار کرد و آینده را برای خود متصور شد. آینده‌ای که به دلیل این رشادتِ بی‌مثل و مانندش، از دامبلدور مقامِ محفلیِ برگزیده‌ی قرن را دریافت کرده؛ عکسش در سرتاسر خانه شماره دوازده گریمولد آویزان شده و دامبلدور به نفع او از کرسیِ هدایتِ محفل کنار کشیده و او سکان هدایت محفل را به دست گرفته و در حال امر و نهی کردنِ محفلیان است.

در همین تفکرات سِیر می‌کرد و به سمتِ جایی که دمِ نجینی به آن اشاره کرده بود، نزدیک‌ونزدیک‌تر میشد.
با لبخندی حاکی از اعتماد به نفس و سرشار از فخر فروشی، به سمتِ محفلی‌ها نگاه کرد.

- واو!
- چه از خود گذشته و فداکار.
- چه مهربون و ساده!

لبخندِ زاخاریاس عمیق و عمیق‌تر شد. خودش بود! همان فرصتی که برای مطرح شدن به آن نیاز داشت. همون سکوی پرتابش. با عشوه و ادایی پاپاراتزی پسند، سرش را برگرداند و... صحنه‌ی مقابلش میخ‌کوبش کرد.
ویلبرت اسلینکرد یک‌جا ایستاده بود و نگاهِ همه‌ی محفلیون و مرگخواران به او دوخته شده بود. به واقع، از اول او بود که توجهات را جلب کرده بود و نه زاخاریاس!
اما این قابل پذیرش نبود... زاخاریاس نباید تسلیم میشد. زاخاریاس مرد روز های سخت بود. زاخاریاس از فامیل های هپزیبا اسمیت بود. ربطش را نمی‌دانست، اما در آن لحظه این موضوع هم برایش انگیزه بود و به ذهنش خطور کرد.

این شد که پا جلو گذاشت.
- اوه لرد! حس می‌کنم نجینی‌تون دمش یکمی زاویه‌دار شده. وگرنه منظورش منم، آره مطمئنم. خودمو میگه!

نگاه نجینی برای انتخاب بین دو محفلی می‌چرخید... او و این همه خوش‌بختی محال بود!


آروم آقا! دست و پام ریخت!




پاسخ به: اتوبوس شووالیه
پیام زده شده در: ۲۳:۲۶:۰۹ پنجشنبه ۳ مهر ۱۳۹۹

هافلپاف، محفل ققنوس

زاخاریاس اسمیت


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۲:۵۶:۱۴ دوشنبه ۱۱ فروردین ۱۳۹۹
آخرین ورود:
دیروز ۲۰:۵۶:۵۴
از وقتی که ناظر بشم پدر همتونو درمیارم.
گروه:
کاربران عضو
هافلپاف
ایفای نقش
محفل ققنوس
مترجم
پیام: 333
آفلاین
رودولف هر چقدر عاشق خوبی بود،اما بازیگر خوبی نبود.دست و پایش لرزید و گفت:
-چیز...چیز...چیزه...با بلاتریکس صحبت کن منو نکشه.

اما هری هر چه قدر که شجاع بود،اما باهوش نبود.پس گول رودولف را خورد.جلوی بلاتریکس رفت.زانو زد و گفت:
-بیا و چوبدستیمو بگیر و بکش.بزار این کشت و کشتار تموم شه.همه چیز باید به من ختم بشه.باید این کشت و کشتار با کشتن من به پایان برسه.

بلاتریکس هر چه قدر که کروشیو زن خوبی بود،اما بدون اجازه اربابش دست به چوبدستی هم نمیزد.پس رو به اربابش کرد و گفت:
-ارباب...اجازه میدید هری رو بکشم؟
-خیر بلاتریکس این کار ماست.

بلاتریکس بعد از شنیده جواب رد،سرش را پایین آورد و گوشه ای مظلومانه نشست.هری اینبار چوبدستیش را جلوی لرد ولدمورت گرفت و گفت:
-بیا و اینبار تمومش کن.تا حالا صد بار دنبال من بودی و به در بسته خوردی.تمام زندگیت رو صرف کشتن و پیدا کردن من کردی.صد ها انسان رو برای کشتن من کشتی اما پسر برگزیده جلوت نشسته.بیا و جون من رو به جای جون مرگخوارایی که با ایمپریو جمع کردی بگیر.بیا که اینبار «بسیار مایلیم که بمیریم.»

