هری پاتر نخستین مرجع فارسی زبان داستان های شگفت انگیز هری پاتر

هری پاتر نسخه موبایل


در حال دیدن این عنوان:   2 کاربر مهمان





پاسخ به: کارگاه داستان نویسی
پیام زده شده در: ۱۵:۴۹:۲۳ دوشنبه ۲۸ مهر ۱۳۹۹

12752897381


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۲۱:۱۸:۳۶ پنجشنبه ۲۴ مهر ۱۳۹۹
آخرین ورود:
۱۶:۳۳:۱۰ دوشنبه ۲۸ مهر ۱۳۹۹
از قصر الفینالیا
گروه:
کاربران عضو
پیام: 6
آفلاین
تصویر شماره 5
وقتی پروفسور مگ گوناگال گفت {هریانا اسنیپ} همه با نفرت و تعجب به او نگاه کردند به جز اسلیترین ها که تعجب نکرده بودند .البته .....بار ها انها را دیده بود سال بالایی های قلدر اسلیترین .با اینکه دختر {سوروس اسنیپ }معلم معجون سازی بود اما استثنائی برای او هیچ کس قبول نکرد به جز دراکو مالفوی ....معلوم بود او دوستش بود. دوستان هم را مسخره...... شاید باید از این یک میگذشت . تا حالا هم شخصیت پدرش را نشان داده بود : یک بار با یک پوسته موز دم در با سر روی زمین فرود امد .یک بار هم برای نشستن روی صندلی لیز خورده و باعث چپ شدن صندلی شده بود. ولی باز هم داشت سعیش را میکرد نه کاملا ولی به خیال خود میکرد هنوز حرف پدرش در ذهنش روان بود : اروم .ملایم .با وقار .زیبا .... البته از زیبایی چیزی کم نداشت .اخرین توصیه پدرش این بود : اگر میخواهی سر گروهت باشم وقتی سخنی در ذهنت امد کدام گروه را میخواهی بگو : اسلیترین ..... او ارام روی صندلی نشست .البته نه خیلی ارام ارام در حد پریدن او خیلی پر جنب و جوش بود نمیتوانست هیچ گاه ارام بنشیند ...... پوروفسور مگ گوناگال گفت: ارام بانوی جوان ...... ای وای بببخشید ... وقتی کلاه روی سرش قرار گرفت حس عجیبی داشت دوستش داشت. نگهان صدایی در سرش گفت :میدانستی تو یک اصیل زاده ای؟ او اصلا از اینکه کسی در سرش سخن میگوید تعجب نکرد اما تعجبش این بود که به گفته شد او یک اصیل زاده است .با تعجب و وحشت به دراکو نگاه کرد ولی او چیزی نفهمید گفت :واقعا؟ باز هم صدا گفت :بله تو یکی از قدرتمند ترین ادم هایی هستی که گروهبندیشون کردم از قدرتت به نحو شایسته استفاده کن. حالا چه گروهی را دوست داری؟ او با اینکه فقط پدرش به او گفته بود بگو {اسلیترین} ولی صدایی در قلبش به او نحی میزد اسلیترین چشمانش را بست و منتظر ماند کلاه با صدایی فریاد مانند که هریانا را شوکه کرد گفت اسلیترین........................


ویرایش شده توسط 12752897381 در تاریخ ۱۳۹۹/۷/۲۸ ۱۶:۱۱:۰۷

Isn't it lovely, all alone?
Heart made of glass, my mind of stone
Tear me to pieces, skin to bone
Hello, welcome home


پاسخ به: کارگاه داستان نویسی
پیام زده شده در: ۱۱:۳۰:۲۲ دوشنبه ۲۸ مهر ۱۳۹۹

12752897381


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۲۱:۱۸:۳۶ پنجشنبه ۲۴ مهر ۱۳۹۹
آخرین ورود:
۱۶:۳۳:۱۰ دوشنبه ۲۸ مهر ۱۳۹۹
از قصر الفینالیا
گروه:
کاربران عضو
پیام: 6
آفلاین
تصویر شماره 7
اسنیپ / هری پاتر تو باید سعیت رو بکنی که بد ترین دانش اموز من نباشی وگرنه در امتحان جغد رد میشی پسره ی لوس / هری / ولی من که هر دفعه سعیم رو میکنم تو خرابش می....... خفه شو ای گستاخ با استادت اینجوری حرف نزن کاملا مثل جیمز شدی مغرور و بی ادب / خفه شو اسنیپ درباره پدرم اینجوری حرف .......... اسنیپ سیلی کشیده ای روی لپ هری خواباند / که توی پرو باشی که اینجوری دیگه با استادت حرف نزنی بی ادب گستاخ ..... پروفسور اسنیپ اتفاقی افتاده؟... اسنیپ / نه چیزی نیست پوروفسر مگ گوناگال داشتم به هری توصیه هایی میکردم ....... هری/ ولی تو .......... برو هری در اتاقت و بیشتر کار کن دانش اموز تنبل بی ابرو ...........هری زیر لب زمزمه کرد / بالا خره انتقامم رو ازت میگیرم شکی نیست که تو پدر و مادرم رو کشته باشی.......................



