هری پاتر نخستین مرجع فارسی زبان داستان های شگفت انگیز هری پاتر

هری پاتر نسخه موبایل


در حال دیدن این عنوان:   1 کاربر مهمان





پاسخ به: دژ مرگ(شکنجه گاه جادوگران سفید)
پیام زده شده در: ۸:۰۳:۲۶ چهارشنبه ۱۳ اسفند ۱۳۹۹

ریونکلاو

مارکوس فنویک


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۸:۳۷ سه شنبه ۲۸ مرداد ۱۳۹۹
آخرین ورود:
۱۱:۰۴:۴۱ سه شنبه ۲۱ اردیبهشت ۱۴۰۰
از صومعه ی سند رینگ رومانی
گروه:
کاربران عضو
ریونکلاو
ایفای نقش
پیام: 105
آفلاین
- اگه لازم بود دماغش رو دوباره بشکن، ولی زود وارد جسم این پیری شو... وگرنه خشم ما گریبانگیرت می شود!
- لرد آخه نمیشه پیر مرد گناه داره.
-تو غلط میکنی با هم جد و آبادت که با ما راحت حرف میزنی.

لرد با نهایت خونسردی بینی روح را میگیرد و چند چک و لگد مهمانش میکند.

-ارباب غلط کردم نزن!
-ادبت میکنم ای ملعون!
-عه ارباب مثلا من روحم ها نباید بتونین منو بزنین.
-عه و زهر مار!
-ارباب با من بودن! فش فش!
-نه نگینی عزیزمان تو راحت بغل خودت بخواب!
-بلاتریکس!

همه ی مرگخوارا با هم گفتند: بله

-مرض!
-بلاتریکس!
-بله ارباب بنده اینجام!
-بگو مارکوس بیاد این رو تا ته تو این پیری فرو کند.
-بله ارباب من اینجام
- مرض ترسیدیم! دندانهایت کدوم گورند!
-ارباب آخرین بار تو آکادمی هنری لندن منو دامبلدور تا میخوردم زد!
-خب مارخوس سیخوس باسیخوس بین سسوخ رو در سامبلدور! عه رودولف شعر گفتیم اینو بنویس در سر در اینجا بکوبانیم!
-چشم ارباب!

مارکوس پای روح رو گرفت و کشون کششون برد دهن دامبلدور رو باز کرد روح دامبلدور رو در آورد و روح محفلی رو داخلش گذاشت.

- عه ارباب چرا به فکر ما نرسید روحو از حلقوم دامبلدور بدیم داخل؟
- چون دور من را یک عده احمق گرفته اند!
-بفرمایید این خدمت شما ارباب!
-برو مارکوس ما رو مسخره نکن!
-رودولف بیا اینو یه گوشمالی بده درست بشه لامصب!
- من برم ؟
-گمشو!
-عه روح پیری رو نبر!


Mr. Markooce Fnoeek
شاید فقط جایی تو و من باشیمو زمین زیر پاهامون!
تصویر کوچک شده


پاسخ به: دژ مرگ(شکنجه گاه جادوگران سفید)
پیام زده شده در: ۲۳:۰۷:۱۷ سه شنبه ۱۲ اسفند ۱۳۹۹

اسلیترین، مرگخواران

لرد ولدمورت


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۴:۳۹ سه شنبه ۸ آبان ۱۳۸۶
آخرین ورود:
دیروز ۲۲:۵۴:۵۰
از ما گفتن...
گروه:
کاربران عضو
اسلیترین
ناظر انجمن
مرگخوار
ایفای نقش
پیام: 6361
آفلاین
خلاصه:

مرگخوارا روحی رو دستگیر کردن و باید اونو شکنجه کنن. ولی شکنجه کردن روح کار ساده‌ای نیست! باید روح رو وارد بدن خودشون کنن و به تناسب شخصی که روح وارد بدنش شده شکنجه کننش.
روح یکی یکی وارد بدن مرگخوارا می شه، تا اینکه موفق می‌شه از دستشون فرار کنه و به محفل بره. مرگخوارا و لرد به محفل می رن که روحشون رو پس بگیرن. دامبلدور هم اجازه می ده که وارد بشن.
روح می خواد وارد جسم دامبلدور بشه... ولی دماغ دامبلدور مانع این کاره!

.............................

