هری پاتر نخستین مرجع فارسی زبان هواداران هری پاتر

هری پاتر نسخه موبایل

مدرسه هاگوارتز

لیگ کوییدیچ


در حال دیدن این عنوان:   1 کاربر مهمان





پاسخ به: قلعه ي روشنايي!
پیام زده شده در: ۱۷:۰۲ چهارشنبه ۱۶ مهر ۱۳۹۹

نیوت اسکمندر old


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۹:۳۲ یکشنبه ۹ شهریور ۱۳۹۹
آخرین ورود:
۱۸:۵۷ یکشنبه ۲۰ مهر ۱۳۹۹
از رنجی خسته ام که از آن من نیست !
گروه:
شناسه های بسته شده
پیام: 127
آفلاین
نیوت از هم پاشیده شده بود و روی شونش حیوون درختیه وفادارش بود مثل چشماش و میگفتن که چی رو به روشه.
همیشه یک دردی رو حس میکرد ولی نمیدونست منشأ این درد از کجاست .و اما بریم سراغ اعضای بدن .
نیوت به حرف سرکادون گوش کرد و تمرکز کرد روی اعضای بدنش.
پای چپ:آآآآخ اینجا یکی لگد میزنه به پام چخبره بی فانوس!
پای راست:این پامو کسی ندیده مثل اینکه چون روی یه چیز تیزیه!
-فک کنم شاخ ریمونده احیانن متوجه نشده پات روشه!
-احیانن همونه!

زن سرکادون همینطور غر میزد و سرکادون فقط داشت نفس های عمیق میکشید!

-برو از داداش من یاد بگیر ببین رفته برا زنش بی ام دبلیو خریده ! حالا تو ....
-
-خب حق میدم چرا میخوای ازینجا بری!
-خب بگو دیگه چی حس میکنی؟
-آخ انگار تو دهن یکیه!
چی؟
-دست راستم بابا!
-هوووف.
- اینجا کجاست؟ .چقد سفیده؟
-چی؟
-شبیه پنبه اس! یا ریش!
-هووووف!
-گفته باشم اگه ماشین ظرفشویی آخرین مدل دست ساخت خوده شرکت اپلو نخری طلاق میگیرم مهرمم میذارم اجرا !
-میبینی نیوت؟

نیوت با کتش و سرش که ازش مونده بود با کادون ابراز همدردی کرد .
ولی غافل اینکه اون ریش ، ریشه پروف بوده! ولی با سر صدای زن کادون ، کادون متوجه نشده بود.

به چشم راست رفت و اتاق ضروریات خودشو دید.استدیو مسعود جهانی با کیفیت بالاتر و آخرین سیستم و در پشتش حیواناتی که داشتند همه چیز را بهم می‌زدند .عجیب نبود اتاق ضروریات با توجه به حمله های یوان و گورکن و ...عصبانی شده باشه و این بلا رو سر اتاق نیوت آورده باشه.حیوانات بهم پریده بودند و تینا داشت ازونجا مراقبت میکرد و اونارو جدا میکرد و بچه هاش داشتند آهنگ امیر پاتیلو رو ضبط میکردند .
-مثل گل بودی قبلنا!
بله این اتاق نیوت بود .اما در جای متفاوت و اتاقی دیگر ...





ویرایش شده توسط نیوت اسکمندر در تاریخ ۱۳۹۹/۷/۱۶ ۱۷:۴۴:۴۷
ویرایش شده توسط نیوت اسکمندر در تاریخ ۱۳۹۹/۷/۱۶ ۱۹:۱۷:۱۷
ویرایش شده توسط نیوت اسکمندر در تاریخ ۱۳۹۹/۷/۱۶ ۱۹:۱۸:۴۲
ویرایش شده توسط نیوت اسکمندر در تاریخ ۱۳۹۹/۷/۱۶ ۱۹:۲۰:۰۵

چه قلب ها که شکسته نشد از زبان های بریده !
و چه حرف ها زده نشد از ذهن های پریده!
و چه چشم ها که پر از کشتی های در اشک بود .
و چه دل ها گرفته نشد از کشتی های غرق شده.


تصویر کوچک شده
[img تصویر کوچک شده


پاسخ به: قلعه ي روشنايي!
پیام زده شده در: ۱۵:۳۸ چهارشنبه ۱۶ مهر ۱۳۹۹

سر کادوگان


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۲۲:۴۹ چهارشنبه ۳ آبان ۱۳۸۵
آخرین ورود:
۴:۱۸:۰۰ یکشنبه ۲۲ خرداد ۱۴۰۱
از این تابلو به اون تابلو!
گروه:
کاربران عضو
ایفای نقش
پیام: 342
آفلاین
درست پشت همان دیوار، اتاق ضروریات کادوگان

ممکن است پیش خودتان فکر کنید اتاق ضروریات کادوگان، به شکل یک سالن دوئل شوالیه‌های قرون وسطی‌ است. یا یک اسطبل، پر از اسب کوتوله‌های زره پوشیده‌ی آماده رزم. یا حتی ممکن است فکر کنید اتاق ضروریات کادوگان، شبیه همان اتاق تجمعات با میز مدور شاه آرتور فقید است. اما اگر اینطور فکر می‌کنید، دارید یک نکته مهم را از قلم می‌اندازید: کادوگان، سال‌ها بود که تنها بود. بعد از مرگش در صد ها سال پیش و کشیده شدن روی این تابلو، همیشه فقط و فقط اسب کوتوله همدمش بود. این بود که در آن روز وقتی اتاق ضروریات کادوگان را بلعید، او چشمش را به داخل این اتاق باز کرد:

- بابا کادوگان!
- دخترم! فرزند دلبندم!
- پدر! پدر!
- پسران رشید و دلیرم! فرزندان!

