هری پاتر نخستین مرجع فارسی زبان داستان های شگفت انگیز هری پاتر

هری پاتر نسخه موبایل


در حال دیدن این عنوان:   1 کاربر مهمان





پاسخ به: سالن تئاتر هاگزمید ویزادیشن
پیام زده شده در: ۲۳:۳۶:۵۲ جمعه ۲ آبان ۱۳۹۹
#88

گریفیندور، مرگخواران

الکساندرا ایوانوا


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۲۳:۳۸:۳۶ پنجشنبه ۱۹ تیر ۱۳۹۹
آخرین ورود:
امروز ۱:۲۵:۴۴
از نقاشی مرلین دور شو!
گروه:
کاربران عضو
گریفیندور
ایفای نقش
مرگخوار
ناظر انجمن
پیام: 163
آفلاین
خلاصه: محفلیا و مرگخوارا قصد دارن در سالن تئاتر هاگزمید، نمایش" هری پاتر و لرد ولدمورت" رو اجرا کنن. هر کسی هم باید نقش خودشو توی تئاتر ایفا کنه.
مرگخوارا و لرد ولدمورت، دامبلدور و هری پاتر رو به اتاق گریم بردن که طبق سلیقه ی لرد، اونا رو گریم کنن. لرد هم ابتدا برای این که دامبلدور رو اذیت کنه، دستور میده که ریشش رو بزنن. ولی بعد از اینکه ریش دامبلدور رو میزنن میگه این دامبلدورِ بدون ریش خیلی قابل اعتماد تر از دامبلدور با ریش و باید ریشش رو دوباره سر جاش بچسبونید. ولی ایوا ریش کوتاه شده ی دامبلدور رو خورده و مرگخوارا تصمیم گرفتن که پر های داخل بالش سدریک رو در بیارن و به عنوان ریش بچسبونن به صورت دامبلدور...

***


مرگخوارا بریدند، پاره کردند و سدریک گوشه ای افتاده بود و نمیدانست دارند زندگی را ازش میگیرند.
در آخر هم جایگاه گریم، به صحنه ی قتل عام بالش ها تبدیل شده بود.
مرگخواران، به تپه‌ی پر و ملافه‌ی تیکه پاره شده‌ی بالش نگاه کردند و لبخند زدند. تنها کاری که باید میکردند این بود که پرها را به صورت دامبلدور بچسبانند.
دامبلدور که همچنان افسرده گوشه ای کز کرده بود، متوجه اتفاقاتی که اطرافش رخ داده بود، نشده بود.

-پیرمرد! بیا میخوایم درستت کنیم!

پیرمرد، که تازه متوجه مرگخوارانی که به سویش می آمدند شده بود، خودش را جمع و جور کرد.
-فرزندانم؟! میخواید با من چی کار کنید؟!

فنریر، دامبلدور را از پشت گرفت و روی صندلی گریم نشاند.
-بهت پر میزنیم!





پاسخ به: سالن تئاتر هاگزمید ویزادیشن
پیام زده شده در: ۱۳:۱۹:۰۵ یکشنبه ۲۷ مهر ۱۳۹۹
#87

هافلپاف، مرگخواران

سدریک دیگوری


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱:۳۳ دوشنبه ۲۸ خرداد ۱۳۹۷
آخرین ورود:
امروز ۳:۳۳:۱۸
از خواب بیدارم نکن!
گروه:
کاربران عضو
هافلپاف
ایفای نقش
مرگخوار
ناظر انجمن
پیام: 364
آفلاین
- خب، حالا بالشو داریم...و باید پرهاشو از توش در بیا...

جمله‌ی بلاتریکس هنوز به پایان نرسیده بود که بالش واق واق کردنش را از سر گرفت. با دور شدن از صاحبش نه تنها صدای آژیر گوش‌خراشش قطع نشده بود، بلکه بلندتر نیز به گوش می‌رسید.

صورت بلاتریکس کم کم رو به قرمزی می‌گرایید و چیزی نمانده بود از شدت خشم منفجر شود.
- یکی اینو خفه کنه! سرم ترکید!