لرد ولدمورت چوبدستی را برداشت و رو به صورت هری پاتر گرفت.بالاخره بعد از هجده سال نوبت ان رسیده بود که انتقامش را بگیرد.پسری که او را به مدت پانزده سال از داشتن بدن محروم کرده بود جلویش نشسته بود.پسری که او را برای هجده سال زجر داده بود جلویش نشسته بود.چوبدستی را به سمت هری گرفت و اماده به زبان آوردن ورد شد:
-پاپا،پاپا من جیگر کله زخمی رو دوست ندارم.

لرد چوبدستی را پایین آورد.دستی روی سر نجینی کشید و گفت:
-پس جگر چه کسی را میخواهی؟برو و جگرت را خودت انتخاب کن.

نجینی دمش را بالا اورد به دسته محفلی هایی اشاره کرد که در گوشه ای از اتوبوس بی خیالانه نشسته بودند.



هرکسی از ظن خود شد یار من

از درون من نجست اسرار من
تصویر کوچک شدهتصویر کوچک شده
تصویر کوچک شده


پاسخ به: اتوبوس شووالیه
پیام زده شده در: ۱۲:۵۶:۴۷ یکشنبه ۳۰ شهریور ۱۳۹۹

هافلپاف، محفل ققنوس

گابریل تیت


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۰:۳۵:۴۶ چهارشنبه ۱۵ مرداد ۱۳۹۹
آخرین ورود:
دیروز ۱۷:۰۶:۳۲
از کتابخونه ی هافلپاف!):
گروه:
کاربران عضو
ایفای نقش
هافلپاف
محفل ققنوس
پیام: 452
آفلاین

-جیگرتو رد کن بیاد!
-پاپا من پیتزای جیگر میخوام!
-فنریر؟
-جیگرم به چه دردتون می خوره؟
-می خوایم برای پرنسسمان پیتزای ج...اصلا به تو چه مربوط است فنریر؟
-جیگرمو باید با یه چیزی عوض کنم!
-با چی؟
-یه مرگخوار یا محفلی خوشمزه!
-
-هری؟ هری باباجان کجایی؟

صدای دامبلدور بود که میخواست ااز هری خواهش کنه که وقتی رسیدن به هاگوارتز لیست کارهای محفل رو براش امده کنه.
اما مرگخواران که اهل سوء استفاده بودن جرقه های فکرشون روشن شد...

-هری پاتر هم نمی تونه ایندفعه نجاتت بده رودولف!
-نههه...هری توروخدا به دادم برس! من نمی خوام بمیرم!

مرگخوارا حالا داشتن نمایشنامه ای دروغین از خودشون می ساختن که هری داوطلبشه که به رودولف کمک کنه و بعد...

-چیشده ای رودولف؟
-هری کمکم کن! بلاتریکس میخواد منو بکشه!
-چیکار باید بکنم؟


only Hufflepuff


پاسخ به: اتوبوس شووالیه
پیام زده شده در: ۱۲:۱۳:۴۱ چهارشنبه ۱۹ شهریور ۱۳۹۹

محفل ققنوس

هری پاتر


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۶:۳۵:۴۱ سه شنبه ۱۱ شهریور ۱۳۹۹
آخرین ورود:
امروز ۲:۰۳:۴۶
از سایه ها نترس، تو فانوسی! :shout:
گروه:
محفل ققنوس
ناظر انجمن
ایفای نقش
کاربران عضو
مترجم
پیام: 64
آفلاین
رودولف میخواست خودش را از اتوبوس پرت کند بیرون. رودولف میخواست خودش را از پشت بام خانه ریدل ها پرت کند پایین. بلاتریکس، لرد سیاه و نجینی دور رودولف حلقه زده بودند. رودولف میخواست جیگرش را در بیاورد تقدیم لرد کند. این حلقه هر لحظه تنگ تر میشد.
_پسش بده رودولف.
_...
_رودولف.
_نمیدم ارباب.
_...رودولف.

رودولف به بن بست خورده بود، رودولف به پایان رسیده بود. رودولف عقب عقب رفت و از پشت به بلاتریکس برخورد کرد و از جا پرید.
_نمیشه یه جای دیگه ی تام رو برای پرنسس گلچین کنیم ارباب؟
_خوشبختانه پرنسس ما مشخص کرده که جیگر میخواد رودولف... و از بدشانسیِ تو، مشخص نکرده جیگرِ کی رو.