------------------


پاسخ:
فرزندم..خوب دقت کن که چی میگم...ببین..برای تایید شدن در کارگاه باید "یک پست" بفرستی و تا وقتی به اون پستت رسیدگی نشده، پست دیگه‌ای نزنی...حالا این "یک پست"، دقت کن، "یک پست" باید چی باشه؟ یه نمایشنامه کوتاه...یک رول...یک نوشته...در مورد چی؟ در مورد یکی از عکس‌های کارگاه که دقیقا شبیه کتاب نباشه و از خلاقیت خودت استفاده کنی. این از این...پس دقت کن که فقط و فقط باید یک پست بفرستی و در مورد "یک عکس" از عکس های کارگاه نمایشنامه نویسی باشه اون پستت!
حالا نمایشنماه کوتاه، رول یا هر چی که اسمش رو میذاری، چجوری باید باشه؟ دارم بهت تقلب میرسونم..پستای بقیه رو بخون همینجا، اونایی که تایید شدن...پست اون‌ها رو کپی نکنی، بلکه منظورم این هست که ببینی قالب این نمایشنامه، نحوه‌ی داستان پردازی ، دیالوگ نویسی و حتی ظاهر پست چطوری باید باشه...و تو به اون صورت بنویسی!

تایید نشد!


ویرایش شده توسط کلاه گروهبندی در تاریخ ۱۳۹۹/۷/۲۸ ۱۵:۲۱:۴۸

Isn't it lovely, all alone?
Heart made of glass, my mind of stone
Tear me to pieces, skin to bone
Hello, welcome home


پاسخ به: کارگاه داستان نویسی
پیام زده شده در: ۹:۴۵:۵۵ دوشنبه ۲۸ مهر ۱۳۹۹

12752897381


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۲۱:۱۸:۳۶ پنجشنبه ۲۴ مهر ۱۳۹۹
آخرین ورود:
۱۶:۳۳:۱۰ دوشنبه ۲۸ مهر ۱۳۹۹
از قصر الفینالیا
گروه:
کاربران عضو
پیام: 6
آفلاین
تصویر 5
سلام من هریانا هستم دختری ریز نقش بسیار باهوش و همچنین زیبا پدرم سوروس اسنیپ معلم معجون سازی هاگوارتز خودم رویای رفتن به هاگوارتز رو توی سرم میپرورونم با تمام وجودم دوست دارم اون کلاه قدیمی گروهبندی رو ببینم من تمام عمرم رو با دراکو زندگی کردم / همبازی بچگی هایم / پس اون دوست و همیار من در هاگوارتز خواهد بود پدرم من رو مثل یک بلور شیشه ای میبینه که واقعا طریف / خودم از این حرفش متنفرم دختری چابکم با باهایی لاغر و فرز / زبونی تیز دارم حتی بزرگ تر هاهم نمیتونند رو حرفم حرف بزنند روزی که با دراکو سوار قطار نه و سه چهارم شدیم / با تمام وجود تعجب کردم و پدرم رو دیوانه فرض کردم چون اخه کی تا حالا سکوی نه و سه چهارم دیده ؟/ وقتی که رسیدیم از دراکو جغدم رو خواستم اون هم با پوزخند گفت نترس اونجا میبینیش . تمام سعیم رو کردم دختری باوقار بنظر بیایم و شخصیت پدرم رو زیر سوال نبرم اخرش هم دم تالار با سر روی زمین فرود امدم که باعث خنده بعضی ها شد / دراکو حسابشان را رسید / دراکو داشت اسمان ریسمان به هم میبافت ^ما خانداد مالفوی همه در اسلیترین هستیم با خونی اصیل / میدانست پدرم دورگه است ولی باز هم من را روده بر کرد / ان غذا های هیجان انگیز .سال بالایی های باحال و کلی چیز دیگه من رو به وجد اورده بود .وقتی پروفسور مگ گوناگال من رو صدا کرد نشستن روی اون صندلی چوبی حس جالبی داشت دوستش داشتم. وقتی کلاه روی سرم قرار گرفت صدایی در سرم گفت تو یک اصیلی میدونستی ؟ با وحشت و تعجب به دراکو نگاه کردم ولی چیزی نفهمید .در سرم گفتم واقعا؟ گفت تو یک اصیل زاده ای قدرتت بی نهایت از اون ها به نحو شایسته استفاده کن حالا چه گروهی رو میخوای؟ با تمام وجود جوابش رو میدونستم گفتم /اسلیترین /کلاه هم بلند اعلام کرد هریانا اسنیپ در گروه ......اسلیترین با هیجان و تعجب به سمت دراکو دویدم اومرا در هوا بلند کرد ....آن لحظه یکی از بهترین لحظات زندگی هریانا بود اما هنوز داستانی طولانی پشت انتخاب هریانا بود چرا این گروه را پذیرفته بود ؟ دختری شجاع و نترس و کسی مثل شیردر اسلیترین؟ این تازه اول راه بود هریانا راه درازی پیش رو داشت ................