کادوگان به جلو دوید و فرزندانش را یکی یکی در آغوش گرفت. وقتی بلاخره فرزندانش کنار رفتند، چشمش به فردی که در قسمت انتهای اتاق ایستاده بود افتاد.
- همسر نازنینمان!
- سلام کادوگان، خوبه حالا نمی‌خواد بغل کنی، لباسات گلیه، کثیف میشیم.
- شرمنده داشتیم سواری می‌کردیم، اتفاقی فتادیم تو گل.
- شکمت چرا انقدر زده بیرون؟ شبیه بشکه شدی!
- چشم، کمتر غذا می‌خوریم.
- قدت چرا انقدر آب رفته؟
- همیشه همینقدر بودیما!
- باز صورتت رو نشستی؟

کادوگان با گذر سال‌ها، فراموش کرده بود که چقدر همسرش توانایی غر زدن داشت!

فلش بک

اتاق ضروریات همون یه بار رو قبول کرد و این یکی رو هم خورد. هضم کرد. تجزیه کرد و سلول سلولش رو تو تک تک اتاق ها قرار داد.

پایان فلش بک


کادوگان دیگر جواب نمی‌داد و فقط آه می‌کشید.

- وقتی مردی اون پسرعموی بی‌ناموست ویلای شمال رو بالا کشید، صد دفعه بهت گفتم با فامیل شراکت نکن!
-
- وقتی خاکت می‌کردیم انقدر بارون می‌اومد همه‌اش گلی شدیم کثیف شدیم، نکردی یه روز بهتر بمیری!
-
- راستی شیروونی که تعمیر کرده بودی هم ریخت رو سر همسایه پایینی، به همین یه درد هم نخوردی!
-

در همان لحظه با صدای بنگی، نیوت اسکمندر، چمدون به دست ظاهر شد.
- سر کادون! تو اینجا چی‌کار می‌کنی؟

کادوگان از جا پرید و یقه‌ی کت نیوت را چسبید:
- نیوت! همرزم! ما را از دست آرزوها و امیال خودمون نجات بده!
- آروم باش سر کادون، باید یه موضوع مهمی رو باهات در میون بذارم! من متوجه شدم که توی همه‌ی شکل‌های ممکن اتاق ضروریات پاشیده شدم! همه جا هستم و هیچ جا نیستم!

- کادوگان، این قناس هردنبیل کیه اوردی؟ صد دفعه نگفتم رفیقات رو برندار بیاد خونه؟
- رفیقم نیست همکارمه سوییت هارت، تو یه دقیقه با بچه‌ها مشغول شو من باید یه مسأله کاری رو مرتفع کنم.

بعد دوباره به سمت نیوت برگشت:
- نیوت، جون مادرت! سعی کن از این قابلیت همه جا بودنت استفاده کنی و هممون رو بکشی از این خراب شده بیرون!

اما بشنوید از حال عضو دیگر محفل در همان لحظه، در همان جا، اما در اتاقی کاملاً متفاوت...




ویرایش شده توسط سر کادوگان در تاریخ ۱۳۹۹/۷/۱۶ ۱۶:۵۶:۴۶


تصویر کوچک شده


پاسخ به: قلعه ي روشنايي!
پیام زده شده در: ۱۳:۵۶ چهارشنبه ۱۶ مهر ۱۳۹۹

هافلپاف، محفل ققنوس

رز زلر


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۲:۳۹ پنجشنبه ۱۵ خرداد ۱۳۹۳
آخرین ورود:
۱:۴۲:۱۶ سه شنبه ۲۱ تیر ۱۴۰۱
از رنجی خسته ام که از آن من نیست!
گروه:
محفل ققنوس
ایفای نقش
هافلپاف
مترجم
کاربران عضو
پیام: 1116
آفلاین
پیش چشم محفلی‌ها اتاق سر کادوگان رو تف کرد بیرون. قبل اینکه بتونن تعجب کنن یا بترسن، همشون تف شدن بیرون اتاق کنار تابلوی شکسته و خش خورده‌. بله، اتاق بی اعصاب بود. چندین روز بود که توسط گوزن و گورکن و یوآن مورد حمله قرار گرفته و مسخره شده بود، ولی می‌خواست این قضیه رو تموم کنه. پس مهلت تجزیه تحلیل یا درد گرفتن زخم هری رو نداد و دوباره خوردشون و هر کدوم رو پرت کرد تو یه اتاق جداگونه که دوباره مزاجش رو بهم نزنن.