در این لحظه، رودولف از پشت شانه ی لرد نوری را دید که تابیدن گرفت و شعله کشید و رودولف با تمام توانش تلاش کرد به سمت نور برود بلکه راحت شود، غافل از اینکه این پرتو چیزی نبود جز روشناییِ عدالت، برادری و معرفت. از میان نورِ رحمت صدای قدرتمندی شنیده شد.
_من بودم!

نفس ها در سینه حبس شد. راننده ی اتوبوس موسیقی بی کلام را پلِی کرد و از میان نور، کسی به بیرون قدم گذاشت. گام هایش استوار و در صدایش جای تردید خالی بود.
_صدای من بود... رودولف بی گناهه.

عرق سرد روی پیشانی اش نشسته بود و قفسه سینه اش با نفس هایش بالا و پایین میرفت، اعضای محفل ققنوس تحت تاثیر این عمل قهرمانانه دست در دست هم داده و در سوگ پسر برگزیده گریستند، و مرگخواران لحظه به لحظه ی این حماسه را به خاطر سپردند تا برای نوه هایشان تعریف کنند. هری چند قدم جلو تر آمد، و چوبدستی اش را جلوی پای ولدمورت انداخت.

_
_لازم نیست مرگخوارانت رو مجازات کنی ولدمورت... چرخه ی بی عدالتی یک جا باید متوقف بشه.
_پاتر.
_بجاش من رو بکش! بذار یک بار دیگه هم با نیروی عشق شکستت بدم!
_پاتر ما فقط-
_من رو بکش ولدمورت!
_پاتر ما فقط اون جیگر رو میخوایم.
_...اوه.

هری درحالیکه به این طرف و آن طرف چنگ می انداخت تا تلو تلو نخورد، همان وسط ایستاد. نگاه سنگین دوستان و دشمنانش را روی خودش احساس میکرد. هری به اینجای کار فکر نکرده بود، معمولا پیش از اینکه به اینجا برسد کشته میشد.

_میشه جیگرِ مرگخوارِ ما رو پس بدی؟
_آم... نه!
_رودولف.
_باشه... باشه! توضیح میدم!

چشمانش هری با سرعت در حدقه میچرخیدند و نگاهش از یک مرگخوار به دیگری، بسرعت در نوسان بود. دستش مثل فنرِ رها شده بالا پرید و به مرگخوار پشمالویی اشاره کرد که یک گوشه برای خودش استخوان لیس میزد.
_اون!

مرگخواران برگشتند تا به فنریری نگاه کنند که بنظر میرسید تازه یادش آمده توی سوژه است.

_اون... از خودش بپرسید!

طولی نکشید تا مرگخواران دوباره جعبه ی سیاه را آوردند و وسط گذاشتند تا تکلیف ماجرا را روشن کنند. رودولف که حالا متحول شده و گونه هایش از اشک های تحول و توبه خیس بودند، به جعبه ی سیاه آمارِ زیرپوستی داد.

_میگم که هری، تو کدوم شناسه منو بیشتر دوست داشتی؟
_دروغ چرا فنریر، جیگرتو!


همه برگشتند تا به فنریر نگاه کنند. فنریر میخواست خودش را از اتوبوس پرت کند بیرون. فنریر میخواست خودش را از پشت بام خانه ریدل ها پرت کند پایین.

_منم جیگرمو دوست داشتم.
_پس چرا دادی ببندنش؟
_ناسازگاری داشتیم، جفتمون اذیت میشدیم. الان دیگه جیگر نیستم، اما جیگر ها رو دوست دارم.


لرد، رودولف و نجینی دور فنریر حلقه زدند. فنریر میخواست جیگرش را در بیاورد تقدیم لرد کند.

_الان دیگه فقط تشنه ی گوشتم، تشنه ی صد گرم گوشت! یا حتا بهتر... یه تیکه جیگر!

حلقه هر لحظه تنگ تر میشد.


