هری پاتر نخستین مرجع فارسی زبان داستان های شگفت انگیز هری پاتر

هری پاتر نسخه موبایل


در حال دیدن این عنوان:   1 کاربر مهمان





پاسخ به: کارگاه داستان نویسی
پیام زده شده در: ۰:۴۰:۱۲ دوشنبه ۲۶ آبان ۱۳۹۹

میراندا فلاکتون


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۰:۱۷ یکشنبه ۱ اردیبهشت ۱۳۹۸
آخرین ورود:
۰:۴۰:۱۲ دوشنبه ۲۶ آبان ۱۳۹۹
از هاگزمید
گروه:
کاربران عضو
پیام: 41
آفلاین
http://www.jadoogaran.org/modules/xcg ... 82/wp_inquisition_col.jpg

دراکو دستی به سرش کشید و موهاشو مرتب کرد. اروم وارد کتابخونه شد.
جینیِ دوستداشتنی روی صندلی نشسته بود و کتاب بزرگی رو دستش گرفته بود.
دراکو اروم اروم نزدیکش شد.
نگاهی بهش انداخت و با خودش فکر کرد اگه خبر این کارش به گوش پدرش برسه چه بلایی سرش میاره...
دراکو تمام فکر های منفی رو از خودش دور کرد و جعبه ای که تو دستاش داشتو محکم فشار داد
سرفه ای نمادی کرد که باعث شد چشمای اشک الود جینی رو به خودش جلب کنه...
چرا گریه میکرد؟
دراکو با عجله خودش رو به جینی رسوند..
دراکو-جینی...چرا گریه میکنی؟ه؟نکنه باز بابات برات پولتوجیبی نفرستاده ها؟هه.. میخوای من بهت پول قرض بدم؟!
با دیدن عنوان کتاب پوزخندی زد و گفت: همه ی شما ویزلی ها عاشق ماگل ها هستید نه؟
جینی با چهره ای مبهوت به دراکو نگاه کرد. انجا بود که متوجه کتاب در دستش شد(شناخت زندگی ماگل ها)
جینی - برو بابا دلت خوشه...پولم نمیخوام...برو گم شو...یعنی تو کتابخونه هم نمیتونم از دستت راحت باشم؟
-ای بابا...حالا بگو ببینم چی شد که اینجوری زار میزنی؟
- چرا فکر میکنی بهت اعتماد میکنم؟!
-چون من متفاوتم ویزلی
جینی سری از روی تاسف تکان داد و بعد از مدتی گفت:
-امروز هری رو با چو دیدم... جدیدا خیلی با هم جور شدن... یعنی تا الان متوجه علاقه ی من به خودش نشده؟!
و شروع کرد به گریه کردن
دراکو با صورتی بی احساس ایستاده بود و به جینی نگاه میکرد اما در درونش جنجالی به پا بود.
با خود گفت: چرا همش هری و دوستاش جلوی کارامو میگیرن؟
سریع بدون گفتن هیچ حرفی به طرف اتاق خودش و گراب و گویل رفت.
توی دلش هرچی میتونست به هری بدو بیراه گفت....
اما بعدش پشیمون شد و سریع برگشت به طرف کتابخونه
میخواست همه چیزو به جینی بگه
اما وقتی رسید دیگه دیر شده بود...
جینی رفته بود...
دختر مورد علاقه ی او

---
پاسخ:
سلام، به کارگاه خوش اومدی.
با توجه به این‌که قبلاً توی ایفای‌نقش عضو بودی، نیازی به شرکت توی کارگاه نیست و می‌تونی مستقیم با نوشتن معرفی شخصیت توی تاپیکش دسترسی‌هات رو بگیری.
موفق باشی.


ویرایش شده توسط تام جاگسن در تاریخ ۱۳۹۹/۸/۲۶ ۹:۴۷:۲۱
ویرایش شده توسط تام جاگسن در تاریخ ۱۳۹۹/۸/۲۶ ۱۰:۱۴:۵۹

Ravenclow for ever
Hp


پاسخ به: کارگاه داستان نویسی
پیام زده شده در: ۱۹:۳۳:۳۶ چهارشنبه ۲۱ آبان ۱۳۹۹

گریفیندور

رز وکس


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۴:۴۳:۵۱ سه شنبه ۲۰ آبان ۱۳۹۹
آخرین ورود:
امروز ۱:۴۸:۴۱
از وقتایی که حوصله ندارم یه سر میام اینجا حالم جا میاد :)))
گروه:
کاربران عضو
گریفیندور
ایفای نقش
پیام: 31
آفلاین
تصویر کوچک شده