Isn't it lovely, all alone?
Heart made of glass, my mind of stone
Tear me to pieces, skin to bone
Hello, welcome home


پاسخ به: کارگاه داستان نویسی
پیام زده شده در: ۲۱:۳۳:۱۵ یکشنبه ۲۷ مهر ۱۳۹۹

2631388


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۲۲:۰۱:۵۵ شنبه ۲۶ مهر ۱۳۹۹
آخرین ورود:
۱۱:۴۰:۴۹ سه شنبه ۲۹ مهر ۱۳۹۹
از نیویورک،خانه ی پاترها
گروه:
کاربران عضو
پیام: 2
آفلاین
تصویر شماره16
- لطفا همه سوار شن الاناست که بخوایم حرکت کنیم .
وارد قطار 5972 می شوم.قطار سوت بلندی میکشد و راه میافتد. با حرکتش قطار می لرزد و من از پشت به زمین میافتم. اوه! فکرکنم روی کسی افتادم! بلند می شوم و میبینم روی پسری هم سن و سال خودم افتاده بودم. دستم را دراز می کنم و می گویم"ببخشید "
پسرک دستم را می گیرد و می گوید"اشکالی نداره.اسمت چیه؟"
می گویم"جیمز.سال اولی ام. توچی؟"
می گوید"اسم من هم ریموس هست. منم سال اولی ام.میخوای بیای توی کوپه ما بشینی؟ فقط منو دوستم سیریوس هستیم
و دست من را میگیرد و به طرف کوپه روبه رویمان میبرد،در کوپه را باز میکند :در کوپه ی کوچک چهار تخته پسری به نام سیریوس روی صندلی نشسته و دارد آبنبات های جرقه ای اش را به همراه شیرین بیان می خورد. من وارد کوپه می شوم و سلام میکنم. سیریوس که از دیدن فردی جدید در کوپه شان خوشحال بود و تعجب کرده بود از جایش بلند شد و گفت"س..سلام! من سیریوس هستم "
گفتم"سلام.من هم جیمز هستم. امیدوارم که دوست و هم تیمی های خوبی بشیم "
ریموس می گوید"البته! جیمز تو میتونی جغد و وسایلت رو طرف چپ بزاری"

خلاصه همه دور هم میشینیم و از شکلات های سیریوس میخوریم و می گیم و می خندیم تا قطار دوباره صدای سووووت بلندش را در می آورد و به مقصدمان میرسیم: قلعه هاگوارتز


------------------


پاسخ:
پیامی برای شما ارسال خواهد شد.

تایید نشد!




ویرایش شده توسط کلاه گروهبندی در تاریخ ۱۳۹۹/۷/۲۸ ۱:۰۳:۱۸

ELioT RiMBA


پاسخ به: کارگاه داستان نویسی
پیام زده شده در: ۱۷:۱۵:۳۰ یکشنبه ۲۷ مهر ۱۳۹۹

12752897381


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۲۱:۱۸:۳۶ پنجشنبه ۲۴ مهر ۱۳۹۹
آخرین ورود:
۱۶:۳۳:۱۰ دوشنبه ۲۸ مهر ۱۳۹۹
از قصر الفینالیا
گروه:
کاربران عضو
پیام: 6
آفلاین
تصویر 5
سلام من هریانا هستم دختری ریز نقش بسیار باهوش و همچنین زیبا پدرم سوروس اسنیپ معلم معجون سازی هاگوارتز خودم رویای رفتن به هاگوارتز رو توی سرم میپرورونم با تمام وجودم دوست دارم اون کلاه قدیمی گروهبندی رو ببینم من تمام عمرم رو با دراکو زندگی کردم / همبازی بچگی هایم / پس اون دوست و همیار من در هاگوارتز خواهد بود پدرم من رو مثل یک بلور شیشه ای میبینه که واقعا طریف / خودم از این حرفش متنفرم دختری چابکم با باهایی لاغر و فرز / زبونی تیز دارم حتی بزرگ تر هاهم نمیتونند رو حرفم حرف بزنند روزی که با دراکو سوار قطار نه و سه چهارم شدیم / با تمام وجود تعجب کردم و پدرم رو دیوانه فرض کردم چون اخه کی تا حالا سکوی نه و سه چهارم دیده ؟/ وقتی که رسیدیم از دراکو جغدم رو خواستم اون هم با پوزخند گفت نترس اونجا میبینیش . تمام سعیم رو کردم دختری باوقار بنظر بیایم و شخصیت پدرم رو زیر سوال نبرم اخرش هم دم تالار با سر روی زمین فرود امدم که باعث خنده بعضی ها شد / دراکو حسابشان را رسید / دراکو داشت اسمان ریسمان به هم میبافت ^ما خانداد مالفوی همه در اسلیترین هستیم با خونی اصیل / میدانست پدرم دورگه است ولی باز هم من را روده بر کرد / ان غذا های هیجان انگیز .سال بالایی های باحال و کلی چیز دیگه من رو به وجد اورده بود .وقتی پروفسور مگ گوناگال من رو صدا کرد نشستن روی اون صندلی چوبی حس جالبی داشت دوستش داشتم. وقتی کلاه روی سرم قرار گرفت صدایی در سرم گفت تو یک اصیلی میدونستی ؟ با وحشت و تعجب به دراکو نگاه کردم ولی چیزی نفهمید .در سرم گفتم واقعا؟ گفت تو یک اصیل زاده ای قدرتت بی نهایت از اون ها به نحو شایسته استفاده کن حالا چه گروهی رو میخوای؟ با تمام وجود جوابش رو میدونستم گفتم /اسلیترین /کلاه هم بلند اعلام کرد هریانا اسنیپ در گروه ......اسلیترین با هیجان و تعجب به سمت دراکو دویدم اومرا در هوا بلند کرد ....آن لحظه یکی از بهترین لحظات زندگی هریانا بود اما هنوز داستانی طولانی پشت انتخاب هریانا بود چرا این گروه را پذیرفته بود ؟ دختری شجاع و نترس و کسی مثل شیردر اسلیترین؟ این تازه اول راه بود هریانا راه درازی پیش رو داشت ................