بیرون اتاق

نیوت برگشته بود. سفر دور و درازی کرده و حال به خونه اومده بود. با یه چمدون پر از قورباغه شکلاتی و به امید محفلی شدن اومده بود ولی یکم دیر اومده بود چون محفل ققنوس توسط اتاق ضروریات بلعیده و بعد جداسازی شدن.
البته نیوت این رو نمی‌دونست، هنوز نه!

- گوش؟

به دنبال گوش همه جا گشت. حموم عمومی و خوابگاه مختلط رو زیر و رو کرد. حتی برقکی داخل بیت زوپس انداخت اما گوش نبود. گوش وسط مهمونی با گورکن‌های گوگولی مگولی بود و به خواب نمی‌دید نیوت برگشته باشه. که خب این روهم نمی‌دونست.

- چشم؟

متاسفانه با گوش، چشم هم گم شده بود. نه تو دفتر دامبلدور پیداش کرد نه تو تالار اسلیترین در حال فوصولی و گشت زنی غیرقانونی. حتی توی زمین بازی کوییدیچ هم مشغول اسنیچ خوردن نبود.
بدون گوش و چشم نیوت حس می‌کرد کور و کره. باید هرچی زودتر پیداشون می‌کرد. دوان دوان به سمت اتاق ضرویات رفت.
- یه جایی که چشم و گوش باشن!
- یه جایی که...

ولی نیاز به بار دوم نبود. اتاق ضروریات اون روز کلا تو فاز استثنا بود و همون یه بار رو قبول کرد و این یکی رو هم خورد. هضم کرد. تجزیه کرد و سلول سلولش رو تو تک تک اتاق ها قرار داد.

اتاق گابریل تیت

ته ته دلش، همیشه گابریل یه کتابخونه بزرگتر کتابخونه‌ی هاگوارتز می‌خواست و اتاق ضروریات هم همین رو فراهم کرد. یه کتابخونه‌ی بی انتها.
گابریل تا مدتی مدهوش بود. نشست وسط قفسه ها و به صحنه‌ی زیبا نگاه کرد. کتاب های دور و برش رو بو کرد و بین عزیزانش قدم زد. بعد مدتی بلاخره کتابی رو بیرون کشید تا بخونه.

فلش بک

اتاق ضروریات همون یه بار رو قبول کرد و این یکی رو هم خورد. هضم کرد. تجزیه کرد و سلول سلولش رو تو تک تک اتاق ها قرار داد.

پایان فلش بک

صحنه‌ی ترسناکی بود. جلد کتاب نیوت اسکمندر بود. داخل کتاب نیوت اسکمندر بود. تو هر صفحه نیوت اسکمندر بود. نویسنده نیوت اسکمندر بود. ویراستار نیوت اسکمندر بود. تصویر گر هم حتی پلاکس نبود و نیوت اسکمندر بود.

اتاق پروفسور و ویلبرت

یوآن ها در هم می‌لولیدن. از این طرف به اون طرف می‌رفتن. پاس می دادن، رو سروکله جمیزتدیا خراب می‌شدن و آلودگی بصری در اتاق ایجاد می‌کردن.

خیلی یهویی در اتاق باز شد. ویلبرت هم شاد شد. فکر کرد بلاخره خلاصی یافتن. ولی نه، تازه شروع کرده بود. در باز شد و تعدادی نیوت داخل یوآن ها ریخته شدن. در بسته شد و ویلبرت با مخلوطی از یوآن و نیوت و پروفسوری که عشق فوتبال مشنگی پیدا کرده بود، تنها ماند.


ویرایش شده توسط رز زلر در تاریخ ۱۳۹۹/۷/۱۶ ۱۵:۳۳:۱۵
ویرایش شده توسط رز زلر در تاریخ ۱۳۹۹/۷/۱۶ ۱۵:۵۶:۵۱
ویرایش شده توسط رز زلر در تاریخ ۱۳۹۹/۷/۱۶ ۱۶:۰۵:۳۸



پاسخ به: قلعه ي روشنايي!
پیام زده شده در: ۱۳:۳۴ چهارشنبه ۱۶ مهر ۱۳۹۹

هافلپاف، محفل ققنوس

گابریل تیت


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۰:۳۵ چهارشنبه ۱۵ مرداد ۱۳۹۹
آخرین ورود:
۱۳:۰۲:۰۵ جمعه ۱۴ مرداد ۱۴۰۱
از کتابخونه
گروه:
کاربران عضو
ایفای نقش
هافلپاف
محفل ققنوس
پیام: 541
آفلاین
اتاق همه رو بلعید و دستی به شکمش کشید و گفت:

-راحت شدم ها!

داخل اتاق ضروریات:

داخل اتاق همه چی آروم به نظر میرسید. هرکی به یه چیزی فکر میکرد و سی ثانیه بعد اون چیز دومتر اونطرف تر ظاهر میشد! همگی آروم بودن و به تفریح یا استراحت می پرداختن. اما این نشونه ی آرامش قبل از طوفان بود.

