هری پاتر نخستین مرجع فارسی زبان داستان های شگفت انگیز هری پاتر

هری پاتر نسخه موبایل


در حال دیدن این عنوان:   1 کاربر مهمان





پاسخ به: باشگاه دوئل
پیام زده شده در: ۰:۰۶:۱۸ چهارشنبه ۲۸ آبان ۱۳۹۹

رکسان ویزلی


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۳:۱۳ پنجشنبه ۱۷ مرداد ۱۳۹۸
آخرین ورود:
۱۳:۱۷:۲۱ سه شنبه ۴ آذر ۱۳۹۹
از ش چندشم میشه!
گروه:
شناسه های بسته شده
پیام: 222
آفلاین
Vs


وسط پارک، مردی روی تیکه پارچه ای دراز کشیده و هدفونشو روی گوشش گذاشته بود. سرش رو با ریتم آهنگ تکون میداد و چشماش رو بسته بود، به همین خاطر متوجه دختری نشد که آروم آروم و نفس نفس زنان نزدیکش میشد.

- ببخشید... آقا...

مرد جوابی نداد. همچنان با چشمای بسته سرشو با ریتم خاصی تکون میداد.
- آقای محترم؟... آقا!

مرد با وحشت از جا پرید و هدفون رو از روی سرش برداشت.
- چیه خانوم؟ چرا داد میزنی؟ آروم میگفتی، جواب میدادم.

گابریل خواست یه چیزی بگه، ولی کاری که داشت، مهم تر از جرو بحث روی موضوع کم شنوایی مرد بود. با عجله کاغذی که توی جیبش بود رو بیرون آورد که ازش آب میچکید.
- ببخشید، میشه بگین این آدرس کجاست؟ من از خیابون گریمولد تا اینجا دنبالتون اومدم تا اینو بپرسم.
- خب چرا از یکی دیگه نپرسیدی؟
- چون شما لباساتون اتو کشیده ست.

مرد آهی از ته دل کشید که یه "عجب غلطی کردم امروز لباسمو اتو کردم" خاصی توش بود. کاغذ رو از دست گابریل گرفت و نگاهش کرد.
- عه، این که نوشته هاش پاک شده.
- میدونم. وقتی داشتم با وایتکس میشستمش اینجوری شد.
-

مرد خیلی سعی کرد از بین حرف های باقیمونده روی کاغذ چیزی بفهمه، ولی نتونست. وقتی خواست کاغذ رو به گابریل پس بده، با صحنه وحشتناکی مواجه شد.
- داری چیکار میکنی؟!
- نترس، چیزی نیست، دارم برات تمیزش ...

هنوز حرف گابریل تموم نشده بود که مرد هدفونش رو از دست گابریل قاپید که حالا اشعه های برق ازش خارج میشدن. گابریل دید اگه دیر بجنبه، ممکنه جونشو از دست بده، در حالی که مرد برای هدفونش عزا داری میکرد، آروم آروم دور شد.

===

هوا تاریک شده بود و خیابون ها خلوت. فقط یه دختر خسته دیده میشد با کاغذی که توی دستش گرفته بود. کم کم با خودش فکر میکرد که اصلا ارزششو داره؟ اصلا هدفش از پیوستن به محفل چیه؟ با خودش گفت، آدماش تمیزن! ولی این فکر، هیچ انرژی ای برای ادامه دادن بهش نمیداد. درست توی همون موقع، صدای صحبت یه زن رو شنید:
- اینو هم برای عسل طبیعی مامان ببر خونه ریدل ها.

یه چیزی توی ذهن گابریل جرقه خورد؛ فوری به کاغذ نگاه کرد. خـ.. ن... ر...ی..د... ممکن بود همون خونه ریدل ها باشه؟ ولی اون شماره 12 چی بود؟
به هر حال اون تا الان هر چیزی رو امتحان کرده بود، دیگه چیزی برای از دست دادن نداشت. پس دنبال پسری که خمیازه میکشید، و کیسه ای که از خودش بزرگتر بود رو توی بغلش گرفته بود، رفت.

===

در عمارت با صدای بلندی باز شد و صدای بلندتری از سایه پشت در به گوش رسید.
- چطور جرئت کردی ارباب رو منتظر بذاری؟! میدونی چقدر از وقت شام ارباب گذشته؟! دو دقیقه! دو دقیقه ارزشمند... اصلا گوش میدی؟!

پسر با جیغ آخری از خواب پرید و کیسه از دستش افتاد. زمین پر شد از میوه و سبزیجات. زنی که جیغ و داد کرده بود، از سایه بیرون اومد.
- کی بهت گفت میوه بیاری؟ ارباب دلشون هوس پیتزا و ذرت مکزیکی با پنیر زیاد کرده! اینا چیه؟
- آخه بانو مروپ گفتن.

ولی گابریل دیگه نمیشنید. اون فقط به زن خیره شده بود... به موهای زن! و با خودش فکر کرد: این موها خیلی اوضاعشون خرابه! با این فکر، دستاشو دور شونه و آب پاشش حلقه کرد، اما وقتی زن در رو باز تر کرد تا پسر خواب الود، میوه هایی که جمع کرده بود رو ببره داخل، گابریل نا خودآگاه از پشت بوته ها بیرون اومد و به سمت ورودی رفت.

- آهای، کجا؟

گابریل مطمئن نبود، ولی با دیدن موهای زن و فضای داخل عمارت، و همچنین قیافه تهدید آمیز زن، گفت:
- او... اومدم عضو بشم دیگه!

این محفلی نبود که در باره ش شنیده بود... شاید هم بود؟ محفلیا معمولا عادت داشتن همدیگه رو خوب جلوه بدن. شاید هم فقط خواهرش، فلور اینطور بود. به هر حال، به زودی میفهمید.

===

و فهمید! خیلی زودتر از چیزی که فکر میکرد. درست وقتی که پذیرفته شد و فکر کرد که شماره دوازده احتمالا شماره اتاقشه، سراغ اتاق شماره دوازده رفت و به محض این که بازش کرد...
بووووووووووم

گابریل خوش شانس بود که تونست از پاتیل کوچیکی که به سمتش پرتاب شد، جاخالی بده. توی اتاق، یه حشره و مردی که میلرزید، دیده میشدن.

- هر چقد میخوای جاخالی بده! آخرش میزنم بهت!
- نمیتونی.
- میتونم.
- نمیتون...

بوووووووووووووم!

ایندفعه گابریل خوش شانس نبود. پاتیل بزرگ، محکم اونو به دیوار زد. بی اختیار، با صدای بلند گفت:
- این واقعا محفل ققنوسه؟!

مرد ویبره زن با تعجب رو به حشره کرد.
- تو هم شنیدی لینی؟ این فکر میکنه اینجا محفل ققنوسه.
- آره. ولی نیست. اینجا مقر مرگخواراست.
- پس بگیر.

گابریل با تمام سرعت از اون اتاق دور شد. هنوز خیلی نرفته بود که محکم با چیزی که فکر میکرد دیواره برخورد کرد؛ ولی دیوار نبود.
- خانوم با کمالاتی مثل شما از چی فرار میکنه؟
- از کروشیو.
- عه، بلا، تویی؟ همسر عزیزم؟

گابریل با خودش فکر کرد؛ چجوری باید از اونجا خارج بشه؟ اصلا چطور تونست اینجا رو با محفل ققنوس اشتباه بگیره؟ آرزو کرد کاش اینقدر به تمیزی حساس نبود و کاغذ رو خراب نمیکرد...
یه چیزی دوباره توی ذهنش جرقه خورد؛ یاد تجربه های گذشته ش افتاد. باید خودش، خودش رو از این مخمصه خلاص میکرد. آستیناشو بالا زد و دست به کار شد.

===

- کی میخواست معجونای منو بشوره؟ آخه مگه معجونو میشه شست؟ همه معجونام وایتکسی شدن!
- من...

گابریل از دیشب تا الان منتظر این لحظه بود؛ با اینکه فقط یه شب رو اونجا گذرونده بود، اونقدر تو فکر بود که همون یه شب براش مثل ماهها گذشت. داشت کم کم خودش رو دوباره آزاد و رها تصور میکرد که...
- اربابا! پاتیلای منم شسته! چند سالی بود نشسته بودمشون! چقد عالی!

گابریل با کف دست به پیشونی خودش زد؛ یکی از نقشه هاش، نقشه برآب شده بود، ولی هنوز دیر نشده بود. چند دقیقه ای نگذشته بود که صدای داد و بیداد رودولف بلند شد.
- آهای! کی قمه های منو شسته؟ همشون زنگ زدن!
- من!

- حالا که کار خانوم با کمالاتی مثل شما بوده اشکالی نداره.
- خانوم چی چی؟
- چیزه بلا...

اما بلاتریکس، این دفعه، کاری با رودولف نداشت. در عوض، به طرز تهدید آمیزی به سمت گابریل رفت. گابریل میدونست الان اخراج میشه، ولی نمیدونست این قرار بود اخراج از گروه مرگخوارا باشه، یا اخراج روحش از جسمش. ولی درست توی همین لحظه، صدای تحسین آمیز مرگخوارا بلند شد.
- آره، نیش منم تمیز کرده.
- بالش و پتوی منو هم تمیز کرده.
- ظرفای مامانو هم شسته.

با حرفایی که زده شد، بلاتریکس کمی آروم شد و گفت:
- اتاق اربابو هم تمیز کردی. برای همین کاری باهات...
- کی اتاق ما رو تمیز کرد؟

سر همه به طرف در برگشت. لرد، تنها، دم در ایستاده بود... بدون نجینی!
- ارباب، بانو نجینی کجان؟
- ایناهش، دور گردنمه. زحمت نکشین، چیزی نمیبینین؛ چون یه نفر خواسته تر و تمیزش کنه، و خیلی تر و تمیزش کرده.

سر همه این بار به طرف گابریلی برگشت، که میدونست حتما اخراج میشه، و اینکه این اخراج، قطعا اخراج روحش از جسمشه!


رکسان خالی... خالی خالی! بدون ویزلی!

تصویر کوچک شده




پاسخ به: باشگاه دوئل
پیام زده شده در: ۲۳:۴۲:۳۲ دوشنبه ۲۶ آبان ۱۳۹۹

هافلپاف، محفل ققنوس

رز زلر


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۲:۳۹ پنجشنبه ۱۵ خرداد ۱۳۹۳
آخرین ورود:
امروز ۰:۳۰:۰۰
از رنجی خسته ام که از آن من نیست!
گروه:
محفل ققنوس
ایفای نقش
هافلپاف
کاربران عضو
ناظر انجمن
مترجم
گردانندگان سایت
پیام: 1042
آفلاین
زلزله
VS
خالی

عضویت اجباری!


- معتادا نمی‌گیرن.
اینو مورفین گانت گفت. قبل مرگش وقتی جای خون تو رگ‌هاش نیکوتین جریان داشت و اگه ازش تست می گرفتن، تست به عنوان یک درصد مورفین گانت و نود و نه درصد مورفینِ خالیِ بدونِ گانت معرفیش می‌کرد. درسته که مورفین آخرش مرد. نه از کرونا بلکه از مورفین. چونکه مورفین یکم بی‌مورد بود. یعنی خوب بود ولی مورفینش زیاد بود. ولی در آخر با اینکه در کل خوب بود مرد.
معتادا و نه گرگینه ها.

***


دامبلدور ساعات زیادی رو تو دستشویی می‌گذروند. به ذهن تسترال زده‌ی تام جاگسن هم نمی‌رسید تو دستشویی دنبال دامبلدور بگرده و برای همینم بود که پیرمرد برای رهایی از هیاهوی خونه‌ی گریمولد به اونجا فرار می‌کرد و از روی مجله‌های بافتی که از مشنگ‌های همسایه‌ خونه‌ی شماره‌ی 13 کش رفته بود، رو گوشی می‌بافت. اگه یه بار پسر برگزیده رو دیده باشین می‌فهمین چرا. اگه هم ندیدین...به خاطر سلامت گوش‌هاتون بهتون حسودیم می‌شه.

- وایتکس بد.

پشت درهای بسته‌ی دستشویی اما نبرد کریچر و ارباب پاتر با پاپ کورن‌های پیازی روی آنتن بود. کریچر وایتکس به دست با نودسال سن و رماتیسم پا روی مبل ها می‌‌پرید و از فرشینه‌ی دیواری به دنبال ارباب پاتر بالا می‌رفت تا با وایتکس پاک سازی و ارباب ریگولوس رو احیا کنه.

- ارباب پاتر ارباب ریگولوس رو خورده. باید تفش کنه بیرون. عخه.
- ریگولوس مرد. به عدم پیوست. تبدیل به پیاز شد و خورده شد. اون وایتکس رو دور از من بگیر.
- ارباب پاتر باید ارباب ریگولوس رو پس بده.

این قضیه چند ساعتی بود که ادامه داشت و هری کم کم داست دچار شکاف شخصیتی می‌شد. اینقد کریچر اصرار کرده بود که ریگولوسه که کم کم داشت باورش می‌شد. مگه نه که او بهترین ریگولوس سال بود؟

- ارباب ریگولوس زنده‌س ارباب پاتر تسخیرش کرده. ارباب پاتر باید بره پلاکس رو تسخیر کنه و ارباب ریگولوس رو پس بده.

هری دم تابلوی خانم بلک توقف کرد.
- پلاکس کریچر؟ پلاکس؟

کریچر هم از فرصت به دست آماده برای آزاد سازی ارباب قدیمی‌ش استفاده کرد و ظرف وایتکس رو به طرف ارباب پاتر پرت کرد. هری جاخالی داد و وایتکس پشت سرش به نگون بختی که در رو باز کرده بود برخورد کرد.
بدون هماهنگی به خونه‌ی گریمولد نیاین وگرنه مورد اصابت وایتکس یا در بهترین حالت پیاز گندیده قرار می‌گیرین.

کریچر فحشی نثار هری که جا خالی داده بود کرد. هری خودش برگشت تا بخت برگشته‌ی پشت در رو شناسایی کنه و رز پاکت پاپ‌کورن ویلبرت رو از دستش کشید چون مال خودش تموم شده بود و صحنه خیلی حساس بود. پشت در، خرس سفید خسته ایستاده بود.

- ببینین کی اومده اینجا! فنرِ بابا. بیا تو باباجان، دم در سرده.
- سوسیس!

فنریر مسافت زیادی رو پیموده بود. درست بود که چون حس بویایی‌ش در اثر ویروس مشنگی‌ای که معتادا نمی‌گیرن ولی گرگینه‌ها می‌گیرن تعطیل شده بود و به جای خونه‌ی ریدل از خونه‌ی گریمولد سر در آورده بود، اما غذا اشتها و حس بویایی‌ش رو برگردوند. حالا هم که سفید شده بود دسترسی‌ش به غذای لذیذش رز، راحتتر می‌شد. البته شاید زیر پشم‌های وایتکسی‌ش هنوز سیاه بود اما از بیرون سفید بود. در کل سفید بود. و این کافی بود تا وارد الف دال بشه.