« بسم الله الرحمن الرحیم »
_هی هولم نده .. با توام میگم هول نده به اندازه کافی ردای خوشگلم گِلی شده حیف اون همه گالیونی که بخاطرش دادم.
بعد چوب دستیش رو دوبار تکون داد و گفت:
.Arrêter la pluie(متوقف کردن باران)
_ نه نشد بزار دوباره امتحان کنم Arrêter la pluie اه معلوم نیست چرا این چوب دستی لعنتی کار نمیکنه مطمئنم که اون پیرمرده منو فریب داده.
حق با اون بود بارون شدیدی اون بیرون بود و رداهای مشکیمون خیس خیس بودن هممون مثل موشای آب کشیده شده بودیم یکی باید این بارون رو متوقف میکرد !!
ولی با این حال بازم مجبور بودیم پشت سر هم توی سه صف منظم قدم برداریم؛منتظر بودیم تا ببینیم دقیقا قراره با چی روبه رو بشیم!!
دلیل این همه نامه و دعوت چیه و چرا ما اینجا دعوت شدیم.
یکی از بچه ها که بنظر میومد اسمش رون هست رو به من کرد و گفت:
"نکنه قراره امتحان ورودی از ما ها بگیرن؟!
وای نه من اصلا حوصله امتحان ندارم، این واقعااا بدترین تصمیم عمرم بود،من نباید پامو تو این قلعه ی لعنتی میذاشتم"
من: اوضاع واقعا خرابه،باید بهمون حداقل اطلاع میدادن چندتا ورد چرت حفظ کنیم.
_اه بیخیالش فکر کردن بهش مضطربم میکنه، میگم به نظرت ممکنه پشت اون در یه غول سه سر باشه یا شاید هم یه اژدها ؟!!
+ آره چرا که نه از همچین جای مرموزی بعید نیست شاید هم بدتر از اونام وجود داشته باشه.
_راستی من رونالد ویزلی هستم میتونی منو رون صدا بزنی اهل بریتانیام دو تا برادر دوقلو دارم به اسم فرد و جرج شاید اگه بگم بزنی زیر خنده ولی یکی تو گروه هافلپافه و یکی ریونکلاو کلا با هم تفاوت دارن اصلا شباهتی ندارن با هم، و یه برادر بزرگتر به نام پرسی اون ارشد گریفیندوری هاست ما ها کلا با هم فرق میکنیم این دفعه فک کنم شاید من هم بیوفتم گروه اسلایترین.
و اینم یادم رفت یه خواهر کوچولوی لوس ننر هم به نام جینی دارم.
+اوه خوشبختم،من هم هری هستم،هری پاتر از نیویورکم، با خاله ام و شوهر خالم با اون سیبیل فر طوسی رنگش و پسر خاله ی مزخرفم یعنی دادلی زندگی میکنم.
تا حالا بریتانیا نیومدم حتما جای خیلی خوبیه .. مگه نه ؟
" اون هری پاتره؟! هری پاتر جوان ؟! پسر جیمز پاتر ؟!
پسری که زنده موند؟!
نه امکان ندارررره !!! "
این صدا توجه همه رو به خودش جلب کرد.
کم کم این پچ پچ ها بلند شد.
وای نه داشتم از خجالت ذوب میشدم .. تیکه های ریز عرق پیشونیم رو پوشانده بود و موهام بهم ریخته شده بود ..
بعضی ها با نفرت و بعضی ها با تعجب به من نگاه میکردن نباید زیاد خودم رو تابلو کنم و زیادی تو مرکز توجه باشم.
یه لحظه خیلی ناگهانی یه دود بنفش همه جا رو پر کرد یه زن میان سال با کلاهی بلند به رنگ سبز و صورت پر چینو چروک با ردای بنفش رنگ جلومون سبز شد حسابی لباس هاش رو ست کرده بود شده بود یه بادمجون کامل !!
واو جلل خالق به حق چیز های ندیده و نشنیده این .. اینجا .. چطوری شد؟!
باز هم خداروشکرحواس همه پرت شد.
چرخیدمو به رون گفتم:
+ رون این کیه؟ به قیافه اش میخوره حدود 60 سالش باشه.
_این پروفسور مک گوناگله،نه بابا چه 60 سالی من شنیدم که میگن 120 سالشه هنوز این بهتره بابا میگن دامبلدور 1340000 سالشه !!
شایدم بیشتر .. !
+واو درکل روحیه ای پر جنب و جوشو شادی داره.
_(رون آب دهنش را قورت میده)خدا میدونه چه بلایی قراره سرمون بیاد ..
زن میان سال چوب دستیش رو دو مرتبه تکان داد و گفت:
_ ارکیدیوسorchideous(بارش گل).
بعد از همه جا گلای رنگارنگی شروع به باریدن کرد.
خیلی زیبا بودن یعنی ما هم میتونیم از این کارا انجام بدیم؟!
_ سال اولی ها سلام،من مینروا مک گونگال هستم به هاگوارتز خوش اومدید امیدوارم اوقات خوشی رو اینجا سپری کنید. "
+ پروفسور مک گوناگل .. پروفسور اسم این وردی که خوندید چی بود؟
_ ارکیدیوسorchideous(بارش گل) واسه ی این کار باید دوبار چوب دستیتون رو تکون بدینو ورد رو بخونین،ولی لازم نیست اینو از الان یاد بگیرید فقط به عنوان اطلاعات بیشتر بدونیدش فعلا دستی سر و روتون بکشید و دنبال من راه بیوفتید. "
بالاخره رسیدیم ..
واای چه در بزرگی!!
در چوبی عجیب غریبی جلومون قرار داشت روش نوشته بود اینجا معدن غذاست!!
این در طوری بلند بود که باید حسابی دقت به خرج میدادی تا انتهای
در رو ببینی!!
در باز شد و ما داخل یه سالن بزرگی شدیم سالنی با انواع غذاهای جورواجور و رنگارنگ،دانش آموزای سال دومی و سال سومی و ..
_ وااای بچه ها ببینید الکی نیست که رو در ورودی نوشتن اینجا معدن غذاست !!
صدا و همهمه ها بلند تر شد .. مردی با ریش و موی بلند سفید رنگ شروع به سخنرانی کرد:
" اهم اهم سلام سلام من آلبوس پرسیوال وولفریک برایان دامبلدور مدیر مدرسه جادوگری هاگوارتز هستم،عزیزان به هاگوارتز خونه خودتون خوش اومدید. "
صدای دست جیغ و هورا فضا رو پر کرد ..
او ادامه داد:
"امیدوام حالتون خوب باشه و بتونیم به خوبی و خوشی سالهای زیادی رو کنار هم بگذرونیم
و .."
سخنرانی پروفسور دامبلدور که تموم شد پروفسور مک گوناگل ادامه داد:
"وقتی اسم هاتون رو خوندم بیایید جلو روی این صندلی بشینید و کلاه رو سرتون بزارین تا به چهار گروه؛ هافلپاف،ریونکلاو،گریفیندور،اسلایترین تقسیم بشین. "
[میگم چیزه بین خودمون باشه.. نه،معلوم بود کلاه از این کلاه گروناست از این کلاه های کهنه که چرماش پوسته پوسته شدن نیست !!]
پروفسور مک گوناگل: تام فیلکس.
تام تا خواست بشینه کلاه گروه بندی فریاد زد:
"گریفیندور !! "
رون: هری بنظرت کدوم گروه میوفتی؟!
راستی خبر داری که آدم بدا میرن گروه اسلایترین؟!
+چه جالب نمیدونستم!!
یه دختر با موهای فرفری به رنگ نارنجی پرسید:
_شنیدین که میگن پروفسور اسنیپ دبیر دفاع در برابر جادوی سیاه موهاشو صورتی رنگ کرده؟
رون: آره آره،تازه میگن هر روز لباسای رنگارنگ تن میکنه .. بازم خداروشکر بالاخره از اون لباسای مشکی حال بهم زنش دل کنده !
آه،آره اوناهاش ببین خودشهههه ..
+ خخخخخ یکم یواش تر بابا شنید.
پروفسور مک گوناگل:
دادلی دورسلی.
رون:
این همون پسر خاله ات نیست که تو میگفتی مگه نگفتی ماگله؟
+چییییییی؟! دادلی؟؟؟!! نه امکان نداره بابا شباهت اسمیه حتما.
دادلی با اون هیکل گندش میره و روی صندلی میشینه و کلاه رو سرش میزاره ..
وااای نه خوده خودشه !!
+ آره رون حق با تو بود اون پسر لوس و ناز پروردهٔ خاله پتونیا و عمو ورنون منه. اون به خاطر حرص ورزیدن، خیلی چاق و سنگینه. سرگرمیش وقت گذروندن با دار و دسته‌اش و کتک‌زدن منه ..
اما دادلی که به مدرسه اسملتینگز، می‌رفت چطور شد .. اینجا اون ..
کلاه گروهبندی:
_هافلپاف !!!
+نه امکان نداره مطمئنم خاله پتونیا و عمو ورنون کلی پول خرج کردن تا دادلی بتونه بیاد هاگوارتز اما اونو هافلپاف ..!!
واای نه .. مطمئنم که خاله پتونیا و عمو ورنون وقتی این خبرو بشنونن کلی شاد بشن ..
پروفسور مک گوناگل:
_نویل لانگ باتم.
نویل رفت روی صندلی نشست،کلاه رو تو دستاش گرفت و پنج دیقه ای بهش زل زد و گفت:
+ پروفسور میترسم یکی از بچه ها موهاش شپش داشته باشه بعد منم شیپیشو بشم اگه میش ...
پروفسور حرف نویل رو قطع کرد و گفت:
_حرف نباشه زودی کلاه رو بزار سرت باید حتما گروه بندی بشین.
کلاه:
ریونکلاو !
پروفسور مک گوناگل:
_بعدی آقای هری پاتر.
تازه فهمید که چه اسمیو خونده .. نگرانی تو چشماش موج میزد ..
بالاخره نوبت منه باید میرفتم ..
با پاهای لرزون آروم آروم رفتم سمت صندلی،صندلی خرچ خرچ میکرد ..
مک گوناگل با نگرانی به پروفسور دامبلدور نگاهی انداخت، دامبلدور هم دست کمی از اون نداشت !!
کلاه رو گذاشتم سرم ..
کلاه گروه بندی:
_پسر خوبی هستی .. شجاع ... با دل و جرئت .. حتی قابلیت تغییر جهان رو هم تو سرت میبینم .. وجود این همه اراده رو خیلی دوس دارم .. استرس هم که داری .. !! واای نه ببین چقدر آشفتگی داری، معلومه در آینده دغدغه های فراوانی در پیش داری ..
باید مراقب خودت باشی .. قراره از جادو های خطرناک زیادی استفاده کنی و جون چند نفر رو بگیری و جون چند نفر رو نجات بدی ..
ولی در کل هوش و ذکاوت بالایی داری .. اممممم بزار استعدادت رو ببینم ..استعداد هم مثل هوشت زیاد داری پس باید به خوبی ازش استفاده کنی تا هدر نره ..
پس کدوم گروه برات خوبه؟؟
بزار ببینم ریونکلاو؟! نه نه این انتخاب درستی نیست ..
سکوت همه جا رو فرا گرفت ..
کلاه همینطور داشت با خودش حرف میزد که یه لحظه با صدای بلندی گفت:
_ آره خودشه اسلایترین !!
ترس دامبلدور و مک گوناگل از این بود .. که بالاخره این اتفاق افتاد ..
همه با نفرت به من نگاه میکردن ..
صدای پچ پچ ها بلند و بلند تر میشد ..
"واقعا این پسر جیمز و لی لی پاتره؟ هری پاتر و اسلایترین؟! واای نه امکان نداره !! "
من مات و مبهوت مونده بودمو نمیتونستم حتی راه برم .. یعنی واقعا من الان تو گروه اسلایترینم؟! مطمئنم خاله پتونیا و عمو ورنون اینو بشنون کلی بهم میخندن .. همین الانشم از دور پوزخند های دادلی رو میدیدم ..
دامبلدور چرا اصلا دادلی رو قبول کرده ؟! این یه نوع رشوه گرفتنه ..
ولی دادلی قلدر و هافلپاف ؟!
منو اسلایترین؟!
نکنه کلاه گروه بندی اشتباه کرده ..
یه کاسه ای زیر این نیم کاسه هست ..
بنظر شما چی میتونه باشه ؟!