-هریییی!هریییی!
-چیشده؟
-ویلبرت، ، فلور...
-خب اره!
-ما مانده ایم تنهااااای تنهاااااااااااا، ما مانده اییییییییییم تنها میان سیل غم هاااااا!

همونطور که پومانا شعری غم انگیز می سرود هری رز،زاخاریاس،سیریوس، هاگرید و حسن مصطفی رو دور خودش جمع کرد.

-خب...زنان و مردان من!

گابریل دوباره گلوش رو صاف کرد.

-محفلیهای من!

گابریل گلوش رو صاف کرد.

-اصلا ول کن! ما باید چه کنیم؟

اما طولی نکشید که حسن مصطفی بر روی زمین غش کرد.

-له له هستوم!
-
-وی وی له شدوم!
-خب...فکر کنم باید بدون یک عضو کارمون رو شروع کنیم محفلی های دلاور!

اما در همین لحظه بود که جیغی بلند به گوش رسید. صاحب صدا هم که کسی نبود جز پومانا!

-چه خبر شده پومانا؟
-سر...
-سر؟ سر کیه؟
-سر...سرک!
-سرک؟...سرک کیه؟...سرکادوگان!


ویرایش شده توسط گابریل تیت در تاریخ ۱۳۹۹/۷/۱۶ ۱۳:۵۲:۱۳

only Hufflepuff
تصویر کوچک شده


پاسخ به: قلعه ي روشنايي!
پیام زده شده در: ۲۱:۳۲ سه شنبه ۱۵ مهر ۱۳۹۹

هری پاتر


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۶:۳۵ سه شنبه ۱۱ شهریور ۱۳۹۹
آخرین ورود:
۱۷:۵۸:۴۷ دوشنبه ۴ بهمن ۱۴۰۰
از سایه ها نترس، تو فانوسی! :shout:
گروه:
شناسه های بسته شده
پیام: 69
آفلاین
خلاصه تا آخر این پست: پروفسور دامبلدور توی اتاق ضروریات گم شده و هرکی هم رفته دنبالش دیگه بیرون نیومده. محفلی ها که دیگه از حدس زدن افکار پروفسور دامبلدور خسته شدن، به در حمله کردن و میخوان خوردش کنن، ولی در یهو همه شونو می بلعه و هرکدوم شون رو منتقل میکنه به اتاقی که خودشون، فارغ از خواسته های پروفسور دامبلدور، واقعا میخوان.


_ببین، تو درِ باهوشی هستی...

سیریوس سعی کرد با در گفتگو کند، اما از طرفی در دانشگاه نرفته و آیینِ مباحثه را بلد نبود و از سمتی دیگر جماعت محفلی دائما به او تنه میزدند که در را کتک بزنند و این مسئله هم سیریوس و هم در را کمی عصبانی میکرد. برای همین هم بالاخره تسلیم شد، موتورش که هنوز هم سوارِ آن بود را روشن کرد و سعی کرد از روی در رد شود. اما حالا ما میگوییم در، ولی در حقیقت دیوار بود.

سیریوس به دیوار برخورد کرد و نتیجه بیشتر شبیهِ این بود که دیوار به سیریوس برخورد کرده باشد. همینکه سیریوس روی زمین سقوط کرد، کریچر که کوه پوست تخمه های جمع شده از زیر دست و پا تو کمرش فراوون بود و نمیدانست آنها را کجا بریزد چون قدش به هیچ محفلیی نمیرسید، بدون فوت وقت پوست ها را داد دست سیریوس و با اکراه شروع کرد به برق انداختن موتور. همانطور هم که این کار را میکرد هر از چند گاهی جاخالی میداد چرا که هری دیوانه وار اینور و آنور میدوید و فریادِ شعارهای روشناییانه سر میداد و هر لحظه ممکن بود یکی شان را لگد کند.
_برای عشق، برای برادری! برای اینکه ما در راه پروفسور دامبلدور جوون از دست دادیم! این در امروز باید باز بشه!

پومانا گریه میکرد و به در مشت میکوبید، گابریل دایره المعارف ورزشهای رزمی سفارش داده بود و منتظر بود برایش بیارند. یک محفلی وظیفه شناس تابلوی کادوگان را از زمین برداشته بود و به دیوار میکوبید. زاخاریاس توسط خیل جمعیت به دیوار فشرده میشد و همانطور که خفه میشد در چهره اش کنترل، اعتمادبنفس و مهارتِ نظارتی موج میزد. در همین میان، هری ایستاد و مثل یک قهرمان دست هایش را بالا گرفت. اگر لباس ها و پس زمینه اش را عوض میکردی میشد یک صحنه از فیلم گلادیاتور.
_مردانِ من...

گابریل گلویش را صاف کرد.

_زنانِ من...
_

هری خودش را جمع کرد.
_محفلی های عزیز و گرامی، روزتون گلبارون.