دامبلدور با لبخند گرگینه رو به داخل هدایت کرد و در رو پشتش بست تا علیرضا سرما نخوره. البته شاید هم به این دلیل در رو نبست ولی رز دوست داشت اینطور فکر کنه. دامبلدور روگوشی تازه بافته شده رو روی گوش‌های سفید و پشمالوی گرگینه گذاشت.

به چشم فنریر رز سوسیس بود. یه سوسیس می‌اومد، می‌رفت، سوسیس گورکن بغل می‌کرد، سوسیس با لونا جدول حل می‌کرد و سوسیس باید خورده می‌شد.
-
- سوسیس سوسیس خوشمزه. سوسیس با سس. سوسیس با آب لیمو. سوسیس پنیری و سوسیس دودی.

رز خیلی حرف زد. خودش رو معرفی کرد، اهداف الف دال رو ترسیم کرد، آرمان های محفل رو معرفی کرد ولی اونچه فنر شنید سوسیس بود. همون طور که رز حرف می‌زد، با پنجه بهش حمله کرد تا سرخ نکرده بذارتش لای نون با سس بخوره ولی رز تکون خورد و دستش دقیقا وسط بشقاب غذا فرود اومد و پیازش از ظرف بیرون پرید، سه دور زد تا سیریوس رو پیدا کنه و بخوره بش.

- شما مرگخوار باهوشی هستی. این‌ها باهوش نیستن حرفای منو نمی‌فهمن ولی شما حیوان باشعوری هستی. شما می‌فهمی که پیاز رو تو سر بنده نباید بزنی البته شاید موقع مناسبی براش گفتنش نبود.
-

توجه رز همچنان به پیاز مذکور بود که حالا هدفش رو از سیریوس به خانم بلک تغییر داده بود و با سماجت خودش رو به تابلو می‌کوفت. پیازِ سیاه پسندی بود. گرگینه از این فرصت استفاده کرد و این بار با دندون نیش حمله کرد. بازهم بخت و اقبال باهاش همراه نبود و به جای رز، دمپایی خانم ویزلی که با سرعت به سمتشون می‌اومد رو گاز گرفت.
اینبار بار آخر بود، فنریر به خودش قول داد. نون هم نمی‌خواست همونطور خام خام می‌خوردش...

- بغل؟ موافقم. بغل دوست دارم. خیلی زود می‌تونیم دوستای خوبی بشیم خرس عزیز.

نه دیگه، این یکی زیادی بود. یه گرگینه بغل نمی‌کرد. دوست هم نمی‌شد. فقط می‌خورد. و قطعا خرس صدا نمی‌شد. خیلی چیزها ممکن بود صدا بشه ولی خرس؟ خرس زیاده روی بود. خرس عزیزِ رز از خیر غذا گذشت. غذایی که خرس صداش کنه اصلا خوشمزه نبود. اربابش با کمال میل جاگسن رو می‌داد که بخوره. اونم بلاخره گوشت بود و گوشت خوشمزه‌س.

- کجا می‌ری فَنرِ بابا؟

توجه کل محفل از قدیم تا جدید در کسری از ثانیه به گرگینه جلب شد. بلاخره محفلی بودن و یه محفلی نمونه، صدای آلبوس دامبلدور یادش می‌مونه.

- خونه‌ی ریدل.
- باباجان دیر اومدی نخواه زود بری. تازه عضو الف دال شدی. رز هم خیلی ازت راضی بوده، مگه نه رزِ بابا؟
- پروف واقعا پوست سفیدی داره و من اطمینان دارم با وایتکس‌های کریچر ذره‌ ذره تاریکی رو از می‌شه شست از قلبش. ولی پوستش خوب سفیده، می‌شه پالتوش کنم؟
- نه دخترم.
- لطفا پروف.

فنریر پاورچین پاورچین به سمت در رفت. اگه رز تا دو دقیقه‌ی دیگه لفتش می‌داد می‌تونست در بره...البته رز لفتش داد. سه برابرم وقت کشی کرد و آخرش وقتی پروفسور قول ژاکت بافتنی بش داد بیخیال معامله شد. اما فنر نتونست در بره.

- داشتم می‌گفتم. شما مرگخوار باهوشی هستی. البته فقط یه مرگخواری ولی باهوشی. و من اطمنیان دارم با کمک هم می‌تونیم از این دعواهای سطحی فراتر بریم و راس هرم رو هدف بگیریم. الان که خودمون دوتاییم وقت خوبیه برای گفتنش. من یه نقشه دارم و باهمدیگه می‌تونیم اجراش کنیم.
- سوسیس!
- گفتم که حیوون باهوشی هستی. آفرین! ولی سلطان سوسیس یه سهامدار خرده پاست. ما با بزرگتر ایناش کار داریم.

گرگینه‌ی کرونایی خیلی چیزی از حرفا‌های سیریوس دستگیرش نشد، فقط فهمید که ته‌ش سوسیس نیست. ولی دیگه دیر بود. بحث دامبلدور با رز تموم شده و دوباره توجه‌ش به فنریر جلب شده بود.

- باباجان اگه راحتتری مربی‌ت رو عوض کنم. با کادوگان چه طوری؟

قبل اینکه فنریر بتونه نظری بده و بگه که نه رز، نه کادوگان و نه هیچ سگ و تسترالی رو به عنوان مربی نمی‌خواد و اصلا از عضو شدن منصرف شده، کادوگان به فراخوان دامبلدور لبیک گفت:
- برای نبرد آماده شو همرزم!
- نه.
- در جنگ نه مقبول نیست همرزم. پنجه‌های تیزت رو بلند کن و کنار ما بجنگ.
- نه دیگه، من می‌خوام برم.
- یه محفلی هیچ وقت عقب نشینی نمی‌کنه همرزم. توهم از وقتی وارد خونه‌ی گریمولد شدی یکی از مایی و نباید عثب نشینی کنی، زره به تن کن و آماده‌ی نبرد شو.

کادوگان دست بردار نبود. فنریر بالا رفت، پایین اومد. رز رو خورد، رز رو تف کرد بیرون چون گوشتش تلخ بود. هری رو خورد، داعاش هری، از حلقش بیرونش کشید. ولی بازهم نه کادوگان بیخیال شد نه آلبوس دامبلدور و نه حتی هری و رز خورده شده. فنریر کم آورد. زندگی‌ش همینجا تموم می‌شد، در عطر پیاز. در دل هرچی چینی و ویروس و مشنگ بود رو نفرین کرد که باعث از کار افتادن بینی‌ش و سر در آوردنش از اینجا به جای خونه‌ی ریدل شدن. تف تسترال های جاگسن بر قبرشون.

- بیا فنرِ بابا. از تو انباری پیداش کردم. ماسک قدیمته.

فنریر ماسک آرسنینوس جیگر رو از دست دامبلدور گرفت. با خودش، خاطراتش، سوسیس‌های خوشمزه‌ای که خورده بود و خونه‌ی ریدل خداحافظی کرد و ماسک رو به صورت زد. آرسینوس جیگر اولد برگشته بود.


ویرایش شده توسط رز زلر در تاریخ ۱۳۹۹/۸/۲۷ ۰:۱۱:۱۷
ویرایش شده توسط رز زلر در تاریخ ۱۳۹۹/۸/۲۷ ۰:۲۰:۰۸



پاسخ به: باشگاه دوئل
پیام زده شده در: ۱۱:۳۸:۴۵ دوشنبه ۱۲ آبان ۱۳۹۹

گریفیندور

کتی بل


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۸:۴۴:۴۶ دوشنبه ۲۸ مهر ۱۳۹۹
آخرین ورود:
دیروز ۱۴:۲۵:۱۱
از سال 2021 کریسمس مبارک!
گروه:
کاربران عضو
گریفیندور
ایفای نقش
پیام: 115
آفلاین
گابریل تیتvs کتی بل


سوژه: دروغ!

چند روزی بود کتی در خودش بود و سرکلاس ها به موقع حاضر نمیشد و مثل همیشه دستش برای جواب دادن سوال ها بالا نبود. حتی اون که همیشه عاشق معجون سازی بود و همیشه کارش رو عالی تحویل میداد، دوشنبه برای ساختن معجون کوچک کننده به موقع حاضر نشد و نتونست معجون آبی رنگی رو که پروفسور اسنیپ میخواست رو تحویل بده. پروفسور اسنیپ با تاسف نگاهی به کتی کرد و آخر کلاس نگهش داشت.
- کتی بل چند روزه توی خودتی و مثل همیشه نیستی چیزی شده؟

کتی مثل کسانی که تازه از خواب بیدار شدند سرش رو متعجب بالا آورد و زمزمه کنان گفت:
-آهان، بله... ام...پروفسور، یکم سرما خوردم حالم خوب نیست.
- خب کتی، اگر اینطوره بیا این داروی سرماخوردگی رو بگیر.
- چی؟ هان... نه مرسی خودش خوب میشه... ام یکم دیرم شد. فعلا!
و مثل فشفشه از کلاس بیرون رفت!
هری، رون و هرمیون با تعجب به هم نگاه کردند. کتی آدمی اجتماعی بود و همیشه حرفی برای زدن داشت. اون همیشه آدمی پرجنب و جوش بود، ولی حالا...

- هی هرمیون کتی چش شده؟
- نمیدونم هری... امروز میرم یکم باهاش حرف میزنم... البته اگر گیرش بیارم.


فردا اوضاع عجیب تر شد!کتی که همیشه چکمه های زیبا، دامنی کوتاه و پیراهنی ابریشمی تمیز به تن میکرد، حالا ظاهری آشفته و به هم ریخته داشت و انگار در دنیای هپروت بود... هرمیون داشت از تعجب شاخ در میاورد!
- هی کتی چت شده؟ چند روزه انگار حالت خوش نیست. اینا چیه پوشیدی؟

کتی با تعجب به هرمیون نگاه کرد گویی تازه او را دیده است!
- هان؟... همینجوری... ام... هان... خب فعلا خداحافظ!

و هرمیون را در تعجب باقی گذاشت.
نصفه شب هرمیون با وحشتی رون را از خواب بیدار کرد و پشت بندش هری هم از خواب پرید!

- هی هرمیون چت شده انگار روح دیدی!
-هری... ک... کتی...

و از حال رفت.
بعد از یک ساعت در درمانگاه به هوش آمد، شگفت زده نشد از اینکه کتی را کنارش ندید!

- هی هرمیون چت شده بود، کتی چی؟
- رون، هری، از خواب بیدار شدم برم آب بخورم کتی رو توی تختش دیدم... چشماش سفیدی نداشت کلا آبی بود و در هوا شناور بود، داشت با یکی حرف میزد. نگاهم کرد ولی من سریع فرار کردم! لحظه وحشتناکی بود!

بعد از آن شب بود که کتی عوض شد!
صبح روز بعد کتی زمین تا آسمان عوض شده بود...

- هی هرمیون سلام، خوبی؟ صبحت به خیر!
- کتی! صبح... به... صبح تو هم به خیر! حالت خوبه؟
- من که عالی هستم...

کتی مثل همیشه شده بود اما مشکلی وجود داشت، همه چیز ناگهان در هاگوارتز به هم ریخته بود. مثل اینکه همه از هم کینه ای به دل داشتند و اخلاق همه تند شده بود حتی پروفسور ها، فقط کتی بود که با همه دوست بود و همش میخندید. دامبلدور هم گاهی بود گاهی نبود... قشنگ هم معلوم بود از هیاهوی هاگوارتز خبر ندارد!
بعد از ظهر که هرمیون و کتی داشتند به خوابگاه میرفتند به هری برخوردند!
-هی دختره ی زر زرو برو کنار از جلوم چرا جلوم ایستادی؟
- ای بی ادب تو برو کنار هری پاتر!
- دختره ی دورگه...
- هی...

ناگهان به خود آمدند داشتند به هم بد و بیراه میگفتند و از کتی هم خبری نبود!

- هرمیون... کتی درباره من چی بهت گفته؟

هرمیون با چشمانی اشک آلود به هری نگاه کرد.

- خیلی چیزا، درباره من چی؟
- همین جوابت درباره من هم صدق میکنه، کتی هیچ وقت همچین آدمی نبود، ما هم اینجوری نبودیم چمون شده؟ انگار داره همه رو به جون هم میندازه!
-راست میگی، من یکم ازش میترسم انگار داره مارو کنترل میکنه! بیا بریم پیش دامبلدور، کتی دوستمونه باید بهش کمک کنیم!
- آره موافقم بریم.

وقتی به دفتر دامبلدور رسیدند هرمیون پرسید:
- بنظرت هستش؟
-آره فکرکنم! چون از داخل صدای کاغذ میاد. پروفسور؟ اجازه داخل شدن داریم؟
- آهان... چی؟... بله وارد شوید فرزندانم!

آنها تا وارد شدند پروفسور دامبلدور رو دیدند ولی مانند آن روز های کتی که همش در خودش بود...

-پروفسور شما از اوضاع مدرسه، خبر دارید؟
- فرزندانم شما قابل اعتمادید راستش من درگیر مسئله ای بودم. شما تعریف کنید!
- پروفسور... کتی... راستش انگار داره همه رو به جون هم میندازه، ما تازه هشیار شدیم. انگار داره کنترلمون میکنه... کتی داره به همه از بقیه بد میگه ما هیچ وقت اینجوری نبودیم اما انگار داره با مغزمون بازی میکنه. هاگوارتز خیلی به هم ریخته!

دامبلدور به فکر فرو رفت:
- بالاخره شروع کرد... کار خودشو کرد... ریدل... کتی عزیزم... بچه ها باید کمکش کنید تازگیا چیز عجیبی مثل زیوالات یا وسیله عجیبی از کتی ندیدید؟

هری سرش را تکان محکمی داد ولی هرمیون به فکر فرو رفته بود!

- هرمیون، چی شده؟

هرمیون سری تکان داد و گفت:
هری، تو هم اون گردنبند آبی رنگ عجیب رو توی گردنش دیدی؟ من حس عجیبی بهش دارم!

دامبلدور انگار که چیزی کشف کرده باشد با فریاد گفت:
-چجوری بود؟

هرمیون از جا جهید، زمزمه مانند گفت :
- مثل قابی بود، از الماس ساخته شده بود و زنجیرش نقره ای بود، علامتی قرون وسطایی هم وسطش بود
- فرزندم آن علامت چگونه بود؟
- دایره ای بود در مربعی خط هایی هم انگار احاطه اش کرده بود پایینش چیزی نوشته بود ولی چون توی لباسش بود نوشته اش پیدا نبود.

دامبلدور عصبانی و وحشت زده گفت:
- خودشه... خودشه...

هری با چشم هایی گرد شده گفت:
-من هم یادم میاد یک بار گفتم ( کتی چقدر قشنگه ببینمش) او هم مثل اینکه کسی کنترلش کرده باشه به عقب رفت و فریاد زد ( نه)!
- فرزندانم اون یک هور کراکس است اون الان کمی از روحش تسخیر شده شما باید هر چه زود تر اون گردنبند رو نابود کنید وگرنه روح کتی به طور کامل تسخیر میشه. کمکتون میکنم فقط نزارین حرف هاش روتون تاثیر بزاره قول میدید؟ شما تنها امیدما هستید.