----

پاسخ:

سلام، به سایت و کارگاه خوش اومدی.
جالب بود... فقط لطفا وسط ننویس متنت رو. از اینتر هم بیشتر استفاده کن. پاراگراف ها که تموم میشن و میخوای بری پاراگراف بعدی دوتا اینتر بزن برای مثال.

تایید شد.


مرحله بعد: گروهبندی


ویرایش شده توسط فنریر گری‌بک در تاریخ ۱۳۹۹/۸/۲۱ ۲۲:۳۱:۱۳

Sometimes when i look tired and angry,that's my happy face


تصویر شماره 3
پیام زده شده در: ۸:۳۱:۱۰ سه شنبه ۲۰ آبان ۱۳۹۹

گریفیندور

آنجلینا جانسون


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۲۲:۵۶:۵۱ یکشنبه ۱۸ آبان ۱۳۹۹
آخرین ورود:
۲۳:۰۴ چهارشنبه ۱۲ آذر ۱۳۹۹
گروه:
کاربران عضو
گریفیندور
ایفای نقش
پیام: 9
آفلاین
چشمانش را بست سعی کرد در گذشته غرق نشود اما اشک ها بدون خواست و اراده او تک به تک از روی گونه هایش سر میخوردند و با خود خاطرات بیشتری را به ذهن سوروس سرازیر میکردند.
سعی کرد برای اخرین بار ذهنش را از خاطرات گذشته دور کند اما موفق نشد .
موهای فرفری دخترک با خنده های دلبرانه اش, چشمان نافذش که میتوانست با یک نگاه کل دنیا رو به سوروس هدیه دهد
در قلب سوروس دخترکی بود به اسم لیلی , عشقی عمیق و حسرت هاو بغض هایی ناگفته.
سوروس از تخت پایین امد دلش هوای تازه میخواست ,هوایی دور از خاطرات تلخش ,دور از حسرت از دست دادن لیلی.
شنلش را پوشید و در تالار های خالی قدم زد.
بی هدف جلو میرفت و خودش را به تصاویر ذهنش میسپرد.
انقدر بی هدف راه رفت که ناگهان خودش را جلوی اینه نفاق انگیز دید.
دستان لیلی در دستانش بود ,موهای فرفری اش بیشتر از همه برق میزد .
درچشمان طوسی اش میشد عشق را دید.
لبخند سوروس عمیق تر شده بود حاضر بود تمام زندگی اش را بدهد تا این لحظه را نگه دارد .
چشمانش را به صورت لیلی دوخت و سعی کرد بیشتر لیلی را در اغوش بگیرد صدای لیلی در گوش هایش پیچید : سوروس ممنونم بخاطر همه چی مواظب پسرم باش:)
و ناگهان سوروس از خواب پرید با اینکه دلتنگی اش رفع نشده بود اما حالا حس بهتری داشت.

----
پاسخ:

سلام، به کارگاه خوش اومدی.
داستان زیبایی بود، با اینکه کوتاه بود نشون دادی که توصیف کردن احساسات در قالب کلمات رو بلدی.
ایراد خاصی نمی‌بینم که جلوت رو برای عبور از این مرحله بگیره، فقط بار بعد به جای "عنوان جدید" روی گزینه "پاسخ" بزن که پستت توی اون انجمن ثبت بشه.


تایید شد.

مرحله بعد: گروهبندی


ویرایش شده توسط تام جاگسن در تاریخ ۱۳۹۹/۸/۲۰ ۱۴:۵۱:۴۸


پاسخ به: کارگاه داستان نویسی
پیام زده شده در: ۸:۲۹:۳۲ یکشنبه ۱۸ آبان ۱۳۹۹

motallemi2


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۸:۰۴:۵۴ یکشنبه ۱۸ آبان ۱۳۹۹
آخرین ورود:
۱۱:۲۰:۴۵ یکشنبه ۱۸ آبان ۱۳۹۹
از کلیسای سند رینگ رومانی
گروه:
شناسه های بسته شده
پیام: 1
آفلاین
تصویر شماره ی 7 )
اسنیپ : آخه پسر جون تو با خودت چی فکر کردی. هان زود و سریع جوابم رو بده .
- خب من .
- حتما فکر می کنی که از همه بهتر و باهوش تری اما به هر حا اگه من ازت حتی یه سوال معمولی بپرسم تو حتی کلمه ی اول جواب اون سوال رو هم نمی تونی حتی بهش فکر کنی.
-خب آخه
- نه شایدم تو یه پسر بی مسعولیتی و فکر می کنی که شایسته ی اینجایی .
- خب قربان
-شایدم تو دلت نمی خواد به حرف های من گوش کنی اگه اینطوریه بهتره که از کلاس بری بیرون.
-اه فربان من فقط داشتم قلممو تیز می کردم مگه این جرمه؟
(تمامی کلاس ناگهان یه نیشخند کوچک همه با هم میزنند)
-ساکت نکنه مییخواین بدتر از این دانش آموز سرتون بیاد.
(بعد اسنیپ برگشت و به طرف تخته ی کلاسی رفت و ادامه ی درس را توضیح داد ولی امیدوار بود همه این مسئله رو ازیاد ببرند)
پایان