روز محفلی های گرامی گلبارون و جایشان سبز شد و هری دوباره، اینبار با احتیاط بیشتری دستانش را بالا گرفت.
_شاید خودتون فهمیده باشید... اما امروز و این نبرد، نبردِ آخر ما خواهد بود.

نفس در سینه ی محفلیان حبس شد و هری که از ناکجا آباد یک اسب زیرش ظاهر شده بود در راهرو شروع به یورتمه رفتن کرد.
_ما از این پیکار زنده بیرون نخواهیم رفت، اما نام ما... تا ابد زنده خواهد موند. میخوام بدونید که میتونن زندگیمون رو بگیرن، اما آزادیمون رو...

محفلی ها درحالیکه اینبار با قوای بیشتری به در حمله میبردند، یکصدا نعره زدند.
_...هرگز!

محفلی ها تاختند، محفلی ها یورش بردند، محفلی ها چمیدند. محفلی ها با تمام قدرت رفتند تو در. اما این بار دیگر حتا دیوار هم نه. محفلی ها رفتند تو خودِ در، چرا که اتاق ضروریات دیگر از اینهمه دراما و مسخره بازی خسته شده بود، و تصمیم گرفته بود در قوانینش یک تبصره ایجاد کند که اگر فردِ مایل به ورود از یک حدی بی فرهنگ تر باشد، لازم نیست سه دور از جلوی در رد بشود.

اتاق ضروریات دهانش را باز کرد و محفلی ها را بلعید.


ویرایش شده توسط هری پاتر در تاریخ ۱۳۹۹/۷/۱۵ ۲۱:۳۸:۵۵



پاسخ به: قلعه ي روشنايي!
پیام زده شده در: ۱۸:۱۶ سه شنبه ۱۵ مهر ۱۳۹۹

هافلپاف، محفل ققنوس

گابریل تیت


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۰:۳۵ چهارشنبه ۱۵ مرداد ۱۳۹۹
آخرین ورود:
۱۳:۰۲:۰۵ جمعه ۱۴ مرداد ۱۴۰۱
از کتابخونه
گروه:
کاربران عضو
ایفای نقش
هافلپاف
محفل ققنوس
پیام: 541
آفلاین

زاخاریاس شونه هاش رو صاف کرد؛ سینه شو جلو داد، عینک آفتابیش رو به چشماش زد و کلاه روسیش رو سرش کرد!

-اومدم هری!

زاخاریاس سینه سپر به راه افتادو با هر قدم غرورش بیشتر میشد و لبخندش شیک تر!

-مشکل چیه؟
-مشکل اینههه!

زاخاریاس دست پاچه شد! تا حالا بر روی چیزی نظارت نکرده بود! هیچ وقت تجربه ای نداشت برای همین بعضی وقتا برای اینکه خودی نشون بده میگفت "من میتونم روش نظارت کنم!" اما در اصل هیچ چیزی برای گفتن نداشت!

-خب خب خب ! حالا باید چیکار کنم؟

زاخاریاس دست به جیبش برد تا شاید بتونه از هدیه ماروولو استفاده بکنه، اما کتاب توی پالتوش بود و پالتوش هم الان در خوابگاه بود!

-زاخاریاس چرا نظارتشون نمیکنی؟
-ها...چی؟ باشه الان!

پومانا که از گوشه ای مشغول دیدن جمعیت محفلی بود که میخواستن در اتاق ضروریات رو بشکنن ناگهان نگاهش به سمت زاخاریاس رفت و اون رو دست پاچه دید!

-وایی الان اون ممکنه بمیر...

اما پومانا جمله اش رو کامل نکرد چون توجه اش به کریچر بیچاره جذب شد...

-محفلی ها مزخرف بود!
-
-کریچر ارباب ریگلوس خواست!
-
-ارباب ریگلوس کریچر رو خیلی دوست داشت!
-

بغض پومانا ناگهان ترکید و سیلی از آب چشمان پومانا سرازیر شد.

-کریچر از آب بدش آمد!


ویرایش شده توسط گابریل تیت در تاریخ ۱۳۹۹/۷/۱۵ ۱۸:۳۱:۲۹

only Hufflepuff
تصویر کوچک شده


پاسخ به: قلعه ي روشنايي!
پیام زده شده در: ۱۴:۱۶ سه شنبه ۱۵ مهر ۱۳۹۹

محفل ققنوس

زاخاریاس اسمیت


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۲:۵۶ دوشنبه ۱۱ فروردین ۱۳۹۹
آخرین ورود:
۲۱:۴۵ دوشنبه ۱۸ مرداد ۱۴۰۰
از وقتی که ناظر بشم پدر همتونو درمیارم.
گروه:
کاربران عضو
پیام: 349
آفلاین
گابریل نفسی کشید.جلوی اتاق ضروریات ایستاد و گفت:
-خیلی خوب.اگه فلور با یه ساک پر از ساعت رفته باشه تو اتاق یعنی حتما جایی که رفته ربطی به زمان داشته.