الکساندرا ایوانوا، مرگخوار کج و کوله لرد سیاه، در فاصله بسیار کمی از دامبلدور ایستاده بود. صورتش تقریبا به صورت دامبلدور چسبیده بود و نگاهش از آن فاصله نزدیک، روی بینی شکسته او ثابت مانده بود.
-ارباب... بخورمش؟

لرد سیاه نگاه منزجر شده ای به ایوا انداخت.
-حالمان را به هم نزن ایوا! چقدر تو میکروب و آلوده و هپلی می باشی.

با شنیدن این سه کلمه، یکی دیگر از مرگخواران دچار لرزش شدیدی شد و بعد از فریادی بلند روی ایوا پرید!

لرد سرش را به نشانه افسوس تکان داد.
-گابریل... بسه... وایتکس زیاد نریز... می ترسیم سفید شود. با اسکاچ آخه؟... ایوایمان سابیده شد.

دامبلدور قصد داشت با گفتن جمله " حتی یکی از فرزندان تاریکی هم عادی نیست" لرد سیاه را به سخره بگیرد، ولی واق واق های روزانه سیریوس و زوزه های شبانه ریموس و ویزلی های متعدد و قد و نیم قد، ماندانگاس دزد و آرتور گلابی را به خاطر آورده و سکوت کرد.

لرد سیاه، روح را گرفت و به سمت دامبلدور هل داد.

روح داشت اعتراض می کرد که اصولا نباید کسی بتواند او را بگیرد و هل بدهد که لرد سیاه تهدید کرد!
- اگه لازم بود دماغش رو دوباره بشکن، ولی زود وارد جسم این پیری شو... وگرنه خشم ما گریبانگیرت می شه.




پاسخ به: دژ مرگ(شکنجه گاه جادوگران سفید)
پیام زده شده در: ۱:۵۵ یکشنبه ۴ آبان ۱۳۹۹

اسلیترین، مرگخواران

پروفسور بینز


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۲۰:۲۳ چهارشنبه ۶ تیر ۱۳۹۷
آخرین ورود:
۲۳:۳۷:۲۶ دوشنبه ۶ اردیبهشت ۱۴۰۰
از توی دیوار
گروه:
کاربران عضو
اسلیترین
ایفای نقش
مرگخوار
پیام: 59
آفلاین
مروپ نگاهی به سمت روح درمانده و از همه جا رانده انداخت. چشمکی به او زد و گفت:
- حالا گوجه سبز مامان، نمی خوای یکم به این روح بیچاره کمک کنی؟
- نخیر! ما اصلا توانایی کمک به کسی رو نداریم. ما فقط تهش می تونیم امر و نهی بکنیم!
- ببینش آخه... .

مروپ صورت روح را گرفت و لب و لوچه ی او را فشرد تا حالتی مظلومانه به قیافه او دهد. روح گفت:
- بابا شما نباید بتونین به من دست بزنین! اِی خدااااا!
- هیس. چیزی نگو. نمی خوای توت فرنگی مامان کمکت کنه؟
- چرا! ولی آخه یه روحی گفتن، آدمی گفتن.

روح افسرده تر از قبل، خودش را به دست تقدیر سپرد و منتظر شد تا ببیند دست تقدیر چگونه با او برخورد خواهد کرد.

- داشتم می گفتم قند عسل مامان. ببین چقده نانازه! اینطوری نگاش نکن. دلش صافه.
- نه بابا! اونورش دیواره سر همون صاف دیده میشه.
- با شما نبودیم!

مادر ارباب نگاهی به مرگخواری که بی موقع دهانش را باز کرده بود، انداخت و باعث شد که وی بر خودش لعنت بفرستد بابت این دهان بی موقع. لرد سیاه کمی نرم تر شده بود و به نظر می رسید که می خواهد راز هایش را با روح در میان بگذارد.
- خب... . اولین راهش اینه که بسیار پر ابهت بشی. مثل ما! از همین ابهت خودت کرک و پرت میریزه! دماغتم روش!
- ولی من این همه ریش و پشم دارم. نمی خوام که اینا بریزن! پس کی اینقدر گرم و نرم باشه و بغل کنه همه رو!

روح یواش یواش صبرش داشت لبریز می شد. او هر لحظه امکان داشت به یکی از افراد حاضر در آن جا حمله کرده و او را تصرف کند و اهمیتی نداشت که آن فرد، چه کسی باشد!