ویرایش شده توسط 12752897381 در تاریخ ۱۳۹۹/۷/۲۸ ۹:۴۴:۴۳

Isn't it lovely, all alone?
Heart made of glass, my mind of stone
Tear me to pieces, skin to bone
Hello, welcome home


پاسخ به: کارگاه داستان نویسی
پیام زده شده در: ۱۲:۳۴:۴۶ یکشنبه ۲۷ مهر ۱۳۹۹

12752897381


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۲۱:۱۸:۳۶ پنجشنبه ۲۴ مهر ۱۳۹۹
آخرین ورود:
۱۶:۳۳:۱۰ دوشنبه ۲۸ مهر ۱۳۹۹
از قصر الفینالیا
گروه:
کاربران عضو
پیام: 6
آفلاین
تصویر 5
سلام من هریانا هستم دختری ریز نقش بسیار باهوش و همچنین زیبا پدرم سوروس اسنیپ معلم معجون سازی هاگوارتز خودم رویای رفتن به هاگوارتز رو توی سرم میپرورونم با تمام وجودم دوست دارم اون کلاه قدیمی گروهبندی رو ببینم من تمام عمرم رو با دراکو زندگی کردم / همبازی بچگی هایم / پس اون دوست و همیار من در هاگوارتز خواهد بود پدرم من رو مثل یک بلور شیشه ای میبینه که واقعا طریف / خودم از این حرفش متنفرم دختری چابکم با باهایی لاغر و فرز / زبونی تیز دارم حتی بزرگ تر هاهم نمیتونند رو حرفم حرف بزنند روزی که با دراکو سوار قطار نه و سه چهارم شدیم / با تمام وجود تعجب کردم و پدرم رو دیوانه فرض کردم چون اخه کی تا حالا سکوی نه و سه چهارم دیده ؟/ وقتی که رسیدیم از دراکو جغدم رو خواستم اون هم با پوزخند گفت نترس اونجا میبینیش . تمام سعیم رو کردم دختری باوقار بنظر بیایم و شخصیت پدرم رو زیر سوال نبرم اخرش هم دم تالار با سر روی زمین فرود امدم که باعث خنده یعضی ها شد / دراکو حسابشان را رسید / دراکو داشت اسمان ریسمان به هم میبافت ما خانداد مالفوی همه در اسلیترین هستیم با خونی اصیل / میدانست پدرم دورگس ولی باز هم من را روده بر کرد / ان غذا های هیجان انگیز سال بالایی های باحال و کلی چیز دیگه من رو به وجد اورده بود وقتی پروفسور مگ گوناگال من رو صدا کرد نشستن روی اون صندلی چوبی حس جالبی داشت دوستش داشتم وقتی کلاه روی سرم قرار گرفت صدایی در سرم گفت تو یک اصیلی میدونستی ؟ با وحشت و تعجب به دراکو نگاه کردم ولی چیزی نفهمید در سرم گفتم واقعا؟ گفت تو یک اصیل زاده ای قدرتت بی نهایت از اون ها به نحو شایسته استفاده کن حالا چه گروهی؟ با تمام وجود جوابش رو میدونستم گفتم اسلیترین کلاه هم بلند اعلام کرد هریانا اسنیپ در گروه ..............................