مرگخواران هر یک با عجله جهت پیدا کردن راه حلی به بالش زل زدند که ناگهان تکه استخوانی از میان جمعیت پرتاب شد و به پهلوی آن برخورد کرد.

همگی با وحشت به مروپ که استخوان را انداخته بود نگاه کردند‌. می‌ترسیدند این کار بالش را عصبانی‌تر کند، اما ظاهرا اشتباه می‌کردند؛ در کمتر از ده ثانیه، کناره‌های بالش همچون دهانی باز شد و آن را بلعید. بلافاصله صدای پارس قطع شد و خرخری رضایتمند جای آن را گرفت.

- پس چرا وایسادین؟ زود باشین! بدویین پرهاشو دربیارین تا ساکته!

مرگخواران با فریاد بلاتریکس، بدون کوچک‌ترین توجهی به تام که سعی داشت پوست اضافه‌ی دستش را که استخوانش توسط مروپ فدا شده بود، در جیبش جا کند، به طرف بالش هجوم بردند.


فقط ارباب!
هستم...ولی خستم!

تصویر کوچک شده



پاسخ به: سالن تئاتر هاگزمید ویزادیشن
پیام زده شده در: ۱۲:۱۲:۰۹ یکشنبه ۲۷ مهر ۱۳۹۹
#86

هافلپاف، محفل ققنوس

گابریل تیت


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۰:۳۵:۴۶ چهارشنبه ۱۵ مرداد ۱۳۹۹
آخرین ورود:
۱۸:۳۹ پنجشنبه ۱۳ آذر ۱۳۹۹
از کتابخونه ی هافلپاف!):
گروه:
کاربران عضو
ایفای نقش
هافلپاف
محفل ققنوس
پیام: 452
آفلاین
بالشت سدریک همچنان داشت سر و صدا میکرد و مرگخواران با نگرانی به سدریک نگاه میکردن که هر لحظه خوابش سبکتر میشد.

بیبو بیبو بیبو...ویو ویو ویو ویو ویو...

-بالش رو چیکار کنیم؟
-یکی خاموشش کنهه!

با داد بلاتریکس ایزابلا به سمت بالشت حمله ور شد و مثل سگی وحشی بالش رو از زیر سر سدریک کشید!

گومپ!

صدای برخورد سر سدریک با زمین، باعث شد که کف سالن تئاتر رو به لرزه در بیاد.

-فکر کنم سرش شکسته باشه.

مرگخوارا به سدریک که بی هوش بر روی زمین افتاده بود نگاهی کردن و بعد به دستور بلاتریکس سدریک رو به کنار تام منتقل کردن.


ویرایش شده توسط گابریل تیت در تاریخ ۱۳۹۹/۷/۲۷ ۱۲:۲۲:۳۳
ویرایش شده توسط گابریل تیت در تاریخ ۱۳۹۹/۷/۲۷ ۱۲:۲۳:۰۲
ویرایش شده توسط گابریل تیت در تاریخ ۱۳۹۹/۷/۲۷ ۱۲:۲۶:۴۲
ویرایش شده توسط گابریل تیت در تاریخ ۱۳۹۹/۷/۲۷ ۱۲:۲۹:۳۰

only Hufflepuff


پاسخ به: سالن تئاتر هاگزمید ویزادیشن
پیام زده شده در: ۱۰:۵۵:۵۳ شنبه ۲۶ مهر ۱۳۹۹
#85

رکسان ویزلی


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۳:۱۳ پنجشنبه ۱۷ مرداد ۱۳۹۸
آخرین ورود:
۱۳:۱۷:۲۱ سه شنبه ۴ آذر ۱۳۹۹
از ش چندشم میشه!
گروه:
شناسه های بسته شده
پیام: 222
آفلاین
- من سر حالم! تازه بیدار شدم.