پاسخ به: دژ مرگ(شکنجه گاه جادوگران سفید)
پیام زده شده در: ۱۹:۵۶ یکشنبه ۲۹ تیر ۱۳۹۹

اسلیترین، ویزنگاموت، مرگخواران

بلاتریکس لسترنج


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۲۲:۰۵ سه شنبه ۱۸ مهر ۱۳۹۶
آخرین ورود:
دیروز ۱۵:۳۹:۴۳
از زير سايه لرد سياه
گروه:
مرگخوار
ناظر انجمن
ایفای نقش
اسلیترین
کاربران عضو
پیام: 730
آفلاین

-اصلا! اصلا فکرشم نکن از مامانِ آجیل پر مغز مامان سو‌استفاده کنی. به هیچ عنوان‌!

با این حرف مروپ، تیر روح به سنگ خورد. دردش گرفت و آخ گویان کمانه کرد، بازگشت و فرو رفت در دماغ دامبلدور.

-آخ! بیا! اینم دستمزد این همه خوب بودن... این همه سفیدی کردن! هی راه راست پیشه کردم و هی همه رو به زور بردم راه راست. ولی باز این تیر صاف رفت تو دماغ من! نرفت تو چشم تام‌ها! رفت تو دماغ من! آدم‌ بد‌ها همیشه خوش شانسن... اما مهم نیست. من ایمان دارم که تهش سفیدی پیروزه!

دامبلدور زیادی احساساتی شده بود!

-بیا! ببین... این پیرمرد‌هم بی مادره... من روح هم بی مادره... ببین چقدر غصه تو دلش بود... می‌بینی؟ اون وقت شما هی این مهر مادری رو از من دریغ کن و راز کنده شدن دماغ پسرت رو نگو بهم! عیب نداره... من رو که دنیا زده، شما هم بزن!

روح موش مردگی زیادی از خود درآورد. اما دز این میان دنیا که هرچقدر فکر کرد یادش نیامد کی این روح را زده بود، پس گردنی نثارش کرد که آش نخورده و دهن سوخته نشود لااقل!

-آخ! بابا من روحم! همه چیز از من عبور می‌کنه! چجوری من رو زدین آخه؟!

روح بسیار درمانگاه می‌نمود و گویا دل مهر مادری مروپ کمی به حال او سوخته بود!


I was and am the Dark Lord's most loyal servant
I learned the Dark Arts from him


پاسخ به: دژ مرگ(شکنجه گاه جادوگران سفید)
پیام زده شده در: ۱۳:۳۲ یکشنبه ۲۹ تیر ۱۳۹۹

مروپ گانت


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۶:۲۸ شنبه ۲۷ مرداد ۱۳۹۷
آخرین ورود:
۲:۲۵:۵۰ جمعه ۱۷ اردیبهشت ۱۴۰۰
از زیر سایه عزیز مامان
گروه:
کاربران عضو
ایفای نقش
پیام: 409
آفلاین
-ما مشورت های گرانمایه مان را به یک روح سرگردان و یک پیرمرد ریش دراز ارائه نمی نماییم.

روح نگاهی به دامبلدور انداخت که با تمام تلاشش در حال کندن دماغش بود اما تلاش هایش هر بار ناکام می ماند.
-حالا نمیشه حداقل یه توضیح بدین که خودتون چطوری بی دماغ شدین؟

لرد نگاهی خشن نثار روح کرد.
-ما عادت نداریم اسرار ابهت خود را در اختیار نااهلان بگذاریم!
-مامان قربون ابهتش بره.

مروپ که معلوم نبود با شنیدن کلمه "ابهت" از کجا سر رسیده بود شروع به قربون صدقه رفتن پسرش کرد.

روح با خودش فکر کرد که شاید بتواند از طریق مروپ متوجه اسرار بی دماغ شدن لرد شود و با استفاده از این اسرار، دماغ دامبلدور را کنده و در وجودش حلول کند.

اما چگونه می توانست مروپ را راضی کند تا اسرار پسرش را فاش کند؟



پاسخ به: دژ مرگ(شکنجه گاه جادوگران سفید)
پیام زده شده در: ۱۷:۲۲ چهارشنبه ۲۳ بهمن ۱۳۹۸

تام ریدل


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۸:۰۸ دوشنبه ۶ آبان ۱۳۹۸
آخرین ورود:
۱۸:۰۸ یکشنبه ۱۴ اردیبهشت ۱۳۹۹
از این گور به اون گور!
گروه:
کاربران عضو
پیام: 12
آفلاین
-الان دماغم رو در میارم باباجان!