ویرایش شده توسط هری پاتر در تاریخ ۱۳۹۹/۶/۱۹ ۱۴:۳۱:۰۴


پاسخ به: اتوبوس شووالیه
پیام زده شده در: ۱:۰۷:۱۹ چهارشنبه ۱۹ شهریور ۱۳۹۹

ماروولو گانت


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۳:۳۵:۰۱ چهارشنبه ۲۲ مرداد ۱۳۹۹
آخرین ورود:
۲۳:۵۴ سه شنبه ۱۱ آذر ۱۳۹۹
از من بپرس اصیلم اون لخت و پتی مشنگ پرسته نه عیب نداره چیه!
گروه:
شناسه های بسته شده
پیام: 113
آفلاین
اتوبوس شوالیه هر اتوبوسی نبود! شوالیه بود. یک شوالیه هم به این راحتی‌ها زیر بار بازجویی نمی‌رود. از طرفی مدعی‌العموم هم هر مدعی‌العمومی نبود! لرد سیاه بود. یک لرد سیاه هم به این راحتی‌ها از خواسته‌ی خود پا پس نمی‌کشد. بنابراین دو طرف وارد مذاکره شدند. اتوبوس از لرد خواست او را بازجویی نکند و در عوض خودش هم حاضر شد جعبه سیاهش را در اختیار لرد قرار بدهد و لرد که از هر چیز سیاهی استقبال می‌کرد این پیشنهاد را پذیرفت. به هر حال اتوبوس شوالیه هر اتوبوسی نبود! نه تنها جعبه سیاه، بلکه جعبه سفید، قرمز، آبی و اصلا جعبه 36 رنگ استدلر داشت. او از دوران مینی‌بوسی این 36 جعبه را داشت و هیچ‌کدام هیچ فایده‌ای به حالش نداشتند. البته برای دیگران چرا! آخر سیستم آموزشی اتوبوس‌ها این‌طوری است که 20-30 مینی‌بوس را فارغ از رنگ و فرهنگ و پیشینه و استعدادها، می‌فرستند به یک گاراژ در کنار هم و اطلاعات عموما غلطی را به همه‌ی آن‌ها می‌آموزند تا اتوبوس‌های فرمان‌پذیری تحویل جامعه بدهند. در آن دوران، این 36 رنگ چشم خیلی از مینی‌بوس‌های با قالپاق و رینگ مندرس را از کاسه درآورده بود. بگذریم!

لرد سیاه، جعبه سیاه پلیری گذاشته بود وسط اتوبوس و با دقت به صداهای ضبط شده گوش می‌کرد تا مورد مشکوکی پیدا کند.

«پیست! پیست! ببینم تو رو! دیدمت برو! »

- رودولف؟ این صدای تو نبود عزیزم؟
- چیزه ... دیدم یکی داشت بدون بلیط سوار می‌شد! منظورم این بود که بلیطت رو ...
- تو چی کاره باشی که بلیطشو؟
- ارباب این چی می‌گه؟ مگه من دربون نیستم؟ بده خواستم وظایف دربونیمو حتا در سفر هم به نحو احسن انجام بدم؟
- ساکت شید بذارید ببینیم چی دستگیرمون می‌شه!

«پیست! پیست! پا می‌دی؟»

- عزیزم؟ بازم صدای ...
- صبر کن بلا! می‌خوایم روند دادگاه کاملا قانونی و شفاف باشه. بذار ما بازجویی کنیم، اجرای حکم رو برعهده‌ی تو می‌ذاریم. خوب رودولف ... ما تا تهش رو رفتیم! زدی تو کار قاچاق اعضای بدن! در این صحنه دنبال پا بودی ... بعدم رفتی سراغ جیگر تام.
- چیزه ارباب ... با هوریس بودم! پایه‌ی صندلیم کنده شده بود. گفتم یکی از پایه‌های مبلش ... یعنی خودشو بده تا بذارم جاش!
- و داد؟!
- داد! چرا نده؟! من و هوریس رفیقیم! رفیق چند ساله! مثل دو تا برادر می‌مونیم! مثل دو تا برادر! چرا نده؟ شما می‌گی یه پا ... من اگه سه تا پا هم می‌خواستم می‌داد!
- چرا؟!
- رفاقت! شما از این رفیقا ندارین؟ خوب چی کار کنم! من دارم!

«مزنه‌ی رون چند؟»

- مثل این که تو واقعا به اعضای بدن علاقه خاصی داری رودولف!
- نگفته بودم ارباب؟ حقوق دربونی کفاف نمی‌ده ... با همون رفیق چند ساله زدیم تو خط تنظیم بازار. هوریس ذرت قیمت می‌کنه ... من مرغ!