پنج دقیقه بعد

-

مرگخوارا نگاه های شیطانی به هم انداختن. چقدر خوب بود که میتونستن سر به سر بلاتریکس گذاشتن، به خواسته شون برسن. يه نفر باید می رفت و بالش رو از زیر سر سدریک بر ميداشت؛ یکی که خیلی با ظرافت کار میکرد. یکی که خیلی سریع بود...

- من ميگم تامو بفرستیم.
- تام بیهوشه، آگلانتاین.

این نگاه بلاتریکس که هیچ نشونه ای از پشیمونی توش دیده نميشد، نشون دهنده این بود که اگه هر چه زودتر یکی نجنبه، ممکنه همه شون به تام بپیوندن.

عده ای از مرگخوارا با هم به بالش نزدیک شدن؛ آروم آروم حرکت میکردن تا سدریک بیدار نشه. میدونستن بالش سدریک، بیشتر از جونش براش مهمه و اگه بیدار بشه، حتی يه پر هم از بالش گيرشون نمياد.
درست لحظه ای که فکر میکردن موفق شدن، صدای واق واق يه سگ، همه رو از جا پروند.

- سگ!
- اگه سگ و پیدا کنی، ميتوني بخوریش ایوا. فقط ساکتش کن!

ایوا نمیتونست يه همچين پیشنهاد وسوسه کننده ای رو رد کنه. سریع شروع به بو کشیدن کرد و چند دور دور مرگخوارا چرخید و بالاخره، به سدریک رسید... در واقع، به بالش سدریک!

- همينو کم داشتیم، بالش دزدگیر دار.

مرگخوارا با نگرانی به بالش سدریک نگاه میکردن که به طرز تهدید آمیزی واق واق میکرد. حالا باید چیکار میکردن؟ يه طوری بالش رو رام میکردن یا دوباره به موهای بلاتریکس رو میاوردن؟


رکسان خالی... خالی خالی! بدون ویزلی!

تصویر کوچک شده




پاسخ به: سالن تئاتر هاگزمید ویزادیشن
پیام زده شده در: ۲:۰۷:۱۷ چهارشنبه ۱۶ مهر ۱۳۹۹
#84

نیوت اسکمندر old


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۹:۳۲:۳۸ یکشنبه ۹ شهریور ۱۳۹۹
آخرین ورود:
۱۸:۵۷:۱۵ یکشنبه ۲۰ مهر ۱۳۹۹
از رنجی خسته ام که از آن من نیست !
گروه:
شناسه های بسته شده
پیام: 128
آفلاین
به نظر میومد اصلا موهای سیاه بلاتریکس به سفیدی نمی‌خورد که به دامبلدور بزنن.در خال فکر بودند که سدریک از راه رسید و بالشت خودش رو همراه خودش آورده بود .
نگاه ها به چهره خواب آلود سدریک روانه شد و حالت زامبی مانند به سدریک نزدیک شدند .سدریک ترسیده بود چون میخواستن دلیل زندگی اون ، عشقو ، زندگیشون ازش بگیرن.بچهذها میدونستن نباید سدریک بترسه پس حالا عادی گرفتن اما با افکاری شوم .سدریک که دید اوضاع به حال خودش برگشت رفت و کنار بقیه نشست . مرگخوارا خیلی عادی جلوه میدادنذ ولی غافل اینکه میخواستن سدریک بخوابه که بعد ناگهانی بالشت رو کش برن.ولی غافل ازین که سدریک سر حال بود و تازه بیدار شده بود


چه قلب ها که شکسته نشد از زبان های بریده !
و چه حرف ها زده نشد از ذهن های پریده!
و چه چشم ها که پر از کشتی های در اشک بود .
و چه دل ها گرفته نشد از کشتی های غرق شده.