هر دو با هم گفتند:
-قول میدیم ما دوستمون رو نجان میدیم.
- فقط یک چیزی میمونه، بچه ها هر دوتون میدونید که میتوانید با یک طلسم بیهوشی گردنبند را به چنگ بیارید و این کار بسیار اسان است اما اگر این کار را بکنید باز هم نیروی سیاه روح کتی را به چنگ میگیره پس راهی را که از دوستی و عشق رد میشه را در پیش بگیرید.

هر دو به فکر فرو رفتند!

- ولی پروفسور چجوری؟
- خودتون راهش رو پیدا میکنید. فقط قولی به من بدید! قول بدید که هیچ گاه نزارین حرف هایش بر رویتان تاثیر بگذاره و دوستیتان را دگرگون کنه چون فقط با دوستی، نجات دادن کتی ممکن است.

هر دو با جدیت گفتند:

قول میدیم پروفسور!

- ولی پروفسور یک چیزی...
- بله فرزندم؟
- پروفسور ما میدونیم که خیلی از حرف های کتی غلطه و باورش نداریم، من به هری اعتماد دارم، پس چجوری حرف های کتی رو باور کردم؟
- فرزندم درحرف های کتی بارقه ای از واقعیت هم وجود داره، ولی وحشتناک ترن برای همین رویتان تاثیر گذاشته است او داشت واقعیت را میگفت ولی تلخ تر!

هر دو خنده ای تلخ به هم کردند.
- باز هم قول میدهیم پروفسور!
- خوبه، پس برید با تمام توان، تا حرف هاش مثل ویروس نابودمون نکرده، حرف های من هم آویزه گوشتان کنید هیچ کس محبت و عشق واقعی را نمیتواند نابود کند. هیچ کس...

بعد از حرف های دامبلدور هر دو به تالار رفتند و کنار هم نشستند.

- هری... چی کار کنیم؟
- هرمیون واقعا نمیدونم !
- هری؟ یادته وقتی ولد مورت میخواست...
- اون روز شوم رو میگی؟
- ما باید محبت واقعی رو به کتی نشون بدیم عشق واقعی رو و اینکه... خیلی دوستش داریم.


ویرایش شده توسط کتی بل در تاریخ ۱۳۹۹/۸/۱۲ ۱۱:۴۲:۳۹

There are
My
Best
Friends

Only Griffindor


پاسخ به: باشگاه دوئل
پیام زده شده در: ۱۹:۱۰:۰۰ یکشنبه ۱۱ آبان ۱۳۹۹

هافلپاف، محفل ققنوس

گابریل تیت


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۰:۳۵:۴۶ چهارشنبه ۱۵ مرداد ۱۳۹۹
آخرین ورود:
۱۸:۳۹ پنجشنبه ۱۳ آذر ۱۳۹۹
از کتابخونه ی هافلپاف!):
گروه:
کاربران عضو
ایفای نقش
هافلپاف
محفل ققنوس
پیام: 452
آفلاین
گابریل تیتvs کتی بل


سوژه: دروغ!

هالووین داشت تموم میشد و گابریل مثل همیشه بیشتر روزش رو در کتابخونه میگذروند، اما تنها تفاوت این بود که 1 ساعت زودتر به سمت سرسرای بزرگ راه میوفتاد؛ اما علتش هالووین نبود! به خاطر اینکه کلاسها 1 ساعت زودتر تموم میشد و 1 ساعت زودتر غذا میدادن!

سرسرای بزرگ:

گابریل هنوز پیچ راهرو رو پشت سر نگذاشته بود که توجهش به جمعیتی که به سمت سرسرا میرفتن جمع شد.حدس زد احتمالا جشنی چیزی باشه و با بی خیالی به سمت سرسرا روانه شد.

-جمعیت رو! جشن آخر سال هم اگر بود اینقدر جادوگر و ساحره تو سرسرا نمیرفتن! یکی دنبال کفشهاش بود اون یکی دنبال راه های سرکار گذاشتن معلم ها!

لحظه ای ایستاد، تصمیم گرفته بود راهش رو به سمت آشپزخونه کج کنه؛ نگران بود که نکنه سرسرا جا برای همه ی دانش آموزا نداشته باشه!پس به سمت آشپزخونه راهش رو تغییر داد.

آشپزخونه:

خیلی عادی به طوری که توجه کسی بهش جلب نشه به سمت خوابگاه رفت اما وارد نشد! لحظاتی مکث کرد و بعد خودش رو به جلوی تابلوی میوه ها رسوند، به اطراف نگاه کرد و وقتی مطمئن شد گلابی رو قلقلک داد؛ مدتی منتظر موند اما تابلو از جاش تکون نخورد!

-عهههه! حرکت کن دیگه.

دوباره گلابی رو قلقلک داد و بازم تابلو کنار نرفت! با عصبانیت وارد خوابگاه شد و از پله ها بالارفت، به سمت تختش رفت و چمدونش رو درآورد.

-فکر میکردم شایعه باشه، نگو راسته! کی فکر میکرد تابلوی میوه ها هم مریض شه؟

پس از زیر و رو کردن چمدونش کتابی خاک خورده درآورد و مشغول مطالعه ی کتاب شد. اما ایندفعه فقط کتاب رو ورق میزد، حتی به فهرست هم نگاهی نکرد!

-بیا! باید گلابی رو قلقلک میدادم...قطعا مریض شده تابلو.

کتاب رو بست و با بی میلی به سمت سرسرا دوباره روانه شد.

سرسرای بزرگ:

با اینکه فقط 15 دقیقه رفت و برگشت داشت، راهروها خالی شده بودن و تنها دانش آموز بود. نه معلمی تو راهروها بود، نه دانش آموزی!

-شرط میبیندم حتما جشن مهمیه...وگرنه باید صدای پیشگویی های پرفسور تریلانی رو میشنیدم.

میدونست وقتی در سرسرا رو باز کنه صدها چشم بهش زل میزنه، اما دل و جرئتش رو بدست گرفت و در چوبی سرسرای رو باز کرد!همونطور که انتظار میرفت همه بهش زل زدن، اما تعدادشون بیشتر از 100 تا چشم بود...نزدیک سه هزارتا چشم بهش خیره شده بود!

-اممم...اممم...من عذر، عذر میخوام بابت تخیر!
-عیبی نداره باباجان! برو بشین پیش دوستات.

صدای آرامش بخش از آخر سرسرا به گوش میرسید، صدا برای گابریل آشنا بود؛ صدای پرفسور خودشون بود.

-چشم پرفسور.

سرش رو انداخت پایین و به سمت میز هافلپاف رفت، در راه به این فکر میکرد که چندتا دلیل باید برای پومانا بیاره؟

-کجا بودی گب؟
-چیشده؟ چرا دیر کردی؟
-تابلو ی اعلانات رو ندیده بودی؟
-چرا دیر کردی؟

همه ی گروه مشغول سوال پیچ کردن گابریل بودن، حتی سدریک تصمیم داشت از خوابش صرف نظر کنه و دلیل دیر کردن گابریل رو بپرسه!

-رو تابلو به اگلا گفتم بذاره...ندیدی؟

میخواست به سدریک جواب بده اما پرفسور مانعش شد.

-خیلی خب! سدریک باباجان ولش کن، دیر کرده دیگه.
بعد روبه جمعیت کرد و شروع به سخنرانی کرد.

-خب همونطور که میدونید، داریم به آخر هالووین میرسیم؛ میدونم که هالووین امسال پر از ماجراجویی بوده و همه حسابی برای شروع ترم جدید سرحالیم!

صدای آه و ناله ای مبنی بر خستگی و کوفتگی زیاد از جمعیت داخل سرسرا بلند شد اما خیلی زود با ادامه ی سخنرانی پرفسور پایان یافت.

-میدونم باباجانیان! منم برای شروع ترم خستم...من که از شما هم پیرترم!

چندها دانش آموز به نشانه ی تایید سرشون رو تکون دادن اما خیلی زود از ادامه ی اینکار صرف نظر کردن.

-اما باباجانیان، دلیل اصلی جمع شدنمون در اینجا...چیز دیگری است! ما به این خاطر در این شب باشکوه در سرسرای بزرگ جمع گشتیم تا درباره ی اتفاقات اخیر صحبت کنیم!

صورت تمام دانش آموزان داخل سرسرا تغییر کرد.

-
-
-
-پلاکس باباجان! نگران نباش قلم هات جایی رو نقاشی نکشیدن.

از چهره ی پلاکس بر می اومد که جا خورده باشه، اما چیزی نگفت و فقط نفس راحتی کشید.

-خب میگفتم...ما به این خاطر اینجا جمع شدیم که...

پرفسور مکثی کرد و گلوش رو صاف کرد، آستین لباسش رو مرتب کرد و بعد دوباره به چهره های نگران بچه ها چشم دوخت.

-به زبون ساده میخوام ازتون یک سوال بپرسم!

گابریل با نگرانی آبی نوشید و بعد به کارهایی که در مدت هالووین کرده بود فکر کرد، اما چیزی به خاطرش نیومد. پرفسور پس از مکث کوتاهی دوباره ادامه داد:

-میخواستم بدونم...تو این چند روز، کسی بوده که تابلوی میوه ها رو که در دخمه ها کنار خوابگاه هافلپافی های سختکوش واقع شده؛ قلقلک داده؟

جمعیت به هافلپافی ها خیره شدن، بعضی ها درگوش هم پچ پچ میکردن و بعضی ها با دست سدریک رو که خواب بود مسخره میکردن! گابریل فشار زیادی رو روی خودش احساس میکرد! فکر میکرد هر لحظه ممکنه منفجر بشه،حدس میزد که همه دارن درباره ی اون حرف میزنن. اون از همه دیرتر به جشن اومده بود، قبل از اومدن پیش تابلوی میوه ها رفته بود و قلقلکش داده بود؛ ممکن بود کسی اونو دیده باشه، یا هم که روزایی که دیربه سرسرا اومده و غذا رو از دست داده کسی اونو دیده!

-باباجانیان؟ کسی چیزی برای گفتن داره؟

تصمیم نداشت چیزی بگه؛ میدونست با اینکارش داره به اعتماد پرفسور نسبت بهش رو کاهش میده اما سکوت رو ترجیح داد. خودش رو پشت زاخاریاس مخفی کرد و زیر چشمی به پرفسور که مشغول نگاه کردن گیریفیندوری ها بود نگاه کرد.

پایان.


only Hufflepuff


پاسخ به: باشگاه دوئل
پیام زده شده در: ۲۳:۵۹:۳۰ دوشنبه ۵ آبان ۱۳۹۹

ماروولو گانت


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۳:۳۵:۰۱ چهارشنبه ۲۲ مرداد ۱۳۹۹
آخرین ورود:
۲۳:۵۴ سه شنبه ۱۱ آذر ۱۳۹۹
از من بپرس اصیلم اون لخت و پتی مشنگ پرسته نه عیب نداره چیه!
گروه:
شناسه های بسته شده
پیام: 113
آفلاین
- آره خلاصه ... نمی‌دونم معجون زده بودن ... تشه! حالت طبیعی نداشتن. سالازارکه دید اینا دارن به مارا پیش پیش می‌کنن، رفت جلو گفت چی کار می‌کنین؟ اونا گفتن چی می‌گی تو؟ سالازار گفت چی می‌گی تو یعنی چی؟ یارو یه استیوپفای زد! سالازار چون حالت دفاعی به خودش گرفته بود، طلسم رو با این‌جا مهار کرد. بعد یه کروشیو زد ... طرف گفت آخ نَنَه جان! بعد یه خانم شاکری بود، این مدافع حقوق مارها بود. می‌گفت غذای مار نباید لانتستون داشته باشه.
- لاکتوز پدربزرگ!

لرد سیاه کوچک‌ترین علاقه‌ای به شنیدن خاطرات طولانی و بی‌سروته ماروولو از هزاران سال قبل از تولد خودش نداشت. اما دست خودش نبود ... بعد از عمری نقد، ناخودآگاه ایرادات او را اصلاح می‌کرد و ماروولو نیز به خیال این که نوه‌اش توجه نشان داده، با حرارت بیشتری ادامه می‌داد.

- گفتی لاکتوز ... یاد قصه‌ی سالازار و حسینکرد شبستری افتادم ... جد اعلای ویلبرت اسلینکرد شبستری! آقا این ...
- پدربزرگ شما مگه راننده نیستید؟ خوب 24 ساعته نشستید ور دل ما دارید ورّا... خاطرات شیرین تعریف می‌کنید، کی مسافرها رو می‌رسونه؟

لرد به این‌جایش رسیده بود. سال‌های سال بود که وراجی‌های پدربزرگش را در هر شناسه‌ای تحمل می‌کرد.

- مثل این که توضیحات پروفایلمو درست نخوندیا پسر! «راننده تاکسی بازنشسته!» بازنشسته‌ها که سر کار نمی‌رن.
- خوب اون هیچی ... اصلا شما مگه مدیر هاگوارتز نیستید؟
- هستم! ولی الان تابستونه. مدرسه تعطیله.
- باشه! دلیل نمی‌شه که! می‌تونید برید تالار اسرار رو باز کنید که وقتی مدرسه باز شد باسیلیسک همه‌ی مشنگ‌زاده‌ها رو به درک واصل کنه.
- می‌دونستم! می‌دونستم خون سالازار تو رگاته! می‌دونستم وارث برحقشی! من رفتم!
- الان که هوا تاریکه ... می‌ذاشتید صبح حالا!

لرد که تصور نمی‌کرد دک کردن ماروولو به همین راحتی‌ها باشد، نفس راحتی کشید. خودش با آن همه قدرت و استعداد خارق‌العاده، سال‌ها طول کشیده بود تا بتواند تالار را پیدا کند ... لابد پدربزرگش که جز غرولند و مقایسه‌ی عالم و آدم با زمان سالازار کاری بلد نبود، تا ابد باید دنبالش می‌گشت.

تصویر کوچک شده


- بعد از مدت‌ها، این اولین شامیست که بدون حضور پدربزرگمان می‌خوریم. و ما از این بابت ... اممم ... بسیار ...
- تسترال کیف هستید؟
- خاموش هکتور! داری در مورد جد با اصالت ما حرف می‌زنی!
- واقعا که! زمان سالازار یه بار یکی پشت سر نوادش حرف زد ...
- پدربزرگ؟ مگه شما نرفته بودید تالار اسرار رو ...
- باز کردم.
- چطوری؟
- از خودش پرسیدم کجاست. یه تُک پا رفتم باز کردم و اومدم دیگه!
- از بازگشت شما ... اممم ... بسیار ...
- تسترال کیف هستید؟
- بله هکتور. دقیقا.
- حالا بذار اینو برات بگم! می‌دونستی چی شد که سالازار این تالار رو ساخت؟ اون زمونا ...

ناگهان درب خانه ریدل‌ها باز شد و کتی بل آمد داخل. یک راست رفت و نشست سر میز شام. بی تفاوت به سکوت مرگبار و نگاه‌های متعجب مرگخوارها، یک بشقاب غذا برای خود کشید و مشغول خوردن شد. پس از چند دقیقه رو به مروپ کرد و گفت:

- خوب بود. ولی نمکش زیاد بود! ولی در کل خوب بود.