«جیگرتو!»

رودولف نگاهی به بلاتریکس انداخت، نگاهی به لرد. و انتخابش را کرد!

- با تام بودم ارباب. دسته‌ی جفت قمه‌هام بشکنه اگه دروغ بگم! اینو با تام بودم. بله. اعتراف می‌کنم که با تام بودم و جیگرش رو ازش گرفتم.


ویرایش شده توسط ماروولو گانت در تاریخ ۱۳۹۹/۶/۱۹ ۱۲:۱۶:۳۲

سلطان رنج پدر! تصویر کوچک شده


پاسخ به: اتوبوس شووالیه
پیام زده شده در: ۲:۲۵:۱۷ سه شنبه ۳ تیر ۱۳۹۹

مروپ گانت old


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۶:۲۸ شنبه ۲۷ مرداد ۱۳۹۷
آخرین ورود:
۰:۵۹ سه شنبه ۱۱ آذر ۱۳۹۹
از زیر سایه عزیز مامان
گروه:
شناسه های بسته شده
پیام: 407
آفلاین
خلاصه:

اتوبوس شوالیه سادیسم داره و تصمیم گرفته ملت رو آزار بده! در همین راستا، شروع به ترمز های ناگهانی کرده و محفلیا و مرگخوارا رو که خیال دارند باهاش سفر کنند رو به اینور و اونور کوبیده.
* * *


-ارباب، ترمز ناگهانی اتوبوس باعث شد کبدم از جاش در بیاد.
-مهم نیست تام.
-پاپا من پیتزای جیگر می خوام!
-مهم شد تام.

لرد نگاهی به زیر پای تام انداخت.
-هر چه زودتر باید کبدت را پیدا نموده و به سیخ بکشیم و بر روی پیتزا بریزیم تا پرنسسمان نوش جان کند.
-باشه ارباب. فقط از کجا پیداش کنم و تقدیم شما کنم؟
-پشت پانکراست نیفتاده تام گور به گور نشده مامان؟

تام دستش را در بدنش فرو برد و پانکراسش را از جا در آورد و نگاهی به پشتش انداخت.
-نه بانو. اینجام نیست.
-به نظرم این یک پرونده جنایی هست عزیز مامان. یکی توی این شلوغی کبد تام مامان رو دزدیده که نوه مامان بزرگ از خوردن یه پیتزای سالم محروم بشه و به پیتزا پپرونی رو بیاره.

ملت مرگخوار آهی کشیدند و نچ نچ کنان به محفلیان چشم دوختند.

-بسیار خب...ما از تک تک سرنشینان این اتوبوس و حتی خود اتوبوس شوالیه بازجویی خواهیم نمود تا کبد مسروقه را بیابیم.




پاسخ به: اتوبوس شووالیه
پیام زده شده در: ۱۸:۳۶:۲۲ سه شنبه ۳۰ اردیبهشت ۱۳۹۹

اسلیترین، مرگخواران

مرلین


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۲۱:۵۹ جمعه ۱۷ آبان ۱۳۹۸
آخرین ورود:
۱۱:۲۹ سه شنبه ۱۱ آذر ۱۳۹۹
از بارگاه ملکوتی
گروه:
کاربران عضو
اسلیترین
ایفای نقش
مرگخوار
مترجم
پیام: 111
آفلاین
- ديديد اين اتوبوس با يار وفادار ما چه كرد؟ تام را تازه چسب زده بوديم.
- ارباب تف زده بودیم.
- رودولف، از هم اکنون تو مسئول بررسی رفتار اتوبوس هستی.

رودولف کف دستش تفی انداخت و موهایش را مرتب کرد. شاید از شانس خوبش اتوبوس مونث از آب در می‌آمد.
اتوبوس که مکالمه لرد و رودولف را شنیده بود لبخندی زد که باعث شد سپرش به شکل ناموزونی به حالت منحنی در بیاید. سپس سرعتش را افزایش داد.

- یواش، همه مرباهای مامان قاطی شد.

لرد ناگهان ابروان نداشته خود را بالا انداخت!

- باز هم ایده فوق العاده دیگری در ذهن ما نقش بست. اتوبوس! سرعتت رو زیاد کن.