تصویر کوچک شده
[img تصویر کوچک شده


پاسخ به: سالن تئاتر هاگزمید ویزادیشن
پیام زده شده در: ۹:۲۱:۲۸ سه شنبه ۱۵ مهر ۱۳۹۹
#83

هافلپاف، محفل ققنوس

گابریل تیت


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۰:۳۵:۴۶ چهارشنبه ۱۵ مرداد ۱۳۹۹
آخرین ورود:
۱۸:۳۹ پنجشنبه ۱۳ آذر ۱۳۹۹
از کتابخونه ی هافلپاف!):
گروه:
کاربران عضو
ایفای نقش
هافلپاف
محفل ققنوس
پیام: 452
آفلاین
مرگخوارا بهم نگاهی انداختن. کسی نمی دونست چجوری موهای بلاتریکس رو ازش بگیرن و برای دامبلدور بذارن؟

-چیه؟ چرا دارین منو نگاه میکنین؟

جوابی نیومد.

-با شماهام!

بازم جوابی نیودمد.

-خودم باید دست بکار شم؟

اما ایندفعه جوابی درکار بود.

-بلاتریکس...راستش ما به یه نتیجه ای رسیدیم!
-خب...
-خب چطوره یکی موهاشو فدا کنه؟

بلاتریکس دستی به موهایش کشید و نگاهی به مرگخوارا انداخت.

-کروشیو!

درست بود که دوگالیونی بلاتریکس یکم دیر افتاده بود اما بالاخره افتاده بود! و تام بیچاره که هر دفعه کروشیو های بلاتریکس بهش برخورد میکرد در کناری بی هوش افتاده بود.

-راه حل بعدی؟


ویرایش شده توسط گابریل تیت در تاریخ ۱۳۹۹/۷/۱۵ ۹:۵۸:۱۳

only Hufflepuff


پاسخ به: سالن تئاتر هاگزمید ویزادیشن
پیام زده شده در: ۲۳:۲۶:۰۰ دوشنبه ۱۴ مهر ۱۳۹۹
#82

مروپ گانت old


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۶:۲۸ شنبه ۲۷ مرداد ۱۳۹۷
آخرین ورود:
۰:۵۹ سه شنبه ۱۱ آذر ۱۳۹۹
از زیر سایه عزیز مامان
گروه:
شناسه های بسته شده
پیام: 407
آفلاین
خلاصه:

مرگخوارا و محفلیا قصد دارن توی سالن تئاتر هاگزمید نمایش "هری پاتر و لرد ولدمورت" رو اجرا کنن. فعلا نوبت اجرای مرگخواراست. از اونجایی که رئیس تئاتر گفته: "هرکس باید نقش خودشو ایفا کنه"، مرگخوارا دامبلدور و هری پاتر رو به اتاق گریم بردن تا طبق سلیقه لرد گریمشون کنن. حالا ریش دامبلدور رو زدن و پیش لرد آوردنش تا نظرشو بگه.

* * *


دامبلدور که بسیار افسرده به نظر می رسید به افق زل زده بود.

-آدم حسابی به نظر می رسد. زیادی آدم حسابی به نظر می رسد! اینگونه زودتر مورد اعتماد ملت قرار گرفته و جذب محفلی می کند. با ریشش بهتر بود. با ریشش کنید!

تام به ریش های بریده شده دامبلدور که ایوا مانند نودل در حال هورت کشیدنشان بود نگاهی انداخت.
-ارباب حس نمی کنین برای برگردوندن ریش ها یکمی دیر شده؟!
-
-چیز...نه چه دیر شدنی؟ اصلا مگه زمان در اراده شما تاثیری داره؟ همین الان می گم ظرف سه سوت ریش دامبلدور برگرده بیاد سر جاش ارباب!