گابریل بیشتر تمرکز کرد:
-فکر کنم توی یه مجله نوشته بودن پروفسور علاقه خیلی زیادی به داشتن زمان برگردان داشته.نکنه داشته اون موقع به یه اتاقی که زمانو به عقب برگردونه فکر میکرده؟

گابریل کلید اسرار را یافته بود. بالاخره وقت آن بود که تازه وارد محفل خودی نشان دهد:
-بچه ها.آیا میدانستید که پروفسور به زمان برگردون فکر میکرده؟

اندک محفلی هایی که مانده بودند شروع به دست زدن کردند.بعضی ها اهل جیغ بودند و بعضی ها هم هورا میکشیدند.بعضی ها از خوشحالی تخمه هایشان را به هوا پرتاب میکردند و کریچر هم زیر پای بقیه دانش آموزان میگشت و تخمه ها را جمع می کرد.در همین حین گابریل در میان دست و جیغ و هورای بقیه وارد اتاق شد:
-نیلرم شیر ای!هربخ هچ اجنیا؟

رو به رویش کاخ زوپسی خود نمایی میکرد که هر لحضه خرابتر و خرابتر میشد.مصالح و سیمان های کاخ زوپس بیشتر میشدند و اسکلت کاخ از داخل نمایان می شد. حسن مصطفی یو یو یو یو کنان پرواز میکرد و همه ی بلیط ها پرواز کنان به سمت بیرون پرواز میکردند:
-رولففففف ، رولففففف.ییاجک؟

تم جادوگران لحضه به لحضه عوض میشد و پست ها و تاپیک ها گویی پاک کن بزرگی که روی آنها کشیده شده باشد پاک میشدند.فلور در بیرون محوطه کاخ زوپس رو به روی پروفایل «آلبوس دامبلدور.»ایستاده بود.ساعت ها از کیف فلور میافتادند و میشکستند و با افتادن آنها زمان به عقب برمیگشت.گابریل به سمت فلور دوید و گفت:
-ینکیم راک یچ؟میتنارگن نوریب همه.

فلور رو به گابریل کرد و گفت:
-معذرت میخوام گابریل اما دارم سعی میکنم گفته های پروفسورو قبل از رفتن توی اتاق ضروریات گوش بدم.

صدای فلور برعکس نمی شد.این برای گابریل خیلی عجیب بود. با دقت بیشتر به پروفایل پروفسور نگاه کرد و گفت:
-یروطچ؟
-من دارم تلاش میکنم زمانو تا اونجایی عقب ببرم که پروفسور میخواست وارد اتاق ضروریات بشه. اگه به اونجا برسم،میتونیم با هم چیزایی که پروفسور میگه رو بشنویم.

گابریل با حرکت سر حرف فلور را تایید کرد و مثل فلور جلوی پروفایل ایستاد.در پشت سر او بلیط ها با سرعت هر چه تمام تر به سمت پروفایل ها برمیگشتند و لینی وارنر تلاش میکرد تا از نصف شدن توسط بلیط ها جلوگیری کند.

بیرون اتاق

-تخمه تمام شد.کریچر دیگه تخمه نداشت.

صدای اعتراض از محفلی های پشت در بلند شد اما کریچر بی اعتنا به محفی ها وایتکس روی زمین میریخت تا جلوی در را بشورد. در این هنگام صدای اعتراض از محفلی بند شد که میگفت:
-اتاق ضروریات داره تمام اعضای محفلو میخوره.باید به اتاق حمله کنیم و پروفسورو از اتاق پس بگیریم.

همه محفلی ها به جز هری و زاخاریاس به پا خواستند و هیهات من ظله گویان به اتاق حمله کردند. در اتاق بسیار محکم بود و کنده نمی شد اما محفلی ها داشتند بیشتر فشار می آوردند.هری جیغ کشید و گفت:
-بس کنید.بس کنیدددد!اگه در بشکنه دیگه هیچکی نمیتونه از اتاق بیرون بیادآی زخمم!

اما حتی درد زخم هری هم تاثیری نداشت و گوش محفلی ها اصلا بدهکار نبود.حتی بعضی از آنها دنبال تخته چوبی بودند تا با آن در اتاق را بشکنند:
-زاخاریاس تو کاری بکن.

زاخاریاس بلند شد. سینه اش را جلوی داد و کلاه روسیش را پوشید. وقت آن بود که به روش کمونیستی_زاخاریاسی نظارت بکند.



هرکسی از ظن خود شد یار من

از درون من نجست اسرار من

تصویر کوچک شده


پاسخ به: قلعه ي روشنايي!
پیام زده شده در: ۲۲:۱۵ دوشنبه ۱۴ مهر ۱۳۹۹

هافلپاف، محفل ققنوس

گابریل تیت


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۰:۳۵ چهارشنبه ۱۵ مرداد ۱۳۹۹
آخرین ورود:
۱۳:۰۲:۰۵ جمعه ۱۴ مرداد ۱۴۰۱
از کتابخونه
گروه:
کاربران عضو
ایفای نقش
هافلپاف
محفل ققنوس
پیام: 541
آفلاین
هری دوان دوان به سمت محفلیون برگشت.