و رفت.

- پدربزرگ! شما مگه مدیر و منتقد مهمان ویزنگاموت نیستید؟
- خوب چرا! چطور؟
- خوب برید به این تازه‌واردها ایفای نقش یاد بدید دیگه! به گند کشیدن خانه آبا و اجدادی ما رو!
- الان.

تصویر کوچک شده


ماروولو یک صندلی گذاشته بود وسط ایستگاه کینگزکراس و همان‌جا اطراق کرده بود.

- ببین پسر جان! زمان سالازار خیلی به علائم نگارشی حساس بودن. بذار بهت بگم کاربرد هر کدوم ... این چرا غیب شد؟

رودولف در حالی که دود سر چوبدستی‌اش را فوت می‌کرد گفت:

- مولتی نیوت بود. بلاکش کردم!
- اینم؟! الان یک هفتس در مورد همشون همینو می‌گی!
- واهاهاهاهاهاهاهای نه نمیخندوم له له هستوم. نیوت نیست. هوریسه. اون هوریس کپیه! ووی ووی ووی چقدر به نیوت تهمت زدیم!
- اصلا کارگاه با خودتون! من می‌رم معرفی شخصیت.

تصویر کوچک شده


- ببین دختر جان! این که تو خیار دوست داری خیلی خوبه. خیار کالری نداره. می‌تونی هرچقدر دلت خواست بخوری و چاق نشی. اصلا علاقه به خیار مطابق نظریات پدر علم روانشناسی، یک امر طبیعیه. ولی همه‌ی اینا رو فقط گفتم که دلت نشکنه. چون مهم اینه که علاقه به خیار هیچ کمکی به شخصیت‌پردازی نمی‌کنه!

تازه وارد که عصبانی شده بود، یک خیار در دهان ماروولو چپاند و وارد ایفای نقش شد.

ماروولو بریده بود. او از تازه واردها قطع امید کرد. حتا از کل سایت قطع امید کرد. و از خودش ... ماروولو خودش را بلاک کرد و دیگر هیچگاه به خانه‌ی ریدل‌ها بازنگشت.



پاسخ به: باشگاه دوئل
پیام زده شده در: ۱۶:۵۴:۲۰ دوشنبه ۵ آبان ۱۳۹۹

گریفیندور، مرگخواران

الکساندرا ایوانوا


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۲۳:۳۸:۳۶ پنجشنبه ۱۹ تیر ۱۳۹۹
آخرین ورود:
امروز ۱:۲۵:۴۴
از نقاشی مرلین دور شو!
گروه:
کاربران عضو
گریفیندور
ایفای نقش
مرگخوار
ناظر انجمن
پیام: 163
آفلاین
کج و کوله vs پیرمرد داخل شکم کج و کوله



نوبت ایوا بود.
او در صف گرفتن غذا جلو رفت تا "سوپ جوی دوسرش" را تحویل بگیرد.
غذا خوری مدرسه شلوغ بود. هیچ کس نمیتوانست باور کند که این همه دانش آموز برای خوردن سوپ جوی دوسر صف بسته اند.

ایوا آن را تحویل گرفت و پشت میزی خالی نشست.

فلش بک، خانه ریدل ها!


لرد سیاه با عصبانیت، گزارشی دیگر، از میان تپه‌ی گزارشات مرگخواران بیرون کشید و شروع به خواندن کرد.
با دلخوری فکر کرد که همه‌شان تکراری هستند! تکراری! تکراری! تکراری!
-به ما چه اصلا! نمیخواهیمشان! محتوای اینها همه یک چیز است! حوصله مان سر رفته! به یک چیز جدید نیاز داریم... یک سرگرمی!

به هر حال، گزارش دیگری برداشت، یکی دیگر، و بعدی.
نام ایوا بالای آن به چشم میخورد.
-از دست این یکی بسیار خسته ایم! دیگر نمیخواهیمش! اخراجش میکنیم اصلا!

لحظه ای درنگ کرد.
-ولی اخراج کردنش تنها لحظه ای لذت داره! بعد تمام میشود و دیگر کاری برایمان نمی ماند که انجام بدیم... ما این را نمیخوایم! مجازاتش میکنیم! بله! این بیشتر لذت دارد! همین را میخواهیم! ولی چه کارش کنیم؟!

لرد سیاه سرش را به دستانش تکیه داد و به فکر فرو رفت.
چند لحظه بعد، لبخندی روی صورتش پدیدار شد.
-بلا! ایوا کجاست؟! بگو ما کارش داریم! فورا!
***

ایوا، با خوشحالی، رو به روی اربابش ایستاد. دهان گشادش باز بود و لبخند میزد.
لرد سیاه به او خیره شد و با خود فکرکرد که انسانی به ژولیدگی او ندیده است!
بالاخره به افکارش سر و سامانی داد و رو به ایوا کرد.
-ایوا... میدونی برای چی احضارت کردیم؟!

و بدون این که منتظر جواب او بماند ادامه داد:
-ماموریتی برات داریم! مربوط به خودت هست... شنیدیم که سواد درست و حسابی نداری... این درسته؟

ایوا با نگرانی سر جایش جنبید.
لرد سیاه طوری که انگار موشی را در تله گرفتار کرده است، با خونسردی لبخندی زد و چوب دستی اش را میان انگشتانش چرخاند.
-ماموریتت اینه که به مدرسه بری و تا وقتی که با سواد نشدی، بر نگردی! مفهومه؟

ایوا عرق ریزان، دهانش را باز کرد که چیزی بگوید، ولی نگفت. دهانش را بست. دوباره دهانش را باز کرد ولی کلماتی شنیده نشدند. دوباره آن را بست.
لرد سیاه با خود فکر کرد که او شبیه یک ماهی خنگ شده است.

-م... م... ممنونم ارباب... ذ... ذ... ذوق... کردم... ذوق کردم!

ایوا این را گفت، تعظیمی کرد و از اتاق خارج شد.
لرد سیاه رفتن او را نگاه کرد و لبخند زد.
به خوبی میدانست؛ ایوا مدرسه را دوست نداشت.
با خود فکر کرد که دیگر او را نمی‌بیند و هر روز و هر شب صحنه ی شکنجه شدن او را توسط معلم هایش تصور میکند و شاد میشود.

به پشتی صندلی اش تکیه داد و گزارشی دیگر برداشت.
و یکی دیگر...
و بعدی.

به هر حال لرد سیاه روش خودش را برای لذت بردن داشت.

پایان فلش بک!


فضای سالن غذاخوری گرم و دم کرده بود و بوی چکمه‌ها و عرق دانش آموزان با بوی سوپ ترکیب شده بود و ایوا نسبت به این موضوع حس خوبی نداشت.
تمام زنگ های قبل، بی اختیار در میان کلاس هشتمی ها نشسته بود و جبر حل کرده بود بی آنکه بداند آن چیست و به چه دردش میخورد. او حتی نمیدانست اعداد چه هستند. اعداد معنایی نداشتند وقتی او نمیدانست چطور هنوز زنده است.
تمام زنگ های قبل سعی کرده بود لبخندش را حفظ کند و سعی کند چیزی بیاموزد. او به خانه ریدل ها احتیاج داشت. باید یاد میگرفت!

ایوا به قلنبه ی چسبناک داخل ظرفش چشم دوخت.
صدای همهمه ی بی وقفه ی دانش آموزان در سرش طنین انداخت.
چشمانش را بست و کوشید تمرکز کند که از کجا باید شروع به خوردن سوپ کند.
نگاهی به اطراف انداخت. دیگر در غذاخوری نبود! بچه های مختلف، پشت میز هایشان نشسته بودند و داشتند تند تند فرمول های شیمی را حفظ میکردند و زاخاریاس بر کارشان نظارت میکرد.
ایوا سرش را برگرداند و آن طرف کلاس درس، عده ای دیگر را دید که داشتند جبر و چیزهایی که او نامشان را نمیدانست، حل میکردند.
ایوا به میز خودش نگاهی انداخت و وحشت زده، رو به رویش تنها یک بشقاب سوپ دید که جو های دوسرش به شکل یک مسئله ی چند مجهولی روی آب سوپ شناور شده بودند!
پلاکس، با قوطی های رنگ، در حالی که رنگ ها را بر سر و روی دانش آموزانی که تند خوانی میکردند، می پاشید، وارد کلاس شد. البته که دانش آموزان چیزی نگفتند. باید خودشان را برای آزمون سراسری آماده میکردند!
ایوا جیغ جیغ کنان، رنگ قرمزی که از روی موهایش بر کف زمین میچکید را پاک کرد.
-شما ها دیوونه شدید؟!

پلاکس، رنگی کرمی، مانند رنگ سوپ ایوا توی صورت او پاشید.
-ایوا، ایوا! من پدر بزرگ نارسیسا و بلاتریکس و سیریوس هستم! میبینی ایوا؟!


ایوا سرش را برگرداند؛ یک جو، با دو سر که دندان هایی تیز داشتند، وارد کلاس شد. بالای سر ایوا ایستاد و دستور داد:
-تو چطور میتونی این سوپ خوشمزه ی جو رو نخوری؟! من بالای سرت میشینم که تو اونو تمومش کنی!

همچنان دانش آموزان، کتاب هایشان را با سرعتی برق آسا ورق میزدند و هر لحظه مغزشان با مطالب سنگینی که میخواندند، انباشته میشد.

-تو چطور کار کردن میکنی؟! بچه‌ی من با اینکه خیلی کوچک شدن هست، مدرک دانشگاهیش رو گرفتن کرده و خیلی زود جای تو رو توی خونه ی ریدل ها اشغال کردن میکنه! لباساشو نگاه کردن کن! خیلی خیلی بی ریخته!

گوشه ای دیگر، آگلانتاین و تام، دوستانه کنار هم نشسته بودند و پیپ، از خاطرات جوانی اش برای آنها تعریف میکرد. ایوا از پشت میزش بلند شد و دوان، دوان به سوی آنها رفت:
-تام! آگلا! چه خوب که میبینمتون! بیاید با هم از اینجا فرار کنیم و بریم پیش ارباب و بگیم اینجا طلسم شده!

ایوا مکث، و با شک نگاهی به تام و آگلانتاین که با گیجی به او خیره شده بودند، کرد.
-شما ها منو میشناسید دیگه؟!
-نه ایوا! ما تورو نمیشناسیم؟! اسمت چیه ایوا؟!

ایوا سعی کرد جلوی ریزش اشک هایش را بگیرد. آنها را به حال خود گذاشت و برگشت سر جایش.
و همچنان، دانش آموزان، کتاب هایشان را با سرعتی برق آسا ورق میزدند و هر لحظه مغزشان با مطالب سنگینی که میخواندند، انباشته میشد.

-تو باید این سوپو تمومش کنی! تمومش کن! تمومش کن!

ایوا احساس کرد میخواهد استفراغ کند.
عق زد ولی نتیجه ای حاصل نشد!
دوباره عق زد ولی این بار به جای اینکه صحنه ای ناپسند بر روی میزش پدید آید، احساس کرد میان دریایی از سوپ جوی دو سر غرق شده است.
ایوا دست و پا زد و سعی کرد نفس بکشد. وجودش سوپ جو بود.

و بازهم، همچنان، دانش آموزان، کتاب هایشان را با سرعتی برق آسا ورق میزدند و هر لحظه مغزشان با مطالب سنگینی که میخواندند، انباشته میشد.

او چشمانش را باز کرد.
با صورتی غرق در سوپ جو، کف سالن غذا خوری افتاده بود و صدها دانش آموز دورش جمع شده بودند.
جلوتر از همه، معلمی، با بشقابی خالی از سوپ جو رو به رویش ایستاده بود. چون چند لحظه پیش، آن را روی ایوا پاشیده بود.
-بیهوش شده بودی!

ایوا چیزی نگفت. چشمانش وحشت زده بودند و میان موهای ژولیده اش جو های خیس به چشم میخورد.
او فین فینی کرد و مقداری سوپ از دماغش بیرون ریخت.

معلم، او را به دستشویی برد تا درستش کند.

فلش بک، کلاس درس!


ایوا وسط کلاس ایستاده بود. او نمیدانست چجوری به این سرعت از آنجا سر در آورده است.
چند دقیقه پیش، او وارد کلاس "هشتمی ها" شده بود. بدون آنکه معلم حتی بداند که سواد ندارد.
خانم معلم، تازه کار، جوان، و نسبتا عبوس بود. معلمِ بیچاره ای که در "اولین هفته ی تدریسش"، گرفتار چنین مصیبتی شده بود.

خانم معلم جوان، به ایوا که وسط کلاس ایستاده بود و هنوز گیج و منگ به نظر میرسید، نگاه کرد.
-سلام دخترم. اسم من دوشیزه لوئه، دروارقع فامیلیم لوئه. به کلاس ما خوش اومدی. ما توی این مدرسه اهداف والایی داریم و باید خیلی تلاش بکنیم. میدونم اومدن از مدرسه ی دیگه کار راحتی نیست. ولی ما اینجا بهت کمک میکنیم...

خانم لو، نمیدانست؛ ایوا از مدرسه ی "دیگری" نیامده بود؛ او اصلا از مدرسه ای نیامده بود!
ایوا به خود زحمت نداد که این موضوع "کاملا بی اهمیت" را به خانم لو تذکر بدهد. تنها چیزی که میخواست این بود که جایی بنشیند و هرچه سریعتر با سواد بشود و برود. او به این دخمه کوچک و پر از بچه های عادی علاقه ای نداشت.

-عزیزم... اینجا ما سعی میکنیم که آموزش هایی فراتر از آموزش های مدرسه های دیگه رو به شما بچه ها آموزش بدیم. اساسا، از نظر من، تفکر، قدرت اندیشه، و ارائه‌ی راه حل های درست یک مسئله، از توانایی هاییه که هر انسانی نداره. ولی ما توی این مدرسه، تنها تئوری های پیچیده رو یاد بچه ها میدیم؛ چه نیازی دارن که توی زندگی واقعی از چیز هایی که یاد میگیرن استفاده کنن؟! نه! چه نیازی دارن؟! ما تنها حفظ میکنیم و یاد میگیریم! تنها چیز هایی که ما باید انجام بدیم اینه که از اساس، پایه و بنیان یک چیز، مشکل رو ریشه یابی کنیم و من مطمئنم، ما در کشف قدرت اندیشه، نظم، و ریشه یابی مشکلات دیگه، قطعا و اساسا، موفق خواهیم‍...

فکر ایوا همچنان پیش جای نشستنش بود و اینکه زود تر از آنجا بیرون برود.
-خب!! باشه لو! فهمیدم!

دوشیزه لو، دلخور از قطع شدن سخنان پر ارزشش، اخمی کرد تذکر داد:
-دختر خانم! من از شما انتظار دارم که من رو دوشیزه لو خطاب کنید! اینجا کلاس درسه و من از بچه ها انتظار دارم مودب باشن! در ضمن، وقتی کسی داره صحبت میکنه، نباید پرید وسط حرفش!

