هری پاتر نخستین مرجع فارسی زبان داستان های شگفت انگیز هری پاتر

هری پاتر نسخه موبایل


در حال دیدن این عنوان:   1 کاربر مهمان





پاسخ به: موزه جادو و تاریخ جادوگری
پیام زده شده در: ۱۰:۴۵:۴۰ سه شنبه ۲۷ آبان ۱۳۹۹

هافلپاف، محفل ققنوس

گابریل تیت


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۰:۳۵:۴۶ چهارشنبه ۱۵ مرداد ۱۳۹۹
آخرین ورود:
امروز ۱۶:۱۹:۳۱
از کتابخونه ی هافلپاف$_$
گروه:
کاربران عضو
ایفای نقش
هافلپاف
محفل ققنوس
پیام: 445
آفلاین

مدتی منتظر موند اما حتی جدی در اطراف موزه اش پرواز نکرد. با ناراحتی آهی سر داد به دفتر خودش برگشت.

-ای پودر قلب!ای گنجینه ی من! مردم فکر میکنن من حراجستون راه انداختم! فکر میکنن جنس دست دوم میخرم! ولی نمیدونن من به خاطر تو...خود تو، چه زحماتی کشیدم.

در همین حال که مدیر موزه در دفترش با پور قلب مرد نخ نما دلدردی میکرد، مشتر بعدی با آرامش از راه رسید.

-وای وای وای...چقدر کثیفه اینجا!

مشتری مثل شبح، با ابزار کارش وارد عمل شد. به آرامی به سمت در حیاط پشتی رفت و با سطلی عظیم برگشت.دستانش را درون سطل گذاشت، کمی مکث کرد و بعد ناگهان دستانش را شتابان بالا اورد! از دستانش قطره قطره ماده ای نا معلوم بر روی سطل میریخت، قطراتی شبیه خون...شاید جبرئیل بود که به نجات پودر قلب آمده بود!

-حالا باید عملیات رو شروع کنم.

عملیاتی ترسناک و مخوف! انگار که جیرئیل نبود، بلکه قاتلی سریال بود.

-واستا! تو توضیحاتت منو قاتل سریالی خطاب کردی؟

قاتل سریالی عصبانی بود و هر لحظه امکان مرگ نویسنده وجود داشت.

-بازم؟

قاتل سریالی همچون مادر سیریوس بلک از نویسنه بازجویی میکرد. اما نویسنده شجاع بود! گریفی نبود اما دلیلی نمیدید که شجاع نباشد.

-دوباره؟صبرم تموم شده.

قاتل سریالی از سایه بیرون آمد و شروع به گریه کردن کرد؛ اما انگار قاتل سریالی ما تنها یک مرگخوار بود!با صدای گریه مرگخوار مدیر موزه از دفترش بیرون پرید و به پیش مشتری رفت.

-سلام؛ میتونم کمکتون کنم؟
-بله!
-خب...چیزی برای فروش دارید؟
-بله...این!

در دستان مرگخوار سطلی آهنی میدرخشید.

-یک سطل؟ این قراره چیک...
-نترسید...با وایتکس شستمش.


only Hufflepuff


پاسخ به: موزه جادو و تاریخ جادوگری
پیام زده شده در: ۱۴:۲۷:۴۸ دوشنبه ۲۶ آبان ۱۳۹۹

هافلپاف، مرگخواران

ایزابلا تینتوئیستل


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۲۰:۵۳:۴۶ شنبه ۱۸ مرداد ۱۳۹۹
آخرین ورود:
امروز ۱۷:۳۵:۴۰
از ارباب دورم نکن
گروه:
کاربران عضو
هافلپاف
ایفای نقش
مرگخوار
پیام: 106
آفلاین
مرد نخ نما نگاهی به بادکنک انداخت‌ و پیشنهاد رو قبول کرد شاید بادکنک بهتر از پودر قلب بود.
بادکنک را بغل کرد و به سمت در رفت .

فلش فوروارد

یک ربع بعد مردم مردی میدیدند که بادکنکی بغل کرده بود و به سوی اسمان میرفت. مرد نخ نما سبک شده بود و بالاخره هدف ش را پیدا کرده بود.
هدف ش، بالا رفتن، فراموش کردن بود.