-ریموند رو پیدا کردم!
-خب؟
-حالا باید یکی بره داخل اتاق دنبال پرفسور!
-نهههه!

پومانا از ته صف دادی سر داد و خودش رو به هری که روی منبر ایستاده بود رسید.

-چِشده ای پومانا؟

هری با لحنی ادبی شروع به صحبت کردن کرد؛ در لحن صدای هری غرور و عصبانیت دیده میشد.

-هری! اگه حساب کنیم تا الان ویلبرت،جوزفین،فلور و سرکادوگان داخل رفتن و هنوز برنگشتن!
-من برگشتم!

صدای آروم سر کادوگان از کنار کوهی تخمه بلند شد.

-حالا...امکان مرگ اونا 70 درصده!
-یکی باید بره و به دنبال اونها بگرده!
-اما کی؟
-من!

گابریل از ته صف بیرون پرید گفت:

-هرچی باشد من مدتی سعی میکردم از کارهای فلور سر در بیاورم و حالا احتمالا بتونم پیداش کنم!
-اما...
-عالیه!

صدای دست هری در صدای جیغ و داد پومانا محو شد!

-نههههههه!
-چرا؟
-چون امکان مرگت 190 درصد از 50 درصده!
-
-من به تو لقب محفلی پاک رو میدهم گابریل! نام تو در تمام کتابهای روشنایی آورده میشود و من به عنوان یک سفید! برایت آرزوی موفقیت دارم!

هری داشت شبیه فرمانده ی یک لشکر شکست خورده حرف میزد! طوری که انگار لحظه به لحظه داشت یارانش را فدا میکرد.

-و از تمام محفلیون گرامی و عزیز میخواهم که برای تو بلن...
-خیلی خب...ممنون هری! اما وقت ندارم باید برم دنبال فلور!


ویرایش شده توسط گابریل تیت در تاریخ ۱۳۹۹/۷/۱۴ ۲۲:۳۰:۵۷
ویرایش شده توسط گابریل تیت در تاریخ ۱۳۹۹/۷/۱۴ ۲۲:۳۳:۱۳

only Hufflepuff
تصویر کوچک شده


پاسخ به: قلعه ي روشنايي!
پیام زده شده در: ۲۰:۵۳ دوشنبه ۱۴ مهر ۱۳۹۹

Rick


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۴:۵۰ چهارشنبه ۱۴ فروردین ۱۳۹۸
آخرین ورود:
۲۳:۳۸:۲۸ پنجشنبه ۸ اردیبهشت ۱۴۰۱
از اون شاخاش
گروه:
شناسه های بسته شده
پیام: 312
آفلاین
کمی آنسو تر، در راهرو های پیچ در پیچ هاگوارتز، ریموند هنوز مشغول راهیابی به درب جلویی اتاق ضروریات بود، کمی گیج و نابه سامان میزد.
از دور که نگاهش میکردی، قلبش تالاپ و تلوپی می کرد که نگو و نپرس، هر چند سُمی هم که بر میداشت کمی می ایستاد و به اطرافش نگاه میکرد، کمی شاخش را میخاراند، کمی با اصغرش صحبت میکرد و دوباره راه میافتاد.
-اصغر دیدیش... اون همه شکوه و جذبه، اون همه متانت و وقارت، شجاعت و حمایت...
همیشه میدونستم که وقتی کمک بخوام تو هستی... حتی وقتی اکبر جلومون باشه، مرتیکه ی باسن تالاق تلوقِ پدر هاپو...

ریموند دستی با شاخش کشید و نگاهی تیز و البته دلچرکین به اصغرش انداخت.
-البته فک نمیکردم جلوی اکبر هار شی و بم حمله کنی... اصن اصن دیگه دوست ندارم، من... من مریخم و میخوام...

-ریموند...

هری که سر راهرو بود ته راهرو ریموند و دید و صداش کرد.
اما ریموند دچار خود درگیری شده بود، به هوا سم می انداخت و رد جفتکاش و روی در و دیوار میانداخت.

-ریموند چه کار داری میکنی...

ریموند که بالاخره اصغرش و توی خیالش چگ و لگدی کرده بود با دیدن هری رام شد، و مثل لبوی پخته تو بغل هری وا رفت.
-هری رفت...
-چی رفت ری..
-رفت...
-میگم چی رفت ری...

ریموند وسط سالن هاگوارتز توی بغل پسر برگزیده شل شده بود با چشای بغض آلودش و به هری نگاه کرد.
-رفت...
-ببین ری، میگی کی رفت یا چی؟
-دل من رفت...

هری با نگاه سنگین ریموندی که توی آغوشش گرفته بود، گوشه ی تاریک یه سالن خلوت، جمله ای رو شنیده بود که مو به تنش سیخ میکرد.
-ری... میخوای بشینی روی زمین من برات ابقند بیارم...
-نه... من الان فقط بغل میخوام...