---
پاسخ:
به پیام شخصی فرستاده شده مراجعه شود؛
تایید نشد.


ویرایش شده توسط تام جاگسن در تاریخ ۱۳۹۹/۸/۱۸ ۱۰:۰۵:۰۸


پاسخ به: کارگاه داستان نویسی
پیام زده شده در: ۱۳:۵۰:۴۵ پنجشنبه ۱۵ آبان ۱۳۹۹

آنتونی ریکت


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۳:۱۳:۱۲ پنجشنبه ۱۵ آبان ۱۳۹۹
آخرین ورود:
۲۰:۴۷:۵۰ سه شنبه ۲۷ آبان ۱۳۹۹
از اصیل ترین نوادگان هلگا!
گروه:
شناسه های بسته شده
پیام: 11
آفلاین
تصویر ۱۶
ریموس:
-هی بروبچ! بیاین این کوپه خالیه!
هر سه دوست وارد کوپه خالی شدند و سپس چمدان هایشان را در محل خود قرار دادند.
سپس نشستند و سیریوس سر صحبت را باز کرد:
-هی بچه ها! ببینین چی آوردم!
سیریوس دست در جیبش کرد و چیزی را دراورد.
جیمز پرسید:
-این... این واقعا...
سیریوس:
-آره نقشه است.
ریموس:
-پس چرا اینطوری شده؟ نکنه...
سیریوس:
آره درسته.
سکوت سنگینی در جمع حاکم شد...
بعد از لحظاتی ریموس گفت:
-خیلی خب اشکالی نداره بده من درستش می کنم.
سیریوس نقشه را سریع به ریموس داد.
ریموس چوبدستی اش را دراورد و به نقشه ضربه زد و گفت:
-ریپارو!
کم کم نقشه تعمیر شد. ریموس برای اینکه نقشه را امتحان کند با چوبدستی اش به نقشه ضربه ای زد و گفت:
-من رسما قسم می خورم کار بدی انجام بدم.
آرام آرام روی تکه کاغذ خالی نوشته ای نقش بست:
-«آقایان، مهتابی، دم باریک، پانمدی و شاخدار
گروه امدادرسان ویژه ی جادوگران خطاکار مفتخرند که تولید جدیدشان را معرفی کند...»
سیریوس:
-آفرین ریموس!
جیمز:
-عالیه! فقط سیریوس از این به بعد حواست رو بیشتر جمع کن!
-باشه! ولی همش تقصیر پیتر بود. اگه اون شب اونقدر کله شق نبود اینطور نمی شد.

----
پاسخ:

سلام، به کارگاه خوش اومدی.
اینکه سعی کردی داستانت چیز جدیدی باشه جالب بود. دقیقا خواسته ما از شما هم اینه که چیز جدیدی رو ارائه کنید تا توانایی خلاقیتتون مشخص شه.
یک‌سری ایرادات مثل کم بودنِ توصیف‌ها وجود داشت... ولی برای کارگاه کافیه. با ورود به ایفا رفع میشن.


تایید شد.

مرحله بعد: گروهبندی[/i]


ویرایش شده توسط تام جاگسن در تاریخ ۱۳۹۹/۸/۱۵ ۱۶:۵۰:۱۳
ویرایش شده توسط تام جاگسن در تاریخ ۱۳۹۹/۸/۱۵ ۱۶:۵۲:۴۹


کارگاه داستان نویسی
پیام زده شده در: ۱۱:۲۳:۲۲ سه شنبه ۱۳ آبان ۱۳۹۹

f_80_z


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۱:۰۴:۱۷ سه شنبه ۱۳ آبان ۱۳۹۹
آخرین ورود:
۲۱:۰۸:۳۴ شنبه ۱۷ آبان ۱۳۹۹
از سخت پر هیجان
گروه:
کاربران عضو
پیام: 1
آفلاین
تصویر شماره 16
جمیز:بالاخره بعد از یه تابستون سخت داریم میریم هاگوارتز اخ ک چقد دلم براتختو اتاقم تنگ شده
سیریوس:حق با توعه جمیز ولی تو ک میدونی تام دفعه قبل بهت گیر داد و گفت هر وقت برگشتی باید با هم مبارزه کنید
ریموس:خب اون بگه جمیز نباید بره این خلاف قوانین هاگوارتزه و ممکنه بندازنمون بیرون
جمیز:این ک من ازش قوی ترم رو همه میدونن و میتونم شکستش بدم ولی نمیدونم چجوری ک دامبلدور و اساتید متوجه نشن
سیریوس:میتونیم بریم تو جنگل طرفای خونه هاگرید
ریموس:فک منم خطرناکه و تو دردسر میوفتیم ولی منم پایم
صدای قطار...
جمیز:دیه تقریبا رسیدیم

-------
پاسخ:

سلام. به کارگاه خوش اومدی.
نکته‌ی مهمی که توی کارگاه می‌خوام ازت ببینم اینه که توی حدِ مناسبی از خلاقیت توی نوشتن هستی یا نه، که با توجه به اون بتونم تاییدت کنم.
این نوشته هم خیلی کوتاه بود و توصیفـ(توضیح حالت شخصیتا موقع گفتن جملات، یا اینکه فضا چه شکلیه)ـی نداشت و از لحاظ املایی هم غلط‌هایی زیادی داشت.
ازت می‌خوام پست‌هایی که تایید شدن رو بخونی، ازشون بفهمی که چی ازت می‌خوام و دوباره تلاش کنی. تا اون‌موقع...