دفتر مدیر موزه

موزه دار لبخند زد. چند وقت بود که پودر قلب بین معجون سازان محبوب شده بود. با دقت پودر رو داخل شیشه ریخت‌‌‌ یه ذره مونده بود...
شترق
ایزا و یوشی با وعتماد به نفس وارد شدند و همزمان ظرفی که پودر قلب دورن آن بود شکست
موزه دار به پورد قلب با ارزشش نگاه کرد که پخش زمین شده بود.
افسوس ...
افسوس که ادب حکم میکرد با احترام حرف بزند وگرنه کروشیوی میزد که بلاتریکس از خجالت آب میشد‌.
با دست شقیقه هایش را ماساژ داد تاثیری نداشت ولی خب‌‌‌... با کلاس بود .
بالاخره رو به دو دختری که روبه رو یش بودند و فیگور گرفته بودند نگاه کرد.

_نام؟
_من یوشیم و اینم ایزا
_خب خانم سوشی و ایزا.چی کار میتونم براتون بکنم؟

ولی یوشی بی توجه به سوال موزه دار ایزابلا را میزد.
_بیا . اینم بهت گفت سوشی . سوشی .
_به حسابت میرسم ویزا . اصلا نمیخوایم چیزی بفروشیم .
و از در بیرون رفتن.
موزدار اهی کشید: ملت دیونه ان.
و منتظر مشتری بعدی شد...



پاسخ به: موزه جادو و تاریخ جادوگری
پیام زده شده در: ۱۰:۳۶:۱۴ سه شنبه ۶ آبان ۱۳۹۹

هافلپاف

پومانا اسپراوت


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۹:۱۸:۲۶ یکشنبه ۱۵ تیر ۱۳۹۹
آخرین ورود:
دیروز ۱۰:۳۶:۳۵
از دم در خانه گریمولد
گروه:
کاربران عضو
هافلپاف
ایفای نقش
پیام: 151
آفلاین
مرد نخ نما دلش ترک خورد؛ ترک فراتر رفت و قلبش دو تیکه شد، تیکه ها کوچیک و کوچیک تر شدند تا اینکه قلبش پودر شد. مدیر موزه با دیدن پودر قلب فکری بر سرش زد و گفت:
_می خوای پودر قلبت رو به موزه بفروشی؟

مرد نخ نما نگاهی به قلبش؛ بهتره بگیم پودر قلبش کرد. دیگر ضربان نداشت، دیگر شاد . خندان نبود. با ناراحتی رو به مدیر موزه گفت:
_اگر پودر قلبم را به تو بدهم اون وقت چی جای قلبم بزارم؟

مدیر موزه نگاهی به دور و اطرافش انداخت تا چیزی پیدا کند؛ چشمش به بادکنک افتاد و گفت:
_همین بادکنکی که احترام زیادی براش قائلی.



مرسی که دوستمی
مرسی که باهامین

تصویر کوچک شده


پاسخ به: موزه جادو و تاریخ جادوگری
پیام زده شده در: ۸:۳۲:۱۸ سه شنبه ۶ آبان ۱۳۹۹

هافلپاف، محفل ققنوس

گابریل تیت


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۰:۳۵:۴۶ چهارشنبه ۱۵ مرداد ۱۳۹۹
آخرین ورود:
امروز ۱۶:۱۹:۳۱
از کتابخونه ی هافلپاف$_$
گروه:
کاربران عضو
ایفای نقش
هافلپاف
محفل ققنوس
پیام: 445
آفلاین
مدیر موزه همچنان مشغول تفکر بود اما مرد نخ نما وقت زیادی نداشت.

-ای مدیر موزه!...این تحفه را بخر.
-
-ای مدیر! مرا بنگر...در چشمان من نگاه کن؛ دلت می آید به این معصوم، به این مظلوم...جواب رد بدی؟

مدیر موزه ذاتن مرد شیطانی ای بود، در همجین مواقعی هم فقط به فکر آزار و اذیت بقیه بود. نه به فکر پولش بود، نه به فکر موزه!

-خب خب...ای مرد نخ نما!ما تصمیمان را گرفتیم. اما شما باید آماده ی این، جواب شگفت انگیز باشی.