دامبلدور همراه با اشک هایی که از گونه اش سرازیر میشد این حرف را زد و لبخند شیطانی روح را ندید.

-...
-...
-چرا دماغتو برنمیداری پس؟!

دامبلدور داشت سعی اش را میکرد، اما مشکلی وجود داشت!
-باباجان میخوام ولی نمیشه!

روح زیرلب غرولندی کرد و به سمت لرد حرکت کرد تا در او حلول کند.

-نه باباجان صبر کن! اونجا سیاهیه! اگه بری اونجا دچار خشم میشی، دچار تیرگی میشی، بهت لطمه وارد میشه و دیگه هیچوقت اون روح قبلی نمیشی!

روح تهدیدهای دامبلدور را جدی گرفت و به سمت او برگشت. او نمیدانست چه عشق و حالی را در مقام اربابیت مرگخواران از دست داده است.

-ببین باباجان، ما باید از یه فردی که تجربه داره کمک بگیریم و باهاش مشورت کنیم، یه فردی که قبلا اینکارو انجام داده و دماغ...
-اوناهاش!

روح با خوشحالی لرد را به عنوان همان فرد با تجربه در حوضه ی بی دماغی نشان داد.



پاسخ به: دژ مرگ(شکنجه گاه جادوگران سفید)
پیام زده شده در: ۱:۰۴ چهارشنبه ۹ بهمن ۱۳۹۸

مروپ گانت


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۶:۲۸ شنبه ۲۷ مرداد ۱۳۹۷
آخرین ورود:
۲:۲۵:۵۰ جمعه ۱۷ اردیبهشت ۱۴۰۰
از زیر سایه عزیز مامان
گروه:
کاربران عضو
ایفای نقش
پیام: 409
آفلاین
شیرجه بلند بود. بسیار بلند! بلندی شیرجه باعث شد که روح، دامبلدور را پشت سر گذاشته و محکم به دیوار پشت سر او برخورد کند و از صد جا تکه تکه شود تا دیگر به روح پسر مردم نگوید: "روحی تکه تکه شده و آسیب دیده و تغییر شکل یافته و کلا بدبخت و بیچاره شده."
-آخخخخ! این دیگه چه شانسیه!من روحم...روح! طبیعتا نباید به جسمی برخورد کنم، باید از درونش رد بشم.

اما روح، روحی نبود که با این بادها بلرزد! دوباره از جا برخاست. تکه هایش را بهم چسب نواری زد. محاسبات دقیقی انجام داد و دوباره به سمت دامبلدور شیرجه زد.

شترررررق

-آخخخخخخ!

اما با دماغ از صد جا شکسته و ترک خورده او مواجه شد که مانند سپری از صورتش محافظت می کرد.
-آقای دامبلدور...میشه یه لحظه دماغتونو بردارین بتونم در جسمتون حلول کنم؟
-چیکار کنم بابا جان؟! این دماغ که همینجوری کاشته نشده...کلی آب و کود بهش دادم و در دمای مناسب نگه ش داشتم تا تونستم رشدش بدم. این شکستگی وسطشم سیزده بدر پارسال در اثر بی مسئولیتی یه سری انسان های بی توجه به محیط زیست اتفاق افتاد که می خواستن با دماغم آتیش روشن کنند.
-این تن بمیره یعنی هیچ راهی نیست؟ پس اعتماد بین تمدن ها چی میشه؟ عشق؟ محبت؟ احسان؟ دوستی؟

روح می دانست که چگونه دامبلدور را خام کند. در چشمان دامبلدور اشکی حلقه زد‌.


ویرایش شده توسط مروپ گانت در تاریخ ۱۳۹۸/۱۱/۹ ۱:۰۷:۱۹


پاسخ به: دژ مرگ(شکنجه گاه جادوگران سفید)
پیام زده شده در: ۲۳:۵۳ سه شنبه ۸ بهمن ۱۳۹۸

اسلیترین، مرگخواران

لرد ولدمورت


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۴:۳۹ سه شنبه ۸ آبان ۱۳۸۶
آخرین ورود:
دیروز ۲۲:۵۴:۵۰
از ما گفتن...
گروه:
کاربران عضو
اسلیترین
ناظر انجمن
مرگخوار
ایفای نقش
پیام: 6361
آفلاین
خلاصه:

مرگخوارا روحی رو دستگیر کردن و باید اونو شکنجه کنن. ولی شکنجه کردن روح کار ساده‌ای نیست! باید روح رو وارد بدن خودشون کنن و به تناسب شخصی که روح وارد بدنش شده شکنجه کننش.
روح یکی یکی وارد بدن مرگخوارا می شه، تا اینکه موفق می‌شه از دستشون فرار کنه و به محفل بره. مرگخوارا و لرد به محفل می رن که روحشون رو پس بگیرن. دامبلدور هم اجازه می ده که وارد بشن.
مرگخوارا سرگرم جستجو برای پیدا کردن روح هستن که لرد سیاه و دامبلدور توجه روح رو به خودشون جلب می کنن.

..........................

روح نگاهی به لرد سیاه انداخت.

درونش را می دید! روح داشت...البته نه بصورت کامل. روحی تکه تکه شده و آسیب دیده و تغییر شکل یافته و کلا بدبخت و بیچاره شده!

-این که خودش شکنجه شده اس! معلوم نیست اگه برم توش چه بلایی سرم بیاد...اینو نمی خوام. اون یکیو امتحان می کنم!

دامبلدور بسیار گرم و نرم به نظر می رسید. روحش پیر و فرسوده بود و از چند نقطه دچار شکستگی شده بود، ولی حداقل هنوز یکپارچه بود.
-خوبه...اونجا می شه کلی تفریح کرد. رهبر یه گروه هم که هست. چی از این بهتر؟


روح تصمیمش را گرفت. دورخیز کرد و شیرجه ای بلند به سمت دامبلدور زد!




پاسخ به: دژ مرگ(شکنجه گاه جادوگران سفید)
پیام زده شده در: ۱۳:۳۵ سه شنبه ۱۰ دی ۱۳۹۸

ربکا لاک‌وود


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۵:۲۷ چهارشنبه ۲۴ مهر ۱۳۹۸
آخرین ورود:
۹:۵۸:۳۲ شنبه ۱۱ اردیبهشت ۱۴۰۰
از هرجایی که تاریکه!
گروه:
شناسه های بسته شده
پیام: 315
آفلاین
روح نگاهی به صندلی دامبلدور انداخت. چوبش صندلی دامبلدرو نرم تر بود و او راحت تر وارد آن میشد.
پس خیلی سریع وارد شد!

-وای! چرا صندلی تکون میخوره؟ فرزندانم... کمک...
-پروفسور!

همه محفلی ها به سمت دامبلدور دویدند تا او را از این مخمصه نجات دهند. حتی اسنیپ هم رفت تا کمک کند ولی وقتی نگاه خشمگین لرد را دید پشیمان شد.
-تو مرگخوار مایی!
-اوه... هنوز فکر میکنم جاسوستونم!

بعد لرد با دیدن دامبلدور، سریع از جایش بلند شد.
او لردی دانا بود و سریع میفهمید که کاسه ای زیر نیم کاسه است!

-آفرین ارباب!
-آفرین!
-گفتیم فریاد نزن ربکا!
-چشم.

آن طرف دامبلدور هم برای چشم و هم چشمی، ایستاد. به لرد نگاه کرد و تا میتوانست از محفلی ها خواست تا برایش دست بزنند.
-ممنونم! ممنونم!
-

روح عصبانی شد و این بار، میخواست در ردای این دو سرپرست گروه ها برود و انتقام بگیرد.
تا اینجا که آنها از او انتقام گرفتند!


My Dark Great Lord
Fille française
♡Only Raven♡


پاسخ به: دژ مرگ(شکنجه گاه جادوگران سفید)
پیام زده شده در: ۱۶:۵۴ یکشنبه ۱۷ آذر ۱۳۹۸

اسلیترین، مرگخواران

پروفسور بینز


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۲۰:۲۳ چهارشنبه ۶ تیر ۱۳۹۷
آخرین ورود:
۲۳:۳۷:۲۶ دوشنبه ۶ اردیبهشت ۱۴۰۰
از توی دیوار
گروه:
کاربران عضو
اسلیترین
ایفای نقش
مرگخوار
پیام: 59
آفلاین
لرد سیاه نگاه تحقیر آمیزی به مرگ انداخت و گفت:
- ما تا حالا هفت هشت بار مرگ رو شکست دادیم و یه عالمه جان پیچ درست کردیم. زودباش به عضویت گروه ما در بیا تا بیشتر از پیش بتونیم کنترلت کنیم!