ویرایش شده توسط کلاه گروهبندی در تاریخ ۱۳۹۹/۷/۲۷ ۱۵:۲۵:۴۵
ویرایش شده توسط 12752897381 در تاریخ ۱۳۹۹/۷/۲۷ ۱۷:۳۷:۵۱

Isn't it lovely, all alone?
Heart made of glass, my mind of stone
Tear me to pieces, skin to bone
Hello, welcome home


پاسخ به: کارگاه داستان نویسی
پیام زده شده در: ۲۳:۰۷:۲۸ شنبه ۲۶ مهر ۱۳۹۹

2631388


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۲۲:۰۱:۵۵ شنبه ۲۶ مهر ۱۳۹۹
آخرین ورود:
۱۱:۴۰:۴۹ سه شنبه ۲۹ مهر ۱۳۹۹
از نیویورک،خانه ی پاترها
گروه:
کاربران عضو
پیام: 2
آفلاین
تصویر شماره یک کارگاه داستان نویسی
از پشت مجسمه به دامبلدور و ولدمورت نگاه میکنم.هر دو در حال دوئل هستند و با چوب هایشان با یکدیگر می جنگند. دامبلدور داد می زند" برو کنار هری!" و من را با دستش به طرف پشت مجسمه هل می دهد. در همین موقع ولدمورت با چوب جادو اش آتشی بلند و بزرگ برپا میکند که تا سقف وزارت خانه را آتش میگیرد. دامبلدور با چوبش به آب های فواره ای که وسط سالن اصلی وزارت خانه است اشاره می کند و همه را به سمت آتش ها و ولدمورت میگیرد، آتش خاموش میشود و ولدمورت عصبانی و خشمگین با نفس نفس می گوید"نه دامبلدور! تو اجازه همچین کاری را نداری!" و جیغ بنفش بلندی میکشد. دامبلدور می گوید"تو نباید این کارهارو بکنی.اصلا برای چی اون زمان از اون چوب دستی استفاده کردی و با اون کارهای بد و ناپسندی انجام دادی که همه از تو بترسن و ازت متنفر شن!" ولدمورت داد می زند"من نیاز به توجه داشتم!.هیچکس من را نمی دید!ولی حالا هم از کارم راضی ام،چون حالا مرگخواران خودم رو دارم و خیلی ها از سرتاسر دنیا عاشق منن!منو میپرستن" دامبلدور می گوید" پس چرا نیمه ای از قدرت هات به سوی هری رفت؟ چرا هری؟چرا کس دیگه ای نبود؟تو لیلی و جیمز رو میشناختی! پس چرا اونا رو کشتی؟چرا بهشون حمله کردی؟"ولدمورت می گوید"مگه من دیوونم که بیام نصف قدرتم رو به یه بچه دیوونه عینکی درس خون بدم؟که مخالف جنگ و دعواست؟من خودم این رو نمیدونستم وگرنه عمرا پام به اون لونه موش باز میشد!" حس خیلی بدی دارم.سنگی به سرم میخورد و بیهوش می شوم. صدا های دوروبرم را میشنوم. صدای پروفسور دامبلدور که می گوید"هری!هری نه!کار اونه!کار ولدمورته!" و ناگهان همه ی شیشه های وزارت خانه به پایین می ریزد!



------------------


پاسخ:
ازت میخوام یه نمایشنامه دیگه بنویسی...ولی قبل از اون توصیه میکنم چندتا از نمایشنامه های دیگه ای که تاییدشون کردم، به همراه توضیحاتم زیر پست‌شون رو بخونی و بعد اقدام به نوشتن نمایشنامه جدید کنی...یادت نره که یکی از مهمترین بخش های یک داستان خوب، رعایت منطق داستان هست...رعایت کن این نکته رو در نمایشنامه بعدیت!

تایید نشد!


ویرایش شده توسط کلاه گروهبندی در تاریخ ۱۳۹۹/۷/۲۷ ۰:۲۱:۴۸

ELioT RiMBA


پاسخ به: کارگاه داستان نویسی
پیام زده شده در: ۰:۳۴:۱۰ پنجشنبه ۲۴ مهر ۱۳۹۹

NICOLAS


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۹:۵۵:۳۹ شنبه ۱۵ شهریور ۱۳۹۹
آخرین ورود:
۱۵:۳۳:۲۲ یکشنبه ۲۷ مهر ۱۳۹۹
گروه:
کاربران عضو
پیام: 2
آفلاین
تصویر شماره ی 5

پرفسور مک گونگال اسم من رو صدا زد " نیکلاس استبنز "
در حالی که چشم به کف چوبی سالن دوخته بودم سمت چهارپایه رفتم
دل توی دلم نبود تا بدونم توی کدوم گروه میافتم
تموم خاندان ما ریونکلاوی بودن البته اگر مادربزرگ پیرم رو حساب نمیکردیم...
مادر و پدر دوست داشتن من هم مثل باقی بچه ها توی ریونکلاو بیافتم
ولی خب من هیچوقت مثل بقیه اونها نبودم
همه ی اونها موهای لخت کاهی رنگی دارن و چشم های سبز فوق العاده زیبا و همچنین هوش سرشاری که معلوم نیست از کجا آوردنش احتمالا وقتی که هوش رو تقسیم میکردن اون ها اول صف وایستاده بودن
اما من چی؟ من هیچکدوم از صفت های مامان و بابام رو به ارث نبردم
موهای قرمز رنگ فرفری ای دارم که میگن از مادربزرگم به ارث بردم و متاسفانه انگار من موقع تقسیم کردن هوش اول صف شیطنت بودم!!!
همیشه مجبور بودم ده برابر باقی اعضای خونواده تلاش کنم تا به اندازه ی باقییشون عالی باشم و البته باز هم به پای اون ها نمیرسیدم
در حالیکه این فکر ها توی سرم بود و به کف پوش چوبی خیره شده بودم آروم آروم سمت چهارپایه رفتم لبخندی به پروفسور زدم و بعد نشستم