ایوا لبخندی زد.
-باشه لو! هرچی تو بگی! فقط زود باش چون من وقت ندارم. باید زود با سواد بشم! راستی، من کجا بشینم یا اینکه باید سر پا بمونم؟

دوشیزه لو، چند لحظه به او خیره ماند. سپس کنترل خود را بدست آورد. به صندلی کنارِ پسری اشاره کرد.
-کنارِ جوی خالیه. تو میتونی اونجا بشینی...

ولی ایوا نرفت آنجا بنشیند.
دوشیزه لو مجبور شد کمی او را هل بدهد.
-برو دیگه... اونجا جای تو! برو...

اما ایوا سفت بود و هل دادن های دوشیزه لو، رویش تاثیری نگذاشت.
-من دوست ندارم اونجایی که گفتی بشینم. من میخوام کنار اون دو تا بشینم.

او این را گفت و به دو دختر با تیشرت هایی یکسان که عکس بستنی و دونات رویشان چاپ شده بود اشاره کرد. سپس بی آنکه منتظر تایید دوشیزه لو بماند، به سمت نیمکت آن دو رفت و بینشان جا خوش کرد.
لو مکث کرد و تصمیم گرفت که به روی خودش و دیگران نیاورد و کلاس را شروع کند.

***


زنگ تاریخ بود.
ایوا نمیدانست تاریخ چیست. بنابراین تصمیم گرفت خیلی توجه کند.
دوشیزه لو شروع کرد:
-خب ما امروز میخوایم در مورد یونان باستان یاد بگیریم. این درس بسیار لذت بخشه و من مطمئنم شما خوب اونو حفظ میشید.
خب... تمدن یونانی از نظر جغرافیا، تا هند و افغانست‍...

ایوا با حیرت، به کلمات سخت، کشور ها و اعدادی که او به آنها اشاره میگرد گوش میداد و چیزی نمیفهمید.
بعد از توضیح موقعیت جغرافیایی یونان باستان، نوبت به معرفی اساطیر آن شد و این از قبل هم بدتر بود.

-... تاریخ نگارهایی مثل دیودور سیسیلی، پوسانیاس و استرابون، سرتا سر یوننا سفر کردند و تمام افسانه های و...

ایوا احساس کرد میخواهد بمیرد. بیشتر حرف های او مانند اصواتی که نجینی برای ابراز علاقه به اربابش به کار میبرد، بودند.

-هی لو! ما داریم این چیزا رو یاد میگیریم، ولی اینا به چه دردمون میخورن؟

دوشیزه لو، صحبتش در مورد "خائوس" را قطع کرد و مانند ببری زخمی به ایوا نگاه کرد.
-ما یاد میگیریم، ما... یاد میگیریم چون اینا به زندگی مون مربوطن و باید یاد بگیریم!

ایوا سرش را خاراند.
-ولی من تا تا حالا تاریخ نخوندم و هنوز هم زنده‌م.

دوشیزه لو، نفسش را از دماغش بیرون داد. دیگرحتی یک ذره هم تحمل نداشت که آن بچه مزاحم تدریسش شود.
با قدم های بلند به سوی میز ایوا رفت.
از شانه هایش گرفت و به دقت به او نگاه کرد.
-تو اینها رو میخونی، چون این یه اجباره! میخونی چون باید بخونی! میخونی و حفظ میکنی! حفظ میکنی چون باید حفظ کنی! متوجه شدی؟

و او را رها کرد.
ایوا با ترس، سرش را به نشانه ی مثبت تکان داد.
و همه ی تاریخ یونان باستان را حفظ کرد.
مسئله ها ریاضی را حفظ کرد.
فرمول های شیمی را حفظ کرد.
و آداب معاشرت و طرز لباس پوشیدن را یاد گرفت و حفظ کرد.
بی آنکه بداند چیستند و به چه دردش میخورند.
با همه ی اینها، فعلا او تنها کسی در کلاس بود که به نظر میرسید هنوز کمی مغز دارد. البته تا قبل از اینکه در سوپ جو فرو رود!
پایان فلش بک!


ایوا از دستشویی بیرون آمد. صورتش تمیز بود و احساس خوبی داشت. بر خلاف احساسی که موقع ورود به مدرسه پیدا کرده بود.
او، آرام و عاقل به نظر میرسید!
هیچ کس نمیدانست که سوپ جوی دو سر چه بر سرش آورده است؛ در کلاس درس، قبل از همه دستش را برای جواب دادن به سوالات ریاضی بلند میکرد.
قبل از همه تست شیمی اش را تمام کرد. و البته که الف گرفت.
کل تاریخ یونان،را از بر بود. حتی قسمت هایی که دوشیزه لو یادش نمی آمد تا به حال برای کلاس هشتمی ها توضیح داده باشد.
موقع صحبت، دستش را بلند کرد و مودبانه صحبتش را کرد و وسط حرف معلم نپرید.
تمام کتاب ها را حفظ کرد و خواند و خواند.
او طی یک روز، به قدری ممتاز و شایسته شد که معلم تصمیم گرفت او را به کلاس دهم بفرستد. ولی مدیر مدرسه به قدری از توانایی های ایوا هیجان زده بود که با او مخالفت کرد و پیشنهاد داد او را به دانشکده ی شبانه روزی دختران ممتاز بفرستند.
درواقع، مدرسه ی کوچک، به قدر از داشتن چنین گنجینه ای شادمان و ذوق زده بودند که نمیدانستند با آن چه کنند!

***


خانه ریدل ها!

لرد سیاه پشت میزش، در اتاقش نشسته بود و به کارهایش رسیدگی میکرد.
صدای بلاتریکس از پشت در شنیده شد:
-سرورم! ایواست سرورم! ایوا اومده... ولی... خب... یه جوری... اصلا سرورم بفرستمش داخل؟!

لرد سیاه با تعجب گزارش را پایین گذاشت. و متفکرانه به درِ اتاقش خیره شد. چطور ممکن بود ایوا طی یک روز با سواد شده باشد؟ حتما کار بدی کرده بود و اخراج شده بود! حتما به قدری اذیت شده بود که فرار کرده بود.
لرد سیاه از این افکار لبخند زد و اعلام کرد:
-میتونه بیاد تو! بلاتریکس! بفرستش بیاد تو!
-ارباب... فقط... چیزی... میدونید...
-بفرستش بیاد تو!

و در مقابل چشمان حیرت زده ی لرد سیاه، ایوا وارد اتاق شد.
ولی... او دیگر حتی ذره ای شباهت به ایوایی که لرد سیاه میشناخت، نبود.
ایوایی که لرد سیاه دید، دختری بود که پیراهن سفید اتو کشیده و تمیزی پوشیده و کراوات زده بود. دختر موهایش را بافته و با یک روبانه بسته بود. دختر تمیز بود و دهانش را بسته بود. دختر شمرده شمرده، شروع به صحبت کرد:
-سلام ارباب. ببخشید که نتونستم زود تر خدمتتون برسم. طبق دستور و ماموریتی که دادید، من به مدرسه رفتم و تجربیات بسیاری رو کسب کردم. بسیار از شما و لطفی که در حقم کردید متشکرم. شما نمیدونید با این کارتون، منو به چه جاهایی که نرسوندید. این کارتون نشان از لطف و محبت شماست. اگر اجازه بدید، میخوام سال های بعد رو در دانشکده ی دختران ممتاز بخونم. البته اگر شما اجازه بدید. متشکرم.

و محجوبانه، لبخندی تحویل اربابش داد.

لرد سیاه چند لحظه به او خیره ماند... او دیگر که بود؟!
و بعد، در یک حرکت، قفسه‌ی گزارشات مرگخواران را، روی سرِ ایوا واژگون کرد.
لرد سیاه به دقت، به خرده چوب ها و گزارشات میان آنها خیره شد و نفس راحتی کشید.

یک گزارش از میان گزارشاتی که میان قفسه خرد شده بود برداشت...
و یکی دیگر...
و بعدی.
نام ایوا بالای آن به چشم نمیخورد.
لرد سیاه خوشحال بود.


پایان!



ویرایش شده توسط الکساندرا ایوانوا در تاریخ ۱۳۹۹/۸/۶ ۸:۱۹:۰۶



پاسخ به: باشگاه دوئل
پیام زده شده در: ۰:۴۳:۴۱ چهارشنبه ۳۰ مهر ۱۳۹۹

هافلپاف، مرگخواران

اگلانتاین پافت


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۹:۳۶ پنجشنبه ۱۰ مرداد ۱۳۹۸
آخرین ورود:
امروز ۲:۳۸:۵۷
گروه:
مرگخوار
ایفای نقش
هافلپاف
کاربران عضو
پیام: 155
آفلاین
اگلانتاینvsآستریکس

تـــــالــاپ...

دستگیره را محکم تر فشرد و با باز شدن در وارد اتاقک چوبی و نمور شد.
- ای چاکر! زبان بگشای و سخن آغاز کن؛ اینجا دیگر کدام آغلی است؟
- هیس...ساکت باش ببینم. دنبال یکی میگردم.

پیپ جوری که انگار اگلانتاین عقلش را از دست داده به او نگاه کرد و گفت.
- آه...خدای من؛ پاک‌ دیوانه شده است. در آلونکی با قفسه های خاک گرفته به دنبال فردی میگردد...حالا این خراب شده کجا هست؟
- "فراموش شده ها"...چیزایی که از یاد همه رفته یا دیگه کسی نیازی بهشون نداشته باشه. فرقی هم نمیکنه، مال هفتاد سال پیش باشه یا همین دیروز...وقتی که وسیله ای صاحب اصلی‌اش نباشه و یا کسی دیگه به اون نیاز نداشته باشه، کمرنگ و کمرنگ تر میشه تا این که دیگه محو میشه و سر از اینجا درمیاره.

پافت جعبه‌‌ای را از روی نزدیک‌تر قفسه برداشت و بی توجه به غرغر کردن های پیپ، مشغول زیر و رو کردنش شد.
- آه، خدای من! نه سپاسگزاری می‌کنند...نه دست‌بوسی و نه جیره و مواجبی...گویی نمیدانند پیپ‌ای با این شأن و منزلت و جایگاه و مقام و منصب و بزرگی و...

- کاتانا میخواد بدونه این پیپ پر حرف و صاحبش، اینجا چی کار میکنن؟

اگلانتاین با دیدن کاتانا، جوری فریادی از سر خوشنودی کشید که گرد و خاکِ روی قفسه ها بلند شدند و پیپ چند سانتی به هوا پرید.
- زبان به کام بگیر چاکر؛ گویی...

پافت به توجه به ناسزا های پیپ به سمت شمشیر چرخید.
- اوه کاتانا...خیلی خوشحالم که پیدات کردم. راستش من به خاطر تو اومدم اینجا. میدونم بعد این که تاتسویا رفت و تو سر از اینجا درآوردی، کار مهمی انجام ندادی و...
- یه سامورایی با شرافت همیشه کارهای مهمی برای انجام دادن داره.

اگلانتاین با سر حرف شمشیر را تأیید کرد و ادامه داد.
- به هر حال...میخواستم یه کاری برام انجام بدی.

پافت بعد از آنکه نقشه اش را کامل برای کاتانا توضیح داد، در های ورودی و خروجی اصطبل را علامت گذاری و ساعت خواب تسترال ها را مشخص کرد، به سمت اتاقش به راه افتاد و منتظرِ سرِ تام جاگسن که شمشیر قولش را به او داده بود، ماند.

***


تــق...تق...تـــ‍ـــق...

- هیــس...ساکت باش پیپ!
- آه، خدای من! به من می‌گوید "ساکت"...او به من میگوید "ساکت" باش.  دیدگانت را بگشای تا مضحک ترین صحنه ی زندگیِ خفت بارت را ببینی.

اگلانتاین چشمانش را باز کرد و با کاتانایی که پشت پنجره ی اتاق ایستاده و با قبضه اش به شیشه میکوبد، مواجه شد.
پنجره را باز کرد و به شمشیر اجازه ی ورود به اتاق را داد.
- چی شد؟...پس سر تام کجاست؟
- کاتانا نمیدونه چجوری باید توضیح بده. کاتانــ...داری چه غلطی می‌کنی پافت؟

جمله ی آخری که از دهان کاتانا بیرون آمده، جوری عجیب بود که حتی توجه پیپ را هم به خود جلب کرد و باعث شد، ثانیه‌ای دست از نگاه کردن به خودش در آینه بردارد.

- کاتانا معذرت می‌خواد. کاتانا نمیدونه چی شد که اون جمله رو گفــ...اگلانتاین، به من گوش کن. یا همین حالا منو از اینجا میاری بیرون، یا به تسترال هام میگم توی پیپت گِل بریزن!
- آه، خدای من! صدای درون شمشیر می‌خواهد در من گِل بریزد...این چه سرانجام و عاقبتِ نحسی ست که مرا گرفتار خودش کرده است.

اگلانتاین مردد به کاتانا نگاه کرد. صدای فرد دومی که حرف میزد به نظرش بسیار آشنا می‌رسید.
- هممم...تام؟

کاتانا دهانش را باز کرد و باز هم صدای تام جاگسنِ حبس شده در آن، به گوش رسید.
- شوخی نمیکنم اگلا...سریع منو از اینجا بیار بیرون.
- ولی...ولی چرا این شکلی شد؟ قرار بود سرشو برام بیاری فقط؛ الان چرا آخه این جوری شده...

کاتانا با لحنی که سعی می کرد ناراحتی درونش مشخص نباشد، شروع به توضیح دادن کرد.
- امم...خب اگلا چان! بعد این که سامورایی رفت، خب کاتانا ها که افسردگی نمیگیرن...یعنی نباید بگیرن. کاتانا هم افسردگی نگرفته ها...ولی قدرت جذب گرفته، جذب روح. الان روح تام چان درون کاتانا مبحوس شده...امم...

لحن صدا تغییر کرد و بلند تر شد.
- اوهوی...گفتم که اگلا. منو از اینجا بیار بیرون!
- آه، خدای من! این چه بلوا و ولوله ایست که بر پا داشته اید؟ باید کمی بیاسایم...مسائل ناچیز و محقرانه‌ی خود را به جای دیگری ببرید.

درست مثل همیشه، کسی به غر زدن های پیپ توجهی نکرد.
نیشخندی گرگ مانند روی لب های پافت که به کاتانا زل زده بود، نشست.
- می خوای بیرون بیارمت جاگسن؟ هوم؟
- آره آره...فقط سریعتر؛ چون به تسترال ها قول دادم شام امشبو باهم بخوریم.

گویی تام‌ متوجه لحن خبیث پافت نشده بود.
- ولی یه شرط داره تا بتونی از شمشیر بیای بیرون...اونم اینه که هیچ وقت شخصیو توی زندگیت اذیت نکرده باشی.

لبخند اگلانتاین عریض تر شد و از سکوتی که پیش آمده بود، لذت برد.
تام با لحنی که سعی می کرد دوستانه و محبت‌آمیز به نظر برسد، گفت.
- ای بابا اگلا...گذشته ها گذشته؛ تو که کینه ای نبودی هیچ وقت.