مرد نخ نما برعکس مدیر موزه، مردی ساده دل و روشن بود.

-من آماده ام... به نام روشنایی! به نام خدا!
-خیلی خب...به نام تاریکی، تحفه ی ناچیز شما رد گشت.


ویرایش شده توسط گابریل تیت در تاریخ ۱۳۹۹/۸/۶ ۸:۳۵:۳۳

only Hufflepuff


پاسخ به: موزه جادو و تاریخ جادوگری
پیام زده شده در: ۳:۵۱:۳۷ دوشنبه ۵ آبان ۱۳۹۹

مرگخواران

مروپ گانت


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۶:۲۸ شنبه ۲۷ مرداد ۱۳۹۷
آخرین ورود:
امروز ۱۸:۳۱:۲۱
از زیر سایه عزیز مامان
گروه:
کاربران عضو
ایفای نقش
ناظر انجمن
مرگخوار
گردانندگان سایت
پیام: 403
آفلاین
با خروج ادوارد، مردی با لباس های نخ نما وارد موزه شد.

-چه برایمان آورده ای مارکو مرد نخ نما؟
-تحفه ای از گذشته ای دور...میراثی از زمان دایناسور ها!

مرد در حالی که به وضوح نگاه مشتاق مدیر موزه را می دید دستش را داخل کیسه فرو برد و لحظه ای بعد بیرون آورد.

-بادکنک؟!
-دونه ای دو گالیون. دوتاش رو سه گالیون هم میدم!
-بادکنک به چه درد موزه میخوره خب؟ اصلا چه ربطی به زمان دایناسور ها داره؟
-فکرشو کنید یه روز یه دایناسور دچار دل پیچه شدید میشه. بعد از دقایقی طاقت فرسا از شدت دل درد یه گوشه میفته میمیره و کپک می زنه تا اینکه پس از میلیون ها سال تبدیل به نفت میشه. از این نفت پلاستیک تولید می کنن و نتیجه ش میشه همین بادکنک قرمز رنگی که شما فکر می کنین به درد موزه نمیخوره!
-

مدیر موزه در فکر فرو رفت. هرگز به یک بادکنک با این دید نگاه نکرده بود. اما آیا قرار دادن آن در موزه اش کار درستی بود؟




پاسخ به: موزه جادو و تاریخ جادوگری
پیام زده شده در: ۱:۱۷:۴۷ شنبه ۴ مرداد ۱۳۹۹

گریفیندور، مرگخواران

ادوارد


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۲۰:۰۳ شنبه ۲۵ شهریور ۱۳۹۶
آخرین ورود:
۱۹:۲۱:۲۹ یکشنبه ۲ آذر ۱۳۹۹
از باغ خانه ریدل
گروه:
کاربران عضو
ایفای نقش
گریفیندور
مرگخوار
پیام: 192
آفلاین
- که اینطور. پس فقط این تیکش رو می‌خرم. بقیش لازمم نمیشه.
- نه دیگه. تک فروشی نداریم.
- خب با بقیش چیکار کنم؟
- این دیگه مشکل مدیر مامانه.

مدیر کلافه به مروپ خیره شد. انگار نمی‌شد بدون خریدن چیزی از دست مروپ راحت بشه.
- باشه. باشه. می‌خرمش.

مروپ خوشحال از پولی که به دست آورده بود و تامی که از شرش راحت شده بود رفت تا میوه‌ی بیشتری بخره.

- بعدی.
- سلام.

مدیر بعد از دیدن دست های ادوارد همزمان با میز و صندلیش، یکی دو متری ازش فاصله گرفت.
- چی آوردی برای فروش؟
- برای فروش؟ هیچی.
- پس چرا تو صف بودی؟
- دیدم اینجا صفه گفتم شاید بتونم کمک کنم.
-
-

مدیر دیگه نمی‌تونست. زیر تونستنش درد گرفته بود.
- اگه چیزی برای فروش نداری برو.
- می‌تونم کمکم رو بفروشم؟
- نه.
- نمی‌تونم مجانی کمک کنم؟
نه.
-
- بعدی.


تصویر کوچک شده
تصویر کوچک شده

نهی از معروف و امر به منکر.