تایید نشد.


ویرایش شده توسط تام جاگسن در تاریخ ۱۳۹۹/۸/۱۳ ۱۱:۳۴:۵۳


پاسخ به: کارگاه داستان نویسی
پیام زده شده در: ۱:۱۳:۵۵ دوشنبه ۱۲ آبان ۱۳۹۹

Biggg


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۰:۲۸:۴۷ دوشنبه ۱۲ آبان ۱۳۹۹
آخرین ورود:
۱۱:۰۰ چهارشنبه ۱۲ آذر ۱۳۹۹
گروه:
کاربران عضو
پیام: 3
آفلاین
تصویر شماره ۱۴

هری مشغول قدم زدن با دامبلدور بود،آنها در جنگل حرف میزدند.ناگهااااان کلبه ای دیدند.که یک مردی درحال ورود به آن کلبه بود.اون مرد یک عصای خیلی بزررگ و کلفتتتت داشت.هری و دامبلدور سریع پشت درختی قائم شدند تا مرد آن ها را نبیند.

آن مرد قربیه خیلی خیلی قیافه مرموز و پر جوش و کثیفی داشت.هری خیلی ترسید.دامبلدور هم اونو سفت سففتتت بغل کرد و گفت:
_هری عزیزم تا منو داری غم نداری همممممم.

و هری اینگونه بیشتر ترسید و ساکت شد.ان مرد قریبه و مرموز وارد کلبه شد. ولی هیچ صدایی از کلبه نمیومد انگار هیچکس داخل آن کلبه نبود هری و دامبلدور به در تکیه داده بودند که صدایی شنیدند صدای ناله همان مرد بود که دامبلدور با لگد در رو کوبووند و گفت:
- غودااااااااااااااااااا

دامبلدور در رو شکست ولی وقتی که در شکست هیچ کسی تو اونجا نبود.دامبلدور به سقف خیره شد و شلوار خودش رو خیس کرد، هری هم شلوار خودشو قهوه ای کرد.انها مشغول تفکر بودند از کلبه بیرون زدند و یهو بیهوش شدند.وقتی بیدار شدند توی دفتر دامبلدور بودند. هیچ کسی نفهمید که آن مرد مرموز کی بود. یا حتی دامبلدور با هری چه کار هایی که نکرد و هری رو از نظر روحی خراب نکرد.هیچ کس از اتفاقات اون شب هیچی نفهمید و همه ی اون اتفاقات رو دامبلدور تو گوررر گذاشت و دفن کرد.

البته خیلی ها میگن در اثر استفاده بیش از حد نوشیدنی کره ای بوده و یا حتی استفاده از مدفون تکشاخ که لامصب بد چیزیه ولی افسانه ها خیلی چیز ها میگویند در مورد آن شب!


سلام، به کارگاه خوش اومدی.
یکی از نکات مهم درباره نوشتن توی جادوگران، رعایت چارچوب شخصیت‌هاست. توی داستان تو نه دامبلدور و نه هری‌پاتر، توی چارچوبی که ازشون می‌شناسیم نبودن و این‌طور نباید باشه. هم‌چنین "غریبه" درست هستش.
یک‌بار دیگه پیشمون برگرد و تلاش کن، تا اون زمان...

تایید نشد.