پافت با نیشخندی که نشان میداد نه تنها کینه ای بود بلکه کاملا از آن وضعیت لذت هم می‌برد، رو به پیپ کرد و گفت.
- قراره کلی خوش بگذرونیم!
- آه، خدای من! باز هم این موجودات فانی و زوالپذیر...پس کی زمان انقراضشان می‌رسد؟

***


- آه، خدای من! آدمی‌زاد های همواره نادم و پشیمان...به چه می‌اندیشی عتیقه؟

اگلانتاین به پیپ نگاه کرد، آهی کشید و گفت.
- حوصله ام سر رفته...
- می توانی بازهم به آن کارهای شنیع و خوشگذرانی های فانی و زودگذر ادامه دهی...اما گویی عذاب وجدان به گلویت چنگ زده و دقایق آخر عمر کریه و بی ارزش خود را میگذرانی...حتی دروغ هم‌ میگویی. آه، خدای من!...

پیپ به سمت آینه برگشت تا باز هم به تصویر خودش زل بزند.
- میخواهی روح درون نیزه را بیرون بیاوری؟
- امم...
- من پاسخت را میدانم. آری!...میخواهی روح درون نیزه را بیرون بیاوری.

پافت از این که نمی‌توانست به پیپ دروغ بگوید، خوشش نمی‌آمد.
- حبس شدن توی یه شمشیر نمیتونه خوب باشه.
- من گمان می‌کردم برایت اهمیتی ندارد.
- برام مهم نیست...فقط ترجیح میدم خودم اذیتش کنم تا چیز دیگه ای.

پیپ دست از نگاه کردن به خودش برداشت، لب میز آمد و به اگلانتاین فهماند که میخواهد پایین بیاید.
پافت روی صندلی نشست و به پیپ که حالا کف دستش ایستاده بود، نگاه کرد.
- آیا حالا از من مساعدت می‌خواهی؟ که راهی برای بیرون آمدن آن صدا از نیزه بیابم؟

اگلانتاین سرش را به معنای تائید تکان داد. پیپ صدایش را صاف کرد و ادامه داد.
- آن مردک تسترال باز، چرا در خنجر گرفتار شده بود؟
- منظورت شمشیره؟ خب چون کاتانا افسردگی گرفت و درست کار نمی کرد.
- آری...آری! دقیقا. حالا باید کاری کنی تا نیزه، خشنود شود. آنگاه همه چیز به روال سابق خود باز میگردد.

پافت پیپ را کنار گذاشت، به سمت کاتانا رفت و با ناراحتی نگاهش کرد. روح تام و کاتانا در حال جر و بحث در مورد کانال تلویزیون بودند.
- کاتانا میخواد داستان زندگی اون مرد قرمز پوش و سامورایی رو‌ ببینه!
- برو بابا...جومونگ چیه دیگه. بزن کویدیچ ببینیم.

خوشحال کردن یک شمشیر به نظر چندان کار راحتی نمی‌رسید.

- "دفترچه ی راهنما"...تمام موجودات گیتی "دفترچه‌ی راهنما" دارند؛ تمام اوصاف و آرمان های شخص را با مشاهده ی آن، می‌یابی.

اگلانتاین به سمت پیپ برگشت که کنترل تلویزیونِ کوچک را برداشته و کانال ها را عوض می‌کرد تا "داستان های شکسپیر" تماشا کند؛ اما باز هم تقلب هایی به پافت می‌رساند.
- امم...کاتانا؟ میشه...میشه یه نگاهی به...
- کاتانا سامورایی ها را دوست داره...کاتانا وقتی جومونگ می‌بینه یادِ دوران خدمت خودش در کنار سامورایی تاتسویا می‌افته...
- بازی کویدیچ امشب مهمه...بازی رفت که توی خونه حریف بود...
- من فقط دفترچه راهنمای تو رو می‌خوام کاتانا!

دفترچه ی قهوه ای رنگ و کهنه ای، از دایره‌ی گرد و خاکی که روح های درونی شمشیر درست کرده بودند به بیرون پرت شد و به صورت اگلانتاین بر خورد کرد.
حروف طلایی رنگ روی جلد که کم کم درحال محو شدن بودند، کلمات "دفترچه راهنما" را تشکیل میدادند.

پافت شروع به ورق زدن دفترچه کرد.

نقل قول:
نام: کاتانا
نام خانوادگی: شمشیری
رنگ پوس‍ــ...


نه...این مشخصات به دردش نمیخورد. چند صفحه جلو رفت و سر فصل یکی از برگ ها، نظرش را جلب کرد.

نقل قول:
علاقه مندی ها:
(توجه: نیاز ها درحال به روز رسانی می‌باشند. لطفاً کمی صبر کنید.)


چند لحظه طول کشید که کلمات قبلی محو و آرزو و علاقه هایِ فعلیِ کاتانا، نوشته شدند.

نقل قول:
۱. تماشای جومونگ
۲. بازی بیسبال

- ها؟...فقط همین؟ خب خیلی خواسته های راحتین که!

اگلانتاین سرش را از دفترچه بلند و به دعوای تام، کاتانا و پیپ بر سر کانال تلویزیون، خیره شد. جومونگ نگاه کردن چندان کار ساده ای به نظر نمی‌رسید.
- ای چاکران! زمانی که پیپ ای با این عظمت، جلال، شکوه، زیبایی و...خلاصه...زمانی که ما می‌خواهیم داستان های یار گرمابه و گلستانمان، جناب شکسپیر را ببینیم، دیگر نیازی به یاوه گویی های شما نیست...خاموش!
- کویدیچ...کویدیچ مهمه...
- کاتانا سامورایی شمشیر زن...

پافت جلوی صفحه تلویزیون ایستاد، نفس عمیقی کشید و شروع به فریاد زدن کرد‌.
- جمع کنید دیگه این مسخره بازی هارو...من وقتی هم سن شما بودم پامو جلوی بابام دراز نمی‌کردم...صدامو بالا نمی‌بردم؛ چی شدن این نسل جوون؟ الان مشکلات جامعه دامن گیر شده...

پیپ، تام و کاتانا ساکت شدند. تعداد انسان هایی که داد زدن اگلانتاین را دیده بودند، انگشت شمار بود.
اگلا جلو رفت، کنترل را برداشت و ثانیه ای بعد کاتانا با ذوق و شوق، پفیلا به دست نشسته و جومونگ تماشا می‌کرد.

***


- چرا؟ به چه علت؟ مارا زابرا کردی که چه؟ چوب؟ توپ؟ بازی بیسبال؟ آیا عقلت را از دست داده ای عتیقه؟
- چه جوری توی سه ثانیه انقدر سوال می‌پرسی؟
پیپ توجهی به سوال اگلانتاین نکرد. در حالی که زیر لب غر غر میکرد، سعی داشت توپ را هل دهد تا جای بیشتری درون جیبِ پافت داشته باشد.

کاتانا رو به اگلانتاین ایستاد، توپ بیسبال را بالا گرفت و با تمام قدرتش آن را پرت کرد.

شـــتـــــرق...

- یعنی چی؟ چه غلطا...شیشه‌ی اتاق منو میشکنید؟ زمان سالازار یکی شیشه شکست، سالازار خورده شیشه ها رو به خوردش داد. وایسید تا...

ماروولو سرش را از پنجره بیرون آورد تا مهاجم ها را ببیند اما با دیدن حیاط خالی، زیر لب فحشی داد و و دوباره داخل اتاقش برگشت.

- آن آدمیزاد مجنون به بارگاهش بازگشت؟
- هیس...آره، آروم بیایید بیرون.

اگلانتاین از پشت درختی که زیر شاخه هایش پنهان شده بودند، بیرون آمد و ادامه داد.
- خب کاتانا! میخوای بازم بازی کنیم؟ ولی به نظر من پستِ...کاتانا؟ کاتانا کو پس؟
- آه، خدای من! از من می‌پرسد خنجر کجاست؟ نمیدانم عتیقه.
- می‌توانی از همان ابتدا پاسخ را...چیز نه... یعنی، خب از اول همینو بگو دیگه.

پافت به پشت درخت برگشت. کاتانا بیرون نیامــ...تـــــــق!

تخته چوبی بر فرق سر اگلا فرود آمد و پشت آن تامی با قیافه ای عصبانی نگاهش می‌کرد.
- من می‌کشمت...مرلین شاهده که می‌کشمت!
- نه...نه صبر کن توضیح بدم...

تام تخته چوب را بالا برد، ضربه ی دیگری به سر پافت کوبید و
بعد با خیال راحت ایستاد تا حرف های او را گوش کند.

اگلانتاین شروع به حرف زدن کرد و تازه فهمید که تمام موضوع بسیار غیرمنطقی به نظر میرسد.
-...به هر حال؛ الانم برای همین اومدم بیسبال بازی کنیم. کاتانا...راستی کاتانا کو؟

نگاه تام و اگلانتاین به سمت شمشیری که به درخت تکیه داده و با خودش صحبت می‌کرد، رفت.
- کاتانا جومونگ دید...کاتانا سامورایی هارو شناخت. بالاخره توپ بیسبال پرت کرد. کاتانا روح حبس شده درونش رو بالا آورد. کاتانا...

***


"...سرزمین ایرلیریای سبز و خرم بود. با کلبه های مرتب و منظم با بامهای نی پوش، درست مثل..."

- آه، خدای من! بله...سرزمین ایرلیریای...عجب خاطرات خوشی در آنجا داریم. در حالی که با شکسپیر پشت میز کافه ای نشسته بودیم، در نوشتن داستان هایش کمکش می‌کردم. آه، خدای من!

اگلانتاین پشت چشمی برای پیپ که حالا رو به تلویزیون نشسته و با خیال راحت "داستان های شکسپیر" تماشا می کرد، نازک کرد.

تق تق تق...

پافت در را باز کرد و با تامی که جعبه ی بزرگی در دستانش قرار داشت، رو به‌ رو شد.
- عه...چی می‌خوای تام؟
- اول یه سوال داشتم اگلا...چرا برای بیرون اومدن من از شمشیر، کمک کردی؟
- وقتی اون شکلی غمزده بودی حال نمیداد سر به سرت بذارم. کسی که خودش از قبل ناراحته نمیشه اذیت کرد.

تام نیشخندی زد و جعبه را در دستان پافت گذاشت.
- همون جوابی که نیاز داشتم...بعدا می‌بینمت اگلا!
- امم...ولی تام...

اما دیگر برای برگرداندن جعبه دیر شده بود...منفجر شدن بمب ها در دست های اگلانتاین، فریادش از سر خشم را ساکت می‌کردند.



ارباب...ناراحت شدید؟



پاسخ به: باشگاه دوئل
پیام زده شده در: ۰:۳۳:۵۱ دوشنبه ۲۸ مهر ۱۳۹۹

اسلیترین، مرگخواران

پلاکس بلک


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۴:۰۸:۱۹ شنبه ۲۵ مرداد ۱۳۹۹
آخرین ورود:
امروز ۳:۱۵:۰۸
از ما هم شنیدن!
گروه:
کاربران عضو
اسلیترین
ایفای نقش
مرگخوار
پیام: 112
آفلاین
پلاکس بلک vs شیلا بروکس


موضوع: قهر


_ مامان! میشه بس کنی؟ من میدونم باید شاگرد اول بشم و همه بهم افتخار کنن، و نباید کاری که خلافه قانونه انجام بدم. حالا برم؟
_ تو هیچوقت ارزش مامان باباتو نمیفهمی، برو اصلا فرار کن، برو که دیگه ریخت منو نبینی.
_ باشه باشه مامان معذرت میخوام.

اصلا دلش نمیخواست بحث ادامه پیدا کند، گونه مادرش را بوسید و به سمت قطار دوید.
کوپه ها را یکی پس از دیگری رد میکرد؛ هیچکدام خالی نبودند.
با خودش فکر کرد آنقدر پدر و مادرش نصیحت کرده اند که حالا باید زمان طولانی تا رسیدن به هاگوارتز را در راه رو قطار میگذراند.
در همین فکر ها بود که متوجه شد در یکی از کوپه ها فقط یک نفر نشسته است، با خوشحالی در را باز کرد و بدون توجه به دختری که از پنجره به بیرون نگاه میکرد نشست.
دختر که متوجه حضور او شده بود برگشت:
_ سلام م....
_ تو... تو؟
هر دو از دیدن آنچه روبه رویشان بود خشک شده بودند، پلاکس آب دهانش را به سختی قورت داد و خواست بلند شود که صدای دختر مانع شد:
_ هه! جادوگرا باید برای خودشون متاسف باشن، واسه اینکه تو هم جادوگری! البته من فکر میکنم فشفشه باشی.

پلاکس دستش را مشت کرد، تحمل بی احترامی به قدرت جادوگری اش را نداشت:
_ فشفشه؟ درمورد خودت چی؟ من یه اصیل زاده ام، اما تو... هه... فقط یه گ...

نگفت، نباید آن حرف را میزد، حتی اگر فرد روبه رویش زمانی بزرگترین دشمن و قبل از آن بهترین دوستش بود.
نفس عمیق کشید و سعی کرد آرام باشد:
_ هیچ کوپه دیگه ای خالی نیست؛ مجبورم اینجا بشینم.

دختر هم سعی کرد آرام باشد.
هردو نشسته و به یکدیگر خیره بودند. هیچ کدام نمیتوانست بگوید چقدر برای با هم بودنشان دلتنگ است.
آخرین بار در روستایی در اطراف لندن یکدیگر را ملاقات کرده بودند، در ویلایی که مطعلق به خاندان بلک بود.
اما بخاطر دشمنی آنها، پدر پلاکس ویلا را فروخت.
سه سال بود که حتی اسم هم را به زبان نیاورده بودند، بخاطر همان دعوای بیهوده، دعوایی که حتی دلیلش هم خنده دار بود.
پلاکس نفس عمیقی کشید و ویلابی را نگاه کرد:
_ دلم... دلم... هیچ!

اما ویلابی حرفش را نخورد:
_ دل منم برات تنگ شده بود پلاکس.

پلاکس به سختی زبان گشود:
_ برای دوییدنمون دنبال اسب ها!
_ برای وقتایی که مامانم شیرینی میپخت.

پلاکس با وجد زدگی ادامه داد:
_ برای دسته گل هایی که واسه هم میچیدیم.

سکوت کوپه را فرا گرفت؛ هردو در دنیای آبی رنگ کودکی شان غرق شده بودند.
پلاکس اشک لغزیده از گونه اش را پاک کرد و به سمت ویلابی رفت.
چند لحظه بعد دو دوست قدیمی در بغل هم غرق شده بودند و اشک میریختند. برای سه سالی که از داشتن هم محروم بودند و لحظات زیادی را از دست داده بودند.

_ ویلابی؟
_ جانم؟
_ وقتی ما رفتیم... چی شد؟

ویلابی بینی اش را بالا کشید و اشک هایش را پاک کرد:
_ دنیای قشنگمون سیاه شد؛ البته سیاه شده بود، اما با رفتن شما سیاه تر شد.
_ کاش اون اسب هیچوقت به دنیا نمیومد. این که میگم برای الان نیست، خیلی وقته میدونم نباید از دستت میدادم.
_ وقتی یاد حرف هایی که بهت زدم میوفتم از خودم خجالت میکشم! چی شد که اینجوری شد پلاکس؟

پلاکس از آغوش ویلابی بیرون آمد و روی صندلی کنارش نشست:
_ یادم نمیاد!