پاسخ به: موزه جادو و تاریخ جادوگری
پیام زده شده در: ۷:۰۴:۳۷ جمعه ۳ مرداد ۱۳۹۹

ریونکلاو، مرگخواران

تام جاگسن


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۹:۴۱ سه شنبه ۶ فروردین ۱۳۹۸
آخرین ورود:
امروز ۱۱:۳۱:۱۳
از تسترال جماعت فقط تفش به ما رسید.
گروه:
ریونکلاو
کاربران عضو
ایفای نقش
مرگخوار
ناظر انجمن
گردانندگان سایت
مترجم
پیام: 511
آفلاین
خلاصه:

اوضاع اقتصادی موزه بد شده و مدیریت موزه تصمیم به خریدن اشیای مردم می گیره.
مروپ گانت هم تام جاگسن رو آورده که بفروشه، اما موقع تلاش برای فروش اون به مدیر موزه، دست و پاش جدا میشه و مدیر از خریدش سر باز می‌زنه.

******


مروپ نباید این فرصت را از دست می‌داد.
رها شدن از تامی که هرروز خدا با جمله ی "به نظرتون الان دیگه می‌تونم برم داخل؟ " جلوی مروپ را می‌گرفت و در تمام کارهایش هم با نظرات کارشناسانه‌اش دخالت می‌کرد و حتی فرصت حرف زدن به او نمی‌داد، موفقیت بزرگی می‌توانست باشد!

پس مروپ دوباره تلاشش را کرد.
- ببین مدیر مامان، این تامِ مامان شاید دست و پاش بیفته، شاید خیلی پرحرف باشه، شاید خیلی عجول باشه، شاید صدبار یه کاری رو اشتباه انجام بده و حرصت بده، شاید...

و ساعت ها شمردن اشکالات تام ادامه پیدا کرد!

- میشه بگید خوبی‌ش چیه بالاخره؟
- بله مدیر مامان! مهلت نمیدی که! ولی با تمام این ها خیلی دلش بزرگه!

مدیر موزه نگاه پوکرفیسی به مروپ و تام می‌انداخت و چشم‌هایش بین این دو در حرکت بود.
- میشه بگین دقیقاً به چه درد من می‌خوره دلِ ‌بزرگش؟
- صددرصد!

بعد، ناگهان پنجه بوکسی از ناکجا به دستان مروپ رسید و با ضربه ای دل تام را به دو قسمت تکه کرده و آن را باز کرد و روبروی مدیر گرفت.
- ببین چه دلش بزرگه! راحت می‌تونی هرچی وسیله تا الان برات آوردن توش بذاری؛ تازه بالای معده‌ش یه جای بکر هست که می‌تونی غذای شبتم بذاری گرم بمونه!

مدیر به منظره ی منزجر کننده ی روبرویش نگاهی انداخت و فاصله ی چندانی تا غش کردن نداشت!

چانه زدن با مروپ فایده نداشت. باید سریع‌تر برای خلاص شدن از دست او چاره‌ای دیگر می‌اندیشید و ایراد جدیدی از تام می‌گرفت.


ویرایش شده توسط تام جاگسن در تاریخ ۱۳۹۹/۵/۳ ۷:۰۹:۱۶

آروم آقا! دست و پام ریخت!




پاسخ به: موزه جادو و تاریخ جادوگری
پیام زده شده در: ۲۱:۲۲:۳۹ دوشنبه ۵ خرداد ۱۳۹۹

هافلپاف، مرگخواران

رودولف لسترنج


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۲۰:۴۷ شنبه ۱۲ مهر ۱۳۹۳
آخرین ورود:
۱۷:۲۴:۳۳ پنجشنبه ۲۹ آبان ۱۳۹۹
از مودم مرگ من در زندگیست... چون رهم زین زندگی پایندگیست!
گروه:
ناظر انجمن
ایفای نقش
هافلپاف
کاربران عضو
گردانندگان سایت
مرگخوار
پیام: 1226
آفلاین
مروپ گانت در حال قالب کردن تام جاگسن به رئیس موزه بود...اوضاع اقتصادی موزه بد بود و رئیس موزه تصمیم به خرید اشیاء قیمتی جامعه جادوگری گرفته بود تا بلکه موزه رونق بگیرد...