ویرایش شده توسط تام جاگسن در تاریخ ۱۳۹۹/۸/۱۲ ۸:۳۷:۱۰


پاسخ به: کارگاه داستان نویسی
پیام زده شده در: ۱۴:۱۳:۱۷ جمعه ۲ آبان ۱۳۹۹

Amber01


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۳:۳۲:۳۵ جمعه ۲ آبان ۱۳۹۹
آخرین ورود:
۲۰:۴۷:۴۵ چهارشنبه ۷ آبان ۱۳۹۹
گروه:
کاربران عضو
پیام: 9
آفلاین
یادش می امد دقیقا یادش میامد روزی را که به این مدرسه وارد شد و به عنوان پسر برگزیده شناخته شد و انتی کوییرل های کچل و و دیوانه ساز های بوسی را شکست داد.
هزاران نفر را نیز در راه خود فدا عشق و و هزاران درد دیگر فدا کرد این کافی نبود عامل اصلی ادامه سیل زندگی ویزلی ها و شکست دادن فنر گری بک سوسیسی به جز کالباس نیز بود همچین از ای زخمم هایش و دیگران را به دردسر انداختن و هزار کوفت و زهر و مار دیگر یاد کرد تا بالاخره خود فکر با لگدی او را از سواحل قناری به هاوایی سیستم از هاوایی به خانه ی دادلی های منفور تپل فرستاد و وقتی چشم باز کرد جهنم ورژن دو را دید.
نفس عمیقی کشید یکی از طرف خودش و یکی نویسنده این متن اخر سعی در معطل کردن او داشتند.
بلند شد به سمت در رفت چند نفر را ضربه لاغری کرد درست فهمیدید کسی اخراجش نکرد دستی این کار رو انجام داد و به سمت پنجره رفت شنل نامریی بوقی را روی سرش لنداخت و به پنجره نگاه کرد بدبخت اطلاع نداشت انرژی هسته ای مادرش ازش نگهداری می کند.
اهی از سر ناامیدی کرد و به سمت تاقش رفت تا اینار از روی سوژه نپرد و تایید بشود که صدای موتور اسپرت انگیلیسی او را به خود اورد عمد که برود در را باز کند ولی نمیدانست یک دقیقه از تولدش گذشته و در را لمس بنمود و به کوچه دیاگون رفت درست فهمیده بود جنگ جهانی اول شروع شده بود این را از داخل روزنامه خوانده بود و خلاصه هر کسی به جایی میرفت و می مرد.

فلش بک

روز آفتابی کسل کننده ای برای پسر شگفت انگیز ما بود و خوب طبیعتا هیچکس از روز کسل کننده خوشش نمی آمد ولی یک اتفاق این روز را بلعکس کرده بود و ان و درخواست دامبلدوربرای محفلی شدن هری بود .
به سراغ اتاقش رفت ژاکت خانم ویزلی مادر بهترین دوستش کلاه دوست صمیمیش هرمیون شال گردن خواهر دوستش رون را پوشید و به تن کرد خلاصه همه رو بخشش دیگران پوشید .

کوله اش نیز اماده کرد و منتظر مودی چشم باباقوری شد وقتی مودی به همراه هاگرید نزدیک خانه دادلی ها شدند هری به دیدن انها رفت تا با انها به خانه دادلی و سپس کوچه دیاگون بروند.

----

پاسخ:

قبلا شناسه داشتی؟ اگر شناسه داشتی لطفا یه بلیت بزن و خودتو معرفی کن.
در غیر این صورت:

تایید شد!

مرحله بعد: گروهبندی


ویرایش شده توسط فنریر گری‌بک در تاریخ ۱۳۹۹/۸/۲ ۲۲:۳۴:۵۵


پاسخ به: کارگاه داستان نویسی
پیام زده شده در: ۱۷:۱۰:۱۷ پنجشنبه ۱ آبان ۱۳۹۹

الا,ویلکینس


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۶:۴۳:۴۲ پنجشنبه ۱ آبان ۱۳۹۹
آخرین ورود:
۱۹:۵۰:۴۴ پنجشنبه ۱ آبان ۱۳۹۹
گروه:
شناسه های بسته شده
پیام: 1
آفلاین
سلام نمیدونم کجا باید اینو ارسال کنم...
من شناسه rwn متاسفانه دیگه نمیتونم واردش بشم این داستان شاسه قبلیم رو تایید کنید!



پاسخ به: کارگاه داستان نویسی
پیام زده شده در: ۱۵:۱۶:۰۰ پنجشنبه ۱ آبان ۱۳۹۹

گریفیندور

اما ونیتی


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۳:۵۲:۲۵ پنجشنبه ۱ آبان ۱۳۹۹
آخرین ورود:
۱۰:۳۳ سه شنبه ۱۱ آذر ۱۳۹۹
از م نپرس!سیکرته!
گروه:
کاربران عضو
گریفیندور
ایفای نقش
پیام: 26
آفلاین
تصویر شماره 3
شب ساکتی بود و صدایی جز صدای قدم های خودش را نمیشنید. با این وجود نمیتوانست خبر فلیچ در مورد اینکه کسی دارد نیمه های شب توی راهرو ها پرسه میزند را نادیده بگیرد.احتمالا باز آن دوقلوهای ویزلی بودند.
سوروس اسنیپ با خود زمزمه کرد:" بچه های احمق..."

تمام راهروهایی که فلیچ نام برده بود را شخصا نگاه کرده بود ولی به نظر می آمد فرد یا افراد مورد نظر فلیچ دیگر انجا نبودند چون خودش با ورد همه جا را چک کرده بود. با خودش فکر کرد که دیگر باید به تخت خوابش برمیگشت چون فردا یک طولانی با سال ششمی ها....

رشته افکارش با دیدن دری در راهرو که برخلاف دیگر درها باز بود، پاره شد. بنا بر غریزه طبیعی اش چوبدستی اش را بالا گرفت و آرام بدون اینکه صدای اضافی ایجاد کند وارد اتاق شد.اتاق ساکت و تاریک بود و مثل یک انبار قدیمی به نظر میرسید. ورد " پیدا کن" را دوباره در ذهنش خواند ولی هیچ اتفاقی نیوفتاد. کسی در اتاق نبود. میخواست بچرخد و از اتاق خارج شود ولی تلالو ماه را در چیزی دید. جلوتر رفت و اینه قدی بلندی را دید که به دو پایه تکیه داده شده بود. او کم و بیش میدانست این آینه بزرگ چیست. آینه نفاق انگیز بود .از پرفسور مک گوناگل شنیده بود که آینه به قلعه آورده شده ولی نمیداست آن شی گرانبها را همین طور در یک انبار بی نام و نشان رها کرده اند.