ویلابی نفسش را با صدا ییرون داد:
_ بزار من بگم... بخاطر اون بود، همون اسبی که پشت بوته به دنیا اومد و مادرش مرد.

صدای پلاکس بخاطر بغضی که گلویش را میفشرد گرفته بود:
_ من خیلی دوستش داشتم، آخه خیلی ناز و قشنگ بود.
_ منم دوستش داشتم، میخواستم به هر قیمتی مال خودم باشه.

بغض پلاکس شکست:
_ قیمتش شدم من!

اینبار ویلابی هم از حرف زذن صرف نظر کرد.
یک ساعتی میشد که زل زده بودند به تنها و صمیمی ترین دوستشان!
سکوتشان با صدای ساحره ای شکست:
_ آب نبات، شکلات، تنقلات.

_ ویلابی! اون همیشه اینجا نمیمونه!


ویلابی شکلات قورباغه ای را جوید و گفت:
_ یادته وقتی شب میرفتیم خونه مادرت بخاطر لباس های کثیفت مجبورت میکرد یه لنگه پا تا خونه ما بیای؟

پلاکس با صدای بلند خندید:
_ آ... آره! همیشه هم تو از پنجره نگاهم میکردی و میخندیدی!
_ یادته یه بار اومدم سر مامانت داد زدم؟
_ اوهوم!
_ اون شب تا صبح کابوس میدیدم، یک هفته مریض شده بودم!

قهقهه های دو دوستی که بعد از چند سال قهر همدیگر را پیدا کرده بودند در تمام قطار پیچیده بود.
بعد از سه سال درد دوری خوب فهمیده بودند بزرگترین گنجینه زندگی شان وجود هم بود!


پایان


ویرایش شده توسط پلاکس بلک در تاریخ ۱۳۹۹/۷/۲۸ ۰:۳۷:۵۶


My beautiful lord

I am a Strange painter


پاسخ به: باشگاه دوئل
پیام زده شده در: ۱۹:۳۸:۵۹ یکشنبه ۲۷ مهر ۱۳۹۹

اسلیترین، مرگخواران

پلاکس بلک


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۴:۰۸:۱۹ شنبه ۲۵ مرداد ۱۳۹۹
آخرین ورود:
امروز ۳:۱۵:۰۸
از ما هم شنیدن!
گروه:
کاربران عضو
اسلیترین
ایفای نقش
مرگخوار
پیام: 112
آفلاین
پلاکس بلک vs لاوندر براون


موضوع: احتیاج به خون



گیاه غول پیکری را با مشقت فراوان از زیر خاک بیرون کشید، عرق نشسته روی پیشانی اش را پاک کرد و روی زمین نشست:
_ هوففف، آخه اینم شد آزمون؟

سرش را بلند و به باغچه نگاه کرد؛ انواع و اقسام گیاهان و گل های بزرگ و کوچک در سر تا سر باغچه روییده بودند و اگر میخواست عضوی از مرگخواران شود باید همه آنها را پاک سازی میکرد.
غر غر کردن هایش زمان زیادی ادامه یافت و مجبور بود بلند شود تا بقیه کارش را انجام دهد؛ سراغ علف های هرز رفت و مشغول شد.


هنوز زمان زیادی نگذشته بود که برخورد انگشت کسی با کمرش را حس کرد. برگشت تا شخص را مورد عنایت زبانی قرار دهد؛ اما با چیزی که دید سر جایش خشک شد.
گل آفتابگردانی با حدود سه متر قد و برگ هایی به بزرگی یک دیوار رو به رویش ایستاده بود، دندان های بلند و ترسناکش از میان تخمه های تازه جوانه زده بیرون آمده و آب دهانش جاری بود.

پلاکس خواست پا به فرار بگذارد اما دیر شده بود و پای راستش در چنگ گل بود.
درحالی که برعکس آویزان بود فریاد زد:
_ آییییییی، ولم کن، ولم کن وحشی، آخ پام، کـــــــــــــــمـــــــــــــک، پااااااام!

مرگخواران دست از فکر کردن به شرط بعدی برای پلاکس برداشتند و از خانه ریدل به سمت حیاط پشتی دویدند.

_ آی کمک، یکی کمک کنه، پام کنده شد، آخ پاااااااام!

لینی چوبدستی اش را در هوا چرخاند و گل مثل گلوله آی خاک روی زمین ریخت.
پلاکس هم با شدت سقوط کرد:
_ آخ! پام، کمک کنید، وای پام. نامردا ! آخرشم منو به کشتن دادین.

ملت مرگخوار سرهایشان را نزدیک بردند تا نتیجه کار را مشاهده کنند.
پای پلاکس زخمی و مثل رود از آن خون جاری بود، پلاکس هم همچنان فریاد میزد.
سدریک جلو رفت و چوبدستی اش را روی زخم های پلاکس تکان داد؛ خون، با شدت بیشتری فوران کرد.
فریاد پلاکس بار دیگر به هوا رفت و مرگخواران عقب رفتند.

_ بلا! بلاتریکس یه کاری بکن.

اما بلاتریکس صدای رودولف را نشنید؛ چون کیلومتر ها آنطرف تر، مشغول صحبت با لرد سیاه بود.
هیچ کس جرئت نزدیک شدن نداشت، فریاد های پلاکس کم کم رو به خاموشی رفت و بدنش نیمه جان روی زمین افتاد.

رودولف مشغول صحبت با ساحره های با کمالات شد، سدریک گوشه ای به خواب رفت، سو در کلاه هایش غرق شد و ماروولو شروع کرد به تعریف از پلاکس های زمان سالازار... مرلین بیامرز...

دار فانی به پلاکس نزدیک و نزدیک تر میشد.

بلاتریکس پس از مصاحبت طولانی با لرد به سمت اتاق های مرگخواران رفت تا خبر مهمی بدهد؛ ولی حتی لینی هم در هوا پر نمیزد، همه اتاق ها را گشت و سرانجام زمانی که حس کرد باید نگران عصبانی شود از خانه خارج شد.

بعد از کمی جست و جو کردن ملت را اطراف حیاط پشتی یافت.
با سرعت به سمت آنها رفت و کنار پلاکس متوقف شد:
_ چه خبره اینجا؟ این چرا اینجوری شده؟

رودولف سریعا به مکانی خالی از ساحره پناه برد:
_ زخمی شده.
_ خب چرا درستش نکردین؟

رودولف کمی فکر کرد:
_ چون خون میومد از پاش.

بلاتریکس به سختی آرامشش را حفظ کرد، ناظر تاپیک بود و اگر اتفاقی می افتاد یقه او را میچسبیدند.
برای همین چوب دستی اش را از لا به لای موهایش بیرون کشید و به سمت پلاکس رفت.
کنار پای غرق در خونش نشست و زیر لب وردی زمزمه کرد.
زخم ها یکی پس از دیگری بسته شدند و پای پلاکس مثل روز اولش شد
همه منتظر بودند پلاکس بلند شود و اصرار کند خشم ماروولو یا نگرانی بلاتریکس را بکشد؛ اما پلاکس باز هم با دهان باز به آسمان خیره بود.
رکسان لگدی نثار پلاکس کرد ولی جوابی نداد.
بلاتریکس وحشت داشت از کار بی کار شود و اربابش بی یار و یاور بماند:
_ زود باشین بلندش کنین، هکتور حتما یه معجون واسه خوب کردنش داره!

ملت پلاکس را برداشتند و به سمت خانه ریدل رفتند.



هکتور پاتیل معجونش را روی اجاق گذاشت و بدون توجه به چهره های نگران مرگخواران به پلاکس نیمه جان نزدیک شد:
_ خون زیادی از دست داده... باید براش خون پیدا کنین!

همه نگاه ها به سمت تام که مشغول گردگیری کبدش بود برگشت.

_ چیه؟ چرا اینجوری نگاهم میکنین؟

_ نه، تام نمیشه، تنها کسی که میتونه به پلاکس خون بده رابستن لسترنجه!

ملت:
_ و اگر پیدا نکنیم چی میشه؟

بلاتریکس گفت.

_ میمیره!

بلاتریکس فکر کرد؛ دیگه چاره ای نیست، اگه این دختره بمیره خیلی گرون تموم میشه:
_ باید از راب خون بگیریم.
_ اما رابستن رفته خدمت!

سدریک همه را از خواب غفلت بیدار کرد و چون خسته بود خودش به خواب رفت.

_ خب ما هم میریم خدمت!

هیچکس نباید روی حرف بلاتریکس حرف می آورد؛ چند دقیقه بعد همه با کلاه و لباس چریکی و چکمه های مشکی تا زانو به صف بودند.
فقط فنریر و لینی کمی غیر عادی به نظر میرسیدند که لباسی به سایزشان پیدا نشده بود.

_ بریم.
_ صبر کنید! پلاکس رو هم ببرید، لازمتون میشه.
_ اما این که نمیتونه راه بره، داغونه!

هکتور دست انداخت و تام را از بین جمعیت بیرون کشید، سپس پلاکس را پشت تام سوار کرد و به سمت اتاق خالی ای رفت:
_ چند دقیقه صبر کنید، من حلش میکنم.
چند دقیقه ساعت ها طول کشید و بلاتریکس برای آماده کردن ملت تا میتوانست آنها را بشین پاشو و کلاغ پر برد.
اینبار حتی بلاتریکس هم داشت قید نظارت را میزد که در اتاق را باز شد.
تام لنگان لنگان در حالی که گیج بود و اعضای بدنش هرکدام به سمتی میرفت از اتاق خارج شد:
_ یه روز سوروس منو سپرد دست شما، ببینین چه بلایی سرم آوردین.

آگلانتاین دستش را جلوی دهانش گرفت:
_ یا خود مرلین! این صدای نازک رو از کجا آوردی تام؟
_ خب، از اونجایی که پلاکس به درد بخور تر از تام هست من گذاشتمش تو جسم تام که بتونه باهاتون بیاد. حالا برید زودتر خون بیارید.
_ حالا تام کجاست؟

هکتور نگاهی به رکسان انداخت:
_ تام هم مدتی در جسم پلاکس استراحت میکنه.

سربازان وظیفه شناس به دنبال یکدیگر به سمت خدمت به راه افتادند.

آپارات آنها را تا پای کوه برد، چون بالا آنتن نبود مجبور بودند پیاده از آن بالا بروند.
پس از رژه های طولانی، شب بیداری ها و گرسنگی و رنج زیاد، مرگخواران به دفتر نگهبانی کوچکی بالای قله اورست رسیدند که رابستن و بچه اش در آنجا خدمت میکردند.

_ تق تق تق.
_ کی بودن میشه؟
_ ماییم ماییم غذا آوردیم براتون.
_ ما غذا خوردن شدیم، مزاحم شدن نشین.
_ در رو باز کن راب، مرگخوارانی خسته ایم.

رابستن با شنیدن صدای بلاتریکس تا در پرواز کرد و آن را گشود.

رابستن:
مرگخواران:
رابستن: ش... شما... اومدن... شدین... دیدن... شدنِ من؟
مرگخواران:
_ وای باورم شدن نمیشه! بچه! بیا ببین کیا اینجا اینجا بودن شدن.

بچه که اصلا هم بزرگ نشده بود و اصلا هم قد نکشیده بود کنار آنها ظاهر شد.

_ حالا تعارف رو ول کن راب، ما داریم یخ میزنیم.
_ عه ببخشید، داخل شدن بشین.


ساعتی بعد _ کلبه نگهبانی

تمامی مرگخواران در کلبه ای به طول و عرض یک و نیم متر جا گرفته بودند.

_ هی خالی! شصت پاتو از چشم من بکش بیرون.
_ نمیتونم آگلا، جا نیست.

پلاکس آرنج فنریر را از دهان تام درآورد:
_ ما... چرا اینجا رو بزرگ نکردیم؟
ملت:

بلاتریکس در حالی که عقل های ناقص ملت را مورد عنایت زبانی قرار میداد، وردی را در سراسر کلبه جاری کرد.
هرکس گوشه ای جا گرفت.

_ آخجون! حالا که جا باز شدن شد بیاین خاله بازی کردن بشیم،من از مهمون های قلابی بابا رابستن خسته شدن شدم.

رابستن تبلت بچه را به دستش داد و او را راهی اتاقش کرد.

_ رابستن اصول تربیتی ات خیلی تغییر کرده!
_ وقتی ماه ها روی یه قله با یه بچه شیطون تنها بودن باشی همین شدن میشه! حالا گفتن بشین ببینم چی شدن شده که شما اومدن کردین اینجا؟

بلاتریکس کمی جا به جا شد و لم داد:
_ ما به سختی تا اینجا اومدیم که یه چیزی ازت بخوایم.
_ هرچی باشه قبول شدن میشه!

پلاکس خواست مثل همیشه شیرجه بزند وسط بحث اما تام به هزاران تکه تقسیم شد:
_ خون میخوایم.
_ چی خواستن میشین؟
_ ببین رابستن، پلاکس زخمی شده و خون زیادی از دست داده، تو تنها کسی هستی که میتونی بهش خون بدی.

رابستن متفکرانه به بلاتریکس خیره شد:
_ خب باشه، اما خون من که اینجا بودن نمیشه! من خونمو پادگان جا گذاشتن شدم.
_ خب برو بیارش!

رابستن نگاهی به ایوا که مثل قاشق نشسته خودش را وسط انداخته بود انداخت و چانه اش را خاراند:
_ خب... دلم خواستن میشه کمکتون کنم... اما... بچه...
_ ما نگهش میداریم!

این صدای پلاکس بود که حرف رابستن را قطع میکرد.

_ اگه شما مراقب بچه بودن بشین، من دو سوته رفتن میشم و خونمو آوردن میکنم.

بلاتریکس از جا پرید:
_ نه! نه! نه! نه!
_ آخه چرا بلا؟ من و همه خیلی مشتاقیم مراقب بچه باشیم.

پلاکس مشتاق بود، اما در قیافه های همه اثری از شوق دیده نمیشد.

باز هم بلاتریکس چاره ای نداشت:
_ باشه، ولی منم با راب میرم!

پلاکس آنقدر سریع موافقت و آن دو را راهی پادگان کرد که هیچ کس فرصت اعتراض کردن نداشت.

پس از چند صدم ثانیه بچه از اتاقش بیرون پرید و روی گردن کلفت رودولف جا گرفت.

_ پلاکس! تبلت این بچه رو بده دستش من حوصله ندارم ها!

اما دیگر دیر شده بود، تبلت جویده شده حالا مشغول حل شدن در اسید معده ایوا بود.

بچه از گردن رودولف لیز خورد و به سمت ایوا دوید:
_ تبلتمو پس دادن شو! من تبلتمو خواستن میشم! اههههه.
_ نه بچه خوب، آروم باش، ببین رکسان چقدر شبیه عروسکه، بیا باهاش بازی کنیم!
_ نخواستن شدم، نخواستن شدم، من تبلتمو خواستن میشم!