لرد با خیال اینکه می‌تواند از شر مرباها خلاص شود، بدون آنکه مادرش را راهی خانه سالمندان کند، محکم به صندلی تکیه داد.

- خیر، ما کمربند نمی‌بندیم.

اتوبوس، که حالا مغزش توسط رودولف خورده شده بود، با شادمانی سرعتش را زیاد کرد. وقت آن بود که انتقام جهزیه دخترش را از مرگخواران و محفلی ها بگیرد. سرعتش را بیشتر کرد، بیشتر و بیشتر...

- هانی؟ فکر نمی‌کنی داری تند میری؟ واستا این راهو با هم طی کنیم.
- توقف کنم؟ باشه!

اتوبوس که با سرعت زیادی مشغول راندن بود ناگهان ترمز گرفت. و نتیجه اش چیزی نبود جز اختلاط دو گروه سوار بر اتوبوس!

- یک نفر ردای ما را با شاخ هایش پاره کرده.


ویرایش شده توسط مرلین در تاریخ ۱۳۹۹/۲/۳۰ ۱۸:۴۱:۱۲

شروع و پایان با ماست!


پاسخ به: اتوبوس شووالیه
پیام زده شده در: ۱۷:۵۷:۵۵ سه شنبه ۳۰ اردیبهشت ۱۳۹۹

اسلیترین، مرگخواران

ماتیلدا گرینفورت


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۵:۴۷ دوشنبه ۲۲ خرداد ۱۳۹۶
آخرین ورود:
۱۸:۰۷:۲۳ دوشنبه ۲۱ مهر ۱۳۹۹
گروه:
کاربران عضو
ایفای نقش
اسلیترین
مرگخوار
مترجم
پیام: 45
آفلاین
محفلیون که به اعتماد کردن معروف بودند با خاطری آسوده در اتوبوس به جشن و پایکوبی میپرداختند غافل از اینکه همسفرانشان یاران تاریکی هستند و وسیله ی حمل و نقلشان اتوبوسی است روباه صفت.

و اما مرگخواران...

_ارباب چرا از همون لحظه که وارد شدن کردیم به افق خیره شدن میکنید؟
_مشکوک است راب، مشکوک! هرچه فکر میکنیم رفتار این اتوبوس با خرد اربابانه مان جور در نمیاد.
_آره ارباب به نظر منم عدم تقارن و باکتری هایی که از سر تا پای اتوبوس رو پوشونده به طرز عجیبی مشکوکه.

گابریل این را گفت و طبق معمول طی و وایتکسش را در آورد و درحین کنار زدن جماعت محفلی که حرکت موزون میزدند، شروع به ضد عفونی کردن اتوبوس کرد.

_هلوی مامان زیاد فکر نکن مهم اینه همه مون الان سالم دور همیم. بیا شربت گلاب قهوه ی مامان رو بخور آروم شی و حالت جا بیاد.
_نه مادر! ما سیریم.
_مگه چی خوردی کلم پلوی مامان؟! من خودم از صبح زیر نظرت داشتم میدونم هیچی نخوردی.
_مادر ما اشتها نداریم.
_چرا پسرم نکنه مرلین نکرده چیزیت شده؟
_مادر ما خوب...

تق

ناگهان اتوبوس تکانی به خودش داد و تام اتفاقی به زاخاریاس برخورد کرد و او را پخش زمین کرد و در همین هنگام زیر دست و پای محفلیون که درعالم خود به سر میبردند مدفون شد و تنها مرگخوران که در گوشه ای آرام به حرف زدن و تماشا مشغول بودند متوجه اوضاع گشتند. اما این تازه اول ماجراجویی های آنان بود.
حدس لرد تا حدودی درست بود گویا اتوبوس با نقشه هایی شوم برگشته بود.