نور ماه مستقیم به آینه میتابید و قاب نقره ای اش در تاریکی اتاق میدرخشید. جلوتر رفت و به آینه نگاه کرد. در ابتدا فقط تصویر خودش را دید و بعد انگار کسی از پشت سر به او نزدیک شد.
اسنیپ با صدای خش داری گفت:" پس اینجایی بچه جون...جالبه که چجوری خودتو از ورد من....."

با دیدن چهره شخص جمله اش نصف ماند و نفس اش در سینه حبس شد. لیلی بود. لیلی عزیز او.... چطور ممکن بود؟ ناگهان کارکرد آینه را به یاد آورد و با نگاه غمگین به لیلی خیره شد. لیلی با لبخند مهربانش جلو اومد و تصویر اسنیپ را بغل کرد و سرش را روی شانه ای او گذاشت. تصویر اسنیپ بر خلاف خودش لبخند آرامش بخشی زد و متقابلا دست لیلی را گفت.

چیزی در سینه اسنیپ مثل گداخته میجوشید و بالا می آمد. چیزی که سالها بود سعی کرده بود در پشت کارهای روزمره اش فراموشش کند ولی انگار نفرین این عشق از همه جادوهایی که دیده بود قوی تر بود چون مثل روز اول آن را در تمام قلبش احساس میکرد.

اگر آن پاتر عوضی نبود... اگرغرورش را در سال های جوانی اش کنار گذاشته بود و با لیلی حرف میزد....اگر زودتر نقشه ولدمورت را میفهمید...اون سال ها با این اگر های لعنتی زندگی کرده بود و بارها و بارها روند اتفاقات را مرور کرده بود.ولی حتی یک بار هم نتوانسته بود خودش را ببخشد. امسال هم که پسر لیلی را دیده بود، انگار خاطرات قدیمی اش جان تازه ایی گرفته بودند و قوی تر از همیشه به ذهن و قلبش فشار میآوردند. آن پسر هم کپی پدرش بود به جز چشم هایش... آن چشم ها....

دستش را به سطح سرد آینه کشید و به تصویر لیلی گفت:" نمیتونی تصور کنی چقدر دلم برات تنگ شده....کاش میشد زمانو به عقب برگردونم ..من...من...."
تصویر لیلی انگار تازه متوجه اسنیپ واقعی شده باشد به او نگاه کرد و لبخندش ناپدید شد. نگاهش دیگر شاد نبود، غمگین و نگران بود.اسنیپ میخواست چیزی بگوید که....
_میو!
اسنیپ که غرق در تصویر در آینه شده بود. از جا پرید و چرخید تا منبع صدا را ببیند.
خانم نوریس بود. با کنجکاوی به اسنیپ خیره شده بود و دمش را در هوا تکان میداد.
-" ترسوندیم جونور موذی! "

بعد دوباره به طرف آینه برگشت ولی تصویر لیلی و نسخه خوشحال خودش ناپدید شده بود و آینه مرد غمگینی را نشان میداد که اشک در چشم هایش حلقه زده است. میخواست دوباره به آینه نزدیک شود که دوباره لیلی را ببیند ولی میدانست فلیچ هم به دنبال گربه اش چند لحظه بعد به آنجا خواهد آمد.
پس به سمت در برگشت و گربه را با پایش کمی به سمت در هل داد و در حالی داشت از اتاق بیرون میرفت، نیم نگاهی به آینه انداخت و انگار تصویر در آینه صدایش را میشنود گفت:" نگران نباش عزیزم...من مواظب پسرت هستم..."
و در را بست و به طرف فلیچ که داشت دوان دوان از انتهای راهرو نزدیک میشد ،گفت:"کسی که اینجا نیست! امشب خیلی شراب خوردی نه؟!"

----

پاسخ:

برای ورود به ایفای نقش کافی و خوب بود.

تایید شد
!

مرحله بعد: گروهبندی


ویرایش شده توسط فنریر گری‌بک در تاریخ ۱۳۹۹/۸/۱ ۲۰:۲۱:۳۸







شما می ‌توانید مطالب را بخوانید
شما نمی توانید عنوان جدید باز کنید
شما نمی توانید به عنوان‌ها پاسخ دهید
شما نمی توانید پیام‌های خودتان را ویرایش کنید
شما نمی توانید پیام‌های خودتان را حذف کنید
شما نمی توانید نظر سنجی اضافه کنید
شما نمی توانید در نظر سنجی ها شرکت کنید
شما نمی توانید فایل‌ها را به پیام خود پیوست کنید
شما نمی توانید پیام بدون نیاز به تایید بزنید
شما نمی توانید از نوع تاپیک استفاده کنید.
شما نمی توانید از HTML در نوشته های خود استفاده کنید
شما نمی توانید امضای خود را فعال/غیر فعال کنید
شما نمی توانید صفحه pdf بسازید.
شما نمی توانید پرینت بگیرید.

[جستجوی پیشرفته]


هرگونه نسخه برداری از محتوای این سایت تنها با ذکر نام «جادوگران» مجاز است. ۱۳۹۹-۱۳۸۲
جادوگران اولین وبسایت فارسی زبان هواداران داستان های شگفت انگیز هری پاتر است. به عنوان نخستین خاستگاه ایرانی ایفای نقش مبتنی بر نمایشنامه نویسی با محوریت یک اثر داستانی در فضای مجازی، پرورش و به ارمغان آوردن آمیزه ای از هنر و ادبیات برجسته ترین دستاورد ما می باشد.