اما تام و سایر مرگخواران به خوبی می دانستند که اینکار بیش از سه سوت زمان می برد پس به سرعت شورایی تشکیل دادند و با نگاه های خشونت آمیزی به ایوا، شروع به بحث و بررسی کردند.
-ریش از کجا بیاریم؟

نگاه همه به سمت گوینده جمله جلب شد. البته بیش از خود گوینده به موهایش جلب شد! ولی چگونه باید موهای بلاتریکس را از او می گرفتند و بجای ریش دامبلدور می چسباندند؟




پاسخ به: سالن تئاتر هاگزمید ویزادیشن
پیام زده شده در: ۲۱:۲۸:۱۲ دوشنبه ۱۰ شهریور ۱۳۹۹
#81

اسلیترین، مرگخواران

مگان راوستوک


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۳:۰۸:۰۸ شنبه ۲۰ اردیبهشت ۱۳۹۹
آخرین ورود:
۱۱:۲۲:۴۹ جمعه ۳۰ آبان ۱۳۹۹
از ظاهر خودم متنفر نیستم، چون می دونم زیباترینم
گروه:
کاربران عضو
اسلیترین
ایفای نقش
مرگخوار
پیام: 115
آفلاین
رابستن اصلا در کار گریم استعداد نداشت، به هیچ وجه. سعی می کرد کار خود را به درستی انجام دهد ولی گریم کردن از انچه که فکر می کرد هم سخت تر بود.
دلش می خواست حداقل برای خورده نشدن توسط ایوا این کار را خوب انجام دهد تا ایوا از او به عنوان ناهاری استفاده نکند. رابستن سعی داشت ریش های دامبلدور را درست برند ولی نمی توانست.
- خب، این سمت رو باید با زاویه ۱۰ درجه زدن کرده، این ور رو با زاویه ۲۵ درجه و این ور رو هم با ۹۰ درجه‌ تمام کردن شد.

رابستن دامبلدوری با ریش های کوتاه شده با درجات مختلف تحویل تئاتر داد.
- بفرمایید تمام کردن شد.
- رابستن خودت می فهمی اصلا چه کار کرده ای؟ این بود نتیجه ی اعتماد ما به شما؟ حالا بدهیمت به ایوا تا تو را بخورد؟
- نه ارباب تو رو به مرلین من رو به ایوا دادن نشه. من یه بچه کوچولو دارم که من بمیرم دیگه کسی رو داشتن نمی شه.
- ارباب! ارباب! من می تونم به جاش این کار رو انجام بدم؟ لطفاً! قول می دم حسابی ریش هاش رو سفت و دردناک شونه می زنم. لطفاً!
- بسیار خب بهت یک بار اعتماد می کنیم.

مگان به سرعت باد از سالن تئاتر بیرون رفت و چند دقیقه بعد با کلی جعبه ی نقره ای رنگی که از خانه ریدل ها با خود برای احتیاط اورده بود برگشت.
- ارباب من حاضرم.
- خیلی خب فقط یادت باشد به شرطی که ریش هایش را دردناک شانه بزنی اجازه ی این کار را به شما دادیم. حال برو ببینیم چه می کنی.
............
داخل اتاق گریم:
مگان به سرعت در جعبه ها را باز کرد. در هر جعبه مدل های مختلفی از قیچی و لوازم ارایش دیده می شد. مگان یکی از ان شانه ها و شامپو های مخصوص ریش ها را درآورد و به ریش دامبلدور زد.
صدای داد دامبلدور به بیرون اتاق می رسید.
- اخ باباجان ترو به مرلین نکش. اخخخ.

صدای اعتراض شپش های دامبلدور هم به گوش می رسید که دلشان نمی خواست به بیرون از ریش منتقل شوند ولی موقع بیرون امدن از ریش با نگاه های وسوسه انگیز به مو های مگان نگاه می کردند.
- هی، خانم ولمون کن! واو چه مو هایی

مگان به مدت یک ساعت فقط ریش های دامبلدور را شست و شانه زد و تازه شروع به کوتاه کردن ریش دامبلدور کرد.
- خیله خب. پیرمرد بگو ببینم تو چطور تا الان این وضع رو تحمل می کردی؟ بزنم همینجا با همین قیچی کچلت کنم؟
- باباجان. من هم می دان که تو مهربانی. تو رو به مرلین بزرگ این ریش های ما را نزن.
- نمی شود.