وقتی کلاه قدیمی روی سرم قرار گرفت صدایی رو توی سرم حس کردم که میگفت: ترسیدی؟ فکر کردم یکم اما چیزی نگفتم
کلاه مکثی کرد و گفت باهوش به نظر میای والبته کمی بی پروا اما از همه بیشتر مهربون و با پشت کاری
از تعاریف کلاه کمی سرخ شده بودم اینکه بهم گفت باهوشی باعث شد تا آروم شم
با ذوق فراوون گفتم ممنون
کلاه گفت: لازم نیست بلند جواب بدی میتونم ذهنت رو بخونم
بعد هم گفت خودت میخوای توی کدوم گروه باشی؟ آخه هم به ریونکلا میخوری و هم به هافلپاف
فکر کردم: واقعیتش درست نمیدونم اما حالا که فکر میکنم چندان هم نمیخوام توی ریونکلاو باشم
کلاه زمزمه کرد: اوه تو درست شبیه مادربزرگتی روزی که اون رو گروهبندی کردم درست یادم میاد بانوی جوان
و ثانیه بعد کلاه فریاد کشید هافلپاااف
مادربزرگ هم توی همین گروه بود
پرفسور کلاه رو از روی سرم برداشت و به لیستش نگاه کرد تا اسم نفر بعدی رو بخونه
در همین حین من هم از روی چهارپایه بلند شدم
صدای تشویق اعضای تیم هافلپاف تموم سالن رو فرا گرفته بود
و من سمت میز هافلپاف رفتم تا در کنار خونواده ی جدیدم بشینم...



------------------


پاسخ:
یک داستان دیگه بنویس و بفرست!

تایید نشد!
[/quote]


ویرایش شده توسط کلاه گروهبندی در تاریخ ۱۳۹۹/۷/۲۴ ۳:۱۱:۲۵


پاسخ به: کارگاه داستان نویسی
پیام زده شده در: ۱۵:۲۴:۵۸ یکشنبه ۲۰ مهر ۱۳۹۹

Ali.Shahruei2


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۴:۴۵:۳۲ یکشنبه ۲۰ مهر ۱۳۹۹
آخرین ورود:
۲۱:۲۸:۲۱ چهارشنبه ۳۰ مهر ۱۳۹۹
گروه:
کاربران عضو
پیام: 1
آفلاین
تصویر کوچک شده


ساعت تقریبا دوازده شب بود، و تمام قلعه تاریک بود، صدای وحشتناک رعد و برق و رگبار باران به راحتی قابل شنیدن بود، در همین حین دانش آموزان در خوابگاهایشان به راحتی در آسایش تمام خواب بودند.

در خوابگاه گریفیندور، پسری 13 ساله که در سال سوم خود در هاگوارتز بود تنها بر روی صندلی نشسته بود، البته او هر دانش آموز معمولی نبود، او هری پاتر مشهور بود،
پسری که زنده ماند.

به نظر می آمد که چیزی اذیتش می کند و او را به طرف خود فرا میخواند، از وقتی که او نقشه غارتگر را از دوستانش فرد و جورج ویزلی گرفته بود، زندگیش عوض شده بود، دو
هفته بعد از گرفتن نقشه در حالی که در قلعه قدم میزد، خیلی اتفاقی به اتاقی رسید که آینه نفاق انگیز در آن قرار داشت، طبق گفته دامبلدور آن آیینه خطرناک بود، برای همین هم او قصد نزدیک شدن به آیینه ر نداشت، در واقع او اصلا خبر نداشت که آیینه در آن اتاق است و فقط میخواست در آن اتاق بگردد و ببیند در آن چه خبر است، او خیلی اتفاقی خود را جلوی آینه پیدا کرد و محو دیدن آن شد، آنقدر که دیگر نمیتوانست از آن دور بماند، او هر روز به دیدن و تماشای آیینه می رفت، به طوری که مسحور آن شده بود.

یک ماه بود که این جریان ادامه داشت، تا اینکه او بالاخره تصمیمی گرفت، او یک سنگ براشت و منتظرماند تا با آن آیینه را بشکند، اما به مدت 5 روز هر بار برای شکستن آن می رفت، موفق به انجام اینکار نمی شد، و لین شب ششمی بود که میخواست تلاش کند آیینه را بشکند، او تا نیمه شب صبر کرد، و با خودش کلنجار می رفت.
بالاخره در ساعت دوازده او شنل نامرئی اش و نقشه غارتگر را برداشت، و به آرامی از خوابگاه بیرون رفت، او شنل را روی خود انداختف و به سمت اتاقی که آیینه در آن بود حرکت کرد.