He deals the cards as a meditation
And those he plays never suspect
He doesn't play for the money he wins
He don't play for respect

He deals the cards to find the answer


پاسخ به: اتوبوس شووالیه
پیام زده شده در: ۱۲:۵۵:۳۹ شنبه ۲۷ اردیبهشت ۱۳۹۹

هافلپاف، محفل ققنوس

زاخاریاس اسمیت


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۲:۵۶:۱۴ دوشنبه ۱۱ فروردین ۱۳۹۹
آخرین ورود:
دیروز ۲۰:۵۶:۵۴
از وقتی که ناظر بشم پدر همتونو درمیارم.
گروه:
کاربران عضو
هافلپاف
ایفای نقش
محفل ققنوس
مترجم
پیام: 333
آفلاین
اتوبوس فکر کرد و گفت:
-آزادید در اتوبوس دوئل کنید.
-خوب است ولی کافی نیست.
-خوب......در استفاده از بوفه آزادید.
-این فقط به درد مرگخواران شکم پرستمان میخورد.دلیلی دیگر بیاور.
-اصلا هر چی شما بگید.
-مرگخواران....اینجا جمع شوید که جلسه ای بزرگ داریم.

مرگخواران به سرعت دور لرد جمع شدند و لرد گفت:
-اینجا فقط من حرف میزنم.

مرگخوار ناشناسی گفت:
-پس چرا گفتید اصلا اینجا جمع شویم؟

لرد کروشیویی نثار مرگخوار کرد و گفت:
-من باید اتوبوس شوالیه را وسیله ی زیر گرفتن مشنگ ها بکنم. شیر فهم شدید؟

مرگخواران که میدانستند عاقبت مخالفت با اربابشان چیست سرشان را به نشانه موافقت تکان دادند.جلسه تمام شد.لرد به سوی اتوبوس رفت و گفت:
-ای اتوبوس.تو باید به در خود قفل بزنی تا مطمئن شویم که ما را پیاده نمی کنی.

اتوبوس گفت:
-با اینکه وجدان اتوبوسیم بهم اجازه نمیده که اینکارو بکنم ولی باشه. قفل بیارید تا من به در اتوبوس بزنم.

لرد تام را از میان مرگخواران بیرون کشید و گفت:
-برو و قفلی برای در اتوبوس پیدا کن.
-اما ارباب.توی بیابون که قفل پیدا نمیشه.
-که قفل پیدا نمیشود.....
-غلط کردم ارباب.همین الان قفل پیدا میکنم.

سپس تام در حالی که کاسه چه کنم چه کنم دستش گرفته بود،به سمت مقصد نامشخصی رفت.اما سریع برگشت و گفت:
-ارباب!چرا طلسم قفل روی اتوبوس نزنیم؟
-اتوبوس میتواند طلسم قفل را بشکند.
-من چوب هم اوردم که پشت اتوبوس بذاریم تا اگه طلسم قفل رو شکست چوب جلوی باز شدن در رو بگیره.
-خیلی خب.چوب را جلوی در بگذار.

تام هم طلسم قفل را روی در اتوبوس اجرا کرد وهم چوب را پشت در اتوبوس گذاشت.سپس مرگخواران از اتوبوس بالا رفتند و به محفلیهای داخل اتوبوس ملحق شدند.



هرکسی از ظن خود شد یار من

از درون من نجست اسرار من
تصویر کوچک شدهتصویر کوچک شده
تصویر کوچک شده







شما می ‌توانید مطالب را بخوانید
شما نمی توانید عنوان جدید باز کنید
شما نمی توانید به عنوان‌ها پاسخ دهید
شما نمی توانید پیام‌های خودتان را ویرایش کنید
شما نمی توانید پیام‌های خودتان را حذف کنید
شما نمی توانید نظر سنجی اضافه کنید
شما نمی توانید در نظر سنجی ها شرکت کنید
شما نمی توانید فایل‌ها را به پیام خود پیوست کنید
شما نمی توانید پیام بدون نیاز به تایید بزنید
شما نمی توانید از نوع تاپیک استفاده کنید.
شما نمی توانید از HTML در نوشته های خود استفاده کنید
شما نمی توانید امضای خود را فعال/غیر فعال کنید
شما نمی توانید صفحه pdf بسازید.
شما نمی توانید پرینت بگیرید.

[جستجوی پیشرفته]


هرگونه نسخه برداری از محتوای این سایت تنها با ذکر نام «جادوگران» مجاز است. ۱۳۹۹-۱۳۸۲
جادوگران اولین وبسایت فارسی زبان هواداران داستان های شگفت انگیز هری پاتر است. به عنوان نخستین خاستگاه ایرانی ایفای نقش مبتنی بر نمایشنامه نویسی با محوریت یک اثر داستانی در فضای مجازی، پرورش و به ارمغان آوردن آمیزه ای از هنر و ادبیات برجسته ترین دستاورد ما می باشد.