مگان با جدیت بیشتری به کوتاه کردن ریش های دامبلدور ادامه داد. دامبلدور فریاد هایی از سر ناراحتی می کشید که به بیرون منتقل می شد.
- اه ریش های زیبایم. اه. اسمان خون بگریید که دیگر ریش هایم مرده اند.
- تو الان شاه لیر رو عوض کردی؟
- چی؟ بله من کردم.
.......
بیرون از اتاق گریم.

ولدمورت بسیار خوشحال بود از اینکه مگان داشت دامبلدور را اذیت می کرد و صدا های داد و فریادش را می شنید. چند دقیقه بعد مگان به همراه دامبلدوری که از لولو به هلو تبدیل شده بود برگشت و پسری نوجوان را هم کنار خود اورده بود.

- ارباب جایزه خوب کوتاه کردنم این پاتر بود که از توی این ریش بیرون اوردم.


Im not just a witch that was put in slytherin. They were always jelous to me but the know im better that them. Im the future of slytherin

تصویر کوچک شده


تصویر کوچک شده

هالوینتون ترسناک تر از همیشه و پر از ترس و سیاهی.
هالوین مبارک


پاسخ به: سالن تئاتر هاگزمید ویزادیشن
پیام زده شده در: ۵:۳۴:۳۰ سه شنبه ۴ شهریور ۱۳۹۹
#80

ریونکلاو، مرگخواران

تام جاگسن


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۹:۴۱ سه شنبه ۶ فروردین ۱۳۹۸
آخرین ورود:
امروز ۵:۰۲:۳۶
از تسترال جماعت فقط تفش به ما رسید.
گروه:
ریونکلاو
کاربران عضو
ایفای نقش
مرگخوار
ناظر انجمن
گردانندگان سایت
مترجم
پیام: 521
آفلاین
لردسیاه به عمرش تئاتر کارگردانی نکرده بود و آگاهی‌ای از شرایط یک اجرا نداشت؛ اما مگر میشد هنری بر روی زمین باشد و لرد تاریکی‌ها آن را از بر نباشد؟ جواب خودش قطعاً نه بود!
پس بادی به غبغب انداخت و درحالی که زیر چشمی دامبلدور را می‌پائید رو به رئیس تئاتر کرد.
- قصد داریم تا کارمان را با گریم شروع کنیم.
- بسیار هم عالی. بازیگرهایی که می‌خواید رو به همراه گریمورتون بگین تا به سمت اتاق گریم راهنمایی‌تون کنم.

لرد نگاهی به افراد درون سالن انداخت. بازیگرهایش مشخص بودند؛ مطمئناً قصد داشت تا در طول اجرا تمام کارهایی که در چارچوب نگاه رئیس تئاتر مجاز می‌آیند را برای زجر دادن دامبلدور و هری پاتر انجام دهد.
اما مسئله‌ای که اکنون مهم بود، گریمور بود.

- وایسا! قول میدم فقط یه گاز! فضاییا خوشمزه باید باشن.
- ولم کردن شو! من خوردنی نیستم.

و لرد فرد موردنظرش را یافت! با انتخاب رابستن هم گریمورش را انتخاب می‌کرد و هم از دست الکساندرای گشنه و همه‌چیزخوار نجاتش می‌داد.
- ایوا! لحظه‌ای دندان بر...

لرد با خود فکر کرد اگر بگوید دندان بر جگر بگذار، بعید نیست الکساندرا جگر خود را هم بخورد! پس اولین شیء محکمی که به چشمش خورد را برداشت و به سمتش پرتاب کرد.
- دندان بر این تیرآهن 14 بگذار تا ما برگردیم. کسی از مرگخوارانمان هم نخور.

سپس رو به رئیس تئاتر کرد.
- ما انتخاب هایمان را کردیم. آن ریشو و آن زخم‌کله را به عنوان بازیگر و این مرگخوارمان را هم به عنوان گریمور می‌خواهیم.

"درون اتاق گریم"

- دامبلدور نمایش ما ریش ندارد. همین که گفتیم.
- باباجان تو می‌دونی من چه زجری کشیدم تا این ریش‌ها به اینجا رسیدن؟ از پشمک‌فروشی نیوردم که اینجوری بدم بره که.