رئیس موزه یک کیسه 600گالیونی آورد و آماده بود که برای گرفتن تام، آن را به مروپ تحویل دهد...اما در حالی که چشمان مروپ و تام به وضوح برق میزد و از اینکه در حال سود چنان کلانی از فروش یک جنسل بُنجُل هستند در پوست خود نمی‌گنجیدند، ناگهان پیش از اینکه دست مروپ به کیسه‌ی گالیون برسد، دماغ تام افتاد!
_چی‌شد؟
_چی چی‌شد؟
_دماغ این جنستون افتاد!
_عه؟ چیزه...امم...عادیه...این قابلیت رو داره که دیگه بابت این آپشن قیمت رو نبردم بالا که مشتری بشین...حالا پول رو بدین و تام رو زودتر تحویل بگیرین!
_نه خانوم...این جنس معیوبه!
_کجاش معیوبه؟ یه دماغش افتاد دیگه....تازه باید قیمتش بره بالا که شبیه شفتالوی مامان شده!
_حقیقتا خیلی بیشتر از یه دماغه...نگاهش کنید!

مروپ که حواسش به تام نبود، ناگهان چشمش به تام که دو قدم پشت سرش بود افتاد...یا حداقل آنچه که از تام مانده بود!
_بانو مروپ!
_دو دقیقه نتونستی خودت رو نگه داری تام؟ چرا وا رفتی؟
_تقصیر من نیست بانو...چسبندگی تف چند دقیقه بیشتر نیست...نباید اینقدر چونه می‌زدیم با رئیس موزه و به همون 500 گالیون قناعت میکردیم...بازم 449 گالیون سود بود!

مروپ که فقط چند ثانیه تا به جیب زدن آن پول فاصله داشت، نمی‌خواست به این سادگی تسلیم شود...
_میگم چیزه...اقای موزه دار...الان تام به...بذارین بشمرم... یک... دو... سه... چهار... پنج... شیش... هفت... هشت... اوه...خیلی بیشتر از هشت تیکه تقسیم شده، ولی شما پول همون هشت تیکه رو بدین....تیکه ای سه گالیون...قبوله؟
_خانوم..به نظرم زودتر از اون جارو و خاکروبه‌ی گوشه اتاق استفاده کنید و تا جنستون بیشتر وا نرفته تکه‌هاش، از اینجا خارج بشین!


ویرایش شده توسط رودولف لسترنج در تاریخ ۱۳۹۹/۳/۵ ۲۱:۵۵:۰۰



پاسخ به: موزه جادو و تاریخ جادوگری
پیام زده شده در: ۲۲:۱۵:۵۶ سه شنبه ۲۳ اردیبهشت ۱۳۹۹

گریفیندور، محفل ققنوس

فلور دلاکور


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۱:۰۱:۱۰ یکشنبه ۲۴ فروردین ۱۳۹۹
آخرین ورود:
امروز ۱۴:۴۰:۲۰
گروه:
کاربران عضو
گریفیندور
ایفای نقش
محفل ققنوس
پیام: 159
آفلاین
_ تام مامان بیشتر از اینا می ارزه .

تام از این حرف خوشحال شد ولی بعد دریافت که این حرف را برای سود بیشتر گفته است.

موزه دار دستش را زیر چانه اش گذاشت و چندین بار سر تا پای تام را ورانداز کرد .
_ چیه ؟خوش تیپ ندیدی ؟

او بالاخره پس از نیم ساعت فکر کردن گفت
_ 150 گالیون

_ نیم ساعته داری فکر می کنی فقط همین!

_ 200گالیون
_

_ 210گالیون
_

_220 گالیون

مروپ کم کم داشت از قیمت های پیشنهادی و بسیار کم موزه دار عصبانی می شد و دستش را به چوب دستی اش می برد. موزه دار که متوجه این موضوع شده بود قیمت را بالاتر برد.
_ 300
_

-350
ناگهان موزه دار با صدای بلند و وحشت زده گفت
_600

تام متوجه شد که مروپ چوب دستی اش را کاملا در آورده .
_ حالا درست شد .600 تا رو رد کن بیاد عزیز مامان منتظره.

موزه دار با ناراحتی و وحشت به سمت صندوقش می رفت تا پول را بیاورد.