ریموند حلقه ی آغوشش و دور هری محکم تر کرد.
هری فک میکرد که ریموند روی خودش نظر پیدا کرده و این براش ترسناک بود. ناخوناش و جفت کرد و محکم زد تو تخم چشای ریموند.
-عررررر...

و هری با نهایت شجاعتی که داشت به یاد حرف پروفسور که میگفت: گاهی فرار کردن عین شجاعته...
پا به فرار گذاشت.
و ریموند موند و زمین های یخی که روشون غلط میزد، فریاد میکشید و ناله میکرد ، و زیر لب اسم محبوبش و میبرد.
-مریخ...




ویرایش شده توسط ریموند در تاریخ ۱۳۹۹/۷/۱۴ ۲۱:۳۲:۰۱
ویرایش شده توسط ریموند در تاریخ ۱۳۹۹/۷/۱۴ ۲۱:۳۲:۵۵
ویرایش شده توسط ریموند در تاریخ ۱۳۹۹/۷/۱۴ ۲۱:۳۴:۴۲

تصویر کوچک شده


پاسخ به: قلعه ي روشنايي!
پیام زده شده در: ۱۹:۴۷ دوشنبه ۱۴ مهر ۱۳۹۹

هافلپاف، محفل ققنوس

رز زلر


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۲:۳۹ پنجشنبه ۱۵ خرداد ۱۳۹۳
آخرین ورود:
۱:۴۲:۱۶ سه شنبه ۲۱ تیر ۱۴۰۱
از رنجی خسته ام که از آن من نیست!
گروه:
محفل ققنوس
ایفای نقش
هافلپاف
مترجم
کاربران عضو
پیام: 1116
آفلاین
از اونجا که ریموند با اکبر سر پژواک دعوا کرده بود دیگه نتونست ازش کمک بگیره و فقط از راهنمایی اصغر بهره‌مند بود. اصغرم خب، کوچیک بود و وسط راهنمایی خوابش می‌برد. این شد که با اینکه شاخدار بود اما زود به محفلی‌ها نرسید.

وقتی ریموند وسط هاگوارتز جولون می‌داد و سعی می‌کرد جایی که از بقیه جدا شده بود رو پیدا کنه، لونا به عنوان محفلی بعدی وارد اتاق شد.

لونا قصد نداشت دنبال پروفسور بره. اصلا قصد نداشت داخل اتاق بشه. فقط دنبال کفش هاش بود.

وقتی محفلی ها دنبال ریموند بودن، لونا دم در اتاق سه بار فکر کرد اشیای گم شده، اشیای گم شده، اشیای گم شده. و در باز شد و لونا در کوهی از کفش های گمشده و عینک های فانتزی و عجیبش گم شد و در هم پشت سرش بسته شد.

اینقد بی صدا رفت که محفلی ها متوجه رفتنش نشدن و همچنان دنبال ریموند می‌گشتن و ریموند دنبال آنها.

اما لونا. او در اتاق نه تنها کل کفش هایی که گم کرده بود رو پیدا کرد که حتی پری های ماه رو هم دید و ازشون راجع به اسنورکک پوست چروکیده پرسید.

ولی قبل اینکه پری ها جوابش رو بدن، خود اسنورکک از وسط اتاق رد شد. لونا شاد و خندان از پیدا کردن اسنورکک و ممکن کردن غیرممکن ها به دنبال اسنورکک سه دور اتاق رو پیمود.


ویرایش شده توسط رز زلر در تاریخ ۱۳۹۹/۷/۱۴ ۲۰:۲۸:۳۹
ویرایش شده توسط رز زلر در تاریخ ۱۳۹۹/۷/۱۴ ۲۰:۳۱:۲۷








شما می ‌توانید مطالب را بخوانید
شما نمی توانید عنوان جدید باز کنید
شما نمی توانید به عنوان‌ها پاسخ دهید
شما نمی توانید پیام‌های خودتان را ویرایش کنید
شما نمی توانید پیام‌های خودتان را حذف کنید
شما نمی توانید نظر سنجی اضافه کنید
شما نمی توانید در نظر سنجی ها شرکت کنید
شما نمی توانید فایل‌ها را به پیام خود پیوست کنید
شما نمی توانید پیام بدون نیاز به تایید بزنید
شما نمی توانید از نوع تاپیک استفاده کنید.
شما نمی توانید از HTML در نوشته های خود استفاده کنید
شما نمی توانید امضای خود را فعال/غیر فعال کنید
شما نمی توانید صفحه pdf بسازید.
شما نمی توانید پرینت بگیرید.

[جستجوی پیشرفته]


هرگونه نسخه برداری از محتوای این سایت تنها با ذکر نام «جادوگران» مجاز است. ۱۴۰۰-۱۳۸۲
جادوگران اولین وبسایت فارسی زبان هواداران داستان های شگفت انگیز هری پاتر است. به عنوان نخستین خاستگاه ایرانی ایفای نقش مبتنی بر نمایشنامه نویسی با محوریت یک اثر داستانی در فضای مجازی، پرورش و به ارمغان آوردن آمیزه ای از هنر و ادبیات برجسته ترین دستاورد ما می باشد.