لرد می‌دانست دامبلدور برای در آوردن ریش‌هایش چه سختی‌هایی داشته؛ و دقیقاً به همین دلیل هم سعی بر زدنشان و از بین بردن نتایج زحمات دامبلدور داشت.

دقایق و شاید ساعاتی سخت برای دامبلدور و هری در جدال با ولدمورت در اتاق گریم در پیش بود!


آروم آقا! دست و پام ریخت!




پاسخ به: سالن تئاتر هاگزمید ویزادیشن
پیام زده شده در: ۱:۳۰:۰۴ شنبه ۳ خرداد ۱۳۹۹
#79

مروپ گانت old


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۶:۲۸ شنبه ۲۷ مرداد ۱۳۹۷
آخرین ورود:
۰:۵۹ سه شنبه ۱۱ آذر ۱۳۹۹
از زیر سایه عزیز مامان
گروه:
شناسه های بسته شده
پیام: 407
آفلاین
-هنوز نمیشه بیام بیرون پروفسور دامبلدور؟
-نه هری. هنوز دارند دنبالت می گردن!

هری که سرش را از لا به لای ریش های دامبلدور بیرون آورده بود آهی کشید.
-اگر پدر و مادر داشتم هیچ وقت برای شرکت توی نمایش تحت تعقیب قرارم نمی دادن؛ از اون مهم تر هیچ وقت یه شپش بهم گیر نمی داد که بیا با هم گرگم به هوا بازی کنیم!

دامبلدور ریشش را خاراند.
-بهتر شد پسرم؟
-نه پروفسور فقط یکم قلقلکش دادین.
-اوه پسرم. تام و مادرش دارن میان اینور. پنهان شو!

لرد با بی حوصلگی رو به مادرش کرد.
-خیر مادر...ما به بالای سالن نمی رویم. ما اربابی هستیم قدر قدرت و از همینجا هم می توانیم کله زخمی را پیدا کنیم. فقط کافیست کمی تمرکز نماییم.

شپش که حوصله اش از هم بازی نشدن هری پاتر با خودش سر رفته بود با لگدی او را به بیرون از ریش ها پرتاب کرد و پسر برگزیده درست جلوی پای لرد سیاه بر زمین افتاد.

-دیدین گفتیم مادر؟ قدری تمرکز نمودیم و به راحتی کله زخمی را پیدا کردیم. حالا می توانیم به دیگر تدارکات تئاترمان بپردازیم.









شما می ‌توانید مطالب را بخوانید
شما نمی توانید عنوان جدید باز کنید
شما نمی توانید به عنوان‌ها پاسخ دهید
شما نمی توانید پیام‌های خودتان را ویرایش کنید
شما نمی توانید پیام‌های خودتان را حذف کنید
شما نمی توانید نظر سنجی اضافه کنید
شما نمی توانید در نظر سنجی ها شرکت کنید
شما نمی توانید فایل‌ها را به پیام خود پیوست کنید
شما نمی توانید پیام بدون نیاز به تایید بزنید
شما نمی توانید از نوع تاپیک استفاده کنید.
شما نمی توانید از HTML در نوشته های خود استفاده کنید
شما نمی توانید امضای خود را فعال/غیر فعال کنید
شما نمی توانید صفحه pdf بسازید.
شما نمی توانید پرینت بگیرید.

[جستجوی پیشرفته]


هرگونه نسخه برداری از محتوای این سایت تنها با ذکر نام «جادوگران» مجاز است. ۱۳۹۹-۱۳۸۲
جادوگران اولین وبسایت فارسی زبان هواداران داستان های شگفت انگیز هری پاتر است. به عنوان نخستین خاستگاه ایرانی ایفای نقش مبتنی بر نمایشنامه نویسی با محوریت یک اثر داستانی در فضای مجازی، پرورش و به ارمغان آوردن آمیزه ای از هنر و ادبیات برجسته ترین دستاورد ما می باشد.