پلاکس خوب میتوانست با بچه ها کنار بیاید! هرچند این کار در بدن در حال ریزش تام کار سختی بود؛ ولی باز هم میتوانست:
_ دوستان! آیا حاضرین به نگهداری از این طفل بی گناه کمک کنید؟

ملت بی خبر از نقشه پلاکس:
_ خوبه، پس بیاین کلاس نقاشی راه بندازیم.
ملت با خبر از نقشه پلاکس:

بچه به سمت ماروولو گانت دوید و از او بالا رفت:
_ ایول! من کلاس نقاشی دوست داشتن میشم.
_ برو پایین بچه! خجالت بکش! بچه هم بچه های زمان سالازار... مرلین بیامرز... جرعت نداشتن به بزرگتر بگن تو، برو پایین بچـــــــــــــه!

پلاکس کاغذ و قلم و رنگ های بیشماری بین ملت پخش کرد و بچه را روی زمین نشاند.
طولی نکشید که همه بدون استثنا مشغول نقاشی کردن شدند.
پلاکس هم مثل همه مربی ها دست به کمر زد تا از نقاشی ها دیدن کند.
او در حالی که کاغذ نیم خورده ای را از دهان ایوا خارج میکرد، گفت:
_ ایوا، ببین، قلمو رو روی کاغذ بکش و بعد... آهان... آفرین... همینجوری.

ایوا بعد از این که مطمعن شد پلاکس دور شده کاغذ و قلمو ها را د دهان خود چپاند.

_ هعــــــــی! این کارت محشره لینی! خلاقیت تو قابل ستایشه.

سپس به آرامی از کنار لینی که در سطل رنگ غرق شده بود گذشت و به سمت بچه رفت.

_ من دیگه خسته شدن شدم. شما شاگرد بودن بشین من معلمتون!

بچه منتظر پاسخ کسی نماند و بلند شد تا مثل پلاکس از نقاشی ها بازدید کند.

_ عمو رودولف! این هویجه چرا انقد موهاش بلنده؟

رودولف قلمو را در سطل رنگ گذاشت و وقتی بینی اش را میخواراند رنگ دستش را به صورتش مالید:
_ این که هویج نیست، این یه ساحره با کمالاته عمو جان!

بچه که کنار رودولف چیز جالبی پیدا نکرده بود به سمت گابریل دوید.

_ خاله گابریل! شما کاغذتون هنوز سفید بودن میشه؛ من روش نقاشی کشیدن بشم؟

گابریل که خیلی سافت و گوگولی و مهربان بود قلمو را در سطل وایتکس فرو برد و به دست بچه داد.

_ این که هیچی کشیدن نمیکنه!
_ نقاشی باید تمیز باشه بچه خوب!

بچه دلش میخواست مستقیما بر مربی پلاکس نظارت کند، برای همین سراغ آگلانتاین که سوختن تام در پیپ و مگان که روی ناخن هایش نقاشی میکشیدند نرفت.
او حتی متوجه کلاه های رنگ و وارنگ سو و سدریک که بین رنگ ها خوابیده بود نشد.

_ خب پلاکس! خواستن میشم که ازت امتحان گرفتن بشم.

پلاکس دماغ تام را از سطل رنگ بیرون آورد و سر جایش گذاشت:
_ چه خوب! نظرت چیه وسواس گابریل رو برات بکشم؟ به نظر من وسواس اون سبز لجنیه!

بچه تنها کسی بود که از سبک نقاشی پلاکس استقبال کرد و آن دو مشغول کشیدن وسواس گابریل شدند.


مدت زیادی همه نقاشی کشیدند؛ بعضی ها نقاشی خوردند، بعضی ها نقاشی خوابیدند.
به هر حال زمان زیادی گذشت تا بلاخره درب کلبه به صدا درآمد.

بلاتریکس روی مبلی نشست و به مرگ‌خواران خیره شد.
رابستن هم کنار او نشست و به بلاتریکس خیره شد.

_ یه خبر بد دارم و یه خبر بد دیگه!
بیماری عجیبی دامن این ماگل هارو گرفته و پادگان تعطیل شده، و ما الان خون نداریم و باید برگردیم.


مرگ‌خواران رسیده و نرسیده همان جلوی در خانه خود را ولو کردند و به خواب عمیق فرو رفتند.
هکتور آمد تا بگوید که...
ولی با مرگخوارانی خسته و در خواب مواجه شد.
پلاکس چمدان وسایل نقاشی اش را داخل خانه آورد و روی زمین گذاشت:
_ آخی بخاطر من انقد خسته شدن.
_ پلاکس! بیا جسمتو تحویل بگیر، تام آنقدر باهاش حرکت های موزون انجام داده کم مونده قطعه قطعه بشه.
_ مگه نگفتی خون میخواد؟
_ تام انقد ذوق زده بود که جسم سالم پیدا کرده که خوبش کرد.


پایان


ویرایش شده توسط پلاکس بلک در تاریخ ۱۳۹۹/۷/۲۷ ۱۹:۵۰:۱۵
ویرایش شده توسط پلاکس بلک در تاریخ ۱۳۹۹/۷/۲۷ ۲۰:۰۹:۲۷


My beautiful lord

I am a Strange painter


پاسخ به: باشگاه دوئل
پیام زده شده در: ۱۷:۰۱:۱۹ پنجشنبه ۲۴ مهر ۱۳۹۹

هافلپاف، محفل ققنوس

گابریل تیت


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۰:۳۵:۴۶ چهارشنبه ۱۵ مرداد ۱۳۹۹
آخرین ورود:
۱۸:۳۹ پنجشنبه ۱۳ آذر ۱۳۹۹
از کتابخونه ی هافلپاف!):
گروه:
کاربران عضو
ایفای نقش
هافلپاف
محفل ققنوس
پیام: 452
آفلاین
گابریل تیت vs هدر

سوژه: انفجار!

قرمزی شعله های آتش در چشمانش دیده میشد، قطرات آب از چشمان خیسش سرازیر بود و بی حرکت به خونه ای که حال به رنگ قرمز و زرد داشت تغییر رنگ میداد مینگریست!

"فلش بک"

-خب جادوآموزان...کلاس تموم شد، فقط م...
-خسته نباشید پرفسور!

همه با هیجان از کلاس بیرون رفتن. گابریل داشت وسایلش رو جمع میکرد که رودولف صداش کرد.

-هی! تیت...تو کلاس بمون کارت دارم!

با خودش فکر کرد که حتما باز یه مهمونی مختلط قراره برگزار کنه رودولف و با بی خیالی روبه روی میزش ایستاد.

-اینقدر ادا درنیار! ناسلامتی معلمتم.
-خب باشه...این چطوره؟

تصمیم داشت کمی سربه سر رودولف بذاره، برای همین ادای بلاتریکس رو در آورد!

-خدا لعنتت کنه! روزم کوفتم شد.
-
-بگذریم...

نامه ای از لای "مجله ی ساحره گان" بیرون آورد بهش داد.

-بیا بگیر! دامبلدور گفت بدم بهت.
-برای من؟
-نه من!

با غرغر کردن از کلاس خارج شد.

گرومپ!

-از دست تو رودولف، درو از جا کندی!

گابریل با هیجان به سمت کتابخونه رفت تا نامه رو باز کنه و بخونه، اما امروز کتابخونه تعطیل بود!

-ای بابا! خیلی خب، مجبورم برم زیرزمین هافلپاف.

زیر زمین هافلپاف:

-چقدر اینجاااااا...تاریک و سرده!

زیر زمین هافلپاف معمولا انباری بود و خیلی کم پیش میومد که رودولف توش مهمونی بگیره، مگر اینکه دیر وقت باشه.

-لوم...لوموس.

نور چوبدستی گابریل زیر زمین رو کمی پر نور میکنه اما سرما هنوز استخوان سوزه!

-خب نامه رو بذار ببینم...این چیه توش؟

در داخل پاکت نامه شیشه ای نقره ای رنگ بود و ماده ی داخلش صورتی چرک!

-احتمالا معجون راستیه.

معجون رو درآورد روی میز کنارش گذاشت، نامه رو باز کرد.

گابریل عزیز:

نقل قول:
سلام باباجان؛

راستش چند روزی هست که محفل ماده ی جدیدی کشف کرده، خلاصه اینکه باباجان، ازت میخواستم که بفهمی این چه ماده ای هست؟
برای همین میخوام یه سر به کتابخونه بزنی باباجان.

پ.ن: باباجان کتابخونه رو من تعطیل کردم اما تو میتونی بری داخلش، اگه خواستی چندتا معجون برداری، برو تو کلاس 44.


نامه رو در پاکتش قرار داد، بی سر و صدا از زیر زمین خارج شد و به سمت کتابخونه روانه شد؛ به بچه هایی که بهش زل میزدن توجهی نکرد و در کتابخونه رو باز کرد و داخل شد.

-کلوپرتوس!

در رو قفل کرد و با عجله به سمت قفسه ی مخصوص آزمایش رفت، چندتا کتاب رو برداشت و در کیف دستیش پرت کرد؛ با سرعتی که وارد شده بود، خارج شد و به زیر زمین برگشت.

-خب خب خب...بذار ببینم؟

روی چهار پایه ای در گوشه ی کتابخونه نشست و برای ساعتها مشغول مطالعه ی کتابهایی که آورده بود شد.

ساعاتی بعد:

-خیلی خب! بزن بریم دفتر پرفسور.

دفتر دامبلدور:

تق تق تق...تق تق تق!

-بله باباجان؟
-پرفسور منم!
-اوه! بیا تو باباجان.

وارد دفتر شد، دفتر مثل همیشه مرتب بود. قدح اندیشه در کمد بود تابلوهای به تظاهر خواب بودن و ققنوس، بر روی شانه های پرفسور استراحت میکرد.

-خب...چیشده باباجان؟
-خب راستش پرفسور من رفتم تو کتابخونه و چندتا کتاب رو مطالعه کردم، اما...
-اما چی باباجان؟
-اما...خب راستش باید برم تو مناطق مشنگ نشین پرفسور!
-که اینطور باباجان...

پرفسور مثل همیشه حالت تفکرانه ای به خودش گرفت و بعد به طبقه ی دوم دفترش رفت و با کلیدی برگشت.

-بیا باباجان! این کلید رو بگیر.
-ممنون پرفسور...اما آدرس خونه رو میشه؟
-اوه! البته، بفرما.

گابریل پاکت و کلید رو از دستان دامبلدور گرفت و از دفتر خارج شد.

خانه ی مشنگ نشین:

خونه در جنوب شهر لندن قرار داشت و با" پاتیل درزدار" دو کوچه فاصله داشت. خونه ای قدیمی با آجر سه سانت بود، سه طبقه داشت و صاحبخونه ای پیر و فرتوت مالک ملک بود.

-سلام دخترم!
-سلام پدرجان؛ ببخشید پدرجان، طبقه ی چندم باید برم؟
-اوه دخترم! طبقه ی همکف منم، طبقه ی دوم هم مال یک مرد رعنایی که علاقه ی زیادی به آثار هنری داره و هر روز میره موزه و با یک تابلو ی گرون برمیگرده و طبقه ی سوم تا دیروز مال پسر خودم بود!

پیرمرد شروع به گریه کردن کرد؛ گابریل سریع دستمالی بهش داد و علت گریه ی پیرمرد رو جویا شد.

-دخترم، پسر من...پسر رشید و رعنای من، دیروز خبر مرگش اومد!
-اوه!
-آره دخترم! صد دفعه بهش گفتم نرو، هی گوش نکرد؛ عاقبتش هم مرگ شد.

پیرمرد اینو گفت و به داخل ساختمان برگشت.

-پیرمرد بیچاره!

"پایان فلش بک"

در طبقه ی سوم غوغایی به پا بود! گابریل یک میز بزرگ رو توسط چوبدستیش در وسط خونه گذاشته بود و مشغول هم زدن، اضافه کردن و کتابخوندن بود.

-خیلی خب...یکم از این معجون آویشن...یکم هم عصاره ی بز کوهی...و حالا نوبت هم زدنه.

همینطور که با اشتیاق فراوان داشت معجون رو هم میزد، صدای کسی از پشت در اومد!

-کسی هست؟
-
-دخترم؟ خانم تیت!
-اوه! پدرجان شمایین؟
-آره دخترم منم.
-اومدم.

گابریل سریع با چوبدستیش حرکتی انجام داد و وسایل رو به طور میلی نانو متری کوچیک کرد و چوبدستیش رو در داخل رداش کرد و به سمت در رفت.

-سلام پدرجان.
-سلام دخترم...راستش مزاحم شدم بگم من یه چند روزی نیستم، اگه عیبی نداره شارژ طبقه دومی فردا باید پرداخت شه؛ شما ازش بگیر.
-اممم...باشه پدرجان.

پیرمرد رفت و گابریل دوباره به کارش مشغول شد.

-خب خب! ببین چی داریم اینجا!

در داخل پاتیل معجونی صورتی رنگ چرک دیده میشد، گابریل خوشحال به نظر میرسید و خوشحال از کشفش.

-همینه!

اما هیچ کس انتظار این انفجار رو نداشت.گابریل تصمیم گرفت مقداری از معجون رو توی شیشه ای بریزه و به پرفسور نشون بده اما...

پوووووووووف!

هیچ کس فکر نمیکرد معجونی که گابریل پس از سه روز ساخته بودش اسیدی باشه و شیشه رو از بین ببره؛ اما نکته ی عجیب بعدی این بود که ریخته شدنش بر روی زمین باعث به وجود اومدن جرقه های کوچیکی شد که پس از چند ثانیه به انفجاری مهیب منتهی شد!




ویرایش شده توسط گابریل تیت در تاریخ ۱۳۹۹/۷/۲۴ ۱۷:۰۵:۱۷

only Hufflepuff







شما می ‌توانید مطالب را بخوانید
شما نمی توانید عنوان جدید باز کنید
شما نمی توانید به عنوان‌ها پاسخ دهید
شما نمی توانید پیام‌های خودتان را ویرایش کنید
شما نمی توانید پیام‌های خودتان را حذف کنید
شما نمی توانید نظر سنجی اضافه کنید
شما نمی توانید در نظر سنجی ها شرکت کنید
شما نمی توانید فایل‌ها را به پیام خود پیوست کنید
شما نمی توانید پیام بدون نیاز به تایید بزنید
شما نمی توانید از نوع تاپیک استفاده کنید.
شما نمی توانید از HTML در نوشته های خود استفاده کنید
شما نمی توانید امضای خود را فعال/غیر فعال کنید
شما نمی توانید صفحه pdf بسازید.
شما نمی توانید پرینت بگیرید.

[جستجوی پیشرفته]


هرگونه نسخه برداری از محتوای این سایت تنها با ذکر نام «جادوگران» مجاز است. ۱۳۹۹-۱۳۸۲
جادوگران اولین وبسایت فارسی زبان هواداران داستان های شگفت انگیز هری پاتر است. به عنوان نخستین خاستگاه ایرانی ایفای نقش مبتنی بر نمایشنامه نویسی با محوریت یک اثر داستانی در فضای مجازی، پرورش و به ارمغان آوردن آمیزه ای از هنر و ادبیات برجسته ترین دستاورد ما می باشد.