بعد از پنج دقیقه راه رفتن، احساس کرد که کسی پشت سرش است، او به آرامی سرش را برگردانند و گربه آرگوس فیلچ خانم نوریس را دید، که ظاهرا متوجه شده بود که هری زیر شنل در حال حرکت است، فیلچ صدای گربه را شنید و به سوی هری آمد، هری تمام شجاعتش را جمع کرد، و طلسمی را که در کتابی خوانده بود را روی گربه اجرا کرد، گربه بیهوش شد و فیلچ در جا خشکش زد، هری می دانست که فیلچ احتمالا صدای او را شناسایی خواهد کردّ، به همین دلیل با تمام سرعت شروع به دویدن کرد تا به اتاقی که آیینه در آن بود رسید، وقتی به آنجا رسید، فیلچ او را گم کرده بود.

او با طلسم لازم وارد اتاق شد، و با سرعت به سوی آیینه رفت، سنگ را بالا برد تا با آن آیینه را بشکند، اما نمی توانست، او خانواده اش را در آیینه می دید، که پیشش هستند و دستشان را روی شانه اش گذاشته اند، هری چشم هایش را بست، و با تمام قدرتش سنگ را به آیینه کوبید، صدای شکستن آیینه در اتاق اکو شد، و قطرات اشک از چشمان او سرازیر شد، او بعد از چند دقیقه از آنجا خارج شد و به سوی اتاقش حرکت کرد.


پی نوشت: من قبلا با آدرس ایمیل دیگری شخصیت دراکو مالفوی رو کنترل می کردم، الان خیلی وقت بود که فعالیت نداشتم و یه آدرس ایمیل جدید درست کردم، ایا میتونم با یه شخصیت دیگه وارد نقش آفرینی شم ؟

با تشکر

----

سلام.
لطفا لینک شناسه دراکوتون رو با بلیت ارسال کنید، و بعد برید برای معرفی شخصیت.
موفق باشید.


ویرایش شده توسط Ali.Shahruei2 در تاریخ ۱۳۹۹/۷/۲۰ ۱۵:۲۸:۴۸
ویرایش شده توسط فنریر گری‌بک در تاریخ ۱۳۹۹/۷/۲۸ ۱۹:۵۱:۱۰


پاسخ به: کارگاه داستان نویسی
پیام زده شده در: ۱۱:۳۹:۱۸ یکشنبه ۲۰ مهر ۱۳۹۹

r.m


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۹:۳۲:۱۸ یکشنبه ۲۰ مهر ۱۳۹۹
آخرین ورود:
۱۲:۳۱:۱۶ پنجشنبه ۲۴ مهر ۱۳۹۹
گروه:
شناسه های بسته شده
پیام: 2
آفلاین
تصویر شماره دهدهده




هوا سرد و بهاری بود برای اکثریت مردم این موضوع تعجب آور بود .
چون در لندن همیشه روز اول بهار روز گرم و مر طوبی بود .
روزی که مردم کاپشن و ژاکت های خود را در می آوردند و به جای آنها لباس های روشن و( ) می پوشیدند ولی امروز بر خلاف روز های اول سال گذشته هوا سرد بود و مردم باید همان لباس های قبلی خودشان را می پوشیدند .
امروز به علاوه آب و هوای عجیبش و سردی روز خوبی برای هری پاتر بود .
امروز اولین ماموریتش از طرف دامبلدور بود و خودش می دانست باید در این ماموریت توجه دامبلدور را به خود جلب کند تا دامبلدور بفهمد او ضعیف نیست .

ماموریت آنها از این قرار بود که امروز باید همراه هاگرید و ماموران غیر محسوس به کوچه دیاگون برود و شی با ارزش و خطرناک را از مغازه ای جا به جا کنند .

ژاکت سرخ رنگش را که خانم مالی ویزلی مادر بهترین دوستش رون به او داده بود پوشید چوب دستی اش را در جیبش گذاشت کوله پشتی را روی کولش و شنل نامریی را در جیب چپش قرار داد احساس ماموران سی ای ای مشنگی را کرد که در تلوزیون خانه دادلی دیده بود کرد .

در همین حال هاگرید با م و سیگار کوبا یی اش و موتوری که سیریوس به آن داده بود مشغول انواع حرکات جادویی و غیر جادویی شد .
کلاچ کشیدن های روبیوس و اونوع حرکات هایش مشت محکمی بر افکار هری زد و مانند و لگد او را از فکرش بیرون کرد .

لحضه ای هری درنگ کرد نکند دشمنانش دارند این کار را میکنند اما با یادآوری اینکه دشمنانش به گفته دامبلدور نامحسوس آنها را کنترل می کنند پس به نظر هری این فکرش غیر ممکن و غیر منطقی به نظر می رسید .

پرده را کنار زد و با دیدن هاگرید نفس عمیقی کشید با احتیاط از پله ها پایین آمد و آماده شد تا در را باز کند که ...