مرگ نگاهی به لرد انداخت و با پوزخندی جواب داد:
- برو بابا! مثل اینکه نفهمیدی من مرگ هستم! خودم بهت اجازه دادم که اینقدر ملاقاتت با من رو عقب بندازی و هی جان پیچ درست کنی! بعله!
- اگه به زبون خوش نیای، میدیم مرگخوارانمون بندازنت تو گونی و ببرنت زیر سایه مون اونجا بخورنت! ما واسه همچین وقتی اسم یارانمون رو گذاشتیم مرگخوار. بعله! ما اربابی هستیم بسیار آینده نگر!

مرگخواران مذکور با اینکه چندان از برنامه ای که اربابشان برایشان ریخته بود، خوششان نیامده بود، ولی سعی کردند با مصمم ترین و جدی ترین چهره هایی که می توانستند با آن ترس را پنهان کنند، به مرگ خیره شوند. دامبلدور که مشاجره بین لرد و مرگ را دید، باز جلوتر آمد و گفت:
- فرزندم... مرگ عزیزم... من زمانی صاحبت بودم. سنگ زندگی مجدد رو که از خونه ریدل ها فِر داده بودم، چوبدستی رو هم گلرت داده بود و شنل جیمز رو هم بلند کرده بودم خودم. بیا به آغوش من. به تام گوش نده! من بهت اعتماد کامل دارم.

مرگ با دیدن وضعیت مرگخوار ها و محفلی ها، جان نداشته خودش را در خطر دید. از یک طرف احتمال خورده شدن توسط مرگخواران و از طرف دیگر احتمال در آغوش گرفته شدن بوسیله پیرمردی معلوم الحال، سبک زندگی خطرناک و ترسناکش را بشدت دچار تزلزل می کرد. به همین دلیل صلاح را بر رفتن از آن مکان دید. تکه کاغذی را توی جیب ردای پاره اش به گونه ای که دیگران نبینند، گذاشت و با حالتی متعجب گفت:
- همین الان برام فکس رسید و باید برم یکی دو نفر رو قبض روح بکنم! شما اجالتا بگردین دنبال این روحه تا ببینیم بعدا چی میشه. خبری شد اس بدین! فعلا!

مرگ این را گفت و زد به چاک. لرد از اینکه نتوانسته بود مرگ را به خدمت بگیرد و دامبلدور از اینکه نتوانسته بود مرگ را در آغوش پر مهر و اعتمادش بگیرد، ناراحت شده بودند. به همین دلیل هر دو بر روی صندلی ای نشستند و به افق خیره شدند. روح نیز از این فرصت پیش آمده استفاده کرد و برای اینکه بتواند انتقامش را از آن دو نفر بگیرد، وارد صندلی هایشان شد تا بتواند با شکستنشان، تلافی کوچکی از همه شکنجه ها و بلاهایی که سرش آورده بودند، بکند.









شما می ‌توانید مطالب را بخوانید
شما نمی توانید عنوان جدید باز کنید
شما نمی توانید به عنوان‌ها پاسخ دهید
شما نمی توانید پیام‌های خودتان را ویرایش کنید
شما نمی توانید پیام‌های خودتان را حذف کنید
شما نمی توانید نظر سنجی اضافه کنید
شما نمی توانید در نظر سنجی ها شرکت کنید
شما نمی توانید فایل‌ها را به پیام خود پیوست کنید
شما نمی توانید پیام بدون نیاز به تایید بزنید
شما نمی توانید از نوع تاپیک استفاده کنید.
شما نمی توانید از HTML در نوشته های خود استفاده کنید
شما نمی توانید امضای خود را فعال/غیر فعال کنید
شما نمی توانید صفحه pdf بسازید.
شما نمی توانید پرینت بگیرید.

[جستجوی پیشرفته]


هرگونه نسخه برداری از محتوای این سایت تنها با ذکر نام «جادوگران» مجاز است. ۱۳۹۹-۱۳۸۲
جادوگران اولین وبسایت فارسی زبان هواداران داستان های شگفت انگیز هری پاتر است. به عنوان نخستین خاستگاه ایرانی ایفای نقش مبتنی بر نمایشنامه نویسی با محوریت یک اثر داستانی در فضای مجازی، پرورش و به ارمغان آوردن آمیزه ای از هنر و ادبیات برجسته ترین دستاورد ما می باشد.