Happiness cannot be found But it can be made


پاسخ به: موزه جادو و تاریخ جادوگری
پیام زده شده در: ۲۱:۲۳:۳۴ یکشنبه ۲۱ اردیبهشت ۱۳۹۹

مرگخواران

مروپ گانت


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۶:۲۸ شنبه ۲۷ مرداد ۱۳۹۷
آخرین ورود:
امروز ۱۸:۳۱:۲۱
از زیر سایه عزیز مامان
گروه:
کاربران عضو
ایفای نقش
ناظر انجمن
مرگخوار
گردانندگان سایت
پیام: 403
آفلاین
موزه دار با دستی زیر چانه اش منتظر نفر بعدی بود که ناگهان در موزه به شدت باز و مروپ به سرعت داخل شد.

-عه بازم شمایین؟ دوباره یه قاب آویز سالازار اسلیترین دیگه آوردین مفت بهم بفروشین؟
-نه موزه دار مامان...این دفعه خیلی ارزشمند تره!

موزه دار اطمینان داشت که مروپ این بار دندان مصنوعی های مرلین را برای فروش آورده است. با ذوق به دستی که داخل سبد فرو می رفت خیره شد.

-ایناهاش...تام مامان رو برات آوردم!

تام مامان که سعی داشت فرار کند اما یقه اش توسط مروپ گرفته شده بود با بی حوصلگی نفس عمیقی کشید.

-زیبا، جادار، مطمئن...زیر بارون بذاریدش اصلا زنگ نمیزنه. طاقت گرمای بالایی هم داره...مناسب برای تمام فصوله! حتی خش نمیفته و مستهلک هم نمیشه. از همه مهمتر مثل تام گور به گور شده بی کیفیت نیست! دیگه چی میخواین؟

صاحب موزه نگاهی خریدارانه به تام جاگسن انداخت.
-اگر انقدر کارایی داره پس چرا می خواین بفروشیدش؟
-چون تام گور به گور نشده نا فرزندی شده...همش به خربزه عسلام اعتراض می کنه! میخوام بفروشمش برای کلم بروکلی مامان یه دست کت و شلوار و کراوات نو بخرم که تو مصاحبه هاش مثل همیشه جنتلمن ظاهر بشه.

مروپ بسیار اهل معامله به نظر می رسید.

-صد گالیون خوبه؟

تام نگاه ناامیدی به موزه دار انداخت.
-من نخبه خانه ریدلم...کلی ارزش دارم! صد گالیون فقط؟!

ظاهرا در مورد قیمت تام نیاز به بحث و بررسی بیشتر بود.


ویرایش شده توسط مروپ گانت در تاریخ ۱۳۹۹/۲/۲۱ ۲۱:۲۷:۱۹








شما می ‌توانید مطالب را بخوانید
شما نمی توانید عنوان جدید باز کنید
شما نمی توانید به عنوان‌ها پاسخ دهید
شما نمی توانید پیام‌های خودتان را ویرایش کنید
شما نمی توانید پیام‌های خودتان را حذف کنید
شما نمی توانید نظر سنجی اضافه کنید
شما نمی توانید در نظر سنجی ها شرکت کنید
شما نمی توانید فایل‌ها را به پیام خود پیوست کنید
شما نمی توانید پیام بدون نیاز به تایید بزنید
شما نمی توانید از نوع تاپیک استفاده کنید.
شما نمی توانید از HTML در نوشته های خود استفاده کنید
شما نمی توانید امضای خود را فعال/غیر فعال کنید
شما نمی توانید صفحه pdf بسازید.
شما نمی توانید پرینت بگیرید.

[جستجوی پیشرفته]


هرگونه نسخه برداری از محتوای این سایت تنها با ذکر نام «جادوگران» مجاز است. ۱۳۹۹-۱۳۸۲
جادوگران اولین وبسایت فارسی زبان هواداران داستان های شگفت انگیز هری پاتر است. به عنوان نخستین خاستگاه ایرانی ایفای نقش مبتنی بر نمایشنامه نویسی با محوریت یک اثر داستانی در فضای مجازی، پرورش و به ارمغان آوردن آمیزه ای از هنر و ادبیات برجسته ترین دستاورد ما می باشد.