بوممممم با صدای شترقی و بوم همزمان با در باز کردن هری در با سرعت موتور های گاز سوز ایرانی باز شد و هری عین شیر جه دروازه های کوییدیچ افتاد و با سلام هاگرید متوقف شد .

- سلام هری چت شده ؟ چرا افتادی ؟ مرد که نباید بیفته!

هری لحضه ای مردد ماند سپس بلند شد و خاک خود را تکاند و به هاگرید گفت برای ماموریت آماده ای ...

- هاگرید گفت : هری ببخشید اما دامبلدور دستور داده قبل ماموریت یه آزمون بدی النم گفته باید بریم دیاگون!

شوک عظیمی به هری وارد شده بود . دامبلدور به اون اعتماد نداشت بهترین کسی که بهش اعتماد داشت برای اعتماد به اون شرط آزمون گذاشته بود .

چند لحضه با قدم های بازیگران هالیوودی مشنگی به راه افتادند .

ساعت بعد هاگرید و هری با موتو و سیگار کوبایی اش و زیر گرفتن چندین نفر مشنگ و با کلاچ به کوچه دیاگون رسیدند و حجت را بر همه تمام کردند .

- هاگرید چرا با اپارات نیومدیم؟
- هری ما تحت نظریم حرف دامبلدور رو که فراموش نکردی !؟

هری حرفی که که توسط هاگرید در ذهنش بازگو شده بود رو در ذهنش تکرار کرد .



نقل قول:
همه ی ما تحت نظریم مهم اینه چطوری باهاش مبارزه کنیم .


ناگهان هری با هاگرید به ساختمانی نزدیک شدند به نام

ساختمان خصوصی هنر های تجسمی و امتحان خصوصی با احتیاط وارد شوید .


هری وارد ساختمان ساختمان پر نقش و نگار بود دیوار هایی از جنس سفال قرمز با طرح علامت دفتر و قلمی در بین دایره و سقفی از بلور که فضای خاصی به آن داده بود .

هاگرید نزدیک خانومی شد و سپس برگه ای را به او داد و سپس پیش هری آمد و با او روی صندلی نشست.
خانوم بعد از خوانده نامه به این () درامد و به طبقه بالا رفت .

- خوب هری حالا باید صبر کنیم تا اون خانوم بیاد .

مدتی خانم ناشناس به پیش هاگرید و هری مقداری بادام در دهانش گذاشت انگار که الان بود از گرسنگی بمیرد و سپس نامه را به هاگرید داد .




--------


پاسخ:
اگه قبلا توی سایت شناسه‌ای داشتی، نیاز به گروهبندی نداری و ضمن ذکر شناسه قبلی، مستقیما معرفی شخصیت کن در معرفی شخصیت...

اگر هم که نه، این شناسه اولتون هست پس...

تایید شد.

مرحله بعد:کلاه گروهبندی!


ویرایش شده توسط r.m در تاریخ ۱۳۹۹/۷/۲۰ ۱۴:۵۱:۱۱
ویرایش شده توسط r.m در تاریخ ۱۳۹۹/۷/۲۰ ۱۵:۰۲:۴۵
ویرایش شده توسط r.m در تاریخ ۱۳۹۹/۷/۲۰ ۱۵:۴۰:۴۳
ویرایش شده توسط r.m در تاریخ ۱۳۹۹/۷/۲۰ ۱۵:۴۸:۵۴
ویرایش شده توسط r.m در تاریخ ۱۳۹۹/۷/۲۰ ۱۶:۴۲:۰۶
ویرایش شده توسط کلاه گروهبندی در تاریخ ۱۳۹۹/۷/۲۰ ۱۷:۲۶:۵۲







شما می ‌توانید مطالب را بخوانید
شما نمی توانید عنوان جدید باز کنید
شما نمی توانید به عنوان‌ها پاسخ دهید
شما نمی توانید پیام‌های خودتان را ویرایش کنید
شما نمی توانید پیام‌های خودتان را حذف کنید
شما نمی توانید نظر سنجی اضافه کنید
شما نمی توانید در نظر سنجی ها شرکت کنید
شما نمی توانید فایل‌ها را به پیام خود پیوست کنید
شما نمی توانید پیام بدون نیاز به تایید بزنید
شما نمی توانید از نوع تاپیک استفاده کنید.
شما نمی توانید از HTML در نوشته های خود استفاده کنید
شما نمی توانید امضای خود را فعال/غیر فعال کنید
شما نمی توانید صفحه pdf بسازید.
شما نمی توانید پرینت بگیرید.

[جستجوی پیشرفته]


هرگونه نسخه برداری از محتوای این سایت تنها با ذکر نام «جادوگران» مجاز است. ۱۳۹۹-۱۳۸۲
جادوگران اولین وبسایت فارسی زبان هواداران داستان های شگفت انگیز هری پاتر است. به عنوان نخستین خاستگاه ایرانی ایفای نقش مبتنی بر نمایشنامه نویسی با محوریت یک اثر داستانی در فضای مجازی، پرورش و به ارمغان آوردن آمیزه ای از هنر و ادبیات برجسته ترین دستاورد ما می باشد.